خرّم آن بقعه که آرامگه یار آنجاست
 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - سه‌شنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٦
یکشنبه ساعت 7 صبح

پشت چراغ قرمز توقف کرده ام. ثانیه شماری قرمز رنگ ، رو به صفر شدن پیش میرود. با خودم فکر میکنم درست است که این ثانیه شمار معکوس ، وعده ی زمان رسیدن به چراغ سبز و حرکت را میدهد ، اما از منظری دیگر دارد میگوید سالها ، ماهها ، هفته ها ، روزها ، ساعات ، دقایق و ثانیه های عمر ما هم بسرعت رو به صفر شدن و رسیدن به انتهای خط پیش میروند.... ذهنم را از این موضوع خالی میکنم و مثبت می اندیشم....

 یکشنبه ساعت 9 صبح

از تهران اطلاع میدهند که بیماری پدر وارد مرحله ی بحرانی شده است. برادرم گریه میکند. تصمیم داریم سه شنبه صبح به تهران برویم

یکشنبه ساعت 11 پیش از ظهر

باز تماس میگیرند و میگویند همین الان بیا.... این چه نگاه تلخی بود که صبح امروز به آن ثانیه شمار کردم....

یکشنبه ساعت 20 – تهران

بر سر بالین پدر حاضر میشوم. آن یل دیروز ، هم اینک نحیف و پژمرده شده. در گوشش میخوانم : سلام بابا ؛ من علیرضام. چشمان کم فروغش را باز میکند ؛ خیره در صورت من. به سختی و آرامی سلامم را پاسخ میدهد. بعید میدانم مرا شناخته باشد ، اما به مادرم اشاره میکند و باز به زحمت چند کلمه را زمزمه میکند تا مطمئن شوم هم مرا شناخته و هم در این حال بیماری و رنج و زحمت ، هنوز مهر و عطوفت پدرانه را نسبت به فرزندش فراموش نکرده. با همان کلمات بریده بریده از مادرم میپرسد : برای علیرضا غذا پخته ای؟ ماشینش رو در جای مناسب گذاشته؟  چند سال قبل در یکی از مسافرتهایی که برای دیدن پدر و مادر به تهران داشتم ، رادیو پخش ماشینم را دزدیدند. از آن سال به بعد پدرم همیشه نگران بود مبادا در این مسافرتها از این بات متحمل ضرر و زیانی شوم.

دوشنبه ساعت 7 صبح – تهران

شب گذشته را در بیمارستان ماندم ؛ استراحتگاهم یک صندلی کوچک چوبی در کنار تخت پدر. تمام شب بیدار بودم. پدر خسته شده. پاهایش را ماساژ دادم. نحیفی جسمش غصه دارم کرده. پرستاری برای گرفتن خون می آید . رگی پیدا نمیکند. با زحمت کارش را به اتمام میرساند. از سر شب تا این زمان بر خودم مسلط بودم اما دیدن این صحنه دیگر صبرم را لبریز میکند. دقایقی آرام میگریم....

دوشنبه ساعت 19 – جاده تهران اصفهان

پیش از ظهر 3 ساعت استراحت کرده ام. دوباره در بیمارستان هستیم. پدر در شرایط مناسبتری نسبت به روزهای گذشته قرار دارد. باید برگردم. در جاده ای دور دراز ، یکه و تنها ، بی حرف و گفتگویی به پیش میروم. میروم تا باز بازگردم.... سرنوشت چه خوابها که برای ما ندیده است.... 




 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - یکشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٦

طی سه روز گذشته ، کارهای رفت و روب داخل خونه رو شروع کردیم. تا چند روز آینده هم درگیر این موضوع خواهیم بود. تقریبا" همه جا رو به هم ریختیم. شانس آوردیم که فضای کافی برای اینکار داریم والا مصیبتی داشتیم که نگو و نپرس.

بعد از ظهر جمعه چند ساعتی استراحت کردم و دوباره تا پاسی از شب مشغول کار شدم. موقع خواب که رسید ، بی خوابی اومد سراغم. فکرهای جور واجور ، رویاها ، مشکلات و ..... فکر میکنم حدود ساعت 1 یا 2 بامداد بود که خوابم برد. در تفکرات قبل از خواب به چیزی که فکر نکرده بود ، دوستان بسیار قدیمی و رفقای تهرونیم بود. توی خواب همه ی اونها رو دیدم. رفته بودم تهران و دوستان دهه ی  60 رو ( که هنوز هم با  اونها رفت و اومد دارم ) دیدم. اما دیدن یکی از اونها باعث تعجبم شده ؛ سعید امیدی.

 سعید از دوستان بسیجی من بود ؛ بچه ای بسیار محجوب و خوش اخلاق. یه آدم آرمانی که مصداق بسیاری از خوبیها بود. سعید جزو اولین افراد پایگاه بود که به جبهه اعزام شد. ایشون در یه روز بیاد موندنی به همراه 12 نفر دیگه از دوستانمون ، از پایگاه مالک اشتر به جبهه اعزام شد. عکسهای اون اعزام رو دارم. از جمع دوستان اون عکس ، فکر میکنم بیش از 6 نفرشون در مناطق مختلف به شهادت رسیدند. سعید امیدی هم یکی از اون شهداست که مفقود الاثر شد ( نمیدونم آیا مثل دوست دیگرم علیرضا باقری ، پیکر مطهرش پیدا شد ی نه ) ..... خیلی وقت بود که به سعید فکر نکرده بودم ؛ بهتره بگم خیلی سال. اما دیشب سعید به خوابم اومد و حرفی رو به من گفت که شاید یه پیام برام باشه.

دو تا آلبوم عکس توی خونه دارم که وقتی صفحات اون رو ورق میزنم ، در هر عکسی چشمم به افرادی دوخته میشه که دیگه در این دنیای خاکی حضور ندارد. با دیدن این عکسها و این افراد ، این بیت حافظ به خاطرم میاد که :مرا در منزل جانان چه جای عیش ، چون هر دم - جرس فریاد می دارد که بر بندید محملها

خواب دوستان شهیدم ، بهترین و شیرین ترینی خوابی است که می بینم. تا بحال چندین بار از این خوابها دیدم . در هر بار اونها پیامی به من میدند که تا مدتها اثرش در وجودم باقی میمونه ؛ از اینجا به بعد دیگه نمیتونم چیزی بگم یا بنویسم....




 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٦

در کشورهای دیگه ، تولید کنندگان خودرو با سرمایه خودشون خودروهای بسیار شیک و مدرن رو تولید میکنند. بدلیل وجود رقابت بسیار شدید بین این تولید کنندگان ، هر یک از اونها نهایت تلاش خودشون رو انجام میدن تا امکانات جدید و بروز رو در تولید خودرو بکار بگیرند و تا سر حد امکان قیمت نهائی رو هم کاهش بدهند. پس از اتمام چرخه تولید و برای جذب مشتری ، انواع و اقسام تسهیلات ، جوایز و ..... رو بکار میگیرند. در کشورهای غربی و بخصوص امریکا با پرداخت بخش کمی از بهای خودرو ، خودرو به مشتری تحویل شده و بقیه مبلغ رو هم قسطی میگیرند و .....

اما در کشور ما موضوع خودرو به یک معمای عجیب تبدیل شده. تولید کننده های مهم ، همه دولتی هستند و سرمایه اونها مال دولت ( مردم ) است. بجای اینکه با این سرمایه تولید رو انجام بدهند ، اقدام به پیش فروش خودرو میکنند ( یعنی دوباره از مردم پول و سرمایه میگیرند ). نرخ تورم رسمی رو دولت 18 و خورده ای درصد اعلام میکنه ( بگذریم که نرخ تورم واقعی در اقلام مورد استفاده خانوار چقدر است ) ، اما این شرکتها برای ودیعه مردم بهره ( ببخشید ؛ بهره حرومه ؛ سود مشارکت ) 14 درصد در نظر میگیرند. این سود مشارکت هم از اون جوکهای خنده دار و عجیبه. پول شما رو میگیرند ، با اون پول خودرو میسازند ، خودرو رو به خود شما میفروشند ، کلی سود خودشون میبرند ، یه قسمتی از سود ( که در واقع ضرر شماست ) رو به خود شما میدن و میگن این هم سود مشارکت شما!!!

در مورد کیفیت خودروها و قیمت اون هم که دیگه اونقدر گفتند و کسی گوش نکرده که حوصله ای برای بازگو کردن مجدد اون نمونده. راستی یادم رفت بگم که شما در زمان ثبت نام خودرو ، مطلع نخواهید شد که خودرو رو به چه قیمتی با شما حساب میکنند؟؟!! همه چی محول به زمان تحویل خودرو و قیمت روز میشه. با این همه ابتکار و خلاقیت در مورد دریافت پول زور از مردم ، تازه بازدهی شرکتهای تولید خودرو ما خیلی پایین و اندکه. واردات خودرو هم اونقدر عوارض گمرکی داره که کسی جرات نکنه با خرید خودرو خارجی ، و با لذت بردن از یه رانندگی توام با رفاه و آسایش و آرامش بد عادت بشه و .....




 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٦

پنج شنبه شب مشغول خرد کردن گوشت بودم. پسر کوچکم با حسرت به کار من نگاه میکرد و میگفت : خوش بحالت که میتونی با این گوشتها بازی کنی! اینقدر دوست دارم اینها رو بالا پایین بندازم! دیروز بخشی از کار چرخ کردن گوشت رو به ایشون سپردیم تا خیلی آرزو به دل نمونه. کلی ذوق کرد. کاشکی به همین اندازه به جارو زدن حیاط ، آب دادن گلها ، شستن لباسها و جز اینها هم علاقه داشت. البته انصافا" در اکثر مواقع ، ظرفهای غداشون رو خودشون میشورند ( بجز ظرفهای صبحانه و نهار و شام!).

یکی از عکسهایی که از هلال ماه گرفتم در مجله Sky & Telescope ( شماره فوریه ) به چاپ رسیده. اونها از عکس من یه برش زدند و در صفحه مربوط به هلالهای سال 2008 چاپ کردند. اولش یه خورده جا خوردم ؛ وقتی دیدم عکسم برش خورده. اما انصافا" اینکار باعث زیباتر شدن صفحه مربوطه شده. قانون کپی رایت رو هم مثل همیشه ، با دقت و وسواس رعایت کردند. اگر این صفحه از مجله با فرمت پی دی اف در سایتی منتشر شد ، لینکش رو بعدا" اعلام میکنم.

میگن یه نفر داشته توی خیابون و زیر نور چراغ دنبال چیزی میگشته . ازش میپرسن چی گم کردی؟ میگه کلید. میگن کجا گم کردی؟ میگه توی کوچه بالایی. میگن پس چرا اینجا دنبالش میگردی؟ میگه آخه اونجا چراغ نداشت و تاریک بود!. جمعه غروب برای رویت هلال رفتم مرکز ادیب. آسمون ابری بود و هلال ماه هم زیر ابرها. ما هم در یه گوشه آسمون که ابر نداشت دنبال ماه میگشتیم بلکه چیزی پیدا کنیم! از شوخی گذشته در محدوده تقریبی حضور ماه ، لبه پایین لکه های ابر رو اونقدر برانداز کردیم تا بلاخره ماه از زیر ابر خارج شد. دوتا عکس زیر مربوط به دیروز میشه.




 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - چهارشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٦

ساعتم رو برای 05:15 بامداد تنظیم کرده بودم. اما در ساعتهای 03:30 ، 04:00 و 04:48 از خواب بیدار شدم. هلال امروز آنچنان هم بحرانی نبود ولی نمیدونم چرا انتظار رصد این هلال نمیگذاشت بخوابم. بلاخره هم ساعت 05:10 بیدار شدم و به ساعتم گفتم لازم نیست شما خودتون رو به زحمت بندازین ؛ خودمون بیدار شدیم. ساعت 06:00 صبح به کوه صفه رسیدم. هوا بس ناجوانمردانه سرد است ؛ زمستان است....

دمای 11 درجه زیر صفر با وزش باد ، احساس سرمای 16 درجه زیر صفر رو بوجود میاورد ( فکر نکیند که من ابزار هواشناسی هم همراه داشتم ؛ خیر. این اطلاعات دقیق مربوط به سایتهای اینترنتی است ). چند صد متری رو پیاده رفتم تا به رصدگاه برسم. در همین مسافت کوتاه ، پوست صورتم از سرما به سوزش افتاد. در رصدگاه یه چفیه روی سرم گذاشتم و بعد کلاه بافتنی رو روی اون کشیدم. یه بادگیر و یه اورکت هم پوشیدم تا بتونم حدود 1 ساعت در اون سرما ، با آرامش به رصد بپردازم. با روشن شدن تدریجی هوا مشخص شد که افق شرقی رصدگاه آکنده از غبار شده. با گذشت زمان بر تراکم و ارتفاع غبار افزوده میشد.

هر از گاهی برای عکس گرفتن ناچار بودم دستکش هام دربیارم . نوک انگشتان دست و پام بشدت میسوخت ( با گذشت 7 ساعت هنوز هم انگشتانم میسوزند و درد میکنند ). هلال در پس اون لایه های غبار خیال خودنمایی نداشت. داشتم ابزارم رو جمع میکردم که طلوع خورشید آغاز شد. شکل کج و معوج خورشید در هنگام طلوع جالب بود. دوباره دوربینم رو سرپا کردم تا از این منظره هم عکس بگیرم. یکی از این عکسها در نشونی زیر منتشر شده :

http://helalemah.ir/view.aspx?_ID=426

 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - سه‌شنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٦

قدیمی ها میگفتند : طرف خروس خون میره سر کار ، شغال خون برمیگرده. یعنی از صبح زود تا دیر وقت مشغول کاره. یه خورده کمتر قدیمی ها این رو اینطوری عوض کردند که : طرف با سوفورها (کارگران خدمات شهری) میره سر کار ، با مطرب ها ( آوازه خوانان کاباره و جز اینها ) برمیگرده. دو روزیه که من صبحها وقتی از خونه بیرون میام هنوز خروسها بیدار نشدند و شب هم که برمیگردم شغالها هم به خواب رفتند ؛ البته مطرب ها هنوز مشغولند!!

دیروز صبح زود برای عکس گرفتن از مقارنه هلال ماه و سیارات ناهید و مشتری به کنار زاینده رود اومدم و ساعت 5/6 صبح هم در یه جلسه اداری حاضر شدم ( خودتون دیگه حساب کنید آدم کی باید از خواب بیدار بشه و مسیر خونه تا رودخونه رو بیاد و عکاسی هم بکنه و تازه ساعت 5/6 هم بره جلسه ). ساعت 11 با هواپیما رفتم تهران و از ساعت 15 تا 18 در یه جلسه دیگه شرکت کردم. بعد از جلسه با استرس زیاد  و در آخرین ثانیه های وقت مجاز  ، به فرودگاه رسیدم و تا اومدم خونه ساعت از 21:30 گذشته بود. خسته و کوفته بودم اما باز تا ساعت 24 بیدار موندم.

امروز هم صبح خیلی زود ، برای عکاسی مجدد از خونه اومدم بیرون و بعد از ظهر هم جلسه دارم . فردا هم باید همین کار رو انجام بدم. چند وقتی بود که احساس میکردم سن و سالم زیاد شده و دیگه حال و حوصله گذشته رو برای کارهای رصدی ندارم. اینجا رو هم شما حساب کنید که حالا که حال و حوصله ندارم اینطوریم ؛ اونموقعها دیگه چه مدلی اکتیو بودم؟! . خدا میدونه




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٦

من به آشپزی علاقه دارم ؛ بخصوص اگر بخوام غذائی رو برای اولین بار بپزم. فکر نکنید ما آقایون غیر از نیمرو و املت چیز دیگه ای از پخت و پز نمیدونیم ؛ خیر اینطورام نیست. حداقل در مورد بنده مصداق نداره. من طرز پخت انواع غذاهای ساده و پیچیده رو بلدم ، و البته اینکار رو بخاطر اجبار دور از خونه و خونواده بودن یاد نگرفتم بلکه از قدیم به کارهای خونه علاقمند بودم. مادرم به من میگفت اگه دختر بودی و قدری خوشگلتر ، خواستگارات پشت در صف میکشیدند!!

دیروز برای اولین بار ماهی سالمون درست کردم. روزهای جمعه اگر ماهی ، جوجه کباب ، کباب ، زبان گوساله و این تیپ غذاها رو بخواهیم مصرف کنیم ، کارها به من واگذار میشه. توی برنامه های تلویزیونی درست کردن ماهی سالمون رو دیده بودم و از رنگ قرمز و نارنجی گوشت این ماهی خوشم میومد. دوست داشتم یه بار طعم اون رو امتحان کنم اما در فروشگاههای اصفهان این نوع ماهی رو ندیده بود. صبح دیروز بلاخره چشممون به جمال این ماهی روشن شد و یه بسته از اون رو خریدم. میخواستم بیشتر بخرم اما اعضای خونواده گفتند حالا یه بار درست کن ببینیم چه مزه ای میشه اگه خوشمون اومد بهت سفارش خرید و پخت بیشتر میدیم!! ( مرد هم مردای قدیم!! )

ماهی رو طبق یه دستور آشپزی این طوری آماده و طبخ کردم : پوست ماهی رو گرفتم و با آب سرد شستم و خشک کردم. توی یه ظرف آرد ، توی یه ظرف یه تخم مرغ و دو قاشق سوپخوری آب و توی ظرف سوم هم مخلوط مغز گردوی کوبیده شده ، نان خشک پودر شده ( از نوع حبیب آبادی اصفهان که بسیار خوش مزه است ) ، نمک و فلفل. قطعات ماهی رو توی آرد میزدم ، بعد اون رو آغشته به تخم مرغ میکردم و سپس توی مخلوط سوم قرار میدادم. همه ی مواد بخوبی به ماهی میچسبید. این قطعات آماده رو در ظرفی چیدم و روش رو پوشوندم و نیم ساعت گذاشتم توی یخچال. همسر و بچه هام که این کارا رو می دیدند گفتند که ما که چشممون آب نمیخوره کار جالبی از آب دربیاد ، فقط ظرفا رو کثیف کردی!

علاوه بر ماهی سالمون ، یه مقدار ماهی شوریده هم پخته بودم که اگه اون سالمون مشتری نداشت ، بی غذا نمونیم. قرار گرفتن قطعات آماده ماهی در یخچال باعث سفت شدن تخم مرغ و چسبندگی بیشتر مواد به گوشت ماهی شده بود و موقع سرخ کردن از اون جدا نمیشد. غذا رو سر سفره بردم و جاتون خالی.... سالمون خیلی زود تموم شده و همه معترض بودند که این همه ظرف کثیف کردی تا همین یه ذره رو بپزی!!

یک تجربه غذائی : مخلوط مغز گردو و نان خشکی که آماده کرده بودم یه مقدار زیاد اومد. فکر کردم امتحان کنم ببینم چطور میشه اگه اون رو مثل سماق روی برنج بریزم. برنجی که دیروز آماده کرده بودیم ، ساده بود و استفاده از اون مخلوط منطقی به نظر میرسید. طبق معمول اول من امتحان کردم تا اگر بنا است بلائی نازل بشه ، بر سر پیشمرگ خانواده ( رئیس سابق ) بیاد!!

تجربه ی معرکه ای بود.




 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - جمعه ۱٢ بهمن ۱۳۸٦

چندین سال قبل پروژه ای در قاره آفریقا اجراء شد به نام عینکهای یک دلاری. گروهی از متخصصین اروپایی که هم نوع دوست بودند متوجه شده بودند بسیاری از مردم فقیر آفریقا که مشکل ضعف بینائی دارند بدلیل فقر مادی قادر به تهیه عینک نیستند. این گروه از متخصصین عینکهای پلاستیکی طراحی کردند که قطر عدسی آن با اضافه و یا کم کردن آب به میان پلاستیک تغییر میکرد. با این روش آنها توانستند عینکهای بسیار ارزان تهیه کنند که تا حد قابل قبولی شرایط دید بهتری را بدست آوردند.

در کشور ما کسی منکر این نیست که کارائی وبهره وری بخش خصوصی بالاتر از بخش دولتی است اما دو نکته مهم در این بین وجود دارد که همه از آن باخبرند ولی خود را به نفهمیدن میزنند. اول اینکه بخش خصوصی در پاره ای موارد با استثمار و برده داری نوین ، سود اصلی حاصل از یک فعالیت اقتصادی را نصیب خود میکند و به برده هایش در مقابل کار طاقت فرسا ، اندک حقوقی و اندکتر مزایایی پرداخت میکند. احمقهایی از بخش خصوصی اینکار را زرنگی ، و نادانانی آن را کارائی می نامند. اما این ، پا گذاشتن بر دوش دیگران برای بالا رفتن از نردبان به اصطلاح ترقی است.

نکته دیگر اینکه متاسفانه گروهی از فعالان بخش خصوصی ، در هر زمان که میدان فعالیت اقتصادی را بدون رقیب ببیند ، خو و خصلت انسانی را به کناری می نهند و سعی میکنند یک شبه ره صد ساله را طی کنند. رقابت ناسالم اقتصادی بین بخش دولتی و بخش خصوصی همیشه در این کشور وجود داشته است ولی اینکه کسی ادعا کند همیشه در این دعوا و رقابت ، بخش دولتی مانع فعالیت بخش خصوصی شده ، ادعایی پوچ است. موارد زیادی را میتوان همه روزه مشاهده کرد که با یک لابی بخش خصوصی و هماهنگی بین دوستان و شریکان اقتصادی ، قیمت یک کالا یا فراورده به ناگهان در بازار بالا میرود. این قبیل مشکلات باعث شده تا در برخی موارد دولت به جای برنامه ریزیهای کلان ، در نقش یک بنگاه تجاری اقدام به واردات کالاهایی نظیر مرغ و گوشت و میوه .....کند. قصدی برای ورود به مباحث سیاسی و یا اقتصادی ندارم. اما هستند کسانی که فعالیت اقتصادی را فقط و فقط از منظر بدست آوردن ثروت در کوتاه مدت میبینند و چنانچه در این کار موفق نشوند ، آسمان و زمین را به هم می بافند و همه را مقصر میدانند که چرا میدان را برای کار آنان تنگ کرده اند؟! این نگرش حتی در جامعه اقتصادی کوچکی مثل نجوم ایران هم به راحتی و بوضوح قابل مشاهده است و نمونه های زیادی را میتوان مثال زد که چگونه گروهی که هم اینک در تجارت شریک هم محسوب میشوند و سود متقابل به یکدیگر میرسانند ، این بازار اقتصادی کوچک را در قبضه خود درآورده اند و اجازه فعالیت به دیگران نمیدهند و اگر کسی بنای اعتراض به این رویه را داشته باشد آنچنان ندای مظلومیت برمی آوردند که دل عالمی از قصه ی این غصه کباب میشود.

بله ؛ فاصله بین حرف تا عمل به اندازه فاصله ناهید تا مشتری است ؛ اگر چه به ظاهر این دو در بامداد جمعه 12 بهمن در کنار یکدیگر دیده شوند.




 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - پنجشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٦

شرکتهای هواپیمائی ، بازدیدها و تعمیرات منظم دوره ای رو برای اطمینان از سلامت هواپیما و پرواز انجام میدن. این تعمیرات برای دوره های زمانی کوتاه مدت معمولا" جزئی هستند اما هر هواپیمائی بعد از چند سال کار کردن نیاز به بازدید و تعمیرات کلی داره.

آدمها هم دست کمی از هواپیما ندارند. تا قبل از 40 سالگی نیاز به پزشک معمولا" برای کنترلهای جزئی است اما وقتی از این سن رد بشیم نیاز به تعمیر کلی داریم! طی این چند روزه مرتب پیش دکترهای مختلف رفتم و این فرایند در چند روز و هفته آینده هم باید ادامه پیدا کنه. آدم باید حواسش به جسمش باشه ؛ نه برای اینکه بخواهیم زیادتر از سهمیه در این دنیا باشیم ؛ بلکه به این خاطر که عجله ای برای رفتن به بهشت نداریم! توی جهنم هم که اصولا" حلوا خیرات نمیکنند که کسی بخواد زودتر بره اونجا.....

چند وقته که احساس میکنم چشم چپم ضعیف شده و فکر میکردم وقتی برم دکتر یه عینک ته استکانی برام مینویسه. دیشب رفتم پیش چشم پزشک. علائم تابلو رو بطور کامل گفتم. پرسید مشکلت چیه که اومدی اینجا؟! مثل اینکه حالا با این ضعف جزئی بینائی ، چشمم تازه مثل چشمهای معمولی شده! به هر حال یه عینک برام نوشته تا وضعیت چشمام در همین وضعی که هست باقی بمونه.

امروز صبح هم رفته بودم برای آزمایش خون. توی آزمایشگاه یه دختر کوچولو بود که باید آزمایش میداد. رفته بود توی دستشوئی و دقایق طولانی اونجا مونده بود ، ملت هم منتظر ؛ چون فقط یه دستشوئی اونجا بود. بابای این دختر کوچولو هی میرفت میپرسید چی شد؟ اون هم میگفت بابا دستشوئیم نمیاد ، صبر کنید! طفلکی فکر میکرد شاید بنا است از آسمون چیزی براش نازل بشه....




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - یکشنبه ٧ بهمن ۱۳۸٦

دو سال پیش در چنین روزهایی ( 8 بهمن 1384) خبری در سایت کمان آسمانی درج شد که در آن اشاره کرده بودم که بین قابلیت رویت هلال و شکل گیری هلال تفاوت وجود دارد.

گروهی از کارشناسان اعتقاد داشته و دارند که حد شکل گیری هلال و حد رویت هلال بر هم منطبق هستند. معروفترین حدی که تاکنون مورد استناد اکثر کارشناسان قرار میگیرد ، حد نظری آندره دانژان ( 7 درجه ) است. از سوی دیگر ، برخی کارشناسان که به تحلیل این حد پرداخته و مطالعاتی را در این زمینه انجام داده بودند ، اعتقاد داشتند که شکل گیری هلال در جدائی کمتر از 7 درجه روی میدهد. در کشور ما جناب آقای حسن زاده در زمره این افراد است.

تاکنون به دلیل عدم وجود گزارشات مستند رصدی در مورد رویت پذیری و یا شکل گیری هلالهای با جدائی کمتر از 7 درجه ، اثبات دو مدعای فوق با دشواری روبرو بود. اما امروز دوست گرامیم جناب آقای حسن زاده خبری را به بنده دادند که بواقع نقطه عطفی در موضوعات تئوری و رصدی هلال ماه است ؛ آشکار سازی هلال با سن 3 ساعت و 27 دقیقه پس از مقارنه و در جدائی 5 درجه!!! این فعالیت رصدی که در آلمان انجام شده است ضمن اینکه میتواند نقض کننده حد نظری آنده دانژان برای شکل گیری هلال باشد ، خواهد توانست پرونده گزارشهای رصد هلال با جدائی کمتر از 7 درجه را بار دیگر باز نماید.

برای دریافت تصویر این هلال به لینک زیر مراجعه نمایید :

http://www.mondatlas.de/other/martinel/sicheln2007/crescent_processing.html

فیلم هلال هم در لینک زیر قابل دسترسی و دانلود است :

http://www.mondatlas.de/other/martinel/sicheln2007/mosi_20070615.html

از جناب آقای حسن زاده بدلیل این اطلاع رسانی بسیار متشکرم. امیدوارم همیشه خوش خبر باشند




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - شنبه ٦ بهمن ۱۳۸٦

معمولا" هر دوهفته یکبار صبحهای پنجشنبه برای مدیران شهرداری کلاس نهج البلاغه برگزار میشه. در این کلاس یکی از اساتید دانشگاه به خواندن و تفسیر خطبه های حضرت علی علیه السلام میپردازند. زمان برگزار کلاس هم بگونه ای است که پایان کلاس همزمان با آغاز کار اداری است و مدیران به محل کارشون عزیمت میکنند. پنجشنبه هفته گذشته ، استاد ضمن خواندن قسمتی از نهج البلاغه به موضوع وحدت و یکی شدن پرداختند و به این نکته ظریف پرداختند که :

در جامعه کنونی ما، همه با وحدت و همصدائی موافق هستند ، اما اکثرا" میگویند اگر میخواهید هم صدا شویم ، بیایید همان چیزی را بگویید که ما میگوییم.

این در حالی است که خداوند متعال در قرآن کریم میفرماید : فبشر عبادی الذین یستمعون القول و یتبعون احسنه ( زمر-18 )




 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - دوشنبه ۱ بهمن ۱۳۸٦

دنیای اینترنت این امکان رو فراهم میاره که به همه چیز در کمترین زمان ممکن دسترسی پیدا کنیم. فایل صوتی نوحه حاج محمود کریمی که دیروز متنش رو نوشتم از پیوند زیر قابل دریافته :

http://dl7.yasinmedia.com/karimi84/AbalfazlAmiram_karimi84.mp3

ملتمس دعای خیر همه هستم




آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ