خرّم آن بقعه که آرامگه یار آنجاست
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - یکشنبه ٢٩ دی ۱۳۸٧

کوه صفه محل زندگی چندین پرنده ی زیبا و خوش صدا است که نمونه ی اونها رو تا بحال در داخل شهر ندیدم. امروز هم به قصد کوهپیمایی و هم مشاهده ی عبور ایستگاه فضایی بین المللی به بالای کوه رفتم. ابری شدن هوا مانع از رویت ISS شد اما بجای اون موفق شدم از دو نمونه از پرنده های صفه عکس بگیرم. جست و خیز زیاد این پرنده ها ، عکاسی از اونها رو مشکل میکنه اما من خوش شانس بودم که هر دو پرنده ای که عکسشون رو میبینید در حال کندن گل سنگها بودند و در اینکار اونقدر سماجت داشتند که از حضور من وحشتی به دلشون راه پیدا نکرد.

 

 

 

 

 

محرم امسال وقتی به بهشت زهرای تهران رفته بودم ، دیدم دیگه اکثر سنگها مزین به تصویر صاحب مزار شده. امروز وقتی داشتم از کوه بالا میرفتم ، سایه ام که روی سنگها افتاده بود توجهم رو بخودش جلب کرد. نقشی بر سنگ .....

 

 

این سایه ( که نمادی از من بود ) دقایقی بعد با فرو رفتن خورشید در پس ابر و غبار ، کمرنگ و ناپدید شد. وجود ممکنات هم همینطوریه ؛ تا یه خورشیدی نباشه ، اونا معنای وجودی پیدا نمیکنند. خورشید زندگی شما کیه یا چیه؟

حالا که اسم سنگ و مزار و این چیزا رفت میخوام همینجا یه مطلبی بگم. در انتهای سنگ مزارهای قدیمی اصفهان یه گودال کوچولو حفر میکردند که بهش میگفتند " کاسه آب " . نمونه ی این سنگها رو در تخت پولاد اصفهان میشه دید. در این کاسه ، آب ریخته میشد تا پرنده ها بخورند و ثوابی به صاحب مزار برسه. دوست دارم اگه یه روزی سنگی برام گذاشته میشه ، یه کاسه آب ، در اون پایین سنگ درست کنند و تابستونا توش آب بریزند و زمستونا ، ارزن و گندم ( البته خودم قصدی برای خوندن غزل خداحافظی ندارم مگر اینکه وادارم کنند نیشخند ). انشاءالله که عمر همه ی شما طولانی باشه و ما هم از برکت وجود شما ، بتونیم در کنارتون باشیم. اما اگه ما رفتیم و شما موندین ، این موضوع رو یادآوری کنید ( این چیزا رو نمیشه توی خونه گفت گریه . فقط یواشکی به شما میگم. بین خودمون باشه وا  چشمک ).




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٧

پنج سال قبل بنا به دعوت دوستان عزیزم در شهر سه قلعه ( استان خراسان جنوبی ) سفری به این شهر داشتم. در این سفر بیاد ماندنی که آقا میثم روشنی هم همراهم بود ، از مسیر نائین ، انارک ، خور و بیابانک ، طبس و فردوس ، به سه قلعه رفتیم و دو سه روزی در این شهر مهمان بودیم. در آن موقع جمعیت سه قلعه بتازگی از مرز 5000 نفر گذشته و تبدیل به شهر شده بود. چند روز قبل در خبرها خوندم که شاخه آماتوری انجمن نجوم ایران قصد داره ماراتن مسیه امسال رو در این منطقه برگزار کنه. من مطمئن هستم شرکت کنندگان در این مسابقه ی نجومی ، علاوه بر اینکه تحت تاثیر آسمون زیبا و تاریک سه قلعه قرار خواهند گرفت ، بیش از اون ، از مهربانی و مهمانوازی و صفای مردم سه قلعه هیجان زده خواهند شد.

 

دو عکس زیر رو در سال 1382 در سه قلعه گرفتم. عکسها از نظر فنی ایرادهایی داره اما دوستشون دارم.

 

 

 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٧

-         در کوه پیمایی پنج شنبه بنا بود تا آبشار صفه بریم تا فرصتی برای بازگشت به منزل و تعویض لباس برای مراسم ادیب داشته باشیم اما صعود به قله در روز آغازین سال جهانی نجوم ، همراهان رو اونقدر به وجد آورده بود که باعث شد برنامه رو تغییر بدیم و دوباره بریم قله

-         فرزند کوچکم هم همراهم بود. فکر میکردم تا آبشار بیشتر نمیریم. مسیر ما یه نموره بالا رفتن از سنگ بود و دور زدن کوه و رفتن به بالای قله. فرزدم پا بپای ما اومد بالا اما در برگشتن اونقدر خسته شده بود که گفت " بابا دیگه رو من به عنوان یه کوهنورد حساب نکن!

-         میخواستم برای شرکت در مراسم ادیب لباس رسمی بپوشم و کت و کراوات کنم! ولی قسمت این بود که با همون کفشهای کتانی خاک خورده و شلوار لی آشفته و موهای ژولیده و لباس ورزشی در جلسه حاضر شدم ( با خودم میگفتم الان دوستان میگن این آقا وقتی برا یه مراسم رسمی اینطوری لباس میپوشه ، حتما" در مراسم غیر رسمی ....! سوال )

-         وقتی اومدم مرکز ، علی آقا رو دیدم ( علی فروغی از اعضای بسیار قدیمی و کهن ادیب که چند سالی میشه که برای ادامه تحصیل و اخذ درجه دکتری در کانادا بسر میبرند ). با خودم گفتم وای خدای من ، معرفت رو ببین! از اونور دنیا اومده برای این مراسم! علی آقا بعدش گفت: سه هفته است که ایرانم و تا تابستون هم هستم! دوباره با خودم گفتم : ای بی معرفت! سه هفته اس اینجائی و ما هر روز میریم وبلاگت رو میخونیم و برات پیام میفرستیم به کانادا!!

-         آقای روشنی لطف کرده بودند و یه متن بسیار صمیمی و خودمونی در تقدیر از زحمات آقای منجمی تهیه کردند و تعدادی از برو بچه ها هم اون رو امضاء کردند. من هم اون رو امضاء کردم. ولی بعد که متن رو از منظر امضاء کننده خوندم و دیدم که مضمونش این که " بچه که بودم نجوم رو نمیدونستم و در مرکز ادیب یاد گرفتم و ...." باز هم با خودم گفتم : وقتی من بچه بودم که اصفهان نبودم؟! نجوم رو هم که از ادیب یاد نگرفتم؟؟!! یاد اون لطیف افتادم که به یه نفر که رو پشت بوم بوده میگن آهای فلانی بچه ات از دنیا رفت. طرف هم خودش رو از روی پشت بوم پرت میکنه پایین اما در بین راه به خودش میگه : من که بچه ندارم!؟ من که ازدواج نکردم؟؟!! اصلا" من که فلانی نیستم!!!

-         مراسم با قرائت قرآن توسط آقای فروغی آغاز شد. علی آقای ما که گویا در بلاد کفر قرآن گیرش نیومده بود با ترتیل یه صفحه ی کامل از قرآن رو خوند! احتمالا" اگه این مراسم در ماه رمضان برگزار میشد ، یه نفس یه جزء کامل یا سوره ی بقره رو میرفت!

-         خانم موزون در حال عکس گرفتن بود. من که از جزئیات برنامه ها اطلاعی نداشتم هی یواشکی به ایشون اشاره میکردم تا بیان و ازشون بپرسم مجری کیه و برنامه چیه؟ خانم موزون فکر کردند که دارم اشاره میکنم تا از من هم عکس بگیرن!! دوربین رو که به سمتم گرفتند با خودم گفتم : ای خدا ! ( دیگه یادم نیست چی گفتم..... لبخند )

-         من ناچار شدم نقش مجری رو بصورت مخفیانه اجرا و از افراد مختلف بصورت درگوشی برای صحبت دعوت کنم. جالبه که یه امشب که دوست داشتم فقط یه گوشه بشینم و تماشاچی باشم ، شدم آقای مرجی ( یاد کلاه قرمزی بخیر مژه )

-         وقتی آقای منجمی خواست صحبتش رو شروع کنه بغض کرد. یه کمی آب خورد تا بتونه خودش رو کنترل کنه اما با آغاز صحبت دوباره سراغ آب رفت. به شوخی گفتم آقای منجمی این پارچ آب ، تا آخرش مال شماست.

-         هر یک از کسانی که صحبت کردند ، در اول کلامشون به حضار سلام میکردند. فرزندم که در کنارم بود با صدای بلند و دکلمه ی دقیق میگفت: سلام علیکم. و بعد هم بی خیال سخنران میشد و با کلاه و دستکشش ور میرفت!

-         در پایان مراسم آقای منجمی با من دست و رو بوسی کرد و گفت به هر حال حلال کنید. به شوخی گفتم اون که نیاز به چاقو داره

 

از شوخی گذشته ، یه بار دیگه به آقای منجمی خسته نباشید میگم. از تمام برو بچه های ادیب هم که با حضورشون باعث شدند یه مراسم زیبا و بیادماندنی برای تقدیر از آقای منجمی و خوش آمد گویی به آقای اسحاقی برگزار بشه تشکر میکنم. برای آقای اسحاقی هم آرزوی موفقیت دارم. آقای اسحاقی در سخنانی که ایراد کردند ، دیدگاهها و سیاستهای کلان خودشون رو بیان کردند. اجرای این برنامه ها مستلزم همکاری جمعی است ؛ چیزی که امیدوارم شاهد اون باشیم

 




 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - جمعه ٢٧ دی ۱۳۸٧

ما آدما زیبایی و کمال رو می پرستیم. همه ی آدما این خصوصیت رو دارن چرا که  همه ی ما یه وجهه ی خدایی داریم ؛ وجهه ی کمال زیبایی. اما این وجهه ی زیبا پرستی وقتی از حالت بالقوه به بالفعل تبدیل میشه ، پرستش و عشق آدما ، بصورتهای مختلفی بروز و جلوه میکنه. هر کدوم از ما با دید مخصوص به خودمون به اطراف نگاه میکنیم و هر کدوم ، مصادیق زیبایی و کمال رو در یه جا جستجو میکنیم. برداشتهای هر کدوممون هم با دیگری متفاوته.  وقتی همه ی اینا رو کنار هم بذاریم ، می بینیم همه ی ما عاشق زیبایی هستیم و هر یکیمون به یه نوعی داریم کمال رو ستایش میکنیم.

 

یکی کمال و زیبایی رو در گفتار میبینه ، یکی در رفتار ، یکی در فکر یکی در عمل ، یکی در ظاهر یکی در باطن ، یکی در انسانها یکی در طبیعت ، یکی در زمین یکی در آسمون ، یکی در نشاط یکی در غم ، یکی در گفتن یکی در شنیدن ، یکی در دیدن یکی در دیده شدن ، یکی در خودیها یکی در غریبه ها ، یکی در روز یکی در شب ، یکی....یکی....یکی.....یکی....

همه حق دارن. دور تا دور ما ، پر از چیزاییه که لیاقت مهر ورزیدن دارن. راحت میشه زیبا بین شد و ساده میشه دلبستگی پیدا کرد ( هر چند که زندگی برای آدمای مهرورز و زیبابین سختیهای فراوونی هم بدنبال داره .....)

 

پنجشنبه شب مراسم تودیع آقای منجمی و معرفی آقای اسحاقی در مرکز ادیب برگزار شد. دیدن اشکهای آقای منجمی و همکارای مرکز هم تلخ بود و هم شیرین. تلخیش که گفتن نداره اما شیرین بود چون بخوبی میشد حس تعلق خاطر رو در این اشکها و بغضها دید.

 

الان ، یه عصر جمعه ی دیگه. یه دلتنگی دوباره. گریه ، یکی از بزرگترین نعمتهای خدا است..... چقدر امشب .....

 

 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - چهارشنبه ٢٥ دی ۱۳۸٧

روی بنما و مرا گو ، که ز جان دل برگیر

پیش شمع ، آتش پروانه بجان گو درگیر

در لب تشنه ی ما بین و ، مدار آب دریغ

بر سر کشته ی خویش آی و ، ز خاکش برگیر

ترک درویش مگیر از نبود سیم و زرش

در غمت ، سیم شمار اشک و ، رخش را زر گیر

چنگ بنواز و بساز از نبود عود چه باک

آتشم عشق و ، دلم عود و ، تنم مجمر گیر

در سماع آی و ز سر خرقه برانداز و برقص

ور نه با گوشه رو و خرقه ی ما در سر گیر

صوف برکش ز سر و باده ی صافی درکش

سیم در باز و به زر ، سیم بری ، در بر گیر

دوست گو یار شود ، هر دو جهان دشمن باش

بخت گو پشت مکن ، روی زمین لشگر گیر

میل رفتن مکن ای دوست ، دمی با ما باش

بر لب جوی ، طرب جوی و ، بکف ساغر گیر

رفته گیر از برم و ، زآتش و آب دل و چشم

گونه ام زرد و ، لبم خشک و ، کنارم تر گیر

حافظا آراسته کن بزم و بگو واعظ را

که ببین مجلس و ترک سر منبر گیر




 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - چهارشنبه ٢٥ دی ۱۳۸٧

جلسه تودیع جناب آقای منجمی و معرفی جناب آقای اسحاقی در ساعت 18 روز پنج شنبه 26 / دی / 87 در محل مرکز آموزش نجوم ادیب تشکیل میشه. از تمامی اعضای محترم مرکز و دوستان اصفهانی خواهش میکنم برای تقدیر از زحمات جناب منجمی و خوش آمد گویی به جناب اسحاقی در این مراسم شرکت کنند.




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳۸٧

در تابستان سال 1374 هسته ی اولیه مرکز آموزش نجوم ادیب شکل گرفته و این مرکز خیلی زود کار خود را در محل خانه جوان اصفهان آغاز کرد. بهره مندی از مشاوره ی استاد گرانمایه نجوم اصفهان و ایران جناب آقای دکتر احمد کیاست پور و نیز حضور کارشناسان و مختصصان پر تلاش و خوش ذوق فیزیک در این مرکز باعث شد تا در اندک زمانی ، آوازه ی آن مرزهای شهر و استان اصفهان را در نوردیده و شهرتی ملی پیدا کند. دامنه فعالیتهای مرکز ، با افزایش امکانات و حمایتهای شهرداری اصفهان ، از محدوده ی جغرافیایی ایران هم فراتر رفته و با ایجاد ارتباطات بین المللی ، زمینه ی رشد و تعالی هر چه بیشتر اعضای مرکز آموزش نجوم ادیب را در نجوم غیر حرفه ای  فراهم نمود. اجرای پروژه های رصدی مشترک با گروههای خارجی ، حمایت و همکاری در برنامه بین المللی کسوف 78 ، شرکت در همایش بین المللی بارشهای شهابی در کشور اردن ، برگزاری همایش گروههای نجوم غیر حرفه ای ایران در اصفهان با حضور متخصصین خارجی ( تابستان 79 ) ، شرکت در تور نجومی ایالات متحده امریکا و مبادله تجربیات با گروههای متعدد نجومی در آسیا و اروپا و امریکا ، بخشی از فعالیتهای فرا منطقه ای مرکز ادیب بود. نکته ی افتخار آمیز دیگر برای مرکز ادیب ، بوجود آمدن گروههای نجومی جدید ، از درون مرکز ادیب بود. متولیان مرکز ، این دستاورد را نه یک انشقاق ، بلکه یک فرصت برای ایجاد رقابت بیشتر و رشد و شکوفایی فزونتر در نجوم غیر حرفه ای ارزیابی کرده و از آن استقبال کردند.

 

طولانی شدن دوره ی مدیریت بنده در مرکز ادیب از یکسو و ایجاد تغییراتی در سازمان فرهنگی تفریحی شهرداری اصفهان از سوی دیگر ، شرایطی را بوجود آورد که لازم بود برای حفظ روند رو به رشد مرکز ، تغییراتی در سطح مدیریتی آن روی دهد. اینکار در سال 1380 انجام شد و با کنار رفتن بنده از سمت مدیریت ، سکان اداره ی مرکز به دوست گرامیم جناب آقای سید رضا منجمی سپرده شد. من بخوبی به این نکته واقف بودم که در بدو تشکیل مرکز ادیب ، هیچ نمونه ی همسانی برای این مرکز در سطح کشور وجود نداشت و به همین دلیل ، هر گونه فعالیت نوین که توسط مرکز اجراء می شد ، بازتابی وسیع و گسترده داشت. اما به مرور زمان و با راه اندازی مراکز مشابه در جای جای ایران عزیز ، حفظ جایگاه مرکز ادیب در عرصه ی نجوم غیر حرفه ای کشور ، دیگر کار ساده ای نبود. این موضوع بخصوص زمانی پیچیده تر و مشکل تر شد که اولا" در آن مقطع ، حمایتهای سازمان از مرکز رو به کاهش گذاشت و ثانیا" اعضای مرکز ، بحق ، خواستار افزایش فعالیتهای مرکز و اجرای برنامه های جدید در آن بودند. مجموعه ی این عوامل باعث شد تا جناب آقای منجمی در طول دوران مدیریت خود در مرکز ادیب ، بعضا" دچار چالشهای جدی شوند و از همه طرف ( اعضا ، سازمان و گروههای همکار در سطح ملی ) تحت فشار قرار بگیرند. اما به هر حال ، با همت ایشان ، تلاش اعضای فداکار و کوشش کادر مرکز ، چراغ مرکز روشن ماند و علیرغم برخی محدودیتها ، مرکز توانست در این دوران نیز کارنامه قابل قبولی داشته و در برخی زمینه ها روند رو به رشد خود را تداوم بخشد.

 

بروز برخی اختلاف سلیقه ها در سال 1386 ، ذهن تمامی علاقمندان به مرکز ادیب را متوجه این مهم کرد که این مرکز پر افتخار ، علیرغم گذشت بیش از 12 سال از زمان تاسیسش ، هنوز فاقد اساسنامه است. فقدان اساسنامه ( بعنوان منشوری برای تعیین مبانی و اهداف فعالیت و نحوه تعامل و گفتگوی مرکز با مخاطبینش ) اصلی ترین عامل ایجاد اختلاف سلیقه ها بود. این اختلاف نظرها ( که در پاره ای موارد از حد متعارف خارج شد و به رو در رویی دوستان انجامید ) از یک منظر تلخ و ناخوشایند بود اما از منظری دیگر ، همین اختلافات باعث شد تا همه ی طرفین ماجرا ، در لزوم تدوین اساسنامه ، یک صدا گردند. اساسنامه ی مرکز در ماههای پایانی سال 86 توسط آقایان دکتر کیاست پور ، دکتر عبداللهی ، سید رضا منجمی ، عمران مرادی ( از اعضای فعال مرکز ) و اینجانب تدوین شده و در بهار سال 1387 به تصویب معاون محترم فرهنگی اجتماعی شهردار اصفهان رسید.

 

در ساختار جدید اداره ی مرکز  ، تصمیم گرفته شد تا از خرد جمعی استفاده ی بیش از پیش گردد بنابراین بلافاصله پس از تصویب اساسنامه ، هیات امنا و کمیته ی علمی مرکز نیز شکل گرفت. در ترکیب هیات امنا ، یکی از اعضای مرکز ( که با رای مستقیم سایر اعضا انتخاب میشود ) حضور دارد. همچنین در جمع کمیته علمی نیز ، یکی از اعضای فعال مرکز ، دارای حق رای و نظر است. مشارکت دادن اعضای مرکز در اداره ی آن ، به این دو عضو محدود نشده و با تشکیل جلسات اعضای قدر یک ، دامنه ی این مشارکت گسترده تر شد و این رویکرد کماکان ادامه خواهد یافت تا بجایی برسیم که هر صاحب نظری ، مطمئن باشد که ارکان مرکز با گوش جان شنونده ی هر انتقاد سازنده ، پیشنهاد مفید و برنامه ی جدید ( در راستای اهداف مندرج در اساسنامه مرکز ) هستند.

 

بیش از 7 سال است که جناب آقای منجمی عهده دار اداره ی مرکز بوده اند. اخیر" دوستان در جریان استعفای ایشان قرار گرفته اند ( بنده هم از طریق وبلاگ آقای منجمی متوجه این موضوع شدم ). شاید این داستان میتوانست صورت مناسبتری داشته باشد اما به هر تقدیر آنچه روی داد باعث نمی شود که ، چیزی از ارزش خدمات جناب آقای منجمی کم شود. اظهار نظر در مورد رفتار و کردار انسانها نمیتواند حالت صفر و یک داشته باشد و بگوییم  "خوب خوب  و یا بد بد ". در مورد همه باید نسبی قضاوت کرد. ممکن است از دوره ی مدیریت بنده در مرکز ادیب ، نکات مثبتی گفته شود اما قطعا" در کنار این نکات مثبت ، نقاط ضعف و نکات منفی نیز وجود داشته است ( که خود بنده کاملا" به آن واقف هستم ). در مورد آقای منجمی هم همین وضعیت حاکم است ؛ و در مورد جانشینان ایشان نیز. شاید کاملترین جمله در این رابطه را سرکار خانم هاجر احمد زاده ، در قالب درج پیامی در وبلاگ آقای منجمی مطرح کرده اند ، آنجا که میگویند :

 

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست
هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

 

لازم است به عنوان یک دوست و یک عضو مرکز ادیب ، به آقای منجمی خسته نباشید بگویم و برای تمامی زحماتی که در این مدت برای اعتلای مرکز کشیده اند صمیمانه از ایشان تشکر کنم. بنا به هماهنگی بعمل آمده با معاون محترم فرهنگی اجتماعی شهردار محترم اصفهان ، بزودی سکان اداره ی مرکز ، بدست یکی از اعضای فعال آن جناب آقای مهدی اسحاقی سپرده خواهد شد. اگر مشکل خاصی پیش نیاید ، مراسم تودیع جناب آقای منجمی و معارفه جناب آقای اسحاقی در روز پنج شنبه 26/10/87 برگزار خواهد شد.

 

قطعا" همکاران نجومی ما در سرتاسر کشور و دوستان اصفهانی که تعلق خاطری به مرکز ادیب دارند ، دست در دست یکدیگر ، کمک خواهند نمود تا مرکز ادیب با ساختار جدید و با هدایت جناب آقای اسحاقی ، همچنان در مسیر رشد و توسعه گام بردارد ، انشاءالله




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳۸٧

بعد از تعطیلات و مرخصی مربوط به دهه اول محرم ، شنبه شب دوباره عازم تهرون شدم تا در همایش بین المللی مشاورین و مدیران مالی که در سالن همایشهای بین المللی صدا و سیما برگزار میشد شرکت کنم. قریب 1000 نفر از داخل کشور و 1 نفر!! از خارج کشور در این همایش شرکت کردند و جالب بود که همون 1 نفر خارجی باعث شده بود که همایش بین المللی بشه!!

 

سخنرانیهای روز اول ترکیبی از سخنرانیهای جذاب ، قابل توجه ، معمولی و کسل کننده بود. قابل توجه ترین سخنرانی ، توسط دکتر مظاهری ( وزیر امور اقتصادی و دارائی دکتر خاتمی و رئیس بانک مرکزی دکتر احمدی نژاد ) ارائه شد که هم اقتصادی بود و هم سیاسی. البته تقریبا" تمام سخنرانان ( بجز همون 1 نفر خارجی و رئیس بورس اوراق بهادار تهران ) در سخنان خود سیاستهای اقتصادی دولت را مورد نقد و انتقاد قرار دادند.

 

از بین دو کارگاه آموزشی روز اول ، کارگاه آشنایی با کنترل های فن آوری اطلاعات برای مشاوران و مدیران مالی را انتخاب کردم که توسط دکتر کامبیز فرقان دوست حقیقی برگزار میشد. هم موضوع در خور توجه بود و هم ، باشنیدن نظرات ارائه شده در کارگاه بسیار خوشحال و خرسند بودم که تمامی دیدگاههایی که در سال 1378 و 1379 در زمینه کنترلهای سیستمی با استفاده از فن آوری اطلاعات در شهرداری اصفهان مطرح و اجراء کرده ام ، مطابق با استانداردهای فنی و علمی بوده است که در دیماه 1387 به حاضرین در این کارگاه ارائه میشود.

 

با پایان برنامه های روز اول همایش ، فرصتی دست داد تا از نمایشگاه دو سالانه عکس در گالری صبا دیدن کنم. در مورد این نمایشگاه مطالبی خوانده بودم. به همراه یکی از دوستان نمایشگاه رو دیدم. راستش با اینکه سالها است عکاسی رو بطور غیر حرفه ای دنبال میکنم اما این برای اولین بار بود که از یه نمایشگاه عکس بازدید میکردم ؛ البته  نگاه کردن به عکسهای سایتهای اینترنتی که بصورت تخصصی در مورد عکاسی فعالیت میکنند رو همیشه انجام میدم. در این بازدید گفتگو و مشورتهایی در مورد پیام عکسها و نکات فنی عکاسی داشتیم. تعداد نسبتا" کمی از عکسهای این نمایشگاه توجهم رو بخود جلب کرد ( کلی به خودم امیدوار شدم! ). با اینکه عکسهای زیادی گرفتم که برخی از آنها مورد توجه دوستان و کارشناسان قرار گرفته ، اما بفکر ارائه این عکسها در یک نمایشگاه نبوده ام. تا بحال عکاسی رو در درجه اول برای مستند کردن فعالیت علمی ام در زمینه رویت هلال و در درجه دوم برای رضای خاطر خودم انجام دادم. نداشتن علائق اقتصادی و تبلیغاتی در زمینه عکاسی ، باعث شده که بی پروا در این رشته از هنر پرواز کنم ؛ آزاد آزاد..... اما نمایشگاه یا فروش عکس؟..... شاید اشتباه میکنم ، میترسم دست و پام بسته بشه و بجای اینکه ببینم دلم چی میخواد و چی میگه ، ذهنم فقط متوجه و درگیر مخاطبین بشه.

به هر صورت ، دیگه آروم آروم دارم متقاعد میشم که وقتش رسیده تا کارهام رو در قالب یه نمایشگاه ارائه بدم ؛ تا ببینیم قسمت چی میشه.....

 

در روز دوم همایش هم در دو کارگاه تخصصی شرکت کردم. یکی با عنوان صورتهای مالی تلفیقی در گروه شرکتها و دیگری با عنوان نقش مدیران مالی در سازمانها در دنیای امروز ؛ و هر دو کارگاه هم بسیار عالی و پر ثمر بود.

 

یکشنبه شب در تهران ، درخشش مهتاب واقعا" خیره کننده بود. وقتی برای استراحت به دفترم برگشتم ، بارها و بارها اومدم توی تراس و خیره ی مهتاب شدم. کلی غصه خوردم که چرا دوربینی همراهم نیست. صبح امروز ( سه شنبه ) هم که میخواستم از خونه بیام اداره ، نگاهم به ماه افتاد. روزی که با دیدن ماه شروع بشه ، برام لذت بخشه. علاقه و عشق من به ماه و مهتاب وصف نشدنیه. دیدن ماه در بامداد و آغاز روز ، نشونه ی اینه که بزودی انتظار دیدن هلال بسر میاد و تا چند روز دیگه ، موعد دیدار فرا میرسه.... بقول تصنیف زیبای شهرام ناظری :

 

لحظه ی دیدار ، نزدیک است

باز ، میلرزد دل و دستم......




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - جمعه ٢٠ دی ۱۳۸٧

صبح عاشورا و قبل از شلوغ و بسته شدن خیابونا ، همراه همسر و مادرم به بهشت زهرا و بر سر مزار مرحوم پدرم و خواهر همسرم رفتیم. برنامه ی هیات محبان در روز عاشورا ، رفتن به مسجد الزهراء است. هنگام ظهر هم نماز جماعت اول وقت را در خیابان بپا میکنند. حسن بزرگ این هیات ، سادگی آن است. نه طبلی ، نه سنجی ، نه ابزار نوین موسیقی ، نه بلندگو و ...... همه چیز در نهایت سادگی است. یکی دو پرچم که نشانه ی عزای حسینی است و جمعیتی که با سینه زنی به سالار شهیدان عرض ارادت میکنند همه ی دار و ندار این هیات است. بانی اصلی هیات دوست گرامیم قاسم احمدی زاده است. در دوره تحصیلات ابتدائی ، با هم همکلاس بودیم. الان او در وزارت خارجه مشغول بکار است و از امسال ماموریتی چند ساله را در سفارت ایران در یکی از کشورها آغاز کرده و به همین دلیل در مراسم امسال حضور نداشت ( هر چند که ما میدانستیم قاسم هر جا که باشه همونجا هیات بپا میکنه ). این قاسم خان ، علیرغم کار و پست مهمی که داره ، بسیار خاکی و متواضع است ؛ هنوز هم دل در گرو همین هیات ساده که در مناطق مستضعف نشین جنوب شرق تهرون تشکیل میشه داره و خودش هم مداح قهار و خوش بیانی است.....

 

تا آغاز مراسم زمانی باقی مونده بود. دوست داشتم در خیابونای اطراف قدم بزنم و مردم رو ببینم. جوانهای زیادی رو میدیدم که تیپ های امروزی و بعضا" عجیب داشتند و با همون شکل و هیبت ، خودشون رو برای عزاداری آماده میکردند. نمیشه در مورد اینها به سادگی و بر اساس ظاهرشون قضاوت کرد. برای اونا دعا میکردم که علاقه ی باطنی که به سید الشهداء علیه السلام دارند در زندگی روزمره اونا هم اثرگذار باشه برای خودم هم دعا میکردم تا این علاقه ی ظاهری که به حضرت دارم به باطنم هم رسوخ کنه......

 

برای عکس گرفتن از برو بچه های هیات ، مرتب در جمع عزاداران جابجا میشدم. توی این لحظات فقط به این فکر میکردم که دهه ی محرمی که یک سال به انتظارش نشسته بودیم داره به پایان خودش نزدیک میشه. به این فکر میکردم که فرق علیرضا مهرانی قبل از محرم و علیرضا مهرانی بعد از محرم چیه؟ این سینه زدنها ، این رفت و آمدها ، این زیارتها ، چه تاثیری برام داشته ( نباید بگم چه تاثیری داشته ؛ بهتره بگم من چه استفاده ای از اونا بردم )؟ حسین علیه السلام نیازی به ما و به مراسم ما نداره. این ما هستیم که محتاج حسین هستیم. این ما هستیم که نیازمند گریه و ندبه ایم. این ما هستیم که با سینه زدن و عزاداری ، میخوایم خودمون رو به حسین ، به خوی حسین ، به معرفت حسین ، به رفتار و گفتار و کردار حسین ، به آزادگی حسین و به خدای حسین نزدیک کنیم......

 

بعد از ظهر عاشورا به همراه دوستانم به زیارت به کوه بی بی شهربانو رفتیم. بقعه ای که منسوب به حضرت شهربانو علیه السلام مادر امام زین العابدین علیه السلام و دختر یزدگرد سوم ساسانی است در بالای این کوه قرار داره. شب هم شام غریبان بود....... در روزهای تاسوعا و عاشورا ، با عطرهای گل محمدی و شیبر ، عزاداران را معطر میکردم. تاسوعا و عاشورا روزهای درخشش خورشید حسینی است. در کنار اندوهی که بر مصائب اهل بیت داریم ، نشاط و ذوقی هم در دل انسان پدید می آید که چنین سروری داریم و چنان معرکه ای را در عالم خلقت بپا کرده است ( بجز از علی که آرد پسری ابول العجائب ، که علم کند به عالم شهدای کربلا را ). اما در شام غریبان دیگر جایی برای عطر زدن نیست. هر چه هست غم است و ماتم.......

 

بعد از ظهر پنج شنبه به سمت اصفهان راهی شدم و با خود این پرسش را داشتم که : علیرضا ؛ در این محرم چه تغییر مثبتی در تو بوجود آمده است ؟




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - جمعه ٢٠ دی ۱۳۸٧

دوشنبه 16 دی ، 8 محرم

 

ساعت 12 براه افتادیم و در ساعت 16:30 به تهران رسیدیم. برای نماز به مسجد محل رفتم. هنوز همان صورت سابق را دارد. توجهم به تابلوی دعای فرج که در بالای محراب نصب شده بود ، جلب شد. در پائین این دعا نوشته شده است " امام را دعا کنید " . قریب 20 سال از درگذشت امام خمینی (ره) میگذرد..... پیرمردها یکی بعد از دیگری به مسجد می آیند. اینان همان مردان بزرگ دیروزند؟ چقدر شکسته شده اند! معدود جوانانی هم در مسجد حضور دارند. مسئول بسیج مسجد داخل میشود و با دیدنم ، به سمتم آمد. حال و احوالی کردیم. برو بچه های بسیج مسجد ، هیاتی تشکیل داده اند. دعوت میکنند تا در آن حضور یابم. با اشتیاق پذیرفتم. دوست داشتم آن فضا و مکان را بار دیگر ببینم....

 

به هیات بسیج رفتم. تلاوت قرآن آغاز شده بود. پس از قرائت قرآن و در فاصله ی باقیمانده تا آغاز مراسم ، در سالن قدم زدم. یادش بخیر..... مهمترین بخش زندگی من در سالهای دهه ی شصت ( از سال 1360 تا 1370 ) در این فضا و این مکان سپری شده بود. بر روی تابلوی بزرگی عکس دوستان شهیدم نقش بسته بود. به صورت یک یک آنان خیره شدم. آذرشب ، دهنادی ، رحمانی ، مختاری ، گلستانی ، امیدی ، باباخانی ، حمید قارداش ، اکبر قارداش ، عزیزی ، طاهری ، جاسبی ، آشفته ، جاسبی ، شاهی ، حاج محمدی ، حاتمی ، مطلبی پور ، گشاده رو ، مهدوی و .......

با دیدن هر عکس ، خاطرات زندگی با این لاله های پرپر شده برایم زنده و تداعی میشد. در سالهای آغازین انقلاب و جنگ ، دریچه ای بسوی بهشت و رضوان الهی گشوده شد. نور الهی از این دریچه بر مردم ما تابشی مضاعف گرفت و گروهی از بهترین بندگان خدا ، این نور را دیدند و بسویش پرواز کردند.

شب تاسوعا در هیات محبان المهدی (ع) شرکت کردم. اگر در ایام محرم در تهران باشم معمولا" به این هیات میروم تا ضمن شرکت در مراسم بزرگداشت سالار شهیدان ، دیداری هم با دوستان قدیمی داشته باشم.

 

سه شنبه 17 دی ، 9 محرم

 

امروز در مراسم تاسوعای حسینی شرکت کردم. امروز متعلق به قمر بنی هاشم حضرت ابوفاضل ابوالفضل علیه السلام است. شهادت تمامی شهدای کربلا ، در روز عاشورا اتفاق افتاده است. با این حساب ، دلیل متمایز شدن روز تاسوعا چیست؟

اهل بیت عصمت و طهارت در روز دوم محرم سال 61 هجری وارد کربلا شده و خیمه های خود را در این سرزمین بپا کردند. اقامت حضرت در کربلا بدلیل ممانعت حرّ و سپاه یک هزار نفری او برای ورود حضرت به کوفه و یا بازگشت ایشان به مدینه بود. عمر ابن سعد در روز سوم محرم با چهار هزار نفر به کربلا رسیده و در مقابل لشکر امام مظلوم فرود آمد. از این روز تا روز هفتم محرم ، مکررا" به تعداد سپاه کوفه افزوده میشد تا اینکه بنا بر برخی اخبار عده ی آنان به 20 هزار نفر ( و در اخباری دیگر به 30 هزار نفر ) رسید. در این مدت گفتگوهایی بین امام حسین علیه السلام و فرستادگان عمر سعد انجام و نامه هایی بین عمر سعد و عبیدالله ابن زیاد مبادله شد. از روز هفتم محرم ، آب بر خاندان رسالت بسته شد. عمر سعد بیش از 500 سوار را برای جلوگیری از دسترسی امام به آب ، بر شریعه فرات گمارد. از روز هفتم تا روز نهم ، برای دسترسی به آب ، درگیریهای مختصری بین دو سپاه درگرفته و هر بار به زحمت ، مقداری آب به خیام حرم رسید که بنا به اخبار ، در شب عاشورا برای آخرین بار توسط جناب علی اکبر علیه السلام و همراهان آن حضرت ، مقداری آب به حرم آورده شد.

تا روز نهم محرم ، هنوز عمر سعد امیدوار بود که کار او با امام علیه السلام به جنگ نکشد. نامه هایی از طرف او به عبیدالله ابن زیاد فرستاده میشد تا بلکه هم از جنگ پرهیز کند و هم بیعت امام علیه السلام را برای یزید بگیرد. در آخرین نامه ای که ابن زیاد برای عمر سعد فرستاد به او نوشت : ای پسر سعد! من تو را نفرستادم که با حسین ( علیه السلام ) رفق و مدارا کنی و در جنگ با او مسامحه و مماطله نمایی و نگفتم سلامت و بقای او را متمنّی و مترجّی باشی و نخواستم گناه او را عذر خواه گردی و از برای او به نزد من شفاعت کنی. نگران باش اگر حسین ( علیه السلام ) و اصحاب او در مقام اطاعت و انقیاد حکم من میباشند ، پس ایشان را به سلامت برای من روانه نما ، و اگر ابا و امتناع نمایند ، با لشکر خود ایشان را احاطه کن و با ایشان مقاتلت نما تا کشته شوند و آنها را مثله ( تکه تکه ) کن ، همانا ایشان مستحق این امر میباشند و چون حسین ( علیه السلام ) کشته شد ، سینه و پشت او را پایمال ستوران کن....... ( جمله ی بعدی ابن زیاد را شرمم می آید بنویسم ) پس اگر به تمام آنچه امرت کنم اقدام نمودی جزای شنونده و پذیرنده به تو میدهم و اگر نه ، از عطا محرومی و از امارت لشکر معزول و شمر بر آنها امیر است و منصوب......

در روز نهم محرم  شمر با نامه ی ابن زیاد وارد کربلا شد. عمر ابن سعد پس از مشاجره ای با شمر ، آماده ی کارزار با امام علیه السلام گردید. شمر وقتی آمادگی عمر سعد را برای جنگ دید برای پسران ام البنین سلام الله علیه ( حضرت عباس ابن علی ابن ابی طالب علیه السلام ، عبدالله ابن علی ابن ابی طالب علیه السلام ، جعفر ابن علی ابن ابی طالب علیه السلام و عثمان ابن علی ابن ابی طالب علیه السلام  ) امان نامه آورد. ام البنین علیه السلام از قبیله ی بنی کلاب بود و شمر هم از همین قبیله . حضرت ابوالفضل علیه السلام بر شمر بانگ زد که : بریده باد دستهای تو و لعنت باد بر امانی که تو از برای ما آوردی. ای دشمن خدا! امر میکنی ما را که دست از برادر و مولای خود حسین ابن فاطمه ( س ) برداریم و سر در طاعت ملعونان و فرزندان ملاعینان درآوریم؟! آیا ما را امان می دهی و برای پسر رسوال خدا (ص) امان نیست؟..... شمر از شنیدن این کلمات خشمناک شد و برگشت.

در عصر روز نهم ، سپاه کوفه با به صدا درآوردن طبلها آماده ی حمله به لشگر امام علیه السلام شد. به امر امام علیه السلام ، حضرت ابوالفضل علیه السلام با 20 سوار از جمله زهیر و حبیب ابن مظاهر با لشکر کوفه صحبت کردند و یک شب از آنان برای نماز و دعا مهلت طلبیدند. امام علیه السلام خطاب به ابوالفضل فرموده بودند : به سوی ایشان برگرد و از ایشان مهلتی بخواه که امشب را صبر کنند و کارزار را به فردا اندازند که امشب قدری نماز و دعا و استغفار کنم ؛ چه ، خدا میداند که من دوست می دارم نماز و تلاوت قرآن و کثرت دعا و استغفار را......عمر سعد علیرغم میلش ، با این درخواست موافقت کرد.

شب عاشورا ، شبی است که امام علیه السلام همراهان خود را در محلی جمع کردند و پس از ایراد بیاناتی ، خطاب به آنان فرمودند : بیعت خود را از شما برداشتم و شما را به اختیار گذاشتم تا به هر جانب که بخواهید کوچ دهید و اکنون پرده ی شب شما را فرو گرفته ، شب را مطیّه ی رهوار خود قرار دهید و به هر سو که خواهید بروید چه این جماعت مرا می جویند. چون به من دست یابند ، به غیر من نپردازند....... حضرت پس از این سخنان شمع ها را خاموش کردند.

پیر و مرشدم میفرمود از حضرت سکینه سلام الله علیه نقل است که آن دردانه ی حسین ، در کنار عمود خیمه ایستاد بود و میفرماید پس از سخنان پدرم و خاموشی شمعها ، دیدم مثل رودی که از چند طرف جاری باشد همراهان ما به حرکت درآمدند و از کربلا بیرون رفتند...... ساعتی بعد حضرت شمع ها را روشن کرد و دید جمع قلیلی کماکان نشسته اند. حضرت با یک یک آنان سخن گفت و اجازه داد کربلا را ترک گویند اما آن راد مردان و آزادگان ، آمادگی خود را برای جانبازی در راه خدا به حضرت عرض کردند ؛ و چه سخنان عجیب و دلنشینی از آنان نقل شده است...... حضرت با مشاهده ی وفاداری آن اهل یقین ، آنان را به شهادت مژده داده و جایگاهشان را در نزد پروردگار متعال به ایشان نشان داد. روز تاسوعا و شب عاشورا ، زمان شناسائی آزادگان ، خالصان و خاصّان کربلا است ؛ روز تمایز سره از ناسره . و شاید برای همین امر باشد که بعد از عاشورا ، تاسوعا مهمترین روز ایام محرم شده است........

 

سینه زنان هیات محبان در روز تاسوعا ، از محل هیات با سینه زنی به مسجد نبوی میروند و در مراجعت ، هنگام ظهر نماز را به جماعت و در خیابان میخوانند.

 

 

 

 

نماز ظهر تاسوعا در هیات محبان

 

هنگامی که این هیات را همراهی میکردم به کوچه ی بن بست بسیار باریکی رسیدم که نام شهید سید علی اکبر شیرازی بر آن نهاده شده بود. سید اکبر ، کفاشی بود که مغازه اش در کوچه ی ما قرار داشت. این مرد ساده ، با خدا و دوست داشتنی ، از محبین اهل بیت بود. جلوی مغازه اش یک مبنع آب گذاشته بود و در روزهای گرم ، با خرید یخ ، آب یخ رهگذارن را تامین میکرد. کوچک که بودم ، همیشه در ایام تابستان با دوستانم برای خوردن آب به مغازه ی سید اکبر میرفتیم ؛ هزینه ی استفاده از آب یخ هم فقط یک یا حسین بود. قبل از انقلاب ، سید هر سال در نیمه ی شعبان پرچهای کاغذی ، نخ و چسب را با هزینه خود میخرید و تمام کوچه را آذین می بست. من و دوستان هم به او کمک میکردیم. پرچمها را با چسب به نخها میبستیم و آنها را در کوچه نصب میکردیم. در سالهای بعد ، گروهی دیگر ، کوچه ی ما را ( که در واقع خیابان اصلی محله است ) چراغان میکردند اما لطف و صفای پرچمهای کاغذی سید اکبر چیز دیگری بود. در دهه ی شصت ، منافقین کوردل ، سید را که جز دوست داری اهل بیت و انقلاب چیزی در کارنامه اش نبود و با شغل کفاشی در مغازه ای کوچک ، لقمه نان حلالی برای خانواده اش تامین میکرد ، با انداختن نارنجک در مغازه اش ، به شهادت رساندند. یادش گرامی باد.....

 

بعد از ظهر تاسوعا را استراحت کردم  و در شب عاشورا به همراه چند نفر از دوستان ، به پای بوسی پیر و مرشدم نائل شدم و از بیانات حضرتش استفاده کردم. امشب هم به اتفاق همراهانم به بسیج مسجد رفتیم. نیروهای جدید بسیج ، از جمع ما استقبال کردند. چند خاطره برایشان گفتیم و چند نصیحت. در زمان ما ، بسیج از مردم و در خدمت مردم بود ( مردم که میگویم ، همه ی مردم مد نظرم است و نه طبقه و یا گروهی خاص ). امیدوارم باز هم چنین باشد.

 

 

 

 

وقتی به هیات محبان المهدی رسیدیم ، مراسم عزاداری به پایان رسیده بود. به همراه 9 نفر از دوستان برای زیارت به حرم حضرت عبدالعظیم الحسنی مشرف شدیم. تولیت آستان ، تغییرات زیادی در شکل و شمایل محوطه حرم داده است. در آن سالها ، بعضی وقتها شبهای جمعه با دوستان به این محل می آمدیم و بعد از زیارت در کنار قبر طیب حاج رضایی می نشستیم و محمد افشار ( یکی از دوستان عزیز و گرامیم ) با صدای دلنشینش ، برای ما شعر میخواند. قبر طیب ، در یک گوشه ی بن بست قرار داشت ، اما اکنون این قبر در صحن شرقی قرار دارد.

 

 

 

 

قبر طیب در حرم عبدالعظیم ( محمد افشار در سمت راست است )

 

حاج منصور ارضی هم برخی اوقات دعای کمیل را در تکیه ای که قبر مرحوم آیت الله شاه آبادی ( استاد عرفان امام خمینی ) در آن قرار داشت میخواند. قبر آیت الله شاه آبادی هم اکنون در داخل حرم و همسطح زمین قرار گرفته است ( کاش قدری آن را متمایزتر از سایر قبور میکردند ؛ مرد بزرگی در این قبر آرمیده است ). در آن ایام مرحوم حاج حسن ارضی ( عموی حاج منصور ) برای خواندن دعای کمیل ، نیمه های شب به یک حجره کوچک در صحن غربی می آمد. بعضی وقتها که حال داشتیم آنقدر می ماندیم تا حاج حسن در ساعت 1 یا 2 بامداد بیاید. مستمعین دعای کمیلش فقط 4 یا 5 نفر بودند و خواندن دعا قریب 2 ساعت بطول می انجامید. از این حجره هم دیگر نشانی نیست.

امشب ، در مدخل ورودی صحن شرقی ، گروهی از ترکهای زنجان در حال سینه زنی بودند ؛ جوانانی که با عشق و علاقه ی زیاد به محضر سالار شهیدان عرض ارادت میکردند. در داخل حرم هم ، جمعیت دور چند مداح آذری زبان حلقه زده بودند. هر یک از آنان چند بیتی میخواند و صدای ناله و فریاد جمعیت را به آسمان میبرد.....

پس از زیارت ، تصمیم گرفتیم به حرم امام برویم. وقتی به آنجا رسیدیم ، دربهای ورودی بسته بود! در برگشت از جلوی بهشت زهرا عبور میکردیم که دیدیم دربهای آن باز است. ساعت 2 بامداد بود. به بهشت زهرا رفتیم و در آن تاریکی ، بر سر مزار دوستان شهیدمان حمید قارداش ، حسین گشاده رو و محسن مهدوی حاضر شدیم. تاریکی اجازه نمیداد تا قبور سایر دوستانمان را در قطعات دیگر بجوییم. مزار فرمانده ی شهیدم محمد کاشیها هم در همان نزدیکی بود. او را زیارت کردم و برای خودم فاتحه ای خواندم ( هر آنکه دلش زنده نیست به عشق ، بر او نمرده به فتوی من نماز کنید )......

 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - یکشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٧

بر اساس یک سنت دیرینه ، هر روز از دهه اول محرم را به ثناخوانی و ذکر مصیبت یکی از بزرگان اهل بیت عصمت سلام الله علیهما که در کربلا به شهات رسیده اند ، اختصاص میدهند. روز پنجم روز دو طفلان حضرت زینب سلام الله علیه ، روز ششم روز قاسم ابن الحسن المجتبی علیه السلام ، روز هفتم روز طفل کوچک اما ساقی بزرگ وادی عشق حضرت علی اصغر علیه السلام ، روز هشتم روز شاهزاده ی بی قرینه و تمثال یگانه ی خاتم النبین حضرت علی اکبر سلام الله علیه ، روز نهم روز ساقی طفلان حسین و شیر بیشه ی وفا و معرفت سالک یگانه و فانی در وجود حسین حضرت ابوفاضل ابوالفضل عیله السلام و روز دهم روز سر سلسله ی وجود ، دلیل عالم امکان ، فانی در ذات احدیت حضرت اباعبدالله الحسین سید الشهداء علیه السلام.....

 

امشب ، شب هشتم محرم است و در همه ی تکایا و مجالس عزاداری ، ذکر حضرت علی اکبر علیه السلام به میان می آید. در ماجرای کربلا ، نکات عجیب و اسرار آمیز فراوانی وجود دارد که عقل از تفسیر آن عاجز می ماند. نکاتی که توجه و تفکر در مورد آن شاید بتواند گوشه ای و ذره ای از حقیقت آنچه را که در کربلا رخ داد نشان دهد. یکی از این عجایب و اسرار در مورد رزم فرزند برومند امام حسین (ع)، جناب علی اکبر علیه السلام است.

 

در کتاب منتهی الآمال تالیف مرحوم حاج شیخ عباس قمی ( صاحب کتاب مفاتیح الجنان ) در باب شهادت جوانان هاشمی در روز عاشورا ، به رزم و شهادت جناب ابوالحسن علی ابن الحسین الاکبر علیه السلام میپردازد و می نویسد : بالجمله ، آن نازنین جوان عازم میدان گردید و از پدر بزرگوار خود رخصت جهاد طلبید. حضرت او را اذن کارزار داد. علی (ع) چون به جانب میدان روان گشت  ، آن پدر مهربان نگاه مأیوسانه ای به آن جوان کرد و بگریست و محاسن شریفش را به جانب آسمان بلند کرد و گفت : ای پروردگار من! گواه باش بر این قوم ، هنگامی که به مبارزت ایشان می رود جوانی که شبیه ترین مردم است در خلقت و خلق (Kholgh) و گفتار با پیغمبر تو. ما هر وقت مشتاق می شدیم به دیدار پیغمبر تو ، نظر به صورت این جوان میکردیم...... پس به صوت بلند این آیه ی مبارکه را تلاوت فرمود " ان الله اصطفی آدم و نوحا و آل ابراهیم و آل عمران علی العالمین. ذریة بعضها من بعض والله سمیع علیم.

از آن سوی ، جناب علی اکبر (ع) چون خورشید تابان از افق میدان میدان طالع گردید و عرصه ی نبرد را به شعشعه ی طلعتش که از جمال پیغمبر خبر میداد منور کرد. پس حمله کرد. قوت بازویش که تذکره ی شجاعت حیدر صفدر میکرد در آن لشکر اثر کرد و رجز خواند :

انا علی بن الحسین بن علی

نحن و بیت الله اولی بالنبی

اضربکم بالسیف حتی ینثنی

ضرب غلام هاشمی علوی

و لا یزال الیوم احمی عن ابی

تالله لا یحکم فینا ابن الدعی

همی حمله کرد و آن لئیمان شقاوت انجام را طعمه ی شمشیر آتشبار خود گردانید. به هر جانب که روی میکرد ، گروهی را به خاک هلاک می افکند. آن قدر از ایشان کشت تا آنکه صدای ضجه و شیون از ایشان بلند شد. بعضی روایت کرده اند که صد و بیست تن را به خاک هلاک افکند. این وقت ، حرارت آفتاب ، شدت عطش ، کثرت جراحت و سنگینی اسلحه او را به تعب درآورد. علی اکبر از میدان به سوی پدر شتافت و عرض کرد : ای پدر ! تشنگی مرا کشت و سنگینی اسلحه مرا به تعب عظیم افکند. آیا ممکن است که به شربت آبی مرا سقایت فرمایی تا در مقتله با دشمنان قوتی پیدا کنم ؟......... در روایت دیگر است که فرمود ای سپرک من! بیاور زبانت را. پس زبان علی را در دهان مبارک گذاشت و مکید. آنگاه انگشتر خویش بدو داد و فرمود در دهان خود بگذار و برگرد به جهاد دشمنان......

 

این پرسشی که جناب علی اکبر (ع) در بازگشت از صحنه ی نبرد به نزد پدر مطرح فرموده اند ، از جمله ی عجایب و اسرار کربلاست. چرا جناب علی اکبر (ع) که از تشنگی و عطش کودکان خیام حسینی و فقدان آب در حرم رسول الله (ص) آگاه است ، از پدر چنین درخواستی میکند؟ چرا امام حسین علیه السلام در پاسخ به این پرسش ، زبان خود را در دهان فرزندش میگذارد و سپس نگین انگشتر خود را در دهان علی اکبر (ع) می نهد؟

 

به واقع عقل جهانی در گفتگوی این پدر و پسر حیران است. هر کسی از یک منظر این رویداد را تعبیر میکند. البته اینها همه تعبیر و برداشت است و نمیدانیم حقیقت مراد این گفتگو چیست. اما در میان این تعابیر ، تعبیر شاعر عارف " عمان سامانی " در منظومه ی " گنجینة الاسرار " ، شیرینی خاصی دارد. این ابیات را مینویسم و از خوانندگان آن التماس دعا دارم ؛ به حق حضرت علی اکبر علیه السلام .......

ذکر این نکته هم لازم است که در باره ی زمان شهادت جناب علی اکبر (ع) اختلاف نظر وجود دارد. برخی از ارباب مقاتل ایشان را اولین شهید از بنی هاشم خوانده اند اما گروهی دیگر ، شهادت ایشان را پس از شهادت جمعی از بنی هاشم ( جزو آخرین نفراتی که قبل از سید الشهداء به شهادت رسیدند ) ذکر کرده اند.

 

بازم اندر هر قدم ، در ذکر شاه

از تعلق گردی آید سد راه

پیش مطلب ، سد بابی میشود

چهر مقصد را ، حجابی میشود

ساقی ای منظور جان افروز من

ای تو آن پیر تعلق سوز من

در ده آن صهبای جان پرورد را

خوش بر آبی بر نشان ، این گرد را

تا که ذکر شاه جانبازان کنم

روی دل ، با خانه پردازان کنم

 

آن به رتبت ، موجد لوح وقلم

وآن به جانبازی ، ز جانبازان ، علم

بر هدف ، تیر مراد خود نشاند

گرد هستی را ، بکلی برنشاند

کرد ایثار ، آنچه گرد آورده بود

سوخت ، هرچ آن آرزو پرورده بود

از تعلق ، پرده ای دیگر نماند

سد راهی ، جز علی اکبر نماند

 

اجنهادی داشت از اندازه بیش

کان یکی را نیز ، بردارد ز پیش

تا که اکبر با رخ افروخته

خرمن آزادگان را ، سوخته

ماه رویش کرده از غیرت ، عرق

همچو شبنم ، صبحدم بر گل ورق

بر رخ افشان کرده زلف پر گره

لاله را پوشیده از سنبل ، رزه

نرگسش سرمست در غارتگری

سوده مشک تر ، به گلبرگ تری

آمد و افتاد از ره ، با شتاب

همچو طفل اشک ، بر دامان باب

 

کای پدر جان همرهان بستند بار

ماند بارافتاده ، اندر رهگذار

هر یک از احباب ، سرخوش در قصور

وز طرب پیچان ، سر زلفین حور

گامزن در سایه ی طوبی همه

جامزن با یار کروبی همه

قاسم و عبدالله و عباس و عون

آستین افشان ز رفعت بر دو کون

از سپهرم غایت دلتنگی است

کاسب اکبر را چه وقت لنگی است

دیر شد هنگام رفتن ای پدر

رخصتی گر هست ، باری زودتر

 

در جواب از تنگ شکر ، قند ریخت

شکر از لبهای شکرخند ریخت

گفت : کای فرزند ، مقبل آمدی

آفت جان ، رهزن دل آمدی

کرده ای از حق تجلی ، ای پسر

زین تجلی ، فتنه ها داری به سر

راست بهر فتنه قامت کرده ای

وه کزین قامت ، قیامت کرده ای

نرگست با لاله در طنازی است

سنبلت با ارغوان در بازی است

از رخت ، مست غرورم میکنی

از مراد خویش ، دورم میکنی

گه دلم پیش تو ، گاهی پیش اوست

رو ، که در یک دل ، نمی گنجد دو دوست

بیش از این بابا ، دلم را خون مکن

زاده ی لیلی ! مرا مجنون مکن

پشت پا بر ساغر حالم مزن

نیش بر دل ، سنگ بر بالم مزن

خاک غم بر فرق بخت من مریز

بس نمک بر لخت لخت من مریز

همچو چشم خود ، به قلب دل متاز

همچو زلف خود ، پریشان مساز

حایل ره ، مانع مقصد مشو

بر سر راه محبت  ، سد مشو

 

لن تنالوا البر حتی تنفقوا

بعد از آن ، مما تحبون گوید او

نیست اندر بزم آن والا نگار

از تو بهتر گوهری ، بهر نثار

هر چه غیر از اوست ، سد راه من

آن بت است و غیرت من ، بت شکن

جان رهین و دل اسیر چهر تست

مانع راه محبت ، مهر تست

آن حجاب از چهره چون دور افکنی

من تو هستم در حقیقت ، تو منی

چون ترا او خواهد از من ، رو نما

رونما شو جانب او ، رو ، نما

 

خوش نباشد از تو شمشیر آختن

بلکه خوش باشد سپر انداختن

مهر پیش آور ، رها کن قهر را

طاقت قهر تو نبود ، دهر را

بر فنایش گر بیفشاری قدم

از وجودش اندر آری در عدم

مژه داری ، احتیاج تیر نیست

پیش ابروی کجت ، شمشیر چیست؟

گر چه قصد بستن جزء و کلت

تار مویی بس بود زآن کاکلت

ور سر صید سپیدست و سیاه

آن ترا کافی به یک تیر نگاه

تیر مهری بر دل دشمن بزن

تیر قهری گر بود ، بر من بزن

از فنا مقصود ما عین بقاست

میل آن رخسار و ، شوق آن لقاست

شوق این غم از پی آن شادی است

این خرابی ، بهر آن آبادی است

 

من در این شر و فساد ، ای با فلاح

آمدستم از پی خیر و صلاح

ثابت است اندر وجودم یک قدم

همچنین دیگر قدم اندر عدم

در شهودم دستی و دستی به غیب

در یقینم دستی و دستی به ریب

رویی اندر موت و رویی در حیات

رویی اندر ذات و رویی در صفات

دستی اندر احتیاج و در غنا

دست دیگر در بقا و در فنا

دستی اندر یأس و دستی در امید

دستی اندر ترس و دستی در نوید

دستی اندر قبض و بسط و عزم و فسخ

دستی اندر قهر و لطف و طرح و نسخ

دستی اندر ارض و دستی در سما

دستی اندر نشو و دستی در نما

دستی اندر لیل و دستی در نهار

در خزان دستی و دستی در بهار

مرمرا اندر امور از نفع و ضر

نیست شغلی مانع شغل دگر

نیستم محتاج و ، بالذاتم غنی

هست فرع احتیاج این دشمنی

دشمنی باشد مرا با جهلشان

کز چه رو کرد اینچنین نااهلشان

قتل آن دشمن به تیغ دیگر است

دفع تیغ آن ، به دیگر اسپر است

رو سپر می باش و شمشیری مکن

در نبرد روبهان ، شیری مکن

بازویت را ، رنجه گشتن شرط نیست

با قضا هم پنجه گشتن ، شرط نیست

بوسه زن بر حنجر خنجرکشان

تیر کآید ، گیر و در پهلو نشان

 

پس برفت آن غیرت خورشید و ماه

همچو نور از چشم و ، جان از جسم شاه

باز میکرد از ثریا تا ثری

هر سر پیکان ، بروی او ، دری

مست گشت از ضربت تیغ و سنان

بیخودیها کرد و داد از کف عنان

عشق آمد ، عشق ازو پامال شد

آن نصیحت گو ، لسانش لال شد

وقت آن شد کز حقیقت دم زند

شعله بر جان بنی آدم زند

پرده از روی مراتب واکند

جمله ی عشاق را ، رسوا کند

باز عقل آمد ، زبانش را گرفت

پیر میخواران ، عنانش را گرفت

رو بدریا کرد دیگر ، آب جو

زی پدر شد آب گوی و آب جو

 

اکبر آمد العطش گویان ز راه

از میان رزمگاه تا پیش شاه

کای پدر جان ! از عطش افسرده ام

می ندانم زنده ام یا مرده ام

این عطش رمزست و عارف ، واقف است

سّر حق است این و عشقش کاشف است

 

دید شاه دین که سلطان هدی است

اکبر خود را ، که لبریز از خداست

عشق پاکش را ، بنای سرکشی است

آب و خاکش را ، هوای آتشی است

شورش صهبای عشقش ، در سر است

مستیش از دیگران افزونتر است

اینک از مجلس جدایی می کند

فاش دعوی خدایی میکند

مغز بر خود می شکافد ، پوست را

فاش می ساز حدیث دوست را

پس سلیمان بر دهانش بوسه داد

اندک اندک خاتمش بر لب نهاد

مهر (Mohr ) ، آن لبهای گوهرپاش کرد

تا نیارد سّر حق را فاش کرد

هر که را اسرار حق آموختند

مهر کردند و دهانش دوختند......

 

السلام علیک یا اوّل قتیل ، من نسل خیر سلیل ، من سلالة ابراهیم الخلیل ، صلی الله علیک و علی ابیک اذ قال فیک : قتل الله قوما" قتلوک ، یا بنّی ما اجراهم علی الرحمن و علی انتهاک حرمة الرسول ، علی الدنیا بعدک العفا....




 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - شنبه ۱٤ دی ۱۳۸٧

این عکسی است که در اولین روز سال جهانی نجوم ، دوستان ما در مرکز ادیب با استفاده از تلسکوپ 12 اینچ مرکز از بنده و همکارانم گرفته اند. نفر سمت راستی که دو دستش رو داره تکان میده من هستم. خانم احمد زاده نفر سمت چپی و خانم میر شمشیرگران هم نفر وسطی هستند. یه بار دیگه از سرکار خانم موزون برای هماهنگی انجام اینکار و همینطور از عکاس محترم ( اگر اشتباه نکنم آقای اکبری بودند ) تشکر و سپاسگزاری می کنم.

 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - جمعه ۱۳ دی ۱۳۸٧

مداحیهای ترکی ، دارای سوز و گداز زیادی هستند. ترک زبانان ایران در ایام محرم ، مجالس عزاداری زیادی بر پا میکنند. تفاوت بزرگ مراسم آنان با دیگر مراسم ، سادگی ، خلوص و سوزناک بودن آن است. وقتی به نوحه سرائی مداحان بزرگ آذری زبان گوش میکنم ، با اینکه از نظر درک معانی اشعار ، ارتباط کمی با مجلس برقرار میکنم اما در عوض شور و حال مداح و عزاداران بقدری تاثیر گذار است که جبران عدم درک معنای شعر میکند. فایل صوتی زیر ، با صدای مداح بزرگ آذری جناب آقای علیزاده است. شاید شنیدن این عزاداری شما را هم با من هم عقیده کند که حال و هوای عزاداری ترکها ، چیز دیگری است.....

 

http://www.isfahan.ir/amehrani/weblog/alizade.mp3

 

حجم فایل 3.46 مگا بایت است.




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - پنجشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٧

امروز غروب به همراه دو نفر از اعضای مرکز ادیب ( خانمها میرشمشیرگران و احمدزاده ) رهسپار بلندترین نقطه کوه صفه شدیم تا بطور نمادین ، تابلویی با نشان سال جهانی نجوم را به اهتزاز در آوریم. این دوستان برای اولین بار بود این مسیر را طی میکردند. با دوستان دیگری در مرکز هماهنگ شده بودیم تا با تلسکوپ از ما عکس بگیرند. سرکار خانم موزون از کارکنان محترم و پرتلاش مرکز زحمت اینکار را کشیده بودند.

 

 

 

 

 

برای اینکه دوستان متحمل زحمت زیادی نشوند ، مسیر را به آرامی طی کردیم. همکارانم با قدرت و علاقه ی زیاد ، از سنگها بالا می آمدند. از میانه ی راه وزش باد بسیار شدید آغاز شد. اداره ی هواشناسی اصفهان پیش بینی کرده بود که شرایط جوی دگرگون خواهد شد. در نزدیک قله وزش باد آنقدر شدید شد که در برخی موارد مانع حرکت میشد. دیگر به بالای کوه رسیده بودیم و باید گامهای آخر را نیز برمیداشتیم. از مرکز ادیب مرتب با ما در تماس بودند. بلاخره در حدود ساعت 16:50 به بالای قله رسیدیم. همراهانم بسیار خوشحال بودند که موفق شده اند این راه پر فراز و نشیب را برای اولین بار طی کرده و قدم به بام اصفهان بگذارند و من هم با دیدن شادی و نشاط آنان ، شادمان بودم.

 

 

 

 

وزش باد شدید کار باز کردن تابلو را با مشکل مواجه کرد اما به هر دردسری بود آن را باز کردیم. باز نگه داشتن این تابلو در آن شرایط کار سختی بود. باید در لبه ی کوه هم می ایستادیم تا در مرکز ادیب بتوانند ما را ببینند. آنان توانستند ما را ببینند اما قادر نبودند تابلو را بخوانند. تعدادی عکس گرفتیم و سپس روبروی مرکز ادیب ایستادیم و برای دوستان دست تکان دادیم.

 

وزش باد شدید با بارش مختصر باران هم همراه شد. بسرعت مسیر برگشت را در پیش گرفتیم. باد آنقدر تند شد که فشار آن ، دکمه های بادگیرم را باز میکرد. بخاطر شرایط نامناسب جوی ، تله کابین هم تعطیل بود و ما باید تمام مسیر را پیاده برمیگشتیم. ساعت 15:15 حرکتمان را آغاز کرده بودیم و ساعت 18:30 به پایین رسیدیم.

 

وقتی به مرکز ادیب آمدیم ، متوجه شدیم که همکارانمان در مرکز با استفاده از تلسکوپ 12 اینچ از صحنه دست تکان دادن ما عکس گرفته و بلافاصله آن را چاپ و در تابلو مرکز نصب کرده اند. سرعت عمل آنان ما را دو چندان خوشحال کرده بود. مانند فاتحان اورست در مرکز قدم میزدیم!!

 

امشب ، شب بسیار خوبی بود. یک مجموعه فعالیت شامل کوهنوردی ، تبلیغات ، هماهنگی و برنامه ریزی و عکاسی ، باعث ایجاد صمیمیت و روحیه ی کار گروهی بین ما شد ؛ به همین سادگی. چقدر راحت میتوان پیوندهای دوستی ، همکاری و مشارکت را در بین دوستداران نجوم محکم کرد.....

 

آغاز سال جهانی نجوم بر تمامی علاقمندان به نجوم خجسته باد

 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - پنجشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٧

به نام خدا

 

روزنامه جام جم در شماره پنجشنبه 12 دی 1387 ضمیمه هفتگی " سیب " رو ارائه کرده است. ضمیمه این هفته تماما" به موضوع سال جهانی نجوم اختصاص داره. شما میتونید مطالب اون رو از لینک زیر دریافت کرده و مطالعه نمایید :

 

http://www.jamejamonline.ir/paperctgs.aspx?SID=255

 

دست متولیان بخش علمی روزنامه جام جم ( بخصوص دوست گرامیم جناب آقای پوریا ناظمی ) درد نکنه که چنین کار ارزشمندی رو منتشر کردند.




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - پنجشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٧

از ساعاتی پیش و با آغاز سال 2009 میلادی ، سال جهانی نجوم هم شروع شد. در ایران ، علاقمندان به نجوم در راستای این تصمیم جهانی ، سال 1388 رو به عنوان سال نجوم در ایران نامگذاری کردند. هر چند که این اقدام توسط یه مرجع رسمی کشوری انجام نشده ، اما به نظر نمیرسه اشکالی هم داشته باشه. ما سال نجوممون رو از بامداد امروز آغاز کردیم و تا آخر اسفند سال 88 هم ادامه اش میدیم ! حتی اگه لازم باشه بیشتر از این هم میشه پیش رفت !

 

بنا به سنت این سالهای اخیر ، امشب در مرکز ادیب برنامه رصد عمومی برگزار میشه. تعدادی از اعضای مرکز ( از جمله بنده ) هم در نظر دارند پیاده روی پنج شنبه هاشون رو تبدیل به کوهنوردی کنند و بر فراز بلندترین نقطه کوه صفه ، پرچمی با نشان سال جهانی نجوم رو به اهتزاز دربیارند. هماهنگیهایی هم داره صورت میگیره تا چنانچه مرکز ادیب در بعد از ظهر نخستین روز سال جهانی نجوم تعطیل نباشه ، حاضران در مرکز ، از حاضران بر فراز کوه صفه ، با تلسکوپ عکس بگیرند ( البته محض احتیاط با خودمون دوربین میبریم تا از این حرکت نمادین عکس بگیریم )

 

کوه صفه داره آروم آروم تبدیل به میعادگاه علاقمندان به نجوم غیر حرفه ای میشه. انشاءالله با ساخت رصدخونه در بالای این کوه ( که بحمدالله در روز یکشنبه ی این هفته ، عنوان این پروژه در بودجه سال 1388 شهرداری با 150 میلیون تومان اعتبار به تصویب رسید ) این مکان رویایی و دوست داشتنی ، نقش درخشانتری رو در زمینه نجوم غیر حرفه ای اصفهان و ایران ایفا خواهد کرد ؛ به امید آن روز....

 

 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - سه‌شنبه ۱٠ دی ۱۳۸٧

به نام خدا

 

پس از رصد موفق هلال رمضان 1423 در منطقه همایجان استان فارس ، تصمیم گرفتم رصدهایم را مستند کنم. از رصد هلال شوال 1423 اینکار را شروع کرده و تاکنون هم ادامه داده ام. اوایل فقط عکس میگرفتم تا پرونده هر رصدم کامل باشد. پس از چندی جنبه های هنری را هم به کارم اضافه کردم ، اما در عین حال سعی داشتم  از جنبه ی علمی این عکاسی هم غافل نشوم.

برای ثبت جزئیات بیشتری از شکل کمان هلال ، از دوروش میتوانیم استفاده کنیم. یکی استفاده ی مستقیم از بزرگنمایی اپیتیکی دوربین و لنز و راه دوم ، استفاده از ابزار کمکی ( نظیر تلسکوپ و یا دوربین دوچشمی ) برای بزرگ کردن تصویر است. من معمولا" از روش اول بهره میگیرم، بخصوص که دوربینی که هم اکنون در عکاسی از آن استفاده میکنم دارای بزرگنمایی نوری 15 برابر است. در بین مجموعه عکسهایی که با این روش از هلال ماه گرفته ام ، دو هلال وجود دارد که فعلا" باریکترین هلالهایی هستند که موفق به ثبت تصویر آنها شده ام ؛ آخرین هلال صبحگاهی رجب 1428 و هلال شامگاهی محرم 1430.

مختصات و عکس این دو هلال را در زیر می بینید :

 

 

 

آخرین هلال صبحگاهی رجب 1428

محل رصد : تهران

ضخامت بخش مرکزی هلال : 14.88 ثانیه قوسی

فاز ماه : 0.95 درصد

فاصله زمین تا ماه : 385003.74 کیلومتر

ارتفاع ماه : 4.509 درجه

ارتفاع خورشید : منفی 5.794 درجه

جدائی زاویه ای : 10.250 درجه

 

 

 

هلال شامگاهی محرم 1430

محل رصد : اصفهان

ضخامت بخش مرکز هلال : 16.44 ثانیه قوسی

فاز ماه : 1.05 درصد

فاصله زمین تا ماه : 405517.97 کیلومتر

ارتفاع ماه : 1.545 درجه

ارتفاع خورشید : منفی 7.124 درجه

جدائی زاویه ای : 11.056 درجه

 

برنامه ای برای ثبت تصویر هلالهای باریک دارم که قبلا" در مورد آن توضیح داده ام. در صورت برخورداری از اندکی شانس و اقبال ، اگر هلالهای باریک آتی در فواصل مختلف اوج و حضیض قرار بگیرند ، آنوقت این مجموعه عکس بظاهر هنری ، میتواند در مورد تاثیر اوج و حضیض ماه در رویت پذیری هلال و ثبت تصویر آن ، حرفهایی برای گفتن داشته باشد.

 

در پرداختن به نجوم غیر حرفه ای اگر با برنامه و هدف کار نکنیم ، خیلی زود همه چیز برایمان تکراری و عادی خواهد شد اما اگر رسیدن به هدف و یا اهدافی خاص را دنبال کنیم ، میتوانیم سالیان سال از حرکت در عرصه نجوم غیر حرفه ای بهره و لذت ببریم و احتمالا" ، به دیگران هم بهره برسانیم. من سعی میکنم از دیدگاههای مختلف به موضوع رویت هلال بنگرم . این دیدگاههای مختلف افقهای جدیدی را برایم میگشاید و با ورود به هر عرصه ، درمی یابم که هنوز در قدم اول جاده ی رویت هلال قرار دارم ؛ و وقتی به چنین برداشتی می رسم ، شور و اشتیاق بیشتر و مضاعفی برای حرکت سریعتر در این وادی پیدا میکنم.

 

راههای نارفته ی بسیاری هست. باید فکر کنیم ، اهداف را تعیین کنیم ، برنامه ریزی کنیم و...... راه بیافتیم. بسم الله.....




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - دوشنبه ٩ دی ۱۳۸٧

دوشنبه 9 دی 1387 ، 1 محرم 1430 ، 29 دسامبر 2008

 

اصفهان ، کوه صفه

 

مقارنه ی هلال ماه ، هرمز ( بالا ) و تیر ( پایین )

 

با تشکر از جناب آقای احسان مرادی و سرکار خانم میر شمشیرگران که در گرفتن عکسها یاریم کردند.

 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - یکشنبه ۸ دی ۱۳۸٧

توان نوشتن ندارم. نمیدانم چگونه بنویسم..... دارم حین نوشتن به مداحی گوش میدهم.....

 

بجز از عشق جمالش به دل خویش ندارم....

 

دلم بسته به مویش ، قدح نوش سبویش ، شتابان دل زارم همه شب جانب کویش ، ندارم بخدا جز هوس دیدن رویش .....

 

همه ساله با دلی لرزان و دیدگانی نمناک به رصدگاه رویت هلال محرم میروم. رویت که نه ؛ به میعادگاه عشق بازی با هلال محرم میروم. امسال اما این هلال حال و هوایی عجیب و رویایی برایم داشت. به همراه تعدادی از دوستان به بالای کوه صفه رفتیم. وسایل رصد را آماده کردیم. من در کناری روی صندلی نشسته بودم و ابزارم در اطرافم. آسمان افق غربی را تکه ابری پوشانده بود که بالای آن آسمان آبی و شفاف و در زیر آن لایه های نازکی از ابر و رطوبت قرار داشت. یک دستگاه پخش CD همراه خودم آورده بودم. منتخبی از مداحیهای مورد علاقه ام رو روی یک CD قرار داده بودم. تمام این مداحیها ، مدح عاشقانه است ( مدلی از مداحی و شعر که علاقه ی بی اندازه ای به آن دارم ). گوشیهای هدفون در گوشم بود و با گوش کردن به مدحهایی در رثای ماه یگانه ی بنی هاشم حضرت ابوفاضل ابوالفضل ، تمرکز میگرفتم. قبل از غروب خورشید سعی کردم هلال ماه را در بخش آبی آسمان ببینم  اما یادم رفته بود که این هلال محرم است ؛ هلال محرم را باید زمانی دید که آسمان خون گریه کرده است....

 

از غروب خورشید بیش از 20 دقیقه گذشته بود اما از هلال خبری نبود. مدحهای مربوط به حضرت ابوالفضل را چند بار گوش کرده بودم. دوست داشتم وقتی چشم به ماه میدوزم ، ذکر ماه بنی هاشم را بشنوم. مداح میخواند : ماه کجا؟ روی دل آرای تو ، سرو کجا ؟ قامت رعنای تو

 

لحظاتی بعد متوجه قطع شدن صدای دستگاه شدم. بدنم به کلیدها خورده بود. 23 فایل روی این CD بود. بدون اینکه بدانم ترتیب مداحیها چگونه است ، فایل شماره 18 را انتخاب کردم. کلید پخش را زدم و چشم در دوربین انداختم. مداح آغاز به خواندن کرد :

آب میگوید حسین ، مهتاب میگوید حسین...... تا گفت مهتاب میگوید حسین ، هلال ماه را در میدان دید دوربینم دیدم...... هلال ماه هم میخواست به من بفهماند که او هم در حال حسین حسین گفتن است و با نام حسین از پشت ابر بیرون می آید. اشک صورتم را پوشاند..... هلال محرم را در زمینه نارنجی آسمان که آرام آرام به قرمزی میل پیدا میکرد دنبال کردم......

 

توان نوشتن ندارم. نمیدانم چگونه بنویسم..... عشق را چگونه مینویسند؟............ دلدادگی و حیرانی را چگونه توصیف میکنند؟........ از نالایقی خود و کرامت حسینی چگونه حرف بزنم؟......

 

حسین جان ؛ لیاقت ندارم که دلم جایگاه مهر تو باشد ، اما امشب اجازه دادی با هلال محرمت عشق بازی کنم . قربان کرم و احسان و بنده نوازیت حسین جان....




 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - شنبه ٧ دی ۱۳۸٧

به نام خدا

 

در کنار ضریح نورانی و دلربای امام رضا علیه السلام و در زاویه ی بالای سر آن حضرت یه فضای کوچک در بخش آقایون وجود داره. اینجا در واقع یه راهرو جمع جور بوده که حالا از یه طرف با یه دیواره ی شیشه ای و یه نرده از بخش بانوان جدا شده و بن بست است. مواقعی که توفیق زیارت حضرت ثامن الحجج نصیبم میشه ، سعی میکنم برای نماز خوندن در این فضا بایستم. وقتی اینجا قرار میگیرم هم رو به قبله ایستادم و هم ضریح ضامن آهو در مقابل دیدگانم قرار داره. همیشه موقع قنوت نگاهم به دستان است و بخاطر خالی بودن اونها ، سر بلند نمیکنم اما در حرم امام رضا علیه السلام ، موقع قنوت نگاهم رو به بالا میارم و به ضریح خیره میشم.

 

توی زندگی ما خیلی چیزها هست که به اونها دل میبندیم. دل بستن چیز بدی نیست و به نظر من خیلی هم لازمه. توجه ، علاقه ، محبت و عاشقی ، نشونه ی اینه که دل ما هنوز زنده است ، نمادیه از اینکه توی دلمون فقط خودمون رو نمیبینیم و جایی برای دیگر چیزها هم هست. ولی در زندگی ، خیلی چیزها هست که بهش دل میبیندیم. اینها رو باید چیکار کنیم؟ آیا باید با دست یافتن به یک دل بستگی ارزشمندتر ، دل بستگیهای قبلی رو فراموش کنیم و از دلمون خارج کنیم؟

 

پاسخ گفتن به این پرسش کار ساده ای نیست. شاید هر کسی از یک دیدگاه ، یه پاسخ برای اینکار داشته باشه.

چند سال هست که کار عکاسی غیر حرفه ای رو آغاز کردم. در واقع از نجوم به رویت هلال ، از رویت هلال به مستند کردن فعالیتها ، از مستند کردن فعالیتها به عکاسی از هلال ، از عکاسی هلال به عکاسی از طبیعت و از عکاسی طبیعت به گلکاری و باغبونی علاقمند شدم! در روزها و سالهای اولیه عکاسیم ، از در و دیوار عکس میگرفتم. اون موقع به مساله ی کادر بندی توجه نمیکردم ( یعنی اصلا" این موضوع رو بلد نبودم که بخوام بهش توجه کنم ). فکر میکردم این چیز یا منظره ای که به نظر من زیبا میاد ، حتما" در عکسی که میگیرم برای همه زیبا خواهد بود. رفته رفته و بتدریج متوجه شدم که بین زیبا دیدن و زیبا ثبت کردن یه تفاوتهایی هست. خیلی تلاش کردم تا بتونم هم زیبا بین باشم و هم ثبت کننده خوبی برای زیبایی. این تلاش هنوز هم ادامه داره.

تا بحال هزاران عکس دیجیتالی تهیه و اونها رو ذخیره کردم. یه روز با خودم گفتم حالا که حجم این فایلها زیاد شده ، بیام و اون قدیمیها رو که کیفیت مناسب نداره حذف کنم. فولدرها رو یکی یکی باز کردم اما هر عکسی رو که خواستم پاک کنم ، دیدم این عکس ( با همه ی مشکلات فنی که داره ) اولا" یه دنیا خاطره برام داره و ثانیا" باعث شده که من در مسیر بهتر عکس گرفتن قرار بگیرم. اگر این عکسهای به ظاهر غیر فنی رو نگرفته بودم ، امروز نمی تونستم عکسهایی بگیرم که برای خودم و دوستانم خاطره انگیز و آرمانی باشه. من تمام عکسهام رو نگه داشتم. اونها رو فراموش هم نکردم و نه چند وقت یکبار سراغشون میرم و نگاهشون میکنم......

 

اگر در دل دادگی و عاشقی ، جای درستی ایستاده باشیم ، امام رضا و خدا رو در یک جهت و یه راستا خواهیم دید و برای دیدن یکی ، ناگزیر از ندیدن و فراموش کردن دیگری نیستیم ( نمیدونم این جمله ای که گفتم چه تعبیری ازش میشه اما این همون چیزی بود که الان به ذهنم رسید...... )

 

 




 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - جمعه ٦ دی ۱۳۸٧

پنجشنبه ی گذشته دوباره به کوه رفتم. حالم زیاد خوب نبود ولی لازم بود ورزش رو شروع کنم. بعد از برگشت به منزل و استحمام ، برای شرکت در دو جلسه به ادیب رفتم. در طول این مدت حالم مرتب بدتر و بدتر شد و آخر شب مجددا" تب شدید اومد سراغم. نگران آغاز لرز بودم. راستش ؛ موقع لرز خیلی اذیت میشم. خوشبختانه کارم به اونجا نکشید اما ضعف شدیدی تمام بدنم رو فرا گرفت.

جمعه صبح زود بیدار شدم. رویت هلال صبحگاهی در پیش بود. مونده بودم با این حال و روزم برم برای رویت هلال یا نه؟ بلاخره به تردیدم غلبه کردم. انس و الفتی که با هلال ماه دارم ، اجازه نمیده که به خودم فکر کنم. شال و کلاه کردم و زدم بیرون. کمی زودتر از زمان طلوع ماه به کنار زاینده رود رسیدم. توی ماشین موندم تا سرما آزارم نده. دقایقی پس از زمان طلوع ماه ، در نزدیک سی و سه پل مستقر شدم و دوربینم رو آماده کردم. بخاطر وجود موانع ، هلال رو با تاخیر مشاده کردم. این تاخیر باعث شد که هوا روشن بشه و نتونم عکس مناسبی از ماه و 33 پل بگیرم.

به سرعت به خونه برگشتم و دیگه تمام روز رو استراحت کردم. دو سه رصد دیگه در پیش رو دارم. نمیدونم با این اوضاع که مرتب در محیطهای گرم و سرد حاضر میشم بلاخره این بیماری از بدنم خارج میشه یا باز هم شاهد شدت گرفتن اون خواهم بود؟

 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - پنجشنبه ٥ دی ۱۳۸٧

دیشب بدنبال تصنیف زیبایی میگشتم که متنش رو در مطلب سوم دی آورده بودم. با مقداری جستجو پیداش کردم و چند بار ( سی چهل دفعه ) اون رو گوش دادم. میخوام قسمتی از این تصنیف رو با صدای اصلی به کلیپ مهر و ماه اضافه کنم و برای اینکار نیاز به چند عکس جدید دارم ؛ عکسهایی با فرم و مفهومی خاص. اگر شرایط جوی مناسب باشه این عکسها رو در هفته های آتی خواهم گرفت.

 

سالها پیش ( اوایل دهه شصت ) دوستی داشتم به نام علی. در شب عید غدیر خم با هم پیمان برادری بستیم. دست همدیگه رو گرفتیم و هر کدوم به اون یکی گفتیم همیشه برادرت هستم ، همیشه برادرم بمان. با اینکه بیش از 25 سال از اون موقع گذشته ، اما هنوز هم خاطره ی گرمای دستان علی در ذهنم زنده و حاضر است. در اون دوران ، بهترین زمانهای من ، اوقانی بود که با علی بودم و یا نامه هایی رو که از جبهه برام میفرستاد می خوندم. بازی سرنوشت اما حکایتی دیگر برای ما رقم زد و با مهاجرت من به اصفهان ، بین ما فاصله افتاد بطوریکه چندین سال از هم بی خبر بودیم. در مراسم خاکسپاری مرحوم پدرم ، علی رو دوباره دیدم. ساعاتی رو با هم حرف زدیم ؛ مثل گذشته...... پنج دی ماه ، سالروز تولد علی است. دیشب شماره ی موبایلش رو از طریق دوستان گیر آوردم و یه SMS تبریک براش فرستادم. توی این پیام ، یه بار دیگه " برادرم علی " خطابش کردم. چند دقیقه ی بعد تماس گرفت...... اگه عمری باشه در دهه محرم به تهران خواهم رفت. فرصتی که باعث میشه یه بار دیگه در جمع دوستان دهه ی شصت حاضر بشم.

 

در مسافرت اخیرم به تهران ، مریضیم یه کم تشدید شد. فکر میکنم سرمای صبح چهارشنبه در فرودگاه تهران باعث اینکار شده باشه. توی روزهای آتی هم بخاطر انجام چند رصد و عکاسی ، ناچارم در محیطهای سرد حاضر بشم. برای همین از امروز خوردن آنتی بیوتیک رو شروع کردم تا انشاءالله مشکلی پیش نیاد.

 

جمعه ششم دی ماه با رویت آخرین هلال صبحگاهی ذیحجه ، پرونده ی هلالهای سال 1429 هجری قمری بسته خواهد شد. در اصفهان هلال ماه در ساعت 06:13 صبح با فاز 1.87درصد و ضخامت 0.51 دقیقه قوسی طلوع خواهد کرد. در زمان طلوع ماه ، خورشید حدود 10.5 درجه زیر افق قرار دارد. جدائی زاویه ای این هلال در زمان طلوع 15.064 درجه است و با خورشید 11.587 درجه اختلاف سمت دارد. انشاءالله برای عکاسی از این هلال به کنار زاینده رود خواهم رفت.




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - چهارشنبه ٤ دی ۱۳۸٧

ساعت یک بعد از ظهر سه شنبه سوم دی ماه برای شرکت د رهمایش نکوداشت جناب آقای دکتر عبداللهی عازم فرودگاه شدم. پس از دقایقی انتظار ، جناب دکتر به همراه همسر ارجمندشان هم تشریف آوردند و لحظاتی بعد سوار هواپیما شدیم. جالب بود که هواپیما 3 دقیقه زودتر از زمان ثبت شده در بلیط حرکت خودش رو آغاز کرد! با این حساب ، پیش خودم برنامه ریزی کردم که پس از رسیدن به تهران فرصتی برای رفتن به دفتر دارم تا با آمادگی بیشتر در همایش شرکت کنم.

 

هواپیما که قرار بود ظرف 35 دقیقه مسیر اصفهان به تهران رو طی کنه پس از حدود 45 دقیقه به نزدیک تهران رسید ، ارتفاعش رو کم کرد و با بالهای گسترده و چرخهای باز به سمت باند فرودگاه پیش رفت که ناگهان بدلیل وزش باد شدید گرفتار تکانهای شدید شد. این تکانها به حدی رسید که خلبان ناچار به اوج گیری مجدد شد. اول فکر کردیم خلبان که نتونسته در جهت شرق به غرب فرود بیاد میخواد جهت غرب به شرق رو امتحان کنه ولی با افزایش مجدد ارتفاع متوجه شدیم که قصد اینکار رو نداره. دعا میکردیم که یهو خلبان هوس نکنه که جهت عمود به باند ( نه شرقی نه غربی! ) رو هم یه تستی بزنه!! درسته که در این جهت باندی وجود نداشت اما حسنش این بود که میتونستیم با هواپیما مستقیما" وارد سالن ترانزیت بشیم!! یکی از مسافرین که نزدیک من بود نگران و مضطرب شده بود و میگفت آقا ؛ شما فکر نمیکنید یه اتفاقی افتاده؟ با خونسردی و خنده گفتم نه خانم چیز مهمی نیست و تا چند دقیقه ی دیگه میایم روی زمین ( و توی دلم گفتم : یا خودمون و یا جنازه هامون!!)

 

حدود 20 دقیقه ی دیگر ، افتخار حضور در هواپیما نصیب ما شد تا بلاخره شرایط یه کم بهتر شد و فلاپهای هواپیما بازتر از همیشه. وقتی رسیدیم روی باند ، مگه هواپیما رضایت میداد که بشینه ؟! مثل این عروسا که زیر لفظی میخوان و اطرافیان داماد که هی میگن " گل بسر عروس یالله داماد رو  ماچ یالله" ، انگار هواپیما هم منتظر یه چشم روشنی بود تا چرخهاش به باند بوسه بزنند! خلاصه ؛ تاخیر در بوسه ی چرخها ، باعث شد که فرود یه نموره خشن بشه و برای ترمز گرفتن در باند بارون خورده ی فرودگاه مهرآباد ، لازم بشه از قدرت بیشتری در سیستم تراست هواپیما استفاده کنند. الحمد لله همه چیز بخیر گذشت.

 

با این تاخیر عجیب و هیجان انگیز پیش اومده دیگه فرصتی برای رفتن به دفتر نبود و باید مستقیما" به محل همایش در فرهنگسرای دانشجو میرفتم. بارون نسبتا" شدید آغاز شد و ترافیک هم از اون شدیدتر. با 15-10 تاخیر به محل همایش رسیدم. دوست داشتم همون عقبهای سالن بشینم اما به فرمایش میزبان و جناب دکتر عبداللهی رفتم ردیف اول. دیدار مجدد با اساتید گرانقدرم جناب صیاد و جناب میر سعید ، عرض ارادتی با جناب دکتر جواهریان و جناب قاسملو و گفتگویی کوتاه با دوست ارجمندم جناب مهندس عتیقی برایم موهبتی بزرگ بود. پس از مدتها ، خوش و بشی هم با جناب آقای ابراهیمی داشتم ، رصدگری چیره دست ، دقیق و پر تلاش. دنبال دوست دیگری هم میگشتم که میدانستم برای دیدنم خواهند آمد ولی در نگاه اول ایشان را نیافتم.

 

به رسم برگ سبزی تحفه ی درویشی ، کلیپی از مجموعه عکسهایم از خورشید و ماه ( با عنوان مهر و ماه ) را تقدیم جناب دکتر عبداللهی و حضار کردم. کیفیت پخش این کلیپ بدلیل مشکل فنی موجود در سالن برایم راضی کننده نبود ، اما موسیقی دلچسب آن ، آنقدر هیجان انگیز بود که جناب مهندس دالکی هم ساخت این کلیپ با این موسیقی را از ظرافتهای اصفهانی بودن من! بنامد. سخنرانی جناب دکتر عبداللهی در پایان برنامه انجام شد. وقتی به سخنان جناب دکتر گوش میدادم ، از شدت تواضع ایشان به شگفت آمدم ( و این شگفتی فقط منحصر به من نبود و زمزمه ی تمام کسانی بود که در اطراف من نشسته بودند ). باعث افتخارم بود در جایگاه یک شاگردچی ، با جناب دکتر همراه و همکار هستم..... ایشان در عین حال از سر بزرگواری و عنایت ، در سخنرانی خود لطف بیش از حدی نسبت به بنده ابراز فرمودند.

 

وقتی برای اهداء لوح تقدیر به جناب دکتر ، روی صحنه رفتم ، اون دوستی رو که پیداش نکرده بودم رو در بین حضار دیدم. جلسه که تموم شد گفتگوی کوتاهی با ایشون داشتم. بخاطر اینکه از نحوه ی پخش کلیپ در سالن راضی نبودم یه بار دیگه کلیپ مهر و ماه رو ، توی فضای بیرون سالن همایش و روی کامپیوتر برای ایشون پخش کردم. این کلیپ رو خودم صدها بار دیدم اما همیشه برام تازگی داره. عکسهایی که در اون به نمایش درمیاد و همینطور موسیقی وصف نشدنی اون رو با دقت و وسواس انتخاب کردم. کلیپ با عکسهای مربوط به خورشید آغاز شده و با عکسهای ماه ادامه پیدا میکنه. خورشید مظهر نور و جلوه ی معشوقی ، و ماه ، مظهر دل دادن و جلوه ی عاشقی است. خورشید گرم و درخشان و سوزاننده است. هر چیزی که به سمتش بره ، ناگزیر از فنا است ( غیرتش ، غیر در میان نگذارد ). اما علیرغم این سوزانندگی ، اونقدر جاذبه داره که همه چیز رو دور خودش نگه میداره. فنا شدن در خورشید ، یه آرزو برای اونهایی هست که بگردش میچرخند.... و ماه ؛ مظهر عشق و دل دادگی. درخشش ماه از خودش نیست ، اگه خورشید نبود ، ماه تاریک تاریک بود. هر چی داره از خورشیده و نگاهش همیشه به سمت خورشید. اگر سر بزیره ، مات خورشیده - اگر نگاهش به چپ و راسته ، مبهوت خورشیده - اگه هلاله ، رنج کشیده ی عشق خورشیده - اگه قرص کامل و بدر منیره ، چهره به چهره ی خورشیده – و اگه در آسمون دیده نشه ، در نزدیکترین فاصله به خورشید قرار گرفته و فانی در درخشش بی همتای معشوقش.....

 

موسیقی بدون کلام این کلیپ ، با اینکه کلام نداره اما داره با تمام وجود و با حسرت این تصنیف قدیمی رو زمزمه میکنه :

دوست (douset) دارم می دونی
که این کار دله
گناه من نیست
تقصیر دله
عشق تو دیونه م کرده
بی آشیونه م کرده
ناز تو نازنینم ورد زبونم کرده
عشق تو نازنینم

شبگرد کوچه هام کرد
تو میدونی فدات شم
قلبت باهام چی ها کرد
این بازی زمونه ست
آخه منم جونم
همه میگن دیونه ست
اینو خودم می دونم
همه میدونن که عاشقی کاره دله
گناه من نیست
تقصیر دله
عشق تو دیونه م کرده
بی آشیونه م کرده
نام تو نازنیم ورد زبونم کرده

من هرگز از دیدن این کلیپ سیر نمیشم. این کلیپ حاوی مفاهیمی بلند و در خور تعمق است. مهم نیست کی اون رو ساخته ، مهم اینه که چه مفمومی در این کلیپ نهفته و چه حرفی داره زده میشه

 

دیروز ، یه روز خوب و دوست داشتنی برام بود. شاید برای همین بود که بارش رحمت الهی هم به مددم اومد تا دقایقی دلپذیر رو در هوایی روح انگیز و در کنار دوستانی دوست داشتنی باشم. خدایا ؛ شکر........

 

 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - دوشنبه ٢ دی ۱۳۸٧

به همت انجمن نجوم آماتوری ایران همایش نکوداشت جناب آقای دکتر رضا عبداللهی در غروب روز سه شنبه 3 دی 1387 از ساعت 17 الی 19 در فرهنگسرای دانشجو ( تهران – خیابان سید جمال الدین اسد آبادی ( یوسف آباد ) – خیابان بیست و یکم – بوستان شفق – سالن اجتماعات فرهنگ سرای دانشجو ) برگزار می شود. اطلاعیه این همایش رو میتونید در نشونی زیر ببینید :

 

http://www.iaas.ir/

 

 




آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ