خرّم آن بقعه که آرامگه یار آنجاست
 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - جمعه ۳٠ دی ۱۳۸٤

ديشب ، شب بسيار سردي رو سپري كردم. رفته بودم در محلي كه درجه حرارت بيرون اطاق 19 درجه زير صفر و داخل اطاق فقط 7 درجه بالاي صفر بود. توي اين سرماي شديد ، كرسي تنها پناه ما بود و نميتونستيم از كنار اون خيلي فاصله بگيريم. صبح براي برگشتن ، سراغ ماشين رفتم. همه ي ماشين يخ زده بود بخاري ، استارت ، قفلها ، درها ، دنده ها و حتي ضد يخش!! با دردسر زيادي به خونه برگشتيم. با اينكه خونمون خيلي گرمه ، اما هنوز سرما از بدنم خارج نشده و سر حال نيستم.

امشب داشتم فايلهاي موجود در كامپيوتر رو كنترل ميكردم. رسيدم به چند فايل صوتي مربوط به محرم سال قبل كه در تهران ضبط كرده بودم. يه بار ديگه قسمتهايي از اونا رو گوش كردم. به آخراي ماه ذيحجه داريم نزديك ميشيم. زمين و زمان داره بوي محرم ميگيره........ از كربلا و عاشورا هيچ چيزي نميشه گفت. نميشه اون حقيقت رو درك كرد. اما دوست دارم در ظرف زماني محرم ، شنونده داستان كربلا و عاشورا باشم. شنيدن وصف عشاق ، خودش كلي روح آدم رو صفا ميده......... خدا كنه همين مقدار از نعمت هم از ما گرفته نشه.

 




 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - سه‌شنبه ٢٧ دی ۱۳۸٤

میگن یه بنده خدایی که خیلی سرمایی بود در بهشت زندگی میکرد. بخاطر این احساس سرمای مداوم ، تصمیم گرفتند جایی در بهشت براش در نظر بگیرند که نزدیک به جهنم باشه بلکه با گرمای جهنم مشکل این بنده خدا حل بشه. اینکار رو کردند اما فایده ای نداشت. بعد گفتند بهتر ببریمش توی جهنم ولی همون دم در باشه که خیلی دور از بهشت نباشه! اما باز هم بی فایده بود و اون بنده خدا باز هم احساس سرما میکرد. خلاصه مرحله به مرحله ایشون رو در قعر جهنم جاش دادند. بعد از یه مدتی متولیان بهشت یادشون اومد که ای دل غافل ؛ یه بهشتی چند وقته در قعر جهنم قرار گرفته و اونا یادشون رفته اون رو بیرون بیارند. رفتند درب جهنم رو باز کردند تا ببینند ایشون در چه وضعیتیه ، که دیدند یکی از اون ته جهنم داره داد میزه " آهاییییییییییییییی...... در رو ببندین؛ داره سوز میاد "!!!!!!!

ما هر روز صبح که میایم به محل کارمون ، از همون جلوی درب ورودی متوجه سوز و سرمایی میشیم که بعلت باز کردن پنجره ها توسط بعضی همکارای گرماییمون در محیط ایجاد شده. خلاصه مصیبتی شده این همکار بودن سرمائیها با گرمائیها........




 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - دوشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٤

چند روز پیش یه جلسه کاری خیلی حساس داشتم. مسائلی رو در اون جلسه مطرح کردم که شاید خیلیها اگه جای من بودند اینکار رو انجام نمیدادند و موقعیت کاریشون رو به خطر نمی انداختند. در پایان اون جلسه وقتی به خونه رفتم از نظر روحی و جسمی بشدت خسته بودم ، اما تا ساعت 2 بامداد خوابم نبرد. به موضوعات اون جلسه و کاری که انجام دادم فکر می کردم. جسارت خیلی زیادی بخرج داده بودم . اما از یه بابت خیال و وجدانم راحت بود و اون اینکه به مسئولین ارشدم وفادار واقعی باقی موندم. شاید بعضیها بخواند با مخفی کردن برخی مشکلات موجود ، فقط از موفقیتها و گل و بلبل و ...... حرف بزنند و خود شیرینی کنند. این جور آدما وقتی ورق برمیگرده و افراد جدیدی در مناصب مستقر میشند خیلی سریع رنگ عوض میکنند و ....... من هیچ وقت از این گروه نبودم و  اميدوارم هيچ وقت هم اينطوری نشم. حرفای من تلخ ، اما صادقانه و از روی دلسوزی و برای حل مشکل بود. از اینکه تونستم عین یه دوست واقعی برای مسئولین ارشدم باشم خیلی خوشحالم. به خدا توکل کردم و خوابیدم.

روز بعد که ادامه همون جلسه را داشتیم ، کاملا" حس کردم که حرفام تاثیر مثبت خودش رو گذاشته و مجموعه مدیریتی ما ، تصمیم گرفتند که برای حل اون مشکلات ، تغییراتی در روشهای اجرائی بدهند. امروز از این بابت خوشحالی مضاعفی دارم چون میبینم همون مقدار که من صادقانه حرف زدم ، اونها هم صادقانه عمل کردند. خداوند رو برای تمامی نعمتهایی که به من ارزانی داشته شکرگذارم.

در آستانه عید غدیر فرا رسیدن این عید بزرگ رو هم به تمام دوستداران حضرت مولی الموحدین علی علیه السلام تبریک و تهنیت عرض میکنم.

 




 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - جمعه ٢۳ دی ۱۳۸٤

ساختار حافظه انسان خيلي پيچيده و عجيبه. يه موضوعي كه ساليان طولاني از اون سپري شده و فكر ميكنيم فقط يه كلياتي از اون به ذهنمون مونده ، يك دفعه به ذهنمون خطور ميكنه و ميبينيم برخي از جزئيات اون جلوي چشممون ظاهر ميشه. دانشمندان علوم كامپيوتر خيلي دنبال كشف اين ساختار هستند ولي هنوز نتونستن بفهمند كه اين اطلاعات چه جوري در مغز انسان ثبت و ضبط ميشه كه هر وقت احتياجي به اون نداريم و يا اينكه اطلاعات مهم ديگه اي رو بايد جايگزين اونا كنيم ، با كمبود فضا روبرو نميشيم ، ضمن اينكه ظاهرا" اين اطلاعات قديمي ، بطور كامل حذف و پاك نميشن و بعضي موقعها ، يه جرقه و يا يادآوري يه موضوع متفرقه ، ميتونه دوباره اونها را فعال كنه......

چيزي كه باعث شد امشب به اين موضوع فكر كنم و از پيچيدگي حافظه انسان متحير بشم ، به ياد آوردن يه اسم بود ، محمد كندري ، بسيجي اعزامي از كرج ....... از تير ماه سال 1365 تا امشب ، اين اسم ديگه برام تكرار نشده بود. يه خاطره خنده دار از اين دوستم برام باقي مونده ولي هركز تصور نميكردم اسم ايشون رو بتونم به خاطر بيارم. تير ماه سال 1365 من و ايشون در منطقه عملياتي كربلاي يك بوديم. ما از اعضاي گردان المهدي و از لشگر 10 سيد الشهداء (ع) بوديم كه براي شركت در عمليات آزادسازي شهر مهران در نزديك اين شهر موضع گرفته بوديم. قبل از عزيمت به اين محل ، دستور داده بودند كه موي سر و صورت خود را كاملا" كوتاه كنيم تا در صورت استفاده عراقيها از سلاح شيميايي ، به نحو مطلوبي بتونيم از ماسكهاي شيميايي استفاده كنيم. اين محمد آقا دستور رو اجراء نكرده بود. يكي دو روز قبل از عمليات به من گفت ميتوني سر من رو اصلاح كني ؟ ما هم فكر كرديم كه چون همه ي ما تارك دنيا شديم ! ديگه خيلي لازم نيست به تيپ و قيافه و مو و اين حرفا اهميت بديم!!! بهش گفتم آره ، بلدم ( تا اون روز حتي فكر كوتاه كردن موي سر به ذهنم هم خطور نكرده بود چه برسه به اينكه قيچي بدست بشم !!) . خلاصه ، تنها ابزار موجود ، يه قيچي بسيار كوچيك ( از اونايي كه وقتي تا شه ، به اندازه يه سكه 10 ريالي ميشه !! ) بود. كارم رو شروع كردم. يه 15 دقيقه اي كه گذشت ، دست از كار كشيدم تا نتيجه رو ببينم. حتما" تا بحال بارها و بارها تصوير اين آفريقاييها رو ديدن كه وقتي موهاشون رو كوتاه ميكنن ، انگار از تراكتور براي اينكار استفاده كردند ( جاي چرخاي تراكتور روي سرشون مونده )!! اگه شما اونجا بودين و سر اين آقا محمد رو ميديدين ، به اين آفريقاييها ميگفتين ملكه زيبائي سوئد.....!!!!!

يه آينه كوچيك اونجا بود كه محمد اصرار داشت خودش رو با اون ببينه ، ولي من نمي تونستم اجازه بدم خيلي ذوق زده بشه !!! فكر ميكردم من تا يكي دو روز ديگه شايد توي جنگ كشته بشم ، ديگه چه احتياجيه كه اين محمد ما رو تيكه پاره كنه!!!! طفلي وقتي آينه رو دستش گرفت ، هي به سرش نگاه ميكرد ، هي به من ...... من هم خودم رو زده بودم به اون راه و ميگفتم " خوب شده ؟!!!!!! "

تقريبا" يك سوم كله محمد رو به اين روش كوتاه كرده بودم كه يكي از هم سنگرامون اومد و گفت عجب گندي زدي !! بابا من كه ماشين اصلاح داشتم!!! رفت و اون رو آورد. محمد به من گفت بلدي با اينا بزني؟ بازم گفتم آره . البته فقط ديده بودم چه جوري با اونا كار ميكنن!! با ماشين افتادم به جوونه سر محمد. بس كه اين ماشي رو به سر اين بنده خدا فشار داده بودم كله ش ( كه حالا با ماشين نمره يك برق افتاده بود ) عين لبو قرمز شد !!! به من گفته بود فقط موي سرش رو كوتاه كنم اما وقتي كارم تموم شد متوجه شدم خط ريشش رو به هم زدم و يه 3-4 سانتي اختلاف ارتفاع پيدا كردن. چاره اي نبود جز اينكه ريشش رو هم بزنم. در حين اينكار يه دفعه اشتباهي نصف سبيلش هم اومد جلوي ماشين و ......... قيافه محمد هنوز جلوي چشممه...... وقتي كارم تموم شد اولش كمي دلخوري كرد اما خيلي زود از من تشكر كرد و بمن دلداري ميداد. ميگفت عيبي نداره ، عوضش اگه دشمن شيميايي بزنه ، براي همين كار كلي دعات ميكنم.

امشب دوباره ياد اون روزا كردم. دوستيهاي اون دوران ، با دوستيهاي اين دوران ، زمين تا آسمون فرق ميكنه...... يادش بخير. آرزو ندارم كه دوباره جنگ راه بيفته. اما دعا ميكنم باز هم از اون دوستها نصيبم بشه. دوستايي كه در دوستيشون صادق و يك رنگ بودن ، آسموني فكر ميكردند و تعلقات زميني تاثيري در دوستيهاشون نداشت. ياد همشون بخير.........




 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - یکشنبه ۱۸ دی ۱۳۸٤

دیشب یکی از بستگانم خونمون بود. برای اینکه سرگرم بشه یه جورچین ( پازل ) 1000 قطعه ای رو که چند سال قبل از خارج خریده بودم ، آوردم. ساعت 10 شب کارش رو شروع کرد و تا ساعت 11 حتی دو تا قطعه رو هم نتونست به هم وصل کنه. برای اینکه یادش بدم چه جوری باید کار رو آغاز کنه تا مرحله به مرحله قطعات رو پیدا کنه ، خودم هم دست بکار شدم. اون بنده خدا نیم ساعت بعد خسته شد و رفت خوابید. ولی من ؛ چشمتون روز بد نبینه ، تا ساعت سه و نیم بامداد درگیر این جورچین شدم. زمان انگار جهشی جلو میرفت. تازه بعد از این همه وقت صرف کردن ، فقط تونستم یک سوم این جورچین ( که بخاطر تنوع رنگهایی که در اون هست آسونترین قسمت اون محسوب میشه )  رو درست کنم. در اون ساعت هنوز هم خوابم نمییومد اما از شدت کمر درد ( بخاطر درجا نشستن بمدت 5/4 ساعت!!! ) دیگه ناچار شدم برم بخوابم. چند سال پیش وقتی برای اولین بار میخواستم این جورچین رو تکمیل کنم ، تمام اعضای خانواده حدود سه هفته روی اون کار کردیم تا تموم شد!!!

امروز از برکت این سرگرمی ، تمام بدنم درد میکنه ، پلکام یه 10 -20 کیلویی وزن پیدا کرده و از شدت سنگینی مرتب پایین میوفته. هر کی ندونه ، فکر میکنه که گرد نخودمون دیر شده!!!!




 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - دوشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٤

بعد از ظهر پنج شنبه 8 دی به منطقه فریدن رفتم تا با نصب یه تلسکوپ در اون محل ، خودم رو برای رصد هلال صبحگاهی ذیقعهده در بامداد جمعه آماده کنم. هوا بسیار سرد بود اما به هر زحمتی بود پس از چند ساعت تلاش ( که تا ساعت 11 شب ادامه داشت ) کار نصب تلسکوپ رو تموم کردم. وقتی ساعت 6 بامداد روز جمعه مجددا" روی پشت بوم یه خونه ی روستایی که تلسکوپ رو اونجا قرار داده بودم رفتم ، آسمون ابری شده بود و در نتیجه امکان انجام رصد فراهم نشد. به همین راحتی تمام زحماتم باد هوا شد و رفت. هوا اونقدر سرد شده بود که ضد یخ ماشینم یخ زد!!! یه رودخونه ی کوچیک هم در نزدیک اون روستا هست که برای اولین بار دیدم اون هم یخ زده. وقتی هم که میخواستم برگردم اصفهان ، پلیس راه به یه یهانه خیلی عجیب 20 هزار تومن جریمم کرد تا مجموعه دستاوردهای این رصد کامل بشه.....

 

شنبه با یکی از دوستای تهرونیم صحبت میکردم. میگفت تونستند سیاره عطارد رو در روشنایی روز ببینند. شب توی خونه وقتی به این موضوع فکر میکردم ، یاد رصد هلال رمضان امسال خودم افتادم که از داخل هواپیما نتونسته بودم هلال رو ببینم. در اون رصد چند عکس از افق گرفته بودم. هوس کردم حالا که دوستام عطارد رو در روز پیدا کردند ، من هم بشیم و توی اون عکسها این سیاره رو پیدا کنم. در موقع رصد هلال رمضان ، سیاره عطارد خیلی به سیاره مشتری نزدیک بود و در عکسهای من سیاره مشتری ثبت شده بود.

خلاصه ؛ دردسرتون ندم جستجو برای یافتن عطارد همان و پیدا کردن هلال ماه رمضان در عکسها همان!!!!! شاید این اولین بار در دنیا باشه که یه رصدگر هلال ، بدون اینکه موفق به رویت هلال شده باشه ، عکس اون رو تهیه کرده باشه. اگه خواستین مشروح خبر این اکتشاف!! رو بخونید به اينجا مراجعه کنید.

  

خیلی وقتها ممکنه ما یه حقیقت رو با چشم ظاهر نبینیم اما با یخورده تلاش بتونیم عکس و تصویرش رو در دلمون پیدا کنیم....... نمیخوام بیشتر از این در این باره توضیح بدم. هر کسی میتونه مطابق سلیقه ی خودش اون رو تفسیر کنه.




آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ