خرّم آن بقعه که آرامگه یار آنجاست
 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - یکشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٤

دیروز ، آخرین روزی بود که برای نوشتن شمارگان عمرم ، از رقم دهگان سه استفاده کردم. امروز ، عرصه چهل سالگی را تجربه میکنم.....

سن چهل سالگی را دوره اوج بلوغ فکری انسانها می نامند ( شاید برای دیگران ) و از سوی دیگر آن را نقطه آغاز پیری و افول سلامتی میدانند ( شاید برای من ). حکایت غریبی است. تا یاد میگیریم ، که هستیم و کجائیم ، باید به فکر رفتن باشیم. با اینکه امسال در حال گذراندن پائیزی ترین پائیز زندگیم هستم ، اما هنوز هم به حیات و زندگی به دیده ی احترام نگاه میکنم. شاید همه ی این رویدادهای تلخ و شیرین روزانه ، بخشی از بازی زندگی باشد. خدا کنه که در این بازی ، دچار بازی دوباره ای نشیم.

به گذشته که فکر میکنم ، می بینم شیرینترین بخش زندگیم ، اون بخش یا بخشهایی بوده که یا با دوست سپری شده و یا توجهم معطوف به دوست بوده. امیدوارم در بخش باقیمونده از عمرم ، حضور دوست رو بیش از پیش حس کنم. هر چند که در پائیز هستیم ، اما برای من امروز یک روز جدیده ، روزی که علیرغم تمامی سختیهایی که برام داره ، از طلوع خورشیدش لذت بردم و به پایانش هم خوش بینم..........

 




 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - سه‌شنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٤

امروز داره اينجا بارون مياد. سال گذشته يه مطلبی در مورد بارون نوشته بودم که خودم از خوندنش لذت ميبرم! يه بار ديگه ميخوام اون نوشته رو اينجا بنويسم:

باز باران

با ترانه

با گهرهای فراوان

میخورد بر بام خانه

 

من به پشت شیشه تنها

ایستاده

در گذرها

رودها راه اوفتاده

 

شاد و خرم

یک دو سه گنجشک پرگو

باز هر دم

می پرند این سو و آن سو

 

می خورد بر شیشه و در

مشت و سیلی

آسمان امروز دیگر

نیست نیلی

 

امروز داره بارون میاد و باز هم مثل همیشه این شعر زیبا و جاودانی گلچین لاهیجی رو در ذهنم مرور میکنم. کاش میشد باز هم برم زیر بارون قدم بزنم. توی این جور موقعها هیچ چیزی برام جذاب تر از این کار نیست. این قطرات کوچکی که از آسمون به زمین میباره ، همراه خودش یه دنیا پاکی رو به همراه داره . شاید برا همین باشه که اینقدر به خیس شدن در زیر بارون علاقه دارم. جالبه که من از اینکه لباس خیس به تنم بخوره اونقدر بدم میاد که نگو و نپرس. اما وقتی به بارون و برف میرسم ، دوست دارم مثل موش آب کشیده بشم. آخه اینا از آسمون میاند. درسته که برکات خدا روی زمین هم فراوونه , اما اونی که از آسمون میاد یه چیزه دیگس. آدم فکر میکنه این قطرات بارون و بلورهای برف ، مستقیما" از پیش خود خدا اومدن..........




 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - دوشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٤

وصیت نامه حاج ملا هادی سبزواری

 

نديمان!  وصيت کنم بشنويد

که عمر گرامي به آخر رسيد

چون­ اين ­رشته ­عمر ­بگسسته ­شد

به  آغاز، انجام پيوسته شد

خدا ­را ­دهيدم ­به ­مي ­شست ­و ­شوي

بپاشيد سدرم از آن خاک کوي

بجوييد خشتم ز بهر لحد

ز خشتي که بر تارک خم بود

بسازيد تابوتم از چوب تاک

کنيدم مي آلوده  در زير خاک

چو ­از برگ رز نيز کفنم ­کنيد

به  پاي خم باده دفنم  کنيد

بکوشيد کاندر دم احتضار

همين بر زبانم بود نام  يار

نه ­شمعم ­جز ­آن ­مه به بالين­ نهيد

نه­ حرفم ­­جز ­ازعشق­ تلقين ­دهيد

ز مرد و زن اندر شب وحشتم

نيايد  کسي بر سر تربتم

به  ­جز ­مطرب  آيد زند  ­چنگ  را

مغني ­کشد ­سر­خوش آهنگ را

به  خونم نگاريد لوح مزار

که­ هست­ اين ­شهيد ره ­عشق ­يار

چهل  تن ز رندان  پيمانه زن

شهادت کنند اين چنين ­بر کفن

که­ اين ­را ­به ­خاک ­درش ­نسبت ­است

ز دردي­کشان ­مي ­وحدت ­است

نبودي بجز عاشقي  دين  او

جز  اين  شيوه  پاک  آيين او

نديديم  کاري  از او سر زند

بجز اينکه  پيوسته  ساغر  زند

الهي به خاصان  درگاه تو

به  سرها که شد خاک در راه ­تو

به افتادگان سر کوي  تو

به حسرت  کشان  بلاجوي تو

به حق­ سبو کش،  به ميخوارگان

که  هستند  از خويش آوارگان

به  پير مغان و مي ميکده

به  رندان  مست  صبوحي زده

که­ فرمان­ دهي ­چون ­قضا ­را که ­هان

ز  اسرار نقد روانش ستان

نخستين ز آلايشش پاک کن

پس ­آنگاه منزلگهش خاک ­کن

 

مشابه این روایت عاشقانه رو ملا محسن فیض کاشانی هم داره و یکی از غزلهاشون رو با این مصرع آغاز میکنند که :

 

یاران ؛ ز بهر خدا میم در گلو کنید

......

 

قبلا" ها یه جایی گفته بودم اگه خودتون عاشق نبودین و نیستین ولی دوست دارین حال و هوای عاشقی پیدا کنین ، یه جا بشینین و عاشقا رو تماشا کنید. خوندن این اشعار عارفانه و عاشقانه ، حال و هوای عاشقی رو در وجود آدم پدید میاره......




 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - شنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٤

توی این تلویزیون ما ظاهرا" کسی با قواعد اولیه پخش فیلمهای خاص و ویژه آشنا نیست. در تلویزیونهای بیگانه و یا این VCD هایی که عین نقل و نبات توی جامعه پخش شدن با زیر نویس کردن محدوده سن بیننده و با اعلامهایی در اول فیلم هشدار میدن که موضوع فیلم چیه تا یه دفعه وسط کار مردم غافلگیر نشن و اگه روحیاتشون با این فیلمها سازگار نیست از دیدن فیلم صرف نظر کنند.

جمعه شب 13 آبان قسمت آخر سریال " او یک فرشته بود " از شبکه 2 پخش شد. بچه های من که از اول این سریال رو دیده بودند اصرار کردند که قسمت آخرش رو هم ببینند. چشمتون روز بد نبینه من که بزرگم وقتی این سریال رو میدیدم از ترس عین بید می لرزیدم ، دیگه نمیدونم اون بچه ها چه جوری نشستند پای این سریال....

ساعت یک نصفه شب بود. وقتی که تازه کار بروز رسانی سایت کمان آسمانی رو تموم کرده بودم و در بین خواب و بیداری بودم دیدم یه صدای پا توی اطاقم شنیده میشه و یه سایه ی کوچولو جلوی تختم ایستاده . بلند شدم دیدم پسرم اومده ، دستش رو روی دلش گذاشته و میگه حالش خوب نیست. میدونستم حالش خوبه خوبه و همه چی مربوط به ترس ناشی از اون سریاله و برای همونه که خوابش نبرده. آوردمش پیش خودم و تا سرش رو روی بالش گذاشت خوابش برد اونم بدون هیچ قرص و کپسول و شربتی....

کاش این مسئولین تلویزیون یه خورده رعایت حال و روز بیننده هاشون رو میکردند.......




 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - دوشنبه ٩ آبان ۱۳۸٤

داريم به زمان رويت هلال شوال نزديك ميشيم. دو تا هلال هست كه هر وقت اونا رو ميبينم غم و غصه مياد سراغم ، يكي هلال محرم و ديگري هلال شوال. اولي كه دليلش روشنه اما دومي عليرغم اينكه هلال عيد هم هست ، ولي نشونه ي پايان ضيافت خداست..... هر چند ضيافت خدا زمان و مكان نداره ولي انگاري توي ماه رمضون توجهمون بيشتر معطوف به خودمون و خدامون ميشه. اين روزهاي آخري رو دارم با حسرت تمام ، تمام ميكنم.

جوونتر كه بودم توي تهرون بزرگ و در ماه رمضون همه شب تا سحر بيدار بودم و با دوستام ميرفتيم به مجالس مذهبي ، اونم يه مجالس خاص كه ديگه نتونستم نمونه اش رو جاي ديگه ببينم. الان وقتي يه خورده زيادي بيدار ميمونم خسته و كسل ميشم اما اون روزا تازه موقع سحر ، سر حال ميومديم و بعدش لحظه شماري ميكرديم براي سحر بعدي..... يادش بخير

يه شعر بود كه اون موقعها زياد زمزمه ميكردم . حالا هم وقتي ياد گذشته ميكنم بي اختيار اين شعرها رو ميخونم....

 

خواب مكن ، خواب به هنگام نيست

وقت سحر ، جز قدح و جام نيست

باد صبا ميوزد از طرف گل

مرغ سحر را دگر آرام نيست

مرغ سحر ، مرغ دل عاشق است

وحشي و با هيچكس او رام نيست

دانه و دامش چه بود ؟ زلف و خال

صيد بجز دانه ي اين دام نيست

نامه و پيك از چه فرستي به من

خويش بيا ، بوسه به پيغام نيست

چون بجز ابرام نگردي تو رام

چاره بجز كديه و ابرام نيست

جز لب و چشم تو در اين بزم عيش

مي زده را پسته و بادام نيست

 

اين شعر دلنشين سروده حاج ميرزا حبيب خراساني است و بندهاي بيشتري هم داره. هر بند از اين شعر رو كه ميخونم ، بند بند بدنم به وجد ميان............ بازم يادش بخير ، دوران عجيبي بود




 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - چهارشنبه ٤ آبان ۱۳۸٤

من به فال و رمالی و این حرفا اصلا" اعتقادی ندارم ، اما محض تفریح هم که شده این ستون اقبل امروز روزنامه ایران رو میخونم. در مورد اقبال امروزم نوشته :

 

" لحظه آزمایش و تصمیم گیری نزدیک میشود و همین تو را مضطرب و هیجان زده میکند. نگران نباش و بر خدا توکل کن. موفقیت تو قطعی است. "

 

بعضی وقتا آدم حس میکنه اینایی که دارن این اقبالا رو مینویسن ، جدی جدی یا آدمو میشناسن ، یا میدونن که چه حال و روزی داریم!!!




آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ