خرّم آن بقعه که آرامگه یار آنجاست

سینه مالامال درد است ، ای دریغا مرهمی

دل ز تنهایی به جان آمد.... خدا را ؛ همدمی

چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو

ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی

زیرکی را گفتم این احوال بین ، خندید و گفت

صعب روزی ، بوالعجب کاری ، پریشان عالمی

سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل

شاه ترکان فارغ است از حال ما ، کو رستمی؟

در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست

ریش باد آن دل که با درد تو ، خواهد مرهمی

اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست

رهروی باید ، جهان سوزی ، نه خامی بی غمی

آدمی در عالم خاکی نمی­آید به دست

عالمی دیگر بباید ساخت ، و از نو آدمی

خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم

کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی

گریه ی حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق

کاندر این دریا نماید ، هفت دریا ، شبنمی

شاید از شدت سرفه ی زیاد باشه که سینه ام تنگ شده و به درد اومده. دیشب برای استفاده از هوای مطبوعی که میتونست کاهنده ی این درد باشه دیر وقت به کوه رفتم ؛ از ساعت 22:50 تا ساعت 02:40 بامداد.

بسیار آهسته قدم برمیداشتم اما پیوسته و مداوم. در کنار مزار شهدای همیشه آشنا (که همنشین همیشگی خلوت و تنهایی من بوده اند و هستند) سلامی دادم و عبور کردم. افراد معدودی در محدوده ی نزدیک آبشار بودند ؛ چند رهگذر ، یک نوازنده ی سه تار و کسی که با آواز ، این ساز رو همراهی میکرد ؛ و چه شعر دلنشینی رو میخوند....

قدم در مسیر قله گذاشتم در حالیکه دیگه هیچ کس در مسیرم نبود ؛ من بودم و هوای پاک ، من بودم و تاریکی ، من بودم سنگهای همیشه آشنا ، من بودم و اوجی که در انتظارم بود ، من بودم و کوله ای خالی از آب و غذا اما پر از حرف و نیاز ، من بودم و سکوتی که فقط با خش خش سنگهای زیر پام شکسته میشد ، من بودم و خودم....

نیمه شب روی قله ایستاده بودم ، روی بالاترین سنگها که مشرف به پرتگاه ماری 1 بود. به زیر پام نگاه میکردم. وای خدای من ؛ فاصله ی بین قله تا دامنه ، بین رأس تا قعر ، بین اوج تا پستی (به معنای پایین ) ، بین ساختن تا خراب کردن چقدر میتونه کوتاه باشه.... اگر اراده میکردم از اینجا برم پایین ، تمام این راه بالا اومده رو میشد ظرف 3-2 ثانیه طی کرد و از اوج ، در پستی جا گرفت. حرکت از پستی تا اوج کار ساده ای نیست. وقت میخواد ، زحمت داره ، تنش زاست. ساختن کار سختیه ، پیر میشی تا بسازی اما خراب کردن عین آب خوردن و در کسری از ثانیه میتونه اتفاق بیفته...... و بعضی وقتا ، این حرفها و کلمات هستند که خراب میکنند هر آنچه رو که ساخته شده. این باورها و تفکرات غلط است که ویران میکنه هر چی رو که عمری براش تلاش کردیم..

ایستاده بودم و فکر میکردم. باد خنکی در حال وزیدن بود. به سمت شهر چرخیدم و نگاه کردم ؛ شهری که علیرغم بزرگی و زیبائیش ، بعضی وقتا برام تنگ و کوچک و دلگیر میشه. از دیدن چراغهای شهر خوشحال نبودم. این نور مصنوعی ، این روشنی ظاهری ، این درخشش ساختگی ، این زیبایی فریبنده که بود و نبودش به زدن یه کلید بند است ، اذیتم میکرد.

نگاهم رو از این دلگیر زمینی به سوی آسمون چرخوندم. همیشه با آسمون انس بیشتری داشتم تا زمین. بی نهایتی که باید دیر یا زود بسمتش برم رو توی آسمون جستجو میکردم ؛ هر چند که بسیار بسیار به من نزدیک است. تا حضور یار همیشگیم در آسمون شب ، زمان زیادی باقی مونده بود. دوست داشتم اونقدر اونجا بمونم تا طلوع ماه رو ببینم ؛ شاید روشنی بخش این تاریکی بشه.....

ساعتی رو موندم و دوباره راهی شدم..... برمیگشتم اما دلم رو روی قله باقی گذاشتم ؛ روی بالاترین سنگها که مشرف به پرتگاه ماری 1 بود.


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩۳ توسط علیرضا بوژمهرانی

سه شنبه 2 اردیبهشت به همراه همکاران و دوستان همنورد برنامه کوهپیمایی داشتیم. موقع برگشت ، مقداری بارون و اندکی تگرگ همراه با رعد و برق ما رو همراهی میکردند. با دیدن رعد و برق ، توضیحات مختصری در مورد چگونگی عکسبرداری از این پدیده برای دوستان گفتم.

با اینکه سه پایه در اختیار نداشتم اما علاقمند شدم برای عکاسی از رعد و برق اقدام کنم. دوربین رو آماده کردم و منتظر شدم. بخت و اقبال با من یار بود که یه برق شدید دقیقا" در کادرم زد و زمانش هم به اندازه ای بود که در یه تک فریم ثبت شد. علاوه بر یه صاعقه بزرگ ، چند صاعقه کوچک فرعی دیگه هم در عکس ثبت شده است.

توی خونه وقتی این عکس رو دیدم متوجه شدم صاعقه جایی حوالی پل فلزی به زمین برخورد کرده. کسانی که در اون لحظه اونجا بودند احتمالا" باید شاهد نوری بسیار شدید توام با صدای وحشتناک بوده باشند و این البته حداقل ماجرا است....

عکس زیر ، کادر اصلی ثبت شده از این صاعقه است و عکس دوم ، برش خورده ی عکس اول که محل برخورد رو نشون میده


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۳ توسط علیرضا بوژمهرانی

بیشتر وقتا لطیفه ها رو میشنویم  اما بعضی اوقات لطیفه ها رو بصورت پخش زنده میبینیم!

دیروز برای حضور در یه جلسه ی کاری با هواپیما عازم تهران شدم. موقع پرواز آقای محترم و جاافتاده ای کنار من نشسته بود که اهل شعر و شاعری هم بود و در تلاش برای تکمیل یه غزل. موقع صرف صبحانه ، ایشون شیر پاکتی که توزیع شده بود را با استفاده از نی خورد. در آخر کار مرتب پاکت رو تکون میداد ببینه هنوز صدای شیر میاد یا نه!لبخند صدایی که از اون نی شنیده میشد اونقدر بلند و واضح بود که میشد فهمید دیگه چیزی باقی نمونده اما این بنده خدا دست بردار نبود!خنده آخر سر که دیگه حاضر شد دست از سر این پاکت برداره ، نی رو بیرون آورد و اون طرفش رو هم چند بار میکید!!!خنده نزدیک بود از شدت خنده منفجر بشمقهقهه

جلسه ی دیروز در مورد نظام جامع مالی شهرداری بود. 5-4 ساله که داره روی این موضوع کار میشه. نظراتی در این رابطه داده بودم ، بعضی از اونها تصویب شده بود اما به چند نکته ی مهم توجه نشد. دیروز یکی از اساتید دانشگاه و عضو کمیته تنظیم استانداردهای سازمان حسابرسی در جلسه تشریف داشتند. بحثها که مطرح شد ، جمع بندی جلسه همونی شد که من بارها گفته و نوشته بودم اما کسی گوش نمیکرد. تا بحال خیلی برام پیش اومده که نظرات و پیشنهادهایی میدم اما دیگران ، چند سال بعد به این موضوع پی میبرند که حرفها و نظراتم درست بوده و باید اجراء میشد. دیروز هم همین اتفاق افتاد. اما به هر حال خوشحالم. به نظرم میرسه جلسه ی دیروز یکی از مهمترین و پربارترین جلساتی بوده که طی این چند سال در مورد تنظیم نظام جامع مالی شهرداریها برگزار شده است.

از چند ساعت وقت آزادی که داشتم برای رفتن به بازار تجریش استفاده کردم. در این چند ساعت به دیدن یکی از دوستان صمیمی دهه 60 رفتم. تمام 2.5 ساعت آزادم رو با این دوست بودیم. موقع نهار گفتم بریم همین دور و بر نهار بخوریم تا بتونم زودتر برگردم فرودگاه. با هم رفتیم توی یه کوچه ی بن بست و باریک. در یه خونه رو زد. تعجب کردم که چرا اومدیم اینجا. اما وقتی در باز شد متوجه شدم که اینجا خونه نیست بلکه یه آشپزخونه است که حجم زیادی غذا پخت و توزیع میکنه. در این آشپرخونه ، جایی برای نشستن و سرو غذا وجود نداشت ولی بخاطر رفاقت دوست من با صاحب این آشپزخونه ، یه گوشه نشستیم و جاتون خالی یه غذای مشتی خوردیم. غذای من زرشک پلو با مرغ بود. مقدار زرشکی که روی برنجم ریخته شده بود به اندازه ای بود که ما معمولا" موقع پذیرایی از 7-6 نفر استفاده میکنیم. ( نمیدونم این برنج بود که روش زرشک ریخته بودند یا زرشک بود که روش برنج ریختند!!نیشخند). استفاده از روغن حیوانی و زعفران هم دیگه کاری کرده بود که این غذا با لبهای آدم حرف میزد!!

بجای استفاده از نوشابه ، نوشیدنی مخصوصی هم خوردیم به نام مرشد. مرشد ترکیبی از آب ، کمی شکر ، گلاب و زعفران بود و خیلی فاز میدادلبخند اونقدر از این نوشیدنی سنتی شمیرانات خوشم اومد که یه بطری 1.5 لیتریش رو آوردم اصفهان برای خانواده.

موقع برگشت از غذاخوری ، سبزی انحصاری این ایام بازار تجریش رو هم خریدم. در آغاز فصل بهار در دامنه رشته کوه البرز سبزی ویژه ای رشد میکنه به نام والک. از این گیاه برای پخت یه پلوی مخصوص استفاده میشه. در یه برنامه ی تلویزیونی در مورد این سبزی شنیده بودم. از اون موقع به بعد ، هر سال در فصل بهار اگه برم تهران ، حتما" از بازار تجریش مقداری والک میخرم و میارم اصفهان. سالهای قبل و سری اول ، والک رو کیلویی 2500 تومن خریدم اما دیروز قیمت هر کیلو والک 18000 تومن بود ( البته تازگی و کیفیت والک در قیمتش خیلی تاثیر داره ). برای تهیه والک پلو 4 نفر ، نیم کیلو والک کفایت میکنه. روش تهیه این پلو رو در فرصتی دیگه میگم.


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۳ توسط علیرضا بوژمهرانی

امروز به تنهایی رفتم صفه. تمرین سنگینی انجام دادم و شاید به همین خاطر باشه که وقتی به خونه رسیدم دیگه توانی برای حرکت برام باقی نمونده بود. فکر میکنم وزش باد شدید هم مزید بر علت شده و اندکی بدنم چاییده باشه. ولی خوب بود. لازمه که هر از گاهی آمادگی جسمانیم رو محک بزنم. ظرف مدت 1 ساعت به محلی که میخواستم رسیدم و از بس خسته شدم ، دقایقی رو روی سنگها دراز کشیدم تا نفسم جا بیاد. مسیرم خیلی طولانی بود و علیرغم حرکت نسبتا" سریع ، رفت و برگشتم بیش از 3 ساعت طول کشید.

 

 

وقتی موقع مراجعت ، به جاده رسیدم عکسی از مسیر گل یخ یک گرفتم.

 

 

مسیر گل یخ یکی از مسیرهای صعود دست به سنگ است که جذابیت زیادی داره اما به همون اندازه ، خطرناک است و هر بی احتیاطی رو به سنگین ترین شکل ممکن پاسخ میده. در عکس زیر این مسیر صعود رو مشخص کردم. ابتدای مسیر رو میشه از دو سمت مختلف آغاز کرد ولی این دو ، کمی بالاتر به هم میرسند.

 

 

مسیر گل یخ یک دارای سه خان اصلی است که در عکس زیر مشخص شده اند.

 

 

عبور بدون ابزار از این سه خان بشدت خطرناک است. با اینکه قبلا" همراه با دوستان ( و یه بار هم به تنهایی ) بدون ابزار از این مسیر صعود کردم ، با اینکه هنوز هم تعدادی از دوستان و همنوردان گروههای دیگه این مسیر رو بدون ابزار صعود میکنند ، اما من بشخصه دیگه هرگز اینکار رو انجام نمیدم. سال 91 دو بار اعضای گروهمون از این مسیر صعود کردند و در هر خان ، با استقرار کارگاههای حمایت تحت نظارت امدادگران کارآزموده ، تمام نفرات رو که مجهز به هارنس بودند ، تحت حمایت طناب از مسیر عبور دادیم تا هیچ ریسکی نکرده باشیم.

از بین این سه خان ، خان دوم ( وسط ) با اینکه کوتاهتر است اما خطرناکتر از دو خان دیگه است. خوشبختانه امکان استقرار یه کارگاه حمایتی بسیار مناسب در اینجا وجود داره تا حتی نفر سر طناب هم ، بدور از خطر صعود کنه. 


نوشته شده در تاريخ شنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۳ توسط علیرضا بوژمهرانی

فیلمنامه مجموعه ی تلویزیونی ستایش اونقدر تابلو نوشته شده که در هر قسمتی میتونی حدس بزنی 5-4 قسمت بعد چی پیش میاد (پیش بینیهایی که اکثرا" 100% درست هستند). به نظرم بهترین بازیگر این مجموعه داریوش ارجمند است که نقش حشمت فردوس رو به زیبایی هر چه تمامتر بازی میکنه. ضعیفترین نقش و بازی هم مربوط به کسی است که سریال به نامش است!!! دیشب بخش دیگری از این سریال پخش شد و در یه سکانس که مربوط به حضور ستایش در اداره بهزیستی بود ، پلاکارد بزرگی روی یه وانت نیسان جلب توجه میکرد که روش نوشته بود : هدایای امام جمعه محترم رامسر!!! والله همه مدل تبلیغات دیده بودیم غیر از این مدلی!!! یادش بخیر قدیما که به ما یاد میدادند کار خیر رو در خفا انجام بده تا ریا نشه....

آقای کی­روش سر مربی تیم ملی که زورش به باشگاه سپاهان نرسید ، تلافی اختلاف بوجود اومده رو روی سر شش بازیکن این تیم درآورد و اونها رو از تیم ملی خط زد. جالبه که اردوی آفریقای جنوبی به اصرار فدراسیون در این زمان که باشگاهها درگیر مسابقات آسیایی هستند برپا شده و نه به درخواست سر مربی تیم ملی. عجبا که بعضیها برای رفتن به یه مسافرت خارجی چند هفته ای ، حاضرند دست به هر کاری بزنند!!!

زمان تمدید بیمه نامه ماشینم فرا رسیده بود. برای دریافت بیمه نامه که رفتم ، طرح سرمایه گذاری برای آتیه فرزندان رو دیدم. گفتند امروز میتونید برای فرزندتون 3 میلیون تومن سرمایه گذاری کنید. اگر سودهایی که به این سرمایه تعلق میگیره رو برداشت نکنید ، 30 سال دیگه یه چیزی بالغ بر 2 میلیارد تومن به فرزندتون پرداخت میکنیم!!! ظاهرش بد نیست اما زمانش یه خورده زیادی زیاده!!! میگن یه سیب رو اگه بالا بندازی ، تا بیاد پایین 1000 بار ، دور خودش میچرخه. حالا اگه این سیب رو 30 سال مرتب بالا پایین بندازی چند دور میچرخه؟؟!! تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل

تا چشم به هم گذاشتیم ، فروردین به اتمام رسید. انگار همین دیروز منتظر نوروز بودیم و حالا یک ماهی میشه که با عمو نوروز خداحافظی کردیم. ماه قمری هم از نیمه گذشته و هفته ی آینده ، دو رویت هلال در پیش رو داریم ؛ یکی هلال صبحگاهی دوشنبه 8 اردیبهشت و دیگری هلال شامگاهی چهارشنبه  10 اردیبهشت. بین این دو ، هلال صبحگاهی از نظر رصدی جذابتره و هلال شامگاهی از منظر عکاسی. امیدوارم شرایط جوی برای این دو رصد مناسب باشه ( قبل و بعد از هر رصد ، آسمون هر چی دوست داره بباره اما بالا غیرتا" موقع رصد ؛ نه!!)


نوشته شده در تاريخ شنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۳ توسط علیرضا بوژمهرانی

اولین چای آتیشی خونگی رو امروز غروب درست کردیم. ساعتی رو کنار آتیشی که با چوب انگور روشن شده بود و عطر خاصی رو در فضا پراکنده بود نشستیم و ضمن چای خوردن ، به نوای اساتید موسیقی خراسان جنوبی و دوتار نوازان برجسته ی این خطه گوش دل سپردیم.

 

خال لبت زنده کند مرده را

رونق بازار مسیحا شکست

 

 

 

 

اگر عمری باقی باشه و دوستان مایل باشند ، برنامه کوهپیمایی سه شنبه ی هفته ی آینده رو سبک برگزار میکنیم تا فرصتی برای درست کردن چای آتیشی در کوه داشته باشیم.

 

امشب چند عکس با نورپردازی مصنوعی از گلها گرفتیم که کار مشترک همسرم و بنده است. اگر از سه پایه استفاده میکردم میشد نتایج بهتر و کارهای مناسبتری انجام داد اما امشب تصمیم نداشتم بیشتر از این برای اینکار وقت بذارم.

 

 

 


نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٩ فروردین ۱۳٩۳ توسط علیرضا بوژمهرانی

هفته ی گذشته دو تا هدیه دریافت کردم که هر کدوم از یه منظر برام مهم و جالب بود. برادرم نشونی پستی منزلمون رو خواسته بود. بعد از چند روز بسته ای بدستم رسید حاوی یه ساعت خیلی شیک و خوش دست. تماس گرفتم و علت ارسال این بسته رو جویا شدم. گفت ساعتی که دستت دیدم قدیمی شده و آسیب دیده است. این رو بعنوان هدیه برات خریدم..... راستش خیلی غافلگیر شدم. کلی ذوق کردم و سربلند شدم. عید هم یه کتاب شعر به من هدیه داده بود. براش آرزوی سلامتی و بهروزی دارم و دنیا دنیا ممنونم که اینقدر به من و دیگر اعضای خونواده لطف و توجه داره.

 

 

 

 

 

هدیه ی دوم اما از یه دختر خانوم کوچولوی دوست داشتنی بود. قبل از عید همراه والدین محترمش ، من رو در رویت هلال صبحگاهی همراهی کرد. وقتی چند روز قبل برای دید و بازدید عید به منزل ما اومدند ، یه نقاشی برام هدیه آورد. این نقاشی کودکانه ، نشون دهنده ی احساسات پاک و بی آلایشی است که برای هر کسی جذاب و بسیار قابل احترام و ارزشمند است. معمولا" در مواجهه و گفتگو با کودکان سعی میکنم ببا اونها گرم و صمیمی باشم و شاید به همین علت باشه که تعداد کودکانی که به من لطف داشتند و دارند ، کم نیستند.

 

 

 

 

 

بعد از ظهر پنج شنبه یکی از دوستان هنرمندم با من تماس گرفت تا یه خواب رو برام تعریف کنه. ایشون گفتند: خواب دیدم برای عکاسی از حرم حضرت سیدالشهداء علیه السلام به کربلا رفته بودم. وقتی از باب قبله ، وارد حرم شدم ، با تعجب شما رو در اونجا دیدم که با کلی تجهیزات در حالی عکاسی از ضریح آقا هستین. با تعجب از خودم میپرسیدم این آقای مهرانی کی اومده و چه طوری که من متوجه نشدم؟! چقدر پاکار است......

 

ساعتی بعد برادرم شعری رو که سرود بود برام فرستاد:

 

تا روز و شبی هست در این گنبد دوار

تا ظلمت و نورند در این عرصه به پیکار

در این شب ظلمانی غمگین شرر بار

این جمله تو را در دو جهان هست مددکار

عباس قمر باشد و خورشید حسین است

 

راستش عشق و علاقه و ایمان و تعلق خاطر من به این دو یگانه ی خلقت قابل توصیف نیست. هرگز نگفتم خوب بودم یا هستم ، اما در هر حالی که بودم ، روی از این دو برنگرفتم و با شنیدن اسمشون ، دلم لرزیده و چشمام نمناک شده. دلم دوباره هوای کربلا کرده..... 12 سال پیش به زیارت عتبات مشرف شدم و لذتی بردم غیر قابل وصف. دیگه نمیخواستم به این سفر برم تا لذت و شیرینی اون دیدار اولین ، برام همیشگی باشه..... اما دوباره دلم هوای دیار دوست کرده و از خدا خواستم یه بار دیگه اجازه بده به پای بوسی مولا اباالفضل العباس و آقا سید الشهداء سلام الله علیهما مشرف بشم.....

 


نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٩ فروردین ۱۳٩۳ توسط علیرضا بوژمهرانی

برای فراهم کردن مستندات یه مقاله در مورد مدیریت پسماند و فرآیندهای مرتبط با زباله های شهری ، صبح روز جمعه به سایت کارخونه ی کود کمپوست شهرداری رفتم. دیدن حجم عظیم فعالیت بسیار ارزشمند و مهمی که در این کارخونه انجام میشه برام افتخار آفرین بود.



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ شنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۳ توسط علیرضا بوژمهرانی

یادش بخیر سالهای دهه 60 که خدمت پیر و مرشدم میرسیدم و بعضی وقتا ایشون غزلیات مولانا از دیوان شمس رو با آهنگی بسیار بسیار دلنشین میخوندند. غزلیاتی که شور و سماع در اون موج میزد و انسان رو به وجد میاورد. یکی از اون غزلها از این قرار بود:



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩۳ توسط علیرضا بوژمهرانی

عصر امروز در قالب یه گروه 25 نفری در کوه صفه کوهپیمایی کردیم و تا قله رفتیم. مقداری سبزی کوهی هم جمع کردیم که به لطف بارندگیهای اخیر و رویش بهاری ، سرسبز و ترد هستند. از اعضای گروه خواهش کردم موقع جمع کردن این سبزی ، اولا" اونها رو از ریشه درنیارند و ثانیا" همه ی برگها رو جمع نکنند تا گیاه امکان رشد و زندگی داشته باشه. برنامه ی خوبی بود ؛ خدا رو شکر



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۳ توسط علیرضا بوژمهرانی
قالب وبلاگ