خرّم آن بقعه که آرامگه یار آنجاست
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - سه‌شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٧

در پناه بته ای ، روی کمرگاهی دور

چشمه ای بود ، نهان زمزمه گر

چشمه ای بود سراینده ی دل شادی ها

چشمه ای روشن و روشنگر تاریکی ها

 

روی هر دامنه و دره دوید

رخ آشفته علف ها را شست

بوسه زد زلف گل وحشی را

دل خاموش چمن را کاوید

 

هیچ کس چشمه ی جوشنده به چیزی نگرفت

صورت هیچ کسی در دل او سایه نزد

بر لبانش چه سخن ها ، که کس آن را نشنید

بر جبینش چه شکن ها ، که کس آن را نزدود

 

گر چه پیوند نهان با دل کوهستان داشت

آرزو داشت ببیند رخ دریاها را

آرزو داشت بریزد به دل اقیانوس

تا نیابد خود را

درنوردد همه صحراها را

 

" آه اگر دشت عطش کرده ، لبانم نمکد

یا اگر سینه ی آن کوه نکوبد بالم

یا اگر تندی این راه ، توانم نبرد ( naborad )

ماسه ی ساحل امید به تن خواهم شست

روی دریای پر از موج گران خواهم دید "

 

گر چه کس نغمه ی این چشمه نه بشنوده هنوز

باز در روی کمرگاه و فراز دره

چشمه ای هست که او زمزمه دارد بر لب

چشمه ای هست که می جوشد باز

چشمه ای هست به راه ......

 

( شاعر: سیاوش کسرائی )

 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - دوشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٧

وقتی امروز برای بدست آوردن مختصات یه منطقه بسراغ Google Earth‌ رفتم ، دیدم عکس جدیدی با کیفیت بالا از نیمه شرقی شهر گرگان ( زادگاهم ) در اون دیده میشه. با اشتیاق اون عکس رو مرور کردم . پیدا کردن تصویری ماهواره ای از خونه ی سابقمون کلی هیجان زده ام کرد. 

 

 

 

 

 

 

توی این عکس دایره قرمر رنگ ( بالا چپ ) موقعیت منزل ما رو نشون میده. دایره سبز رنگ کنار اون هم خونه ی پدربزرگم بود. هر دو خونه هنوز به همون وضعیت 40 سال قبل باقی موندند. در جایی که دایره سفید قرار داره یه سوپر مارکت بود بنام سوپر سحر. از کنار این سوپری ، خیابونی به سمت غرب ( سمت چپ عکس ) کشیده میشد و بعد به پیچیدن به سمت جنوب ، به بالای تپه میرفت. این جاده در عکس مثل یه لوله آزمایش دیده میشه. در بالای تپه ، جایی که دایره بزرگ آبی قرار داره ، الان ایستگاه صدا و سیمای مرکز گلستان ساخته شده اما تا اوایل انقلاب اینجا هیچ ساختمانی نبود. این تپه یکی از قبرستانهای تاریخی گرگان محسوب میشه. موقع ساخت جاده در این تپه ، یه عالمه اشیاء تاریخی با قدمت چند هزار سال از زیر خاک بیرون اومد. جایی رو که با دایره زرد مشخص کردم ، یکی از محلهای بازی ما بود. ما یا از طریق همون خیابون سوپر سحر و یا از کوچه پس کوچه های نزدیک خونه میومدیم اینجا تا بادبادک هوا کنیم. این نقطه بالای تپه بود و جریانهای باد قوی هم در اونجا وجود داشت.

 

 

با استفاده از کاغذ زر ورق ، سریش و چوب نی ( که در گرگان به وفور وجود داره ) بادبادک درست میکردیم و میاوردیم اینجا. یادمه که یه بار یه بادبادک خوب ساخته بودم و دمدمای غروب اون رو هوا کردم. باد خوبی میومد و بادبادکم هم کاملا" متوازن بود. حدود 3 یا 4 تا قرقره نخ رو به هم متصل کرده بودم و هر چی میشد نخ دادم تا بادبادک دورتر و دورتر بره. اونقدر مبهوت این پرواز جانانه شده بودم که متوجه گذشت زمان نشدم و تا بخودم اومدم هوا تاریک شد و وقت برگشتن به خونه. هر چی سعی کردم بادبادک رو جمع کنم ، مگه میشد؟ اونقدر نخ داده بودم که جمع کردنش در اون باد ، کلی وقت میگرفت. بنابراین ناچار شدم قید بادبادکم رو بزنم و نخ رو پاره کنم.......

 

 

یادش بخیر ؛ چه دورانی بود......




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - دوشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٧

خط کوفی قدیم ، بدون نقطه نوشته میشد. اگر دو کلمه ی " سبع " و " تسع " رو بدون نقطه بنویسیم ، شکل ظاهری یکسانی پیدا خواهند کرد. در مورد سالروز شهادت حضرت صدیقه کبری فاطمه زهرا سلام الله علیه دو روایت نقل شده است ؛ یکی هفتاد و پنج روز پس از رحلت پیامبر اکرم و دیگری نود و پنج روز. چون در خط کوفی ، دو عدد هفتاد و نود ، شکل ظاهری یکسانی دارند ، بطور دقیق مشخص نیست کدامیک از این دو تاریخ صحیح است ؛ هر چند که گویا قول نود و پنج روز معتبرتر است. بر این اساس ، در تقویمها دو تاریخ ( با فاصله ی 20 روزه ) بعنوان سالروز شهادت حضرت صدیقه سلام الله علیه درج شده است که این 20 روز را ایام فاطمیه می نامند.

 

 

در این ایام مجالس فراوانی برای بزرگداشت مقام حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیه برپا میشود. من بشخصه دوست دارم که در این مجالس ، در کنار عزاداری ، به جایگاه و نقش آن حضرت در حفظ و گسترش اسلام پرداخته شود. شهادت آن بزرگوار واقعه ی اندوه باری بود که در سال 10 هجری قمری ( حدود 1419 سال قبل ) روی داده است و موضوعی مربوط به گذشته است اما فعالیتهای منحصر بفرد آن حضرت در دوره حیات پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و نقش بی بدیل ایشان در حمایت از ولایت علوی از یکسو و تلاش برای روشن نگاه داشتن چراغ نو افروخته ی اسلام از سوی دیگر ، از جمله فعالیتهای بزرگ آن حضرت است که تاثیر آن نه فقط در دوره اولیه اسلام ، بلکه تا هم اکنون باقی است. شنیدن رنجها و مصیبتهایی که بر آل الله وارد آمده است دل هر محب و شیعه ای را به درد می آورد ، اما مهمتر از شنیدن این رنج ها و مصیبتها ، شنیدن و فهمیدن این مهم است که به چه دلیل آل الله اینگونه مورد بی مهری قرار گرفته اند و نیز ، داشتن چه برنامه و هدفی ، تحمل این رنجها و مصیبتها را بر آنان آسان می نمود؟ به قول یکی از روحانیون افغانستان ، موضوع بر سر نزاع شخصی امام حسین علیه السلام و یزید نیست ، موضوع بر سر حسنیّت و یزیدیّت است. موضوع بر سر نگرش و رفتار حسینی در مقابله با نگرش و رفتار یزیدی است.

 

 

به نظر من یکی از عجیبترین وقایع پس از رحلت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم ، همانا تلاش کسانی که به وصیت پیامبر عمل نکردند برای گرفتن بیعت اجباری از امام علی ابن ابی طالب علیه السلام است. در این رویداد غیر قابل تصور ( که گویا تنها سه روز پس از رحلت پیامبر اتفاق افتاده است ) ، خاندان ولایت با بی مهری مسلمین مواجه شده و مورد دشنام ، هجمه و ضرب و شتم قرار میگیرند. آنچه که در این بین ، همه عالم و آدم را مات و مبهوت خود کرده است ، قرار گرفتن حلم حیدری در کنار طوفان فاطمی است. در مرحله ی اول ، طوفان فاطمی در حمایت از ولایت علوی بپا شد که در نتیجه ی آن ، علی علیه السلام برای اسلام باقی ماند ، هر چند که در این بین ، جسم و روح صدیقه کبری صدمه ی فراوان دید. در مرحله ی بعدی ، این حلم حیدری بود که قلب صدیقه طاهره را آرام ساخت و باعث شد ، تمامیت اسلام باقی بماند.

 

 

داستان زندگی این زوج آسمانی و فراز و نشیبهایی که برای حفظ و گسترش اسلام با آن مواجه شدند ، درسها و نشانه ها دارد برای خردمندان.......

 

 

إِنَّ فِی خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَاخْتِلاَفِ اللَّیْلِ وَالنَّهَارِ لآیَاتٍ لِّأُوْلِی الألْبَابِ




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٧

امروز غروب ، بار دیگر شاهد بروز تراژدی در فوتبال بودیم. تیم فوتبال محبوب شهر ما ، سپاهان ، پس از ماهها صدرنشینی در لیگ برتر و در حالیکه تنها 60 ثانیه با قهرمانی فاصله داشت ، جایش را به تیم پرسپولیس تهران داد و ناباورانه به نایب قهرمانی رسید. دنیای فوتبال بارها و بارها شاهد اینگونه تراژدیها بوده است. در بازی تاریخی ایران و استرالیا ، تیم ملی ایران در حالیکه 2 بر صفر در خانه ی حریف عقب بود با به تساوی کشاندن بازی ، جواز حضور در جام جهانی 1998 فرانسه را بدست آورد و انبوه تماشاگران استرالیائی را در بهت و حیرت فرو برد. در مسابقه ی فینال لیگ قهرمانان اروپا بین بایرن مونیخ و منچستر یونایتد ، تیم آلمانی تا دقیقه 90 با نتیجه ی یک بر صفر پیروز میدان بود اما در طول 3 دقیقه وقت اضافه ، 2 گل از منچستر خورد تا بازیکنان این تیم با چشمانی اشکبار شاهد اهداء جام قهرمانی به منچستر باشند. اینبار این تراژدی برای سپاهان روی داد. زیبائی فوتبال به همین موضوعات است ؛ به شادی و لبخند برندگان و ماتم و اشک بازندگان. اما در تراژدی امروز چند نکته ی دیگر هم هست که باید به آن دقت کنیم :

1-     دلاور مردان سپاهان امسال در 5 جام مبارزه میکردند و این موضوع باعث خستگی مفرط این عزیزان شد. چندین و چند هفته ی پیاپی شاهد انجام دو بازی در هفته توسط این تیم بودیم که باید به آن مشقت مسافرتهای متعدد برون مرزی و درون کشوری را هم اضافه کرد. اما علیرغم این خستگی ، علیرغم اینکه در نیم فصل ، زرق و برق دلارهای باد آورده ی نفتی باشگاههای عربی باعث جدائی مربی سپاهان شد ، علیرغم اینکه تعدادی از زبده ترین بازیکنان سپاهان مانند محرم نوید کیا و محمود کریمی بدلیل مصدومیت نتوانستند تیم را بطور کامل همراهی کنند ، سپاهان موفق شد برای اولین بار در تاریخ فوتبال کشور عنوان نایب قهرمانی جام قهرمانان آسیا را بدست آورد ، برای اولین بار بعنوان یک تیم ایرانی در جام باشگاههای جهان حضور یابد ، به مقام نایب قهرمانی لیگ هفتم برسد و در جام حذفی هم هنوز شانس اول قهرمانی باشد. آیا تاریخ فوتبال ایران کسب این همه موفقیت را در طول یک سال شاهد بوده است ؟ این همت و پایداری جای تحسین و آفرین فراوان دارد.

2-     در نقطه ی مقابل ، درست در هفته هایی که بازیکنان تیم سپاهان بدلیل خستگی نتوانستند تمام ظرفیت فنی و تاکتیکی خود را به نمایش بگذارند ، تیم پرسپولیس بهترین بازیهای خود را در لیگ امسال انجام داد. مربی بزرگ این تیم جزو نوادر عالم مربیگیری فوتبال ایران است که قبل از نشان دادن توانائیها و دانش فنی خود ، آداب محترمانه صحبت کردن و مودب بودن را به تمامی بازیکنان و مربیان تیمهای دیگر آموخت. او به راستی یک مرد بزرگ است. او با شهامت تمام بازیکنانی که برای تیمش حاشیه ساز بودند را به کنار زد و با میدان دادن به جوانان ، باعث اعتلای تیم پرسپولیس شد. امروز دو قطب فوتبال ایران در مقابل هم صف آرائی کردند. در بازی نیم فصل برد با سپاهان بود و در فینال پایان فصل ، شانس در خانه ی پرسپولیس را زد. هر چند طرفدار سپاهان هستم اما کسب عنوان قهرمانی را به هواداران پرسپولیس تبریک میگویم. سپاهان بزرگ را حریفی همچون پرسپولیس باید.....

 

تیم محبوب ما ، سپاهان ، قهرمان نشد اما به تمام بازیکنان ، مربیان و مسئولین این تیم پر افتخار خسته نباشید میگوییم. شما غیور مردان با عزم و اراده ی پولادین خود باعث شدید که مردم شهر اصفهان و تمامی هم میهنان عزیزمان به داشتن تیمی مثل سپاهان افتخار کنند. درود بر همه ی شما...........

 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٧

دوستان اصفهانی شاید بارها شاهد ماهیگری بر فراز پل مارنان بودند. تعدادی ماهیگیر ، یه تور بسیار ساده و کوچک ( که یه وزنه ی سربی و یه نخ بلند به اون وصل شده) رواز روی پل پرت میکنند به جایی که آب با سرعت جریان داره. ماهیهای بیچاره ( که شهرداری اصفهان هر سال صدها هزار تا از اونها رو برای جلوگیری از رشد علفهای رودخونه ی زاینده رود ، رها سازی میکنه ) وقتی در این جریانهای شدید می افتند ، داخل این تور گیر میکنند و خلاص.... به همین سادگی آقایون میشن ماهیگیر.

 

دیروز اما یه چشمه از ذوق این نوع ماهیگیری رو دیدم که برام تازگی داشت. یه ماهیگیر جوان ، همون تور ساده ی کوچیک رو به چوب ماهیگیری حرفه ای وصل کرده بود! ایشون بجای اینکه از روی پل ماهیگیری کنه ، اومده بود کنار رودخونه و بعد از پرتاب تور به داخل جریان آب ، چند قدم در جهت جریان آب ، تور رو همراهی میکرد. آقا ؛ ایشون با این روش هر دقیقه یک ماهی میگرفت !! توی مدت حدود 30 دقیقه ای که اونجا نشسته بودیم ، قریب سه چهار کیلو ماهی رو به همین روش صید کرد!

من به ماهیگیری علاقمندم ؛ البته نه با تور بلکه با تک قلاب ؛ اونهم نه ماهیگیری در آبهای آلوده ای مثل زاینده رود بلکه در جایی که بشه ماهی صید شده رو به مصرف رسوند. از ماهیگیری ورزشی هم خوشم نمیاد که آدم این ماهی های بیچاره رو کلی زجرشون بده ، و در آخر مثل رابین هود ماهیها رو آزاد کنه. هر چند روانپزشکان معتقدند ماهیگیری ورزشی برای راحتی اعصاب بسیار مفیده اما من که دلم نمیاد اینکار رو انجام بدم. چند سال پیش وقتی برای اولین در شمال کشور قلاب به آب انداختم و یه ماهی کوچولو گرفتم و دیدم نوک قلابم از کنار چشم این حیوون رد شده ، اونقدر دلم ریش شد که میخواستم کلا" ماهیگیری رو کنار بذارم. کلی با خودم کلنجار رفتم تا خودم رو قانع کنم که ماهیگیری به قصد شکار ، مثل خوردن سایر گیاهان و جانوران دیگه (‌ گوشت مرغ و ماهی و گوسفند و گاو و سایر جانوران حلال گوشت ) میمونه. اما خدائیش گرفتن جان یه جاندار دیگه ، اونقدر برام سخته که با اینکه کلی پول قلاب و نخ و چوب ماهیگیری دادم ، اما هر سال فقط یکبار از این وسایل استفاده میکنم و اون هم وقتی است که به شمال بریم و بخواهیم بجای ماهی پرورشی ، از ماهی دریا غذا درست کنیم. 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - جمعه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٧
مدتها بود که در برنامه های رصد عمومی مرکز نجوم ادیب شرکت نکرده بودم. دیشب این فرصت دست داد تا یه بار دیگه ، از نزدیک شاهد حضور تعداد زیادی از شهروندان محترم در مرکز باشم. در ابتدا قصد داشتم فقط بیام و تماشاگر باشم اما مدتی که گذشت و تعداد زیاد بازدید کنندگان رو دیدم ، تصمیم گرفتم در کنار سایر اعضای مرکز ، به اطلاع رسانی مشغول بشم. من با استفاده از عکسهایی که در طول این چند سال از هلال ماه گرفتم ، یه کلیپ درست کرده ام. تا بحال این کلیپ رو در مواردی محدود و در همایشهای رویت هلال پخش کرده بودم. دیشب همین کلیپ رو برای مردم به نمایش گذاشتم. با هماهنگی مدیریت محترم مرکز ، بازدید کنندگان طی 4 – 5 مرحله داخل کلاس حضور پیدا کردند و این کلیپ رو دیدند.  

 وقتی کلیپ رو برای چهارمین بار پخش کردم ، یکی از بازدید کنندگان پرسشی در مورد رویت هلال مطرح کرد. این پرسش سرآغاز بحث و گفتگوی مفصلی شد که تا ساعت 22:30 بطول انجامید. این در حالی بود که بقیه برنامه ها ساعت 22 به اتمام رسیده بود. مردم با شوق در کلاس حضور داشتند ( جا کم بود و تعدادی ایستاده به مباحث گوش میکردند ) و پرسشهای مختلفی رو مطرح میکردند. حضور خردسالان و دانش آموزان دوره ابتدائی هم در خور توجه بود. پرسشهای این دسته از بازدید کنندگان جالب بود. خیلی دقیق و پیگیر میپرسیدند. یه دانش آموز کوچولو گفت " آقا پرسش من در مورد هلال نیست. میتونم بپرسم؟ " گفتم بفرمایید. گفت با توجه اینکه هر روز کلی از وزن خورشید کم میشه ، چند روز دیگه خورشید از بین میره؟ گفتم عزیزم نگران نباشه. حداقل تا پنج میلیارد سال دیگه میتونی از دیدن خورشید لذت ببری. با درخواست حضارین ، یه بار دیگه و برای پنجمین بار کلیپ رو پخش کردم. به اونها گفتم دامنه فعالیت در نجوم بسیار گسترده است و به رصد کردن محدود نمیشه.  عکاسی نجومی که تلفیقی از علم و هنر است یکی از این زمینه ها است. نمیدونم مدرس بخش عکاسی مرکز کدوم یکی از دوستان است اما هر کدومشون که باشه باید بدونه دیشب خیلیها علاقمند شدند در کلاس آموزش عکاسی مرکز ثبت نام کنند.

از مردم دعوت کردم بچه هاشون رو در تابستان به مرکز بفرستند تا در دوره های آموزشی شرکت کنند. با تعدادی از والدین اونها هم گفتگوهایی در باره نقش نجوم در پیشرفت علمی بچه ها داشتم. به نظر میرسه در تابستون امسال ، مرکز ایام پر کاری رو در پیش روی داشته باشه. دیروز از ساعت 17 تا حدود 23 در مرکز بودم. خسته و کوفته به منزل برگشتم ؛ اما خیلی خوشحالم که یه بار دیگه فرصت گفتگو با مردم و تبلیغ نجوم برام فراهم شد.




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - پنجشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٧

قدیما که در گرگان زندگی میکردیم ، خونه ای داشتیم که زمین بزرگی داشت. دو تا اطاق نسبتا" بزرگ ، یه راهرو عریض L شکل که قسمت جلوی اون در واقع تراس پهنی بود که رو به حیاط قرار داشت ، یه آشپزخونه ی نقلی و سرویسهای بهداشتی ، حدود یک پنج زمین این خونه رو اشغال کرده بود و چهار پنجم بقیه اش هم حیاط بود. توی این حیاط وسیع ،‌یه حوض بزرگ بود که چهار پنج تا بچه ی وروجک ( مثل اون زمانهای من ! ) میتونستند به راحتی در اون آب تنی کنند. انواع و اقسام درخت و گل و گیاه هم توی حیاط کاشته بودیم. چهار درخت بزرگ انجیر ( سفید و سیاه ) ، چهار پنج درخت انار ، یک درخت به ، یک درخت ازگیل ، دو درخت آلوچه ، تعداد زیادی درخت سپیدار در انتهای حیاط ،‌ چند درخت انگور ، تعداد زیادی گل رز ، باغچه ای از گل شمعدانی و ..... شاید بتونید تصور کنید که زندگی در چنین محیطی ، چقدر با زندگی در آپارتمانهای بسته و کوچیک این دوره زمونه متفاوت بوده.

خونه ی ما نزدیک تپه ای واقع شده بود که تا بالای اون  خونه ها بطور پراکنده در کنار هم ساخته شده بودند. اما وقتی به بالای این تپه میرفتیم ، دیگه تا چشم کار میکرد چمن زارهای وسیعی دیده میشد که با بوته های تمشک زینت داده شده بود. ما خونمون رو در اوایل انقلاب فروختیم. الان اون خونه کماکان به شکل سابقش نگهداری شده اما دیگه از اون چمن زارها خبری نیست و حالا تا چشم کار میکنه ، ساختمون و خیابونه که از زمین سبز شده.

اون زمونها ، توی راهرو خونه ما یه جفت پرستو لانه داشتند. پرستوها خونه هاشون رو از شاخه های ریز که با ملات گل به هم چسبونده شده اند درست میکنند. شاید بخاطر زحمت زیادی که برای ساخت این خونه ها میکشند باشه که ، معمولا" پرستوها همه ساله به این خونه برمیگردند. توی راهرو خونه ما هم ، هر سال یه جفت پرستو مهمون بودند. وقتی چهار پنج تا جوجه پرستو سر از تخم بیرون میاوردن ، یکی از تفریحات من این میشد که بشینم و صحنه غذا خوردن این جوجه ها رو تماشا کنم......

امروز صبح که داشتم میومدم اداره ، پرواز تعداد زیادی پرستو رو مشاهده کردم. یاد قدیما افتادم و آرزو کردم که یک جفت پرستو بیان و در خونه ما لانه درست کنند. البته در حال حاضر هم ، در طبقه پایین خونمون که نیمه ساخته ، دهها گنجشک لانه ساختند و صبحها که از خواب بیدار میشم ، صدای جیک جیک اونها نشاط زیادی برام ایجاد میکنه. یه جفت قمری هم اونجا لانه دارند. اما دوست دارم یه جفت پرستو هم بیان خونه ی ما.......

شاید این علائق به این خاطر باشه که اعتقاد راسخ دارم ، پیوند با طبیعت ، روح و دل آدم رو پاک و مصفا میکنه. 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٧

در ایام طفولیتم ( 3 یا 4 سالگی ) یه روز با دوستام بازی می کردم. با آجر یه چهار دیواری ساخته بودیم و یه جارو رو هم به عنوان گنج اونجا قرار دادیم. من و پسر دائی مادرم توی این چهار دیواری خودمون رو بخواب زده بودیم و قرار بود یکی دیگه از دوستانمون ( دختر بچه ای به نام پروین ) بیاد و اون گنج رو بدزده و ما هم بریم تعقیبشون و باقی ماجرا. وقتی پروین اومد جارو رو برداره ، بدنش خورد به اون دیوار آجری و ناگهان آجرها از هر چهار طرف ریخت روی سر من. سرم شکست و یادمه که خون از سرم فوران میکرد ؛ بطوریکه مشتم از خون پر میشد. چند قدم دویدم و در همون حال وقتی مادر پروین رو دیدم با گریه بهش گفتم " ببین پروین چیکارم کرده ". بخاطر خونریزی زیاد ، بیهوش شدم. وقتی بهوش اومدم ، دکتر داشت سرم رو بخیه میکرد. اون بازی کودکانه ، در اون لحظه اونقدر برام واقعی و مهیج بود که بدون اینکه متوجه باشم ، داشتم جوونم رو بابت این بازی که رنگ واقعیت بخودش گرفته بود میدادم. اما حالا نیاز ندارم که کسی بهم بگه اون فقط یه بازی بود و بس. خودم متوجه این موضوع شدم.....

 

در اوایل دوره ی جوانی که در تهران بودم ، در یه واحد فرهنگی عضویت داشتم. من و تعدادی از برو بچه های همفکرم ، با تعداد دیگری از دوستانمون اختلاف نظر داشتیم. بحثها و درگیریهای لفظی خیلی جدی بینمون پیش می اومد. یکی از بزرگان اون واحد فرهنگی شخصی بود به نام مهدی که بهش " مهدی حزب الله " میگفتند. منش و رفتار فوق العاده ای داشت و تمامی اهل محله ( از همه ی تیپها و طیفها ) به ایشون احترام میگذاشتند. این آقا مهدی در دوران جنگ تحمیلی مفقودالاثر شد و تا جایی که خبر دارم ، هنوز پیکر مطهرش پیدا نشده. یه روز با هیجان و احساسات خیلی زیاد ، داشتم در مورد اون اختلاف نظرهایی که بین من و دوستام بوجود اومده بود با آقا مهدی صحبت میکردم. پس از پایان حرفهام از ایشون پرسیدم به نظر شما حق با کدام یک از ماست؟ ایشون در حال رنگ زدن و نقاشی یک در بودند. خیلی آروم و شمرده به من گفت " علیرضا ؛ اینها همش بازیه ". گفتم آقا مهدی بازی کدومه؟ همه ی ما توی این موضوع خیلی جدی هستیم و رو در روی هم صف کشیدیم. آقا مهدی گفت " بله. الان همه ی این رویدادها برای شما رنگ واقعیت داره. اما چند سال دیگه که بزرگتر شدی و به گذشته فکر کردی متوجه میشی که من چی میگم". گفتم یعنی ما الکی داریم وقتمون رو تلف میکنیم؟ گفت " نه. این بازیها ، شخصیت شماها رو شکل میده و یاد میگیرین که در آینده چگونه رفتار کنید. اما همیشه این نکته یادتون باشه که اینها همش بازیه و واقعیت زندگی چیز دیگه ای است" . از این موضوع بیش از 20 سال میگذره. من توی این سن و سال ، متوجه حرفهای آقا مهدی شدم.

  

زندگی ما آدما ، مجموعه ای از بازیهای گوناگونه. هر کدوم از این بازیها یه جور ما رو بخودش مشغول میکنه.  بدون این بازیها ، شاید زندگی معنا و لطفی نداشته باشه. توی این بازیها شخصیت و آرزوهامون شکل میگیره. با جدیت در بازی ، روی محیط اطرافمون تاثیر میذاریم و تاثیر میگیریم. به نظر من همه ی اینها خوبه ، اما یه نکته مهم هست که باید یادمون باشه. همون چیزی که آقا مهدی حزب الله گفت. اینها همهش بازیه و واقعیت زندگی چیز دیگری است.

دیر یا زود ، هر کسی متوجه میشه که چه بازی رو به پایان رسونده و کدوم بازی جدید رو شروع کرده. همه ی آدما حداقل یکبار در عمرشون متوجه میشن که این روزگار مجموعه ای از بازیهاست ؛ و اون زمانیه که میخواند این دنیا رو پشت سر بزارن. اگر تعداد دفعاتی که متوجه این مهم میشیم زیاد باشه و در طول حیاتمون متوجه باشیم که بسیاری از مشغولیتهای ما ، درگیر بودن در بازیهاست ، زندگیمون یه حال دیگه میشه

شاید راحتتر و شاید سختتر....... 



نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - سه‌شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٧
برای تحقق بخشیدن به سفر خیالی سحرگاهان ، غروب امروز به کوه صفه رفتم. میخواستم هم ورزش کرده باشم و هم تغییر روحیه بدم. 12 دقیقه پیاده روی تا گلزار شهدای گمنام ، 2 دقیقه استراحت ، 19 دقیقه پیاده روی تا بالای آبشار ، 2 دقیقه استراحت و 25 دقیقه فرود از کوه ، برنامه ی امروز من بود. تنها بودم و دوست داشتم زود برسم به بالای کوه. در کنار مزار شهدا تابلویی بود که گویا پیام سفر خیالی سحرگاه من بود. روی این تابلو نوشته شده بود " مالکیت آسمان از آن کسانی است که دل به زمین نداده باشند ".

 
موقع پایین اومدن ، چند آقا و خانم جوان رو دیدم که برای تفرج به کوه اومده بودند. یکی از اون آقایون ، ترانه ی " نازنین مریم " رو با صدایی بلند ، رسا و بسیار زیبا میخوند. محیط خلوت بود و صدای زیبای ایشون در کوه میپیچید. دقایقی گوش دل به این صدای دلنشین دادم و باز روانه شدم. روحیه ام تغییر کرده و خودم رو برای کار و تلاش دوباره آماده میکنم.



نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - سه‌شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٧

دیروز دیرتر از معمول اومدم خونه. کارهام رو که انجام دادم ، غروب شده بود و من تازه میخواستم استراحت کنم. این استراحت دیرهنگام باعث شد که شب ، بی خواب بشم. ساعت ، 30 دقیقه ی بامداد رو نشون میداد که دیگه از نگاه کردن به تلویزیون خسته شدم و چراغها رو خاموش کردم ؛ اما خوابم نمیبرد.

 حال خوشی نداشتم و شوق تنهایی در دلم موج میزد. دوست داشتم در اون دل شب سوار بر اسب خیال بشم و برم جایی که بتونم قدری خودم رو سبک کنم. با این که سوار بر توسن خیال ، میتونستم با سرعتی غیر قابل تصور ، در یک لحظه و در یک چشم برهم زدن در فضا و زمان حرکت کنم ، با اینکه میتونستم به اعماق زمین فرو برم و یا اینکه به کهکشانهای دور و تنها سفر کنم ، با اینکه میتونستم در زمان سیر کنم ، میتونستم به گذشته و آینده برم ، میتونستم اونقدر بالا برم که از اونجا تمام عالم و خلقت رو کوچک و ناچیز ببینم ، اما تصمیم گرفت این سفر خیالی رو در زمان حال و به مکانی بسیار نزدیک و دست یافتنی انجام بدهم. دیشب ، با پای خیال ، پیچ و خمهای دوست داشتنی کوه صفه اصفهان رو طی کردم و بر سر مزار شهدای گمنام حاضر شدم......

 

در اون تاریکی و تنهایی ، دقایقی رو به اون سنگها که حالا هر کدومشون ، نشونی یه آدم بزرگ و بلند مرتبه بود ، خیره شدم. داستان این شهیدان رو با روزگار خودم مقایسه میکردم. هوای خنک و روح بخش سحرگاهان ، درخشش ستاره هایی که با چشمک زدن ( مثل فرستادن پیام با زبان و علائم مورس ) با من حرف میزدند و قرار گرفتن در کنار این پیکرهای پاک و مقدس ، اندکی از تنهائیم کاست و آروم آروم تونستم با این بیداران به ظاهر خموش به گفتگو بشینم......

 

خوش بحالتون ؛ در بلندای این کوه به آرامش ابدی رسیده اید. به حال شما ،‌ غبطه میخورم. غبطه میخورم ، چون در عصر و دوره ای خاص ، پنجره ای از زمین بسوی ملکوت گشوده شد و شما با پروازی رویایی ، دل از زمین و زمینیان کندید و با عبور از اون پنجره ، در فضای لایتناهی آسمانها شناور شدید ، اما من هنوز در قید و بند زمین گرفتارم و نشانی پنجره رو گم کرده ام......

غبطه میخورم که شما گمنامید و من آشنا.... چه کسی میتونه معنا و ارزش این گمنامی را درک کند؟ شما قطره ای بودید که به دریا متصل شدید و دیگر خود دریائید. این است معنای گمنامی شما. شما گمنام ، اما آشنای همه اید و من ، آشنایی هستم که برای دیگران غریب و گمنامم.......

 

غبطه میخورم چون در مقابل شما ، بیگانگان و دشمنان قرار داشتند و شما با آنان جنگیدید. همه ما ، هر ایرانی ، از هر دین و آئین و مسلکی ، خود را و آرامش کنونی خود را ، مدیون این فداکاری و ایستادگی در مقابل دشمنان میداند  ؛ اما من در زمانی زندگی میکنم که برخی اوقات در مقابلم ، نه دشمنان ، که دوستان قرار میگیرند. زخمهایی که بر بدن پاک و مطهر شما وارد آمده در اثر تیر و ترکش بیگانگان است ، اما عزیزان من ، برخیزید و نگاه بر جراحت زخم زبان دوستان کنید و ببینید چگونه بی هیچ تیر و ترکشی ، میتوان تنی پاره پاره داشت. جسم عطرآگین شما ، در پس سالهای زیادی که از لحظه ی عروجتان گذشت ،‌ خاک ایران را قوت و توانی دیگر بخشید و اینک در این دل کوه ، استخوانهای شما به ما درس محکم بودن و ایستادگی میدهد ؛ اما آیا حال و روز مرا میبینید؟ آیا در این روزگار تنهایی ، صدای شکستن استخوانهایم میشنوید؟....... برخیزید و با من سخن بگویید ؛ ای آسمانیان ؛ ای گمنامان از همه کس آشناتر.....

 

مدتی رو کنار آنان بودم. چشمانم رو بسوی شهری که چراغهایش کران تا کران را روشن کرده بود چرخاندم..... کوه تاریک بود و شهر روشن ، اما چشم دلم میدید که شهر تاریک است و کوه روشن..... با پای خیال ، دوباره در آن پیچ و خم زیبا ، بسوی تاریکی به پیش رفتم......

ساعت 3 بامداد بود. پلکهایم سنگین شده بود و آماده برای خوابی از پی خوابهای دگر...... 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - دوشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٧
بگذارید بگریم، به پریشانی خویش
که به جان آمدم از بی سر و سامانی خویش

غم بی همنفسی کشت مرا در این شهر
در میان، با که گذارم، غم پنهانی خویش

اندر این بحر بلا، ساحل امیدی نیست
تا بدان سوی کشم کشتی طوفانی خویش

زنده ام باز، پس از این همه ناکامی ها
به خدا کس نشناسم به گرانجانی خویش

گفتم ای دل که چو من خانه خرابی دیدی؟
گفت: ما خانه ندیدیم به ویرانی خویش

جان چو پروانه به پای تو فشاندم چون شمع
بینمت رقص کنان بر سر قربانی خویش

ما به پای تو سر صدق نهادیم و زدیم
داغ رسوائی عشق تو، به پیشانی خویش
 
 


امشب حال خوشی ندارم. کاش میشد برم یه جا تنها باشم. دلم گرفته ، اساسی. آدما همینطورن دیگه. یه روز شاد شاد ، یه روز غمگین......




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - یکشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٧

جمعه شب ، گروههای نجوم اصفهان به مناسبت روز جهانی نجوم برنامه هایی برای عموم مردم برگزار کردند. من هم برای دیدن این فعالیتها به جمع دوستان پیوستم. شور و شوق متصدیان برگزاری مراسم خارج از وصف بود. سعی کردم از کار یکایک افرادی که در اون محل حضور داشتند بازدید کنم و دقایقی رو به گفتگو با اونها بپردازم تا شاید به این وسیله ، از زحماتی که متقبل شده اند تشکر کرده باشم.

در یکی از ایستگاهها توجه من به بنری جلب شد که اهله ماه رو نشون میداد. بخاطر علاقه ای که به هلال دارم دقایقی رو کنار این بنر توقف کردم. دختر خانم نوجوانی که مسئول این قسمت بود وقتی دید به این بنر چشم دوختم از من پرسید : میخواهید راهنمائیتان کنم؟ با اشتیاق جواب دادم : بله ؛ اگر ممکنه در مورد این بنر توضیح دهید. ایشون هم با حوصله و دقت به موضوع تغییر شکل ماه در آسمان پرداختند و توضیح دادند که به چه دلیل ماه بصورت هلال و یا بدر دیده میشود. برای ایشون ، من یک بازدید کننده ی عادی بودم و برای من ، ایشون یک معلم بود ؛ کسی که تونست بخوبی کاری رو که بهش واگذار شده بود انجام بده.

در غرفه ای دیگر پسر جوانی با هیجان ( ‌و البته خیلی دقیق ) در مورد جستجوی حیات در سایر کرات سخن میگفت. گروه دیگری مسئول رصد اجرام سماوی بودند. گروهی مسئول بخش نقاشی و دیگر فعالیتهای مرتبط با نجوم. باید قدردان زحمات این جوانان بود که بدون چشمداشتی ، تمام توان خود را برای ترویج نجوم بکار بسته اند.

در آخر برنامه ، برو بچه های نجوم ، شام رو دور هم و در پارک صرف کردند. خیلی دلم میخواست که در جمع اونها حاضر باشم اما از منزل احضارم کرده بودند و هرگونه تاخیری خطر مرگ رو به همراه داشت!! چقدر به شام خوردن دسته جمعی اونها حسودیم شد........ ااااااااااااای خدا ؛ شکرت



نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٧

شب گذشته ، گروه رویت هلال مهتاب ( وابسته به مرکز آموزش نجوم ادیب ) برنامه رصد هلال جمادی الاولی 1429 رو در محل مرکز برگزار کرد. پس از چند ماه ، فرصتی پیدا کردم تا دوباره در برنامه گروه حاضر باشم. چند سال قبل این گروه رو برای رویت هلال تشکیل دادیم. الان مسئولیت گروه بر عهده سرکار خانم میر شمشیرگران است.

دیشب موقع رصد و بر حسب اتفاق یکی از شاگردان کلاس آموزش نجومم ( آقای قوامی ) رو دیدم. ایشون در اون موقع کلاس چهارم ابتدائی بود و الان دوم راهنمایی هستند. اونها یه گروه از دانش آموزان دوره ابتدائی بودند که در سال 1384 پس از طی دوره آموزشی ، ارتباط خیلی خوبی با هم داشتیم. یادم یکی از این بچه ها برای اینکه موقع رصد کنار من باشه کلی گریه کرد و تا من بغلش نگرفتم آروم نشد. بعضی از خانواده های این بچه ها از من میخواستند به عنوان معلم خصوصی نجوم فعالیت کنم ؛ ولی خوب ، من تمایلی برای اینکار نداشتم و توصیه میکردم این بچه های تیزهوش و زرنگ ، نجوم رو در مرکز ادیب پیگیری کنند. دیشب خوشحال شدم که هنوز تعدادی از این بچه ها در مرکز حاضر هستند و کارهاشون رو ادامه میدن. شاید تابستون امسال اونها رو دوباره گرد هم جمع کنم ؛ البته دیگه حالا برا خودشون مردی شدند.

  

عکس شاگردانم رو میتونید در نشونی زیر ببینید :

   http://www.isfahan.ir/kamaneasemani/news/1384/840416.html 



نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٧
دیروز داشتم فیلترهای مختلف نرم افزار فتوشاپ رو بررسی میکردم. این فیلترها بعضی وقتها ، همانند نوع نگاه ما آدمها به موضوعات مختلف می مونه. بعنوان نمونه به این عکس نگاه کنید :   

این عکس (که اون رو چند سال قبل در شمال کشور گرفتم) میتونه یک نگاه واقع بینانه و هنرمندانه از یک واقعیت باشه. اما همین حقیقت رو از زاویای مختلف میشه دیگرگونه دید. مثل :

    نگاه تار از پشت شیشه ی بدبینی

 

نگاه مثبت و آرمانگرا به موضوعات

 

غرق شدن در پیچ و خم ظرایف واقعیات

 

نگاه واقعی توام با رویا و خیال

 

ساده انگاری و سیاه و سفید دیدن همه چیز

 

دیدن بخشی از واقعیت

نگاهی که آنقدر پیچیده است که دیگر اثری از واقعیت در آن نیست

و دهها و صدها نگاه دیگر.....  ما از چه زاویه ای به واقعیات مینگریم؟



نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - دوشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٧

پر کن پیاله را

کاین آب آتشین

دیری است ره بحال خرابم نمی برد

این جام ها که در پی هم می شود تهی

دریای آتش است که ریزم به کام خویش

گرداب می رباید و ، آبم نمی برد

من، با سمند سرکش و جادویی شراب

تا بی کران عالم پندار رفته ام

تا دشت پر ستاره اندیشه های گرم

تا مرز نا شناخته ی مرگ و زندگی

تا کوچه باغ خاطره های گریز پا

تا شهر یادها.....

دیگر شراب هم

جز تا کنار بستر خوابم نمی برد

هان ای عقاب عشق

از اوج قله ی مه آلود دور دست

پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من

آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد.....

آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد

در راه زندگی

با این همه تلاش و تمنا و تشنگی

با این که ناله می کشم از دل که : آب .... آب....

دیگر فریب هم به سرابم نمی برد

پر کن پیاله را ...... 

 دلتنگیهای مختلف از هر طرف احاطه ام کرده اند. کجاست آن شراب روحانی تا جام دل را سرشار از مینای نابش کنم؟




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - یکشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٧

غروب پنجشنبه گذشته ، برای طبیعت گردی عازم فریدن شدیم. در بین راه ، متاسفانه شاهد تصادفی بودیم که یکی از مجروحین حادثه ( راننده جوان یک خودرو 206 ) هنوز در ماشین بود و بخاطر اینکه ممکن بود با جابجائی کنترل نشده ی او ، آسیبی به نخاعش وارد شود ، شاهدان و حاضران در صحنه تصمیم نداشتند وی را از بین در و پیکر له شده ی ماشین بیرون بیاورند. با حضور ماموران اورژانس این مجروح ( که تقریبا" بیهوش بود ) را به آرامی از ماشینش بیرون آوردیم و سپس به راه خود ادامه دادیم.

 

صبح جمعه به اتفاق تمامی اعضای خانواده و سایر همراهان عازم منطقه قائم آباد فریدن شدیم. حدود ساعت 10 صبح راهپیمایی و کوه پیمایی خود را شروع کرده و در ساعت 2.5 بعد از ظهر به محل پارک خودروها بازگشتیم. در این مدت 4.5 ساعت برای جمع آوری یک سبزی خوش عطر به نام چووئیک به بالای کوه رفتیم. این گیاه در فصل بهار و در نقاط بلند ارتفاع کوههای این منطقه میروید. جمع آوری آن بدلیل رویش آن در ارتفاعات سخت است اما به واقع ارزش آن را دارد چرا که هم فال است و هم تماشا ( بخصوص برای ما شهریهای طبیعت ندیده !!). این سبزی را پس از خشک کردن برای معطر و خوش طعم کردن ماست استفاده میکنند. برای من مهمتر از جمع  آوری این گیاه  این بود که توانستم در بین بوته های گون قدم بزنم، نظاره گر لاله های واژگون باشم ، کوهپیمایی کنم ، هوای پاک و خنکی را به درون ریه هایم بفرستم ، صدای پرنده های وحشی را بشنوم و برف بخورم. مجموعه ی این همه نعمت باعث شد که حتی ذره ای احساس خستگی نداشته باشم.

    

صبح امروز ( یکشنبه 15 اردیبهشت ) هم در کنار پل خواجو حاضر شدم و از هلال ماه عکس گرفتم.




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٧

امروز بعد از ظهر ، بارها و بارها کلیپ قرآنی رافت حسین رو گوش کردم . بیش از آنکه تحت تاثیر قرائت قرار بگیرم ، ذهنم متوجه آیاتی بود که قرائت میشد. ابتدا بخشی از آخرین آیه سوره مبارکه " ق " تلاوت میشود :

 

فذکر بالقران من یخاف وعید

 پس هر که را از وعده ی عذاب من میترسد به قرآن اندرز بده

بعد با ذکر بسم الله الرحمن الرحیم ( که یادآوری صفات ویژه خداوند در دنیا و آخرت است )آیاتی از سوره مبارکه " الحشر " تلاوت میشود که به معرفی صفات الهی می پردازد :

 

هو الله الذی لا اله الا هو عالم الغیب و الشهادة هو الرحمن الرحیم

 

اوست خدای یگانه ، هیچ خدایی جز او نیست. دانای نهان و آشکار و بخشاینده و مهربان است

 

هو الله الذی لا اله الا هو الملک القدوس السّلام المؤمن المهیمن العزیز الجبار المتکبر سبحان الله عما یشرکون

 

اوست خدای یگانه که هیچ خدای دیگری جز او نیست ، فرمانروا است ، پاک است ، عاری از عیب است ، ایمنی بخش است ، نگهبان است ، پیروزمند است ، با جبروت است و بزرگوار است. و از هر چه برای او شریک قرار می دهند منزه است

 

هو الله الخالق الباریء المصور.....

 اوست خدایی که آفریدگار است ، صورت بخش است .....

هنوز هم عطش فراوانی برای شنیدن این آیات دارم و دوست دارم که بشنوم او خدایی است که در عین دانایی نسبت به نهان و آشکار ، بخشاینده و مهربان است ، در عین دارا بودن جبروت ، ایمنی بخش است ، در عین فرمانروا بودن ، بزرگوار و نگهبان است......

بخوان قاری..........  

باز هم بخوان........




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٧

دیروز در راه نیاسر با تنی چند از مقامات استانداری و شهرداری همراه بودیم و در بین راه از هر دری سخنی بمیان آمد. از جمله اینکه ؛ یکی از همراهان توجه ما رو به یه فابل تصویری جلب کرد که در گوشی موبایلشون ضبط شده بود. تصویر مربوط به یک قاری قرآن بود که آیاتی از سوره الحشر رو با یک نفس میخوند. قرائت این آیات با یک نفس بمدت 1 دقیقه و 14 ثانیه!! آنچنان هیجانی در مستمعین ایجاد کرده بود که برای تشویق قاری ، همه از جا بلند شده بودند و الله اکبر میگفتند.

 

امروز این فایل رو در اینترنت پیدا کردم. نام قاری ، استاد رافت حسین ( مصر ) است و این قرائت را در هند و یا پاکستان انجام داده اند. این فایل رو در نشانی زیر میتونید ببینید و البته باید اضافه کنم که برای دیدن اون باید از نرم افزارهای مخصوص موبایل استفاده کنید.

http://amehrani.persiangig.ir/video/Quran.3gp



نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٧

دیروز در یک برنامه رسمی که در بخش نیاسر ( شهرستان کاشان ) برگزار شد شرکت کردم. این برنامه ، ، هفتمین جشنواره گل و گلاب نیاسر بود که با اجرای آن ، کار گلابگیری از گلهای زیبا و خوش عطر محمدی در این منطقه آغاز شد. برای اولین بار بود که به نیاسر رفته بودم. این شهر کوچک در شمال غرب کاشان واقع شده است. فاصله نیاسر از اتوبان قم – کاشان حدود 20 کیلومتر است. از همان ابتدای ورود به شهر ، هوا آکنده از رایحه عطر گل محمدی بود. با اینکه یک روز بین هفته بود ، اما باز هم تعداد زیادی دانش آموز از نقاط مختلف به این منطقه آمده بودند. شهردار نیاسر میگفت از الان تا آخر فصل گلابگیری ، روزهای پنجشنبه و جمعه بدلیل سیل مسافران و توریستهایی که برای دیدن مراسم گلابگیری به نیاسر می آیند ، از ابتدای خروجی اتوبان تا نیاسر ترافیک شدیدی ایجاد میشود. مراسم جشنواره را نیز به همین دلیل در بین هفته برگزار کردند.

 

فرصت حضور ما در نیاسر بسیار اندک بود و باید در زمانی دیگر به این منطقه بروم تا صبح زود ، از نزدیک شاهد گلچینی باغداران و گلابگیری باشم.



نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٧

 

تصویر بالا چیه؟ اولین چیزی که به ذهن میرسه اینه که این تصویر سر مار کبری است. اما جالبه که بدونید این تصویر قسمتی از بال یک پروانه بزرگه و این طراحی جالب که روی این بال قرار داره ، به نوعی عامل دفاعی این پروانه محسوب میشه.
 


نمونه های جالب دیگری هم هست که عکس تعدادی از اونها رو در روزهای آتی در معرض دید قرار میدم. این عکسها رو روز گذشته در باغ پروانه های اصفهان گرفتم. چون عکاسی از ژشت شیشه انجام شده ، کیفیتش یه مقدار افت کرده. از این بابت پوزش میخوام




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٧

یکی بود یکی نبود. یه طاووس قشنگی بود که در کمال صحت و سلامت ، در باغ و چمن روزگار خوشی رو سپری میکرد.

 
 

یکی از این روزها که توی گل و سبزه نشسته بود ، یه خانوم طاووسه از کنارش رد شد. طاووس بیچاره ی ما با دیدن این خانوم خانوما یک دل نه صد دل عاشق پیشه شد!

 

 با نهایت تواضع و فروتنی رفت پیش این خانوم طاووسه و سرش رو مثل گناهکاران روی سیاه خم کرد و در نهایت خجالت و شرم و حیا و این حرفا گفت " اجازه میدن برای غلامی خدمت برسم؟....."  

 

خانم طاووسه یه نگاه عاقل اندر سفیه به این طاووس خام انداخت و با خودش فکر کرد عجبا! چه شانسی ! توی این روزگار بی شوهری ، عجب خام خوش تیپی رام ما شده! نباید از دستش بدم.

با ناز و کرشمه گفت " شرط داره. بیا تا در گوشی بهت شرایطم رو بگم. اگر شرایطم رو بپذیری ، شاید سفارشت رو به ننه ام بکنم". آقا طاووسه که عاشقی چشم عقلش رو کور کرده بود سرش رو آورد جلو و با گوش جان به حرفای این خانوم طاووسه گوش کرد.

  

آقا طاووسه تمام شرایط رو پذیرفت و خانم طاووسه هم با کلی ناز و زیر لفظی ، بله رو گفت. یه روز دیدند که آقا طاووس ما خیلی افسرده و ماتم زده ، توی صف شیر ایستاده . سراغش رفتند و گفتند چته؟ کشتیهات غرق شده؟ تو که الان باید از خوشحالی و خوشبختی توی آسمونا سیر کنی؟ طاووس ما گفت : دست به دلم نزارین که خونه . من که حالیم نبود. خانومم اون روز درگوشی مهریه اش رو تعیین کرد و من یه لا قبا هم قبول کردم. حالا توش موندم ، اساسی. گفتند مگه مهریه اش چی بود؟ آقا طاووسه گفت :

 -         یک کیلو گوجه فرنگی

-         یه پژوه 405 نسوز

-         یه آپارتمان 2 متری در هر نقطه ای که شد

-         روزی 2 پاکت شیر یارانه ای کم چرب (خانوم رژیم دارن)

-         یه کارت سوخت با 300 لیتر ذخیره

-         بذر و غلات اعلاء که بوی نفت بده 

 

ببین تهیه اینها چی به روزم آورده که در عرض این یه ماهه که از ازدواجم گذشته ، رنگ از تمام کرک و پرم پریده. ( تصویر زیر مربوط به همون طاووس خوش آب و رنگ قبلی است که تنها یک ماه پس از ازدواجش گرفته شده!!!).

  

توضیح اضافه : این عکسها رو در باغ پرندگان اصفهان گرفتم.   




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - چهارشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٧

جمعه شب گذشته و در پایان مراسم چهلمین روز درگذشت پدرم که در تهران برگزار شد ، بنا به یک رسم معمول و برای خارج کردن فامیل از رخت عزا ، دائی بزرگم لطف کردند و برای من و برادرانم پیراهن رنگ روشن و برای مادر ، خواهران ، همسر و زن داداشم روسری رنگی خریدند و ضمن اهداء اونها ، از ما خواستند که لباس مشکیهامون رو عوض کنیم. من فرزند بزرگ خانواده بودم و برام سخت بود که اینکار رو انجام بدم اما چون دیدم اگه من پیرهنم رو عوض نکنم ممکنه دیگران هم اینکار رو نکنند ، پذیرفتم. سایر افراد خانواده هم بعد از من لباسهاشون رو عوض کردند.

 

وقتی به اصفهان برگشتیم من برای رفتن به اداره ، پیراهنی رو به تن کرده بودم که زمینه مشکی با خطوط نازک سفید و بنفش داشت. این پیراهن رو از مکه خریده ام. صورتم رو هم اصلاح نکرده بودم. گذاشتن ریشی که بخش زیادی از اون دیگه سفید شده ، باعث شده بود که همکارام به من بگن خیلی معنوی شدم!

 

برادر همسرم یکشنبه شب ما رو برای صرف شام به منزلش دعوت کرد. من همون پیراهن زمینه مشکی رو به تن داشتم. پس از صرف شام ( جاتون خالی ؛ جوجه کبابی بود که با همکاری هم درست کردیم ) ایشون هم لطف کردند و پیراهن دیگری رو به من هدیه کردند. ( در سال 85 و پس از سپری شدن چهلمین روز درگذشت پدر همسرم ، من اقدام مشابهی رو انجام داده بودم و با دعوت مادر ، برادران و خواهران همسرم به منزلم ، ضمن تقدیم هدایایی ناقابل ، از اونها خواهش کردم رخت عزا رو کنار بگذارند. ) برادر همسرم ، پس از دادن پیراهن از من خواست همین پیراهن زمینه مشکی رو هم عوض کرده و صورتم رو اصلاح کنم. وقتی داشتیم به خونه برمیگشتیم ، فرزند کوچکم به من گفت : بابا بیا هر شب بریم خونه ی یکی از فامیلها تا همه شون برات پیرهن بخرند!!!!

 

دیشب هم یه جلسه ی فامیلی داشتیم. جلسه ای که همه ماهه با حضور تمامی اعضای خانواده و در خونه ی یکی از بستگان ( به نوبت ) برگزار میشه. در جلسه ی دیشب ، مادر همسرم هم یه پیراهن به من و یه روسری به همسرم هدیه دادند. مثل اینکه پیشنهاد فرزند کوچکم داره خودبخود عملی میشه. منتها من دیگه پیرهن مشکیم رو عوض و صورتم رو هم اصلاح کرده ام. اگر کسی دوباره بخواد پیراهن برام بیار ، یا باید با آستین کوتاه و تی شرت و شلوارک بیام بیرون و یا اینکه برم سرم رو بتراشم و کچل کنم....!!!!

 



آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ