خرّم آن بقعه که آرامگه یار آنجاست
 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٦

خاطرات سفر به سرزمین وحی ( 2 )

تهیه لباس احرام جزو مقدمات سفر بود. لباسی که باید سفید ، ساده و بدون دوخت باشه. هنگام عزیمت به مکه مکرمه باید برای پوشاندن بدن فقط از دو تکه پارچه ( یا حوله ) استفاده کرد. اینکار شباهت بسیار زیادی به کفن پوشیدن داره. محرم ( Mohrem ) باید با دست خودش ، کفن پوش بشه و همه ی تعلقات دنیوی رو از خودش دور کنه. این زیباترین لباسی بود که تا بحال خریده بودم. در انتخاب این لباس سعی کردم ساده ترین نوع اون رو انتخاب کنم. فروشنده برخی حوله های طرح دار و مخملی رو بهم پیشنهاد کرد اما حوله ای رو برداشتم که فاقد طرح بود و میتونست بدنم رو بخوبی پوشش بده. با یه حال تعجب توام با افتخار این لباس رو دستم گرفتم و به خونه برگشتم. به اصرار اهل منزل ، یه بار لباس رو تنم کردم. هنوز باورم نمیشه که این سفر قسمتم بشه......

دوستان زیادی دارم که قبلا" به سفر حج رفته اند. تعدادی از اونها وقتی از سفرم باخبر شدند راهنمائیهایی رو در مورد سفر و اعمالی که انجامشون واجب بود بهم دادند که در طول سفر خیلی کمکم کرد. چند کتاب هم در این زمینه خوندم و یک CD هم دیدم که البته دیگه برام تکراری شده بود. مجموعا" هفت عمل واجب رو باید انجام میدادم. محرم شدن ، طواف عمره مفرده ، نماز طواف عمره مفرده ، سعی صفا و مروه ، تقصیر ، طواف نساء و نماز طواف نساء. هر چقدر بیان واجبات و مستحبات و مکروهات و محرمات این سفر به تفصیل انجام میشه ، بیان اصل فلسفه حج و نگاه عارفانه به اون ، از نظرها دور مونده و کمتر کسی پیدا میشه که در این رابطه با آدم حرف بزنه. من سعی داشتم اعمالم رو بدرستی یاد بگیرم و انجام بدم اما اصلا" نگران این بخش از سفر نبودم. همه نگرانی من از این بابت بود که هنگام سفر نتونم متوجه روح اعمال بشم و پس از سفر هم نتونم درک مناسبی از حج پیدا کنم.

از طرف دیگه سرزمین وحی ، سرزمینی پاک و مقدسه و اگه کسی بخواد به نحو مناسبی از حال و هوای معنوی اون برخوردار بشه ، باید درون خودش رو هم مثل ظاهرش پاک و مطهر کنه و این کار ساده ای نبوده و نیست. خوندن یه بیت از شعر عراقی لرزه به اندامم می انداخت :

به طواف کعبه رفتم ، به حرم رهم ندادند

که تو در برون چه کردی ، که درون خانه آئی ؟

کارهای مقدماتی سفر به مشکلترین بخش خودش رسیده بود. بخشی که البته فقط مختص این سفر نیست و انسان باید در همیشه ی عمرش به اون بپردازه. سختی اینکار مثل نگه داشتن آتش در کف دست است. میدونستم که قادر نخواهم بود اینکار رو انجام بدم ، برای همین در یادداشت روز 11 اردیبهشت نوشتم که گفتن کلمات " لبیک ، اللهم لبیک....." برام سنگینه و از من بر نمیاد که این حرفا رو بزنم. اما از طرف دیگه امیدوار به رحمت الهی بودم و از خدا میخواستم به اندازه درک و فهمم ، دریچه ای از نور و معرفت رو در این سفر به روی من باز کنه....... هر روز صبح که با ماشین به محل کار می رفتم ، ذکر لبیک و سلام بر پیامبر اکرم رو با خودم زمزمه میکردم و تمام طول مسیر رو با چشمان گریان میرفتم. آروم آروم شور و شوق سفر در وجودم شعله ور شده بود و گرمای اون رو بخوبی حس میکردم.

بیشتر کارها رو تا 5 شنبه 13 اردبیهشت انجام دادیم. جمعه روز حرکت ما به تهران بود. تا بحال من و همسرم بدون فرزندانمون به سفر نرفته بودیم. حالا این اولین سفر بنا بود دوهفته طول بکشه. تقدیر این بود که ما در این اولین سفر عمره ، بدور از فرزندانمون باشیم. من در طی روزهای قبل و بدور از چشم بقیه برای لحظه خداحافظی با بچه هام گریه کرده بودم. بعد از ظهر جمعه خیلی خودم رو کنترل کردم که جلوی اونها گریه نکنم. غروب جمعه همینجوری حزن آلود هست...... بسختی با بچه ها و تنی چند از افراد فامیل که برای بدرقه ما اومده بودند خداحافظی کردیم ، از زیر قرآن رد شدیم و راه افتادیم. در تمام طول مسیر ساکت بودیم و همسرم به آرومی گریه میکرد...... آخر شب به تهران رسیدیم.




 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - یکشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٦

خاطرات سفر به سرزمین وحی (1)

پدر و مادرم میخواستند به حج عمره برند . چون پدرم بدلیل بیماریهای گوناگون دچار ضعف جسمی شده و باید یه نفر همراهش میرفت ، از من خواستند تا در صورت امکان در سفر همراهشون باشم. من هم در جواب گفتم نیکی و پرسش؟ . ثبت ما سه نفر در اردیبهشت 85 و در تهران انجام شد. در دیماه همون سال من برای همسرم در اصفهان ثبت نام کردم تا بلکه ایشون هم بتونه همراه ما به سفر بیاد. نوبت اعزام ما برای عمره سال 87 بود ، اما بخاطر خالی بودن ظرفیت کاروانها ، سازمان حج اعلام کرد کسانی که مایل به اعزام در ماه فروردین 86 هستند ، بدون توجه به زمان ثبت نام میتونند به حج عمره بروند. این اطلاعیه سرآغاز تلاش ما برای رفتن به عمره بود. در ایام نوروز تهران بودم. به سازمان حج رفتیم تا کارهای اداری مربوطه رو انجام بدیم. کاروانی رو به ما معرفی کردند که 29 فروردین اعزام میشد و جای خالی هم برای ما داشت. کارها رو بسرعت انجام دادیم و همراه مادرم به آژانس مربوطه رفتیم. باورم نمیشد به این راحتی زائر سرزمین وحی شده باشم. چیزی رو که در خواب هم نمیدیدم ، حالا در بیدار در حال تحقق بود. دوست داشتم این خبر خوش رو بصورت ناگهانی به خونوادم بدم. میخواستم همه کارها رو انجام بدم و نتیجه نهایی رو همراه با شیرینی به خونه ببرم. در حالیکه فکر میکردیم همه چیز مهیا است ، متوجه شدیم گذرنامه مادرم فاقد اعتبار زمانی لازم برای این سفر است و ایشون نمیتونه در این تاریخ همراه ما باشه. بنده خدا مادرم ، اولش کلی ذوق کرده بود اما یه دفعه از نظر روحی بهم ریخت و کلی گریه کرد. تقدیر این بود که در اون کاروان نباشیم. ناامید به اصفهان برگشتیم. اول توی ذوقم خورد اما خیلی زود متوجه شدم این سفر ، سفری نیست که آدم همینجوری سرش و بندازه پائین و راه بیافته و فکر کنه بدون دعوت راهش میدن. دل به تقدیر الهی سپردم.....

با تعویض گذرنامه مادرم ، تلاش اونها برای اعزام منجر به انتخاب تاریخ 26 اردیبهشت شد و برای ثبت نام اقدام کردند ، اما این تاریخ برای ما مناسب نبود چون بخش زیادی از زمان سفر با امتحانات نهائی فرزندانم مصادف میشد. به مادرم گفتم همسرم قادر نیست در این تاریخ به سفر بیاید و فقط برای سه نفر ثبت نام کنید( حضور من در سفر به همون دلایلی که عرض کردم لازم بود ). دادن این خبر به همسرم باعث شد ایشون قدری دل شکسته بشند ، هر چند که به روی ما نیاوردند اما میشد از لحن حزن آلود ایشون متوجه این موضوع شد. ثبت نام برای سه نفر انجام شد اما پدر و مادرم شب سختی رو به صبح رسوندند. صبح با من تماس گرفتند و گفتند نتونستند خودشون رو راضی کنند که بدون عروسشون به این سفر برند و دل ایشون رو بشکنند و در طی سفر هم مرتب جای خالی ایشون رو ببینند. بنابراین تصمیم گرفتند سفر رو تا زمانی که امکان اعزام هر چهار نفرمون مهیا نشه به تاخیر بندازند.

کلی آسمون و ریسمون به هم بافتم تا والدینم رو قانع کنم که این مشکل در هر زمان دیگه هم میتونه پیش بیاد. نگران بودم بدلیل وضعیت بیماری پدرم ، اتفاقی برای ایشون روی بده و دیگه نتونه به این سفر ( که دیگه داشت براش به یه آرزوی دست نیافتنی تبدیل میشد ) بره. همسرم هم به کمکم اومد تا بلاخره راضیشون کردیم برای اولین فرصت ممکن ، و برای سه نفر ثبت نام کنند. برادرم که در تهران زندگی میکنه پیگیر کارها بود. 5 خرداد زمانی بود که بهشون پیشنهاد شده بود و من هم موافقت کردم. وقتی برادرم برای انجام امور مربوطه به سازمان حج رفته بود ، به طور کاملا" اتفاقی ( که حالا باید نام تقدیر و قسمت رو براش انتخاب کنم ) گفتگوی مسئول یکی از کاروانها رو با کارمند سازمان حج میشنود که میگه برای تاریخ 16 اردیبهشت ، هفت جای خالی داره. برادرم به سرعت خودش رو به آژانس مربوطه میرسونه اما میبینه در عرض همین چند دقیقه ، شش جالی خالی پر شده و فقط برای یک نفر دیگه جا باقی مونده. تصمیم میگیره برگرده و برای همون 5 خرداد ثبت نام کنه. خودش میگه از آژانس بیرون اومدم اما انگار کسی بهم گفت دوباره برگردم و به متصدی مربوطه شماره تلفن همراهم رو بدم که اگر دوباره جای خالی پیدا شد خبرم کنه. تمام این رویدادها رو تلفنی به من اطلاع میداد. وقتی مدارک رو برای ثبت نام 5 خرداد به یکی از آژانسها تحویل میده ، از اون آژانس قبلی بهش تماس میگیرند و میگن چهار نفر انصرافی داریم و اگه بخواهید میتونید برای هر چهار نفرتون ثبت نام کنید.....

یقین پیدا کردم که این سفر قسمت ما چهار نفر شده. کارهای لازم بسرعت انجام شد. حالا باید خودمون رو برای سفر آماده میکردیم.




 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٦

مرا در منزل جانان چه جای عیش ، چون هر دم

جرس فریاد میدارد که بربندید محملها

دلمون توی مدینه و مکه موند و جسممون برگشت. در اولین فرصت خاطرات این سفر عجیب و غیر قابل مقایسه با سفرهای دیگه رو خواهم نوشت.




 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - چهارشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٦

بعضی وقتها حاشیه ها باعث میشه ما به اصل یه مساله توجه نکنیم ( و یا در اون دقیق نشیم ). ترانه ها و تصنیفهای قدیمی از جمله موضوعاتی هستند که ممکنه دستخوش این نگرش بشند. شاید عده ای با بیان اینکه موسیقی و غنا حرام عنوان شده ( که البته در مورد حدود این نوع موسیقی وحدت نظر وجود نداره ) همه ی بخشهای یه تصنیف شامل شعر و موسیقی اون رو نفی کنند ، اما من هر بخش رو جدا جدا ( و خیلی وقتها در مورد تصنیفهای قدیمی ، همه رو با هم !) مورد توجه قرار میدم. دیشب یکی از این تصنیفها رو گوش میکردم و امروز صبح که بخشهایی از اون رو زمزمه میکردم ، چشمهام نمناک شدند :

ساقی امشب مثل هر شب اختیارم دستته

یه چشمم به چشم تو ، چشم دیگم به دستته

این شعر شاید عامیانه به نظر بیاد ، اما معنای بزرگی در اون نهفته.....




 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - سه‌شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٦

لبیک ، اللهم لبیک ، لبیک لا شریک لک لبیک

 

همیشه شنیدن این کلمات برام هیجان انگیز بوده. خیلی دوست داشتم که یه روزی من گوینده اونها باشم ، اما حالا که بنا شده جدی جدی اینکار رو انجام بدم ، احساس میکنم قدرت بیان اون رو ندارم، بخصوص این دو کلمه ی اللهم لبیک ........ خیلی سنگینه و هر چی فکرش رو میکنم میبینم از من برنمیاد که بگم اللهم لبیک.......

اگر عمری برام باشه تا چند روز دیگه عازم سرزمین وحی خواهم شد. هم شور و شوق دیدار دارم و هم این حس که زیارت و حج باطنی رو میشه در همه جا انجام داد. شرافت مکانی ارزش خاصی داره و کمک زیادی میکنه که انسان تمرکز روحی و فکری بیشتری پیدا کنه ، اما همه ی موضوع فقط منحصر به مکان نمیشه. حضور قلبی و حقیقی و توجه داشتن به حضور شرط اصلیه. شاید برای همین باشه که در اشعار مختلف میبینیم :

کعبه یک سنگ نشانی است که ره گم نشود

حاجی احرام دگر بند ، ببین یار کجاست

ای قوم به حج رفته ، کجائید ، کجائید؟

معشوق همین جاست ، بیائید ، بیائید

معشوق تو ، همسایه ی دیوار به دیوار

در بادیه سرگشته شما ، در چه هوائید؟

حاجی به ره کعبه و ، من طالب دیدار

او خانه همی جوید و من ، صاحب خانه

من ار به قبله رو کنم ، به عشق روی او کنم

اقامه صلوة را به گفتگوی او کنم

گر از وطن سفر کنم ، سفر بسوی او کنم

ز حج بیت بگذرم ، طواف کوی او کنم

......

این اشعار این حقیقت رو میگن که " همه میدونن که عاشقی ، کار دله........ "

در روزهای آتی بیشتر در مورد این سفر خواهم نوشت ، هم افکار قبل از سفر و هم خاطرات بعد از اون. در همینجا از همه ی کسانی که به این کلبه درویشی سر میزنند حلالیت می طلبم. قربون قدمهای همه ی شما




 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - چهارشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٦

بلاخره چشممون به جمال فیلم اخراجیها روشن شد. راستییاتش چهارچنگولی بین زمین و هوا موندیم که این خلق الله واسه چی چند میلیارد تومن پول بی زبون رو برا دیدن این فیلم دادند؟؟!! حالا که بناست در قالب طنز حرف بزنیم ما هم میگیم که به نظر میاد دلیل استقبال از این فیلم میتونه یکی از موارد زیر باشه :

1-     هر کسی که قبلا" جزو سران انصار حزب الله بوده باشه و تصمیم بگیره خشونت رو کنار بذاره و گفتمان کنه مستحق دریافت پاداش نقدیه.

2-     مردم در جامعه ما اونقدر عبوس و ناراحتند که حاضرند برای چند دقیقه خندیدن ، چند میلیارد تومن پول بدند.

3-     مردم حاضرند کلی هزینه کنند تا واقعیتهای جبهه های جنگ ( از جمله قمار بازی ، بنگ و حشیش کشی ، گفتمانهای عشقولانه ، عربده کشیها و کم ظرفیت بودن فرماندهان جبهه و .... ) رو بدونند.

4-     مردم اونقدر از دین و دیانت زده شدند که اگه کسی بیاد و برخی آموزه ها یا اصطلاحات دینی اونها رو به مسخره و طنز بگیره ، کلی تشویقش میکنند.

5-     از اونجایی که افراد جاهل مسلک فقط تاس بازی و سیگار کشی نمیکنند و برخی اعمال دیگه ( عرق خوری ، قمه کشی ، ...... و ........ ) هم انجام میدند ، مردم با حمایت مادی از کارگردان بزرگ این فیلم خواستار اون هستند که انجام این اعمال در جبهه های جنگ هم به تصویر کشیده بشه.

6-     همه ی موارد بالا با همدیگه.

هی روزگار...........

شاید حالا بهتر بتونیم ارزش کارگردانان و بازیگران بزرگی مثل ابراهیم حاتمی کیا و پرویز پرستویی رو درک کنیم. کسانی که ضمن به تصویر کشیدن مشکلات کنونی جامعه ، به نسل جوان امروز و به نسل گذشته که فداکاریهای درخور تحسینی برای ایران کردند و همینطور به اعتقادات مردم ( اعم از اعتقادات دینی و غیر دینی ) احترام میذارند. طنز لطیف و لذتبخش فیلم " لیلی با من است " کجا و حرافیهای فیلم " اخراجیها " کجا؟؟!!

بیچاره لوطی مسلک ها. لوطی ها ( که هنوز هم تعداد زیادی از اونها در جامعه ما هستند ) چهره ای خیلی خیلی باصفاتر ، با مرامتر و دوست داشتنی تر از اون چیزی دارند که در فیلم به تصویر کشیده شده و به نظر من فیلم اخراجیها ، جفای بزرگی هم به لوطی های داش مشتی این آب و خاک کرده.

جامعه نیاز به نشاط داره و این موضوع با اینکه خیلی بدیهی و پیش پا افتاده است اما اهمیت بسیار زیادی داره. وقتی این همه تبلیغات برای پوشیدن لباس های تیره میشه ، وقتی رادیو و تلویزیون در بیشتر روزهای سال هیچ برنامه ی شادابی نداره ، وقتی حجم برنامه های غمناک تلویزیون بسیار بسیار بیشتر از برنامه های با نشاط اونه ، وقتی....... نتیجه منطقی این میشه که تا یکی بیاد و چهار تا دلقک بازی و ورّاجی رو در قالب فیلم و طنز به خورد مردم بده ، یه شبه میلیاردر میشه و اونقدر این پول ( که یه زمانی بهش میگفتند مادیّات دنیوی و غیر قابل اعتنا ) براشون قابل اعتنا میشه که هنوز هیچی نشده وعده ساخت قسمت دوم و سوم این فیلم رو میدن.

خودمونیم ؛ این پول و اسکن هم خوب چیزیه ها ؛ عین کیمیاست. اگه مقدار زیادی از این کیمیا به دست یکی برسه ، روکش ظاهری اون فرد رو آب میکنه و همه میتونند واقعیتهای درونی طرف رو ببینند.




 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - سه‌شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٦

امروز بعد از ظهر اولین سخنرانی نجومی سال 86 رو در شهرستان تیران انجام میدم ؛ موضوع هم مثل همیشه رویت هلال ماه. آخرین سخنرانی سال 85 رو در ماه رمضان و در جمع دانشجویان دانشگاه آزاد اسلامی شهرضا انجام دادم. اون سخنرانی در بعد از ظهر آخرین پنجشنبه ماه رمضان انجام شد. روز قبلش برای ضبط یه برنامه تلویزیونی رفته بودم تهرون. خودم رانندگی کردم. وقتی دمدمای غروب به تهرون رسیدم دو ساعت در ترافیک گیر افتادم. وقتی به محل ضبط برنامه رسیدم ، یه مقدار بسیار جزئی نون و یکی دو خرما خوردم. (توی ماه رمضان معمولا" افطاری مختصری میخورم). ضبط برنامه تا ساعت 2 بامداد پنجشنبه ادامه پیدا کرد و من بلافاصله مسیر برگشت به اصفهان رو در پیش گرفتم. تمام رستورانهای اتوبان قم – کاشان – اصفهان بسته بود ، بنابراین بی سحری روزه گرفتم. وقتی رسیدم منزل فقط دو ساعت استراحت کردم و بعد به اداره رفتم. ساعت 13 روز پنجشنبه به سمت شهرضا راه افتادم. دو سخنرانی 45 دقیقه ای برام پیش بینی شده بود. خستگی شدید باعث شد که وسط سخنرانی اول قلبم بشدت درد بگیره طوری که ناچار به قطع سخنانم و نشستن روی صندلی شدم. چیزی که در اون جلسه خیلی به من انرژی میداد حضور حدود 250 تا 300 دانشجویی بود که مشاتاقانه با من همراه بودند. در این سخنرانی برای اولین بار کلیپ مهر و ماه رو پخش کردم.

از اون موقع حدود 6 ماه میگذره و طبق معمول در این مدت شعله چراغ رویت هلال رو به افول گذاشت و تا به امروز دیگه کسی سراغی از هلال ماه نگرفت. اما با آغاز سال جدید و در پیش بودن دوباره ی ماههای رجب و شعبان و رمضان و عید فطر ، رفته رفته شاهد رونق فعالیتهای مربوط به رویت هلال خواهیم بود. امروز برو بچه های آموزش و پرورش تیران از من دعوت کردند تا در جمعشون حاضر بشم. معمولا" اینگونه دعوتها رو خیلی راحت میپذریم و با علاقه در جمع دوستداران رصد هلال ماه شرکت میکنم.




 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٦

دیشب آسمان پذیرای میهمانی ماه و ناهید بود ؛ دو جرمی که درخشانترین اجرام آسمان شب هستند. دیروز به شهرستان محلات ( استان مرکزی ) رفته بودم. استفاده از آبگرم این شهر ( آبی داغ حاوی ترکیبات گوگردی ) و همینطور بازدید مختصری از گلخونه های بزرگ این شهر گل و گیاه جالب و لذت بخش بود. وقتی برگشتم خونه ، خستگیم رو با گرفتن چند عکس از مقارنه ماه و ناهید برطرف کردم.

 

شقایق ، گل دلفریبیه که در فصل بهار زیبائی خاصی به دشت و دمن میده. پائیز گذشته چند بسته از بذر این گل رو در باغچه منزلم ریختم. دو تا دونه از بذرها رشد کردند و چند تا گل درشت شقایق زینت دهنده باغچه جمع و جور ما شده. میگن شقایق مظهر عشق و عاشقیه. قبلا" گفتم که اگه خودمون عاشق نیستیم ، برای چشیدن طعم عشق میتونیم عاشقی دیگران رو تماشا کنیم. من وقتی به زیارت میرم اگه حال زیارت عاشقانه رو نداشته باشم ، یه گوشه میشینم و زیارت کردن دیگران رو نگاه میکنم. شقایق صحرا نگاه به عشق ورزیدن دیگرونه و شقایقی که خودت کاشته باشی نماد مهرورزی و عشق خودته.

 

شما تا بحال در دلی یا باغچه ای بذر شقایق کاشتین ؟




آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ