خرّم آن بقعه که آرامگه یار آنجاست

انشاءالله از امروز تا پایان اردیبهشت ماه عکسهایی با مضمون نغمه بهاری رو در این کلبه درویشی به نمایش خواهم گذاشت. مجموعه اول رو توی حیاط و در فضایی کوچک گرفتم.



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩٤ توسط علیرضا بوژمهرانی

توی گرگان یه شب بنا شد بریم آیس پک بخوریم. قبل از اتخاذ این تصمیم ، دم یه نانوایی چند تا نون روغنی محلی (شبیه بربری گرد که در گرگان بهش میگن نون قلّاج - البته نون قلّاجهای قدیمی طمع و عطری به مراتب بهتر داشت) خریدم. وقتی رفتیم داخل مغازه آیس پک فروشی ، من یکی از این نونها همراهم بود. مغازه و مشتریان این مغاز همه سانتی مانتال بودند ؛ بجز من!!! وقتی آیس پکها حاضر شد ، به همراهانم (همسر و فرزندانم ، خواهرم و خونواده­اش ، فرزندان برادرم) گفتم گرسنه­ام و برا همین میخوام آیس پکم رو با نون بخورم!!! اول فکر کردند شوخی میکنم اما بعد دیدن نه ، موضوع جدی شد. آقا از اون لحظه به بعد همه­مون شده بودیم بمب خنده.

سایر مشتریان هم با تعجب به کار من نگاه میکردند. من هم خیلی خونسرد مشغول خوردن بودم. بعضی همراهام دوست داشتن چهره­شون شطرنجی بشه!!!

وقتی اومدیم بیرون مغازه ، همه از اینکه لحظاتی خوش رو سپری کرده بودند بسیار خوشحال بودند. من هم خوشحال بودم که فقط با استفاده از یه نصفه نون معمولی ، لحظاتی خوش رو برای دیگران بوجود آورده بودم.

زحمات چندین ماهه من و همسرم در نگهداری از گلها و گلخونه بلاخره ثمر داد و حالا که برگشتیم خونه ، با استفاده از گلهای زیادی که توی گلخونه داشتیم حیاط رو حسابی گلبارون کردیم. همه چی عالیه عالیه

امروز (جمعه 7 فروردین) بیش از 5 ساعت وقت صرف کاری کردم که خیلی خیلی بهش علاقه دارم ؛ کاشت بذر گل

گل همیشه گل است و زیبا ؛ چه بخری و چه خودت پرورش بدی. اما گلی که خودم آدم بذرش رو بکاره و ازش نگهداری کنه تا به بار بشینه ، یه حال و هوای دیگه­ای داره.

کاشت بیشتر بذرها رو با استفاده از سینی­های مخصوص کشت بذر (از جنس یونولیت) انجام دادم. این سینی­ها دارای 216 خونه ( 12 در 18) هستند. این خونه ها با مخلوطی از پیت ماس ، کوکو پیت (الیاف خورد شده­ی نارگیل) و پرلایت پر میشن. این مخلوط بخاطر داشتن فضای متخلخل و نیز مواد مغزی موجود در پیت ماس برای رشد اولیه بذر بسیار مناسبه. حفره­های این سینی­ها به شکل هرم معکوس است. وقتی گیاه به اندازه کافی در این خونه­ها رشد کرد و پر ریشه شد ، میشه اون رو بصورت قالبی از جاش درآورد و بدون آسیب رسوندن به ریشه­ها ، به گلدون و یا باغچه منتقل کرد. امروز از سه سینی کاشت بذر و 19 گلدون استفاده کردم  و این بذرها رو کاشتم:

99 بذر گل ستاره­ای (یه دونش گم شد!!!!!)

53 بذر گل آفتابگردان تزئینی

196 بذر گل آهار

7 بذر گل همیشه بهار

77 خونه گل گازانیا که در هر خونه حداقل 2 و حداکثر 4 بذر انداختم

216 خونه گل جعفری (مینیاتوری الوان) که در هر خونه 2 بذر انداختم

4 گلدون بزرگ خزانه گل اطلسی ایرانی

11 گلدون کوچیک خزانه گل ناز آفتابی

4 گلدون کوچیک خزانه گل شمعدانی

امروز همچنین 11 قلمه شمعدانی گرفتم و در گلدونها جدید کاشتم و همینطور دو تا گل گازانیا رو که بذرش پای گلدونهای دیگه افتاده و رشد کرده رو در گلدونهای مستقل قرار دادم. خدا رو شکر ؛ روز خیلی خوبی بود و از کاری که انجام دادم و وقتی که صرف کردم راضی هستم.

جمع آوری سبزی سال 94 رو امشب با جمع کردن نعناهای خوش عطر و طعم باغچه آغاز کردم. فکر میکنم امسال خیلی بیشتر از سالهای قبل نعنا داشته باشیم. این نعنا از نوع بومی اصفهان است و عطر بسیار زیادی داره. ریشه­ی نعنا رو یکی از همکارانم که زمین کشاورزی دارن چند سال پیش برام آوردن و الان چند سالی میشه که در تامین نعنا خشک مورد نیاز سالانه ، خودکفا شدیم!


نوشته شده در تاريخ جمعه ٧ فروردین ۱۳٩٤ توسط علیرضا بوژمهرانی

تنها عکسی که نشون میده آغاز سال نو در زادگاهم گرگان بوده­ام به قبل از انقلاب مربوط میشه اما فکر میکنم پس از انقلاب هم یک یا دو بار موقع تحویل سال در این شهر حضور داشتم. به هر حال ، بیش از 35-30 سال از اون روزها گذشته بود و امسال تصمیم گرفتیم در آغاز سال جدید گرگان باشیم.

فرزندان من و  برادرم تقریبا" همسن هستند بین اونها ارتباط گرمی وجود داره. از این منظر این سفر برای بچه­های ما فرحبخش بود. ما هم بعد از ماهها دیداری تازه میکردیم. در کنار اینها ، حضور در گرگان من رو به سالهای دور میبرد و خاطراتی رو برام زنده میکرد. خیلی وقته که هر 5-4 سال یکبار گذرم به این شهر می­افته. هر بار که میرم گرگان بخشی از وقتم رو برای قدم زدن در کوچه و محله­ای که اونجا بدنیا اومدم و هنوز هم علائم گذشته رو در خودش حفظ کرده میکنم . با اینکار 35 تا 40 سال در زمان به عقب برمیگردم و اون خاطرات مرور میکنم.

گلزار شهدای والامقام گرگان. اینکه گفته میشه هر چی که امروز داریم به برکت خون شهیدان است اغراق نیست بلکه یه واقعیت محض و کاملا" قابل لمس است.

 

سال 1364 داییم بر اثر تصادف در سن 26 سالگی فوت کرد. از اون سال به بعد سفرهای متعددی به گرگان داشتم اما هر بار که به امامزاده عبدالله میرفتم نمیتونستم محل قبرش رو پیدا کنم. امسال دیگه اونقدر موندیم و گشتیم تا تونستیم پیداش کنیم و بعد از 30 سال بر سر مزارش فاتحه بخونیم. روحش شاد. آدم بسیار مردم­دار و خوش زبانی بود و در بجا آوردن حق دوستی از هیچ کاری فروگذار نمیکرد و حتی مرگش هم در راه اجابت خواسته­ی یکی از دوستانش رخ داد. به همین خاطر دوستان و دوستداران بسیار زیادی داشت. مراسم تشییعش در گرگان بسیار باشکوه بود طوری که اون موقع برخی میگفتند یه خورده مراعات کنید ، حتی برای شهدا هم چنین مراسمی گرفته نشده. به واقع ما اون موقع کار خاصی نکرده بودیم و این دوستان دائی خدا بیامرزم بودند که بخاطر علاقه­ای که به مرام و معرفت دائیم داشتند سعی میکردند براش سنگ تموم بذارند.

 

آبنمای وسط پارک شهر گرگان. دو عکس از دوران کودکی و نوجوانیم دارم که در کنار این آبنما گرفته شده.

 

این خونه محل تولدم در گرگان و منزل پدری­ام بود که بجز رنگ درب حیاط ، هیچ چیزش نسبت به قبل تغییر نکرده. درب حیاط رو که باز میکردیم وارد یه راهرو L شکل (یه L خوابیده که ضلع بزرگش در سمت راست بود) میشدیم که بدون داشتن درب ، مستقیما" به حیاط وصل میشد. این راهرو به اندازه یک پله از کف حیاط ارتفاع داشت. اطاق سمت راست کمی کوچکتر از اطاق سمت چپ (پذیرایی) بود. ما بیشتر وقتا روی سکوی جلوی اطاق سمت راست می­نشستیم و در بهار و تابستون از همین محل برای خوابیدن استفاده میکردیم. اصلا" اون موقعها کسی از فضای بسته خوشش نمی­اومد. توی راهرو درست بالای درب ورودی خونه ، یه جفت پرستو لانه داشتند و هر سال برای زاد و ولد می­اومدند اینجا. بین 6-5 جوجه هر سال توی این لانه رشد میکردند. شبهای تابستون ، جیرجیرکها روی درختان تقریبا" تا صبح سمفونی زیبایی رو اجراء میکردند که شنیدنش کسی رو آزار نمیداد. تقریبا" هر شب روی سکوی راهرو ، شب نشینی داشتیم. با دوستام روی سکوی جلوی درب ورودی خونه مینشستیم و تا پاسی از شب گفتگو و بازی میکردیم (دو تا سکوی دیگه هم توی کوچه بود که مورد استفاده قرار میدادیم ؛ یکی سکوی جلوی خونه مادر حشمت و یکی هم سکوهای جلوی منزل آقای بابازاده). توی حیاط خونه 1 درخت به ، 1 درخت ازگیل ، 2 درخت انجیر سیاه ، 2 درخت انجیر سفید ، 1 درخت انگور ، 1 درخت آلو (که یاد ندارم بار داده باشه) ، 5-4 درخت انار و تعدادی درخت سپیدار (آخر حیاط) داشتیم. وقتی کودک بودم یادمه که بعد از ظهرها از درخت ازگیل میرفتم بالا (خیلی کوچیک بودم) و سه تا ازگیل میچیندم ؛ یکی رو میذاشتم توی جیب پیرهنم و توی هر دستم هم یه دونه جا میشد. یواشکی می­اومدم توی راهرو و میرفتم توی کوچه و نوش جان میکردم....

 

درب منزل مادر خانواده سروری. این درب درست همونجوری باقی مونده که قریب 50 سال پیش بوده. خانواده سروری از افرادی بودند که با خانواده ما رفت و آمد زیادی داشتند. مادر این خانواده پیرزن بسیار خونگرم و مهربانی بود که به نام یکی از دخترانش ، بهش مادر پروین میگفتند. پروین ، دوست دوران کودکیم بود و چند سالی بزرگتر از من. فکر میکنم 3 سالم بود که در حین یه بازی معمولی ، پروین به دیوار آجری کوچکی که برای بازی ساخته بودیم برخورد کرد و این دیوار روی سرم من فرو ریخت. یه آجر آنچنان به پیشونیم برخورد کرد که موجب شکستکی و خونریزی زیادی شد. یادمه خون با فشار از سرم بیرون میریخت. با گریه شروع به دویدن کردم. وقتی جلوی همین دربی که در عکس میبینید رسیدم ، مادر پروین جلوی درب بود. با گریه گفتم : میبینی پروین با من چیکار کرده؟!... خونریزی زیاد باعث شد بیهوش بشم و دقایقی بعد درد بخیه زدن رو حس میکردم.... خدا رحمت کنه مادر پروین و آقای سروری بزرگ رو

 

درب سمت راست ، منزل مرحوم پدربزرگم بود. این درب هم تغییری نسبت به گذشته نکرده اما داخل خونه کلا" عوض شده. چند سال پیش که رفته بودیم گرگان ، از مالک جدید اجازه گرفتیم داخل خونه رو ببینیم. همه چیز تغییر کرده بود و فقط چند درخت بزرگ توت و انجیر ، بازمانده از خاطرات قدیم ما از این خونه بود.

 

کوچه بالا دست منزل پدر بزرگم. این کوچه شیب دار ، پشت منزل پدربزرگم بود. سه خاطره از این کوچه دارم. در سنین کودکی یه بار پدرم با یکی از همسایه­ها (که زن دایی مادرم رو زده بودند) دعوای شدید و سختی کرد که بعضی صحنه­هاش هنوز در ذهنم باقی مونده. پدرم در عین جوانمردی ، قلدری بود برای خودش. اعضای خانواده اون همسایه جرات نمیکردند با پدرم دربیفتند اما زن خانواده ، از بالای همین کوچه به پدرم دشنام میداد و بطرفش سنگ پرت میکرد. پدرم هم متقابلا" چند سنگ پرت کرد اما یه باره به طرف بالای کوچه رفت و دست این زن رو گرفت و اون رو چرخوند و بطرف پایین پرتش کرد و بعد هم تا میخورد اون خانوم رو زد. اینکه گفتم پدرم جوانمرد بود تناقضی با کتک زدن این زن نداشت. توی همین کوچه یه خانواده بهایی زندگی میکردند که یه موقع تعدادی از همسایه­ها تصمیم گرفتند اونها رو بزنند و خونه­ی اونها رو خراب کنند. پدرم مانع اینکار شد و به همسایه­ها گفت درسته که اینا مسلمون نیستند اما آدم که هستند و آزاری به کسی نرسوندند. پا در میونی پدرم مانع از بروز یه اتفاق تلخ شد. فرزندان این خانواده­ی بهایی اما آرام و بی دردسر (فرهاد و فرشید) از همبازیهای دوران کودکی من بودند که دیگه سالهاست هیچ خبری از اونها ندارم. این کوچه همچنین محل بعضی بازیهای دوران کودکی ما بود که برای انجام اون بازی به فضای بسیار وسیعی احتیاج داشتیم (چیزی در حد چند کوچه). این روزها متاسفانه بازیهای بچه­ها در تبلتها خلاصه میشه

 

این کوچه با شیب تند ، خیلی سریع ما رو به بالای تپه میرسوند. وقتی میرفتیم روی تپه ، دیگه هیچ اثری از ساختمون یا کوچه و خیابون نبود و هر چه بود ، چمنزارها و تمشک­زارهایی بود که از محله ما تا جنگلها ، پیوسته و یکپارچه بود. الان متاسفانه تمام این منابع طبیعی نابود شده و بجای اون عین قارچ از زمین داره سختمون درمیاد.... این کوچه هنوز فرم و شکل خودش رو حفظ کرده و فقط بعضی پله­های خاکی ، جای خودشون رو به پله­های سیمانی دادند.

 

نمای دیگه­ای از خونه قدیمی ما و کوچه­مون. جلوی خونه یه جوی آب بود که الان سرپوشیده شده. در اون دوران توی این جوی آب تمیز و پاکی جاری بود. این جوی در زمان کودکیم خاکی و طبیعی بود اما در دوران نوجوانیم اون رو به شکل سیمانی ساختند. یکی از تفریحات تابستونی ما این بود که بجای رفتن به استخر و حوض ، با دوستامون می­اومدیم توی این جوی باریک بازی میکردیم. اینطوری که ، توی جوی (که بخاطر جلبک و خزه طبیعی بشدت لغزنده و لیز بود ) مینشستیم و با یه کیسه نایلونی گندم یا برنج جلوی آب رو سد میکردیم. وقتی به اندازه کافی آب جمع میشد ، یکدفعه توی جوی میخوابیدیم. شیب طبیعی زمین و لیز بودن کف جوی و حجم انباشته شده­ی آب ، ما رو چندین متر با خودش به پایین میبرد و کلی کیف میکردیم و لذت میبردیم و اینکار رو بارها و بارها انجام میدادیم. انواع و اقسام بازیهای فیزیکی رو در این کوچه و محله انجام میدادیم که حالا دیگه هیچ نشانی از این بازیها نیست....

 

 

از گذشته که به زمان حال بیایم ، نوروز خیلی خوبی رو در گرگان سپری کردیم. ساعتهای بسیار شاد و مفرحی در کنار هم بودیم و از تعریفهای حاج محسن از سفر معنوی حج عمره (که به تازگی مشرف شده) هم لذت بردیم و هم از خنده روده­بر شدیم

 

 

عکس یادگاری فرزندانم با حاج محسن (پسر برادرم)

 

 

این عکس شما رو یاد کی میندازه؟


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ٤ فروردین ۱۳٩٤ توسط علیرضا بوژمهرانی

بسم الله الرحمن الرحیم

 

السلام علیک یا بنت رسوال­الله یا فاطمة­الزهراء ایها الصدیقة الشهیده

 

گزارش رصد هلال جمادی­الثانیه 1436

 

تاریخ رصد: شنبه 1 فروردین 1394 ، 30 جمادی­الاولی 1436 ، 21 مارس 2015

محل رصد: شهر گرگان مرکز استان گلستان (عرض 36:49:04.62 شمالی ، طول 54:26:51.34 شرقی)

رصدگران: علیرضا بوژمهرانی به همراه تمامی اعضای خانواده و اعضای خانواده برادرم محمد

ابزار رصد: دوربین دوچشمی 7 در 50 و دوربین عکاسی

 

وضعیت جوی افق غربی

آسمان صاف با ابرهای پراکنده که مزاح رصد نبود. رطوبت هوا طبق گزارش سایتهای هواشناسی حدود 75% بود. با نزدیک شدن به زمان غروب خورشید باد ملایم اما خیلی سردی وزیدن گرفت.

 

زمان غروب محاسباتی خورشید در رصدگاه: حدود ساعت 18:04

زمان غروب خورشید رصد شده: حدود ساعت 18:01

 

اولین رویت هلال با دوربین دوچشمی: در ساعت 18:02 توسط علیرضا بوژمهرانی

مختصات هلال در زمان اولین رویت هلال با ابزار (مختصات مکان مرکزی و بدون در نظر گرفتن اثر شکست نور در جو)

ارتفاع ماه: 14.953 درجه

جدائی زاویه­ای ماه و خورشید: 16.015 درجه

اختلاف سمت ماه و خورشید: منفی 4.733 درجه

ضخامت بخش میانی هلال: 0.65 دقیقه قوسی

فاز ماه: 2.18 درصد نسبت به قرص کامل ماه

فاصله زمین تا ماه: 360460.80 کیلومتر

سن هلال: 28 ساعت و 56 دقیقه پس از مقارنه

 

همیشه در ذهن داشتم که عکسی از هلال بر فراز درختان جنگلی بگیرم اما در استان اصفهان که جنگل متراکم نداریم و در شمال کشور هم عموما" شرایط جوی بگونه­ای است که به قول امام جمعه محترم یکی از شهرهای شمالی ، روزها میشه که خورشید رو هم نمیشه دید چه برسه به هلال ماه!

از آخرین باری که موقع تحویل سال در زادگاهم (گرگان) بودم قطعا" بیش از 35-30 سال میگذره. امسال تصمیم گرفتیم روزهای آغازین سال رو در گرگان باشیم. گردش ایام چنین مقدر کرده بود که زمان رویت هلال جمادی­الثانیه 1436 در غروب آغازین روز سال جدید شمسی باشه. از چند روز قبل از سفر شرایط جوی رو کنترل میکردم و خوشحال بودم که میدیدم در هفته­ای که از 27 اسفند آغاز و تا 4 فروردین ادامه داره ، شنبه 1 فروردین تنها روزی در گرگان خواهد بود که احتمالا" آسمونی مناسب برای رصد خواهد داشت. البته کسانی که با آب و هوای شمال (بخصوص در این ایام از سال) آشنا باشند میدونند که در مناطق شمالی کشور هوا بقدری سریع میتونه عوض بشه که همه رو غافلگیر میکنه.

 

با شناختی که از شهر داشتم و اطلاعاتی که گرفتم ، تپه­های منطقه زیبا شهر گرگان رو برای رصد انتخاب کردم. این تپه که الان صدا و سیمای مرکز استان گلستان اونجا قرار داره و تا کیلومترها از سازه و ساختمونهای بزرگ و کوچیک پر شده ، در زمان کودکی و نوجوانیم محل بازی ما بود ؛ و البته در اون زمانها تا چشم کار میکرد اینجا چمن­زار بود و تمشک­زار.... خوشبختانه همونطور که پیش بینی شده بود ، شرایط جوی برای رصد کاملا" مناسب بود.

 

وقتی در رصدگاه مستقر شدم ، خورشید ارتفاع چندانی از افق نداشت (ساعت 17:25). انتظار داشتم ظرف 20-15 دقیقه خورشید غروب کنه و ماه نمایان بشه اما حواسم نبود که وقتی عرض جغرافیایی زیاد میشه به طرف شمال حرکت میکنیم ، تغییر ارتفاع خورشید خیلی کند و کندتر میشه و بجای اون ، این سمت خورشید است که تغییرات زیادی در بازه زمان پیدا میکنه. 41 دقیقه طول کشید تا خورشید بلاخره غروب کرد.

 

اندک زمانی بعد از غروب خورشید ، هلال ماه رو با دوربین دوچشمی رویت کردم. رطوبت زیاد مانع از این شد که بتونم زودتر هلال رو ببینم. در افق پیش روی ما ، سه تپه­ی جنگلی و در فواصل مختلف قرار داشت. پس از اینکه همه­ی همراهان با دوربین و چشم غیر مسلح هلال رو دیدند ، بسرعت سوار ماشین شدیم و ارتفاع کم کردیم و اومدیم در حاشیه بزرگراه صیاد شیرازی. اینجا جایی بود که به یکی از اون سه تپه نزدیکتر شدیم و میتونستم عکس هلال رو افقی جنگلی بگیرم. برای گرفتن عکسهای مناسبتر بهتر بود کمی دیگه ارتفاع کم کنم اما در جایی که مستقر شدم ، شیب بسیار تند و خطرناکی وجود داشت که نمیشد ازش به سلامت پایین رفت. با اینکه بخاطر حرکت در گل و شل ، کفشام حسابی سنگین و کثیف شده بودند اما بحمدالله یه رصد تر و تمیز و عالی رو در آغاز سال 1394 انجام دادم ؛ امید که در بقیه ایام سال هم اینچنین باشه ، انشاءالله

 

این عکسهای ناقابل رو به رسم برگ سبزی تحفه درویش تقدیم میکنم به ساحت مقدس حضرت صدیقه طاهره سلام­الله علیه ؛ امید که به لطف و کرم و بزرگواری خود قبول بفرمایند

 

ساعت 17:55

 

ساعت 17:57

 

هلال ماه در ساعت 18:30

 

هلال ماه در ساعت 18:38

 

هلال ماه در ساعت 18:39


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ٤ فروردین ۱۳٩٤ توسط علیرضا بوژمهرانی

روزهای آخر سال توی حرفه­ی ما مثل آخرالزمان میشه و خیلیها فکر میکنند گویا فردایی نیست و باید تموم کارها رو در همین چند روزه انجام داد. توی این روزا ، خیلی موقعها میشه که از صبح تا آخر وقت فقط چند دقیقه از روی صندلیم بلند میشم. اونقدر اسناد و مدارک مختلف رو امضاء کردم که حس میکنم دستم داره تیک عصبی پیدا میکنه و چرخشی شبیه به امضاءام پیدا کرده!!!

 

بنا بود صبح دوشنبه برای ماموریت اداری برم تهرون اما بخاطر کنسل شدن پرواز صبح دوشنبه ناچار شدم یکشنبه شب عازم این کلانشهر بزرگ و بی انتها بشم. خستگی مفرط روز یکشنبه باعث شد که نتونم خواب مناسبی داشته باشم. تا حدود ساعت 02:40 بامداد دوشنبه بیدار بودم و با حدود سه ساعت و نیم استراحت آماده انجام برنامه­هام شدم. دو جلسه کاری داشتم ؛ اولی خوشبختانه با موفقیت به سرانجام رسید اما در جلسه دوم متاسفانه شرایط بگونه­ای دیگه پیش رفت اما خوب ، کار هنوز به اتمام نرسیده و رایزنیهای بیشتر رو باید از اصفهان انجام بدم.

 

نزدیک غروب دوشنبه ، خسته و کوفته به خونه برگشتم و دو ساعتی استراحت کردم بعد هم دست به دوربین شدم تا خستگی فکری رو هم از بدنم بیرون کنم:

 

 

 

 

 

 

سه شنبه توی اداره حساب و کتاب مختصری کردم و دیدم باید ظرف سه روز باقیمونده از سال حدود 350 میلیارد ریال منابع مالی رو تامین و پرداخت کنیم. کار خیلی خیلی سختی باید انجام بشه. بحمدالله با تلاش همکارانم در یکی دو حوزه شهرداری و کارکنان حوزه امورمالی تونستیم بسیاری از کارها رو طبق برنامه به پیش ببریم و جمعی زیادی از پیمانکاران و عرضه کنندگان کالا و خدمات و سازمانها و شرکتهای مختلف رو این آخر سالی با لبی خندون و شادمان به پیشواز نوروز و بهار بفرستیم.

 

وقتی به چهره همکارام در حوزه امورمالی نگاه میکنم میتونم خستگی فراوون رو در چهره یکایک اونها ببینیم اما در عین حال ، همه­ی ما وقتی رضایت و شادمانی ارباب رجوعانمون رو میبینیم احساس میکنیم یه بار سنگین از روی دوشمون برداشته شده و نشاطی واقعی سرتاسر وجودمون رو پر میکنه. البته بعضی موارد هم هست که همه­ی کارها اینقدر خوب و شسته روفته پیش نمیره. در این مواقع تلاش میکنم چالشها و بحرانها رو مدیریت کنم تا اثرات منفی این چالشها به حداقل برسه. خدا رو صدها هزاران بار شکر میکنم که سال 93 ، یکی از بهترین سالهای فعالیت اداری­ام شد؛ الحمدلله رب العالمین

 

به رسم سالهای اخیر ، چهارشنبه سوری رو مهمون دوست ارجمند و عزیزم جناب آقای میر و همسر محترمشون بودیم و مثل همیشه از حضور در کنار این خانواده خونگرم و مهربون و خوش ذوق شادمان شدیم و بهره بردیم.

 

امشب بارش بارون لطافت ویژه­ای به اصفهان داده ؛ چقدر بارون رو دوست دارم.... باز هم دست به دوربین شدم و چند عکس گرفتم. این عکسا رو تقدیم میکنم به تمام دوستان عزیز و گرامیم. نمیدونم فرصت دوباره­ای برای درج یادداشت در سال 93 دارم یا نه ؟برا همین از فرصت استفاده میکنم و پیشاپیش ، فرا رسیدن نوروز و بهار 94 که امسال معطر به عطر و بوی فاطمیه شده رو خدمت تمامی عزیزان و دوستان و همکاران و همنوردان ارجمندم تبریک و تهنیت عرض میکنم. امیدوارم زندگیتون مثل گلهای بهاری شکوفا بشه و عطر معنویت فاطمی در لحظه لحظه عمرتون جاری ؛ آمین یا رب العالمین

 

 

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩۳ توسط علیرضا بوژمهرانی

عصر امروز آخرین کوهپیمایی سال 1393 رو در کوه صفه انجام دادیم. همه چیز خوب بود الا اینکه درست در پایین تخت سیاوش ، آثار بجا مونده از سقوط مرگبار از کوه رو شاهد بودیم..... دردناک و اندوهبار بود..... رد خون بر روی سنگها حکایت از سقوطی وحشتناک داشت..... متاسفانه دو گروه در کوه صفه دچار حوادث تلخ و مرگ آفرین میشن ؛ اول افرادی که هیچ آشنایی  با اصول و فنون کوهنوردی و سنگنوردی ندارند و بی جهت جون خودشون رو به خطر میندازند و دوم کوهنوردانی که علیرغم دارا بودن دانش کوهنوردی و سنگنوردی ، کوه و سنگ رو دست کم میگیرند و فکر میکنند طبیعت همیشه روی خوبش رو به اونها نشون خواهد داد..... این بنده خدایی که از کوه سقوط کرده ، ظاهرا" از گروه اول بوده..... روحش شاد

با آرامش و خونسردی و دقت از مسیر مرعشی به قله رفتیم و هنگام مراجعت به پایین شاهد غروبی زیبا بودیم.

خدا رو شکر که امسال هم تونستیم بدون حادثه از کوه و کوهنوردی لذت ببریم. بیش از 60 برنامه کوهپیمایی در صفه داشتم اما در صعود به قله­ها و گشت و گذار در طبیعت ، امسال خیلی پر تلاش نبودم. آغاز تمرین صعود و فرود بر روی دیواره مصنوعی ، آغاز تمرینات مقدماتی نجات در ارتفاع ، چند جلسه تمرین صعود و فرود با ابزار در کوه صفه ، دو صعود به قله کرکس ، یه صعود به قله شاهین ، یه صعود به قله دومیر ، یه صعود به قله­های الوند و کلاغ لانه ، یه بار حضور در طبیعت فریدون شهر و سه بار حضور در طبیعت منطقه فریدن ، همه ی فعالیت یکساله­ام در عرصه کوهنوردی است. از بین تمام این برنامه­ها ، فقط یه صعود به کرکس بوده که تنهایی رفتم و در صعود به قله شاهین همسرم به همراهم نبود (به اتفاق جهار نفر از همکاران رفتیم). بجز این دو ، در تمام برنامه­های دیگه همسرم در کنارم بوده و باتفاق قدم در کوه گذاشتیم. توی برخی برنامه­ها فرزندانمون هم ما رو همراهی کردند. در این برنامه­ها ، حضور در جمع دوستان و همکاران و همنوردان لحظاتی بسیار شاد و پر خاطره برامون ایجاد کرد. خدا رو بخاطر تمام این نعمتهای بیکران ، بسیار بسیار بسیار شاکرم. به تمام همنوردان و دوستان و همکاران گرامیم خدا قوت میگم. انشاءالله که سال آینده هم سالی پر کار و توام با سلامتی و تندرستی برای همه­ی ما باشه ، انشاءالله


نوشته شده در تاريخ شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩۳ توسط علیرضا بوژمهرانی

امشب ، شب مهمی در سال 1393 است چرا که هفته­ی آخرینها در سال 93 از حدود 90 دقیقه دیگه آغاز میشه. ساعت وقتی از 24 جمعه 22 اسفند رد شد و وارد اولین ثانیه روز شنبه 23 اسفند بشیم ، دیگه همه چی میشه آخرین در سال 93 ؛ آخرین هفته ، آخرین شنبه ، آخرین بامداد شنبه و......

امشب به همین مناسبت نگاهی به تقویم انداختم  و این عکس رو گرفتم:

سالی دیگه از دفترم عمرمون در حال ورق خوردنه و بهاری دیگه چشم انتظار ما ؛ یه طرف حسرت عمر طی شده قرار داره و یه طرف امید رویش دوباره. برای همه آرزو دارم از لحظه لحظه عمرشون در سال 93 کمال بهره و استفاده رو برده باشند و:

خندیده باشند و خندونده باشند

گل گفته باشند و گل شنیده باشند

مهر ورزیده باشند و مهربونی دیده باشند

در این آخرین دقایق جمعه­ی قبل از هفته­ی آخرینها ، این عکس رو هم هدیه میکنم به همه­ی دوستان و گرامیانی که در این کلبه درویشی قدم به چشم من میذارند

شبتون خوش ، دلتون پر نور ، لبتون پر خنده و چشمتون روشن


نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٢ اسفند ۱۳٩۳ توسط علیرضا بوژمهرانی

دو سه شب قبل ، برای چندمین بار در طی ماههای اخیر ، خوابی عجیب دیدم. خواب دیدم در جایی شبیه تهران هستم و در محله قدیمی و منزل پدری. شنیدم که با هیجان دارن بهم میگن " شق القمر " شده و دو تا ماه توی آسمونه. دیدم که دوست گرامیم آقای میرسعید هم کنارم هستند. هر دو با شتاب از پله­ها رفتیم روی پشت بوم. یادمه هوای شهر حالتی گرفته (چیزی شبیه به مه و یا دود خیلی خیلی رقیق) داشت. به افق شرقی نگاه کردیم. زمانی بود که آسمون حالت گرگ و میش داشت و بیشتر به تاریکی میزد تا روشنی. در افق شرقی ، دو هلال ماه رو دیدم ؛ یکی نزدیک افق و دیگری کمی بالاتر از اون (بین این دو ماه ، به اندازه یک ماه دیگه فاصله بود). هر دو ماه دقیقا" عین هم بودند ؛ دو هلال باریک ، دو زمین تاب قهوه­ای رنگ ، دو هلال که اختلاف سمتشون با خورشید صفر بود و دقیقا" در بالای خورشید قرار داشتند (به اصطلاح ، هلال سربه زیر). تنها تفاوتی که بین این دو ماه ، این بود که ماه نزدیک افق ، اندکی بزرگتر از ماه بالاتر بود (چیزی در حد تفاوت اوج و حضیض ماه). با تعجب و حیرت به این صحنه نگاه میکردم و الله اکبر میگفتم.....

در همین لحظه با صدای الله اکبر اذان صبح که از گوشی تلفن همراهم پخش شد از خواب بیدار شدم و در حیرت این خواب عجیب فرو رفتم....

دیروز برای شرکت در آخرین برنامه کوهپیمایی گروه کوهنوردی شهرداری در سال 93 به همراه همکاران و دوستان به کوه رفتیم اما نمیدونم چرا بدنم برای حرکت جواب نمیداد و خودم هم هیچ حس خاصی نداشتم. شاید خستگی فراوان این روزهای پر کار دلیل این موضوع بوده باشه. همسرم هم کسالت مختصری داشتند و تقریبا" از همون اول تصمیم داشتیم اگه لازم شد ، وسطای مسیر برگردیم پایین. تا چشمه خاجیک رفتیم و خیراتی رو که به مناسبت سالروز درگذشت مرحوم پدرم به همراه داشتم ، توزیع کردم. در چشمه خاجیک کاورهای مخصوص روز زمین رو تنمون کردیم و عکس یادگاری گرفتیم. از دوستان خداحافظی کردیم و برگشتیم پایین. نزدیک ورودی (زمین اسکیت) نمایشی زیبا از مجسمه­های زنده رو مشاهده کردیم که برای توجه به طبیعت و درخت و فضای سبز برگزار شده بود. سر تا پای 9 هنرمند جوان و خوش ذوق رو با رنگهای اکلیلی نقره­ای ، مسی و طلایی رنگ کرده بودند و اینها در حالتهای مختلف ، آنچنان بی حرکت قرار گرفته بودند که از دور فکر میکردی واقعا" مجسمه هستند. حتی وقتی نزدیک هم میشدی ابتدا فکر میکردی داری یه مجسه رو میبینی! حرکات ریتمیک­شون برای تغییر وضعیت ، اونها رو شبیه به رباط و ماشین کرده بود. به هر حال ایده­ای بسیار نو ، جذاب و زیبا بود. مردم عبوری هم با هیجان به هنر این 9 نفر نگاه میکردند و با اونها عکس میگرفتند.

صبح امروز ، ماه در آسمون تمیز و پاکی که پس از بارون روز گذشته داریم ، خودنمایی ویژه­ای داشت. پنج شنبه هفته آینده ، روز وداع با هلالهای ماه جمادی الاولی و هلالهای سال 1393 است.


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩۳ توسط علیرضا بوژمهرانی

پدر آن تیشه که بر خاک تو زد دست اجل
تیشه‌ای بود که شد باعث ویرانی من

یوسفت نام نهادند و به گرگت دادند
مرگ، گرگ تو شد ای یوسف کنعانی من

مه گردون ادب بودی و در خاک شدی
خاک، زندان تو گشت، ای مه زندانی من

از ندانستن من، دزد قضا آگه بود
چو تو را برد، بخندید به نادانی من

آن که در زیر زمین، داد سر و سامانت
کاش میخورد غم بی‌سر و سامانی من

بسر خاک تو رفتم ، خط پاکش خواندم
آه از این خط که نوشتند به پیشانی من

رفتی و روز مرا تیره­تر از شب کردی
بی تو در ظلمتم ای دیده‌ی نورانی من

بی تو اشک و غم و حسرت همه مهمان منند
قدمی رنجه کن از مهر ، به مهمانی من

صفحه‌ی روی ز انظار ، نهان میدارم
تا نخوانند بر این صفحه ، پریشانی من

دهر ، بسیار چو من سر به گریبان دیده است
چه تفاوت کندش ، سر به گریبانی من

عضو جمعیت حق گشتی و دیگر نخوری
غم تنهائی و مهجوری و حیرانی من

گل و ریحان کدامین چمنت بنمودند
که شکستی قفس ای مرغ گلستانی من؟

من که قدر گهر پاک تو می­دانستم
ز چه مفقود شدی، ای گهر کانی من؟

من که آب تو ز سرچشمه‌ی دل میدادم
آب و رنگت چه شد، ای لاله‌ی نعمانی من؟

من یکی مرغ غزلخوان تو بودم، چه فتاد
که دگر گوش نداری به نوا خوانی من؟

گنج خود خواندیم و رفتی و بگذاشتیم
ای عجب، بعد تو با کیست نگهبانی من...

(شعر از: پروین اعتصامی)


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩۳ توسط علیرضا بوژمهرانی

جمعه­ی گذشته به همراه تنی چند از دوستان و همکاران گشت و گذاری مختصر در چند گلخونه­ داشتیم. من که بشخصه از حضور در چنین فضاهایی سیر نمیشم. احساسم اینه که دیدن لطافت گلها ، روح آدم رو لطیف و خستگی زندگی شهری رو از تن بیرون میکنه. در این بازدید حدود 3 ساعته مقداری گل خریدیم. گلخونه­ی کوچیک حیاطمون دیگه جای سوزن انداختن نداره. بعد از عید که هوا رو به گرمی میره ، بیشتر این گلها رو به حیاط منتقل میکنیم و گلخونه میشه محلی برای گلها و گیاهان خاص که شرایط نگهداری ویژه­ای داره.

جمعه شب ، با تماس یکی از بستگان ، یادی کردیم از گذشته..... خرداد ماه سال 1370 و در دوران نامزدی ، هدیه­ای برای همسرم و تنی چند از فامیل همسرم آوردم ؛ یه نوار کاست که در اون زمان تازه در بازار منتشر شده بود.

دیشب با جستجو در فضای مجازی ، ترانه­ی اصلی اون کاست رو پیدا کردم و بعد از سالها مجددا" شنیدمش..... اون موقع من تهرون بودم و همسرم در اصفهان. یادمه در اون روزها که تهرون بودم و دور از نامزدم ، توی ماشین این ترانه رو مرتب گوش میدادم..... دوران بسیار خاصی بود. از اون زمان تا بحال ، تلاش کردیم همون حس و حال بهار و تابستون سال 70 رو در زندگیمون حفظ کنیم. شاید بشه این مدل زندگی رو یه جورایی به گل بنفشه تشبیه کرد. گل بنفشه در زمستونای سخت و سرد ، ممکنه شکوه ظاهریش رو به ظاهر از دست بده ، اما ریشه­ش رو حفظ میکنه و این ریشه­ی رشد یافته و عمیق ، به محض سپری شدن شرایط سخت و بحرانی زمستون ، آنچنان شکوفایی ایجاد میکنه که همه رو به حیرت میندازه. زندگی بالا و پایین زیاد داره ؛ یه روز سختی و یه روز راحتی. مهم اینه که بتونیم ریشه­ها رو حفظ  کنیم. من و همسرم بحمدالله تا بحال تونستیم ریشه­ی عشق و محبتی که از زمان آغاز آشنایی و بله­برون در ما ایجاد شده رو در خودمون حفظ کنیم و تحت هیچ شرایطی اجازه ندادیم آسیبی به این ریشه­ها وارد بشه. امیدوارم تا زمانی هم که عمرمون به دنیاست ، همین حس و حال رو دااشته باشیم ؛ انشاءالله و به حرمت محمد و آل محمد صل الله علیه و آله و سلم

امشب شما رو مهمون میکنم به شنیدن اون ترانه­ی بهار سال 1370 با صدای بهروز توکلی (حجم فایل حدود 5 مگابایت)


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩۳ توسط علیرضا بوژمهرانی
قالب وبلاگ