خرّم آن بقعه که آرامگه یار آنجاست
 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - یکشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٦

چهارشنبه شب همراه یکی از همکارام عازم مشهد شدم. پروازهای هواپیمائی ایران ایر تور نظم مناسبی پیدا کرده و با تاخیر کمی انجام میشه. حدود ساعت 24 به مشهد رسیدیم. در لحظات پایانی پرواز ، دیدن چراغهای پر نور حرم رضوی ، خاطر مشاهده حرم نبوی رو برام تداعی کرد. خلوت بودن خیابونها در اون ساعت باعث شد که خیلی سریع به محل اقامتمون برسیم. وسایلمون رو در اطاق گذاشتیم و به سمت حرم به راه افتادیم. ساخت و سازهای جدید اطراف حرم رضوی شکل حرم رو بطور کامل عوض کرده. من به شخصه دوست دارم این حرم ، شبیه به حرم نبوی باشه ؛ یک حرم در وسط و یه محوطه بزرگ و وسیع و رو باز در اطراف. ساخت و سازهای جدید باعث شده وقتی به حرم نزدیک میشی ، گنبد طلائی زیبایی که معرف شهر مشهد است از نظرها محو بشه.

با عبور از چند راهرو وارد مسجد گوهرشاد ، و از اونجا وارد صحن شدیم و چشممون به ضریح آقا امام رضا علیه السلام روشن شد. به رسم همیشه ی خودم ، بوسه بر آستان آقا زدم و وارد شدم. حرم خیلی شلوغ نبود. برای خواندن نماز زیارت ، مثل همیشه در جایی قرار گرفتم که وقتی رو بقبله می ایستادم ، ضریح در مقابل رویم قرار میگرفت. همیشه در اینجا اشعار فوائد کرمانی را زمزمه میکنم :

در پس دیوار حسن ، جان تو را گلشنی است

جانب آن گلشنت ، از ره دل روزنی است

رو در دل زن که دل ، جان تو را مأمنی است

سوی گلستان عشق ، جز ره دل راه نیست

آنکه دلش را ز غیب روزنه روشنی است

گلشن دنیا بر او ، هست چو زندان تار

رب تو در غیب توست ، دیده ی دل باز کن

با دل خود نفس را همدم و همراز کن

زاده ی عیسی تویی ، معجزه آغاز کن

مرده ی خود را نخست ، زنده به اعجاز کن

پس به سر مردگان بگذر و آواز کن

تا به ندایت ز خاک مرده برآید هزار

گر تو نداری به دل نور حقیقت شناس

دم به دم از شمس کن نور فؤاد اقتباس

گر چه مقامات اوست فوق ذنون و قیاس

لیک تو آماده باش با همه عقل و حواس

تا دهدت پرتوی ( partovi ) آن مه گردون اساس

کوکب هشتم بروج ، نیّر کیهان مدار

ملیک دنیا و دین خدیو اقلیم طوس

وجهه ی بدر البدور ، طلعت شمس الشموس

ذات ذوات عقول روح قلوب و نفوس

آنکه به هر صبحدم زین فلک آبنوس

سر زندش آفتاب بر شرف پایبوس

آنکه به فرش درش ، عرش کند افتخار

شاه ملک پاسبان ، مظهر یزدان ، رضا.....

روز پنجشنبه جلسه پرباری رو با همکارانمون در شهرداری مشهد داشتیم. ارتباط مستمر بین کلانشهرهای کشور ، باعث شده تبادل اطلاعات و تجربیات بسیار مفیدی بین شهرداریهای بزرگ کشور انجام بشه. در غروب این روز برای زیارت قبور اهل فامیل به یه قبرستان دورافتاده ی مشهد رفتم. در این قبرستان کوچک که در سر راه طوس واقع شده پدر بزرگ و مادر بزرگم ، دائی و عمه مادرم دفن شده اند. حدود 5 سال از آخرین بار که برای زیارت قبر پدر بزرگ و مادر بزرگم اومده بودم میگذشت و در این مدت ، دائی مادرم هم به دیار باقی شتافته بود. من نوه ی بزرگ خانواده مادر بزرگم بودم و برای همین بسیار به من علاقه داشتند. در دوره کودکی ، نوجوانی و بزرگسالی من ، این سه نفر که الان در فاصله کمی از هم آرمیده و به آرامش ابدی رسیده اند ، بسیار بسیار به من لطف و عنایت داشتند. مادر بزرگم از سادات علوی و شیر زنی غیور بود. بر سر قبر هر سه این عزیزان اشک غم ریختم. با چشم گریان بر مزار مادربزرگم بوسه دادم و با آنان وداع کردم....

شب هنگام توفیق دیدار مجدد تنی چند از دوستان نجومی نصیبم شد. آقای ایمان زمانی و خانم ظریفیان لطف کردند و ترتیب یک گپ دوستانه رو دادند. هنگام صرف شام هم با دو تن دیگر از دوستان آشنا شدم. در این گفتگو از هر دری سخن گفتیم ، رویت هلال ، خاطره ، نجوم در دوران هخامنشی ، شعر و ادبیات ، فیزیک و ..... پس از شام ، گشتی در محوطه کوهسنگی زدیم. شهرداری مشهد کار بزرگی در این محل انجام داده و با محوطه سازیهای مناسب ، فضایی دلنشین برای گذران اوقات فراغت بوجود آورده است. هوا قدری سرد شده بود. به اتفاق دوستان به سمت حرم به راه افتادیم و در این محل از هم خداحافظی کردیم. خیلی جالبه که ابتدا در حاشیه رویت هلال ، دوستان زیادی در سرتاسر کشور ( و بعضا" در کشورهای دیگه ) پیدا کردم اما حالا این رویت هلاله که در حاشیه این دوستیها قرار گرفته.




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - چهارشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٦

بعد از دو سال ، امشب عازم مشهد خواهم شد. بنا بود امسال تابستون به این سفر بریم اما سهمیه بندی بنزین تمام برنامه هامون رو بهم ریخت. حالا فرصت دیگری برام فراهم شده. اگه عمری باشه بامداد فردا پای بوس امام رضا علیه السلام خواهم بود.

تا یار که را خواهد و میلش به چه باشد




 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - سه‌شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٦

حکایت میکنند که روزی بهلول وارد قصر هارون الرشید شد و چون هارون در قصر نبود ، رفت و بر روی تخت خلیفه نشست. فرّاشان و نگهبانان بدین خاطر او را بشدت تنبیه کردند. وقتی هارون به قصر برگشت ، دید بهلول گریه میکند. به او گفت : بخاطر تنبیه گریه میکنی؟ بهلول گفت : نه. برای تو گریه میکنم! من چند لحظه بر روی این تخت نشستم ، اینگونه تنبیه شدم. خدا به فریاد تو برسد که همیشه روی این تخت نشسته ای!!!

حکایت بالا بی شباهت به حال و روز کنونی من نیست. چند روزی میشه که رئیس مستقیم بنده به مرخصی بلند مدت رفته و من باید علاوه بر وظایف خودم ، کارهای ایشون رو هم انجام بدم. کلی کارهای متفاوت که فقط باید یک نفر انجام بده. خدا به فریاد ایشون برسه که دوباره بناست برگردند و اینکارها رو انجام بدهند.

میگن هواپیمائی که سه مسافر داشت در حین پرواز دچار نقص فنی میشه. خلبان به مسافرا میگه باید یکی از شما از هواپیما بپره بیرون تا لااقل بقیه زنده بمونند. برای تعیین فردی که باید بپره ، تصمیم میگیره از اونها آزمون شفاهی بگیره. از نفر اول میپرسه : یک + یک؟ او هم جواب میده : دو. خلبان میگه : آفرین. تو میتونی بمونی. به نفر دوم میگه : یک + دو؟ او هم جواب میده : سه . خلبان میگه بارک الله تو هم میتونی بمونی. به نفر سوم میگه : ریشه ی هفتم جذر 135478 به توان پنج منهای ریشه ی نهم 345987 چند میشه؟ طرف میگه : آقا جون ؛ تو که دیگه جا نداری ، پس چرا سوالهای سخت سخت میپرسی؟!!!

 ربط حکایت بالا رو با برنامه آسمان شب مورخ 23 مهر 1386 خودتون پیدا کنید. این برنامه بعد از مدتها یاد و خاطره ی سوالات تشریحی کنکور رو زنده کرد. نکته ای که باید اضافه کنم اینه که اصرار برای حضور در برنامه ای که بهش انتقاد داریم هم کار صحیحی نبود.

چند روز قبل احساس دلتنگی زیادی برای مادر بزرگ و پدر بزرگم کردم. به همسرم گفتم میخوام یه روزه برم مشهد ، هم زیارت امام رضا (ع) نصیبم میشه و هم فاتحه ای بر مزار مادر بزرگ و پدر بزرگم میخونم. من نوه بزرگ اونها بودم و ارتباط عاطفی بی اندازه ای بین ما وجود داشت. یکی دو روز بعد ، از طرف اداره ماموریتی به من واگذار شد که برای اجرای اون باید به مشهد برم. خوشحالم که خواسته ام خیلی زود اجابت شد.

 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - یکشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٦

سالها قبل ، در شب 21 رمضان به همراه دوستانم در مسجد محله حضور پیدا کردیم. پس از پایان مراسم احیاء ، مردم در گوشه کنار مسجد نشسته بودند و گفتگو میکردند. من هم مشغول صحبت بودم که یه دفعه یکی از دوستانم که نزدیک محراب نشسته بود ، برای جمعی که در اطرافش بودند شروع به خوندن شعری در مدیح امیر المومنین علی ابن ابیطالب علیه السلام کرد. صدای بلند ایشون و آهنگ دلنشین شعر من رو به سمت محراب هدایت کرد:

دوش رفتم مسجد کوفه ، بدیدم روی منبر

بود گرم خطبه آن شاهنشه دنیا و دینم

گفت ای مردم سلونی ، من وصی مصطفی یم

خازن گنج علوم اولین و آخرینم

من علیم ، عالیم ، دانای اسرار نهانم

انجم آرای سمایم ، کارپرداز زمینم

خوندن این شعر در شب بیست و یکم ماه رمضان ، باعث شد سکوتی عجیب در مسجد حکمفرما بشه. همه گوش دل به این شعر داده بودند ؛ بخصوص جائی که شعر به اوج خودش میرسید :

من همان شاهم که شبها ، جای خواب و استراحت

در میان بینوایان ، از عنایت می نشینم

من همان شاهم که هنگام سحر با روی بسته

مونس طفل یتیمم ، یاور ویران نشینم

من همان شاهم که ، مشک پیرزن گیرم بدوشم

گندمش بخشم ، اگر چه خود بود نان جوینم

چند سال بعد نوار این شعر و مداحی رو در نیشابور گیر آوردم و اونقدر اون رو گوش کردم که ظرف دو سه روز ، دو شعر بلند در مدح امیر المومنین و حضرت ابوالفضل رو حفظ کردم ؛ حفظ کردنی که خط بخطش رو روی لوح دلم نوشتم تا برای همیشه همراهم باشه. در سحر گاه امروز بار دیگه ابیات آخر این شعر رو زمزمه میکرم ؛ سحر ، روی بسته ، مونس طفل یتیمم ، یاور ویران نشینم..... ماه رمضان ، ماه ضیافت الله ، رو به پایان است. چند سحر دیگه ، از سحرهای آسمانی این ماه باقی نمونده. سفر ضیافت اللهی در حال برچیدن است. جمعه این هفته ، هلال ماه شوال رو میبینیم ، روز بعد رو عید میگیریم اما از فردای عید ، دلتنگیها برای نشستن دوباره بر سر سفره کرم ماه رمضان آغاز میشه. آیا رمضان دیگری رو درک خواهیم کرد؟

ماه رمضان ، ماه خداست ، اما برای ما شیعیان این ماه با وجود پربرکت امیر المومنین گره خورده است. شاید همه ی ما به مدد الهی و با لطف امیر المومنین ، بتونیم کاری کنیم که سفره احسان و کرم ماه رمضان ، تا رمضان آینده برای ما باز بمونه. کمک به افرادی بی بضاعت و ایتام یکی از راههای بسیار ساده ای است که در این زمینه یاور ما خواهد بود. فکر نکنید کار سختیه ، فکر نکنید حمایت از یک خانواده که به هر دلیل سرپرست و نان آور خودش رو از دست داده نیاز به پول و امکانات فراوانی داره. سری به کمیته امداد امام بزنید ؛ خواهید دید که کار ساده تر از اون چیزی است که فکرش رو میکردید. در دنیای ماشینی امروز ، تقریبا" همه ی ما در طول یک ماه ، خرجهایی رو انجام میدیم ، که اگر انجام نشه ، آسیبی به زندگی ما وارد نمیشه. آیا میدونید خانواده هایی هستند که همین پس اندازهای اندک ما ، میتونه گره ای از مشکلاتشون رو باز کنه؟ آیا میدونید خانواده هایی هستند که بدلیل فقر مادی ، ممکنه دچار فقر معنوی بشوند؟ دهها آیای دیگه رو میشه اینجا گفت اما نمیخواهم حس ترحم شما رو تحریک کنم. فقط میخوام پیشنهاد کنم در این روزهای باقیمونده از ماه رمضان ، یه بار و برای چند دقیقه سری به کمیته امداد یا سازمان بهزیستی و یا سایر ارگانهای خیریه دیگه بزنید. اونجا به چشم خودتون خواهید دید که چقدر ساده میتونید تا رمضان سال آینده ، کماکان از سفره کرم رمضان و امیرالمومنین بهره مند بشین.

عجله کنید ؛ فقط 6 روز دیگه از ماه رمضان باقی مونده.....

 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - پنجشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸٦

امشب ، سومین شب از شبهای قدر است که بنا بر احادیث و روایات بسیار ، فضیلت آن از دو شب قدر پیشین بیشتر است. فکر میکنم اهل تسنن نیز این شب را شب قدر میدانند. یکی از اعمال مستحبی شبهای قدر ، خواندن دعای جوشن کبیر است. در دوره نوجوانی که شبهای احیاء را تا هنگام سحر در مسجد محله بسر میبردم دوست داشتم این دعا را خیلی تند بخوانم. معنی فارسی آن را هم مد نظر نداشتم و فرازهایی از این دعا که خواندن آن با سرعت بیشتری انجام میشد را ، بیشتر می پسندیدم. اما در دوره جوانی ، عارفی مرا متوجه برخی فرازهای این دعا کرد که تا آن زمان توجهی به کلام رفیع و بلند آن نکرده بودم. در دعای جوشن کبیر 1000 اسم و صفت خداوند بیان میشود. فرازهایی که آن عارف بزرگوار در سخنان خود بدان اشاره کرد چنین بود :

یا عماد من لا عماد له ، یا سند من لا سند له ، یا ذخر من لا ذخر له ، یا حرز من لا حرز له ، یا غیاث من لا غیاث له ، یا فخر من لا فخر له ، یا عزّ من لا عزّ له ، یا معین من لا معین له ، یا انیس من لا انیس له ، یا امان من لا امان له.....

ای اعتماد کسانی که اعتمادی ندارند ، ای نگهدار کسانی که نگهداری ندارند ، ای ذخیره کسانی که ذخیره ای ندارند ، ای نگهبان کسانی که نگهبانی ندارند ، ای پناه کسانی که پناهی ندارند ، ای افتخار کسانی که افتخاری ندارند ، ای عزّت کسانی که عزّتی ندارند ، ای یاور کسانی که یاوری ندارند ، ای مونس کسانی که مونسی ندارند ، و ای امان بخش کسانی که امان ندارند....

یا حبیب من لا حبیب له ، یا طبیب من لا طبیب له ، یا مجیب من لا مجیب له ، یا شفیق من لا شفیق له ، یا رفیق من لا رفیق له ، یا مغیث من لا مغیث له ، یا دلیل من لا دلیل له ، یا انیس من لا انیس له ، یا راحم من لا راحم له ، یا صاحب من لا صاحب له ......

بواقع چون به دیده ی دل بنگریم ، از خود هیچ نداریم و فقیر مطلق هستیم. اگر امشب این حال فقر و نداری را درک کردید ، این دوست خود را نیز به یاد داشته باشید. التماس دعا




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - یکشنبه ۸ مهر ۱۳۸٦

دگرم بوارق غیب جان ز قیود کرده مجردا

طیران روح ز حد تن ، دگرم کشیده به لاحدا

به لبم ز نفخه ی عیسوی نفسی رسیده مجددا

شده نظم ناطقه ی مرا دم روح قدس مؤیدا

که بیان منقبت علی کنم از لسان محمدا

چه علی که خوانده فرشته اش به سمو عرش علا علی

چه علی که گفته محمدش ز علو حمد و ثنا علی

چه علی که آمده ذات او چو صفات ذات خدا علی

چه علی که خالق ذوالمنن کندش خطاب که یا علی

به جزای حبّ تو خلق را بدهیم خلد مخلدا

مه من ، ز شمس جمال تو ، شده منجلی جلوات حق

دگر از لسان تو منکشف ، خفی و جلی کلمات حق

همه ذره ذره وجود تو ، شده متصف بصفات حق

تو نه عین ذات حقی ولی ، بجلال و عزت ذات حق

که بدین صفت که توئی ، توئی ، چو خدای فرد مفردا

نه همین ز کثرت انس و جان ، به در تو شورش و غلغله

که ز ازدحام کروبیان ، همه شب بکوی تو ولوله

ز جلال خویش فکنده ای ، به جبال افئده زلزله

بکمند و سلسه بسته ای ، دل خلق سلسله سلسله

چو به گرد چهره گشوده ای ، گره ها بجعد مجعدا

من اگر ز قید گناه خود ، به جهاد نفس نرسته ام

به امید عفو شما بود ، همه بسته قلب شکسته ام

ز گناه خود شده منفعل ، به در امید نشسته ام

عملم ثناست بر آل تو ، خود از این عمل به تو بسته ام

نبرد (naborad) فوأد تو از تو دل ، بود ار قبول وگر ردا

(فوأد کرمانی)

بسم الله الرحمن الرحیم ناد علیا" مظهر العجائب تجده عونا" لک فی النوائب لی الی الله حاجتی و علیه معولی کلما امرته و رمیت منقضی فی ظل الله و یضلل الله لی ادعوک کل همّ و غمّ سینجلی بعظمتک یا الله بنبوتک یا محمد بولاتیک یا علی یا علی یا علی ادرکنی بحق لطفک الخفی الله اکبر انا من شر اعدائک بری الله صمدی من عندک مددی و علیک معتمدی بحق ایاک نعبد و ایاک نستعین یا ابا الغیث اغثنی یا ابا الحسنین ادرکنی یا سیف الله ادرکنی یا باب الله ادرکنی یا حجة الله ادرکنی یا ولی الله ادرکنی بحق لطفک الخفی یا قهّار تقهرت بالقهر و القهر فی قهر قهرک یا قهّار یا قاهر العدو یا والی الولی یا مظهر العجائب یا مرتضی علی رمیت من بغی علیّ بسهم الله و سیف الله القاتل افوض امری الی الله ان الله بصیر بالعباد و الهکم اله واحد لا اله الا هم الرحمن الرحیم ادرکنی یا غیاث المستغیثین یا دلیل المتحرین یا امان الخائفین یا معین المتوکلین یا راحم المساکین یا اله العالمین برحمتک وصلی الله علی سیدنا محمد و اله اجمعین و الحمد لله رب العالمین یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی

 

 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - یکشنبه ۸ مهر ۱۳۸٦

اصفهان ، غیر از برخی صنایع دستی که مختص این شهر و دیار است ، چند نوع غذا و خوراکی هم داره که اونها هم مختص اصفهانه و بعضا" در جای دیگه پیدا نمیشه. گز و پولکی که مشهور خاص و عامه ولی این دو رو میشه در بعضی شهرهای دیگه هم پیدا کرد اما غذاهای سنتی اصفهان واقعا" منحصر بفرده ، از جمله خورش ماست ( که یه نوع دسر محسوب میشه و نباید اون رو مثل باقی خورش ها روی برنج ریخت!) ، بریانی ( یا بقولی اصفهونیها ، بریونی ) ، حلیم بادمجان ، حلیم عدس و .....

حلیم بادمجون در ماه مبارک رمضان ، سر سفره اکثر اصفهانیها دیده میشه و از جمله غذاهای مختص این ماه است. خیلی هم خوش خوراک و خوشمزه است و خوردنش با نون محلی یا نون سنگک ، خاطره ای بیاد موندنی خواهد شد این غذا ترکیبیه از بادمجون ، برنج ، گوشت ، کشک ، پیاز و ادویه. در ایام ماه مبارک ، جلوی اکثر مغازه های آشپزی و کبابی ، صفهای طولانی برای خرید حلیم بادمجون و آش شله قلمکار ایجاد میشه ، که این دومی هم برا خودش معرکه ایه.....

غرض از این مقدمه این بود که بگم دیروز رفتم و برای افطاری مقدار حلیم بادمجون خریدم. اکثر آشپزها ، دیگه از ظروف یکبار مصرف استفاده میکنند که کار خرید و فروش مواد غذائی رو ساده تر میکنه. دو تا ظرف حلیم گرفتم و اونها رو در قسمت جلو پای صندلی سمت راست ماشین گذاشتم. برای اینکه ظرفها خاک آلود نشوند ، یه روزنامه هم کف ماشین انداخته بودم. در راه برگشت به خونه ، آروم میرفتم تا این ظرفها برنگرده . روی ظرفها با پلاستیک بسته شده بود اما اگه برمیگشت احتمال ریختن غذا وجود داشت. توی مسیر یه جا ناچار به استفاده از ترمز ناگهانی شدم. وقتی ترمز زدم ، ظرفها حلیم روی روزنامه سر (Sor) خوردند و قدری جابجا شدند ، اما واژگون نشدند. همون لحظه و با دیدن این صحنه ، یه موضوع جالب به ذهنم خطور کرد. اگر کف ماشین روزنامه وجود نداشت ، اصطکاک بین ظرف غذا و لاستیک کف ماشین زیاد میشد و در این وضعیت ، اون ترمز ناگهانی قطعا" میتونست باعث واژگونی ظرف بشه. اون روزنامه ، با اینکه باعث شد ظرفها سر بخورند و قدری جابجا بشوند ، ولی مانع از واژگونی اونها شد.

توی زندگی ما ، ترمزهای ناگهانی زیادی ممکنه بوجود بیاد ؛ خواسته یا ناخواسته. اگر نتونیم انعطاف لازم رو در واجهه با این وقایع داشته باشیم ، ممکنه واژگون بشیم و اوضاع غیر قابل برگشتی برامون پیش یاد. اما قدری انعطاف ، قدری همراهی با مشکلات ، قدری صبر و بردباری ، میتونه اثرات منفی وقایع تلخ و ترمزهای زندگی رو به حداقل ممکن کاهش بده. برخی مواقع ، ممکنه انعطاف داشتن در باره موضوعاتی خاص به صلاح نباشه و آدم باید قرص و محکم روی حرف و اعتقادش بایسته و اگه دنیا از جاش تکون خورد ، او نباید از جاش تکون بخوره و از حرفش برگرده. اما این قبیل رویدادها ، بسیار نادر هستند. در بیشتر موضوعات دیگه ، انعطاف داشتن ، کلید حل مشکلات زندگی ماست. یه ضرب المثل قدیمی هست که میگه " زندگی رو اگه سخت بگیری ، بهت سخت تر میشه ".

امشب ، اولین شب از شبهای قدر است. از تمام کسانی که به این کلبه درویشی سر میزنند ، التماس دعای خیر دارم

ما را به دعا کاش نسازند فراموش

رندان سحر خیز که صاحب نفسانند




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - شنبه ٧ مهر ۱۳۸٦

موسسات آموزشی که در ارتباط با کنکور سراسری کار میکنند در اقدامی غیر قابل تصور و حیرت انگیز و با صرف بودجه فراوان برای تبلغات از شبکه های مختلف سیما ، از نفرات برگزیده کنکور سراسری آنچنان استفاده ابزاری میکنند که آدم وقتی این فرهیخته ها!! رو میبینه یاد استفاده ابزاری غربیها از زن برای امور تبلغاتی می افته. نفر اول یکی از رشته های کنکور امسال ضمن بازیگری در چند تبلیغ مختلف اینطور بیان میکنه که " دو یا سه سال در یکی از این موسسات درس میخونده ، با خوندن کتاب هندسه یه موسسه دیگه تونسته در کنکور تست هندسه رو 100% بزنه و ضمنا" اعلام میکنه که خوندن کتابهای آموزشی موسسه سومی مفید خواهد بود!! " یادش بخیر ؛ قدیما یه موضوع انشاء بود که میگفت علم بهتره یا ثروت؟ امروز صاحبان این موسسات به ظاهر آموزشی در پاسخ به این پرسش خواهند گفت : ثروت ؛ چون با پول و ثروت میتونی همه چیز رو بخری ، حتی نفرات برگزیده کنکور سراسری رو!!

کارگردان سریال اغماء مثل اینکه تازه یادش اومده که ماه رمضان از نیمه رد شده!! ایشون تا همین چند قسمت قبلی ، چهره ی نسبتا" مثبتی از الیاس ارائه کرده بود اما چون حس کردند اگه اینجور برند جلو تا پایان ماه رمضان احتمالا" مردم تصور میکنند این آقا الیاس جزو اولیاءالله است ، در این دو قسمت اخیر به یکباره و با شتابی زیاد پرده از ظاهر الیاس برداشتند و اینکار رو اونقدر با عجله انجام دادند که نزدیک بود چوب پرده از جا کنده بشه!! ایراد اصلی سریالهای ایرانی در همینجاست. اول کار ، موضوع رو اونقدر کش میدن که در آخر کار ناچار میشند هر چه زودتر سر و ته سریال رو به هم پیوند بدهند. اما در فیلمهای غربی ، هیجان از دقیقه اول فیلم تا آخرین سکانس حفظ میشه. در سریال یه وجب خاک ، به این موضوع بهتر توجه شده . امسال اصلا" نمیخواستم پای این سریالها بشینم و فکرم رو تا آخر ماه رمضان مشغول اینها کنم ، اما نمیشه که !!




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - پنجشنبه ٥ مهر ۱۳۸٦

امروز خلاصه ای از یک گزارش مالی رو در اختیار یکی از همکارام قرار دادم و از ایشون خواستم نظر تحلیلی خودش رو در باره این گزارش برام بگه. ایشون که بتازگی به جمع ما پیوستند پس از مطالعه این گزارش ، به چند نکته شاخص اشاره کردند ؛ نکاتی که در همون نگاه اولیه میشد به اون پی برد. من روی یکی از این نکات متمرکز شدم و گفتم : به نظر شما افزایش سهم پرداختهای عمرانی نسبت به بودجه نقدی تنظیم شده ، تاثیر مثبتی بر عملکرد این واحد مورد نظر داشته و یا تاثیر منفی ؟ همکارم بلافاصله این رویکرد رو مثبت ارزیابی کردند و من هم در مقابل چندین تاثیر منفی این اقدام رو براشون تشریح کردم.

با این گفتگوی خیلی ساده ، ایشون متوجه شدند که " چرخ با این اختران نغز و خوش و زیباستی – صورتی در زیر دارد آنچه در بالاستی ". به نظر من ، این جزو وظایف یک مدیر است که تجربیات خودش رو بتدریج و با در نظر گرفتن ظرفیت یادگیری همکارانش ، در اختیار اونها قرار بده و زمینه ای رو آماده کنه که این افراد ، تجربیات گذشته رو در کنار خلاقیتهای خودشون بروز بدهند. من مطمئن هستم دفعه بعدی که یک گزارش تحلیلی از این همکارم بخواهم ، گزارشی به مراتب پربارتر و دقیقتر از چیزی که امروز مطرح شد ، ارائه خواهند داد.




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - چهارشنبه ٤ مهر ۱۳۸٦

دوره متوسطه رو در دبیرستان ابوریحان تهران سپری کرده ام. یکی از دوستان و همکلاسیهای آن دورانم فردی بود به اسم حمید نامی. ایشون قد کوتاهی داشت اما هیکلش ورزیده بود. علیرغم اون قد کوتاه ، یکی از نابغه های بسکتبال دبیرستان ما بود و حرکاتش در بازی ، شباهت زیادی به جادوگری داشت. در دبیرستان ما 7-8 نفر دیگه هم حضور داشتند که کشته مرده ی بسکتبال بودند. زنگ تفریح که میشد ، اینا توی حیاط مشغول بازی میشدند وانصافا" کارهاشون اونقدر جذاب بود که خیلی وقتها ترجیح میدادیم ، در 15-20 دقیقه زنگ تفریح ، بایستیم و بازیشون رو تماشا کنیم.

این گروه ، یه روز تصمیم گرفت که یه دوره مسابقه بسکتبال در مدرسه برگزار کنه. تقریبا" تمام حرفه ای های بسکتبال مدرسه با هم یه تیم تشکیل دادند. ما از این حمید آقای نامی خواهش کردیم در تیم کلاس خودمون حضور داشته باشه. تمام کلاسها ، تیم معرفی کردند. حدود 15-20 تیم آماده مسابقه شدند. تیم حرفه ای ها اصلا" قابل مقایسه با دیگر تیمها نبود. همه مطمئن بودند که اونها قهرمان میشند و حتی حاضر بودیم بدون برگزاری مسابقه ، جام قهرمانی رو به اونها بدیم. تلاش بقیه تیمها ، کسب مقام دوم به بعد بود.

قرعه کشی مرحله اول مسابقات که انجام شد ، دیدیم باید در اولین مسابقه مقابل همین تیم حرفه ای ها بازی کنیم. مقایسه کنید که تیم All Stars لیگ بسکتبال NBA ایالات متحده بخواهد با تیم دروازه غار مسابقه بده!! مرحله اول مسابقات حذفی بود و ما هم پاک روحیه مون رو باختیم. در تیم ما فقط همون حمید نامی بازی بلد بود و بقیه بازیکنان ، یکی از یکی بدتر ( یکی از اونها بنده بودم ). چاره نداشتیم ؛ روح ورزشکاری به ما حکم میکرد که مسابقه بدیم اما میترسیدیم وقتی بازی تموم بشه ، بخاطر نتیجه بسیار ضعیفی که بدست می آریم مورد تمسخر قرار بگیریم.

کل جلسات تمرینی ما فقط یه جلسه بود و در اون یه جلسه هم اونقدر حمید از بازی ما ناامید شد که نگو و نپرس ؛ بیشتر خنده بازار بود تا تمرین. ما به عمرمون حتی در یک مسابقه هم شرکت نکرده بودیم. روز مسابقه فرا رسید و دو تیم مقابل هم صف آرائی کردند. تیم حرفه ای ها دو نفر رو مامور کرد که حمید نامی رو مهار کنه. هر چی منتظر شدم ببینم چه کسی برای مهار من و بقیه بازیکنان تیم ما مامور میشه ، دیدم خبری نشد!! اونا ما رو اصلا" به حساب نمی آوردند و به همین خاطر از هفت دولت آزاد گذاشته بودند!! بازی شروع شد. طفلکی حمید نامی ، علیرغم اینکه حسابی مهارش کرده بودند اما تونست چند امتیاز خوب برای تیم ما کسب کنه. بقیه ما نتونستیم کار خاصی در نمیه اول بازی انجام بدهند. تیم حریف هم بیشتر داشت تمرین میکرد و بجای اینکه بازی کنه ، ما رو بازی میداد. اونها بازی با ما رو اصلا" جدی نگرفته بودند. نیمه اول با برتری حریف به پایان رسید. بین دو نیمه همه ی حواسمون به این نکته مهم بود که آبرومندانه ببازیم!!. با شروع نیمه دوم ییهو ورق برگشت. من و دوستام که دیدیم کسی بازی ما رو تحویل نمیگیره و در زمین آزادانه حرکت میکنیم ، سبد حریف رو مورد آماج حمله های خودمون قرار دادیم. هر جای زمین حریف که صاحب توپ میشدیم به سمت سبد پرتاب میکردیم. بر حسب اتفاق اکثر پرتابها وارد سبد میشد. هنوز تصویر یکی از این حمله ها رو در خاطر دارم ؛ من صاحب توپ بودم و حمید مرتب داد میزد مهرانی پاس بده ، بنداز برای من. اما ناگهان تصمیم گرفتم از 3/1 زمین مستقیما" توپ رو به سمت سبد پرتاب کنم. وقتی پرتاب رو انجام دادم حمید بنا کرد به داد و بیداد که چرا پاس ندادی! هنوز فریاد حمید تمام نشده بود که توپ پرتابی من وارد سبد شد. اون وقتها هنوز قانون پرتاب 3 امتیازی وجود نداشت اما فاصله من از سبد خیلی بیشتر از مرز کنونی پرتاب های 3 امتیازی . خوب یادمه که فریاد خشم آلود حمید ، یک دفعه تبدیل به خنده ی بلندی شد و به من گفت خدا تو رو خفه نکنه ، داری چیکار میکنی؟!

آقا دردسرتون ندم ، در پایان بازی و در نهایت تعجب همگان ، این تیم ما بود که بازی رو از تیم ستارگان بسکتبال مدرسه برد و باعث حذف اونها شد. اونها هم نامردی نکردند و کل مسابقات رو کنسل کردند!! چند سال بعد حمید نامی رو در زمان جنگ و در اردوگاه لشکر 27 محمد رسول الله (ص) دیدم و این آخرین دیدار ما تا الان بوده. امیدوارم هر جا که هست در پرتو عنایات الهی باشه.




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - دوشنبه ٢ مهر ۱۳۸٦

استنباط خودم اینه که طبعم خشن نیست ؛ اما دیروز مشکلی پیش اومد که وادارشدم علیرغم میل باطنی ، به خشونت متوسل بشم. دیشب در حالی که سعی میکردم به خودم مسلط باشم ، آرامش یه محیط رو بهم زدم و با فضاسازی و سمپاشی ، برخورد سخت فیزیکی رو شروع کردم. با اینکه دلم نمیخواست اینگونه رفتار بکنم اما طرف مقابلم دیگه چاره ای برام نگذاشته بود. درگیری ما حدود دو ساعت طول کشید. اونقدر تحت تاثیر این کشمکش قرار گرفته بودم که سردرد شدیدی به سراغم اومد و در پایان کار هم ، کاری بجز اشک ریختن نداشتم. نفسم دیگه بالا نمی اومد. وقتی به نتیجه این درگیری نگاه میکنم ، از خودم راضی هستم. هر چند خشونت چیز مناسبی نیست اما بعضی وقتها این حربه ، تنها راه حل موضوعاتیه در اون یکی از طرفین گوشش به حرف طرف دیگه بدهکار نیست و حقوق اون رو نقض میکنه.... اما موضوع چی بود. عرض کنم بامداد یکشنبه وقتی موقع سحر خواستم چای بخورم ، تا در قندون رو برداشتم دیدم یه سوسک خیلی کوچولو از سوراخ روی قندون به داخل اون رفته و جشن گرفته. تا بحال وجود چند سوسک ریزه پیزه رو توی آشپزخونه تحمل کرده بودیم ، ولی حالا این فیسقیلی ها پر روئی رو بجائی رسونده بودند که خودشون رو شریک غذای ما کرده بودند. دیگه کارد به استخون رسیده بود. دیروز بعد از ظهر رفتم و یه سمپاش مدرن و یه سم مهلک خریدم. بعد از افطار کل آشپزخونه رو بهم ریختیم. ما که تا بحال فکر میکردیم خیلی ظرف و ظروف دور و برمون جمع نکردیم ، دیشب ناچار شدیم دو تا از اطاقها رو برای جا دادن خورده ریزهای آشپزخونه خالی کنیم! وقتی کابینتها یکی بعد از دیگری خالی شد ، مخزن سم رو انداختم رو دوشم و سمپاشی رو شروع کردم. یه مقدار که کار جلو رفت ، معدن سوسکها رو پیدا کردیم! لوله این سمپاش شبیه لوله تفنگ بود. به سمت اطراف معدن سوسکها نشانه روی کردم و ماشه رو فشار دادم. آقا ؛ این سوسکهای مادر مرده که تا روز قبل برای ما کر کری میخوندند و جلوی چشم ما توی آشپزخونه رژه میرفتند ، یکی بعد از دیگری تلوتلو خوران میزدند بیرون و بعد از یه چرخش مشتی حول محور قائم ، جان به جان آفرین تسلیم میکردند. اولش که تلوتلو میخوردند با خودم گفتم نکنه اینا با خوردن این سم ، تازه شنگول شده باشند! اما وقتی شیش دست و پاشون رو به آسمون قرار گرفت متوجه شدم که اگر هم شنگول شده باشند ، دیگه در خوردن زیاده روی کردند! خلاصه ؛ در این کشمکش و درگیری ، اجساد سوسک بود که در منطقه عملیاتی روی زمین پراکنده شده بود. ما بسکه از این پیروزی سرور انگیز غرق در شادی بودیم ، حواسمون نبود بعضی وقتها یه نموره از این سم داره روی دست و صورت خودمون میریزه. جنگ مغلوبه شده بود و مشغول پاکسازی نهائی شدیم که دیدیم ای دل غافل ، خودمون هم داریم شنگول میشیم! یه ریز عطسه میکردم و آب از چشمم راه افتاده بود و نفسم دیگه بالا نمی اومد. گفتیم نکنه توی این وانفسا ، ما هم ییهو به حرکات موزون حول محور قائم بپردازیم و بعدش هم چارچنگولی بیفتیم روی زمین!؟ کار سمپاشی رو زودی تموم کردم و سر و صورتم رو شستم و قدری در کنار میدان جنگ ، به تماشای صحنه نبرد مشغول شدم. احساس میکردم ناپلئون بناپارت شدم! دیگه نفس کشی باقی نمونده بود الا خودم.

امروز صبح ، موقع سحر وقتی به آشپزخونه رفتم ، فقط چند بچه سوسک خیلی ریزه دیده میشد که همشون یا شنگول و گیج بودند و یا شیش چنگولی به سمت سقف درازکش فرموده بودند. نتیجه کار خیلی عالی بود. فقط مونده بودم با این خشونت چه جوری کنار بیام ؛ آخه منم حسسسسسسسسسسسسسسسسساس........!!




 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - یکشنبه ۱ مهر ۱۳۸٦

وقتی در مرز کودکی و نوجوانی بودم ماه رمضان در فصل تابستون واقع شده بود. یادمه اون زمونها ، سه ماه تابستون رو میرفتیم شمال ؛ با اینکه در تهران ساکن بودیم اما منزل شمالمون رو هم نگه داشته بودیم. مادر بزرگ و پدربزرگم هم به همراه دائیهام اونجا بودند. مناطق شرقی استان مازندران ( استان گلستان فعلی ) در فصل تابستون هوای بسیار گرم و شرجی داره. خیلی وقتها درجه حرارت فراتر از 40 درجه میره و رطوبت هم به مرز 100% میرسه. این یعنی یه حمام سونای طبیعی. اون موقع ها وقتی ماه رمضون میشد ، دوست داشتیم روز 21 ماه رمضان رو روزه بگیریم ؛ البته از نوع کله گنجشکی. موقع سحر بیدار میشدیم و با بزرگترها سحری میخوردیم. از همون اولش نیت روزه ما تا ظهر بود. هوا شدیدا" گرم بود و ما هم کولر نداشتیم ( البته توی محله ما اصلا" کسی کولر نداشت چون اونوقتها کولر گازی که نبود ، کولر آبی هم در جائی که رطوبت به 100% میرسه کارائی نداره ). رطوبت زیاد هوا و جست و خیزهای بی پایان کودکانه ما باعث میشد که مرتب عرق بریزیم و آب بدنمون کم بشه. از صبح تا ظهر اونقدر عطش بهمون فشار میآورد که بارها میرفتیم شلنگ آب حیاط رو نزدیک دهانمون میگرفتیم تا بلکه با خنک کردن فضای دهان ، یه مقدار از عطشمون کم بشه. نزدیک ظهر که میشد ، دراز بدراز می افتادیم و چشم در ساعت و گوش به رادیو میدوختیم که ببینیم کی ظهر میشه و اذان میگن. به هر ترتیبی بود روزه رو تا ظهر ادامه میدادیم. چیزی که باعث شد دیشب حال و هوای اون روزه های کله گنجشکی بیاد سراغم ، نیت اون روزه ها بود. اون موقع به سن تکلیف نرسیده بودم . روزه رو بخاطر شوق و ذوق کودکانه ام میگرفتم. اما امروز روزه برام یه تکلیفه. خیلی تفاوت داره که آدم یه کار رو از روی شوق و ذوق درونی انجام بده یا از روی تکلیف. میفهمید که چی میگم. دوست دارم یه بار دیگه بتونم با همون نیتهای کودکانه روزه بگیرم.....

امروز در راه اداره ، کلاس اولی ها رو دیدم که همراه با والدینشون به مدرسه میرفتند. من دوره ابتدائی رو در مدرسه اردیبهشت تهران گذروندم. مادرم فقط روز اول من رو به مدرسه برد و از اون به بعد ( تا پایان دوره دبیرستان ) خودم رفت و آمد به مدرسه رو انجام میدادم. چهره معلم کلاس اول و دوم خودم رو هنوز به یاد دارم اما اسمشون رو بخاطر نمیارم. بیشترین ، بهترین و زیباترین خاطرات دوره دبستان من به کلاس سوم ابتدائی مربوط میشه. امروز دوست دارم از معلم همیشه مهربانم سرکار خانم سلیمانی یاد کنم ؛ کسی که اون موقعها ، بعد از مادر ، برام عزیزترین بود. کاش بشه یه بار دیگه ایشون رو ببینم......

فصل رویائی پائیز هم شروع شد. بیشتر کسانی که به گرگان عزیمت کرده اند حتما" نام جنگل نهارخوران را شنیدند. اکثر مسافرین نوروزی یا تابستونی ، در سفر به گرگان به این منطقه جنگلی سر میزنند و از طبیعت زیبای اون بهره مند میشند. اما یه جنگل زیبای دیگه در سر راه نهارخوران واقع شده که خیلی از مسافرا از اون بی خبر هستند؛ جنگل النگ دره. تفاوت مهم النگ دره با نهارخوران در اینه که جاده کشیهای زیادی در دل جنگل شده و شما میتونید با وسیله نقلیه ، سیر و سیاحتی در عمق جنگل داشته باشید. در ماه آبان ، این جنگل ، شاهکاری از نقاشی طبیعت میشه. متاسفانه در کشور ما تعطیلات دانش آموزان بصورتی نیست که خانواده ها بتونند از زیبائیهای طبیعت در فصلهای پاییز و زمستون بهره مند بشند. امیدوارم روزی به این موضوع سر و سامانی داده بشه. امسال ما یه بهونه ی مهم داریم که در فصل پاییز به این منطقه بریم ؛ اما در مقابل 100 تا بهونه برای نرفتن داریم. اولین اونها نداشتن بنزینه ( احتمالا" بقیه اش رو هم دیگه لازم نیست بگم....)




آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ