خرّم آن بقعه که آرامگه یار آنجاست
 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - دوشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٥

دیروز از اون روزهای پر کار و سرشار از موفقیت بود. توی اداره در جلسه بودجه سال آتی شرکت کردم. یه پیشنهادی در مورد اصلاح بودجه سال جاری شهرداری اصفهان مطرح کرده بودم که به تایید رسیده بود واقعش اینکه حرف و پیشنهادم منطقی بود و برای همین هم پذیرفته شد ؛ و مثل همیشه خوشحال شدم که میتونم موثر باشم. خدا رو شکر

بعد از ظهر سراغ نمایندگی پاناسونیک رفتم تا جارو برقی خونمون رو بدم برای تعمیر. برخورد و رفتار مسئول مربوطه فوق العاده و بسیار با احترام بود ( چیزی که این روزها آدم کم مشاهده میکنه ). وقتی اشکال دستگاه رو گفتم ، دستگاه رو نگاه کرد و پرسید کی اینو باز و بسته کرده؟ گفتم خودم. چیزی به من نگفت اما احتمالا" با خودش میگفت گیرم که حسابداری باشی و منجم ، شاید یه نموره عکاس باشی و تحلیلگر سیستم ؛ اما عمرا" اگه تعمیر جارو برقی سرت بشه!!! برای اولین بار بود جارو برقی رو باز میکردم. خوشبختانه در حین کار هیچ چیزی رو اضافه یا کم نیاوردم ولی موقع جا زدن قطعات اونقدر ناشیانه عمل کرده بودم که همسرم هم متوجه شد کارم رو درست به اتمام نرسوندم ، تعمیرکار حرفه ای که جای خود داره.

فرزند کوچکم در مدرسه گفته که بابام نجوم بلده. اونها هم از من خواستند برم مدرسه و یه بخش کتاب علوم رو برای بچه های چهارم ابتدائی درس بدم. دیروز رفتم یه مقدار وسیله خریدم تا کارم بهتر انجام بشه. کلی توی خرج افتادم اما خودم راضی هستم. از درس دادن به کوچولوها خیلی خوشم میاد. بعضیها ممکنه فکر کنند کار راحتیه اما اصلا" اینطور نیست. باید بلد باشیم یه مطلب علمی رو با زبون قابل فهم برای بچه ها بیان کنیم. من چندین و چند تجربه موفق در این رابطه داشتم. حیف که وقت و فرصت ندارم که این آموزشها رو تداوم بدم. تابستون سال گذشته یه دوره آموزش نجوم برای بچه های دوره ابتدائی در مرکز ادیب گذاشتم. اونقدر براشون جذاب بود که تا مدتها برای رصد آسمون و دیدن من میومدند مرکز. خونواده های اونها هم بسیار شاد بودند که فرزندشون اینقدر به یک موضوع علمی با دقت توجه میکنند. (http://www.kamaneasemani.com/news/1384/840416.html)

بعد از خرید وسایل رفتم دوربین رو از ماشینم برداشتم و روی سی و سه پل مستقر شدم. دم دمادی غروب بود و موقع رصد هلال صفر. ساعت 17:55 بود که هلال ماه رو با دوربینم دیدم و 15 دقیقه بعد هلال رو با چشم هم تونستم ببینم. مشغول عکاسی شدم ، عبور پرنده های مهاجر از مقابل دوربینم باعث میشد که عکسهای نسبتا" جالبی بگیرم. چند توریست ژاپنی هم اومدند و از کار من عکس گرفتند. هلال ماه رو با دوربین به یکی از اونها نشون دادم. خواستند که ازشون چند عکس یادگاری بگیرم. خیلی تشکر کردند. مثل اینکه شغل عکاسی ( البته بصورت مفتی ) رو هم باید به سایر مشاغلی که دارم اضافه کنم....

توی خونه هم چند طرح از سیارات آماده کردم ( برای همون مدرسه ) . ناچار شدم یه مقدار طراحی و نقاشی هم انجام بدم تا بهتر بتونم مطالب رو به بچه ها تفهیم کنم. تا حدود ساعت 11 شب درگیر اینکار بودم.

عکس پائین رو دیروز از هلال صفر گرفتم




 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - سه‌شنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٥

دیروز بمدت 135 دقیقه در جلسه ای شرکت کردم که کمتر از 3 دقیقه در اون حرف زدم. مدت زمان کوتاهی بود ولی حرفهام اونقدر تاثیر گذار شد که مورد عنایت مسئولین حاضر در جلسه قرار گرفت. خیلی دوست دارم کاری رو که تقبل میکنم به بهترین شکل ممکن انجام بدم. از مسئولیتهای سر کاری ( که عنوانی رو به آدم بدند اما از گردونه کارها کنارش بذارند ) خیلی بدم میاد. مسئولیت تشریفاتی رو هم هیچ وقت قبول نکردم. همیشه میخوام مسئولیتی رو قبول کنم که بتونم فعالانه در ایفای وظایف و برنامه ها مشارکت داشته باشم ؛ اون هم مشارکتی تاثیرگذار.

دو هفته از پایان دهه اول محرم میگذره. تلویزون ما برای اینکه اشک چشم مردم خشک نشه مرتب سریالهای پر سوز و گذار و گریه آور پخش میکنه ( گریه آور هم از نظر ساختار سریال ، هم داستانش ، هم تکنیکهاش ، هم..... ، هم ...... ، هم........ ). دیشب هم علیرغم میلم سریال زیر لبه تیغ ( یا زیر تیغ یا یه چیزی توی همین مایه ها ) رو دیدم و کلی برا محمود غصه ام شد.

چند روزیه برای اینکه با ملوس ( همون گربه معروف خونواده ما ) خودمونی تر بشم ، شخصا" و با دستهای مبارکمون بهش غذا میدم. ظرف غداش رو میبرم توی حیاط و روی پله میشینم و صداش میکنم. دیگه عادت کرده و تا صدام به گوشش میرسه آروم آروم بهم نزدیک میشه. تکه های غذا رو با یه قاشق پلاستیکی نزدیک زمین نگه میدارم و ملوس میاد اون ور میداره و در میره! فاصله ای که بعد از برداشتن غذا از من میگیره با تکه های بعدی غذا کمتر و کمتر میشه طوری که آخر کار دیگه اصلا" فرار نمیکنه و میشینه عین بچه آدم! غذاش رو میخوره. مادرش چند وقتیه که ترکش کرده ( یا رفته دنبال یلللی تلللی یا اینکه میخواد ملوس دیگه رو پای خودش بایسته! ). ملوس هم یکه و تنها و بی همدم شده. دیشب وقتی غذا خوردنش تموم شد توی حیاط و در فاصله یه متری من روی زمین نشست و جایی نرفت. با صدای مظلومانه ای شروع به میو میو کرد. به سرم زد که یه نموره با این طفلی حرف بزنم. تا شروع به صحبت کردم ملوس ساکت شد و وقتی من ساکت شدم ، ملوس شروع به میو میو کردن کرد و این موضوع چندین بار تکرار شد. خلاصه ؛ گفتمانی داشتیم که نگو و نپرس. ( شانس آوردم که توی اون ساعت و بدلیل سرمای هوا همسایه ها پنجره ها رو بسته بودند و صدای من و ملوس رو نمیشنیدند و الا فکر میکردند من احتمالا ییییییهو یه طوریم شده ). پذیرائی و غذا دادن به ملوس ( و توی صف شیر رفتن برای ایشون ) کم بود حالا تازه باید بشینم درد و دلهاش رو هم گوش کنم!!!




 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٥

حتما" شنیدین که بعضی وقتها محموله های پستی با تاخیر چندین ساله به مقصد رسیدند. امروز این اتفاق برای من هم افتاد. امروز سه تا نامه دریافت کردم که دو سال و نیم پیش پست شده بود. شاید در مقایسه با تاخیر چند ده ساله بعضی دیگه از نامه ها ، دو سال و نیم زمان خیلی زیادی نباشه اما اگر بدونید که این نامه ها الکترونیکی ( یا همون E-mail ) بودند شاید نظرتون عوض بشه!!! خودمونیم ؛ بعضی وقتا اینترنت این غربیها دست کمی از ادارات پست ما نداره ها!!




 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٥

وقتی به آسمان نگاه کردم ، زمین را کوچک یافتم و وقتی به دل خویش نگریستم ، آسمان را کوچک دیدم. در آسمان میجستمت زیرا گمان میبردم خاک و زمین را لیاقت همنشینی با تو نیست. نور عشق زنگار از دلم زدود و امروز ، بیکرانی را درون خود میبینم. اگر از اکسیر عشق کاری جز این بر نمی آمد ، باز هم ، بارها و بارها دلم را عاشقانه بر سر راهت قرار میدادم تا شاید نظری و گذری بر آن داشته باشی.

اگر نگاهم در نگاهت افتد و زبانم را قدرت تکلم باشد شاید با تو از شیرینی حضور بگویم یا از تلخی هجران ؛ شاید از روز روشن وصال گویم یا از شب تاریک فراق ؛ شاید از خوشی های دیدار گویم یا از ناخوشی های  بی تو بودن. وقتی نگاهم در نگاهت افتد ، با تو بسیار خواهم گفت ، بسیار بسیار .

این گفتن بسیار فقط بهانه ای است که نگاهم ، بیشتر و بیشتر در نگاهت باقی بماند.............




 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - شنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٥

غروب 22 بهمن یه مراسم در منزل ما برپا میشه که تا بحال تجربه اون رو نداشتم. تصمیم گرفتم با گذشت 40 روز از درگذشت پدر همسرم ، برادران و خواهران ایشون رو به منزل دعوت کنم و پس از دعا و صرف آش ، با هدیه پیراهن به آقایون و روسری به خانمها ، از اونها درخواست کنم پیرهن مشکی خوشون رو عوض کنند. کار خیلی سختیه. چقدر ساده بودم من ؛ زمانی که فکر میکردم نباید خیلی به احساسات توجه کرد. اگر آدما احساساتشون رو کنار بذراند دیگه مشکل بشه اونها رو آدم خطاب کرد...

آخر این هفته هم یه برنامه رصدی مهم دارم. بامداد جمعه 27 بهمن برای آخرین هلال قابل رویت محرم از افق شرقی طلوع میکنه. اگر عمری باشه میخوام این هلال رو در بامداد ، نیمروز و بعد از ظهر جمعه رصد کنم. رصد نیمروز و بعد از ظهر این هلال ارزش علمی خاصی هم داره. برای رسیدن آخر هفته دارم از الان لحظه شماری میکنم.

این SMS هم دیشب به وفور منتشر شد :

با توجه به ادعای شهود دال بر رویت هلال ماه ، در عربستان سعودی امروز ( شنبه 21 بهمن ) بعنوان 22 بهمن اعلام شد!!




 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - پنجشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٥

در این هفته دو سه شب رو دچار بد خوابی شدم. توی این شبها تا ساعت سه و نیم بامداد خوابم نمیبرد. وقتی هم که به هزار زحمت کرکره پلکام رو پایین میکشیدم ، باید ساعت شش یا شش و نیم از خواب بیدار میشدم. حسابی کلافه بودم. اما امروز خیلی سرحالم چون هم دیروز رو بخوبی گذروندم و هم دیشب بلاخره یه خواب راحت هفت ساعته داشتم. دیروز از صبح تا ظهر که اداره بودم. ساعت 13 رفتم به یه جلسه که تا ساعت 17 طول کشید. در این جلسه گزارشهایی رو که باید در مورد اونها اظهار نظر میکردم ، یه نظر دیدم و متوجه شدم اشتباهات زیادی در اونها هست. پیشنهادهایی هم خودم ارائه کردم. بنده خدا بعضی از همکارام رو میدیدم که هی سرخ و سفید میشند ولی خودم از کارم راضیم. بهتره عیب و ایراد کارامون رو یه آشنا بهمون تذکر بده تا یه غریبه.

ساعت 17:30 به خونه برگشتم. از صبح در اصفهان بارون میبارید و در اون ساعت غروب هنوز نم نم بارون ادامه داشت. من هم که کشته مرده پیاده روی توی بارون هستم ، دستور رئیس خونه برای خرید چند قلم جنس رو بهونه کردم و پای پیاده زدم بیرون ؛ البته با اجازه همون رئیس خونه ( والا شب رو باید توی کوچه میخوابیدم !! ). دورترین سوپری محل رو انتخاب کردم و راه افتادم. رفت و برگشتم بیش از یک ساعت طول کشید. یه بادگیر تنم بود اما از کلاهش استفاده نمیکردم. دوست داشتم یه نموره خیس بشم و بهتر از هوای بسیار مطبوع و لطیف بارونی استفاده کنم. وقتی برمیگشتم بارون بند اومده بود و آسمون از سمت غرب در حال باز شدن بود. مثل همه ی منجما ، من هم طبق معمول سر به هوا راه میرفتم! در افق غربی سیاره ناهید رو دیدم و کمی پائین تر از اون سیاره تیر. منظره جالبی بود بنابراین قدمهام رو بلندتر و سریعتر برداشتم تا زودتر بیام خونه و از این دو سیاره عکس بگیرم. وقتی رسیدم خونه با دوربین و سه پایه رفتم روی پشت بوم و چند عکس گرفتم. وقتی عکسها رو ریختم توی کامپیوتر و اونها رو با نقشه های آسمون مطابقت دادم دیدم سیاره ی اورانوس هم در کنار سیاره زهره بوده و در عکسهای من هم ثبت شده. یاد 9 سال پیش افتادم که برای اولین بار با یه تلسکوپ 12 اینچی به اورانوس و نپتون نگاه کردم. دیدن دو گوی کوچک آبی و سبز رنگ من رو بسیار هیجان زده کرده بود. تا قبل از اون دورترین سیاره ای رو که دیده بودم زحل بود.

بعد از عکاسی نوبت غذا دادن به ملوس بود. طبقه پایین خونه ما هنوز تکمیل نیست. چند گنجشک توی اون لونه کردند. چند ماه قبل هم یه خانم گربه تشریف آوردن اونجا برای زایمان! بچه این گربه در وضعیت بدی بود. وقتی پیداش کردم یه دستی به سر روش کشیدم و تیمارش کردم. اسمش رو ملوس گذاشتیم. حالا بخشی از برنامه روزانه ما غذا دادن به این ملوس شده. فکر نکنید ته مونده سفره رو به ملوس میدیم ؛ خیر. ملوس عزیزتر از این حرفهاست. غذای ملوس از این قراره ؛ هر روز یه لیوان شیر یارانه ای از بهترین نوعش! ( ما برا خودمون توی صف شیر نمیریم اما برای ملوس میفرستنمون! ) و یه روز در میون یه بال مرغ که با دقت گوشت و استخونش رو از هم جدا میکنم. ملوس سهم مشخص و ویژه ای هم از گوشتهای خورش داره. کم کم داره به این ملوس حسودیم میشه. اگه رئیس خونه متوجه این حسودی بشه حتما" میگه ( می فرمایند ) شما فعلا" لوس تشریف دارین و خیلی مونده تا ملوس بشین........ بدبختی رو میبینید؟؟!!

آخرین بخش برنامه دیشب دیدن برنامه های تی وی بود. توی این شبها برنامه های جالبی در مورد دوران انقلاب پخش میشه. از ساعت 20 تا 21 یه مستند جالب در مورد محمدرضا پهلوی از شبکه یک پخش شد که جذاب و پر محتوی بود. شاید برای اولین بار بود که با مستخدمین مخصوص شاه سابق ایران و کارگران کاخهای شاه مصاحبه میکردند و خاطرات مستند اونها رو از آخرین روزهای حکومت شاهنشاهی به اطلاع مردم میرسوندند. تاریخ ، کلاس درس بزرگیه ، اگه کسی بهش با دقت توجه کنه. بعد از اخبار هم سریال از نفس افتاده رو دیدیم. از داستان این سریال خوشم میاد. میخواستم بازی فوتبال فرانسه و آرژانتین رو هم ببینم اما برعکس شبهای قبل ، پلکام تالاپی افتاد پایین و تا ساعت 06:30 بامداد امروز هم همونجا موند.......




 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - دوشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٥

شب گذشته با دیدن قسمت اول فیلم مستند " جستجو " از شبکه 4 سیما حالم حسابی گرفته شد و تا ساعتها غمگین و ناراحت بودم. در این فیلم که محصول سال 1358 است با خانواده هایی گفتگو میشه که بستگان درجه اول اونها در جریان رخدادهای مابین 17 شهریور تا 22 بهمن 1357 مفقود شدند. دوربین با بی رحمی تمام چهره مبهوت ، غم گرفته ، حیران ، و گریان زنان و مادرانی را به تصویر کشیده بود که در جستجوی گمشده خود به همه جا سر زده بودند و با نا امیدی چشم در چشم دوربین دوخته بودند. نگاه حیرت زده اونا قلب هر انسانی را پاره پاره میکرد. شاید بدترین و دردناکترین بخش این مستند ، مصاحبه با پدری بود که میگفت فرزندش برای دیدن هیجانات ( تظاهرات ) اخیر ( دوران یاد شده ) از منزل بیرون رفته و دیگه برنگشته بود. اونا به دنبال فرزندشون به هر جایی که ممکن بوده بتوانند ردی ازش بیابند رفته بودند. پزشکی قانونی ، بیمارستانها ، بهشت زهرا ، کلانتری ها و ...... اما خبری از فرزندشان بدست نیاورده بودند. در اردیبهشت سال 1358 و در حالی که اعضای این خانواده پای تلویزیون نشسته بودند ، فیلم مستندی از حوادث دوران انقلاب پخش میشه. این خانواده در یکی از صحنه های این فیلم جنازه پسرشون رو میبینند ، در حالت کفن شده ، سر جنازه بیرون از کفن و در حال انتقال به یک ماشین. اونا به صدا و سیما مراجعه میکنند و فیلم را دوباره میبینند. مطمئن میشند که این جنازه پسر آنها است اما از هر جایی سراغ میگیرند که پیکر فرزندشان را بیابند جوابی نمیگیرند و معلوم نمیشه مامورین حکومت نظامی وقت تهران این اجساد رو به چه محلی منتقل کردند......

خدا برای کسی نخواد که کارش بجایی برسه که برای پیدا کردن جگر گوشه اش ناچار بشه بارها و بارها اجساد مجهول الهویه رو مشاهده کنه. خدا برای هیچ مادری نخواد که حتی از دیدن جنازه فرزندش محروم بشه. خدا برای هیچ زن و فرزندی نخواد که یه عکس ، آخرین نشونی از همسر و پدرشون باشه. یادم میاد در زمان جنگ تعدادی از برو بچه های جبهه میگفتند اگه قراره شهید بشند دلشون نمیخواد که جنازه شون پیدا بشه و برگرده. بعضی از این بچه ها موقع عملیات پلاکهایی که برای شناسائی در گردن داشتند رو درمیآوردند تا اگه حتی پیکرشون پیدا شد ، شناسائی نشه. اون موقع من مجرد بودم و فکر میکردم میتونم درک کنم که اونا چی میگن و چی میخوان. اما امروز که خودم پدر هستم و تحمل تاخیر چند دقیقه ای بازگشت فرزندانم از مدرسه رو ندارم ، امروز که علاقه و محبت همسرم به بچه ها رو میبینم ، میتونم بفهمم که اون بچه های جبهه ، ندونسته داشتند مرتکب چه خطای بزرگی میشدند و چه ظلمی در حق پدر و بخصوص مادرشون روا میداشتند ؛ مادری که بعد از شهادت فرزندش ، دلش به گفتگو با جنازه اون و حضور هفتگی بر سر مزارش خوشه......

مهر مادر و فرزندی حتی در ایام بعد از مرگ هم تداوم پیدا میکنه. یه دوستی داشتم به نام علیرضا باقری. نسبت فامیلی هم داشتیم. ایشون در عملیات خیبر مفقودالاثر شد. سالها از این موضوع گذشت. یه سه شنبه ای در سالهای اولیه دهه 70 از تلویزیون اعلام شد روز پنجشنبه 300 شهید که در عملیات تفحس شهدا پیدا شده اند در تهران تشییع خواهند شد. همون شب علیرضا رو در خواب دیدم. توی خواب میدونستم شهید شده اما وقتی دیدمش با هم دست و روبوسی کردیم. بهش گفتم علی کجایی؟ مادرت خیلی ناراحته. خندید و گفت میدونم. دیگه میخوام برگردم پیش مادرم و ازش بخوام بساط عروسی من رو فراهم کنه. بهش گفتم کی میخوای بیای؟ گفت من جزو همین 300 شهیدی هستم که بناست پنجشنبه تشییع کنند..... فردای اون شب ، پدرم از تهران با من تماس گرفت و گفت پیکر شهید علیرضا باقری پیدا شده و پنجشنبه در تهران تشییع میشه...... به مادر علی تلفن زدم و دلداریش دادم. خوابم رو هم تعریف کردم. بنده خدا کلی گریه کرد و گفت حالا دیگه مطمئن شدم که این خود علیه که برگشته آخه جز یه کارت و یه پلاک فقط چند استخوان و قمقمه آب سوراخ سوراخ شده اش رو به من نشون دادند و باورش برام سخت بود که این تنها چیزی باشه که از پسرم مونده.......

میدونم حرفای امروزم تلخ بود اما اینها هم بخشی از واقعیتیه که در زندگی همه ما یه جورائیش پیدا میشه. نباید اینها رو از یاد ببریم. من همیشه به زندگی به دیده مثبت و امیدوارانه نگاه میکنم. هیچ وقت امیدم رو از دست نمیدم. تا آخرین لحظه تلاش میکنم و در برخی برنامه ریزیهام اونقدر دوردستها رو میبینم که گویا خیال رفتن از این دنیا رو ندارم. اما در کنار همه اینها ، یادآوری همین چیزهایی که نمونه اش رو امروز نوشتم باعث میشه آدم یه خورده حواسش رو بیشتر جمع کنه.

هر چند که انسانه و یه حسی که در همیشه عمر همراهش هست ؛

فراموشی.......




 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - یکشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٥

امسال روز تاسوعا وقتی مداح هیات داشت نوحه سرائی میکرد یه بیت شعر خوند که به نظرم زشت و ناپسند بود. شانس آورد بیت رو به اتمام نرسوند والا توی همون شلوغی بهش برمیگشتم و یه جنجال درست میکردم. واقعیت اینه که ما هیچ درکی از کربلا، عاشورا ، مصیبت ، عطش و شهدای کربلا نمیتونیم داشته باشیم مگر اینکه در جایگاهی قرار داشته باشیم که اونها بودند ( و این هم اگه محال نباشه بسیار بسیار سخت و دور از دسترس به نظر میرسه ). در مثل مناقشه نیست اما یه بچه ای که هنوز زبون باز نکرده چه درکی میتونه از فرضیه نسبیت عام انیشتن داشته باشه؟ هر کسی رویدادهای کربلا رو همون جوری میبینه و تفسیر میکنه که خودش رو میبینه. شاید این تنها راهی که ما میتونیم با این رویداد ارتباط برقرار کنیم ؛ شاید. اما باید بپذیریم که این نگاه ، برداشت ماست و نه واقعیت کربلا.

نکته دیگه اینکه حتی در همین سطح هم اگر به کربلا نگاه کنیم ، جلال و جبروت خداوندی رو به خوبی میشه در این واقعه مشاهده کرد. حضرت زینب سلام الله علیه و حضرت سجاد علیه السلام در همون اوج اسارت با چنان قدرت و عظمتی در مقابل دستگاه حکومت وقت ظاهر شدند که موجب شد آنان که خود را پیروز این نبرد نابرابر میدونستند از کرده ی خود پشیمون بشند.

حاج محمود کریمی یکی از مداحان فعلی تهران و ایرانه که در اکثر برنامه های خودش اشعاری حماسی ، عرفانی و روحپرور را برای دوستداران اهل بیت قرائت میکنه. هیات رزمندگان اسلام در سایت www.fotros.org فایل تعدادی از مداحیهای حاج محمود کریمی رو در اختیار گذاشته. دستشون درد نکنه. ما که کلی ذوق کردیم.

دیشب توی منزل داشتم مداحی مربوط به حضرت ابوالفضل رو گوش میکردم. بجای گریه ، ذوق کرده بودم و احساس میکردم روحم داره پرواز میکنه. وقتی مراسم به ذکر حسین حسین رسید ، توجهم به افکتهای Windows Media Player  جلب شد. شیوه خاص ذکر حسین حسین در اون مجلس باعث شده بود افکت به صورت ریتم ضربان قلب که در دستگاههای پزشکی دیده میشه دربیاد. نمیدونم والله. این نام و کلمه حسین ، همجوره با قلب آدم همراه است. دیشب دل و چشمانم برای گریه دنبال یه بهونه بودو وقتی در آخرای شب به تنهایی و با بی حوصلگی کانالهای TV رو عوض میکردم شنیدن ترنم غمناک یه ویلون بهونه ی دلم شد.

دیشب در اصفهان هم بارون بارید ، مثل دل من. امروز هم هوای اصفهان بهاریه ، مثل دل من.....




 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - پنجشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٥

توی زندگی دو مدل بهونه داریم ؛ بهونه هایی که منجر به نزدیک شدن میشند و بهانه هایی که باعث دوری خواهند شد. همیشه باید سعی کنیم بهانه هایی که میتونه باعث نزدیک شدن ما به افراد خونواده ، دوستان ، بستگان و افراد جامعه میشه رو بهش توجه ویژه داشته باشیم ( اونها رو به توان n برسونیم ) و بهانه هایی رو که باعث میشه نسبت به دیگران دلسرد بشیم ، فراموش کنیم ( زیر رادیکال برده و ریشه n ام اون رو بگیریم ).

بهانه های خوب لازم نیست خیلی پیچیده باشه و یا اینکه منتظر رسیدن یه روز خاص برای بروز اون بهونه باشیم. بعضی وقتها ما میتونیم با دست و زبان خودمون این بهونه ها رو ایجاد کنیم. مثلا" بیاین همین امروز به کسی که دوستش دارین یه SMS بزنید و خیلی ساده براش بنویسید " دوستت دارم ". به همین سادگی . یا اینکه تلفن رو بردارین و یه تماس با پدر ، مادر ، خواهر ، برادر ، پدر بزرگ یا مادر بزرگتون بگیرین و حالشون رو بپرسین. یا اگه فرزند دارین ، امروز یه خورده با فرزندتون شوخی و بازی کنید. به مهمونی دوستان و بستگان بروید یا اونها رو دعوت کنید تا ساعتی کنار هم باشید. تشریفات هم لازم نداره. یه چای یا یه عصرونه ساده کفایت میکنه. اینکارها تاثیر مثبت فوق العاده ای دارند ؛ اگر باور ندارید ، امتحان کنید.....




 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٥

مونده بودم تاسوعا و عاشورای امسال کجا برم. یکی دو روز قبل از تاسوعا ، گوش کردن دوباره به فایل یه سخنرانی ، وسوسه سفر به تهران رو به دلم انداخت. محرم تهران برای من یه حال و هوای دیگه ای داره. یکشنبه غروب راه افتادم و آخر شب به تهران رسیدم و بلافاصله به هیاتی که همه ساله در اون شرکت میکنم رفتم. شب عاشورا به اتفاق چند تن از دوستان قدیمی به زیارت حضرت عبدالعظیم رفتیم. پس از زیارت ، دقایقی رو کنار هم نشستیم و من بعد از سالها ، توی این جمع کوچیک و خودمونی ، مداحی کردم. حال خوشی داشتیم و خوندن اشعاری در مدح حضرت ابوالفضل دیده ی همه ی ما رو نمناک کرد.

وقتی از زیارت برگشتیم ساعت 2 بامداد بود. رفتیم خونه یکی از همون دوستای قدیمی و تا موقع نماز صبح بحث سیاسی کردیم!! و طبق معمول به جائی هم نرسیدیم. بعد از دو ساعت استراحت به خونه برگشتیم و در مراسم ظهر عاشورا شرکت کردیم. مادرم نذری آماده کرده بود ولی وقتی برای توزیعش به خونه همسایه ها میرفتیم بیشترشون خونه نبودند. فکر میکنم همسایه های محله ما به اندازه غذای چندین روز آینده شون نذری دریافت کرده باشند. یکی از اونها برامون عدس پلوی نذری آورد ما هم بشقابش رو با قیمه پلوی نذری پر کردیم و بهش پس دادیم!! امسال یه بیت شعر خیلی جمع و جور شنیدم که بهم چسبید ( طبق معمول فراموشش کردم !!!) مضمونش این بود که:

من غم حسین را با سرور بهشت معاوضه نمیکنم




 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - یکشنبه ۸ بهمن ۱۳۸٥

وای از دست جدا

از غمت در کودکی موهایم سفید شد

انتظار کشیدم ، فریاد برآوردم

چرا عباس تاخیر کرد و نیامد؟

ای کاش پیش من می ماند و غم مرا برطرف می ساخت

کجاست عمویم؟

چرا عباس تاخیر کرد و نیامد؟

ای حسین ؛ ای سر پناه من

من دردانه شما ، سکینه هستم

از تو معذرت میخواهم ای پدر

و میدانم که معذرت خواهی من قبول میشود

چرا که من بودم که از عموی خود

تقاضای آب کردم

آتشها در دل من شعله ور شد

و چنین بود که عمویم رفت و من به انتظار او ماندم

و آنقدر منتظر شدم که از انتظار خسته شدم

و پیوسته لحظه ها را شمارش کردم

و این جان به لب رسیده ، فریاد میکرد

اشکم جاری است ، چشمانم خونی است

کجاست عمویم؟

چرا عباس تاخیر کرد و نیامد؟

انتظار میکشم در حالیکه

قلبم مانند بال کبوتران در حال پرپر زدن است

به خودم گفتم چرا از عمویم آب طلب کردم؟

خود را سرزنش کردم و بشدت پشیمان شدم

آیا عمویم بازخواهد گشت؟

آیا علم و مشک و شمشیر او را دوباره خواهم دید؟

من سیراب شدن را نمی خواهم

اکنون فقط بازگشت عمویم با سلامتی را میخواهم

کاش به کربلا نمی آمدم

کاش از او آب طلب نمیکردم

آه و فریاد از دل برآوردم و آرزو میکنم

هرگز آتش دل سرد نگردد

این بلای عظیم که بر من وارد شده

مرا از پای خواهد انداخت

کجاست عمویم؟

چرا عباس تاخیر کرد و نیامد؟

ای پدر؛ این پیغام مرا از من بگیر

و پیش آن ماه منیر ( قمر بنی هاشم ابوالفضل ) برو

از نهر علقمه در باره او سوال کن

تا شاید خبری از او بدست آوری

و اورا بیابی

اگر ای پدر او را یافتی

از طرف من از او عذر خواهی کن

به او بگو ای عباس ؛ برگرد

سکینه دیگر از تو آب نمیخواهد

آرزو میکنم ، دعا میکنم

که او را زنده بیابی

صحیح و سالم و سرزنده

و با او به خیمه برگردی

او رویای من است

او امید من است

کجاست عمویم؟

چرا عباس تاخیر کرد و نیامد؟

این اشعار زیبا و سوزناک ترجمه نوحه سرائی حاج باسم کربلائی است. در باره عشق یه بیت خیلی مشهور است که مصرع اول اون رو الان بیاد ندارم. در مصرع اول به عشق اشاره میشه و شاعر میگه عشق یه داستان و یه موضوع بیشتر نیست ولی تعجب انگیز است که این داستان را " از هر زبان که میشنوم نامکرر است ". در مورد کربلا هم همین وضعیت وجود داره. بارها و بارها داستان کربلا رو خوندیم و شنیدیم ولی هر بار حس میکنیم که این داستان رو برای اولین باره که میشنویم. دلیل این نامکرر بودن ، نمایان شدن جلوه عشق حقیقی در کربلاست. ما هر باره از یک زاویه به روایت عاشقی در کربلا نگاه میکنیم.

 




 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - پنجشنبه ٥ بهمن ۱۳۸٥

این عکس رو شامگاه روز شنبه ۳۰ دی ۱۳۸۵ در اصفهان و از هلال ماه محرم و مقارنه اون با سیاره ناهید گرفتم.




آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ