خرّم آن بقعه که آرامگه یار آنجاست
 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - جمعه ٢٤ اسفند ۱۳۸٦

از تمامی دوستان گرامی که با حضور در مراسم تشییع و بزرگداشت پدر مرحومم و یا با تماس تلفنی ، ارسال پیامک ، درج پیام تسلیت ، فرستان ایمیل و یا ثبت پیام در این کلبه درویشی، همراه ما در غم از دست دادن آن عزیز سفر کرده شدند بسیار ممنون و سپاسگزارم. امیدوارم هیچگاه غم نبینید. در لحظات غم و اندوه ، هیچ چیز به اندازه ی یاد خدا و حضور یک دوست ، نمیتواند آرامش بخش باشد. دست یکایک شما بزرگواران و عزیزان را می بوسم. خاک قدمهای شما توتیای چشمم باد. امیدوارم همواره شاهد لحظات شاد و فرحبخش در زندگی شما باشم.

سلامتی ، بهروزی ، موفقیت و شادکامی شما را آرزومندم.




 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - پنجشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٦

شنبه 18 اسفند : بعد از ظهر ، برای آخرین بار به ملاقات پدر رفتیم. مانند این روزهای آخرین ، از پشت پنجره نظاره گر خواب آرام او بودیم. در آخرین دقایق این ملاقات یک طرفه ، اتفاقی افتاد که نمیدانم چگونه باید آن را تعبیر کنم. پدر حدود 7 روز بود که در بیهوشی کامل قرار داشت. در طی این هفت روز ، هیچ نگاهی ، هیچ کلامی و هیچ حرکتی نداشت. اما در این آخرین دقایق آخرین دیدارمان ، برای لحظاتی چشمانش را به آرامی باز کرد....

 

فرزندانم خوشحال شده بودند و مرتب میگفتند حال بابا جون داره خوب میشه.... و به او - که گویا باز در تلاش برای باز کردن چشمانش بود- سلام میکردند.... پس از چند هفته بیماری ، این اولین ملاقات همسر و فرزندان من با پدر بود و گویا در این چند روز آخر ، او چشم انتظار دیدار آنان.... پدر دیگر چشم باز نکرد و ما خوشحال از این نیم نگاه واپسین و با آرزوی بهبودی بیشتر و سریعتر او ، راهی اصفهان شدیم..... آخر شب ، خسته از راه طولانی به منزل رسیدیم. ای کاش این شب ، سحر نمیشد.....

یکشنبه 19 اسفند : در همان آغازین لحظات روز ، همسرم تماس گرفت و گفت از تهران تماس گرفته اند و میگویند حال پدر دگرگون شده ؛ باید تماس بگیری. تماس میگیرم. قبل از اینکه مادرم چیزی بگوید ، از صدای شیون و گریه ای که میشنوم...... پدر ، همیشه باعث دلگرمی و قوت قلب است. حتی اگر خودت پدر باشی ، باز هم پدرت ، تکیه گاه و پشت و پناهت است. احساس تنهایی ، امانم را بریده.....باز راهی تهران میشویم ، اما با چه حالی؟ در طول راه فقط به این فکر میکنم که چگونه میتوانم پای در خانه ای بگذارم که تا کنون روشن به نور مهر پدر بوده است ، و حالا...... به درب منزل میرسم. توان پیاده شدن ندارم......

دوشنبه 20 اسفند ، بهشت زهرا ، تهران

 پدر؛ برای ما سخت بود که ببینیم در این مدت بیماری ، تو رنجوری و ما علیرغم تمامی تلاشی که کردیم نتوانستیم تسکینی برای دردت بجوئیم. معترفیم که هیچگاه نتوانستیم ذره ای از لطف و کرم و بزرگواری تو را جبران کنیم و از این بابت ، تا آخر عمر شرمنده ی تو هستیم. اما پدر ؛ میدانی که همه ی ما از صمیم قلب تو را دوست داشتیم ، به وجودت افتخار میکردیم و سعی میکردیم موجبات خشنودی تو را فراهم کنیم. تو را به بزرگواری و گذشت همیشگی ات قسم میدهم از ما راضی باش و کاستیهایی را که ناخواسته در حق تو روا داشته ایم بر ما ببخش......

آرام بخواب پدر.... روحت غریق دریای بیکران رحمت الهی و بهشت رضوان جایگاه ابدیت باد ، انشاءالله.....

 



 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - یکشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٦

انا لله و انا الیه راجعون

آرام بخواب پدر.....




 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - چهارشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٦

سالها پیش در تهرون ، شبی در حال رانندگی بودم. یکی از دوستانم ( که بعدها با هم نسبت فامیلی هم پیدا کردیم ) در کنارم بود. توی محله های جنوب شرق تهرون در حال تردد و گفتگو بودیم که ییهو یه پیرمرد درشت هیکل که عبایی هم روی دوشش انداخته بود اومد وسط خیابون و خیلی با قدرت و صلابت دستش رو به علامت توقف جلوی ما گرفت. جلوی پای این پیرمرد ایستادم. ایشون خیلی با صبر و حوصله اومد و بدون اینکه چیزی بگه درب عقب ماشین رو باز کرد و سوار شد و خیلی جدی ( اما به آرامی ) گفت : من رو برسون فلان جا.....

 

از کار این بنده خدا هم تعجب کرده بودیم و هم میخندیدیم. جایی که ایشون میخواست برود ، نزدیک بود. بنابراین تصمیم گرفتیم به خواسته ایشون عمل کنیم. وقتی به مقصد رسیدیم این آقا رو به ما کرد و گفت : جوان! برای دفع بلا چیزی رو بهتون یاد میدم ( احتمالا" اینکار رو در عوض مثلا" پرداخت کرایه میخواست انجام بده! ). پیرمرد ادامه داد : هر روز صبح که میخوای از خونه بیای بیرون هفت بار قل هو الله رو بخون و فوت کن. اولی رو که خوندی به سمت راست فوت کن ، دومی به سمت چپ ، سومی به سمت جلو ، چهارمی به سمت عقب ، پنجمی به سمت بالا و ششمی به سمت پایین.....

حرف این پیرمرد که به اینجا رسید با خودم گفتم این بابا که همه ی شش جهت رو گفت! فوت هفتمی باید به کدوم طرف باشه؟! توی این فکر بودم که ایشون گفت : وقتی هفتمین قل هو الله رو خوندی ، همینجور کله ات رو میچرخونی و فوت میکنی!!!!..... این رو گفت و از ماشین پیاده شد و ما هم دیگه مردیم از خنده......

 

دیروز داشتم برای شرکت در یه جلسه آماده میشدم. این جلسه خاص ، برام عین جنگ اعصاب بود. برای همین و محض احتیاط دو بار کله ام رو چرخوندم و فوت کردم! آقا بر حسب اتفاق اونقدر این جلسه با حال شد که نگو و نپرس!

 اگه یه موقع من رو دیدید که همیجور یه ریز دارم سرم رو میچرخونم و فوت میکنم تعجب نکنید! خیلی خاصیتها توی این کار نهفته است!.......



نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - سه‌شنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٦
نوشته بودم که جمعه شب گذشته ، ساعاتی رو به شنیدن موسیقی محلی ایران اختصاص دادم. این نوع موسیقی حال و هوای خاص خودش رو داره و بهتره مثل انواع دیگه موسیقی ، در زمان خاص خودش به اون گوش بدیم تا ارتباط بیشتری با اون برقرار کنیم. در موسیقی مقامی مناطق مختلف ایران ، تنوع مقامها خیلی زیاده اما هر در اجرای مقام ، تنوعی خیلی کمی دیده میشه ( برعکس موسیقی ردیفی که در دستگاهها مختلف اجرا میشه و یا موسیقی پاپ که در هر دو نوع ، فرود و فرازهای زیادی در یک اجرا رو میشه شاهد بود ). تکرار یک ریتم و یک لحن در طول اجرای یک مقام ، از خصوصیات بیشتر مقامهای ایرانی است. به هر حال ، همونطور که گفتم موسیقی مقامی هم لطافت خاصی داره. ساعات پایانی شب و در تنهایی ، زمان خوبی برای گوش کردن به موسیقی مقامی تربت جام ( استان خراسان رضوی ) است. یکی از مقامهای این موسیقی رو میتونید اینجا بشنوید. این مقام با ساز دوتار نواخته شده و من برای رعایت کپی رایت! فقط حدود یک دقیقه از این مقام رو در این فایل قرار دادم (حجم فایل ۱.۱ مگا بایت). اگر فرصتی شد در مورد علاقه ام به موسیقی مقامی بیشتر مینویسم.



 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - یکشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٦
جمعه صبح : توی سالن فرودگاه اصفهان ، مثل همیشه نگاهی به محصولات فروشگاه لوازم فرهنگی میندازم. یه CD از موسیقی محلی مناطق مختلف ایران میخرم. اعتراف میکنم که وقتی این نوع موسیقی رو میشنوم ، نمیتونم دست به جیب نشم.

جمعه بعد از ظهر – تهران : دوباره میریم بیمارستان. این بار دیگه باید از پشت شیشه ICU ملاقات انجام بشه. در کنار پدرم ، جوانی حدود 20 ساله بیهوش روی تخت افتاده. تصادف کرده ؛ ناله های مادرش باعث شده که غم خودمون رو فراموش کنیم و بیش از پدر ، برای سلامتی و بهبودی این جوان دعا کنیم. دیدن رفتار این مادر نسبت به فرزند بیهوشش دوباره یادآوری میکنه که ، ما نمیتونیم بفهمیم مادر یعنی چی......

جمعه شب – تهران : برای عزیمت به ماموریت اومدم دفترمون. خوابم نمیبره . ترانه های محلی CD امروز رو گوش میدم. ساعت از 1 بامداد گذشته و هنوز بیدارم.

شنبه صبح : به اتفاق دو تن از دوستان به بندرعباس سفر میکنم. اولین باره که به این شهر میرم. نشستی آموزشی با علاقمندان به رویت هلال ماه داریم.

شنبه شب : خسته و کوفته بندرعباس رو ترک میکنم. تنها خاطره خوب این سفر دیدار مجدد دوستان و پیدا کردن چند دوست جدید است. این سفر چیزی غیر از این برام نداشت. خوشبختانه پرواز مستقیم به اصفهان برام فراهم شد. با اینکه این راه طولانی رو فقط در 90 دقیقه طی کردم و به اصفهان رسیدم اما خستگی زیاد باعث شد همین 90 دقیقه هم طاقت فرسا باشه.  




 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - دوشنبه ٦ اسفند ۱۳۸٦
پس از دو سه روز کار در اداره و منزل ، تصمیم داشتم صبح پنجشنبه ( 2 اسفند ) برای پیگیری وضعیت بیماری پدر ، عازم تهران بشم. توی این چند روز خونه رو برای نقاشی حسابی بهم ریخته بودیم و در همین حال و روز ، من باید مرتب بین اصفهان و تهران در رفت و آمد باشم. قرار بود ماموریتی چند روزه به جزیره کیش داشته باشم اما بخاطر لزوم حضور در تهران ، این ماموریت رو لغو کردم. چهارشنبه شب ، خسته و کوفته ، بخواب رفتم. ساعت 4 صبح روز پنجشنبه ، با صدای تلفن از خواب پریدم. برادرم بودم. گفت کی میخواهی بیایی تهران ؟ گفتم حدود ساعت 7 یا 8 راه می افتام و تا ظهر میرسم. گفت: همین الان حرکت کن ؛ حال بابا خوب نیست.... با عجله وسایلم رو جمع و جور کردم و به راه افتادم. حدود ساعت 6 صبح و برای خواندن نماز در میمه توقف کردم. چهره ی گرفته ی ماه رو دیدم ؛ هر دو خونین دل بودیم.....

 

برای گرفتن عکسی از ماه گرفتگی ، توقف کوتاهی در کنار جاده داشتم. سه پایه نداشتم و به ناچار دوربین را روی سقف ماشین قرار دادم. بیش از یکی دو دقیقه مکث نکردم اما در همین مدت دستانم از شدت سرما به درد آمد. دوباره به راه افتادم ؛ با حال و روزی که چندان گفتن ندارد.....

 

همراه مادرم به بیمارستان رفتم. پس از خواهش و تمنا ، اجازه دادن برای چند لحظه در ICU پدر را ببینم. دوربینم را همراه داشتم تا از او عکس بگیرم اما با دیدن او در وضعیت جدید ، از اینکار منصرف شدم. وقتی برگشتم مادرم گفت : عکس گرفتی؟ گفتم : دلم نمی یاد از این حال و روز.... بغض ، مجالی برای اتمام جمله ام نداد. بعد از ظهر پدر رو برای دیالیز به بخش دیگری بردیم و خوشبختانه در طول 3 ساعتی که زیر دیالیز بودند ، لحظه به لحظه حال ایشون بهتر و بهتر شد. هوشیاری خوبی داشتند و با سر به پرسشهایم پاسخ میگفتند. همه از این وضع خوشحال بودیم. پس از چند روز فشار روحی مداوم ، حالا میشد گل لبخند رو روی چهره خانواده دید.

 

با همسرم تماس گرفتم و ایشون رو در جریان بهبود نسبی وضع پدر قرار دادم. به شوخی میگفت : ظاهرا" پدرتون هر موقع شما کنارشون هستین حالشون خوب میشه ؛ یا همون تهران بمونید و یا پدر رو با خودتون بیارین اصفهان. هیچکدام از این پیشنهادها عملی نیست ؛ اما اگه میشد ، چی میشد! شب با خواهر زاده ها و سایر اهل فامیل شوخی کردم و تا دقایقی اونها رو خندوندم. انرژی همه تحلیل رفته و نیاز به تقویت روحیه دارند. خیلی سخته که آدم در عین داشتن یه مشکل بزرگ و غم طاقت فرسا ، بخنده. اما سختتر اینه که در چنین شرایطی ، دیگران رو بخندونی.....

 

راستی ؛ در مورد عکس ماه گرفتگی هم باید بگم این عکس رو در کنار جاده اصفهان تهران گرفتم. موقع گرفتن عکس ، ماشینهایی رو که در باند مقابل در حرکت بودند ، در نظر گرفتم تا وقتی به پایین ماه میرسند ، عکس بگیرم. ولی حواسم نبود که یه تریلی در همون لحظه از فاصله چند متری من و از وسط کادرم در حال عبور بود!! عکس رو که گرفتم دیدم خوشبختانه حضور نابهنگام این تریلی باعث زیباتر شدن عکس شده است. دمت گرم آقای راننده....




آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ