خرّم آن بقعه که آرامگه یار آنجاست
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٧

کوه گشت امروزم رو شبانه انجام دادم. ساعت 21 به کوه صفه رفتم و ساعت 22 بازگشتم. کوه خلوت بود و فضای بخشهایی از مسیر با صدای جیرجیرکها ، حال و هوای دیگری یافته بود. در نمیه راه ، قسمتی بود که پس از گذر از کنار یک نورافکن ، وارد تاریکی میشدم. با عبور از این قسمت ، سایه ای شارپ و سیاه از من روی زمین و در جلوی رویم افتاد. وقتی به سمت این سایه حرکت میکردم سایه از من دورتر و دورتر میشد. هر چه سرعت بیشتری میگرفتم ، این سایه از من فرار میکرد و دورتر میرفت. اما وقتی رو به عقب حرکت میکردم و میخواستم از سایه ام دور شوم ، او به من نزدیک میشد........ تمثیلی ساده از حالت عاشق و معشوق را امشب در سایه ام دیدم........

 

 

امشب حال غریبی دارم...... اما دلیلش رو نمیدونم.......

 

 

گوش کنید




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - یکشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٧

بخش دوم سفر ما ، عزیمت به نیشابور بود. در این مسافرت 2.5 روزه به روستای اجدادیم " بوژمهران " رفتیم و دیدارهای متعددی با بستگان داشتیم. اکثر عموها و عمه هایم مسن هستند ، اما روابط مستمر و محکمی که با آنها دارم باعث شد در این مسافرت کوتاه مدت ، خیلی به ما خوش بگذرد. در این سفر فقط تعداد کمی از فرزندان عموها و عمه هایم را دیدم ( اگر بنا بود هر روز به منزل 6 نفر از آنان سر بزنم ، باید نزدیک به دو هفته در نیشابور می ماندم! ) . روستای ما بسیار آباد ، پر آب و دارای باغهای بزرگ میوه است. در این زمان میوه هایی نظیر سیب گلاب ، آلو قطره طلا و آلبالو در باغها یافت میشد اما میوه های اصلی در شهریور ماه برداشت میشود. در سفر به نیشابور از آرمگاه خیام و عطار هم بازدید کردیم. از عکسی که در آرامگاه عطار گرفتم خیلی خوشم اومده. 

 

 

خوب شده؟

 

 

این هم عکسی از آرامگاه خیام. ایده این کادربندی رو از کارهای دوست گرامیم آقای میثم روشنی اقتباس کردم ؛ اما کارهای ما کجا و کارهای زیبای آقای روشنی کجا! 

 

 

 

حالا که فصل تابستونه و گرما بیداد میکنه ، این عکس کویری که مربوط به نمک زارهای شهرستان خور و بیابانک میشه رو هم ببینید. البته زمان گرفتن این عکس ، زمستان سال 83 بوده.

 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - دوشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٧

پیرمردی به صحن اصلی وارد شد و در حال نزدیک شدن به ضریح بود. چهره ای معمولی داشت ؛ مثل تمامی زائرن دیگری که در آن لحظه در آنجا بودند. با قدی کوتاه و ریشی جوگندمی ، آهسته قدم برمی داشت. چشمانش اشک آلود بود و میشد در نگاه نافذش ، شور و اشتیاق وصال را دید. اما آنچه که در این پیرمرد ، توجه مرا بخود جلب کرد ، نه نگاه نافذش ، نه چشمان اشکبارش ، نه شور و شوق وصالش ، بلکه حالت دستهای او بود.......

 

 

از همان بدو ورود به صحن ، دستهای این پیرمرد به حالت تمنا و نیاز هم سوی آسمان بود و هم رو به ضریح. زبانش تکلم نمیکرد ، اما فرم دستهایش یک دنیا حرف بود. شرمندگی ، تمنا ، نیاز و امید را میشد در حالت دستان این پیرمرد حس کرد. نگاه به دستهای او ، چشمانم را بسوی دستهای دیگر زائران چرخاند ؛ وای خدای من! .........چه غوغایی بود در سکوت این دستها...... دستهای رو به آسمان ، دستهای رو به معشوق ، دستهایی که تا سرحد امکان برای لمس نشانه ای از معشوق کشیده شده بودند ، دستهایی که عطر و بوی نماد معشوق را بر سر و صورت عاشقان میریختند ، دستهایی که به دامن نقره فام معشوق گره خورده بودند و حرارت وصل را با خونی که رگهای برآمده جریان داشت به سر تا پای عاشق میرساندند......

 

 

به دستهایم نگاه کردم ؛ ملتمسانه چشم بر چشم من دوخته بودند. از من طلب میکردند آنان را در این طوفان دستها غرق نمایم. فریاد سکوتشان مرا به حرکت وا داشت. دیگر این پایم نبود که مرا به جلو میبرد ؛ من بر بال دستهایم سوار بودم و پیش میرفتم. لحظه به لحظه ، نزدیکتر و نزدیکتر ، کششی از پس کشش دیگر.........

انگشتانم به ضریح مشبک رسیده بود. نگاهی به دستم کردم ؛ آرامشی از پس آن بیتابی........دستم تا سر حد امکان بالا رفت و به ضریح قفل شد...... سر بر دست تکیه دادم و گوش جان به نجوای او سپردم :

اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد

گناه بخت پریشان و دست کوته ماست

 

 

نگاه بر دست خود میکردم و میگریستم. دستم گاهی خود را به این دامان نقره ای میچسباند و گاهی با تمام توان خود را در شبکه های ضریح میفشرد تا خرد شد ، فرو ریزد ، غرق شود و حس فانی شدن در معشوق را درک کند.......... نیاز به هیچ کلامی نبود. دستم حرفهایش را با زبان بی زبانی میگفت......

لحظه ی وداع فرا رسیده بود و باید دستم را از ضریح جدا میکردم. بسختی اینکار را کردم اما انگشتانم همچنان اسیر نیروی جذبه ی رضوی بودند و همچنانکه رو به سوی حضرت داشتند فغان میکردند :

 

از پای فتادیم چو آمد شب هجران

در درد بمردیم چو از دست دوا رفت

 

 

پژمرده از آغاز فراغی دوباره و شادمان از حالتی که پیدا کرده بودم ، آهسته آهسته از حرم خارج شدم. در محوطه بیرونی حرم ، برای آخرین بار رو به بارگاه رضوی کردم و ......

 

ای غایب از نظر به خدا میسپارمت

جانم بسوختی و به دل دوست میدارمت

تا دامن کفن نکشم زیر پای خاک

باور مکن که دست ز دامن بدارمت

میگریم و مرادم از این سیل اشکبار

تخم محبت است که در دل بکارمت

بارم ده از کرم سوی خود ، تا به سوز دل

در پای ، دم به دم گهر از دیده بارمت

 

 

ادامه دارد.....




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - دوشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٧

غروب روز شنبه به یک قبرستان دور افتاده در جاده ی مشهد – طوس رفتیم ؛ جایی که پدر ، مادر ، عمه ، دائی و زن دائی مادرم در آن مدفون هستند. سال گذشته که به این مکان آمده بودم بسیار سریع تحت تاثیر قرار گرفتم اما امسال ، حضور در این محل هم برایم حس خاصی نداشت. مادرم بیتابی میکرد و بر سر قبر مادر بزرگم بسیار گریست.....

اولین میهمانی ما در این سفر ، عزمیت به منزل دائیم بود ؛ اما چه مهمانی..... با وارد شدن به این منزل صدای گریه ی مادرم و دائیم بلند شد. این اولین سفری بود که بدون پدر به این منزل پای میگذاشتیم..... خیلی تلاش کردم که این حالت در میهمانی های دیگر روی ندهد. قصدمان از مسافرت ، برگشت آرامش روحی بود اما فقدان پدر ، بشدت تاثیر گذار بود و من سعی میکردم آرام آرام این تاثیر را برای دیگران کمرنگ کنم.

روز یکشنبه برای خرید به مجتمع تجاری الماس شرق رفتیم. این ساختمان زیبا جزو بهترین ساختمانهای تجاری است که در ایران ساخته شده است. شاید زیباترین تکنیک معماری که در این ساختمان بکار گرفته شده است ، حرکت مدور حلزونی بسیار نرمی است که بازدید کننده را به طبقات بالا میبرد. من در طبقه دوم این مجتمع مشغول تماشای مغازه ها شدم. تصمیم داشتم با رسیدن به نقطه آغاز بازدید ، با پله برقی یک طبقه بالاتر بروم اما مغازه ها تمامی نداشت! زمانی بخودم آمد که دیدم در طبقه چهارم هستم و در واقع با شیبی ملایم ، ندانسته دو طبقه بالا آمده بودم. شاید تنها عیب این مجتمع ، مغازه هایی باشند که اجناس آنها تکراری است. مثلا" دهها مغازه به فروش اجناس لوکس و آنتیک اشتغال دارند که تقریبا" کالاهای مشابهی را در معرض فروش گذاشته اند.

بعد از ظهر مجددا" به حرم رفتیم. اما همان داستان روز قبل برایم تکرار شد ؛ هیچ حس و حالی نداشتم...... بچه ها مجددا" از اینکه میتوانستند به ضریح دست بزنند خوشحال بودند. من هم فقط از دیدن شادی آنها خرسند بودم. گویا در این سفر ، بنا نیست خودم حال و هوای زیارت داشته باشم و بیشتر ، وسیله ای شده ام برای عزیمت همراهانم به مشهد ؛ مثل اینکه آنها دعوت شده بودند و من ، مهمانی ناخوانده بودم. بار دیگر از حرم خارج شدم.........

غروب به دیدار عمویم رفتم. ایشان تنها عمویم هستند که در مشهد زندگی میکنند. حدود 7 سال از آخرین دیدار ما میگذشت و مشتاق دیدارشان بودم. در حال حاضر او در جمع فرزندان باقیمانده از پدربزرگم ، مسن ترین فرد هستند. چند سال است که مشغول تهیه شجره نامه ی فامیل پدری هستم. پدربزرگم از 4 همسر ، دارای 14 فرزند بود. از همسران پدربزرگم هنوز یک نفرشان در قید حیات است. قبل از پدرم ، دو تن از عموهایم به دیار باقی شتافته اند و 6 عمو و 5 عمه ام کماکان در قید حیات هستند. تعداد نوه های این خانواده بزرگ 82 نفر و تعداد نتیجه ها حدود 150 نفر ( در حال حاضر ) است. گستره این خانواده آنقدر وسیع است که بسیاری از بستگان خود را نه دیده ام و نه می شناسم. برای همین از چند سال قبل ، کار تدوین شجرنامه را آغاز کردم. نتیجه ی خوبی هم گرفتم و هنوز هم در حال تکمیل مستندات این شجرنامه هستم. شناختن اجداد و بستگانم برایم هیجان انگیز است و خوشحالم که توانسته ام تا 8 نسل این خاندان را پیدا کنم. شجره نامه فرزند بزرگم عبارت است از : محمد جواد فرزند علیرضا فرزند ولی الله فرزند علی اصغر فرزند علی اکبر فرزند محمد فرزند کربلایی علی قلی فرزند محمد

در دیدار با عمویم تصمیم داشتم خاطرات او از پدربزرگم را ضبط کنم اما یک فراموشی کوچک تمام برنامه ام را بهم ریخت و اینکار به فرصتی دیگر موکول شد.

پیش از ظهر روز دوشنبه برای آخرین به حرم مشرف شدیم. این زیارت ، زیارت وداع بود و آخرین فرصت من برای پیدا کردن درکی از حضور در حرم رضوی. مثل روز اول همراه فرزندانم در زاویه ی پایین پای حضرت نشسته و منتظر فرا رسیدن زمان اذان ظهر و خلوت شدن محوطه اطراف ضریح بودیم. زانوهایم در اثر نشستن زیاد به درد آمده بود. برخاستم تا پاهایم استراحت کنند. با این ایستادن ، توجهم به موضوعی جلب شد. جرقه و آتشی که منتظرش بودم در این آخرین دقایق شعله ور شد............

 

ادامه دارد..........

 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - شنبه ٢٢ تیر ۱۳۸٧

پس از چند ماه فشار سخت روحی ، فرصتی دست داد تا به استراحت مطلق بپردازم. جمعه هفته گذشته از طریق تهران عازم شهرهای مشهد و نیشابور شدم تا بدور از محیط کار ، نجوم ، رویت هلال ، اخبار ، روزنامه ها ، اینترنت و تمامی چیزهای دیگری که هر یک بنوعی بخشی از فکر و توان روحیم به آن اختصاص یافته بود ، به استراحت بپردازم.

ساعت 9.5 صبح جمعه از اصفهان به راه افتادیم. توقف کوتاهی در تهران داشتیم تا مادرم را به همراه ببریم. 1000 کیلومتر جاده در پیش رویم بود. ساعت 16 حرکت کردیم و تنها توقفمان در شهر شاهرود بود. با اینکه خسته بودم ،‌ تصمیم داشتم مستقیما" و یکسره به مشهد بروم. از شاهرود به بعد هوا تاریک شد و با خوابیدن همراهان ، یکه و با شتاب به پیش میرفتم. جای جای این جاده – که شکل و شمایل جدیدش ، با آن جاده کم عرض قدیمی بسیار متفاوت شده است – خاطرات مسافرتهایی که با پدرم آمده بودم را زنده میکرد ، گردنه سرخه سمنان ، میامی ، پل ابریشم ، چشمه ی زیدر ، کویر خشک و تفتیده ی بین شاهرود تا سبزوار و ......... چشمان خسته ام با یادآوری این خاطرات باز می ماند و به پیش میرفتم. وزش باد شدید که گاهی با طوفانی از شن و خاک همراه میشد ، خاطراتم را میگسست و ذهنم را خالی میکرد.....

ساعتی پس از نیمه شب به مشهد رسیدیم. صبح روز شنبه برای زیارت به حرم رفتیم. حس و حال خاصی نداشتم و بیش از آنکه متوجه زیارت باشم ، به اطرافم توجه داشتم. دربهای صحن جدید امام خمینی به روی زائران باز شده بود. با رفتن به این بخش و دیدن بنای احداثی ، فقط توانستم از روی افسوس سری بجنبانم..... فضای این صحن که در یک سمت آن مسجد گوهرشاد و در سمت دیگرش موزه آستان قدس قرار داشت مسقف شده بود. اینکار در نهایت بی سلیقه گی صورت گرفته بود. هیچ تناسبی بین ستونهای قطور و سقف ایجاد شده ، با دیوارهای کاشیکاری اطراف آن وجود نداشت. نفوذ آب باعث تغییر رنگ گچکاریهای شده بود. کسانی که به حرم نبوی مشرف شده اند ، دیده اند که در طرح توسعه مسجد النبی ، معماری جدید به زیبایی هر چه تمامتر در کنار معماری قدیمی قرار گرفته و هیچ تضادی مشاهده نمیشود ، اما در حرم رضوی....... بگذریم.

وارد صحن اصلی شدم و در کنار ضریح قرار گرفتم. فشار موج جمعیت امکان زیارت نمیداد. از دور عرض سلام کردم. بودن در این مکان هیچ احساسی در من ایجاد نمیکرد و حال زیارت نداشتم. ساعاتی را به همراه فرزندانم در گوشه ای ایستادیم تا هنگام نماز ظهر فرا رسید. با بسته شدن دربها و خلوت شدن محوطه اطراف ضریح ، امکان زیارت برای فرزندانم فراهم شد. آنان با شادی کودکانه زیارت کردند و خوشحال بودند که حتی میتوانند لباسشان را هم به راحتی به ضریح بمالند. من همچنان خاموش ، با دلی سرد ، خیره به ضریح ، منتظر عنایت و نشانه ای برای یافتن درکی از این زیارت ؛ اما خبری نشد. از حرم خارج شدم.

 

ادامه دارد.....

 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٧

انشاءالله در چند روز آینده ، پابوس امام هشتم حضرت علی ابن موسی الرضا خواهم بود. از تمامی دوستان حلالیت می طلبم.... خدا نگهدار




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٧

پس از دو هفته دست و پنجه نرم کردن با بیماری ، غروب روز گذشته مجددا" برای پیاده روی به کوه صفه رفتم. در 7 روز اول دوره بیماری مشکل تنفس و ضعف داشتم که این مشکل در 7 روز دوم تا حد زیادی برطرف شد اما چون بنا بود برای اطمینان بیشتر از سلامت قلبی ، تست ورزش بدم ، پیاده روی را به بعد از این آزمایش محول کردم. دوشنبه بعد از ظهر برای تست رفتم.

 

10 چسب لید به نقاط مختلف سینه ام چسبوندند و آنها را بوسیله سیم به یک سیستم سیگنال 10 کاناله وصل کردند. به محض وصل شدن سیمها و در حالیکه هنوز روی صندلی نشسته بودم ، دیدم ضربان قلبم بیشتر 100 ضربه در دقیقه است. در همین لحظه یک متخصص قلب به داخل اطاق آمد و وقتی وضعیت ضربان قلبم رو دید گفت باید معاینه بشم و هی مرتب میپرسید ناراحتی و دردی در سینه نداری؟ دارویی مصرف کردی ؟ سیگار میکشی؟ و .... پاسخهای من تماما" منفی بود. پس از یک معاینه ی مقدماتی ، اجازه دادند بر روی دستگاه تردمیل قرار بگیرم. حرکتم رو آغاز کردم. دوست داشتم زیر چشمی به وضعیت ریتم و تعداد ضربان قلبم نگاه کنم اما اون آقای دکتر جایی نشسته بود که نمیشد. به هر حال ؛ با گذشت زمان ، چندین بار اپراتور دستگاه از من پرسید مشکلی نداری؟ من هم هی میگفتم نه! ( از نفر قبلی من که یه پیرمرد بود این سوال رو نپرسیدن. برای همین من حدس میزدم احتمالا" یه مشکلی در قلبم دارم )

 

خلاصه ؛ مدت زمان آزمایش که تمام شد و دوباره نشستم روی صندلی ، چشمم به مونیتور دستگاه افتاد که ضربان قلبم رو 165 ضربه در دقیقه نشون میداد ! یعنی یه چیزی توی مایه های قلب گنجشکی که در دستان صیاد بال بال میزنه!! چند دقیقه هم من رو هم روی صندلی نگه داشتند تا ریتم کاهش ضربان قلب مشخص بشه. در تمام مدت آزمایش فشار خونم رو هم کنترل میکردند که در شروع 12 روی 8 بود و در اوج کار به 16.5 روی 11 رسید. در پایان آزمایش گفتند قلب شما سالمه و بطور طبیعی کار میکنه ، خوش اومدید!

 

برای نوشتن این پیام  سری به اینترنت زدم که بتونم توضیحات بالا در مورد تست ورزش رو بنویسم. وقتی لینکهای مربوط به تست ورزش رو میخوندم ، دیدم این ضربان زیاد قلبم و حالت ضربه ها (‌که انگار قلبم داره با مشت به سینه ام میکوبه تا سینه ام رو باز کنه و قدری هوا بخوره !! )‌ شبیه علائم تپش قلب است. تپش قلب رو هم جستجو کردم و با خوندن مطالب مرتبط متوجه شدم تمام علائم بیماری که در این مدت داشتم ، همه و همه نشانه های تپش قلب است. افت قند خون یکی از دلایل تپش قلبه که میتونه تنگی نفس ، درد قفسه سینه و احساس وقوع مرگ رو بوجود بیاره. توی این مدت وقتی یه بار مشکلم حاد شد ، به طور اتفاقی یه استکان آب قند خوردم که عین آب و آتش عمل کرد و آروم شدم. بعد از این تجربه موفق ، هر شب با خوردن یه استکان آب قند به خواب میرفتم. بعضی وقتها هم یه پارچه رو خیس میکردم و موقع خواب اون رو روی بدنم می انداختم . با خنک شدن بدنم ، خیلی سریع آروم میشدم و میخوابیدم . امروز در این سایتها خوندم که این هم یکی از روشهای جلوگیری از بروز تپش قلب است ( ما هم یه پا دکتر بودیم و خبر نداشتیم !! ).

 

گویا تا الان همه چیز بخیر گذشته ؛ هر چند که آدمی از یک دقیقه بعد خودش ، اصلا" خبر نداره....

دامن تدبیر را دادم زکف

رشته ی تقدیر در پای من است




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - یکشنبه ٩ تیر ۱۳۸٧

دیشب یه خواب راحت داشتم. تا دیروز غروب ، یه مسئولیت رو روی دوشم احساس میکردم و تلاش داشتم با وقت و انرژی گذاشتن ، اون مسئولیت رو به نحو مناسبی به سرانجام برسونم. جدی بودنم در اینکار اونقدر بود که همه جوره سعی و تلاش کردم و حتی تا مرزهای ناشناخته ی مرگ هم پیش رفتم!

ولی خوب ؛ مجموعه ی تلاشهای من ، نتیجه ای در بر نداشت. از اون جور آدمها هم نیستم که مرتب احساس تکلیف کنم و در قالب این به اصطلاح تکلیف ، بخوام حرف خودم رو به هر قیمتی که شده به کرسی بشونم. فلذا ، دیروز غروب دیگه دست از این تلاش کشیدم. در طی این مدت ، به اون هدفی که در نظر داشتم نرسیدم اما در عوض شناخت مناسبتری از وقایع پیرامونم و افرادی که با اونها در ارتباط بودم پیدا کردم. بازده و دستاورد این فعالیت برام زیاد نبود و درگیر شدن در یک بیماری که توانم رو تحلیل برد ، دستمزد نهایی من شد. اما دیشب ، چون پیش وجدان خودم راضی بودم که هر آنچه که از دستم برمی اومد انجام دادم ، یه خواب راحت داشتم. یکی از بستگانم میگفت داشتن یه خواب راحت ، نعمتی است که تا از دست ندیم ، لذتش رو درک نمی کنیم.

یکی از دوستانم اهل شعر و ادب است و هر از چند گاهی برای گفتن حرفی و یا دادن پاسخی ، از کلام زیبای شعر استفاده میکنه. این رفتار ایشون ، دیشب ما رو هم وسوسه کرد سری به دیوانهای شعر بزنیم. همینجوری تفعل زدم و دو بیت شعر رو خوندم....

واعظان کین جلوه در محراب و منبر می کنند

چون به خلوت می روند ، آن کار دیگر می کنند

پرسشی دارم ، ز دانشمند مجلس باز پرس

توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می کنند؟

 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - چهارشنبه ٥ تیر ۱۳۸٧

یکی دیگر از ترانه های محلی ایران که علاقه زیادی به اون دارم ، ترانه های بختیاری است. ریتمهای قدیمی این موسیقی بیشتر با دف و نی و کمانچه و یا ساز و دهل نواخته میشد اما امروز از انواع سازهای غربی و الکترونیکی هم در تولید این موسیقی استفاده میشه. اشعار بختیاری بیشتر در زمینه جنگها و دلاورمردیهای ایل بختیاری و همچنین درد و دلهای عاشقانه است. در موسیقی بختیاری هم میشه ترانه های شاد شاد رو پیدا کرد و هم ترانه های فوق العاده غمناک. لینک سه ترانه بختیاری رو میتونید در زیر ببینید. ببخشید که حجم فایلها زیاد شده ولی اینکار لازم بود تا بتونید ارتباط بهتری با این ترانه های پیدا کنید.

 

http://www.isfahan.ir/amehrani/weblogmusic/music01.mp3

http://www.isfahan.ir/amehrani/weblogmusic/music02.mp3

http://www.isfahan.ir/amehrani/weblogmusic/music03.mp3

 

ترانه ی دومی در سالهای دفاع مقدس ، به دفعات از صدا و سیما پخش میشد. اگر با دقت ترانه ی سومی رو گوش کنید ، میتونید معنی اشعار رو درک کنید و لازم نیست که خیلی زبان لری بلد باشید.

 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - چهارشنبه ٥ تیر ۱۳۸٧

پس از سپری کردن اون دو روز سخت آخر هفته ی گذشته ، به لطف خدا در طی این چند روز دیگه اون حال و وضعیت برام پیش نیومده. فرصتی شد تا یه مقدار بیشتر خودم رو از نظر جسمی کنترل کنم. پیگیریهایی انجام دادم که نتیجه اش رو طی روزهای آتی دریافت میکنم. فکر میکنم الان بیش از هر چیز به استراحت احتیاج داشته باشم. از بهمن ماه سال گذشته ، بیماری پدرم و بعد از اون هم ضایعه درگذشت ایشون ، من رو از نظر روحی شدیدا" تحت فشار قرار داد. در طی همین ماجرای تلخ ، اختلافاتی بین اعضا و کادر مرکز ادیب روی داد که پادرمیونی من بین اونها ، باعث ورودم به موضوعاتی شد که باز چیزی جز فشار روحی برام در بر نداشت. به جمع این دو باید نگرانی از وضعیت تحصیلی فرزندانم رو هم اضافه کنم که طی اردیبهشت و خرداد کلی وقت براشون گذاشتیم ( البته زحمت اصلی رو همسر گرامیم کشیدند ) که خوشبختانه نتیجه بسیار خوبی در پی داشت. حالا نیاز به یک مسافرت دارم ؛ یکی که چه عرض کنم ؛ یکی یکی . انشاءالله هفته ی آینده برای دیدن برادرم به شمال خواهم رفت ، بعد هم مسافرتی به نیشابور و مشهد و سپس سفر تفریحی چند روزه به کناره های دریای خزر.

 

 

 

دیروز باید برای ماموریتی به تهران میرفتم. نداشتن بلیط رفت و برگشت و تلاش مداوم برای تهیه این بلیطها باعث شد که اصلا" فراموش کنم باید یه پیام تبریک به مناسبت روز مادر و زن در این کلبه ی درویشی قرار بدم. فرا رسیدن این روز رو به تمامی مادران و خانمهای گرامی تبریک عرض میکنم. به نظر من ، نامگذاری این روز فقط یک نشانه برای توجه بیشتر به جایگاه مادر و مقام زن است والا تمامی ایام سال به مادر و زن تعلق داره. من اهمیت وجودی این دو را در خانواده ی پدری ، خانواده ی خودم و محیط کارم ( در قامت و جلوه ی مادری ، همسری و همکاری ) به عینه دیده و لمس کردم.

 

 

 

من از مادرم یاد گرفتم چگونه میتوان عامل پیوند و همبستگی اعضای خانواده با هم بود ، از همسرم یاد گرفتم که چگونه میتوان فداکارانه به زندگی مشترک و خانواده توجه داشت و از بانوان همکارم آموخته ام که وجدان کاری چه معنایی دارد. خیلی ها ، خیلی حرفها در مورد مقام مادر و زن گفتند. نمیخوام دوباره گویی کنم. فقط میخوام فریاد بزنم مادرم بزرگوارم، همسرم گرامیم، همکاران ارجمندم و دوستان محترمم ، روزتان مبارک باد....




آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ