خرّم آن بقعه که آرامگه یار آنجاست
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٧

امروز سری به سایت http://www.heavens-above.com زدم تا وضعیت مشاهده ی ایستگاه فضایی ISS و ماهواره های ایریدیوم رو ببینم. جالبه که بدونید در بخش ماهواره ها و در بین پنج ماهواره ای که بیشتر مورد رصد قرار میگیره ، نام ماهواره ی ایرانی " امید " بلافاصله بعد از نام ISS قرار گرفته. این ماهواره در بامداد روز چهارشنبه 7 اسفند در ارتفاع 70 درجه و سمت جنوب شرق آسمان اصفهان با قدر 5.9 + دیده میشه.

 

ظاهرا" چشمان زیادی به دنبال " امید " میگرده! خدا امید هیچکس رو نا امید نکنه ؛ انشاءالله




 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٧

در آذر ماه امسال ، کاشت گل بنفشه در باغچه های منزل رو انجام دادم و مثل همیشه ، برای زیبایی و طراوت هر چه بیشتر کوچه ای که منزلمون در آن قرار داره ، تعدادی از این گلها رو در باغچه بیرون هم کاشتم. من خیلی به این موضوع اهمیت میدم که علاوه بر محیط داخلی خونه ، محیط بیرون منزل رو هم زیبا و تمیز نگه دارم ، هر چند که متاسفانه در این رابطه دست تنها هستم و اکثر همسایه ها همراهی نمیکنند. ریختن زباله های کاغذی و پلاستیکی در باغچه ، کندن گلها و پارک کردن ماشین در کنار باغچه ( که باعث ندیدن اون میشه ) ، بخشی از بی مهریهای همسایه ها و عابران از کوچه ی ما ، در حق این باغچه هاست. علیرغم این رویکرد غلط ، من کماکان به کار نگهداری از باغچه ادامه میدم ؛ شاید این تداوم کار یه روزی تاثیرگذار بشه....

 

امروز صبح که از خونه بیرون اومدم ، دیدم چند جای این باغچه گود شده. اول فکر کردم گربه ای یا سگی باعث بوجود اومدن این حفره ها شده اما وقتی از نزدیک نگاه کردم ، دیدم یه نفر حدود 10 تا از بهترین و بزرگترین گلهای بنفشه باغچه رو با دقت و وسواس انتخاب کرده و اونها رو با ریشه خارج کرده تا احتمالا" باغچه ی منزلش یا گلدون خونه اش رو تزیین کنه. از اینکه این فرد اینقدر به گل علاقه داره خوشحال بودم اما از جهت دیگه براش غصه میخوردم که بخاطر چند شاخه گل که ارزش مادی اونها به زحمت به 300 تومن میرسه ، خودش رو مدیون کرده و کارش رو مستحق دریافت لقب دزدی؟؟!! من معمولا" هر ساله تعداد زیادی گلدون گل ( که توسط خودم کاشته و تکثیر شده اند ) به صورت هدیه به همسایه ها میدم. نمیدونم فردی که گلها رو برده آشنا بوده یا غربیه اما اگر به خودم میگفت ، گلهایی به مراتب زیباتر از اونچه رو که برده ، بهش هدیه میکردم ( چیزی که توی خونه ی ما زیاده ، گل است ). برای اینکه این فرد دینی به من نداشته باشه ، حلالش میکنم اما کنار اومدن با وجدانش ، وظیفه ی خودشه.

 

در کلاس اول راهنمایی ، معلم جغرافی ما رو نصحیت میکرد و میگفت بچه ها ؛ هیچ وقت دزدی نکیند چون کار بسیار زشت و بدی است اما اگر به هر دلیلی تصمیم به دزدی گرفتین ، برای ارقام کمتر از یک میلیون تومن ، آبروی خودتون رو نبرید. ( این موضوع مربوط به قبل از انقلاب بود و توی محله ی ما ، با یک میلیون تومن میشد 3 تا منزل شیک که جمعا 1200 متر زیمن داشت خریداری کرد. اگر هم میخواستیم پیکان بخریم ، میتونستیم 30 تا 40 اتومبیل پیکان تهیه کنیم ).

 

کجایی معلم عزیز که ببینی در این دوره که اسکناسهای 1000 و 2000 تومنی پول خرد حساب میشه ، کسانی ( از بزرگترها و نه بچه ها ) هستند که برای مبلغی کمتر از 300 تومن...... بگذریم




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٧

حسین..... آرام جانم

حسین..... روح و روانم

 

امروز و امشب ناآرام بودم و هستم. علاقه ای برای کاری و حرفی نداشتم و ندارم. هر کاری میکنم ، آرامش پیدا نمی کنم ، ولی با شنیدن ترنم " حسین ؛ آرام جانم " ، گویی آبی بر آتشم ریخته میشود و آرام میگیرم. باز نا آرامی ، باز آرامی ، گاهی صعود و گاهی نزول

 

شرارم بر فلک ، اشکم روانه

گرفتم در یم خون ، آشیانه

 

شهیدم وا شهیدا ، ناله ی دل

حسینم وا حسینایم ترانه

 

حسین..... آرام جانم

حسین..... روح و روانم

 

باز نا آرامی ، باز آرامی ، گاهی صعود و گاهی نزول...... حکایت غریبی است...... در این چهار حرفی که کلمه ی " حسین " را می سازد ، چه نهفته است که گاهی آب میشود و گاه آتش ؟




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - دوشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٧

امشب در برنامه ی نجوای عاشورایی ، روضه ای از جناب آقای محمد علی کریمخانی پخش شد که بسیار زیبا و دلنشین بود. فایل صوتی این روضه رو براتون در لینک زیر گذاشتم :

 

فایل تصویری اون رو هم میتونید از لینک زیر دانلود کنید ( با حجم 1.82 مگل بایت ) :

 

http://www.isfahan.ir/amehrani/weblog/karimkhani-m87-1.wma

 

فایل تصویری اون رو هم میتونید از لینک زیر دانلود کنید :

 

http://mazhaby1.mihanblog.com/

 

التماس دعا




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - دوشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٧

از دیشب حال و هوای اربعین داشتم و با نگاه به تصاویر کربلای معلی ، هوای حرم حضرت رقیه سلام الله علیه به دلم افتاده بود. صبح زود عازم کوه شدم. نماز را در کنار مرقد شهداء خواندم و از سنگها بالا رفتم. در اواخر راه ، شنیدن صدای روضه ای که از دور دست بگوش میرسید حالم رو دگرگون کرد. گوشه ای نشستم..... دوست داشتم برای خودم روضه بخونم......

 

نگاهم به ماه افتاد. تا چند روز دیگه ، ماه مرتب باریکتر و هلالی تر میشه تا به دیدار خورشید برسه. امروز سالروز اربعین سید الشهداء علیه السلام است و بنا به روایتی ، در اولین اربعین بعد از شهادت امام علیه السلام ، اهل بیت از شام به کربلا رسیدند. نگاهم هنوز به ماه بود..... روضه ی خودم رو فقط با نگاه به ماه و یادآوری حالات ماه خوندم....

 

حضرت زینب سلام الله علیه همچون ماه بود که توجه خاص و ویژه به خورشید حسینی داشت ؛ مات و فانی در حسین. این فانی شدن در حسین ، مقارنه ی ماه زینبی ، و خورشید حسینی است و تا لحظه ی شهادت امام حسین علیه السلام ادامه داشت. پس از غروب ظاهری خورشید ولایت ، ماه زینبی که هنوز دل در گروه حسین داشت ، آرام آرام حضور خود را نمایان ساخت ؛ اما چگونه؟ با قامتی خمیده و هلالی ؛ از شدت مصیبت فراغ محبوبش.....

 

اسارت آغاز شد و دشمن قصد بی احترامی به خاندان ولایت و امامت داشت اما ماه زیببی ، هر روز درخشانتر از روز قبل ، کانون کوردلان و خفاشان خون آشام رو هدف گرفت..... شیر زنی که دختر شیر خدا است ، در کوفه حماسه ای بی نظیر بپا کرد که ثمره ی آن رسوا شدن ابن زیاد بود. اما بدر منیر زینبی ، در شام هویدا شد. در تاریکی و ظلمات شام و در مجلس یزید ، ماه تابان زینبی آنچنان نور افشانی کرد که آتش بر بساط ظلم و جور یزید زد و آسمان تاریک شام را با نور ولایت حیدری روشن نمود.....

 

زمان بازگشت فرا رسیده. قافله سالار ، امام سجاد علیه السلام است. چه قافله ای؟ 84 زن و بچه به اسیری برده شده اند و حال تنها 18 نفر از آنان باقی مانده اند..... جای جای مسیر کربلا تا شام ، مدفن بدنهای رنج کشیده ی این قافله شده است..... مسئولیت و رسالت زینب سلام الله علیه به اتمام رسیده است و حال بار دیگر در راه رسیدن به کربلا است ، اما دوباره ، با قامتی هلالی و خسته از عظمت حادثه ای که روی داده است.....

 

حسین جان ؛ مسافرتو برگشته.....برخیز ، خواهر آمده.....

 

نمیتوان چیزی گفت و نوشت.....

 

برای کامل کردن روضه ام  خطاب به ماه گفتم : میدانی چرا علیرغم اوج وابستگی زینب سلام الله علیه به سید الشهداء ، مدفن آن بزرگوار در شام است؟ ......

 

و ماه گفت : یک امانت برادر ، در شام تنها مانده بود......

 

دلم هوای حرم رقیه داره........




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - یکشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٧

این کوه صفه ، فقط یه کوه نیست بلکه جائیه که میشه خیلی درسهای زندگی رو در مسیرهای مختلف و پیچ در پیچش فرا گرفت و چیزهایی رو که تا بحال فقط شنیده بودی ، در مقام عمل ، به وضوح ببینی.

 

دیروز سختترین و خطرناکترین سنگ نوردی این سالهای اخیرم رو در صفه انجام دادم. بالافاصله پس از صرف نهار به کوه رفتم و با اینکه غذای ساده ای خورده بودم اما در نیم ساعت اول کار ، یه مقدار سنگین حرکت میکردم ؛ که البته به مرور وضعیت بهتر شد. یه جفت کفش کوه و یه تی شرت و یه شلوار لی خوش رنگ به همراه یه کوله پشتی ، این احساس رو در من بوجود آورده بود که کوهنورد و سنگ نوردی هستم کار درست! عینک برای همین بجز 15 دقیقه پیاده روی اولیه ، بقیه مسیر رو با سنگ نوردی طی کردم.

 

یکی دو هفته ی پیش از یه مسیر سخت خودم رو به آبشار رسونده بودم. دیروز دوباره از همون مسیر بالا رفتم. در کنار آبشار کمی استراحت کردم. پنج شنبه ی گذشته به دوستان گفته بودم احتمالا" از بالای آبشار باید راهی در کنار دیواره بلند و کاملا" عمودی کوه وجود داشته باشه که میشه از اون به سمت قله حرکت کرد. یکی دو بار افرادی رو در این قسمت دیده بودم. به دوستان گفتم من باید یه بار تنهایی از این مسیر برم تا اگه شرایط خوب بود ، دفعه ی بعد دست جمعی بریم. دیروز این مسیر رو آزمایش کردم.

 

از آبشار مستقیما" بالا رفتم. بعد از چند ده متر ، به یه مسیر خاکی رسیدم. قدری در این مسیر حرکت کردم تا به تابلویی رسیدم که روش یه فلش راهنما - که جهت بالا رو نشون میداد - وجود داشت و زیرش نوشته بود " خطر مرگ ". استرس دیدن این تابلو کلی وسوسه ام کرد که برم ببینم اون بالا چه خبره!! اختلاف ارتفاع بین مسیر خاکی تا مسیر خطرناک چند متری بیشتر نبود اما نبودن جای پا و دستگیر مناسب ، بالا رفتن از همین چند متر رو کمی سخت میکرد. بالا که رفتم ، دیدم به دیواره کوه یه کابل فولادی نصب کردند و مسیری به عرض 40 سانتی متر هم اونجا هست. کابل رو گرفتم و جلو رفتم و با خودم گفتم آخه این کجاش خطر مرگ داره؟! متفکر

 

مقداری که جلو رفتم رسیدم به جایی که عرض مسیر بدلیل شکسته شدن سنگها ، به حدود 20 سانی متر رسید. طول این قسمت 1.5 تا 2 متر بود اما وضعیت کابل فولادی این بخش بصورتی بود که حتی با گرفتن کابل ، نمیشد خودم رو در کنار دیواره کوه نگه دارم. باید به یک دست کابل رو میگرفتم و با دست دیگه ، دستگیری پیدا میکردم تا با کمک اون ، مرکز ثقل بدنم رو روی پنجه ی پا نگه دارم ، والا از کابل کاری بر نمی اومد و یه سقوط 10 تا 20 متری در انتظارم بود. قدری تمرکز کردم و پنجه در سنگ انداختم. باید فشار زیادی با دستم وارد میکردم و خودم رو تا حد امکان به دیواره می چسبوندم. آهسته و با احتیاط این قسمت رو رد کردم. مسیر دوباره قدری عریض و کابل هم به انتها رسید.

 

ادامه ی راه ، حرکت کنار دیواره و در مسیری پر شیب و کم عرض بود. وقتی بخشی از راه رو طی کردم ، به بن بست رسیدم. نمیشد بیشتر از این در این راه حرکت کرد. دستانم در دو برآمدگی کوچک سنگها چفت شده بود و تکیه گاه پنجه ی پاهام روی دو سنگ کوچک قرار داشت. کمی مسیر رو بررسی کردم اما راهی وجود نداشت و ریسک ادامه ی مسیر ، بسیار بسیار زیاد بود. به ناچار چند متر به عقب برگشتم که این برگشت به عقب هم خودش داستانی داشت. راه دیگری پیدا کردم که به یک مسیر خاکی منتهی شد. وقتی در حرکت از این مسیر خاکی ، محل گیر کردنم در روی سنگها رو دیدم ، متوجه شدم کار عاقلانه ای کردم که برگشتم به عقب ؛ واقعا" بیشتر از اون نمیشد جلو رفت.

 

خلاصه ؛ کمی جلوتر دوباره از سنگها بالا رفتم و دوباره گیر کردم. 10 تا 20 متری از سنگها بالا رفته بودم و در حالی که فقط 2 متر تا پایان این مسیر فاصله داشتم ، رسیدم به سنگی زیرش خالی بود و برای بالا رفت از اون ، باید خودم رو به سنگ آویزون میکردم. توی فیلمهای مستند سنگ نوردی این حرکت رو بارها دیده بودم اما خودم تجربه ی اینکار نداشتم و نمیدونستم دستانم چقدر میتونند فشار وزن بدنم رو تحمل کنند. در اونجا خودم حس میکردم حالت قرار گرفتنم روی سنگها باید جالب باشه و دوست داشتم یکی در اون حالت از من عکس بگیره!! دستانم ، باز بود و به دو سنگ چسبیده. پاهام هم همین حالت رو داشت ؛ چه فیگوری بود!!! مژه

 

دوباره برگشتم پایین و از یه شکاف خیلی تنگ و باریک که چند متر با این سنگ اولی فاصله داشت بالا رفتم. عرض شکاف فقط کمی از عرض بدنم بیشتر بود برای همین هم در مدت بالا رفتن از اون – که مشکل هم بود – دست و پام به سنگها خراشیده شد و زخمهای کوچکی برداشت. به هر دردسری بود از اینجا بالا رفتم و رسیدم به مسیر اصلی قله.....

 

دیروز احساسات متفاوتی نسبت به خودم داشتم. از یه طرف از خودم بدم می اومد که اینقدر بی پروا ریسک میکنم و خودم رو به دردسرهای بیخودی میندازم. اما از طرف دیگه راضی بودم که هنوز قدرت ریسک پذیری و خطر کردن رو دارم. راضی بودم که در واجهه با دشواریها میتونم تا حد زیادی خونسردی خودم رو حفظ کنم و با رفتاری معقول به حل مشکل بپردازم.

از یه طرف ناراحت بودم که چرا بدون آگاهی ، تمرین و شناخت وارد مسیرهای ناشناخته میشم. به خودم میگفتم مگه نشنیدی که :

 

بی پیر مرو تو در خرابات

هر چند سکندر زمانی

 

اما از طرف دیگه راضی بودم که اگر در انتخاب مسیر دچار خطا و اشتباه شدم ، قدرت پذیرش اشتباه و برگشتن به راه صحیح رو دارم و بر خطا و اشتباهم اصرار نمیکنم. راضی بودم که برای رسیدن به مقصد ، تنها به یک راه بسنده نکردم و اونقدر راههای مختلف رو آزمایش کردم تا به نتیجه رسیدم. راضی بودم که با قدم گذاشتن در راههای جدید ، شناختم رو بیشتر و دیدگاهم رو وسیعتر میکردم و چشم اندازها و افقهای جدیدی رو می دیدم که قبلا" هیچ تصور و ذهنیتی از اونها نداشتم ؛ چشم اندازها و افقهایی که دیدنشون ممکنه زندگی آدم رو متحول کنه......

 

سنگ نوردی دیروز ، هم ورزش جسمی بود و هم فرصت و فضایی برای تفکر باطنی .... خدا رو شکر....




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٧

وقتی یکی از دوستان پشنهاد کرد عکسهایی از خودم رو به کلیپ مهر و ماه اضافه کنم ، هر چی گشتم دیدم عکس جالبی ندارم! ( از اولش که تیپ و قیافه ای نداشتیم ، وقتی دوربین رو میدادم به دیگران که ازم عکس بگیرند ، نتیجه اش دیگه فاجعه ی کامل بود!! )

 

برای خودم هم جالب بود که اونقدر به هلال توجه دارم که از خودم یادم میره و البته ، ترجیح هم میدم که همینگونه باشه.

 

القصه ؛ امشب از سر بیکاری نشستم پای کامپیوتر و با استفاده از فتوشاپ تغییراتی در دو عکس دادم که نتیجه اش شد این :

 

 

 

فکر کنم بد نشده باشه. البته نمیخوام این تصویر رو به کلیپ اضافه کنم. دوست دارم در اونجا آدمهایی که در عکسها هستند ، صورتشون دیده نشه....




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٧

در دوره ی نوجوانی ، وقتی که تابستون به گرگان رفته بودم ، توی یه شیرینی پزی کار میکردم. یاد گرفتن و دیدن نحوه دست کردن و پخت شیرینی اونقدر تاثیر مثبت در من داشت که دیگه برای همیشه تصمیم گرفتم لب به شیرینی نزنم !! تازه ، اون شیرینی پزی که من توش کار میکردم معروفترین و بهترین شیرینهای گرگان رو تولید میکرد و بیشتر شیرینیهایی که از صبح تا غروب میپختیم ، در ساعات اولیه شب به فروش میرفت. صاحب مغازه خودش شیرینی پز قهار و بسیار با تجربه ای بود. یه استادکار دیگه هم بود که اون هم خیلی وارد بود. من و یکی دو نفر دیگه هم شاگرد بودیم.

 

چیزی که باعث شد که من بعد از کار توی اون مغازه ، دیگه میلی به شیرینی نداشته باشم ، دیدن طرز تهیه ی مربای مخصوصی بود که برای درست کردن شیرینی دانمارکی و بعضی شیرینیهای دیگه ( که دو تکه هستند و با این مربا رو اون دو تکه رو به هم میچسبونند ) استفاده میشد. یه جعبه سیب درختی بسیار ارزون قیمت ( دیگه خودتون حدس بزنید این سیبها باید چه مدلی بوده باشند ) میاوردند. سیبها رو میشستیم و تمیز میکردیم و بعد از گرفتن بخشهای اضافی و درب و داغون ، اونها رو چرخ میکردیم. شیرینها و کیکهایی که به هر دلیل فروش نرفته بود و توی یخچال مونده بود رو هم چرخ میکردیم و اونها رو با سیب چرخ شده و آب و شکر مخلوط میکردیم ومیذاشتیم روی حرارت. وقتی کمی اسانس هم بهش میزدیم ، دیگه بوی عطرش همه ی فضا رو پر میکرد اما فقط ما میدونستیم که این چه معجونیه!!

 

غروبها میومدیم توی مغازه و در کار بسته بندی و فروش شیرینی کمک میکردیم. در تابستون گرم گرگان ، فضای مغاز خیلی خنک بود اما در کارگاه ( که در طبقه زیر زمین بود ) علاوه بر گرما ، باید بوی تند روغن سوخته و دود کوره رو تحمل میکردیم.

 

یکی از شیرینیهایی که هر از گاهی درست میکردیم ، شیرینی پنجره ای بود که خیلی ساده درست میشد. یه طشت بزرگ ( از اونهایی که توش لباس می شورند!! ) پر روغن میکردیم . قالبهای مخصوص رو توی روغن داغ میذاشتیم و بعد اونها رو میزدیم توی مایه و ادامه ی ماجرا......

 

یکی از فرزندانم برای کار عملی درس حرفه و فن باید شیرینی پنجره ای درست میکرد. امشب تمام اهل منزل بسیج شدیم تا اینکار رو انجام بدیم. نتیجه ی کار هم خیلی عالی شد و هم منو یاد اون شیرینی پزی انداخت. تقریبا" توی سن همین فرزندم بودم که شاگرد شیرینی پزی شدم...... خدای من ؛ چقدر زمان زود گذشته...... از دوران نوجوانیم و بخصوص از دوره ای که تابستونا به گرگان میرفتم ، خاطرات زیادی در ذهنم باقی مونده که یادآوری هر کدوم از اونها ، گل لبخند رو روی لبام شکوفا میکنه.....




 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - سه‌شنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٧

دوشنبه 21 بهمن

 

بنا به سنت هر ساله ، بنا بود امشب به مناسبت سالگرد پیروزی انقلاب ، مراسم نورافشانی در چهار نقطه از اصفهان برگزار بشه. یکی از این نقاط کوه صفه بود. با همکارانم در شهرداری تماس گرفتم و زمان و محل تقریبی مراسم رو پرسیدم. بعد از ظهر به همراه اعضای خانواده و دو نفر از دوستان مرکز ادیب رفتیم صفه تا هم پیاده روی کرده باشیم و هم نورافشانی رو ببینیم. سرعتمون رو طوری تنظیم کردیم تا بعد از اذان مغرب به بالای آبشار برسیم. وقتی از مسیر عبور میکردیم دیدم در محلی که باید مقدمات این نورافشانی فراهم شده باشه ، هیچ خبری نیست. بالا که رسیدیم با همون همکارم تماس گرفتم ببینم تا کی باید منتظر باشیم که ایشون گفت : ظهر امروز تماس گرفتند و نورافشانی کوه صفه رو لغو کردند! برنامه ریزی کردن در سیستمهای اداری ما کار سختیه. تا آخرین لحظه نمیدونی که آیا هماهنگیهایی که انجام دادی به نتیجه میرسه یا نه. علیرغم محروم شدن از دیدن نورافشانی ، خوشحال بودم که بعد از چند وقت ، یه پیاده روی دسته جمعی اومدیم که همه ی اعضای خانواده هستند.

 

غروب دیروز ، ماه در حالی طلوع کرد که در گرفت نیم سایه ای قرار داشت. غبار و رطوبت موجود در هوا هم باعث شده بود که رنگ ماه زرد و تیره بشه. موقع برگشتن ، دیدن نور خیره کننده ی ما اونقدر انرژی در من ایجاد کرد که تصمیم گرفتم بعد از رسوندن خانواده به منزل ، دوباره به کوه بیام و برم قله. اما اینکار میسر نشد. خودم رو آماده کردم تا صبح زود به کوه برم . میخواستم غروب ماه و طلوع خورشید رو بطور همزمان ببینم.

 

سه شنبه 22 بهمن

 

صبح ساعت 4:30 بیدار شدم. از پشت پنجره نگاهی به آسمون کردم ؛ ابری بود.  اما وقتی روی تراس رفتم ، نورافشانی ماه رو از بین ابرها دیدم. تردید رو کنار گذاشتم و راه افتادم. ساعت 5:05 پیاده روی و کوهنوردی رو شروع کردم. فکر میکردم خیلی سحر خیزم ، اما وقتی در کنار مزار شهدا دیدم عده ای دارند از آبشار برمیگردند ، متوجه شدم که از من سحرخیزتر ، بسیارند.... کفشها و کوله ی جدید به همراه وسایل عکاسی ، حدود 8 کیلو بار اضافه برام ایجاد کرده بودند و انرژی بیشتری از من گرفتند اما از نفس کم نیاوردم و راحت حرکت میکردم. در ایستگاه امدادی واقع در مسیر ، برای خوندن نماز توقف کردم. در اون حال و هوای سحرگاهی ، روزنامه ای پهن کردم و ایستادم.... خیلی چسبید.

 

ساعت 6:30 به قله رسیدم اما ابرهای ضخیم ، روی ماه رو پوشونده بودند و نور کم فروغی از اون باقی مونده بود. کسی غیر از من و ماه اون بالا نبود. گویا ماه منتظر بود تا من به بالا برسم و از هم خداحافظی کنیم ؛ چون لحظاتی بعد از رسیدم به قله ، دیگه ابرها مجالی برای گفتگوی بیشتر ندادند و  بر روی درخشان ماه ، پرده کشیدند....

 

منتظر طلوع خورشید بودم. در این دقایق ، پرنده های کوچیک صفه ، بدون اینکه ترسی داشته باشند به نزدیکم میومدند و دنبال غذا میگشتند. دفعه بعد که بخوام توی این ساعت بیام کوه ، حتما" مقداری دونه و غذا برای این موجودات دوست داشتنی و زیبا میارم. نوای دلنشین و قدرتمندشون در اون خلوت صبح ، روح آدم رو زنده میکرد. اصلا" احساس نمیکردم داخل شهرم ، خودم رو توی یه محیط بکر و طبیعی میدیدم. اینجا هم فقط من بودم و این پرنده ها ...... صدای کبکها از فاصله ی نزدیک شنیده میشد. روی تخته سنگی دراز کشیدم......

 

 

 

 

این عکس من رو یاد طلوع خورشید در کنار دریا میندازه

 

 

ایده ی این عکس متعلق به یکی از دوستان خوبم است. قبلا" این فرمی از خودش و آسمون بالای سر عکس گرفته. من هم از شهر زیر پام عکس گرفتم ( هر چند که کار اون دوست خوب بسیار زیباتر و فنی تر بود )

 

کوه صفه ، مسکن چندین جفت زاغ نوک قرمز هم هست. شناور شدن این پرندگان یک دست سیاه و صداشون ( که شبیه پرندگان بزرگ شکاری است ) خیلی به اونها هیبت میده. خیلی دوست داشتم عکسی از این پرنده بگیرم. بلاخره امروز صبح تونستم اینکار رو انجام بدم. ( من اسم این پرنده رو نمیدونستم. توی اینترنت جستجو کردم و نوشتم " پرنده ی سیاه نوک قرمز ". در لیستی که اومد ، عکس پرنده رو شناسائی کردم و فهمیدم بهش میگن زاغ نوک قرمز! عجب دنیایی است اینترنت... )

 

 

 

 

 

برنامه بعدی من رفتن به سایت اصلی شاه دژ بود. این دژ ، یکی از قلعه های نظامی باستانی است که بر روی کوه صفه بنا شده بود. انشاءالله در روزهای آتی در مورد این دژ مطالبی خواهم نوشت. ساعت 8:35 به پایین کوه رسیده بودم. با اینکه حدود 3 ساعت و نیم فعالیت سنگین داشتم اما خسته نبودم. شاید این طراوت ، ناشی از دیدن مناظر جدید در این کوه زیبا بوده....

 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - دوشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٧

یکی دو روز بود که مسنجرم دچار مشکل شده بود و در عین بودن ، نبودم! به ظاهر آنلاین میشدم اما نه پیامی دریافت میکردم و نه پیامهایم ارسال میشد. مسنجر رو دوباره نصب کردم ولی فایده ای نداشت. به ناچار کل سیستم کامپی.تر رو دوباره نصب کردم ؛ اما به مدد Win 98 که برخی ممکنه اون رو به تاریخ پیوسته فرض کنند ، نصب مجدد سیستم کار بسیار راحتی است که در چند دقیقه میتوان آن را انجام داد.

 

قبلا" با استفاده از نرم افزار Ghost که تحت Dos کار میکند یک تصویر و نسخنه پشتیبان از سیستم گرفته بودم. حالا هر وقت که سرعت کامپیوترم کم میشود و یا ویروسها به اون حمله میکنند ، اون نرم افزار رو فعال کرده و نسخه ی پشتیبان رو جایگزین وضعیت فعلی سیستم میکنم و همه ی مشکلات در عرض چند دقیقه برطرف میشه.

 

این بار اما ظاهرا" مشکل مسنجر ، به تنظیمات سروری که خدمات اینترنت رو از اون دریافت میکنم مربوط میشه ( یاد فیلم لورل و هاردی می افتم که وقتی ماشینشون دچار مشکل شد و کل موتور ماشین رو پیاده کرده و دل و روده ی اون رو درآوردند ، فهمیدند که بنزین تموم کردند!! ). این هم از مشکلات عصر جدیده دیگه.

 

دیروز تصمیم داشتم موقع شب و زیر نور مهتاب برم کوه. یه جلسه ی اداری برام پیش اومد که ساعت 18:30 شروع میشد. پیش بینی میکردم تا حدود ساعت 20 جلسه تموم میشه و میتونم از همونجا برم کوه ، اما با طولانی شدن مذاکرات ، ساعت 23:30 برگشتم خونه و فقط تونستم برای چند لحظه در حیاط منزل به ماه نگاه کنم. اگر عمری باقی باشه ، انشاءالله امروز تلافی دیروز رو درمیارم.




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - شنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٧

و باز هم شعری که میتوان آن را زبان حال زلیخا نامید :

 

زیر خاکستر ذهنم باقی ست
آتشی سرکش و سوزنده هنوز

یادگاری است ز عشقی سوزان
 که بود  گرم و فروزنده هنوز


عشقی آنگونه که بنیان مرا
سوخت از ریشه و ، خاکستر کرد
غرق درحیرتم از اینکه چرا
 مانده ام زنده هنوز


گاهگاهی که دلم می گیرد
پیش خودم می گویم
 آن که جانم را سوخت
یاد می آرد از این بنده هنوز؟


سخت جانی را بین
 که نمردم از هجر
مرگ صد بار به از
بی تو بودن باشد
گفتم از عشق تو من خواهم مرد
چون نمردم ، هستم
 پیش چشمان تو شرمنده هنوز


 گرچه از فرط غرور
اشکم از دیده نریخت
بعد تو لیک پس از آنهمه سال
 کس ندیده به لبم خنده هنوز


 گفته بودند که " از دل برود یار چو از دیده برفت "
سالها هست که از دیده ی من رفتی ، لیک
 دلم از مهر تو آکنده هنوز


دفتر عمر مرا
 دست ایام ورقها زده است
 زیر بار غم عشق
قامتم خم شد و پشتم بشکست
در خیالم اما
 همچنان روز نخست
تویی آن قامت بالنده هنوز


در قمار غم عشق
 دل من بردی و با دست تهی
 منم آن عاشق بازنده هنوز


 آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش
 گر که گورم بشکافند ، عیان می بینند
 زیر خاکستر جسمم باقی است
آتش سرکش و سوزنده هنوز

( شعر از : حمید مصدق )




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - شنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٧

دیشب هم مثل جمعه شبهای این سی و سه هفته ی اخیر ، پای سریال یوسف پیامبر نشستیم. انتظار داشتم در این قسمت فقط به آغاز چالش قحطی پرداخته شود و سریال برایم همان جذابیت هفته های گذشته را داشته باشد ، اما بیان یک جمله ی کوتاه توسط زلیخا و همینطور سکانس مربوط به آزاد کردن بردگان توسط زلیخا و تنها شدن وی ، جذابیت این قسمت را برایم صد چندان کرد.

 

زلیخا به دو نفری که به او خبر میدهند که یوسف را در کجا میتواند ببیند ، مژدگانی میدهد و برای دیدن یوسف به راه می افتد. چشمان کم فروغش ، طی کردن این راه را بر او دشوار میدارد ( تا اینجا کارگردان و بازیگر نتوانسته بودند شوق دیدار را به معنای واقعی در این سکانسها به نمایش بگذارند ). در محل سیلوهای گندم ، زلیخا یوسف را در حال عبور میبیند ؛ که البته به خاطر ضعف چشمانش تصویر دقیقی از او مشاهده نکرده است. با توقف یوسف ، زلیخا روی برمیگرداند تا یوسف او را نبیند و بعد در پاسخ به خدمتکارانش که میپرسند چرا اینکار را کردی ، جمله ای پر معنا میگوید که :

 

من آمده ام یوسف را ببینیم ، نیامده ام که یوسف مرا ببیند

 

شنیدن این دیالوگ کوتاه ، مرا در فکر فرو برد. در پس این جمله ی به ظاهر کوتاه ، چقدر حرف و معرفت و معنا پنهان شده است....

 

فیلم ادامه پیدا میکند تا اینکه زلیخا برای بهره مند شدن بردگانش از جیره بندی گندم ، آنان را آزاد میکند و از قصر میراند. با رفتن خدمتکاران ، زلیخا تنها میشود و لحظاتی بعد ، در حالیکه در راهروهای قصر راه میرود ، زیباترین سکانس این سریال ( در هفته های اخیر ) را رقم میزند. زلیخا با فریاد و گریه یوسف را میخواند و شکوه میکند.... صحنه ی به زمین نشستن زلیخا ( در حالیکه گریه میکند و دستانش را بر عصا می فشارد ) باعث شد که بغض گلویم را بگیرد...... بازیگر نقش زلیخا این صحنه را فوق العاده ( بسیار بسیار بسیار ) زیبا بازی کرد.

 

دیشب با دیدن حال و روز زلیخا ، این شعر مشهور وحشی بافقی رو بیاد آوردم

 

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید

داستانِ ِغم ِ پنهانی ِ من گوش کنید

قصه بی سر و سامانی من گوش  کنید

گفتگوی من وحیرانی من گوش کنید

شرح این آتش جانسوز نگفتن تا کی

سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی

 

روزگاری من ودل ساکن کویی بودیم

ساکن کوی بت عربده جویی بودیم

عقل ودین باخته دیوانه رویی بودیم

بسته سلسله سلسله مویی بودیم

کس درآن سلسله غیرازمن ودل بند نبود

یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

 

نرگس غمزه زنش این همه بیمارنداشت

سنبل پرشکنش هیچ گرفتارنداشت

این همه مشتری و گرمی بازارنداشت

یوسفی بود ولی هیچ خریدارنداشت

اول آن کس که خریدارشدش من بودم

باعث گرمی بازار شدش من بودم

 

عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او

داد رسوایی من شهرت زیبایی او

بس که دادم همه جا شرح دل آرایی او

شهر پرگشت زغوغای تماشایی او

این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد

کی سر برگ من بی سر و سامان دارد

......




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - پنجشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٧

سه شنبه 15 بهمن

 

از کوه که به خونه برگشتم  ، دیدم آب قطع شده. چند ساعت بعد باید برای عزیمت به تهرون میرفتم فرودگاه. مونده بودم با اون سر و وضع نامناسب چیکار کنم؟ نیم ساعت مونده به حرکتم ، یه مقدار آب که در اینطرف و اونطرف خونه مونده بود رو جمع جور ، و روی اجاق گاز گرم کردم. بلاخره با دو تا کتری آب یه دوشکی گرفتم ( یاد ایام جنگ افتادم که در اهواز ، روی آتیش آب گرم میکردیم و سرمون رو میشستیم ).

 

به سمت فرودگاه راه افتادم. پروازم ساعت 22:30 بود و اگه همه چی سر موقع انجام میشد حدود ساعت 23:45 به دفترم در تهران میرسیدم و چون از کوهنوردی خسته بودم ، میتونستم یه خواب دلچسب داشته باشم. وقتی کارت پرواز رو گرفتم خبر دادند که پرواز با دو ساعت تاخیر انجام میشه ناراحت. این دو ساعت تبدیل شد به دو ساعت و نیم . ساعت 2 بامداد در فرودگاه مهرآباد نشستیم اما علیرغم خاموش شدن موتورهای هواپیما ، درب خروج باز نمیشد. 15 دقیقه دیگه معطل موندیم تا درب هواپیما رو باز کردند ( ظاهرا" موتور بازکننده ی در خراب شده بود و باید با نیروی دست ، در باز میشد سوال ). وقتی اومدیم تاکسی بگیریم ، دیدیم در اون ساعت از شبانه روز ، تاکسی در فرودگاه نیست. خلاصه ساعت 10 دقیقه به 3 به دفتر رسیدم اما بخاطر خستگی فراوون ، دیگه خوابم نمیبرد افسوس

 

چهارشنبه 16 بهمن

 

صبح قرار ملاقاتی در یک شرکت تولید نرم افزار داشتم. موضوعات جالبی مطرح شد که امیدوارم سرچشمه ی یه تحول اساسی در محیط کارم بشه. برای خرید وسایل کوهنوردی به میدون منیریه هم رفتم. خوبیه تهرون اینه که هر صنفی ، در یه محل خاص مستقر هستند و به سادگی میتونی کالایی رو که دنبالش میگردی در یکی از صدها مغازه و فروشگاهی که در کنار هم به عرضه ی یه گروه کالا میپردازند پیدا کنی.

 

در سایت اینترنتی عکاسی خبری رو دیده بودم که یه نمایشگاه عکس با عنوان آفرینش در خانه ی عکاسان تهرون برگزار میشه که تا 17 بهمن برقراره. از میدون منیریه رفتم به محل نمایشگاه. از هر کی میپرسیدم نمایشگاه کجاست میگفت اینجا فقط نمایشگاه نقاشیه نه عکس. در داخل ساختمون جدید الاحداث حوزه هنری هم خبری نبود. تا اینکه دیدم یه تابلو روی دیوار زدند و روش نوشتند " خانه ی عکاسان ". از متصدی که اونجا نشسته بود پرسیدم " ببخشید این نمایشگاه عکس آفرینش کجاست؟ " گفت : همینجا بوده اما بخاطر برخی تغییرات در برنامه ها ، دیروز جمع شد! تعجب

شانس آوردم که برنامه ی اصلی سفرم ، بازدید از این نمایشگاه نبود.

در کنار همین دفتر ، تعداد زیادی عکس روی دیوار نصب کرده بودند که مربوط به پروژه های دانشجویان ترم 3 بود. یه نگاه خریداری به اونها انداختم. مشابه اون عکسها رو ( هم از نظر موضوع و هم کادربندی ) چندین سال قبل گرفته بودم. با این حساب حدس میزدم الان باید در جایگاه ترم 6 و 7 و اون دور و ورا باشم. عینک

 

غروب در جلسه ی کمیته علمی ستاد استهلال شرکت کردم و با همکارام در باره موضوعات مختلف تبادل نظر کردیم. بلیط برگشتم برای ساعت 21:35 بود. ساعت 20:00 از جلسه بیرون اومدم اما دیدم بارش نسبتا" شدید برف باعث شده 10 -15 سانت برف روی زمین بشینه. علیرغم تلاش راننده ام ، بدلیل بارش شدید برف و ترافیک سنگین و انسداد کامل بزرگراه همت و ستاری ، نتونستم به پرواز برسم. فاصله ای رو که بطور معمول در 40 دقیقه طی میشد ، در مدت 1 ساعت و 40 دقیقه طی کردیم.

 

به دفترم برگشتم اما بجای رفتن به داخل ساختمان ، تصمیم گرفتم در زیر بارش برف ، کمی قدم بزنم. مدتها بود که از چنین نعمتی محروم بودم. درختان چهره ای با شکوه پیدا کرده بودند و برف زیر قدمهام ، فشرده میشد و صدا میکرد. کسی توی کوچه نبود و این سکوت و تنهایی ، لذت پیاده روی رو برام صد چندان میکرد. موقع برگشتن ، برای لحظاتی ابرها ، اندکی باز شدند و نور ماه از پشت ابر پدیدار شد. نگاهم رو به ماه دوختم. دونه های برف بر سر و صورتم میریخت.

نمیدونم چرا ، اما همون موقع احساس کردم دوست دارم این صحنه رو با بیانی موزون وصف کنم. نمیخوام اسم اینکار رو شعر گفتن بزارم. من اینکاره نیستم. این فقط یه توصیفه که شاید قدری آهنگین و موزون باشه. هر چه که هست ، این همون احساسیه که در اون لحظه داشتم :

 

از لابلای ابرها

ماه شب افروز

در جام چشمانم دو صد احساس میریخت

 

من مات و سرمست

            حیران جادوی نگاهش

وآن چلچراغ شب ، به پاسخ

بر عاشقانه واژه های دیدگانم ، گل بوته های یاس میریخت

 

مام طبیعت

            در شادباش محفل انس من و ماه

از آسمانها بر زمین ، الماس میریخت

 




 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٧

چند ماه قبل برای شرکت در یه سمینار اداری به شیراز رفته بودم. مکتوب سخنرانیها و مصوبات این سمینار امروز به دستم رسید. اسمم رو در این کتابچه اشتباه نوشته بودند و در زیر عکسم هم نوشته بودند همکاران شهرداری مشهد! با عکسام که نگاه کردم متوجه شدم دارم کچل میشم ، اساسی. پیری و هزار دردسر...... ههههههههههی. جوون که بودیم ، زلفایی داشتیم همچین....... چاخان نمیکنم ها ؛ زمان بازار گرمی هم گذشته! در دوران جوونی موهام پرپشت و در عین حال نرم بود. وقتی با دوستام ورزش و نرمش میکردم ، با هر قدم که برمیداشتم این موها بالا و پایین میشد و سرم رو که به تندی برمیگردودنم ، مثل فنری که چند بار حرکت میکنه تا ثابت بشه ، موهای ما هم هی موج میخورد. آقا ، این موها خاطرخواه داشت ، چه جوررررررررررر ( البته از بین همون دوستای ورزشی خودم ؛ نه کسی دیگه! )

 

امروز در فراق اون موهای خوش حالت ، خواستیم چند بین بسراییم . دست به قلم که بردیم ، گفتیم باید یه شعر اساسی بگیم که هر مصرعش کلی حرف برای گفتن داشته باشه ، اون هم در زمینه های مختلف ، بطوریکه برای هر قشری از جامعه حرف داشه باشه. نتیجه ی این تصیم ، این سه بیت شد :

 

کچل شدیم اساسی

تیم فجر سپاسی

سیب و عسل ، آ لاله *

خاتمی چقدر با حاله

غصه رو بکن تو شیشه

ایران برنده میشه

* این " آ لاله " گل آلاله نیست. منظور گل لاله است و اون کلمه ی " آ " رو باید به لهجه ی اصفهانی بخونید! 

 

بعد از ظهر امروز رفتم کوه صفه. بعد از زیارت شهداء سنگنوردی رو در یه مسیر جدید انجام دادم. مسافت کوتاهی بود اما سخت. اگر کفشهای کتانی قدیمی وارزون قیمتم رو نداشتم ، قطعا" در بالا رفتن دچار مشکل میشدم و گیر میکردم اما این کفشهای دوست داشتنی ( که دیگه داره شبیه کفشهای میرزا نوروز میشه ) چسبندگی زیادی روی سنگ داره و با اعتماد به همین خصوصیت ، ریسک کردم و از این مسیر بالا رفتم. جالب بود....

 

روی قله ، بیش از نیم ساعت در سرما نشستم تا غروب خورشید رو ببینم. اون بالا که هستی ، غروب خورشید دیگه غمناک نیست و فقط ، مات این صحنه ی سحرآمیز میشی

 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٧

در سال 1994 میلادی اخبار نسل کشی در روآندا رو می شنیدم اما شرایط اطلاع رسانی داخل کشور در اون زمان بگونه ای نبود که دسترسی به جزئیات اخبار راحت باشه برای همین پی به عمق فاجعه ایی که در یه گوشه از این دنیای بظاهر بزرگ و بدست موجوداتی بظاهر انسان نما و با هدایت کسانی به ظاهر متمدن صورت گرفته بود نشده بودم.

 

دیشب فیلم " هتل روآندا " رو دیدم. داستانی بر گرفته از این فاجعه. در سال 1994 و طی فقط 100 روز ، حدود 1 میلیون نفر از قبیله توتسی توسط شورشیان قبیله هوتو ، سلاخی ( لطفا" به این کلمه دقت کنید ) شدند. حس ترس از مرگ و عشق به کشتار رو میشه در جای جای این فیلم لمس کرد. کلمه ی سلاخی رو به این خاطر انتخاب کردم که جوخه های مرگ هوتو تعداد زیادی ساطور قصابی رو بین افراد قبیله توزیع کرده بودند تا برای کشتار استفاده بشه.....  یک میلیون نفر انسان..... جدال انسان و ساطور..... چه تصوری میشه داشت؟ وقتی امروز صبح خبر استفاده از ساطور رو خوندم ، متوجه شدم کلماتی که بازیگر نقش اول مرد به همسرش میگفت چه معنایی داشت " عزیزم ؛ تو باید بچه هامون رو از اینجا ببری . بچه ها نباید شاهد مردن من باشند . کاردهای اونا خیلی تیز و برّنده است. بچه ها نمیتونند این صحنه ها رو ببینند.... "

 

هنوز از شوک دیدن این فیلم سینمایی بیرون نیومدم. انسانیت انسان تا کجا میتونه نزول کنه؟ در دنیای حیوانات ، همنوع کشی از این دست رو خیلی به ندرت میشه دید ( که تازه اون موارد نادر هم ، به غریزه ی حیوانی برمیگرده ). اما انسان......

 

هنوز از این شوک بیرون نیومدم که اخبار سیاسی داخلی رو میخونم. سخنرانی از تریبون ملت ، در دهه ی فجر ، توهین به مخالفین ......

 

ظاهرا" ما فقط رنگ پوستمون با قبایل هوتو و توتسی فرق میکنه و بجای ساطور ، از تیغ تیزتری به نام زبان استفاده میکنیم. چه بلایی بر سر انسانیت آمده است؟ .......... 

 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٧

یه طنزی در تلویزیون پخش شده بود که در عین سادگی ، هم خنده دار بود و هم پر معنا. در این طنز ، بازیگر تفعلی به حافظ میزد و وقتی دیوان را میگشود و غزل رو میدید ، میگفت این خوب نیست!!! چند صفحه رو رد میکرد و یه غزل دیگه رو پیدا میکرد و میگفت : آهههههههههان . این خوبه!!!

 

امروز ما یه انتخابات کوچیک توی حوزه ی خودمون داشتیم. برای مسافرت به شمال و مشهد باید دو نفر رو معرفی میکردیم. به یکی از همکارا گفتم که اسامی داوطلبین رو یادداشت کنند و بیارن تا قرعه کشی کنیم. اسامی که آماده شد اونها رو روی کاغذهای جداگانه نوشته و پیچیدند و آوردند توی اطاقم. به ایشون گفتم خودتون به نمایندگی از طرف بقیه ، دو قرعه رو بردارین. دو تا رو  برداشتن. اما وقتی اسمها رو دیدم گفتم این یکیش خوب نیست؛ یکی دیگه بردارین!! دومی هم که برداشته شد گفتم این هم خوب نیست ؛ یکی دیگه بردارین. ایشون گفت : آقای مهرانی میشه بگین تمایل دارین کیا برن مسافرت؟ گفتم : هر چی قرعه تعیین کنه!! خلاصه سومین قرعه مناسب بود و قسمتشون شد تا همراه با اون همکار اولی بروند مسافرت!!

 

به این میگن یه انتخابات آزاد ، با رعایت تمامی اصول دموکراسی




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - شنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٧

روزگاری که رخت قبله ی جان بود مرا

روی دل تافته از هر دو جهان بود مرا

 

چند روزیکه به سودای تو جان میدادم

حاصل از زندگی خویش ، همان بود مرا

 

یاد باد آنکه به خلوتگه وصلت شب و روز

دل سرا پرده ی صد راز نهان بود مرا

 

یاد باد آنکه چو آغاز سخن میکردی

با تو صد زمزمه در زیر زبان بود مرا

 

یاد باد آنکه چو میشد سرت از باده گران

دوش ، منت کش آن بار گران بود مرا

 

یاد باد آنکه ببالین تو شبهای دراز

پاسبان مردم چشم نگران بود مرا

 

امشب در کتابخانه ی شعرم به سراغ دیوان محتشم کاشانی رفتم. غزلیات دلنشین محتشم علیرغم گیرایی و لطافت بسیار ، تحت الشعاع ترکیب بند بی همانند وی که در رثای سید الشهداء علیه السلام سروده ، قرار گرفته است. چند غزل را از این دیوان خواندم و غزل فوق مرا به یاد گذشته انداخت. یک بیت از غزلی دیگر هم ، خنده ی شوق را به لبم نشاند :

 

به یک نگاه ، مرا گرم شوق ساخت ولی

در انتظار نگاه دگر گداخت مرا




 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - جمعه ۱۱ بهمن ۱۳۸٧

امشب در آسمون ، ضیافت ماه و ناهید بود. عکسهای زیادی از مقارنه ها گرفتم. امشب سعی کردم یه نموره متفاوت عکس بگیرم. نتیجه اش شده این :

 

 

 

نمیدونم خوب شده یا نه؟ تجربه ی اول دیگه ؛ به بزرگی خودتون ببخشید

نوردهی عکس در مدت 13 ثانیه در حساسیت 200 و بدون نور اضافی انجام و فوکوس هم ، روی تنگ تنظیم شد.

 




 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - پنجشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٧

چند روزه که خوابهای پریشان می بینم ؛ خوابهایی که نمیدونم چرا دارم میبینم و از قرار گرفتن در این حال و هوا ناراحتم. و عجیبه که در همین روزها ، دوستانم هم خواب مرا میبینند و تماس میگیرند که " فلانی ؛ صدقه بده خواب بدی برات دیدیم ".

 

نمیدونم چه تقدیری در انتظارمه......تا یار که را خواهد و میلش به چه باشد

 

علیه توکلت و علیه فلیتوکل المتوکلون




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳۸٧

سالها بود که کار رویت هلال رو انجام میدادم اما کارام رو ثبت و مستند نمیکردم. ابزاری برای مستند کردن این فعالیت فراهم کردم اما این ابزار بیش از آنچه در رویت هلال کاربرد داشت، بتدریج بینش و روحیات من رو تغییر داد ؛ تغییری که هنوز هم ادامه داره.....

 

برای رویت هلال به نقاط مختلف میرفتم و از هلال عکس میگرفتم. بتدریج ذهنم متوجه محیطی که در اون به رویت میپرداختم شد ؛ از آسمون به زمین اومدم......

 

در ایام بهار و در منطقه ی فریدن ، توی یه دشت سرسبز و زیبا قدم میزدم و دنبال سوژه هایی برای عکاسی میگشتم. بطور اتفاقی ، گلهایی بسیار کوچکی که زیر پام بودند رو دیدم. نشستم و از نزدیک اونها رو تماشا کردم و عکسهایی گرفتم. عکسها رو توی کامپیوتر ریختم و با دقت به اونها نگاه کردم. دیدن این دنیای مینیاتوری بی نظیر ، من رو حیرت زده کرد. گلهایی که خطوط تزئین کننده ی آن ، از خطوط کوچکترین انگشت دستم ، باریکتر بودند و تنوع طرح و رنگشون هم بی نظیر...

 

 

 

 دیدم خیلی چیزها هست که هر روز و هر لحظه دارم از کنارشون عبور میکنم و اما اونها رو نمی بینم. با خودم عهد کردم که دیگه بهتر و بیشتر از گذشته چشمانم رو باز کنم.....

 

از اون روز به بعد ، دید و بینشم نسبت به طبیعت تغییر کرد. چشمام ، کار دوربین عکاسی رو میکرد و گوشهام کار ضبط صوت...... سعی میکردم در هر نگاه ، به این موضوع توجه کنم که طبیعت زنده است ؛ چه جاندارانش و چه جماداتش. شاعر چه خوب از زبان طبیعت سخن گفته که :

 

ما سمیعیم و بصیریم و هوشیم

با شما نامحرمان ما خاموشیم

 

الان وقتی در دل طبیعت قرار میگیرم دوست دارم به صدای باد ، صدای چکیدن قطره آبهایی که از ذوب برف و یخ حاصل میشن ، صدای خش خش علفهای خشک ، صدای افتادن سنگها به روی هم ، صدای پرنده ها ، صدای غرش رعد ، صدای بارون ، صدای برف ، صدای موج ، صدای حشرات ، صدای جیرجیرکهایی که در دل شب میخونند و صدای تمام چیزهایی که به ظاهر بی صدا هستند گوش کنم. دوست دارم با نگاه به یه بوته ی خشک ، یه گودال آب ، یه مشت خاک ، یه سنگ غلطان ، یه ابر ، یه ستاره ، یه پرنده ، یه درخت ، یه سنگریزه و هر چیز دیگه ای که در اطرافم هست ، داستان زندگیش رو برای خودم روایت کنم و پای حرفش بشینم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

در یک کلام ؛ دوست دارم محرم طبیعت بشم.....




 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - سه‌شنبه ۸ بهمن ۱۳۸٧

بخدا که ز غیر تو بیزارم

وز خویش همیشه در آزارم

آواره ی کوه و بیابانم

سرگشته ی کوچه و بازارم

چون مرغ شب آویزم همه شب

روزانه چو بلبل گلزارم

در خرمن نه فلک آتش زد

یک شعله ، ز آه دل زارم

رنجورم و باز مرنجانم

بیزارم و باز نیازارم

آن خاطر نازک را ترسم

کز زاری خویش بیازارم.....

 

 

 

تو بالا و من پایین ، تو گلگون و من دلخون....

 

 

 

آسمان دلت ابری بود – همچون دل من –

نگاهمان چه کوتاه ....

و کلاممان چه اندک ....




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - یکشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٧

فکر نمیکردم آرزویی که روز جمعه به دلم خطور کرد ، امروز شکل واقعیت بخود بگیره. جمعه ، با دیدن مخفی شدن قله ی صفه در مه ، دلم هوای قله داشت ( مثل اون تصنیف هوای گریه با من ). امروز که به صفه رفتم ، در اون ابتدای مسیر ، مه رقیق پاره پاره ای در اطراف کوه بود. هم میخواستم برم قله و هم از وضعیت کفشام خیلی مطمئن نبودم. برای همین تصمیم گرفتم اول یه سنگ نوردی مقدماتی انجام بدم ببینم این کفشای ورزشی جدید چقدر همراهم خواهند بود. در همون اولین قدمی که روی سنگ گذاشتم ، پام لیز خورد و فهمیدم در این یخ و برف و لغزندگی ، نمیشه به این کفش مطمئن بود. در همون قدمهای اول یه دلم میگفت برگرد و یه دلم میگفت فعلا" برو بالا تا ببینیم چی میشه.

 

دیگه جایی برای ریسک و بی احتیاطی نبود. هر قدم رو حتما" باید با دقت و وسواس برمیداشتم. تقریبا" به نیمه ی مسیر رسیده بودم که مه غلیظی اطرافم رو فرا گرفت. واقعا" محشر بود. لطافت هوای جاده ی چالوس ، زیبایی فضای نمک آبرود و مه افسانه ای جواهر ده رامسر ، حال در صفه اصفهان برام پدید اومده. سرعتم رو کم کردم تا از این فضا تا جایی که میشه بیشتر لذت ببرم. هر چند دقیقه یکبار ، روی سنگی می نشستم و به اطرافم نگاه میکردم ؛ فقط 10 تا 2٠ متر جلوتر دیده میشد....

 

 

 

قرار گرفتن در مه ، یه حس خواب و رویا به آدم میده ؛ یه جور تخیل زنده. هم زیباست و هم هول انگیز ؛ بخصوص وقتی که تنهای تنها هستی. شاید این فضا ، کمک میکنه که ما ( وقتی که دیگه چیزی در اطرافمون نمیبینیم ) بیشتر به خودمون رجوع کنیم و به خودمون پناه ببریم ؛ و در این پناه بردن به خود ، هم چهره ی زیبای درونمون رو میتونیم ببینیم و هم احیانا" اون چهره ی هول انگیز..... هر چی که هست ، توصیف نشدنیه.....

 

امروز در بخشهای سخت مسیر ، دیگه نمیتونستم به پاهام تکیه کنم چون بوضوح میدیدم که کفشهام روی سنگ لیز میخورند. این قسمتها رو بیشتر با کشش دستانم بالا رفتم. در مواردی هم چهارچنگولی پنجه به سنگ مینداختم و با هر دردسری بود خودم رو بالا میکشیدم. وقتی به بالای صخره رسیدم ، گفتم خوب دیگه ، تا اینجا به سلامت اومدی بالا. حالا عین یه بچه آدم سرت رو میندازی پایین و از مسیر اصلی برمیگردی. اما یکی توی وجودم بود که ظاهرا" خیلی تحت تاثیر این تبلیغات شرکت های خودرو ساز ایرانی قرار گرفته بود و هی میگفت " راه تو را میخواند ". بلاخره تسلیم شدم و مصمم برای رفتن به قله. هنوز مه غلیظی همه جا رو فرا گرفته بود.

 

هوا بطور اعجاب آوری لطیف ، پاک و ملایم بود. در میانه ی مسیر قله ، مه آروم آروم رقیق شد و خورشید فرصتی برای درخشش پیدا کرد. خیلی راحت به قله رسیدم. منظره ای باور نکردنی اون بالا در انتظارم بود. در سمت شرق ، مه از کوه بالا میومد و در سمت غرب ، هوا تمیز و عالی. خورشید هم در ارتفاع پایین با رنگ نارنجی و قرمز در حال درخشیدن. ای کاش زمان متوقف میشد....

 

 

 

 

 

 

 

امروز جای همه ی علاقمندان به طبیعت صفه رو خالی کردم.....

 




 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - یکشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٧

بامداد امروز با اینکه وضع هوا چندان خوب نبود به رصدگاه صفه رفتم ولی با رسیدن به اونجا و دیدن ابرها و مه صبحگاهی که افق شرقی رو پوشونده بود ، حتی وسایلم رو باز نکردم و برگشتم ؛ آخه قانون بیستم ارشمیدس میگه " وقتی هوا ابریه ، خودت رو برای رویت چیزی که دیده نمیشه خسته نکن برادر جان!!" . این برادرجان ، برگردان فارسی کلمه ی ( ا┤ŀŁłřō ) است. شما ترجمه ی مناسبتری برای این کلمه سراغ ندارید؟!

 

امروز ، خوندون یه سری مطالب قدیمی حسابی حالم رو گرفت. نمیدونم چی شد......




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - شنبه ٥ بهمن ۱۳۸٧

عکس زیر ، هلال صبحگاهی محرم 1428 را در بامداد روز جمعه 27 بهمن 1385 مصادف با 27 محرم 1428 و 16 فوریه 2007 نشان میدهد. اگر رصدگران هلال ، حتی الامکان از رصدگاه ثابتی برای رویت هلال استفاده کنند ، مزیتی بزرگی که بدست می آورند این است که میتوانند شاخصهای متعددی را بر روی افق شناسائی کنند تا با استفاده از آنها ، کار جستجوی هلال را آسانتر نموده و از وقت ( بعنوان اساسی ترین عامل در رصد هلالهای مهم ) به بهترین بهره ببرند.

 

 

 

صبح فردا ( یکشنبه 6 بهمن 1387 ) موعد وداع با هلالهای ماه محرم است. بنده بطور معمول در کوه صفه ، به رصد هلالهای صبحگاهی می پردازم. صبح فردا ، هلال ماه از همان سمتی طلوع میکند که در عکس فوق ، در آن سمت قرار دارد. وجود کوه کوچکی که در سمت راست قرار دارد هم ، کمک میکند تا بدانم فردا صبح ، دوربینم را در چه سمتی هدفگیری و متمرکز کنم.




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - جمعه ٤ بهمن ۱۳۸٧

از دیروز منتظر بارش برف بودم اما وضعیت آسمون هیچ نشونی از برف و بارون نداشت. دیروز در کوه صفه ، باد ، یه نموره برف رو در آسمانی صاف ، به روی کوه آورد اما چند لحظه بعد اثری از این برف – که معلوم نبود برفه یا گرده ی گیاهان – نبود. صبح امروز که از خواب بیدار شدم دیدم حیاط خونه سفید پوش شده. بعد از صبحونه ، با اعضای خونواده رفتیم بیرون. بارش اولین برف زمستانی در اصفهان ، همه ی مردم رو خوشحال کرده بود و این جماعت برف ندیده ، هر جا که برف نشسته بود ، مشغول شادمانی و بازی و آدم برفی ساختن و این چیزا شده بودند. ما هم با تله کابین رفتیم بالای کوه. برای اولین بار در طی این مدت ، برای استفاده از تله کابین ، یه 20 دقیقه ای توی صف ایستادیم. معمولا" در این وقت از سال کسی از این وسیله استفاده نمیکنه. روزهای بین هفته تعداد مسافرین تله کابین ممکنه به 100 نفر در روز هم نرسه. اما امروز فرق میکرد.

 

 

 

 

 

وقتی رفتیم بالا ، باد بسیار سردی وزیدن گرفت. وسایل و پوشاک مخصوص این سرما رو به همراه نداشتیم برای همین بچه ها خیلی زود سردشون شد و اصرار داشتند که سریعا" برگردیم. من اما دوست داشتم بیشتر اونجا بمونم ولی خوب ، حرف حرفه بچه هاست. چند تا عکس گرفتم و برگشتیم. دیدن قله ی صفه که در ابر فرو رفته بود وسوسه ام میکرد تا بعد از ظهر بیام و برم قله ، اما با تغییر شرایط جوی ، از اینکار منصرف شدم.

 

 

 

 

 

امروز بنا شد توی خونه یه غذای ممنوعه بخوریم ؛ پیتزا. خیلی وقته که دیگه سراغ سوسیس و کالباس و نوشابه نمیریم چون میدونیم ضرر این غذاها از استفاده ش بیشتره. ولی امروز از یه فروشگاه معتبر – که خودش تولید کننده ی این مواد غذایی ممنوعه است – مواد اولیه رو خریدیم و اومدیم خونه. پیتزا درست کردن ، یکی از وظایف خانوادگی منه!! وقتی همه ی مواد آماده شد و خواستم فر رو روشن کنم ، دیدم بخاطر خرابی سنسور حرارتی ، تا دستم رو از روی پیچ گاز برمیدارم ، شعله خاموش میشه. مواد پتیزا هم آماده بود و تنها راه حل ممکن این بود که این پیچ رو به مدت 25 دقیقه با دست فشار بدم و بصورت تخمینی ، با تغییر فشار روی پیچ ، دمای داخل فر رو ثابت نگه دارم! خوشبختانه همه چیز بخوبی پیش رفت و غذای لذیذی هم آماده شد




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - پنجشنبه ۳ بهمن ۱۳۸٧

مراسم ادای سوگند رئیس جمهور جدید امریکا رو تقریبا" بطور کامل دیدم. راستش خیلی تحت تاثیر این برنامه قرار گرفتم. ادای سوگند رئیس جمهور در حضور نزدیک به دو میلیون نفر ( که در مراسم حضور داشتند و میلیونها نفری که در شهرهای مختلف این کشور شاهد این مراسم بودند ) ، برگزاری دعا و نیایش این جمعیت بزرگ قبل از مراسم سوگند و از همه مهمتر ، سخنرانی در خور توجه پرزیدنت اوباما از جمله مواردی هستند که از جهات مختلف برام جالب بود. شخصیت خود اوباما هم جالب و عجیبه. در دو نشونی زیر میتونید یه زندگینامه مختصر از ایشون و ترجمه بخشی از سخنرانی آقای اوباما در مراسم سوگند رو بخونید :

 

http://www.tabnak.ir/pages/?cid=33537

http://www.tabnak.ir/pages/?cid=33667

 

اگر آقای اوباما بتونه به وعده هایی که قبل از انتخاب شدن و در سخنرانی جدیدش داده ، عمل کنه ، میشه امیدوار بود که آینده ی بهتری پیش روی دنیا قرار خواهد داشت. امیدوارم و دعا میکنم همینطور باشه و بشه....

 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - سه‌شنبه ۱ بهمن ۱۳۸٧

نمیدونم در این کوه صفه چی نهفته که هر بار که به قدم بر این کوه میزارم یه موضوع جدید برام تداعی میشه و مرتب بهم تلنگر میزنه. شاید این موهبت ، به برکت بدنهای شریف و مقدسی باشه که در پای این کوه آرمیده اند. یکشنبه شب که رفته بودم کوه ، با خودم مقدار تجهیزات عکاسی برده بودم. همین چند کیلو بار اضافه ، یه مقدار سرعتم رو گرفته بود. امروز غروب دیگه اون بار اضافی رو نداشتم و برای همین ، خیلی تند و چالاک رفتم تا بالای قله و استراحتی هم در بین مسیر نداشتم.

 وقتی رسیدم بالا ، ذهنم متوجه همون بار اضافه شد..... توی زندگی ما خیلی چیزای مادی و غیر مادی هستند که شدند بار اضافی زندگی. حمل این همه بار ، سرعت رشد و پیشرفت ما رو میتونه کند (Kond) کنه. باید همیشه حواسمون به اون چیزایی که با خودمون برمیداریم باشه. بعضیهاش واقعا" لازمه و بعضیهای دیگه نه..... خداکنه بتونیم سبکبار باشیم. سبکباری ، سبکبالی رو به دنبال داره و میتونیم طوری حرکت کنیم که شبیه به پرواز باشه.

 امشب در بالای کوه به دوستانم در مرکز ادیب با چراغ علامت دادم تا من رو ببینند. خیلی دوست داشتم برای یه لحظه چراغم رو همون بالا روشن نگه دارم و بیام توی مرکز و ببینم چه جوری دیده میشه. حیف که هنوز اونقدر سبکبار نشدم تا بتونم با یه پرواز کوتاه اینکار رو انجام بدم. اما میتونم حدس بزنم ، نور این چراغ باید شبیه به نور یه ستاره دیده شده باشه.

 آیا توی ستاره های آسمون هم ، یکی داره برامون با چراغ علامت میده؟ خوب فکر کنید...... من که اعتقاد دارم پاسخ به این پرسش ، مثبته .......




آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ