خرّم آن بقعه که آرامگه یار آنجاست
 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - چهارشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٦

امروز دوبار و به مناسبتهای مختلف مطالبی رو نوشتم ، اما وقتی نوشتنم تموم شد و شروع به بررسی مجدد نوشته کردم ، دیدم نیاز به ویرایش داره. وقتی کار ویرایش تموم شد فقط یه صفحه سفید باقی مونده بود و بقیه متن حذف شد! از کار و حال خودم متعجبم اما وقتی دقت میکنم ، میبینم کار درستی انجام دادم. سخن گفتن ، مثل ریختن آب میمونه ، اگر درست باشه ، مفید فایده خواهد بود و اگر نادرست باشه ، هم مضره و هم ممکنه دیگه قابل جمع کردن نباشه.

نوشتن این حسن بزرگ رو داره که آدم بفهمه توی ذهنش چی میگذره. خوندن نوشته های خودمون ، راهی خوبیه برای اینکه بررسی مجددی در مورد افکارمون داشته باشیم. ( این حرفا رو از یه دوست خوب یاد گرفتم. خدا حفظش کنه )




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - دوشنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸٦

امشب شاهد یکی از زیباترین پدیده های نجومی سالهای اخیر بودم. همپوشانی ماه و ناهید. صحنه بیرون آمدن این سیاره درخشان از پس بخش روشن ماه ، یادآور صحنه برخورد دنباله دار شومیکر لوی 9 به سیاره مشتری بود. برای من که انس ویژه ای با ماه و ناهید دارم ، دیدن این دو در کنار هم علاوه بر زیبائی خاصی که داشت ، یاد آور خاطرات شیرین و فراموش نشدنی گذشته بود.

 

لحظاتی قبل از آغاز همپوشانی

لحظاتی پس از پايان همپوشانی




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - یکشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٦

پائیز سال 1381 بمنظور ملاقات با مراجع عظام تقلید و ارائه مطالبی در باره فعالیت رویت هلال در ایران عازم قم شده و در یکی از این جلسات به محضر مرحوم آیت الله العظمی فاضل لنکرانی شرفیاب شدم. جلسه در محل دفتر آیت الله فاضل برگزار شد. همزمان با رسیدن ما به دفتر ، خودرو پیکان حامل ایشان هم در مقابل دفتر توقف کرد. دفتر ایشان همانند دفتر سایر مراجع بسیار ساده بود. زندگی تمامی مراجع عظام تقلید بسیار ساده و زاهدانه است. در منزل و یا دفتر این بزرگان ، اثری از تجملات ( حتی در حد خیلی کم ) دیده نمی شود. اهمیت این موضوع آن زمان نمایان میشود که بدانیم مبالغ بسیار کلانی تحت عنوان وجوهات شرعی توسط مقلدین در اختیار مراجع قرار میگیرد تا با صلاح دید آنان به مصرف برسد و مراجع حق هرگونه تصرف در این وجوه را دارند. رفت و آمد ، خورد و خوراک ، و زندگی مراجع در ساده ترین شکل ممکن انجام میشود و البته از بزرگان دین که پیرو امیرالمؤمنین علی علیه السلام هستند ، توقعی جز این هم نمیرود.

در این جلسه دو تن از مسئولین ستاد استهلال ، آقا زاده ی آیت الله فاضل ( آقا جواد ) و بنده حضور داشتیم. پس از صحبتهای مقدماتی ، از محضر آیت الله فاضل اجازه گرفتم تا در مورد مسائل نجومی و علمی رویت هلال توضیحاتی را عرض نمایم. کامپیوتر خود را روی میز کوچکی گذاشتم و به رسم ادب ، دو زانو در مقابل آیت الله فاضل نشستم. ایشان فرمودند راحت باشید و بیائید کنار من بنشینید. حدود 35 تا 40 دقیقه صحبت کردم و ایشان در طول این مدت با نهایت توجه و دقت به صحبتهای بنده گوش دادند. بعضا" پرسشهایی را مطرح می فرمودند و نقّادانه به پاسخهای من توجه میکردند. وقتی عرایض من تمام شد ، حدود 15 تا 20 دقیقه موضوعات مرتبط با این بحث و صحبتهای دیگر مطرح شد. موقع خداحافظی از ایشان تشکر کردم که اجازه شرفیابی و صحبت به بنده داده اند ، و ایشان با خضوع و فروتنی فرمودند من از صحبتهای شما خیلی استفاده کردم و مطالب جدیدی را شنیدم.

بخوبی میدانستم ایشان در زمینه رویت هلال و مسائل نجومی و فقهی آن تسلط بسیار زیادی دارند. ایشان با آن درجه علمی و در جایگاه رفیع مرجعیت ، بزرگوارانه مرا مورد تفقد و تشویق قرار دادند تا شیرینی این دیدار برایم تا پایان عمر جاودانه بماند. دیشب وقتی خبر ارتحال این عالم ربّانی را شنیدم یاد و خاطره آن دیدار بیاد ماندنی برایم تازه شد و اشک از دیدگانم جاری گردید.

روحش شاد. رضوان و رحمت الهی را برای آن عالم جلیل القدر مسئلت می نمایم.




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - شنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٦

از شخصیت فاطمه سخن گفتن ، بسیار دشوار است. فاطمه یک " زن " بود ، آنچنان که اسلام میخواهد زن باشد. تصویر سیمای او را پیامبر ، خود رسم کرده بود و او را در کوره های سختی و فقر و مبارزه و آموزش های عمیق و شگفت انسانی خویش ، پرورده و ناب ساخته بود. وی در همه ی ابعاد گوناگون " زن بودن " نمونه شده بود.

مظهر یک " دختر " ، در برابر پدرش

مظهر یک " همسر " ، در برابر شویش

مظهر یک " مادر " ، در برابر فرزندانش

مظهر یک " زن مبارز و مسئول " ، در برابر زمانش و سرنوشت جامعه اش

وی خود یک " امام " است. یعنی یک نمونه ی مثالی ، یک تیپ ایده آل برای زن ، یک " اسوه " یک " شاهد " برای هر زنی که می خواهد " شدن خویش " را خود انتخاب کند. او با طفولیت شگفتش ، با مبارزه مداومش در دو جبهه خارجی و داخلی ، در خانه ی پدرش ، خانه ی همسرش ، در جامعه اش ، در اندیشه و رفتار و زندگیش ، " چگونه بودن " را به زن پاسخ میدهد.

نمی دانم از او چه بگویم؟ چگونه بگویم؟ خواستم از بوسوئه تقلید کنم. خطیب نامور فرانسه که روزی در مجلسی با حضور لوئی ، از مریم سخن می گفت. گفت ، هزار و هفتصد سال است که همه ی سخنوران عالم در باره مریم داد سخن داده اند. هزار و هفتصد سال است که همه ی فیلسوفان و متفکران ملت ها در شرق و غرب ، ارزش های مریم را بیان کرده اند. هزار و هفتصد سال است که شاعران جهان ، در ستایش مریم همه ی ذوق و قدرت خلاقه شان را بکار گرفته اند. هزار و هفتصد سال است که همه ی هنرمندان ، چهره نگاران و پیکره سازان بشر ، در نشان دادن سیما و حالات مریم هنرمندی های اعجازگر کرده اند. اما مجموعه ی این گفته ها و اندیشه ها و کوشش ها و هنرمندی ها ، همه در طول این قرنهای بسیار ، به اندازه ی این کلمه نتوانسته اند عظمت های مریم را باز گویند که :

" مریم مادر عیسی است "

و من خواستم با چنین شیوه ای از فاطمه بگویم ، باز ، درماندم :

خواستم بگویم :

فاطمه دختر خدیجه ی بزرگ است ، دیدم که فاطمه نیست

خواستم بگویم که :

فاطمه دختر محمد ( ص ) است ، دیدم که فاطمه نیست

خواستم بگویم که :

فاطمه همسر علی است ، دیدم که فاطمه نیست

خواستم بگویم که :

فاطمه مادر حسنین است ، دیدم که فاطمه نیست

خواستم بگویم که :

فاطمه مادر زینب است ، باز دیدم که فاطمه نیست

نه ، اینها همه هست و این همه فاطمه نیست

فاطمه ، فاطمه است.

(مرحوم دکتر علی شریعتی)

 

 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - شنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٦

طبق برنامه از پیش تعیین شده ، بعد از ظهر پنجشنبه 24 خرداد به منطقه فریدن رفتم. در نزدیک یکی از روستاهای منطقه و در کنار جاده آسفالته اصلی ، تپه ی بلندی وجود داشت که محل انتخاب شده ی من برای رصد هلال جمادی الثانیه 1428 بود. یک جاده خاکی مناسب ، دسترسی آسان به بالای این تپه را مقدور میکرد. فرزند 10 ساله ام دستیار من در برنامه این روز بود. دوربین تئودولیت ، دوربین 15 در 80 و دوربین عکاسی را مستقر کردیم و منتظر غروب خورشید شدیم. برای سهولت خواندن زوایا در تئودولیت ، آن را روی زاویه 298 قفل کردم. پایین رفتن خورشید در افق را با تئودولیت تعقیب میکردم و پس از اینکه آخرین بخش لبه خورشید به زیر افق رفت ، قفل زاویه سمت آن را آزاد کردم. غروب خورشید 3 ثانیه دیرتر از زمان محاسبه شده توسط نرم افزار روی داد. بنابراین در محل غروب خورشید ارتفاع موانع افق ، صفر درجه بود. در سمت راست محل غروب خورشید چند قله کوچک دیده میشد که اندازه گیری انجام شده با تئودولیت نشان میداد که هر یک از آنها با دیگری نیم درجه اختلاف سمت دارد. این قله های کوچک بهترین شاخص برای تسریع در یافتن هلال بودند. آسمان افق غربی فاقد ابر بود اما در سطح افق مقداری غبار وجود داشت که بمرور از غلظت آن کاسته شد. پس از انجام بررسیهای اولیه ، جستجوی سیاره عطارد را آغاز کردم. اختلاف سمت این سیاره با محل غروب خورشید را برای زمانهای مختلف ، در جدولی درج کرده بودم. این زاویه را با تئودولیت اندازه گیری کرده و سپس شاخصی را بر روی افق تعیین کردم. بعد از آن دوربین 15 در 80 را به سمت شاخص مورد نظر نشانه روی کرده و سر دوربین را بالا میبردم. 20 دقیقه پس از غروب خورشید موفق به دیدن سیاره عطارد شدم. قدر این سیاره در این روز 2+ بود.

 

غروب خورشيد در شامگاه پنجشنبه ۲۴ خرداد و قله های کوچک سمت راست آن

 

افق غربی در شامگاه پنجشنبه

آسمان شب این منطقه فوق العاده زیباست. پس از انجام رصد چند جرم غیر ستاره ای در صور فلکی عقرب و قوس ، به تحلیل اطلاعات جمع آوری شده از محل غروب خورشید و طراحی برنامه رصد هلال پرداختم. تصمیم گرفتم رصد را 25 دقیقه پس از غروب خورشید آغاز و تا زمان غروب هلال ادامه دهم. بررسی گزارش رصدهای شوال 1420 ، جمادی الثانیه 1422 ، رجب 1423 و صفر 1427 نشان میداد که با این دوربین 15 در 80 ، قادر نخواهم بود زودتر از این هلال را رویت نمایم. سه زمان 25 ، 30 و 35 دقیقه پس از غروب خورشید را به عنوان بهترین زمانهای رویت انتخاب کرده و تصمیم گرفتم بیشترین تمرکز کار را در حد فاصل این سه زمان داشته باشم.

در غروب روز جمعه بار دیگر در رصدگاه مستقر شدم اما شرایط جوی مثل روز قبل نبود. از صبح روز جمعه لکه های پراکنده ی ابر در آسمان دیده میشد و هر چه به غروب نزدیکتر میشدیم بر تراکم این ابرها ( بخصوص در افق غربی ) افزوده میگشت. میزان غبار نیز بسیار بیشتر از روز قبل شده بود. با این حال به رصدگاه رفتم  و ابزار را نصب کردم. خورشید در زمانی که محاسبه کرده بودم ، غروب کرد و بلافاصله پس از غروب ، غبار و ابرهای متراکم ، افق غربی را کاملا" پوشاندند بگونه ای که دیگر کمترین احتمالی برای رویت هلال وجود نداشت و ناچار به توقف برنامه رصد شدم. دوستانی از گروه رویت هلال مهتاب ( وابسته به مرکز آموزش نجوم ادیب ) هم در هنگام رصد به این منطقه آمده بودند. شیرینی دیدار و گفتگوی مجدد با این دوستان ، تلخی عدم موفقیت در رویت هلال را از بین برد.

افق غربی رصدگاه در شامگاه جمعه ۲۵ خرداد




 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - پنجشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٦

دیشب تا دیر وقت مهمونی بودیم. ساعت 23:45 برگشتیم خونه و تا اومدم بخوابم ساعت شد 00:30 بامداد. بنا داشتم صبح زود برای رصد آخرین هلال صبحگاهی جمادی الاولی 1428 اقدام کنم. ساعتم رو برای 03:25 تنظیم کردم و خوابیدم. ساعت وقت شناس بنده ، سر موقع جیغ و ویغش بلند شد ، اما کی حال داشت بیدار شه؟! به خودم گفتم بابا بی خیال این یه دونه هلال شو. این همه هلال جور واجور دیدی؛ بسه دیگه . بگیر راحت بخواب چون روز پنجشنبه ، روز پرکاریه. باید ساعت 06:30 بری یه جلسه ، ساعت 08:30 یه جلسه دیگه ، ساعت 11:00 جلسه سوم و ساعت 13:30 جلسه چهارم و ساعت 15:30 هم باید تا فریدن حدود 2 ساعت رانندگی کنی و بعدش هم کار رصد و ..... کم کم داشتم خودم رو قانع میشدم!!

اما آقا انگار فنر زیر پلکام بود ؛ مگه بسته میشد بی مروّت! مرتب هم تصویر هلال ماه جلوی چشمم رژه میرفت و با زبون بی زبونی به چشمام میگفت : ببین چه قشنگم ، چه ملوسم ، دلت میاد خودت از دیدن من محروم کنی؟!! چشمام لال مونی گرفته بودن و حرف نمیزدند. به چشمام گفتم : هان ؛ چی شده؟ خشکتون زده ! جون داداش خوش دارم به سبک بایرام (اخراجیها) به این آبجی هلال بگین:

برو دیگه نیگام نکن ، عاشقونه صدام نکن

اشک دروغکی نریز ، اسیر اشتبام نکن

نمیخوامت ، نمیخوامت ، مگه زوره؟؟!!

آی ملت مگه زوره ؛ بابا بذار بخوابیم. ولی نشد که نشد. پاشدیم و یه آبی به سر و صورتمون زدیم ، دوربین عکاسی و سه پایه رو برداشتیم و ساعت 04:00 از خونه زدیم بیرون. توی فکر بودم که کجا برم برا عکس گرفتن ، که ییهو از پنجره ماشین چشمم به هلال ماه افتاد که تازه از پشت ابرهای افق شرقی بیرون اومده بود. آقا ؛ اگه کسی دل عاشق شدن نداره بهتره چشماشو ببنده و هی اینطرف و اونطرف رو نگاه نگه و الا کارش میشه مثل من در به در. نگاه کردن به هلال همانا و هیپنوتیزم شدن همان.

 

رفتم کنار زاینده رود تا از روی یکی از پلهای تاریخی از هلال عکس بگیرم. پل مارنان رو انتخاب کردم. وقتی روی پل قدم میزدم چشمام داشت دنبال هلال میگشت. هلال پشت درختها مخفی شده بود و توی این دقایق هم دست از شیطنت و طنازی بر نمیداشت. خلاصه بلاخره دوباره دیدمش و چند تا عکس ازش گرفتم. خسته بودم اما دوست داشتم چندین عکس و از نماهای مختلف بگیرم. یه بار به یه دوستی عرض کرده بودم که وقتی توی خیابون به کسی که دوستش داری میرسی و حال و احوال میکنی ، 10 بار ازش میپرسی حالت چطوره ؟ 15 بار میگی خوب دیگه چه خبر ؟ و ..... خلاصه مرتب سوالات تکراری میکنی ؛ چون میخوای مدت بیشتری دوستت رو ببینی و مقدار بیشتری از اون حرف بشنوی. کار من و هلال هم همینه. یه دونه عکس کفایت میکنه ، اما هم هلال و هم من راضی نیستیم که زمان دیدارمون کوتاه باشه. اون هی خودنمائی میکنه و من هم بهش میگم وایسا تا یه عکسم این مدلی ازت بگیرم.

 

وقت خدا حافظی فرا رسیده بود. برای اینکه کدورتی بینمون باقی نمونده باشه یه شعر دیگه برا هلال خوندم و برگشتم خونه :

دوست ( Douset ) دارم ، میدونی که این کار دله

گناه من نیست ، تقصیر دله

عشق تو دیوونم کرده ، بی آشیونم کرده

ناز تو نازنینا ، ورد زبونم کرده

 




 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - چهارشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٦

خوب ؛ بلاخره کار تدارک لوازم برای برای رصد روز جمعه تموم شد. ابزاری که آماده کردم به این ترتیبه :

-         دوربین تئودولیت ( خود دوربین رو از یه جا گرفتم و سه پایه اش رو از جای دیگه )

-         دوربین 15 در 80 به همراه سه پایه مخصوص دوربین فیلمبرداری

-         دوربین 15 در 70 به همراه سه پایه

-         دوربین 10 در 50 ( دارای قطب نما )

-         GPS ( برای ثبت موقعیت مکانی و زمان رصد )

-         دوربین عکاسی به همراه سه پایه

-         کامپیوتر

-         Flash Memory برای ضبط صدا

-         جداول مختصات ماه ، خورشید و عطارد برای روزهای پنجشنبه و جمعه

-         چارت آسمان شبانگاهی جمعه

-         چراغ قوه

-         باطری های یدکی برای ابزاری که با نیروی الکتریکی کار میکنند

-         صندلی تاشو

-         چادر

جالب اینه که من در این رصد تنها هستم !!! کل زمان مفید برای رصد شاید چیزی بین 15 تا 20 دقیقه باشه. بنابراین امشب و فردا شب باید بشینم و یه برنامه ی کاری دقیق رو برای نصب و استفاده هر یک از ابزار بالا بنویسم. در این جدول زمانی باید برای دقیقه به دقیقه ی رصد برنامه ریزی شده و توالی کارها مشخص بشه. انشاءالله وضعیت جوی در شامگاه جمعه مناسب باشه تا بتونم برنامه ای رو که در نظر دارم ، بدرستی و با دقت انجام بدم. برای تمامی دوستان و همکاران گرامیم که در شهرهای مختلف اقدام به رصد این هلال خواهند کرد نیز آرزوی موفقیت و پیروزی دارم.




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - یکشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٦

ترانه زیبای گلپونه ها اثر جاودانه استاد موسیقی ایران مرحوم ایرج بسطامی ، از ترانه هايی است که مطمئنا" سالیان سال بر لبان علاقمندان به موسیقی اصیل ایرانی زمزمه خواهد شد. شعر این ترانه ، هر چند خیلی کوتاه و ساده است اما بطور شگفت انگیزی بیان کننده ی حال درونی شاعر شده.

گلپونه های وحشی دشت امیدم

وقت سحر شد

خاموشی شب رفت و فردائی دگر شد

من مانده ام تنهای تنها

من مانده ام تنها میان سیل غمها

گلپونه ها نامهربانی آتشم زد

گلپونه ها بی همزبانی آتشم زد

میخواهم اکنون تا سحرگاهان بخوانم

افسرده ، دیوانه ام ، آزرده جانم

گلپونه های وحشی دشت امیدم

وقت سحر شد

خاموشی شب رفت و فردائی دگر شد

من مانده ام تنهای تنها

من مانده ام تنها ، میان سیل غمها

برای دریافت فایل این ترانه ( با فرمت WAV ) اینجا رو کلیک کنید.




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - شنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٦

ای شکوه کهکشانها ، پیش چشمانت حقیر

روح خنجر خورده ام را از شب مطلق بگیر

رشک مرغان رها در باد شد ، پرواز من

تا شدم در تار و پود خلعت عشقت اسیر

طرح لبخند غیورت ، مثل باران مهربان

جنگل سبز حضورت ، مثل دریا دلپذیر

من همان باز بلند آوازه ی تاریخی ام

از نشستن روی بازوی نجیبت ، ناگزیر

کوچه کوچه ، هفت شهر عاشقی را گشته ام

مثل تو پیدا نکردم ؛ ای شگفت بی نظیر

ای کریم آسمانی ؛ با نگاه روشنت

سکه ی مهتاب را دادی به شبهای فقیر

( شعر از : شاعر معاصر مرحوم سید حسن حسینی )

هر وقت ماه توی آسمون باشه بخصوص اگه توی آسمون گرگ و میش غروب ، ماه نزدیک به بدر با اون درخشش نقره ای دلفریب و زیبا خودنمائی کنه ، دوست دارم مدتها بشینم و نگاهش کنم. اگه طلوع ماه بدر در مکانی رویائی مثل لب دریا باشه که دیگه نگو و نپرس. نمیدونم چی شد که این ارتباط عمیق بین من و ماه پدید اومد ، ولی هر چی که هست ، از داشتن چنین حسّی ، احساس رضایت خاطر زیادی بهم دست میده.

 




 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - شنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٦

جمعه این هفته یه رصد مهم هلال ماه رو باید انجام بدم. خیلی از رصدگران هلال ایران هم ، مثل من دارن خودشون رو برای این رصد آماده میکنند. پنچشنبه ای که گذشت برای شناسائی رصدگاه به منطقه فریدن و رصدگاه شاه بابا درک رفتم. در این منطقه زیبا ( که در غرب استان اصفهان واقع شده ) تعداد قابل توجهی رصدگاه مناسب برای رصد هلال ماه وجود داره ؛ بصورتیکه میشه این منطقه رو در تمامی ایام سال برای رصد هلالهای شامگاهی انتخاب کرد. در بررسی اولیه باید به چند نکته توجه میکردم :

-         محل غروب خورشید

-         زمان غروب خورشید

-         وضعیت ارتفاع موانع افق در سمت راست محل غروب خورشید

با اینکه از اصفهان یه مقدار دیر راه افتادم ، اما در طول مسیر توقفی نداشتم و در نتیجه زمانی به محل مورد نظر رسیدم که لبه پائین خورشید روی افق قرار گرفته بود. ساعت 19:15 دقیقه بود و خورشید هنوز به اندازه ی قطر خودش ( نیم درجه ) بالای افق بود. طبق محاسبات غروب خورشید در اون نقطه باید در ساعت 19:17 روی میداد ، پس میشد نتیجه گرفت که ارتفاع موانع در محل غروب خورشید حدود صفر درجه بود. در سمت راست محل غروب خورشید هم ارتفاع موانع تغییری نمیکرد. نتیجه کلی این میشه که این محل از نظر وضعیت موانع افق برای رصد روز جمعه بسیار مناسبه. دوقله مثلثی کوچک در محلی که باید هلال ماه رویت بشه وجود داشت که کار رو برای علامت گذاری افق راحت میکنه. روشی که برای جستجوی هلال بکار میبرم همون روش دقیق و ساده ای است که تاکنون رصدهای مهمی رو با اون انجام دادم :

جستجوی هلال بر اساس اختلاف سمت محل هلال با محل غروب خورشید

تصمیم دارم با دوربین 15x80 به شکار این هلال برم ، برای همین ، رصد رو باید حدود 20 دقیقه پس از غروب خورشید شروع کنم. از این زمان تا زمان غروب ماه حدود 23 دقیقه وقت باقی مونده که با حذف زمانهای غیر قابل استفاده ، یه چیزی در حد 15 دقیقه فرصت برام باقی خواهد موند. در طول این مدت ارتفاع هلال از 3.4 درجه به 1 درجه میرسه. در این رصد برای اولین بار یه دوربین دیجیتال جدید رو آزمایش میکنم ؛ دوربینی با زوم اپتیک 15 برابر ، زوم هوشمند 25.5 برابر و CCD با 8.1 مگا پیکسل ظرفیت مفید.

اگر وضعیت هوا در جمعه آینده مثل جمعه این هفته باشه ، شانس رویت شدن هلال خیلی زیاد میشه ( البته برای من ؛ بقیه همکارام چون از ابزار قویتری استفاده میکنند شرایط بهتری دارند ). غروب پنجشنبه 24 خرداد ، باز به این محل خواهم رفت تا آخرین اندازه گیریها رو انجام بدم. انجام اینکارهای مقدماتی باعث میشه تا در روز رصد اصلی ، بتونم به نحو مناسب و مفیدی از اون 15 دقیقه طلائی استفاده کنم.




 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - چهارشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٦

بلاخره پس از چند روز انتظار ، دوربینی که عکسهای دیجیتالی سفر عمره رو با اون گرفته بودم به دستم رسید. چند تا از این عکسها رو میتونید در زیر ببینید :

 

 

نمای بقیعدیوار بقیع و مدفن حضرت ام البنین سلام الله علیه

 

      

گلدسته و هلال - دربهای ورودی مسجد النبی نمای حرم پیامبر اکرم

    

کوه احدمدفن شهدای احد مسجد بقا

 

  

کوه جبل الحرمه ( عرفات )نمای مسجدالحرام از هتل محل اقامت

 

  

قبرستان ابوطالب ( ۱ ) و ( ۲ )

مرقد چهار امام

برای دریافت تصویر بزرگ و برش خورده مرقد چهار امام اینجا را کلیک کنید. ( حجم فایل حدود 600 کیلو بایت )

این هم یک عکس از خودم




 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - شنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٦

یاران ؛ می ام ز بهر خدا در سبو کنید

آلوده ی غمم ، به می ام شست و شو کنید

جام می لبالب از آن دستم آرزوست

بهر خدا شفاعت من نزد او کنید

چون مست میشوید ز شرب مدام دوست

مستیّ بنده هم به دعا آرزو کنید

ابریق می  دهید مرا تا وضو کنم

در سجده ام به جانب میخانه رو کنید

بیمار چون شوم ، به می ام باز آورید

آیم به خویش ، باز می ام در گلو کنید

وقت رحیل سوی من آرید ساغری

رنگم چو زرد شد ، به می ام سرخ رو کنید

تابوت من ز تاک و کفن و هم ز برگ تاک

در میکده به باده مرا شستشو کنید

تا زنده ام ، نمیروم از میکده برون

بعد از وفات نیز بدان سوم رو کنید

در خاکدان من بگذارید یک دو خم

دفنم چو میکنید ، می ام در گلو کنید

از مرقدم به میکده ها ، جویها کنید ( kanid )

از هر خم و سبوی ، رهی هم به جو کنید

دردی کشان ؛ ز هم چو بپاشد وجود من

در گردن شما ، که ز خاکم سبو کنید

ناید بغیر ریزه ی خم یا سبو بدست

هر چند خاکدان مرا جستجو کنید

بی باده گان ؛ چو مستیتان آرزو شود

آیید و خاک مقبره ی فیض بو کنید

( شعر از دیوان مولانا فیض کاشانی )

امشب موقع غروب این شعر یادم اومد. بیت اول این شعر ، حرف دل امشب من شده.....




 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - چهارشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٦

خاطرات سفر به سرزمین وحی ( بخش پایانی )

ضعف شدید بدنی به من اجازه نداد تا سه شنبه شب باز هم محرم بشم. بنا داشتم اینبار به نیابت از دوستان و همکارام اعمال رو انجام بدم ولی دیگه ایستادن هم برام سخت بود و زود ضعف میکردم. چهارشنبه 26 اردیبهشت آخرین روز حضور ما در مکه بود. خیلی زود برنامه ی ضیافت اللهی به انتها رسید. پیش از ظهر برای طواف وداع همراه پدرم به مسجدالحرام رفتیم. سنگ به سنگ و قدم به قدم مسیرمون رو با حسرت نگاه کردیم. این آخرین بار بود که در این سفر چشممون به این مناظر می افتاد. دور خانه خدا مشغول طواف بودم. نمیدونستم برای خداحافظی چی باید بگم. دوست داشتم عین زمانی که از مدینه به مکه میومدم ، هر دقیقه برام به اندازه ی یه سال بشه. توی مدینه وقتی داری خداحافظی میکنی ، شوق دیدار بیت الله الحرام مقداری از بار اندوهت کم میکنه ؛ اما مکه چی ؟ دیگه جایی رو نداری که بری..... باید برگردی و فقط آرزو کنی که باز هم به این مهمانی دعوتت کنند. در حال طواف بودم که این بیت از دیوان حافظ به ذهنم خطور کرد :

مرا در منزل جانان چه جای عیش ؟ چون هر دم

جرس فریاد میدارد که بربندید محملها

آروم گریه میکردم ولی بغضم خالی نمیشد ، میخواستم فریاد بزنم اما نمی تونستم. دیگه جز این بیت هیچ چیزی دیگه ای نمیگفتم. اشک میریختم ، میچرخیدم و فقط همین بیت رو تکرار میکردم. توان دل کندن نداشتیم. پس از طواف ، دور میشدیم اما مرتب برمیگشتم و پشت سرم رو نگاه میکردم. همونطوری که با اولین دیدار به سجده افتادم ، در آخرین نگاه به کعبه ، باز به سجده افتادم و .......

از مکه به جده و از جده به تهران رفتیم و پس از استراحتی چند ساعته به اصفهان برگشتیم. دیدار مجدد فرزندان و بستگان تا حدی تسلی دهنده بود اما به واقع دلمون جای دیگری پر میزد. هنوز 24 ساعت از بازگشتمون نگذشته بود که دلتنگ مکه و مدینه شدیم. آرزو میکنم این سفر نصیب تمامی علاقمندان به اون بشه ؛ و در کنار اونها ، ما هم قابل باشیم یه بار دیگه چشم و دلمون رو با دیدن مسجد النبی و مسجد الحرام پاک و صیقلی کنیم....

تا یار که را خواهد و میلش به چه باشد

و صلی الله علی محمد و آل محمد

 




 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - چهارشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٦

خاطرات سفر به سرزمین وحی ( 16 )

سه شنبه عصر همراه پدر و مادرم به مسجد الحرام رفتیم. حدود نیم ساعت به اذان عصر مونده بود. پدرم رو با ویلچر تا نزدیک کعبه بردم. چند قدم رو خودشون اومدند تا به کنار رکن یمانی برسند. مادرم ویلچر رو به کناری برد و منتظر ما شد. صف زیارت حجرالاسود تشکیل شده بود و ما داخل صف نبودیم اما زائرین وقتی شرایط پدرم رو دیدند که نمیتونه به تنهایی حرکت کنه ، به ما اجازه دادند در صف قرار بگیریم. دقایقی بعد مامورین افرادی رو که بین رکن یمانی و حجرالاسود بودند از اون محل تخلیه کردند و زیارت نوبتی حجرالاسود آغاز شد. پدرم رو آهسته آهسته پیش بردم و ایشون تونست بسادگی هر چه تمامتر بر حجرالاسود بوسه بزنه. چون زائرین دیگه بخاطر حال پدرم اجازه داده بودند که ما خارج از نوبت در صف قرار بگیریم ، من خودم حجر رو زیارت نکردم چون به نظرم میرسید در اون زمان اینکار درست نیست. وقتی خواستیم از کنار حجرالاسود دور بشیم با ازدحام جمعیت مواجه شدیم. مامورین انتظامی اومدند و با گفتن " مریض ، مریض " یه دالان انسانی دیگه درست کردند تا پدرم بتونه از شلوغی خارج بشه.

شب برای نماز مغرب به مسجدالحرام رفتیم. در این مدتی که ما در مکه بودیم نمازهای مغرب و عشاء به امامت شیخ عبدالرحمن السدیس خوانده میشد. صدای دلنشین ایشون رو قبلا" از طریق ماهواره شنیده بود. خیلی دوست داشتم از نزدیک ببینمش اما چون در تمام این روزها همراه پدرم بودم نمیتونستم در صفهای جلو نماز باشم. سه شنبه شب بعد از نماز مغرب پدرم گفت که چون خسته شده میخواد به هتل برگرده. ایشون رو به هتل رسوندم و دوباره به مسجد برگشتم. رفتم و در صف دوم نماز ( که معمولا" خیلی زودتر از زمان شروع نماز شکل میگرفت ) نشستم. امام جماعت برای اقامه نماز مغرب و عشاء ، پشت مقام ابراهیم مستقر میشه. وقتی شیخ السدیس وارد شد و اقامه خونده شد ، مامورین طواف کنندگان رو متوقف کردند و نماز شروع شد. من جلو بودم و فاصله ی بین من تا مقام ابراهیم و کعبه خالی از جمعیت بود. در این نماز چشمم رو به کعبه دوختم.....

وقتی نماز تموم شد به نزدیک شیخ السدیس رفتم و دیدمش. در ایام ماه مبارک رمضان در بیشتر کشورهای عربی ، هر شب یک جزء قرآن رو در نماز میخونند. نمازها دو رکعتی است و اونقدر دو رکعت دو رکعت میخونند تا یک جزء قرآن تموم بشه. در مسجدالحرام و در شب آخر رمضان ( که از نظر شلوغی و تعداد نمازگزاران با ایام حج واجب قابل مقایسه است ) خوندن آخرین نماز دورکعتی به شیخ السدیس واگذار میشه. در رکعت آخر این نماز ، قنوتی میخونه که حدود 45 دقیقه طول میکشه. در این قنوت طلب استغفار میشه و برای اسلام و مسلمین دعا میکنند. در طول این 45 دقیقه ، خود شیخ السدیس و جمعیت نمازگزاران که تعدادشون به حدود 2 میلیون نفر میرسه و علاوه بر صحن مسجدالحرام ، رواقها و پشت بام ، خیابانهای اطراف مسجد رو هم پر کردند ، گریه میکنند و اشک میریزند و بارها خوندن ادامه قنوت به همین دلیل متوقف میشه. امشب خرسند بودم که این چهره ایشون رو از نزدیک میدیدم.

در بازارهای اطراف مسجدالحرام تعداد زیادی مغازه وجود داره با اسم " بیت القرآن " . در این مغازه ها قرآنهای مختلف و همینطور کاست و CD قرآنی از قراء متفاوت وجود داره. چند نوار تهیه کردم تا وقتی برمیگردم با گوش کردن به نوای قرآن خاطرات این سفر برام تازه بشه. وقتی در مکه هستی ، اشتیاقت برای تلاوت و شنیدن صوت قرآن صد چندان میشه.

 

برای شنيدن تلاوت شيخ السديس اينجا رو کليک کنيد




 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - چهارشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٦

خاطرات سفر به سرزمین وحی ( 15 )

زیارت دوره ما با بازدید از قبرستان ابوطالب آغاز شد. این قبرستان در فاصله 1500 متری شمال مسجد الحرام واقع شده و مدفن اجداد پیامبر اکرم ، حضرت ابوطالب و حضرت خدیجه است. اتوبان بزرگی از میان این قبرستان عبور کرده که قبور قدیمی در بخش شمالی و قبور جدید در بخش جنوبی قرار گرفته است. هم اکنون نیز از این قبرستان برای دفن اموات استفاده میشود. امکان ورود به بخش قدیمی قبرستان وجود ندارد و زائرین از کنار دیوار حاشیه اتوبان باید به بازدید و زیارت بپردازند.

 

قبرستان ابوطالب

عزیمت به کوه جبل النوربخش دوم زیارت دوره بود. این کوه در فاصله حدود 6 کیلومتری شمال شرق مسجد الحرام واقع شده و غار کوچکی که در آن وجود دارد ، محل راز و نیاز پیامبر اکرم در ایام قبل از بعثت و چله نشینی ایشان در سالهای اولیه پس از بعثت بوده است. در این محل وحی الهی توسط جبرئیل بر پیامبر نازل شده و ایشان به نبوت مبعوث شدند. همچنین پیش از انعقاد نطفه ی حضرت زهرای مرضیه ، به فرمان الهی پیامبر اکرم چهل روز در این مکان به روزه داری و عبادت پرداختند. حضرت امیر علیه السلام  افطاری ایشان را که توسط حضرت خدیجه آماده میشد از مکه به غار حراء می آوردند. در چهلمین روز ، افطاری پیامبر از بهشت برایشان نازل شد. سیبی بهشتی که نیمی از آن را پیامبر و نیم دیگر آن را حضرت خدیجه خوردند. حضرت خدیجه کبری نقش بسیار مهمی در بقا و گسترش اولیه دین اسلام دارند آنچنانکه ، میگویند دین اسلام در سایه ثروت خدیجه و شمشیر علی بقا یافت. حضرت خدیجه تمامی این ثروت را در اختیار پیامبر اکرم گذاشت و در پایان عمر از آن همه ثروت حتی به اندازه یک کفن هم برای ایشان چیزی باقی نماند. کفن حضرت خدیجه ، عبای پیامبر اکرم بود. در مقابل این همه از خود گذشتگی و فداکاری ، خداوند نیز گوهر یکدانه ی خود را به خدیجه کبری عطا کرد. آری ؛ چنین زنی شایسته مادری حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیه است.....

پدرم در زیارت دوره مکه همراهمان بود ؛ البته بدون ویلچر. وقتی در کنار جبل النور قرار گرفتیم پدرم گفت دوست دارد غار حراء را ببیند. اینکار مستلزم حدود 2.5 ساعت کوه پیمائی بود. به ایشان گفتم شما نمیتونید این مدت رو پیاده روی کنید ، اون هم در کوهستان. پدرم در جواب گفت : چهار دست و پا هم که باشه میرم.....مقابل این حرفش خیلی کم آوردم. کاش در دوره ای که توانائی جسمی زیادی داشت به این سفر اومده بود. پدرم در دوره جوونی و میانسالی قدرت بدنی فوق العاده ای داشت. در دوره جوونی که لوطی محله ما در گرگان بود و در برخی دعواهای مشتی ، یه تنه با سه چهار نفر درگیر میشد. در دوره ای که من نوجوان بودم میدیدم که به راحتی دو یا سه آجر رو روی هم میذاره و با قدرت مشتش اونها رو میشکنه. اما بیماری های متعدد و دوبار سکته مغزی ( که بحمدالله خفیف بود ) باعث شده حالا در راه رفتن هم دچار مشکل بشه و بعضی چیزا ، دیگه براش یه آرزو باشه..... جوونی و سلامتی دو نعمت بزرگ الهی است که خیلی از ما قدر و منزلت اون رو نمیدونیم.

بازدید از صحرای منا ، مشعر الحرام و عرفات بخش دیگری از این زیارت بود. در عرفات به بالای کوه جبل الرحمه رفتیم. وقتی به این صحرا میرسی یاد امام حسین علیه السلام به ذهنت میاد. در این صحرا بود که امام حسین زیارت حج خودشون رو ناتمام گذاشتند و روز 9 ذیحجه ( روز عرفه ) پس از ایراد یک خطبه مهم و دل انگیز ، راه کربلا رو در پیش گرفتند. وقتی پس از این زیارت به اتوبوس برگشتیم هوای گرم باعث تشنگی همه شده بود. من سراغ یخچال اتوبوس رفتم و تعدادی از بطریهای آب رو برداشتم و بین زائرین تقسیم کردم. وقتی نشستم ، همسفر بغل دستیم ( که یه ایرانی مقیم واشنگتن بود و هر سال برای زیارت عمره میومد ) به من گفت : روز قیامت میتونی بگی که در صحرای عرفات سقای زائرین خانه ی خدا بودی.... این جمله کوتاه اونقدر حالم رو دگرگون کرد که بی اختیار اشک میریختم. همه چیز این صحرا رنگ و بوی حسین داره.......

بازدید از کوه غار ثور آخرین بخش زیارت دوره بود. این کوه در جنوب مکه قرار داره و محلی است که پیامبر اکرم در زمان هجرت از مکه به مدینه به مدت سه روز در اون پنهان شدند. تنها همراه ایشون ابوبکر بود. وقتی مشرکین تصمیم به قتل پیامبر گرفتند به فرمان خدا پیامبر از مکه خارج شد و علی علیه السلام در جای پیامبر خوابید تا نقشه ی مشرکین بی ثمر بشه. مدینه در شمال مکه واقع شده اما پیامبر برای گمراه کردن تعقیب کنندگانشون ، ابتدا به سمت جنوب رفتند و سه روز در غار ثور پنهان شدند. مشرکین در پیگیری رد پیامبر تا جلوی این غار هم آمدند اما به قدرت الهی عنکبوتی در دهانه غار تار تنید و کبوتری در آنجا لانه ساخت تا مشرکین تصور کنند کسی در این غار نیست.

عصر این روز برای شرکت در نماز جماعت عصر به مسجدالحرام رفتم. چون میخواستم در صفوف جلو باشم ، یک ساعت قبل از آغاز نماز در مسجد حاضر شدم. امام جماعت برای خواندن نماز عصر در کنار دیوار کعبه و در سایه ی آن مستقر میشود ( بین حجر الاسود و حجر اسماعیل ). وقتی منتظر اذان عصر بودم متوجه شدم دقایقی قبل از اذان ، مامورین انتظامی تمامی زائرین اطراف حجر الاسود را در یک صف طویل منظم میکنند و خود نیز دالانی انسانی درست میکنند تا زائرین به نوبت حجرالاسود را زیارت کرده و به کناری بروند. این صف طویل یکی دو دور گرد خانه خدا چرخیده بود. پدرم برای بوسیدن حجرالاسود اشتیاق زیادی داشت اما بدلیل وضعیت جسمیش نمیتونستم ایشون رو در ازدحام و شلوغی فراوان این مکان قرار بدم. با دیدن صفوف منظم زائرین که بسهولت حجرالاسود را زیارت میکردند تصمیم گرفتم عصر روز بعد پدرم را برای این زیارت بیارم.

دوشنبه شب برای بار دوم و اینبار به همراه تعدادی از زائرین کاروان به مسجد تنعیم رفته و به نیابت از دوستان شهیدم و همچنین اموات و درگذشتگان فامیل ( پدر بزرگها ، مادر بزرگها ، عموها ، دائی ، پدر همسرم و ...... ) محرم شدم. خوردن داروهای آنتی بیوتیک از یک طرف ، گرمای هوا از طرف دیگه ، خستگی از یک سو و تداوم بیماری از سوی دیگه ، حسابی ناتوانم کرده بود بصورتی که در اعمال این شب ، قدمهای آخر سعی صفا و مروه را بسختی برمیداشتم. ولی به هر حال توفیق اتمام اعمال نصیبم شد.

 

مسجد تنعيم

 

فاصله بين مسجرالحرام (پائين) تا مسجد تنعيم (بالا)

( هم اینک که خاطرات روز دوشنبه 24 اردیبهشت را مینویسم بیش از دوهفته از آن زمان میگذرد. چند شب قبل یکی از خواهران همسرم خواب پدرشان را دیده بود. میگه در خواب دیدم که پدرم خوشحال بود و میگفت به سفر حج رفته ام و میخواهم به پاس زیارتی که کرده ام میهمانی بدهم..... خوشحالم که نیابت من در مورد پدر همسرم مورد قبول حضرت حق واقع شده است. من اعتقاد راسخ دارم که نتیجه کارهای خیر ما که از طرف اموات انجام میدیم به اونا خواهد رسید. بارها و بارها این را تجربه کرده ام. وقتی به دیدار آنان نمیرویم ، بخواب میآیند و میگویند منتظر آمدنمان هستند. در یک مورد همسرم برای آمرزش روح پدرشون حلوا خیرات کرد. آن مرحوم به خواب فرد دیگری از فامیل که از اقدام ما بی خبر بود آمد و از بابت حلوای شیرینی که براش فرستاده بودیم تشکر میکرد. فردا عصر ، شب جمعه است. برای آمرزش روح تمامی درگذشتگانتان خیرات کنید. لازم نیست کار گران قیمت یا سختی انجام دهید. ذکر صلواتی بر محمد و آل محمد کافی است. )




 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - سه‌شنبه ۸ خرداد ۱۳۸٦

خاطرات سفر به سرزمین وحی ( 14 )

موقعی که در مدینه بودم و ویلچر پدرم رو اینطرف و اونطرف میبردم حرارت بدنم زیاد میشد و خیلی عرق میکردم. وقتی با این وضعیت به هتل برمیگشتم کولر رو روشن میکردم و آب خنک میخوردم . روز سوم سفر دچار گلو درد شدم و ذره ذره بیماریم شدت پیدا کرد. شبی که از مدینه به مکه میرفتیم ، راننده اتوبوس کولر ماشین رو تا آخرین حد ممکن زیاد کرده بود. بخاطر محرم بودن نمیتونستم سرم رو بپوشونم. نتیجه این شد که تا مکه ، یه سرمای اساسی به سرم خورد. پس از رسیدن به مکه هم اعمال عمره مفرده رو خیلی سریع انجام دادم. وقتی که پس از نماز صبح به هتل برگشتم ضعف بسیار شدیدی تمام بدنم رو فرا گرفته بود طوری که دیگه نمیتونستم سرپا بایستم. سرماخوردگی شدید اون هم در آب و هوای گرم مکه توانم رو بشدت کاهش داد. بعد از ظهر روز اول حضور در مکه به مرکز پزشکی سازمان حج ایران مراجعه کردم و ضمن تزریق یه آمپول ، مقداری هم داروی خوراکی دریافت کردم.

پدرم و تعداد دیگری از افراد کهن سال و ویلچری کاروان هنوز محرم بودند. بنا شده بود این گروه رو بعد از نماز عشاء برای انجام اعمال عمره مفرده به مسجدالحرام ببریم. وقتی مادرم حال و وضع من و ضعف جسمیم رو دید پیشنهاد کرد که کارگری بگیریم تا ویلچر پدرم رو حمل کنه. افرادی در اونجا بودند که با دریافت 150 ریال سعودی ( حدود 375.000 ریال ) اینکار رو انجام میدادند. ولی من قبول نکردم. دلیل اصلی حضورم در این سفر همراهی پدر و مادرم بود و نمیخواستم اونها رو در این شرایط تنها بذارم ، حتی اگه بیمار باشم. جوانترهای کاروان ، کار حمل ویلچر کهنسالان رو به عهده گرفتند. یه پیرمرد سرزنده و سرحال هم بود که داوطلب حمل ویلچر یه پیرمرد دیگه شد. دسته جمعی به حرم رفتیم و با نظم و ترتیب اعمال رو انجام دادیم. من با اینکه محرم نبودم اما لباسهای احرامم رو پوشیدم چون با این لباس خیلی راحتتر بودم و خنک شدن بدنم هم با سرعت بیشتری انجام میشد. انجام اعمال حدود دو ساعت طول کشید. در حین طواف ، بارها و بارها افرادی که میدیدند من به پدرم کمک میکنم ( از روی چهره رابطه پدر و فرزندی ما معلوم بود چون من شبیه پدرم هستم ) با دست به کتف من میزدند و تبارک الله میگفتند و دعام میکردند. این موضوع در روزهای دیگه هم مکررا" تکرار شد. همیشه شرمنده این موضوع بوده و هستم که نتونستم کار در خور توجهی برای پدر و مادرم انجام بدم هر چند که مطمئنم هیچ فرزندی هرگز نمیتونه زحمات پدر و مادرش رو جبران کنه. امشب خوشحال بودم که تونستم یه مقدار رضایت خاطر این بزرگواران رو فراهم کنم.

یک شنبه شب ( 23 اردیبهشت ) برای احرام مجدد ، تنهایی به مسجد تنعیم رفتم. کسانی که میخواند دوباره محرم بشند باید از محدوده حرم خانه خدا خارج بشند و بعد از پوشیدن لباس احرام و نیت و گفتن ذکر لبیک دوباره به حرم برگردند. وقتی در مکه باشی نزدیکترین محلی که میشه دوباره محرم شد مسجد تنعیم است. این مسجد حدود 5 کیلومتر با مسجد الحرام فاصله داره و دقیقا" در مرز حرم قرار گرفته. یه تاکسی دربستی گرفتم و رفتم. به نیابت از طرف فرزندانم ، خواهران و برادران و اعضای فامیل ( که اسم اونها رو روی کاغذی نوشته بودم و به ترتیب نامشون رو میخوندم ) محرم شدم و به مسجدالحرام برگشتم. اعمال عمره مفرده رو نیابتا" بجا آوردم. موقع سعی صفا و مروه یکی دو بار دیدم خانمهایی هستند که حمل ویلچری رو به عهده دارند و وقتی به سربالائی نزدیک صفا یا مروه میرسند بخاطر خستگی ، توان هل دادن ویلچر رو ندارند. ضمن اینکه سعی خودم رو انجام میدادم ، به کمک اونها رفتم. با اشاره دست از اونها خواستم ویلچر رو به من بسپرند. ولیچر رو به بالای شیب بردم و تحویلشون دادم. هر کدوم از اونها با زبان خودش برام دعا میکرد و کلمه "جزای خیر" چیزی بود که من از کلام اونها متوجه میشدم. پس از اینکه اعمال رو به اتمام رسوندم به کوه صفا برگشتم تا اگه بازم هم کسی باشه که برای حمل ویلچر نیاز به کمک داشته باشه ، کمکش کنم ،  اما ظاهرا" روزی من همون دوباری بود که در حین اعمال نصیبم شد.

دوشنبه 24 اردیبهشت روز زیارت دوره مکه بود.......




 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - دوشنبه ٧ خرداد ۱۳۸٦

خاطرات سفر به سرزمین وحی ( 13 )

فاصله بین دو کوه صفا و مروه چیزی حدود 500 متر میشه و زائرین باید هفت بار این مسیر رو طی کنند. سعی از کوه صفا شروع و به مروه ختم میشه. با توسعه مسجدالحرام بخشهای زیادی از این دو کوه دیگه از بین رفته و فقط قسمتهایی از کوه صفا رو به همون وضعیت سابقش نگه داشتند. راهرویی عریض در بین این دو کوه ساخته شده تا انجام سعی راحتتر صورت بگیره. در وسط این راهرو دو لاین ویژه برای کسانی که با ویلچر باید حرکت کنند تعبیه شده است. سعی رو معمولا " بصورت پیاده روی معمولی انجام میدن اما قسمتی از مسیر بطول تقریبی 70 متر رو که با نصب دو ردیف مهتابی سبز رنگ در سقف مشخص کردند ، بهتره بصورت دویدن طی کرد ؛ البته این دویدن مستحب است.

تا قبل از این سفر فکر میکردم طواف دور خانه ی خدا باید هیجان انگیز ترین بخش اعمال عمره مفرده باشه. البته حضور در بیت الله الحرام و دیدن کعبه و چرخیدن دور اون شکوه خاصی داره و اگر کسی مثل من بار اولی باشه که به این سفر رفته باشه این شکوه و عظمت براش صد چندانه ، اما با آغاز حرکت در سعی صفا و مروه آنچنان حالی به من دست داد که حتی تصورش برام دشوار بود. این حالت عجیب باعث شد که سعی صفا و مروه برای من به هیجان انگیزین و زیباترین بخش این سفر تبدیل بشه.

از کنار مقام حضرت ابراهیم علیه السلام بسمت کوه صفا راه افتادم. در بلندی کوه قرار گرفتم و نگاهی به زائرین انداختم. داستان هاجر ( همسر حضرت ابراهیم علیه السلام ) رو در ذهنم مرور کردم. وقتی هاجر و فرزندش اسماعیل در این سرزمین تنها ماندند ، تشنگی بر اسماعیل غلبه کرد. هاجر برای یافتن آب به کوه صفا رفت. او به اطراف نگریست و در کوه مروه سرابی از آب دید. به کوه مروه رفت اما چیزی نیافت. مجددا" سرابی از آب در کوه صفا دید و به صفا برگشت. این رویداد 7 بار تکرار شد و هاجر وقتی درمانده از پیدا کردن آب به نزد اسماعیل برگشت ، دید در زیر پای اسماعیل چشمه ای ( زمزم ) جوشیدن گرفته است. حالا من در جایگاهی هستم که هاجر بوده است ، حال باید همان مسیری رو برم که او رفته است. او در جستجوی آب بود ؛ من در جستجوی چه هستم؟ او سرابی از آب دید ، سراب من چیست که باید هفت بار این مسیر را طی کنم؟ نیت کردم و به راه افتادم.....

هنوز قدمهای اولیه رو بر نداشته بودم که این جمله پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در قلبم نقش بست که " رب زدنی تحیرا ". خدایا تحیر من را زیاد کن. چند بار این جمله را تکرار کردم. به مهتابی های سبز رنگ رسیده بودم و شروع به دویدن کردم. مرتب جمله پیامبر را تکرار میکردم و با هر بار گفتن آن احساس سرگردانی در من فزونی می یافت. گویا گم شده بودم و نمیدانستم باید چکار کنم و به کجا بروم. بیادآوری و گفتن یک صفت الهی کافی بود تا مانند هاجر ، حیران و درمانده از سویی به سویی بدوم. اشک پهنای صورتم را پر کرده بود و در این حال ناخودآگاه ذکر " یا دلیل المتحیّرین " بر قلب و زبانم جاری شد ؛ ای راهنما و حجت حیرت زدگان. در تمام مدت سعی این حال و هوا برام باقی موند. وقتی به مروه میرسیدم هرآنچه که برایم واقعی به نظر میرسید تبدیل به سراب میشد ، دنیا ، مال ، مقام ، منزلت اجتماعی ، همه و همه برام سراب میشد. دست خود را خالی میدیدم و حیران و گریان از این فقر و نداری به سوی صفا باز میگشتم. در مسیر فکر میکردم که شاید مدارج معنوی برام باقی بمونه اما وقتی به صفا میرسیدم همه ی این مدارج رو هم سراب میدیدم و بس.

در سر بازار عشق ، کس نخرد ای عزیز

از تو به یک جو ، هزار کشف و کرامات را

 و باز حرکتی دوباره به مروه. با خود می اندیشیدم شاید خدا تنها دارائی من باشد که برایم باقی بماند اما وقتی به مروه میرسیدم میدیدم ذات اقدس الهی بالاتر و عظیمتر از محدود کوچک ذهن من است. خدای ساخته و پرداخته ذهن من هم سرابی بیش نیست.

خدای وهم خویش را نه راکعم نه ساجدم

محیط فهم خویش را نه عابدم نه حامدم

باز حیرانی ، باز سرگردانی ، باز دویدن و رفتن به سوی سرابی دیگر. و آنقدر اینکار را تکرار میکنی که کاملا" درمانده میشوی و فریاد " یا غیاث المستغیثین " سر میدهی..... در این حال خدا به یاریت می آید و به تو میگوید حال که متوجه شدی هر آنچه که تاکنون برایت واقعی و عینی می نمود ، سراب بوده است ، بیا و تقصیر کن. بیا و این تصورات خیالی و سرابی را از وجودت بیرون کن.....

و زائر در تمثیلی زیبا برای دور انداختن تصورات و موهومات سرابی از ذهن خود ، بخشی از موی سر و ناخن خود را میچیند و دور می اندازد. و خدا باز به یاری بنده سرگردان خود می آید و او را به طوافی دوباره فرا میخواند. این طواف و نماز دوم هر چند که با عنوان طواف و نماز نساء نامیده شده و ادا میشود اما در واقع آرامش دهنده ی دل طوفان زده و سرگردان زائر است. سعی صفا و مروه آدمی را از خود بیخود میکند ، تا آن اندازه که ممکن است در اثر این تحیر و سرگشتگی قالب تهی کند ، اما رحمانیّت خدا این فشار روحی را کاهش میدهد. خدا بنده اش را به چرخیدن حول مرکز عالم وجود فرمان میدهد. با هر بار چرخش دور این مرکز وحدت ، آرام آرام آرامش روحی زائر زیادتر میشود و با خواندن نماز طواف نساء ، حالتی از مستی و سرور وجودش را فرا میگیرد.

سرمست از آنچه در انجام اعمال عمره مفرده بر من گذشت ، آب زمزم نوشیدم. آبی که خوردن آن در این حال و هوا ، همچون آب حیات برایم لذتبخش بود. نماز جماعت صبح را در مسجدالحرام بجا آوردم و بعد از آن ، مست و سرخوش به سمت هتل برگشتم و در راه زمزمه میکردم :

باده ی وقت سحرت نوش باد

در دلت از ساغر و می جوش باد

هر چه بجز باده بود ، یاد او

از دل پاک تو فراموش بود

آنکه به یادش زده ای می ، تو را

شب همه شب خفته در آغوش باد

دوش زدی می که شدت نوش جان

نوش تر امشب می ات از دوش باد

هر که بود با تو حریف و ندیم

همچو تو مستانه و مدهوش باد

هر چه گذشت است از این داستان

لعلت از آن واقعه خاموش باد

ناد علیا" علیا" یا علی

ناد علیا" علیا" یا علی

دوش بگو باده کجا خورده ای ؟

مست شدی ، باده چرا خورده ای ؟

باده به ابرام تو را داده اند ؟

یا به دل خود ، به رضا خورده ای ؟

میزند از چشم و لبت جوش می

دوش مگر میکده را خورده ای ؟

فاش بگو باده ی روز الست

نیمه شب از دست بلی خورده ای ؟

یا می الا به گه صبحدم

از خم و از ساغر لا خورده ای ؟

دردی ( dordiye ) پیمانه تو را نوش باد

کز قدح اهل صفا خورده ای

باد حلالت که چنین باده ای

نیمه شب از دست خدا خورده ای

ناد علیا" علیا" یا علی

ناد علیا" علیا" یا علی.............




 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - دوشنبه ٧ خرداد ۱۳۸٦

خاطرات سفر به سرزمین وحی ( 12 )

شنیدن این خبر که هتل ما در فاصله 150 تا 200 متری مسجد الحرام قرار داره ، مثل جرقه آتشی بود که به خرمن هیزم رسیده باشه. برای رفتن به حرم بی تاب شده بودم. اعضای کاروان میخواستند دسته جمعی اعمال عمره مفرده رو انجام بدند ، اما ناگهان یه حس درونی از من میخواست که تنها به حرم برم. آیاتی از قرآن هستند که در اونها روز قیامت توصیف شده. یکی از ویژگیهای روز قیامت اینه که وقتی خلائق سر از قبر بیرون میارن ، همه حیران و مبهوتند. در اون حیرت و سرگردانی ، زن از شوهر ، مادر از فرزند و بستگان از همدیگه فرار میکنند. همه نگران نتیجه اعمال دنیائی خودشون هستند. درک این موضوع که چه چیزی باعث میشه که در روز قیامت ، علائق دنیائی انسانها به هم ( مثل ارتباط مادر و فرزندی و زن و شوهری ) فراموش بشه و همه از هم فرار کنند ، برام خیلی سخت بود. اما اکنون که در لباس احرام ، شبیه همون مرده ای هستم که با کفن سر از قبر بیرون آورده ، حس میکردم باید تنها به حرم برم و حتی نمیخواستم در کنار مادر و همسرم باشم.....

به همسر و مادرم گفتم که میخوام به حرم برم ؛ با من میاین یا با کاروان؟ توی دلم آرزو میکردم که بگن با کاروان. اونها چند قدم با من همراه شدند ولی بعد تصمیمشون عوض شد و موندند که با سایر اعضای کاروان اعمالشون رو انجام بدند. به سمت حرم میدویدم. دویدن که نه ؛ پرواز میکردم. به واقع چشمم هیچ چیز رو نمیدید و تمام فکرم به یک جهت متمرکز بود. بغضی توی گلو داشتم که لحظه به لحظه بر شدت اون افزوده میشد. تا بحال به این مکان نیومده بودم اما انگار همه ی جاهای اون برام آشنا بود و خودبخود داشتم به سمتی خاص کشیده میشدم......

ورودم به حرم از باب مروه انجام شد و اولین صحنه ای که دیدم ، سعی صفا و مروه زائرین بود. عبور کردم و بسمت باب فتح رفتم. چند متر باقیمونده رو بسرعت طی کردم و با دیدن کعبه ، بغضی که در من جمع شده بود سر باز کرد و همزمان با افتادن به سجده از ته دل اشک ریختم..... اشکم فقط اشک شادی بود ؛ شادمانی برای به پایان رسیدن یک انتظار طولانی.....

گفته بودم چو بیائی ، غم دل با تو بگویم

چه بگویم ؟ که غم از دل برود ، چون تو بیائی

پس از اینکه ار بهت اولیه خارج شدم طواف خانه خدا رو آغاز کردم. در دست خیلی از طواف کنندگان ، کتاب دعا بود ؛ اما من کتابی نداشتم و در اون حال ، نمیخواستم داشته باشم. دوست داشتم خیلی ساده و راحت هر چیزی که به دلم خطور میکنه رو به زبون بیارم. ذکری که مرتب تکرار میکردم ، ذکری بود که در ایام حج واجب حاجیان زیاد بکار میبرند: الله اکبرُ الله اکبرُ الله اکبر ، لا اله الا الله.....خیلی موقعها وقتی ذکر زبونم متوقف میشد ، ذکر چشمام جاری بود.....

رسوای زمانه زبانم کرد

فاش این همه راز نهانم کرد

با این همه نتوانم گفت

عشق تو چنین و چنانم کرد

گیرم که زبان بندم از عشق

با اشک روان چه توانم کرد؟

پس از پایان طواف و بجا آوردن نماز طواف در پشت مقام حضرت ابراهیم علیه السلام برای سعی بین صفا و مروه آماده شدم و به سمت کوه صفا رفتم......




 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - یکشنبه ٦ خرداد ۱۳۸٦

خاطرات سفر به سرزمین وحی ( 11 )

غروب به مسجد شجره رسیدیم. غسل مستحبی برای محرم شدن رو در هتل انجام داده بودیم. در مسجد شجره هم محلی برای اینکار وجود داشت که تمیز و مرتب بود. کاروانها دسته دسته و گروه گروه به این مسجد وارد میشدند. برای محرم شدن باید علاوه بر پوشیدن لباس احرام و نیت کردن ، ذکر معروف " لبیک ، اللهم لبیک ، لبیک لا شریک لک لبیک ، ان الحمد و نعمة لک و الملک لا شریک لک لبیک " رو گفت. بسیار علاقه مند بودم که این ذکر رو دسته جمعی بخونیم. اینجوری شور حال دیگر افراد باعث مضاعف شدن شور و حال درونی آدم میشه. ولی به هر تقدیر کاروان ما تنها کاروانی بود که افرادش بصورت انفرادی این ذکر رو گفتند و محرم شدند. من در مدت یکی دو ساعتی که در مسجد بودیم در جمع کاروانهای مختلف حاضر میشدم و از هر گلستانی گلی میچیدم. اول کار گفتن این ذکر برام سخت بود ، اما یه نیروی خدادادی کمک میکرد که اینکار رو انجام بدم. وقتی محرم شدم ، دیگه خودم رو دعوت شده حس میکردم و برای رسیدن به مکه لحظه شماری میکردم. هیجان فوق العاده ای در درونم بوجود اومده بود. خیلی از افرادی که اونجا بودند همین حالت رو داشتند ، حتی اونهایی که برای چندمین بارشون بود که به زیارت اومده بودند. رسیدن ما از تهران تا مدینه فقط 2.5 ساعت طول کشیده بود اما حالا برای رفتن به مکه باید با مسیری 420 کیلومتری رو در زمان حدود 5 ساعت و با اتوبوس طی کنیم. کسانی که در وادی عشق قدم زده باشند حتما" درک کردند که کرشمه های معشوق و به تاخیر انداختن لحظه ی دیدار چه به روز عاشق میاره......

پس از محرم شدن ، باید در مسجد شجره می موندیم تا زمان اقامه نماز مغرب فرا برسه. خوندن اولین نماز با لباس احرام برای بسیاری از زائرین توام با اشک شوق بود. همه یک دست سفید پوش ، و با ساده ترین شکل پوشش. صحنه ی بسیار بسیار زیبایی بود. امام جماعت مسجد هم صدای دلنشینی داشت. نماز عشاء رو هم بعضی ها به جماعت خوندند و سوار اتوبوسها شدیم. راننده ما در همین محل اتفاقی براش افتاد و دستش آسیب دید. نتیجه این شد که اتوبوس ما آهسته تر از بقیه حرکت میکرد. هر چه شور و هیجان ما برای زودتر رسیدن بیشتر میشد ، سرعت حرکتمون کمتر و کمتر. توقف چند دقیقه ای در بین راه برام به اندازه چند روز گذشت. تابلوها کم شدن فاصله رو 10 کیلومتر به 10 کیلومتر اعلام میکردند. 400 ، 300 ، 200 ، 100 و همینطور نزدیکتر و نزدیکتر. خسته بودم اما نمیتونستم بخوابم. انتظار ، خواب رو از چشمام دور کرده بود و به تنها آروزیی که در اون لحظه داشتم فکر میکردم.

همه هست آرزويم كه ببينم از تو رويى

چه زيان تو را كه من هم برسم به آرزويى؟

به كسى جمال خود را ننموده‏ ايى و بينم

همه جا به هر زبانى، بود از تو گفت و گویی

غم و درد و رنج و محنت همه مستعد قتلم

تو ببر ( bebor )سر از تن من، ببر (bebar ) از ميانه، گويى

به ره تو بس كه نالم، زغم تو بس كه مويم

شده‏ ام زناله، نالى، شده ‏ام زمويه، مويى

همه خوشدل اين كه مطرب ، بزند به تار، چنگى

من از آن خوشم كه چنگى بزنم به تار مويى

چه شود كه راه يابد سوى آب، تشنه كامى؟

چه شود كه كام جويد زلب تو، كامجويى؟

شود اين كه از ترحّم، دمى اى سحاب رحمت

من خشك لب هم آخر زتو تر كنم گلويى؟

بشكست اگر دل من، به فداى چشم مستت

سر خمّ مى سلامت، شكند اگر سبويى

همه موسم تفرّج، به چمن روند و صحرا

تو قدم به چشم من نه، بنشين كنار جويى

نه به باغ ره دهندم ، كه گلى به كام بويم

نه دماغ اين كه از گل شنوم به كام، بويى

زچه شيخ پاكدامن، سوى مسجدم بخواند؟

رخ شيخ و سجده ‏گاهى، سر ما و خاك كويى

بنموده تيره روزم، ستم سياه چشمى

بنموده مو سپيدم، صنم سپيدرويى

نظرى به سوى (رضوانىِ) دردمند مسكين

كه به جز درت اميدش ، نبود به هيچ سويى

(شعر از فصیح الزمان شیرازی – رضوانی)

پدیدار شدن ساختمانهای مسکونی وتابلوهایی که جهت حرکت به طرف مسجد الحرام رو تعیین میکرد ، نوید دهنده ی پایان انتظار بود. ساعت 01:20 بامداد شنبه 22 اردیبهشت اتوبوس ما در کنار هتل محل اقامتمون متوقف شد.....




 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - جمعه ٤ خرداد ۱۳۸٦

خاطرات سفر به سرزمین وحی ( 10 )

پذیرائی از زائرین ایرانی در مدینه به شکل بسیار مناسبی انجام میشه. غذای تمامی کاروانها بصورت متمرکز طبخ شده و بین هتلها توزیع میشه. بنابراین بدون توجه به درجه کاروان و هتل ، همه یه مدل غذا رو استفاده میکنند ( به نظر من این کار بسیار قشنگیه که باعث میشه در این سفر خاص ، کسی برتر از دیگری نباشه ). متصدیان پذیرائی و توزیع غذا هم با نهایت احترام و بسیار منظم وظایف خودشون رو انجام میدادند. تعدادی از زائرین توقعاتی داشتند و ایراداتی میگرفتند که به نظر من صحیح نبود. این یک سفر توریستی نبود که کسی بخواد در قید و بند حواشی سفر باشه ، هر چند کاملا" مشهود بود که مسئولین کاروان حداکثر تلاش خودشون رو برای رفاه حال زائرین انجام میدادند.

هر کاروانی یک روحانی داشت. روحانی محترم کاروان ما وقت زیادی برای ارائه خدمت به زائرین میگذاشتند. به سئوالات شرعی پاسخ میدادند و در مدت حضور در مدینه سعی کردند همه ی زائرین رو تا حد امکان با فلسفه حج آشنا کنند و اعمال واجبی رو که باید در مکه انجام بدهند به اونها آموزش بدند. با تک تک زائران تماس میگرفتند و حتی دقایقی رو میهمان آنان میشدند که در مورد مسائل شرعی با اونها گفتگو کنند.

روز پنجشنبه زیارتها رو از طرف دوستان و همکارانم انجام دادم. خیلی جالب بود که بسیاری از دوستانم رو بیاد میاوردم که سالها از اونها خبری نداشتم. گویا بنا بود اونها هم سهمی از این زیارات داشته باشند. نماز مغرب و عشاء رو مجددا" در جوار منزل حضرت صدیقه طاهره ( س ) بجا آوردیم. برای دوستانم SMS فرستادم که میخوام از طرف اونها نماز حاجت بخونم. تعدادی پیام برام رسید ( یکیش از مشهد مقدس ) که با خوندن اونها حال خوشی برای خوندن این نمازها برام ایجاد شد. آرزو دارم که درخواستها و حاجت همه ی این عزیزان به برکت اهل بیت عصمت و طهارت برآورده به خیر بشه، انشاءالله

روز جمعه آخرین روز حضور ما در مدینه بود. برای شرکت در نماز جمعه به مسجد النبی رفتیم اما دیدیم تمامی صحن های مسقف از جمعیت پر شده. ناچار شدیم به پشت بام بریم. ویلچر پدرم رو یه گوشه گذاشتیم و با استفاده از پله برقی به روی بام رفتیم. برای پدرم کار سختی بود ولی چاره ای نداشتیم. اونجا سایه بانهایی تعبیه شده بود که میشد از تابش سوزان آفتاب در امان بود. امام جماعت در خطبه های نماز در مورد جهان اسلام و خطرات ایجاد بدعت در دین و سنت صحبت کرد. من زبان عربی رو بلد نیستم ، اما مثل بیشتر زبانهای دیگه کافیه که معنای چند کلمه کلیدی از یک جمله رو بدونی تا برداشت نسبتا" خوبی از مفهوم کل جمله پیدا کنی. در کنار ما چند نفر سیاه پوست بودند که پوست بدنشون خیلی سیاه بود و آفریقائی الاصل به نظر میرسیدند. کمی اونطرف تعدادی از اتباع کشور اندونزی ( نژاد زرد ). چه منظره جالبی بود ، حضور افرادی از نژادها و اقوام مختلف در کنار هم که رفتاری متواضعانه و برادرانه با هم داشتند. در بخشهای مختلف سفر با این رویکرد مثبت مواجه بودم. اسلام مایه ی وحدت و همرنگی همه ما بود. بعد از ظهر جمعه زمان خدا حافظی با مدینه بود. شاید بخاطر اینکه بعد از مدینه در مکه حضور میافتیم ، خیلی احساس دلتنگی نداشتم. برای آخرین بار در روضه نبوی نماز خوندم و دعا کردم زیارت این مکان مقدس نصیب تمامی اهل اسلام و بخصوص دوستداران اهل بیت ( ع ) بشه.

مقصد ما مسجد شجره بود. این مسجد در فاصله ی حدود 5 کیلومتری مسجد النبی قرار گرفته و محل محرم شدن زائرینی است که میخوان از مدینه به مکه بروند. توی هتل لباسهای احرام رو تنمون کردیم. بتن کردن این لباس کار بسیار سختی بود ؛ نه بخاطر طرز پوشیدن بلکه بخاطر خود پوشیدن. این لباس ، لباس ضیافت الله بود. بنا بود تا ساعاتی دیگر دعوت خدا برای شرکت در این ضیافت رو لبیک بگیم. توی این فکر بودم که آیا قبل از محرم ( Mohrem ) شدن ، محرم ( Mahram ) شدم یا نه؟ موقعی ای که داشتم لباس احرام رو تن میکردم این شعر ورد زبونم بود :

الا یا ایها الساقی ادر کاسا" و ناولها

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها

بخدا توکل کردم و همراه بقیه به سمت مسجد شجره راه افتادیم......




 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - جمعه ٤ خرداد ۱۳۸٦

چندی قبل یکی از دوستانم در مورد فاصله کوتاهی که بین زمین تا بهشت وجود داره مطلبی گفته بود. دیشب من به فاصله بسیار نزدیکتر بین زندگی و مرگ پی بردم. دوپدیده ای که همیشه در کنار هم قرار دارند و حرکت از سمت یکی بطرف دیگری بسادگی هر چه تمامتر میتونه روی بده.

دیشب برامون مهمون اومده بود. همونطور که در حال صحبت بودم ، یه دونه موز برداشتم و پوست کندم و با کارد میوه خوری به قسمتهای کوچیک تقسیمش کردم. وقتی یکی از اون قطعات در دهانم قرار گرفت یهو به انتهای گلوم افتاد. مهمونها در حال صحبت بودند. من نمیتونستم با زبانم این قطعه کوچک میوه رو در دهانم جابجا کنم. قدری تامل کردم اما همونجا گیر کرده بود. سعی کردم قورتش بدم ولی با اینکار یه قدری پائین تر رفت و مجرای تنفسم بطور کامل بسته شد. دیگه نمیتونستم نفس بکشم. خم شدم و با دست به همسرم اشاره کردم که دچار مشکل شدم. همه دستپاچه شده بودند. مجددا" خم شدم و اینبار با فشاری که به قفسه سینه و شکمم وارد شد ، اون قطعه کوچک میوه از محل خودش جابجا شد و تونستم نفس بکشم...... زندگی و مرگ چقدر ساده و راحت و بی مقدمه میتونن جاشون رو با هم عوض کنند!

افوض امری الی الله ان الله بصیر بالعباد




 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - پنجشنبه ۳ خرداد ۱۳۸٦

خاطرات سفر به سرزمین وحی ( 9 )

صبح روز چهارشنبه 18 اردیبهشت زمان زیارت دوره بود. پس از نماز صبح ، از طرف اموات و درگذشتگان زیارت پیامبر اکرم و بقیع را بجا آوردم. چند عکس زیبا هم از مناظر بقیع تهیه کردم که انشاءالله در هفته ی آینده در این وبلاگ قرار میدم. پس از صرف صبحانه به زیارت دوره رفتیم. ابتدا به محل وقوع جنگ احد رفتیم.

 

کوه احد ( بالا چپ) و کوه تيراندازان (پائين راست)

کوه احد در فاصله 4 کیلومتری شمال مسجد النبی واقع شده و دومین جنگ بین مسلمین و مشرکین در این محل روی داده است. پس از پیروزی درخشان مسلمین در جنگ بدر ( که حضرت علی (ع ) و جناب حمزه ابن عبدالمطلب در آن پیروزی  نقش تعیین کننده ای داشتند ) مشرکین مکه با سپاهی گرانتر به جنگ شتافتند. به فرمان پیامبر گروهی از تیراندازان سپاه اسلام در بروی کوهی که هم اکنون بنام کوه تیراندازان شهرت یافته مستقر شدند تا دشمن نتواند سپاه اسلام رو دور بزند. پس از پیروزی اولیه در جنگ ، این تیراندازان محل ماموریت خود را ترک کردند و برای جمع آوری غنائم جنگی به میدان نبرد رفتند. خالد ابن ولید و سواران تحت فرمان وی با دیدن این صحنه به سرعت کوه تیراندازان را دور زدند و از پشت به سپاه اسلام حمله کردند. در این جنگ بیش از 70 نفر از سپاه اسلام از جمله حمزه ابن عبدالمطلب که به لقب سید الشهداء مفتخر شد و مصعب ابن عمیر به شهادت رسیدند ، پیامبر اسلام تا مرز شهادت پیش رفتند و تنها رشادت و دلاوری حضرت علی ( ع ) باعث نجات جان پیامبر اکرم شد. جمله ی " لا فتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار " بخاطر همین رشادت و در جنگ احد توسط جبرئیل در آسمانها طنین انداز شد. نسبت بین حمزه سیدالشهداء و پیامبر را میتوان با نسبت بین اباالفضل العباس و امام حسین ( ع ) مقایسه نمود. ایستادن در کنار مزار رادمردی همچون جناب حمزه ، برایم باعث کمال افتخار و سربلندی است و خدای بزرگ را شاکرم که توفیق آستان بوسی حضرت حمزه را نصیبم کرد.

 

مدفن شهدای احد (بالا ) و کوه تيراندازان (پائين)

پس از زیارت مدفن شهدای احد به مسجد قبا ، اولین مسجدی که توسط پیامبر اکرم ساخته شده است ، رفتیم و سپس به بازدید مساجد هفت گانه مربوط به جنگ خندق که شامل مسجد حضرت فاطمه زهرا (س)، مسجد حضرت علی ( ع ) ، مسجد جناب سلمان فارسی ، مسجد فتح ، مسجد ابوبکر ، مسجد عمر و مسجد ذوالقبلتین پرداختیم. نگفته پیداست که بجز مسجد ذوالقبلتین ، مسجد ابوبکر و مسجد عمر ، چهار مسجد دیگر یا ممنوع الورود است ( مسجد فاطمه زهرا و مسجد علی ) و یا بصورت اطاقکی کوچک باقی مانده است ( مسجد سلمان و مسجد فتح ).

شامگاه سومین روز حضور در مدینه برایم فراموش نشدنی بود. در زیر گنبد سبز رنگ حرم نبوی ، مرقد مطهر آن حضرت قرار دارد. درب ورود به محوطه این مرقد ، تقریبا" در جایی نصب شده است که منزل و محل سکونت حضرت علی ( ع ) و صدیقه طاهره بوده است. برای نشستن در این قسمت از مسجد النبی باید از باب جبرئیل وارد مسجد شد.

 

در عکس بالا ، درب ورودی سمت چپ باب بقیع و درب ورودی سمت راست باب جبرئیل است. تا غروب روز سوم هر بار که میخواستم از این درب وارد شوم میدیدم با کشیدن پرده های جدا کننده ، اجازه ورود به این بخش داده نمیشد. شامگاه چهارشنبه 18 اردیبهشت به همراه پدرم برای شرکت در نماز جماعت مغرب و عشاء به مسجد النبی رفتیم. پس از نماز مغرب بطرف باب جبرئیل رفتم و دیدم باز است و میتوان از آن وارد شد. با ورود به این قسمت مسجد تقریبا" در بخشی مستقر شده بودم که منزل حضرت فاطمه زهرا (س) در آن قرار داشته است. نزد پدرم برگشتم و همراه با ایشان از باب جبرئیل وارد شدیم و نماز جماعت عشاء را در این مکان خواندیم. حال و هوای این مکان هم وصف ناشدنی است. از طرف بستگانم در این مکان نماز حاجت خواندم. نگاه به این قسمت از مسجد ، یادآور خاطرات تلخ روزهای اولیه پس از رحلت پیامبر اسلام است.

در زیر گنبدهای کوچک بخش قدیمی مسجد النبی کلمات الله و محمد (ص) ، اسامی خلفای راشدین ( ابوبکر ، عمر ، عثمان و علی (ع) ) ، زهرای مرضیه (س) ، امام حسن (ع) و امام حسین (ع) به چشم میخورد. بر روی سردر ورودی به این بخش نیز اسامی تعدادی از صحابه نوشته شده است. نوع تزئینات بخش قدیمی و بخش جدید کاملا" متفاوت است اما همخوانی جالبی بین آنها برقرار شده است.




 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - پنجشنبه ۳ خرداد ۱۳۸٦

خاطرات سفر به سرزمین وحی ( 8 )

چون اولین باری بود که به این سفر میرفتیم خرید سوغاتی بخش غیر قابل اجتناب برنامه ها بود. بازارها و پاساژهای بزرگ مدینه در فواصل نسبتا" دوری از مسجد النبی قرار داشتند. جلوی تمامی هتلهایی که زائرین مستقر بودند ، سرویسهای رفت و برگشت به این بازارها فراهم بود ، اون هم بصورت رایگان. ماشینهای تویوتا ون ( مدلهای قدیمی ) که حدود 12 نفر ظرفیت داشتند این سرویس دهی رو انجام میدادند. راننده های این سرویسها کرایه خودشون رو با توجه به تعداد مسافری که به هر بازار میبردند از مسئولین اون بازار دریافت میکردند. روش جالبیه ؛ تردد برای زائر مجانی تمام میشه ، راننده کرایه خودش رو میگیره و مغازه دارها هم همیشه مشتری دارند. اینجا قیمت لباس و پارچه بسیار مناسبه ، اما وقتی این قیمت مناسب رو در تعداد سوغاتیهایی که باید بخری ضرب کنی ...... تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل

خرید سوغاتی برای مردان فامیل خیلی راحت بود و در همون اولین پاساژ تقریبا" تموم شد. یه پیرهن انتخاب کردم و گفتم 30 تا از این بده!!! البته برا اینکه معلوم نشه خیلی ناشی هستم ، یه تنوع رنگی رو سعی کردم رعایت کنم. خرید برای خانمها و بچه ها راحت نبود. کلی میچرخیدیم تا بتونیم برای یکیشون خرید کنیم. تازه ، وقتی هم که کار خرید یکی تموم میشد یادمون می افتاد که دو سه نفر دیگه از قلم افتادند. وقتی میخواستیم از تهران به مدینه بیایم در یک ساک دستی لباسهای احرام رو گذاشته بودیم و در یک چمدان بزرگ سایر لباسها و وسایلمون قرار گرفت. نصف چمدون بزرگه خالی بود و گفتیم سوغاتیها رو در همین چمدون جا میدیم اما اونقدر تعداد فامیل زیاد بود که برای حمل سوغاتیها ناچار شدیم در مدینه یه ساک و یه چمدون بزرگ دیگه بخریم!! وقتی به اصفهان برگشتیم بجز چند یادگاری جمع و جور ، این ساک و چمدون ( که حالا دیگه کاملا" خالی شدند ) تنها سوغاتی بود که برامون باقی موند!!

نکته جالب در مورد خرید این بود که نوع برخورد فروشندگان در مدینه ( و همینطور در مکه ) بسیار جالب و در خور توجه بود. افرادی با روی خوش ، دارای اعتماد صد در صد به مشتری ، امانتدار ، بسیار منعطف و در یک کلام زیبنده ی لقب " الکاسب حبیب الله ". بر روی بروشور تمام پاساژها این جمله درج شده بود که " برای جلب رضایت شما جنس فروخته شده ، تعویض شده و یا پس گرفته میشود". چانه زنی هم توسط ایرانیها در اینجا باب شده. در کل به نظر میاد هم فروشندگان و هم خریداران از وضع موجود راضی هستند. نکته دیگه اینکه اگه در یه پاساژ خرید نمیکردی و یا کم خرید میکردی ، باید با همون ماشینهای ون به هتل برمیگشتی ، اما اگه خرید قابل توجهی انجام میدادی ، با سرویس های اختصاصی که بعضا" با ماشینهای شیک انجام میشد شما رو به هتل میرسوندند. ابتکارات قشنگی برای جلب مشتری بکار میبرند. اگه خواستین در مدینه خرید کنید سوق البدر ، مزایا مول و بازار طیبه ( نزدیک حرم ) محلهای مناسبی برای اینکار است. اگر رفتین و خرید مناسبی کردین ، یه دعا هم در حق ما بکنید تا انشاءالله دوباره دیدار مدینه قسمتمون بشه.

در روز سوم حضور در مدینه یه عرقچین برای خودم و یکی هم برای پدرم خریدم. یواش یواش داریم قیافه حاج آقاها رو پیدا میکنیم. خدا عاقبتم رو بخیر کنه.....




 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - پنجشنبه ۳ خرداد ۱۳۸٦

خاطرات سفر به سرزمین وحی ( 7 )

صبح روز دوم زیارت روضه نبوی رو از طرف بستگانم انجام دادم و همراه با پدرم به بقیع رفتم. چند دقیقه ای در جوار مرقد چهار امام توقف کردیم و بعد در پیاده روها حرکت کردیم. شاید بخاطر SMS که از برادرم دریافت کرده بودم ، این بیت مشهور به یادم اومد که :

یا فاطمه من عقده ی دل وا نکردم

گشتم ، ولی قبر تو را پیدا نکردم

بعضی وقتها یه کلمه ، یه جمله ، یا یه بیت شعر کار یه کتاب رو انجام میده ( و یا کار یه منبر تمام عیار ) .

تقریبا" در وسط بقیع ، توقف کردیم تا منظره جالب بقیع و مسجد النبی رو ببینیم. منظره ای تماشائی از سادگی بقیع و شکوه مسجد. تصمیم گرفتم روز بعد از این زاویه چند عکس بگیرم. تعداد بسیار زیادی کبوتر ، زائر بقیع هستند. یه موقعهایی ، آدم به این کبوترها حسودیش میشه که خیلی راحت میتونند کنار هر مزاری بشینند و زیارت کنند. ابیات مختلف همینطور به ذهنم خطور میکنه :

قربون کبوترای حرمت ، منم میخوام

کفتری باشم که تنها ، تو منو هوا کنی

دلم و گره زدم به پنجره ات ، دارم میرم

دوست دارم وقتی میام ، زود گره ها رو وا کنی

خانمها اجازه ندارند به بقیع وارد بشند ، برای همین صبحها در بین الحرمین مدینه ، ازدحام زائرین ( که بیشتر بانوان هستند ) خیلی چشمگیره. مامورین سعودی از توقف طولانی مدت کاروانها بخصوص اگه در مسیرهای تردد باشه جلوگیری میکردند. البته حداقل در این مواردی که من شاهد بودم سعی داشتند اینکار رو همراه با احترام انجام بدهند ( مگر در مواردی که کاروانها گوش به حرف کسی نمیدادند و میخواستند کار خودشون رو بکنند ). حوالی ظهر به خانمها اجازه داده میشد تا چند متر دیگه به بقیع نزدیکتر بشند تا بتونند از پشت دیوار ، نگاهی به درون بقیع بندازند. این هم برای خانمها غنیمت بود چون میتونستند مرقد چهار امام رو ببینند. حکایت عشق و عاشقیه دیگه ؛ همینه. برای عاشق ، هر قدم نزدیکتر شدن به یار ، یه دنیا ارزش داره. شاید بعضیها نتونند این حس و حال رو درک کنند ؛ حق دارند. برای درک حال و روز عاشق ، باید عاشق شد و عاشق موند تا درک کنیم چی توی دل یه عاشق میگذره :

گفتم که ز عاشقی سخن گوی

گفتا که چو ما شوی ، بدانی

در بقیع چند نفر از روحانیون وهابی که به قرآن ، حدیث و زبان فارسی مسلط بودند ، هر روز برای جمعیت زائرین سخنرانی میکردند و اونها رو از زیارت قبور برحذر میداشتند. بعضی از زائرین هم بدون اینکه تسلطی به قرآن و حدیث داشته باشند می ایستادند و با اونها بحث میکردند ، هر چند که اگر به این علوم تسلط هم داشتند بحث کردن فایده ای نداشت. حکایت بقیع و زائر بقیع ، فقط حکایت عشق و عاشقیه.......

آتش عشقم بسوخت خرقه طاعات را

سیل جنون در ربود رخت عبادات را

مساله ی عشق نیست در خور شرح و بیان

به *که به یک سو نهند لفظ و عبارات را

دامن خلوت ز دست کی دهد آنکو که یافت

در دل شبهای تار ذوق مناجات را

دوش تفرج کنان خوش ز حرم تا به دیر

رفتم و کردم تمام سیر* مقامات را

جای دهید امشبم مسجدیان تا سحر

مستم و گم کرده ام راه خرابات را

غیر خیالات نیست عالم و ، ما کرده ایم

از دم پیر مغان رفع خیالات را

خاک نشینان عشق بی مدد جبرئیل

هر نفسی میکنند سیر سموات را

در سر بازار عشق کس نخرد ای عزیز

از تو به یک جو هزار کشف و کرامات را

وحدت از این پس مده دامن رندان ز کف

صرف خرابات کن جمله ی اوقات را

( به = بهتر ) ( سیر = طی طریق ، عبور ، رفتن )

( شعر از : طهماسب قلی خان وحدت کرمانشاهی )

با دیدن و یا درک کردن هر اثر و نشانه ای از معشوق ، آتش عشق در دل عاشق شعله ور تر میشه. در مدینه و بقیع تا دلت بخواد اثر و نشونه میتونی ببینی و پیدا کنی. حکایت سوختن در اینجا بخاطر غم و غصه و غربت و این جور چیزا نیست. اشک مدینه اشک شوقه ، سوختن مدینه ، سوختن توام با شادی و سرور و انبساط خاطره. توی مدینه یه حال وجد و سما بهت دست میده. تنها چیزی که در مدینه غم و غصه برات میاره ، دور شدن و خارج شدن از این شهره و نه چیز دیگه.




 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - چهارشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٦

خاطرات سفر به سرزمین وحی ( ۶ )

ازدحام جمعیت در همان ورودی بقیع نشانه ی نزدیک بودن به مرقد چهار امام شیعیان است. چهار سنگ کوچک که در کنار هم قرار گرفته اند ، تنها نشانه هایی هستند که قبور امام حسن مجتبی (ع) ، امام سجاد (ع) ، امام محمد باقر (ع) و امام صادق (ع) را از سایر قبور متمایز میسازند. قبل از روی کار آمدن حکومت آل سعود ، بر روی برخی قبور مهم بقیع ، بقعه هایی وجود داشته اما هم اکنون ، بقیع ساده و خاموش است...... اولین باری بود که به بقیع مشرف میشدم و این اولین بار را فقط به نگاه کردن گذراندم. قدرتی برای تکلم نداشتم ، چیزی هم به ذهن و زبانم خطور نمیکرد. محو تماشا بودم و بس.

صهبای خم تو خرابم کرد

سودای غم تو کبابم کرد

زد آتش عشق چنان شرری

در من ، که سرا پا آبم کرد

دریای غمت متلاطم شد

چندان که به مثل حبابم کرد

آن غمزه ز تاب و توانم برد

وان طرّه به پیچش و تابم کرد

وان غمزه ی مست بشیرینی

از نشئه ی خویش بخوابم کرد

رمزی ز اشاره ی ابرویش

عارف بخطا و صوابم کرد

من مفتقرم ، لیک از کرمش

گنجینه ی دّر خوشابم کرد

(شعر از: مرحوم آیت الله حاج شیخ محمد حسین غروی اصفهانی)

در گوشه ی دیگری از بقیع ، مرقد حضرت ام البنین قرار داشت. با دیدن این چهار ضلعی کوچک بیاد بدر منیر بنی هاشم اباالفضل می افتم. بیاد بین الحرمین کربلا. مدینه هم بین الحرمین دارد ؛ فاصله بین مرقد پیامبر تا بقیع و عجیب اینکه در این بین الحرمین هم یاد و نمادی از اباالفضل وجود دارد......

 

نمای هوائی مسجد النبی و بقیع

 

قبور چهار امام شیعیان و قبر عباس ابن عبدالمطلب

در این سفر وظیفه اصلی من همراه شدن با پدرم بود. به هتل برگشتیم و پس از استراحتی کوتاه ، از متصدیان هتل برای ایشان ویلچر گرفتم. ابتدا به مسجد النبی رفتیم و بعد هم در بین الحرمین به همراه مادر و همسرم در میان جمعی از ایرانیان که زیارتنامه میخوندند قرار گرفتیم. برای شرکت در نماز جماعت ظهر مجددا" به مسجد برگشتیم. در این زمان رگبار شدید باران آغاز شد و هوا مقدار لطیفتر از قبل شد. همین چند ساعت اولیه حضورمون در زیر آفتاب باعث شد که پوست دست و صورتم یه مقدار بسوزه. سفیدی و تمیزی سنگهای صحن مسجد و انعکاس شدید نور خورشید بر روی آنها چشمهام رو بشدت اذیت میکرد و حتی وقتی اونها رو میبستم باز هم نور زیاد ناراحتم میکرد.استفاده از کلاه لبه دار و چفیه عربی در روزهای بعد ، این مشکل رو تا حد زیادی برطرف کرد.

برنامه بعد از ظهر عمدتا" صرف نهار و استراحت تا زمان نماز عصر و یا مغرب بود. برای روز اول خیلی به این استراحت نیاز داشتیم چون مدت زیادی بود که فعال بودیم و خواب به چشممون نرسیده بود. نمازهای جماعت مغرب و عشاء برام لذت بیشتری داشت ؛ شاید به این خاطر که امام جماعت با صدای دلنشینی سوره الحمد و دیگر سوره های قرآن رو قرائت میکرد. موقع نماز سکوت محض در مسجد حکمفرما بود و بجز صدای قرائت امام جماعت و آمین گفتند نمازگزاران اهل تسنن ، هیچ صدای دیگری شنیده نمیشد.

در بین نماز مغرب و عشاء به برادران ، خواهران و سایر افراد فامیل در تهران و اصفهان از طریق SMS پیام دادم که صبح فردا از طرف اونا به زیارت حرم نبوی و بقیع خواهم رفت و میتوانند برای این زیارت نیت کنند. برادرم در پاسخ برای من نوشت :

منم گدای فاطمه ، منم گدای فاطمه ........




 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - چهارشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٦

خاطرات سفر به سرزمین وحی ( 5 )

محوطه کنونی مسجد النّبی که شامل صحن اصلی ، صحنهای اضافه شده جدید و حیاط دور تا دور مسجد میشه وسعتی در حدود 350 هزار متر مربع داره. این فضا تقریبا" در برگیرنده ی بخش مسکونی مدینة النبی عصر رسول مکرم اسلام است. مسجد النبی در دوره های پس از پیامبر اکرم بارها توسعه پیدا کرده که مهمترین و عظیمترین توسعه اون در دوره پادشاهی ملک فهد ابن عبدالعزیز آل سعود انجام شد. این توسعه مستلزم تخریب بسیاری از آثار و ابنیه قدیمی اطراف مسجد النّبی بود. علیرغم وسعت بسیار زیاد این مسجد ، در برخی ایام سال ( مثل ماه رمضان و ایام حج  ) احساس میشه که این فضا برای سیل جمعیتی که در نمازهای جماعت شرکت میکنند جوابگو نیست. این بنای عظیم به زیباترین شکل ساخته و تزئین شده. تزئینات مسجد در عین زیبائی بسیار ساده هستند. از سنگ مرمر و گرانیت در سازه مسجد به وفور استفاده شده ؛ اما تنوع رنگ این سنگها محدود بوده و به نظر من این موضوع بر عظمت و زیبائی این بنا تاثیری بسیار مثبتی داشته ( بر خلاف امکان زیارتی در ایران که در آئینه کاری و کاشیکاری اونها از رنگهای زیادی استفاده شده که در عین ظرافت اثر ، یه مقدار شلوغ به نظر میرسه ). شاید از این حیث بشه مساجد قدیمی ایران ( مثل مسجد جامع اصفهان ) رو با مسجد النبی مقایسه کرد. در بخشهای قدیمی مسجد جامع اصفهان ، فقط از آجر و خشت برای نما و تزئینات استفاده شده و همین سادگی ، معنویت عجیبی به این مسجد داده. در مسجد النبی هم علیرغم استفاده از جدیدترین تکنولوژی سازه ، سادگی محیط به غنای معنوی اون افزوده. همه ی اصول مربوط به سازه ساختمان ، نور پردازی ، صوت ، تهویه مطبوع ، ورود و خروج زائرین ، نظافت ، آبرسانی و ..... به بهترین شکل ممکن در مسجد النبی رعایت شده. با وجود حضور صدها هزار نفر در نمازهای جمعه و مغرب و عشاء ، تخلیه جمعیت نماز گزار از مسجد بسیار راحت و بدون ازدحام و راهبندان صورت میگیره. نظافت و تمیزکاری تمامی محوطه های داخلی و بیرونی مسجد ، با نظم و ترتیب مثال زدنی و بطور مکرر و در تمام طول روز انجام میشه. نکته جالبی که در اینجا بهش برخوردم این بود که آب چشمه ی معروف و متبرک زمزم ، بوسیله لوله از مکه مکرمه به مسجد النبی آورده شده و در داخل مسجد ، سقایت زائران و نمازگزاران با این آب انجام میشه.

 

توی فیلمهای سینمایی سفر در بعد زمان رو بارها و بارها مشاهده کردم. با برداشتن قدمهای آهسته در صحن مسجد النّبی ، خودم رو در حال انجام چنین سفری میدیدم. گام برداشتن در جائی که زمانی پیامبر اکرم ، حضرت علی ، حضرت صدیقه طاهره ، حمزه ابن عبدالمطلب ، سلمان فارسی ، ابوذر ، مقداد ، عمار ، بلال و دهها یار و صحابی دیگر پیامبر در اون قدم زدن و زندگی کردن ، یه حالت عجیبی در انسان بوجود میاره. به روضه نبوی نزدیک شدم. تجمع جمعیت نمازگزار در این قسمت بیشتر از بخشهای دیگه است . قبلا" تصاویر این بخش از مسجد رو از طریق تلویزیون دیده بودم. منبری که در زمان حکومت عثمانی ساخته شده در محل قرار گرفتن منبر اصلی قرار گرفته. باقیمانده منبر اصلی پیامبر رو در همین جا دفن کردند. ایستادن در محل محراب پیامبر ، قرار گرفتن در کنار ستون توبه و نزدیک شدن به محوطه ای که با نرده های سبز رنگ محصور شده و مرقد پیامبر گرامی اسلام در ورای اون قرار داره ، حالم رو دگرگون کرده بود. هنوز از حالت بهت و حیرت خارج نشدم و باورم نمیشه که در این مکان حضور دارم. با اینکه داستان زندگی پیامبر ، مدینة النبی ، منزل امیر المومنین و صدیقه طاهره ، ستونهای معروف مسجد و دهها داستان دیگر مرتبط به این موضوعات ، مربوط به قرنهای دور و بعیدی هستند ، اما وقتی در محیط وقوع این داستانها قرار میگیری ، گویا همین الان در بطن داستان هستی و همه ی موضوعات در جلوی چشم تو دارن به وجود میاند. پیامبر را در حال ایراد خطبه و اقامه نماز ، بلال را در حال اذان گفتن ، حضرت امیر را در حال حفاظت از پیامبر ، مومنی را بسته به ستون توبه ، درب منزل علوی را در درون مسجد و...... خواهی دید. رویدادهای مربوط به عصرهای زمانی مختلف ، در آن واحد و در کنار هم در نظرت می آیند و هر یک حیرت تو را بر می انگیزند که اسلام با ایثار و فداکاری چه گروهی و با چه مشقاتی از پس این قرون عبور کرده و امروز به ما رسیده.

در بین محراب و منبر پیامبر دو رکعت نماز خواندم و فرصت عبادت در این مکان رو به فرد دیگری دادم. اینجا در عین حال که کسی رو نمیشناسی ، اما احساس میکنی با همه آشنائی. یک حس مشترک تو رو با همه ی کسانی که اینجا هستند پیوند میده. برای دیدن مرقد پیامبر به سمت ضلع جنوبی نرده های سبز رنگ رفتم. در این ایام سال ، زائرین زیادی در مدینه نیستند و خلوت بودن اماکن مقدسه ، باعث میشه بتونم با دقت و تمرکز بیشتر ی دور و برم رو ببینم. در فضائی کوچک و چند ضلعی ( که بخشهایی از منزل سابق پیامبر و منزل حضرت امیرالمومنین رو شامل میشه ) سه صندوق قرار داده شده است. یک از آنها در بالای قبر پیامبر و دو دیگر در بالای قبور ابوبکر و عمر قرار دارند. از درون سوراخی که در پنجره ی مشبک و نقره ای نرده ها تعبیه شده ، میتوان نگاهی به این صندوق ها انداخت که با کاشی و آیات قرآن تزئین شده اند. حس میکردم پیامبر اکرم زنده هستند و به احترام حضور ایشون ، چیزی نمی گفتم و فقط نگاه میکردم.

از مسجد خارج شدم و به سمت منطقه ای در شرق مسجد حرکت کردم. با پیمودن یک سراشیبی چند ده متری به فضائی بسیار ساده و روحانی رسیدم. اینجا بقیع است......




 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - سه‌شنبه ۱ خرداد ۱۳۸٦

خاطرات سفر به سرزمین وحی ( 4 )

صلی الله علی محمد ، صلی الله علیه و آله ، یا رسول الله سلام علیکم ، یا حبیب الله سلام علیکم....

اگر سوار هواپیما هم نبودم ، دیدن حرم رسول اکرم (ص) میتونست من رو بین زمین و هوا معلق نگه داره. از همون بالا به محضر حضرت عرض سلام کردم. با چرخش هواپیما ، اون حرم درخشان از جلو دیدم کنار رفت. لحظات برام بسختی و کندی سپری میشد. حال و هوای سفر به کربلای معلی دوباره به سراغم اومد. در سفر به کربلا وقتی به 1000 متری حرم حضرت ابالفضل علیه السلام رسیدیم و من از دور اون گنبد و بارگاه ملکوتی رو دیدم ، اتوبوس ما از مسیر اصلی خارج شد و بطرف مرقد دو طفلان مسلم و جناب حرّ حرکت کرد و بعد از حدود دو ساعت مجددا" به کربلا بازگشت. در طول این دو ساعت دل تو دلم نبود و با خودم می اندیشیدم که نکنه در همین زمان پیمانه عمرم پر بشه و علیرغم نزدیک بودن به کربلا ، چشمم به جمال سید الشهداء علیه السلام و ابالفضل العباس علیه السلام روشن نشه. حالا همین حس و حال دوباره به سراغم اومده بود. آیا موفق به زیارت حرم نبوی خواهم شد؟......

 

هواپیما در فرودگاه مدینه به زمین نشست ، اما دل همه ی ما در آرزوی نشستن بر بام منزل یار کماکان در پرواز بود. عطش و شوق دیدار در وجود همه ی ما لحظه به لحظه بیشتر و بیشتر میشد. سوار اتوبوسها شدیم و به راه افتادیم. چشمام در بین چراغهای رنگارنگ مدینه ، در جستجوی همان چراغهای سفید و درخشان بود. علیرغم اولین حضور در کشور عربستان ، هیچ منظره ای برام جالب نبود و به هیچ چیز توجه نمیکردم. چشمام جلوتر از اتوبوس در حال دویدن بود تا بلکه اثر و نشانی از آن مربع درخشان آسمانی پیدا کنه. میدان از پس میدان و خیابان و از پی خیابان طی شد و در پیچش یکی از این خیابانها چشمم به گلدسته های حرم آقا رسول الله افتاد......

بی اختیار با صدای بلند فریاد الله اکبر سر دادم. پس از عمری انتظار ، پس از سالها شنیدن توصیف این مکان از زبان دیگران ، حال خودم رو در جوار این حرم میدیدم. کلمات نمیتونند منو یاری کنند تا حس و حال اون لحظه رو توصیف کنم. دقایقی بیشتر به طلوع خورشید باقی نمانده بود. بسرعت اسباب و اثاثیه رو داخل اطاقها انداختیم و راهی حرم شدیم. هتل ما در سمت شمال غرب حرم نبوی و در مجاورت حیاط آن بود. این چند متر را با دویدن طی کردم و وارد مسجد النّبی شدم. فرصت محدودی برای خواندن نماز صبح باقی مونده بود. پس از نماز ، قدم زنان و با تأنی از صحن جدید مسجد بطرف روضه نبوی حرکت کردم......




 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - سه‌شنبه ۱ خرداد ۱۳۸٦

خاطرات سفر به سرزمین وحی ( 3 )

صبح روز شنبه 15 اردیبهشت برای دریافت آخرین اخبار و اطلاعات سفر به آژانس بشیر سیر رفتیم. اولین خبر این بود که ساعت پرواز از 14:30 یکشنبه به 01:30 بامداد دوشنبه تغییر کرده و مدیر آژانس اصرار داشت که علیرغم این تغییر ، روز یکشنبه بعنوان اولین روز سفر ما محسوب خواهد شد!!!! توضیحات مختصر دیگری نیز در مورد زمان حضور در فرودگاه ارائه شد. با خرید ارز از بانک ، کارهای اداری رو به اتمام رسوندیم.

شنبه شب خواهرا و برادرام یه مهمونی برامون ترتیب دادند و کلی کادوهای جورواجور ( تماما" خوراکی!! ) بهمون دادند. نمیدونم فکر کردند که به یه کشور قحطی زده میریم یا اینکه بلد نیستیم خودمون چیز بخریم؟ شاید هم دلایل دیگه ای داشته که من خبر ندارم ( خودشون که میگفتن جزو رسم و رسوماته ). به هر حال حجم این مواد اونقدر زیاد بود که بخش زیادی از اون رو در تهران گذاشتیم که بتونیم بعدا" با اونها سور بدیم! دستشون درد نکنه ، اینکه آدم میبینه هر یک از اطرافیانش به انحاء مختلف علاقه ، محبت و توجه خودش رو ابراز میکنه باعث دلگرمی میشه. زبون ریزی کوچولوها در این شب ، بر گرمی مجلس افزوده بود ، اساسی.....

شامگاه یکشنبه برای دومین بار از زیر قرآن رد شدیم و با تعدادی از بستگان به سمت فرودگاه مهرآباد حرکت کردیم. جلوی سالن ترمینال 1 متصدی آژانس مشغول توزیع بلیط و پاسپورتها بود. مدارک رو تحویل گرفتم و به جمع خونواده پیوستم. پس از گرفتن چند عکس یادگاری و خداحافظی با بدرقه کنندگان به داخل سالن رفیتم. برادرزاده ام مرتب این شعر رو میخوند که :

اگر بار گران بودیم و رفتیم.....

من هم با اون هم ناله میشدم!!! البته هی بهش میگفتم که عمو جون این ما هستیم که میخوایم بریم نه شما.

با مساعدت یکی از دوستان ساک و چمدانها رو تحویل دادم و پدرم رو که قادر به ایستادن و راه رفتن طولانی نبود از ازدحام سالن ورودی به دروازه ( گیت ) خروج بردم. مامورین انتظامی مسئول کنترل گذرنامه هنوز در محل مستقر نشده و مسافرین هم به صف ایستاده بودند. با استقرار دو مامور نیروی انتظامی ، مسافرانی که تا بحال از این دروازه ها عبور نکرده بودند و فکر میکردند فقط همین دو مامور باید مهر خروج رو در پاسپورتها بزنند ، با بهم زدن صفها جنجالی رو درست کردند که گویا نمونه اش فقط در ایران دیده میشه و بس. از اونجا که داشتیم به یه سفر زیارتی میرفتیم سعی کردم به اعصابم مسلط باشم و چیزی نگم که باعث رنجش خاطر کسی بشه. مراحل سوار شدن به هواپیما یکی بعد از دیگری انجام شد و سوار شدیم. هواپیمای ما از نوع ایرباس و متعلق به شرکت هواپیمائی عربستان سعودی بود. مهمانداران هم از اتباع ترکیه بودند. با ورود به هواپیما متوجه شدم تقریبا" هیچکس روی صندلی که شماره اون روی بلیطها نوشته شده بود مستقر نشده. اولش تعجب کردم اما وقتی دیدم تعداد زیادی از مسافران برا همدیگه جا گرفتن و پس از نشستن کفشاشون رو درآوردن و خیلی خودمونی شدند ، تعجبم بر طرف شد!! کنار من پیرمرد مهربانی از اهالی محترم خمین نشسته بود. با شروع حرکت هواپیما بسمت باند ، ایشون با خوندن چند بیت شعر ، از مردم خواست بلند صلوات بفرستند. برای فرستادن آخرین صلوات هم گفت :

برای سلامتی خودتون و آقای راننده صلوات بلند بفرستین!

هواپیما با 15 دقیقه تاخیر خیزش خودش رو بسمت آسمانها آغاز کرد. از مهمانداران اجازه گرفتم تا در هواپیما عکس بگیرم ؛ بقیه همسفران بدون نیاز به این مجوز ، داشتن اینکار رو از همون اول انجام میدادند. میخواستم در پایان سفر یه آلبوم از عکسهای یادگاری رو به پدر و مادرم هدیه بدم. با آغاز پذیرائی مهمانداران ، خودمونی شدن مسافران دیگه داشت اعصاب مهمانداران رو بهم میریخت ؛ هر چند که ظاهرا" اونها هم میدونستند که چه چیزی در انتظارشونه و این رفتارها خیلی براشون غیر منتظره نبود. تقریبا" هیچکدوم از دستورالعملهای پروازی توسط غالب مسافرین رعایت نمیشد. هواپیمای ما آروم آروم به اتوبوسهای شمس العماره شبیه شده بود. در بین مسافرین خانمی بود که بدلیل ناراحتی جسمی و خستگی کف هواپیما ( در ردیف جلو ، وسط ) خوابیده بود. وقتی چراغ مخصوص بستن کمربندهای ایمنی روشن شد به همراهشون گفتم به ایشون بگین بلند شوند و روی صندلی بشینن چون ممکنه تلاطم جوی باعث تکان شدید هواپیما و آسیب دیدن ایشون بشه. گفت این خانم مادر منه. مادر دو شهید که از نظر روحی و جسمی کاملا" از بین رفته. نشستن طولانی مدت براش بسیار سخته و ...... خیلی متاثر شدم. بعضی ها همه ی زندگیشون رو برای دین و کشورشون فدا کردن و بعضیهای دیگه..... بگذریم.

مونیتورهایی که در هواپیما نصب بود مسیر پرواز رو به مسافرین نشون میداد. مسیری که از تهران شروع میشد و باز گذر از جنوب غربی ایران و جنوب کویت ، وارد کشور عربستان سعودی میشد. پس از دوساعت و نیم پرواز ، به شهر مدینه نزدیک میشدیم. از پنجره کنار پدرم ، در جستجوی یک گمشده بودم. هنوز ارتفاع هواپیما زیاد بود. چراغهای شهر مدینه بتدریج نمایان میشد. در وسط انبوه چراغهای زرد و نارنجی رنگ ، چشمم به محوطه ای مربع شکل با چراغهای سفید و درخشان افتاد.....

 




آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ