خرّم آن بقعه که آرامگه یار آنجاست
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - یکشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٦

کسانی که هم سن و سال من هستند ( و یا مسن تر) بیاد دارند که در تمامی عزاداریهای قدیم که روز تاسوعا برگزار میشد ، بحر طویل مشهور " شه با وفا اباالفضل " جایگاه ویژه ای داشت. رتیم زیبا و حماسی این بحر طویل ، وقتی با شور سینه زنی یا زنجیر زنی توام میشد ، کمتر دل و چشمی بود که بیتاب و نمناک نشه. این شعر و ریتم اونقدر تاثیرگذار بود که هنوز هم بعد از چند دهه ، در مجالس عزاداری خونده میشه. در طول این سالها نوحه در مدح حضرت اباالفضل علیه السلام زیاد شنیده بودم اما هیچیک از اونها نتونسته بود شور و هیجانی رو که بحر طویل " شه با وفا..... " در من ایجاد میکرد ، بوجود بیاره. اما شب تاسوعای امسال ( که بر خلاف چند ساله اخیر نتونستم به تهران برم ) بطور اتفاقی مداحی حاج محمود کریمی رو که در یک گوشی موبایل ضبط شده بود رو شنیدم :

زنم دم ز علمدار رشید حرم عشق

شه با کرم عشق

مه محترم عشق

صفای قدم عشق

همان یار که گشته صنم عشق

چکد از لب او بر لب پیمانه نم عشق

همان شاه که باشد سر دوشش علم عشق

نگار دل زارم

صفابخش مزارم

بجز عشق جمالش به دل خویش ندارم

قرارم

بهارم

شعارم

همه دار و ندارم

که باشد به شب اول قبرم به کنارم

دلم عاشق رویش

شدم بنده ی کویش

دلم بسته به مویش

قدح نوش سبویش

شتابان دل زارم همه شب جانب کویش

چنان برگ خزانی ست روان در دل جویش

ندارم بخدا جز هوس دیدن رویش

مرا کشته به والله علی واره ی خویش (khouyash)

ابوالفضل امیرم

امیر بی نظیرم

صفابخش ضمیرم

که جز عشق رخش در دل خسته نپذیرم

چه خوش باشد اگر باز زند با دو سه تیرم

که صیدش شوم و زیر قدمهاش بمیرم

ز غیرش همه سیرم

دل از مهر خدائی اباالفضل نگیرم

علمدار اباالفضل

سپه دار اباالفضل

جهانگیر و جهاندار اباالفضل

بود (bovad) دلبر و دلدار اباالفضل

مرا یار اباالفضل

مددکار اباالفضل

تپش های دل حیدر کرار اباالفضل

شده در حرم فاطمه پرگار اباالفضل

زنم جار اباالفضل

بود (bovad) عشق شرربار اباالفضل

بگوید سر دیوانه سر دار اباالفضل

سرم پر ز هوایش

دلم جای ولایش

غلامم به سرایش

همه هستی و دینم به فدایش

ربوده ز سر (sare) روح الامین عقل ، صدایش

بود (bovad) محور عرش ازلی دست جدایش

حسین ابن علی سوره ی توحید بخواند ز برایش

کسی نیست به پایش

به قربان لوایش

به قربان دعایش

دلم گشته خریدار بلایش

علمدار اباالفضل

سپه دار اباالفضل

زنم جار اباالفضل

به قربان گره بند قبایش

لقب باب حوائج

نسب باب حوائج

خداوند نجابت و ادب باب حوائج

دلم غرق کمالش

پریشان وصالش

دو ابروی هلالش

جمالش و کمالش

بود (bovad) زینب کبری همه جا محو جمالش

دلم بنده ی نامش

گرفتار مرامش

که افتاده به دامش

نه آدم نه سلیمان و نه لقمان

که موسی ست غلامش

حسین است کلامش

ببین حسن (hosne) ختامش

به زهراست سلامش

قیامت متجلی شود از وقت قیامش

تمامیّ بهشت است به نامش

زور بازوی علی اباالفضل

من خیلی تلاش میکنم تا در جلوی جمع احساسی نشم ، اما این مداحی کاری با من کرد که با هر بار شنیدنش ، از خود بیخود میشدم. نمیدونستم باید چکار کنم ، گریه کنم؟ چرخ مستانه بزنم؟ سینه بزنم؟ نمیدونم... فقط میدونستم که تمام ذرات وجودم با این شعر و نوحه ارتباط برقرار کرده و مرتب خودم رو همانند چند سال پیش ، در کنار حرم اباالفضل علیه السلام میدیدم. فقط میدونستم نمیتونم آروم بشینم.... برام زیارت ویژه ای که در حرم اباالفضل علیه السلام داشتم دوباره تکرار شد ؛ زیارتی که در اون یه نفر نوحه میخوند و من تنها کسی بودم که گوش میکردم و توی حال خاصی قرار گرفتم.

شعر این نوحه ، همان روح حماسی " شه با وفا .... " رو داره به اضافه ی اینکه خیلی عاشقانه سروده شده که در نتیجه ی اون ، شور و هیجان با مستی و دلدادگی توام میشه....




 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - پنجشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٦

دیروز ، روز کاری بسیار پر برکتی بود. دو جلسه تاثیرگذار و بسیار مهم ، جزئی از برنامه های دیروزم بود که امیدوارم نتایج اون رو در شهرداری و مرکز آموزش نجوم ادیب شاهد باشیم.

در مورد مرکز آموزش نجوم ادیب مدتها است که حاشیه هایی درست شده و اختلاف نظرهایی بین افرادی که در ارتباط با این مرکز فعال هستند بوجود اومده. عوامل متعدد و زیادی در بوجود اومدن این اخلاف نظرها موثر بوده اما در بین این عوامل ، چند تا از اونا مهمتر و اساسی تر هستند و پرداختن به اونها میتونه حل کننده ی مسائل زیادی باشه. اعتقاد شخصی من این بود که اگر به برخی موضوعات ساختاری مرکز پرداخته بشه ، شاید وضعیت بهینه تری بوجود بیاد. این مساله رو با گروهی از دوستان ( اعم از اعضاء گرامی و کادر محترم مرکز ) مطرح کردم و خوشبختانه دیدم هر دو گروه با این نظر موافق هستند. با برخی اساتید ارجمند هم مشورت کردم و اونها هم همین نظر رو داشتند. برای همین تصمیم گرفتم تا با حضور کمی فعالتر در برنامه های نجومی اصفهان ، با همراهی ، همکاری و مساعدت همه ی دوستان ، شرایط  رو بگونه ای دربیاریم تا مرکزی که دوران درخشانی رو در سابقه خودش داره و در سالهای اخیر هم با تلاش و همت بیش از گذشته ( توسط اعضاء و کادر مرکز ) حفظ شده ، بتونه مثل همیشه نقش ارزنده ی خودش رو در جامعه نجوم آماتوری اصفهان و ایران ایفا کنه. در این راه توجه به چند نکته بسیار لازمه و نباید از اون غافل شد :

1-     گذشته و رویدادهای مربوط به اون دیگه وجود نداره و نباید وقت خودمون رو صرف پرداختن به اون بکنیم. نگاه به گذشته فقط تا اون اندازه مفیده که دستاوردی برای حال و آینده ی ما داشته باشه.

2-     مهمترین عامل موفقیت مرکز نجوم ادیب این بوده و هست که افراد مرتبط با این مرکز ، بدلیل عشق و علاقه ای که به نجوم داشته و دارند ، ایثارگرانه به ترویج نجوم پرداخته اند. برای کسب موفقیتهای دوباره ، باید این روحیه را در خودمون حفظ و تقویت کنیم.

3-     در زمان تصمیم سازی باید به نظر همه توجه کرد ، اما در مقام اجرای تصمیمات و سیاسیتهای اتخاذ شده ، نمیشه رضایت همه رو تامین کرد. همه باید این واقعیت را بپذیریم که گریزی جز این نیست که به خرد جمعی و تصمیماتی که توسط دست اندرکاران اتخاذ میشه احترام بگذاریم ، حتی اگر این تصمیمات مغایر با نظرات اولیه ی ما باشه.

4-     داشتن روحیه ی گذشت و نیز صبر و بردباری در مواجهه با مشکلات و ناملایمات ، از جمله ی نیازهای اساسی زمان حاضر است.

5-     حرکت آگاهانه و هدفمند بر اساس منطق ، ایده ال نگری توأم با واقع گرایی و نیز پرهیز از لجاجت و خود رأیی ، رمز موفقیت ما در زمان حال و آینده خواهد بود.

سرمای هوا در حال کاهشه و بزودی بهار فرا میرسه. امیدوارم شاهد بهاری دیگر باشیم.....




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - سه‌شنبه ٢٥ دی ۱۳۸٦

السلام علی عبدالله ( علی اصغر ) بن الحسین. الطفل الرّضیع ، المرمیّ الصّریع المتشحّط دما" المصعّد دمه فی السّماء ، المذبوح بالسّهم فس حجر ابیه....

سلام بر عبدالله ابن الحسین ، کودک شیرخوار تیر خورده ی به زمین افتاده ی به خون غلتیده ( که ) خونش در آسمن بالا رفته و در آغوش پدرش بوسیله تیر ذبح شده....

بازم اندر مهد دل ، طفل جنون

دست از قنداقه می آرد برون

مادر طبع مرا از روی ذوق

خوش درآرد شیر ، در پستان شوق

جمله اطفال قلوب از انبساط

وقت شد کآیند بیرون از قماط (قنداق)

عشرتی از آن هوای نو کنند

از طرب ، نشو و نمای نو کنند

واگذارند امهات طبع را

باز آباء کرام سبع را

باز وقت کیسه پردازی بود

ای حریف ، این آخرین بازی بود

شش جهت در نرد عشق آن پری

می کند با مهره ی دل ، ششدری

همتی می دارم از ساقی مراد

وز در میخانه می جویم گشاد

همچنین از کعبتین عشق داو

تا درین بازی نمایم کنجکاو

بازی ئی تا اندرین دفتر کنم

شرح شاه پاکبازان سر کنم

لاجرم چون آن حریف پاک باز

در قمار عاشقی شد پاکباز

شد برون با کیسه ی پرداخته

مایه ای از جزو و از کل ، باخته

رقص رقصان ، از نشاط باختن

منبسط ، از کیسه را پرداختن

انقباضی دید در خود اندکی

در دل حق الیقین آمد شکی

کاین کسالت بعد حالت از چه زاد؟

حالت کل را کسالت از چه زاد؟

پس ز روی پاکبازی ، جهد کرد

تا فشاند ، هست اگر در کیسه گرد

چون فشاند آن پاکبازان را امیر

گوهری افتاد در دستش ، صغیر

درة التاج گرامی گوهران

آن سبک در وزن و ، در قیمت گران

ارفع المقدار من کل الرفیع

الشفیع ابن الشفیع ابن الشفیع

گرمی آتش ، هوای خاک ازو

آب کار انجم و افلاک ازو

کودکی ، در دامن مهرش بخواب

سه ولد با چار مام و هفت باب

مایه ی ایجاد ، کز پر مایه گی

کرده مهرش ، طفل دین را دایه گی

وه چه طفلی! ممکنات او را طفیل

دست یکسر کائنات او را به ذیل

گشته ارشاد از ره صدق و صفا

زیر دامن ولایش ، اولیاء

شمه ای خلد از رخ زیبنده اش

آیتی کوثر ز شکر خنده اش

اشرف اولاد آدم را ، پسر

لیکن اندر رتبه ، آدم را پدر

از علی اکبر ، بصورت اصغرست

لیک در معنی ، علی اکبرست

ظاهرا" از تشنگی بیتاب بود

باطنا" سرچشمه ی هر آب بود

یافت کاندر بزم ، آن سلطان ناز

نیست لایق تر ازین گوهر ، نیاز

خوش رهآوردی (rahaavardi) بدان در ، وقت برد (برنده شدن)

بر سر دستش به پیش شاه برد

کای شه این گوهر به استسقای تست

خواهش آبش ، ز خاک پای تست

لطف بر این گوهر نایاب کن

از قبول حضرتش سیراب کن

این گهر از جزع های تابناک

ای بسا گوهر فرو ریزد به خاک

این گهر از اشکهای پر ز خون

می کند الماسها را ، لعلگون

آبی ای لب تشنه باز آری بجو (جستن)

بو که آب رفته باز آری بجو (جوی)

گنجینة الاسرار - عمان سامانی

شه ز حرم خانه اش ربود و روان شد

پیر خرد هم عنان بخت جوان شد

زین پدر و زان پسر به لرزه جهان شد

آمد و آورد ، هر طرف نگران شد

تا به که سازد حقوق خویش مدلّل

گفت که ای قوم ، روح پیکرم است این

ثانی حیدر علی اصغرم است این

آن همه اصغر بودند (bodand) ، اکبرم است این

حجت کبرای روز محشرم است این

رحمی کش حال ، بر فناست محول

او که بدین کودکی گناه ندارد

یا که سر رزم این سپاه ندارد

بلکه بس افسرده است و ، آه ندارد

جای دهید آنکه را ، پناه ندارد

پیش کز ایزد برید (barid) کیفر اکمل

ناگه از آن قوم از سعادت محروم

حرمله اش تیر کینه راند به حلقوم

حلق ورا خست و جست بر شه مظلوم

وز شه مظلوم ، آن سه شعبه ی مسموم

رد شد و سر زد به قلب احمد مرسل

دیوان جیحون یزدی




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - سه‌شنبه ٢٥ دی ۱۳۸٦

دوست گرامی جناب آقای ذوالفقاری

با سلام

اين پرسش اونقدر بزرگ و عظيمه که کم آوردن همه در مقام پاسخ گفتن به اون خيلی طبيعيه. البته هستند کسانی که پاسخ اون رو ميدونند :

خیز که مستانه شرابت دهند

مرغ دل از بهر کبابت دهند

تا نکنی بیم ز روز حساب

باده فزونتر ز حسابت دهند

عذب بود ، نام نهندش عذاب

مشنو اگر بیم عذابت دهند

بر در میخانه اگر سر نهی

طاعت ناکرده ثوابت دهند

یک دو کتابی بزن از دست پیر

تا خبر از سّر کتابت دهند

خدمت مستان خرابات کن

بو که دلی مست و خرابت دهند

در عوض کوثر و تسنیم و خلد

یک قدح از باده ی نابت دهند

شعر حاج میرزا حبیب خراسانی میتونه راهنمایی برای دنبال کردن این پرسش باشد. راهی که با اراده و خیزش آغاز میشه، با پیر و خرابات ادامه پیدا میکنه و در نهایت ، پرسشگر (سالک) رو به باده ی ناب میرسونه.




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - دوشنبه ٢٤ دی ۱۳۸٦

بر اساس یک سنت دیرینه در بین ایرانیان شیعه ، در هر یک از روزهای دهه اول محرم ، مداحان و عزاداران ، مراثی مربوط به یکی از شهدای والا مقام کربلا را میخوانند. فردا سه شنبه 25 دی مصادف با ششمین روز محرم است و در این روز ، یاد جگر گوشه ی امام حسن مجتبی علیه السلام جناب قاسم ابن حسن ابن علی ابن ابیطالب علیه السلام گرامی داشته میشود. هم او که امام عصر (عج) در سلام به او میفرماید :

السلام علی القاسم بن الحسن بن علی المضروب هامته ، المسلوب لامته حین نادی الحسین عمّه فجلّی علیه عمّه کالصّقر ، و هو یفحص برجله التّراب و الحسین یقول : بعدا" لقوم قتلوک ، و من خصمهم یوم القیمة جدّک و ابوک. ثم قال : عزّ والله علی عمّک ان تدعوه فلا یجیبک ، أو یجیبک و أنت قتیل جدیل فلا ینفعک هذا والله یوم کثر واتره ، و قلّ ناصره.

سلام بر قاسم پسر حسن ابن علی ( آنکه ) جثه اش ضربت خورده و ابزار جنگش به تاراج رفته ، هنگامی که عمویش حسین ( علیه السلام ) را فرا خواند ، عمویش بسان عقاب تیز پرواز بسوی او شتافت و مردم را از کنار او دور کرد و خود را به او رسانید ، در حالیکه او ( قاسم ) پایش را ( از شدت زخمها ) به زمین میکشید. و حسین علیه السلام فرمود : گروهی که ترا کشتند ( همانانی که ) در روز قیامت نیایت و پدرت با ایشان دشمنی میکنند را خداوند از رحمت خویش دورشان کناد. سپس فرمود : به خدا سوگند بر عمویت گران است که تو او را بخوانی ولی او ترا جواب نگوید ، یا بسوی تو آید و به تو رو کند در حالیکه تو کشته شده و استخوان دست و پا بریده شده باشی.

امشب در مدح این بزرگوار ، اشعاری از کتاب گنجینة الاسرار اثر عمان سامانی را مرور میکنم.

باز دارم راحت و رنجی به هم

متحد عنوانی از شادی و غم

ناز پرور نوعروسی هست بکر

مر مرا در حجله ی ناموس فکر

نوعروسی ، نقد جانش رو نما

تا نگیرد ، کی نماید رو بما

تا کی اندر حجله ماند این عروس؟

دل چو داماد از فراغش در فسوس

زین عروسم مدعا دانی که چیست؟

مدعا را روی میدانی به کیست؟

با عروس قاسم اینجا هست رو

مدعایم جمله باشد ، ذکر او

اندر آن روزی که بود از ماجرا

کربلا بر عاشقان ، ماتم سرا

خواند شاه دین برادر زاده را

شمع ایمان ، قاسم آزده را

وز دگر ره ، دختر خود پیش خواند

خطبه ی آن هر دو وحدت کیش ، خواند

آنچه قاسم را ز هستی بود نقد

مر عروسش را بکابین بست عقد

طالب و مطلوب را دمساز کرد

زهره را با مشتری انباز کرد

هر دو را رسم رضا تعلیم داد

جای ، اندر حجله ی تسلیم داد

لیک جا نگرفته داماد و عروس

کز ثری شد بر ثریا بانگ کوس

کای قدح نوشان صهبای الست

از مراد خویشتن شویید دست

کشته گشتن عادت جیش شماست

نامرادی ، بهترین عیش شماست

آرزو را ترک گفتن خوشتر است

با عروس مرگ خفتن خوشتر است

کی خضاب دستتان باشد صواب؟

دست عاشق را ، ز خون باید خضاب

این صدا آمد چو قاسم را بگوش

شد زغیرت ، وز تغییر (taghayyor) ، در خروش

خاست از جا و عروس مقبلش

دست حسرت زد بدامان دلش

راهرو را پای از رفتار ماند

دل ز همراهی و دست از کار ، ماند

گفت از پیش من ای بدر دجی (doja)

چون برفتی ، بینمت دیگر کجا؟

نوعروس خویش را بوسید چهر

خوش در آغوشش کشید از روی مهر

ز آستین ، اشکش ز چشمان پاک کرد

بعد از آن ، آن آستین را چاک کرد

گفت در فردوس چون کردیم رو

مر مرا با این نشان ، آنجا بجو

هیچ میدانی تو ای صاحب یقین

چیست اینجا سّر خرق آستین؟

آستین وهم او را ، خرق کرد

حق و باطل را ، بر (bare) او ، فرق کرد

التیام از خرق او ، وز خرقهاست

فرقها از فرق او تا فرقهاست

یعنی آگه شو که ما پاینده ایم

تا ابد ما تازه ایم و زنده ایم

فارغ آمد ذات ما زفسردگی

نیست ما را کهنگی و مردگی

ناجی آنکو ، راه ما را سالک است

غیر ما هر چیز بینی ، هالک است

عار داریم از حیات مستعار

کشته گشتن هست ما را اعتبار

هم فنا و هم بقا را رونقیم

فانی اندر حقّ و باقی در حقیم

گر بصورت جان بجانان میدهیم

هم بمعنی ، مرده را جان میدهیم

گر بصورت غائب از هر ناظریم

لیک در معنی به هر جا حاضریم

متصل با بحر و خارج چون حباب

دوست را هستیم در تحت قباب

عارف ما نیست جز او ، هیچکس

همچنین ، ما عارف اوییم و بس

آن ودیعت کز حسین بد (bod) در دلش

وآنچه محفوظ از ولّی کاملش

با عروس خویش گفت او شمه ای

خواند اندر گوش او ، شرذمه ای

فیض یابی ، فیض بخشیدن گرفت

وقت را دید و درخشیدن گرفت

یکجهت شد از پی طی جهات

آستین افشان به یکسر ممکنات




 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - دوشنبه ٢٤ دی ۱۳۸٦

امروز تفعلی به دیوان حافظ زدم....

از دست غیبت تو شکایت نمی کنم

تا نیست غیبتی نبود لذت حضور

این بیت ، زبان حالم ، در موارد مختلف بود. یک تفعل و یک پیام ، برای چندین موضوع...... جالب بود




 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - شنبه ٢٢ دی ۱۳۸٦

دوست گرامیم جناب آقای ذوالفقاری راد از بنده پرسیدند که هدف ازآفرینش و خلقت چیه؟ بدون تردید کسی نمیتونه پاسخی به این پرسش بده چرا که همه ی آفریده شده ها ، خودشون یک حلقه از زنجیره ی عظیم ، ازلی و ابدی خلقت هستند و پی بردن جزء به ذات کل غیر ممکنه. در این رابطه حتی نمیشه از حدس و گمان بهره برد. ما فقط میتونیم در مورد اینجایی که هستیم به بررسی و تفکر بپردازیم ، اما تفکر در مورد اینکه چرا ما رو به اینجا آوردند به جایی نخواهد رسید و حتی ممکنه آدمی رو به بیراه بکشونه.

این موضوع از اونجا خیلی پیچیده میشه که من و شمایی که وارد این تفکرات میشیم ، نگاهمون به همه چیز نسبی است. مثلا" خلقت ، به نسبت بنده و شما ، خلقت و نوآفرینی است. اما آیا در مورد خدا هم همین وضعیت وجود داره؟ صفات خدا از ذات او جدا نیستند. یکی از صفات خداوند ، خلاقیت است. چون ذات خداوند ازلی است ، صفات او که از ذاتش جدا نیستند هم باید ازلی باشند. صفات ، با وجود موصوف معنا پیدا میکنند. پس اگر خلاقیت خدا بخواهد ازلی باشد ، خلقت و خلق هم باید ازلی باشد ، و اگر چنین باشد ، این دیگر خلق نیست ، بلکه خود خداست ( انا لله و انا الیه راجعون).

با خود نظری داشت که بر لوح قلم زد

کلک ازلی ، نقش جمال ابدی را

اون چیزی که بعضی از ما اون رو خلق و خلقت مینامیم ، از دید بعضیهای دیگه فقط یک خیال و تصور ذهنی ماست :

غیر خیالات نیست عالم و ما کرده ایم

از دم پیر مغان ، رفع خیالات را

مولانا تعبیر دیگری را در مثنوی بیان کرده است :

بشنو از نی چون حکایت میکند

از جدائیها شکایت میکند

کز نیستان تا مرا ببریده اند

از نفیرم مرد و زن نالیده اند

مولانا بجای خلق شدن ، از جدا شدن حرف میزند. این همان سیر نزولی اولیه بوده که ما را از عالم بالا به عالم ماده آورده است :

من ملک بودم و فردوس برین جایم بود

آدم آورد در این دیر خراب آبادم

حال بسان قطره ای که از موج دریا به هوا برمیخیزد و بعد دوباره به دریا برمیگردد ، انسانها نیز سیر صعودی خود را طی میکنند و به مبداء اصلی خود بازمیگردند. همه ی خلائق ، این سیر صعودی را طی خواهند کرد:

ای خواجه یکی گردد ، خود بحر و حباب آخر

در بحر چه بسیاری ، این شکل حبابی را

رسیدن به مقام درک این واقعیتها کار بنده و امثال بنده نیست. تا ما خودمون رو ، خود میبینیم ، محاله که بتونیم درک کنیم مولانا چی میگه ، وحدت کرمانشاهی از چی حرف میزنه و حقیقت سیر نزول و سیر صعود چیه؟ این حکایت برای ما ، حکایت وصف العیش نصف العیشه ، تازه بشرطی که قادر به وصفش باشیم.....




 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - جمعه ٢۱ دی ۱۳۸٦




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - چهارشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٦

امروز غروب با رویت شدن هلال ماه ، محرم رسما" آغاز میشه. این هلال برام همیشه جذاب و پر کشش بوده. همیشه با دیدن اون حالم دگرگون میشه و با خودم نجوا میکنم....

سراغ دیوان حافظ رفتم و غزلی رو خوندم : یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب ، کز هر زبان که میشنوم نامکرر است

قرنهاست که داستان محرم و کربلا و عاشورا داره روایت میشه، اما هیچ وقت تکراری نشده. یک عظمت نامحدود رو چطور میشه توصیف کرد؟ هر چقدر که بگیم و هر چقدر که در اون کنکاش کنیم ، باز هم به انتهای اون نمیرسیم. کربلا روایت عشق و عاشقی است ، و وادی عشق ، وادی بیکران....

مطلب زیر رو چند سال ژیش نوشته بودم

محرم ، بهار اشك و گريه

گريه ..........اما نه فقط بر مصائب اهل بيت عصمت و طهارت. چه ، مجموعه آنچه كه در كربلا و در عاشواري سال 61 هجري روي داده را ميتوانيم در يك كلام حضرت زينب سلام الله عليه خلاصه كنيم :  و چيزي جز زيبايي نديدم. و چنين صحنه اي جاي گريه ندارد...........

ما ميگرييم اما نه بر بي ياوري حسين عليه السلام ، كه او ، خود ياور تمامي خلايق از اولين تا آخرين است. ما ميگرييم اما نه بر عطش حسين عليه السلام كه او زاده ي ساقي كوثر ، و خود ساقي يگانه آب حيات است. ما ميگرييم اما نه بر اسارت اهل بيت عصمت و طهارت ، كه دل عالمي اسير مهر و محبت اين خاندان است. هر چند شنيدن مصائب اين خاندان قلب هر محبي را به درد مي آورد ، آنگونه كه از شدت تاثر هر آينه ميخواهد قالب تهي كند ، اما ما بر خود ميگرييم. بر خود ميگرييم و بر فاصله عظيمي كه بين ما و شهداي كربلا كه مظهر انسان كاملند ، به وجود آمده است. ما بر انسانيت خود ميگرييم. ما بر دل بستگيهاي متعدد دنيايي خود ميگرييم. ما بر سينه و سر ميزنيم ، تا زنگار از دل و وجودمان بزداييم. ما ميگرييم تا دل و جان را از ناپاكيها شستشو دهيم و آن را جايگاه مهر و عشق قرار دهيم. محرم ، بهانه و فرصتي براي توجه دوباره به خود ، آنچه كه بايد باشيم ، آنچه كه هستيم .... و اين همه را به بركت محبت حسين عليه السلام داريم........




 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - دوشنبه ۱٧ دی ۱۳۸٦

اولی : شنیدی که فلان سازمان مدیران و کارکنانش رو میفرسته سفرهای سیاحتی و زیارتی

دومی : آره

اولی : خوش بحالشون ! چقدر رومانتیک !

دومی : چی چی رو خوش بحالشون ؟ خیلی ساده ای بابا !

اولی : چطور؟

دومی : آخه توی اون سازمان مدیران میرند سیاحت و وقتی از سفر برگشتند ، کارکنان میرند زیارت مدیران !!

نوشته بالا هیچ ربطی به جامعه نجوم آماتوری ایران نداره ، چون منجمین آماتور ما علاوه بر توفیق زیارت مدیران این جامعه ، افتخار هورا کشیدن برای خواص این جامعه رو هم دارند. باور کنید توی این جامعه ی بسته ی نجوم آماتوری ایران ، همین اجازه ی هورا کشیدن هم خودش خیلی نعمته! اگر ناشکری کنیم میترسم همین یه افتخار رو هم از ما غیرحرفه ای های یه لا قبا که فکر میکنیم همیشه دو دوتا باید چهار تا بشه ، بگیرند و ما چهار چنگولی بین زمین و هوا بمونیم که شور و شعف خودمون رو کجا باید ابراز کنیم ....

 

 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - دوشنبه ۱٧ دی ۱۳۸٦

کار کردن در تهرون مثل کار کردن در واحد مرغ و تخم مرغ طنز چارخونه است!   جمعه ها تعطیل ، پنجشنبه ها تعطیل ، بارون میاد تعطیل ، برف میاد تعطیل ، هوا سرد میشه تعطیل..... میترسم با این همه فعالیت زیادی که داره در تهرون انجام میشه خدای نکرده برای قلب تپنده ی تهرون اتفاق ناخوشایندی روی بده!  وقتی در تهرون که همه ی اونایی که باید باشند ، هستند ، وضع اینطوری باشه ، ببین در سایر بلاد کوچک که کسی بالا سرشون نیست چه خبره!

جا داره که شیرفرهاد بپرسه : ایی کارائی و بهره وری که وگفتی یعنننننننننننننننننی چه؟؟ 




 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - جمعه ۱٤ دی ۱۳۸٦

امروز برای زیارت اهل قبور رفته بودیم باغ رضوان. چند دقیقه بین قبرها قدم زدم و به عکسهای خاموش و سنگهای سرد نگاه کردم. همینجوری دنبال عکس و یا سنگ کسی میگشتم که سال تولدش با من یکی باشه ، اما پیدا نکردم....

امروز هم برای پنجمین بار اومدم کنار زاینده رود تا از پرنده ها عکس بگیرم. این دفعه بعد از ظهر اومدم و تا موقع غروب هم موندم. سه تا عکس نمونه ای از کارهای امروزه.




 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - یکشنبه ٩ دی ۱۳۸٦

مدتی است که بیماریهای پدرم وارد مراحل حادی شده و نیاز به مراقبتهای بیشتری نسبت به گذشته دارند. حدود یک ماه قبل برای دیدن ایشون به تنهایی به تهران سفر کردم و 24 ساعتی رو نزدشون بودم. در اون سفر مجالی نبود تا اعضای خانواده ام رو همراه ببرم. پنجشنبه از فرصت تعطیلی عید غدیر استفاده کردیم و دسته جمعی رفتیم تهران. سر شب به تهران رسیدیم. پدرم رو برای دیالیز به بیمارستان برده بودند ، وقتی برگشت ، دیدم چهره ی ایشون نسبت به یک ماه قبل خیلی تغییر کرده  و از نظر جسمی هم خیلی نحیف شدند طوری که بچه هام باورشون نمیشد از تابستون تا الان این همه تغییر کرده باشند. تقریبا" تمامی 36 ساعتی رو که در تهران بودیم ، در کنار پدرم گذروندیم. سعی کردیم تا جایی که مقدور بود محیط رو با نشاط کنیم و روحیه ایشون رو تقویت کنیم. تا حد زیادی هم در اینکار موفق بودیم. مرور خاطرات مفرح گذشته جذابترین بخش گفتگوهای ما بود.

مادربزرگ مادری من از سادات علوی بودند. خدا رحمتشون کنه ، در ایام عید غدیر اگر در منزل ایشون بودیم سکه های یک ، دو یا پنج ریالی رایج اون زمان رو که قبلا" با سنگ یا انبر کج کرده بودند به ما عیدی میدادند. کج کردن این سکه ها برای این بود که یادمون باشه این عیدی غدیره و نباید خرجش کنیم ( چیزی که اصفهانیها بهش میگن مایه کیسه ). اهالی محله ما در گرگان اعتقاد زیادی به برکت دست مادر بزرگ من داشتند و خیلیها از ایشون درخواست اهداء این سکه های کج شده رو داشتند. الان سالهاست که ایشون از دنیا رفتند و ما تبریک عید غدیر رو به مادرم میگیم و عیدیمون رو هم از ایشون دریافت میکنیم. فرزند کوچکم تعدادی از آیات قرآن رو حفظ کرده و در تهران اونها رو برای مادربزرگ و عمه اش خوند. اونها هم برای تشویقش عیدی جداگانه ای بهش دادند و معدل همون مبلغ رو به فرزند بزرگم هم هدیه کردند. فرزند کوچولوی ما به اعتراض میگفت : قرآنش رو من میخونم ، پولش رو این میگیره!!

صبح روز شنبه از تهران برگشتیم. توی راه اعضای خانواده گفتند دوست داریم نهار رو بیرون خونه بخوریم و پرسیدند کجا ما رو مهمون میکنی؟ گفتم یه دقه ایسته کن! تلفن زدم به باجناقم که توی همین روزا از تهران به اصفهان اومده بود. گفتم شما کجا هستین؟ گفتند در خونه باجناق سومی مهمونیم. گفتم پس ما هم اومدیم. لطفا" بگین برای ما هم غذا آماده کنند!! ( همینجا بگم که این ابتکار هیچ ارتباطی با حضور طولانی مدت بنده در اصفهان نداره. حق نداریم به دیدن فامیل بریم؟؟!! حالا اینکه بعد از خوردن نهار دلمون برای خونه خودمون تنگ شد و زود رفتیم خونه که دیگه به ما مربوط نمیشه ).

خلاصه این یکی دو روزه رو بخوبی و خوشی گذروندیم. تا بعد ببینیم چی میشه.




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - چهارشنبه ٥ دی ۱۳۸٦

In this year, my wishes are

Health and success for you and your family

Also

Peace and prosperity for the whole world

Happy New Year & Merry Christmas




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - شنبه ۱ دی ۱۳۸٦

زمستان آغاز شد ، هم محاسباتی و هم شهودی. دیشب طولانی ترین شب سال رو در حالی سپری کردیم که بارش اولین برف زمستانی امسال هم ، زینت دهنده یلدا شده بود.

طولانی بودن شبها در نیمه دوم پاییز و نیمه اول زمستان ، و طولانی بودن روزها در نیمه دوم بهار و نیمه اول تابستان با اینکه یه واقعیت علمیه ، اما درک واقعی از این طولانی بودنها به یه چیز دیگه بستگی داره ؛ انتظار......

اگر منتظر باشیم ، زمان برامون به کندی سپری میشه. برای کسی که منتظر و چشم به راه باشه ، فرقی نمیکنه که روزه یا شب ، زمستونه یا تابستون. هر زمانی که باشه ، گذشت ایام براش کند میشه و حرکت زمان رو با تمام وجودش حس میکنه.

اما اگر چشم به راه کسی ، چیزی ، وقتی ، حالتی و ..... نباشیم ، گذشت زمان رو حس نمیکنیم ، حتی اگه شب یلدا باشه. همه چیز به سرعت برق و باد سپری میشه و تا چشم باز میکنیم میبینیم از زمان عقب افتادیم.....

با شروع زمستان رفته رفته شبها کوتاهتر میشند. طبیعت داره آروم آروم خودش رو برای فرا رسیدن بهاری دیگر آماده میکنه. از امروز به بعد ، خورشید ، هر روز بیشتر از روز قبل در زندگی ما حضور داره. اگر چشم انتظار نور و گرما در زندگیمون هستیم ، باید وجود خورشید رو درک کنیم و چشم انتظار طلوعی دوباره برای خورشید زندگیمون باشیم.

چند سال پیش ، مطلبی در مورد ماه و خورشید نوشته بودم که بی ارتباط با یادداشت امروزم نیست. اون مطلب رو میتونید اینجا بخونید.




آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ