خرّم آن بقعه که آرامگه یار آنجاست
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - سه‌شنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٧

عصر دیروز راه ناتمام کوه پیمایی هفته ی پیش رو به سرانجام رسوندم. برای اینکه انرژی خودم رو به درستی استفاده کنم و دیرتر خسته بشم ، راه پیمایی اولیه رو به آرامی و نرمی انجام دادم تا از ورودی صفه طی 32 دقیقه به بالای گردنه ی باد رسیدم. از اینجا به بعد باید مستقیما" از کوه بالا میرفتم. اوایل مسیر ، خاکی بود و با شیبی تند و بعد هم سنگ نوردی با زاویه ای بسیار زیاد. دیدن چند خانم و آقای دیگه که جلوتر از من داشتند صعود میکردند این نوید رو به من میداد که یا کار من و اونها عاقلانه است و یا اینکه ، من تنها مجنون این شهر نیستم!!

 

 

صعود به بالاترین نقطه کوه صفه اصفهان 35 دقیقه طول کشید. در بالای کوه اثرات باقیمانده از یک دژ نظامی باستانی ( شاه دژ ) در گوشه و کنار دیده میشد. وقتی به اون بالا رسیدم ، در سایه ی یه تخته سنگ نشستم و به منظره ی شهر نگاه کردم. مرکز ادیب بخاطر قرار گرفتن در کنار باند فرودگاه نظامی به خوبی قابل تشخیص بود. دوست داشتم با دوستانم در مرکز تماس بگیرم و ازشون بخوام با تلسکوپ یه نگاهی به این بالا بندازند تا ببینند که هنوز هم دود از کنده بلند میشه ( خدائیش اونقدر گرمم شده بود و نفس نفس میزدم که عین سونای بخار در حال تعریق بودم ). 25 دقیقه طول کشید تا از بالای کوه به ورودی ایستگاه دوم تله کابین رسیدم. میخواستم با تله کابین برگردم اما پشیمون شدم ؛ پیاده برگشتم پایین. تصمیم خوبی بود ؛ هم مقداری بذر گل جمع کردم و هم اینکه در راه آقای محمد رحیمی رو دیدم.

 

 

برگشت به پایین ، حدود 40 دقیقه زمان برد. خیلی خسته بودم . در مدت برگشت هر وقت به بالای کوه نگاه میکردم با خودم میگفتم " اگه هوسه ، یه بار بسه!! " . اما لذت انجام اینکار برام اونقدر زیاد بود که تصمیم گرفتم در هر هفته حداقل یک بار این پیاده روی و کوهنوردی سنگین رو انجام بدم.




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - دوشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٧

این تعطیلی های مکرر اونقدر کلافه ام کرده که برای استراحت میخوام برم مرخصی!! هر چقدر هم که برنامه ریزی میکنیم تا از وقتمون بهترین استفاده رو ببریم ، باز هم نمیشه. به هر حال از چند روز آینده ، چند روزی رو در محیط اینترنت نخواهم بود.

 

 

هفته گذشته که برای پیاده روی به کوه رفته بودم ، تصمیم گرفتم به یه مسیر جدید پا بذارم ؛ مسیری که من رو وادار میکرد مثل زمانی بچگی ، از یه دیواره ی راست بالا برم!! یه خورده که پیش رفتم ، هم هوا رو به تاریکی گذاشت ، هم خسته شدم و هم دیدم هنوز به وحشت نیفتادم !! ( آخه ممکنه بود بخاطر این تاریکی و خستگی و نابلدی و نداشتن تجهیزات ، پرت بشم پایین و جان به جان آفرین تسلیم کنم ).

 

 

از این به وحشت نیفتادنم ، بد جوری ترسیدم!!! برای همین تصمیم به برگشت گرفتم. موقع برگشتن یه تیکه راه رو با دویدن طی کردم و بالای یه تپه ایستادم. باد تندی میوزید و من ، مثل فاتحین اورست ، پا بر روی تخته سنگی گذاشتم و نظاره گر اطراف شدم. این پیاده رویها احساس فوق العاده ای در من بوجود میاره. حس رها بودن ، تنها بودن ، با خود بودن ، بی خود بودن ، نشاط و سر زندگی ، موفقیت و کامیابی ، خستگی و واماندگی......... تمام این احساسها رو میتونم ظرف یکی دو ساعت تجربه کنم و از هر کدومشون ، پیامی و نیرویی دوباره بگیرم.

 

 

امروز هم دوباره به کوه خواهم رفت. تصمیم دارم کار ناتمام حرکت در اون مسیر جدید رو پی بگیرم تا ببینم این مسیر چه جوری به بلندترین قسمت کوه صفه منتهی میشه.

 

 

راستی ؛ در مورد قصه ی ترسیدن از نترسیدن میشه خیلی حرف زد و خیلی فکر کرد. توی این دو سه کلمه ، خیلی چیزهای جالب نهفته.....




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - چهارشنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٧

بخش مهمی از تعهداتی رو که در قبال مرکز ادیب و اعضای آن داشتم به سرانجام رسوندم.  شاید فقط یک کار مهم دیگر در این حوزه برام باقی مونده باشه. هر زمان که مطمئن شوم این کار هم به نتیجه رسیده ، از هیات امنای مرکز خارج میشم. در بین اعضای مرکز و فعالان نجوم اصفهان ، افراد متعددی هستند که بخوبی میتونند با حضور در این هیات ، رشد و تعالی مرکز رو باعث بشند. امیدوارم دوره ی حضورم در هیات امنای مرکز کوتاه باشه.

 

 

در محیط اداری هم یکی از پروژه های مهم شهرداری در زمینه مدیریت منابع رو از فاز بررسی و مطالعه به فاز اجرایی رسوندم. دستاوردهای این پروژه طی چند ماه آینده نمایان میشه و احتمالا" این نتایج ، سرآغاز یک تحول اساسی در خصوص روش حسابداری شهرداری خواهد بود.

 

 

اجرای روش بودجه ریزی عملیاتی در شهرداری هم از موضوعات دیگری است که این روزها فکرم رو مشغول کرده . با اونکه واحدی که در اون کار میکنم متولی اجرای بودجه است و نه تدوین اون ، اما علاقه ام به برنامه ریزی و طراحی سیستم باعث شده که خودم رو درگیر این موضوع کنم ( همکارانم میگن این آقای مهرانی همیشه سرش برای طرحهای جدید درد میکنه. اونها تا در یک سمینار و یا جلسه با پیشنهاد اجرای یک روند و یا سیستم جدید مواجه میشند آهی میکشند و میگن خدا بخیر بگذرونه ! اگر آقای مهرانی این حرفها رو شنیده باشه دوباره روز از نو روزی از نو!).

نمیدونم این روحیه ی خوبیه که دارم یا نه؟ از کارهای تکراری و یکنواخت بیزارم. دوست دارم کارم دارای تنوع باشه و این تنوع رو در حرفه ای مثل حسابداری که اصولا" یکنواخته ، از طریق اجرای فرایندها و سیستمهای نوین ایجاد میکنم. البته همیشه حواسم هست که استفاده از فرایندها و سیستمهای جدید ، باید تاثیر مثبت و چشمگیری برای اداره ام هم داشته باشه. اینطور نیست که مرتب تغییر روش بدم و دنبال مدهای جدید اداری باشم. تمامی اینکارها رو با هدف انجام میدم و دقیقا" میدونم دنبال چی هستم. شاید به همین دلیل باشه که مثلا" سیستم حسابداری که در سال 1379 با کمک تعدادی از همکارانم طراحی کردیم ، هنوز هم با گذشت بیش از 8 سال ، یکی از بهترین سیستمهای حسابداری است که دیده ایم. من در طی این 8 سال باها و بارها سیستمهای ارائه شده توسط سازمان و یا شرکتها رو دیدم اما انصافا" کاری که ما انجام دادیم یه سر و گردن بالاتر از همه ی اونهاست. یا در همون سال 79 من طرحی رو برای سیستم درآمدهای شهرداری ارائه کردم. برخی مشکلات باعث شد که اون طرح به کنار گذاشته بشه. از سال گذشته یک شرکت کامپیوتری طراحی این سیستم رو با روشهای فنی آغاز کرد و الان دیگه کار پیاده سازی بخشهایی از این سیستم به اتمام رسیده. جالبه که سیستمی که داره پیاده سازی میشه ، همون چیزیه که من در سال 79 طراحی کردم ؛ با همون جزئیات و همون ارتباطات سیستمی.

 

 

اینها رو برای تعریف از خودم نگفتم. فقط خواستم عرض کنم تنوع طلبی من ، بی برنامه و بی هدف نیست.

 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٧

مدل اول :

چقدر دارائی ( پول و امکانات ) دارم؟

با این دارائی چیکار میتونم بکنم ؟

 

 

مدل دوم :

چقدر دارائی ( پول و امکانات ) دارم؟

با این دارائی چیکار میتونم بکنم ؟

کارهایی رو که میشه انجام داد ، چه جوری انجام بدم ؟

 

 

مدل سوم :

چقدر دارائی ( پول و امکانات ) دارم؟

با این دارائی چیکار میتونم بکنم ؟

کارهایی رو که میشه انجام داد ، چه جوری انجام بدم ؟

انجام این کارها چه دستاوردی برام داره ؟

 

 

مدل چهارم :

چقدر دارائی ( پول و امکانات ) دارم؟

با این دارائی چیکار میتونم بکنم ؟

کارهایی رو که میشه انجام داد ، چه جوری انجام بدم ؟

انجام این کارها چه دستاوردی برام داره ؟

این دستاوردها من رو به کدومیک از اهداف زندگیم میرسونه ؟

 

 

این چهار مدل ، مثالهای ساده ای از روشهای بودجه ریزی است که به ترتیب ، بودجه ریزی هزینه ای ، بودجه ریزی برنامه ای ، بودجه ریزی عملیاتی و بودجه ریزی عملیاتی نوین هستند. در حال حاضر روش بودجه ریزی عملیاتی نوین در خیلی از کشورهای پیشرفته انجام میشه . درسته که مباحث بودجه ، موضوعی از جنس برنامه و مدیریت منابع و ..... است اما به راحتی میشه از همین روشها در برنامه ریزی زندگی روزمره خودمون هم استفاده کنیم. اگر خواستین از مدل چهارم برای برنامه ریزی استفاده کنید باید این پرسشها رو برای خودتون مطرح کرده و جوابش رو پیدا کنید :

 

 

-         من چه اهدافی رو در زندگیم دنبال میکنم؟

-         برای تحقق اهدافم ، چه چیزهایی رو باید داشته باشم ؟

-         برای داشتن چیزهایی که اهدافم رو محقق میکنه ، چه کارهایی باید انجام بدم ؟

-         برای انجام این کارها ، چه روشهایی رو میتونم اتخاذ کنم ؟

-         برای اجرای این روشها چه امکاناتی ( دارائی یا توانایی ) لازم دارم ؟

اگر این شکلی رفتار کنیم ، میتونیم از منابع محدودی که داریم  بسیار موثر و هدفمند استفاده کنیم و به اهدافمون برسیم. البته استفاده از این روش ظرافتهایی هم داره که نباید از نظر دور داشت.....

 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - پنجشنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸٧

چند وقتی میشه که مطلب ، موضوع و یا بهانه ی خاصی برام پیش نیومده تا حس نوشتن پیدا کنم. این پیش نیومدن بهانه ، خودش بهانه ای شد برای نوشتن این چند کلمه....مژه




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - دوشنبه ٧ امرداد ۱۳۸٧

خیلی وقتها در ذهن و خیال ، به سفرهای دور و به محلهای دست نیافتنی میرم ؛ اما امروز ، در عالم واقعیت ، با سر زدن به یک نشونی خاطره انگیز قدیمی ، پروازی به گذشته داشتم.....

هیچ چیزی نمیشه گفت. فقط متحیر از این خیالات هستم که چگونه اعجاب انگیز ، رویایی و شیرین ، جامه ی واقعیت به خود گرفتند ، هر چند که عمر برخی از آنها کوتاه بود..........




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - دوشنبه ٧ امرداد ۱۳۸٧

قدیما که چیزی به نام کامپیوتر و اینترنت وجود نداشت و امکانات مخابراتی هم محدود بود ، نامه نگاری ، شیوه ی رایج و معمول برای اطلاع رسانی بین اعضای فامیل و دوستان بود. در اون دوران هیچ چیزی به اندازه ی دریافت نامه ( بخصوص زمانی که بشدت در انتظار یک هم زبون بودم ) خوشحالم نمیکرد. نامه هایی رو که از دوستانم میرسید بارها و بارها میخوندم. نامه ی های اون روزگار ، اصلا" قابل مقایسه با ایمیلهای امروزی نیستند. نامه ای که بوسیله یک نفر و با خط خودش نوشته شده ، احساس دوستی و محبت رو سریعا" و به مقدار بسیار بسیار زیاد منتقل میکنه. در طول زندگیم ، چند نفر بودند که برای دریافت نامه ای از اونها ، همیشه بی تاب و مشتاق بودم. با اکثر اونها در دوران نوجوانی و جوانی آشنا شدم. هنوز هم نامه های بعضی از اونها رو دارم و مثل قدیم ، از خوندن دوباره و چند باره ی اونها لذت میبرم.

 

 

در دوران آموزش سربازی یه هم خدمتی داشتم که بچه ی فیروزکوه بود. من مسئول دریافت نامه های گروهان و نامه رسون بودم. نامه ها یک روز در میون (‌ یا به قول اصفهانیها یه روز نه یه روز ) توزیع میشد. این هم خدمتی ما در هر بار توزیع نامه حدود 15 تا 20 نامه دریافت میکرد! هر چی فک و فامیل داشت براش نامه مینوشتند. متن نامه ها هم معمولا" تکراری بود.... دائی جان با خانواده خدمت شما سلام میرسانند. عمه خانم با خانواده سلام میرساند. خان عمو با خانواده سلام میرساند و........... البته در بین این نامه ها یکی دو نامه بود که این بنده خدا یه جور خاصی اونها رو میخوند قلب . وقتی نامه ها رو به این دوستمون میرسوندم ، میرفتم یه گوشه مینشستم و از دور ، شوق و ذوق این بنده خدا رو موقع خوندن نامه ها تماشا میکردم و آی حسرت میخوردددددددددددم که نگو ! خودم در طول این دوره ی دو ماه و نیمه فقط یک نامه دریافت کرده بودم که البته طبیعی بود چون ، اکثر دوستانم در جبهه حضور داشتند ، خانواده ام تازه از شرّم رها شده بودند و نیازی به نامه نگاری نبود! و دست آخر اینکه مجرد بودم و کسی هم خاطر خواه ما نبود ( اگر هم بوده خدائیش به ما خبر نداده بودند والا نمیگذاشتیم که کمتر از 30-40 نامه برامون بیاد!! مژه ).

 

 

در نامه های اون موقع و قبل از خداحافظی نهایی ، معمولا" با یه بیت شعر سعی میشد تمام احساس نویسنده نسبت به خواننده ی نامه بیان بشه. ابیاتی چون :

 

نمکدان بی نمک شوری نداره

دل من طاقت دوری نداره

 

ای نامه که میروی بسویش

از جانب ما ببوس رویش

 

 

دلم برای دریافت یه نامه به سبک و سیاق قدیم لک زده. دوستانم پراکنده و گرفتار زندگی شدند ، خاطر خواه که از قدیم الایام کم داشتیم ، با اعضای خانواده و فامیل هم که مرتب با تلفن صحبت میکنیم.

ههههههههههههههههی ............




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - چهارشنبه ٢ امرداد ۱۳۸٧

کوه گشت امروزم به یک سنگ نوردی اساسی تبدیل شد. برنامه ی معمولی پیاده روی من اینطوره که ابتدا 10 تا 13 دقیقه پیاده روی تند انجام میدهم تا از ورودی کوه صفه به مدفن شهدای گمنام برسم. این قسمت از مسیر ، شیبی تند تر از بقیه ی قسمتها داره و پیاده روی تند در اون ، باعث میشه بدنم خیلی سریع گرم شده و ضربان قلب و تنفسم شدت پیدا کنه. در کنار مزار شهدا ، توقفی کوتاه دارم و پس از قرائت فاتحه ، چند دقیقه پیاده روی ملایم میکنم و بعد آروم آروم به سرعتم اضافه میکنم. معمولا" فاصله ی بین مزار شهدا تا بالای آبشار را در 20 دقیقه طی کرده و در اونجا چند دقیقه استراحت میکنم و بعد در طی 25 دقیقه برمیگردم.

 

 

امروز وقتی از مزار شهدا رد شدم ، دیدم چند نفر جوان از صخره های سمت راست چشمه ی درویش در حال بالا رفتن هستند. به یاد سال 1362 افتادم که همراه دوستانم به میگون ( منطقه فشم در شمال تهران ) رفته بودیم و پس از یک شب اقامت در کنار رودخونه ، صبح از کوهی که در اون نزدیکی بود بالا رفتیم ؛ بالا رفتنی که کم مونده بود به قیمت جونم تمام بشه. در اون زمان من کفشهای مناسبی برای کوهنوردی نداشتم. وقتی بخشی از مسیر را بالا رفتم ، به جایی رسیدم که شیب تند ، و سنگها صاف بود و هیچ جای دستگیری وجود نداشت. نه راه پیش داشتم نه راه پس. شاید حدود یک ساعت بلاتکلیف مونده بودم. بلاخره به هر جون کندنی بود خودم را آروم آروم بالا کشیدم. چند نفر از دوستانم که از من جلوتر بودند ، با حرکتی سریع خودشون را به منطقه ای امن رسونده بودند اما این حرکت سریع اونا باعث شد سنگهای بزرگی از زیر پاشون به پایین بیفته. اگر من همچنان در جای خود مونده بودم ، بسیاری از اون سنگها با من برخورد میکردند اما چند ثانیه قبل از اینکه سنگها به من برسند ، خودم رو به زیر یک سنگ بزرگ فشردم. این جان پناه ، جون منو نجات داد......

 

 

امروز وقتی این جوونا رو در بالای این صخره ها دیدم ، هوس کردم سنگ نوردی کنم. تا بحال در کوه صفه اینکار را انجام نداده بودم. کفشهای کتونی ارزون قیمتم ، خوشبختانه عین سریش به سنگها میچسبید. با کمی جستجو مسیر رو پیدا کردم. مرد جوونی که در پایین صخره بود به من گفت مسیر فلشهای راهنما داره و فقط از همون مسیر بالا برو تا دچار دردسر نشی.

 

 

صعود رو آغاز کردم. در ابتدا چند فلش راهنما – که بسیار نخ نما شده بودند – رو دیدم اما نتونستم مابقی اونها رو پیدا کنم. بی خیال این فلشها ، بر اساس کمی تجربه و مقداری جسارت ، در بین سنگها جای دست پیدا میکردم و خودم را بالا میکشیدم. مسیر مرتب سخت و آسون میشد. بخشهای انتهایی مسیر واقعا" فنی شده بود و برام لذت بخش تر بود. سرعت صعودم اونقدر زیاد بود که از اون جوونا هم جلو زدم! در بالای این صخره ها ، فضایی بسیار زیبا و دل انگیز وجود داشت که تاکنون ندیده بودم. وقتی روی تخته سنگی نشستم ، کوه مثل چتر و سایبونی روی سرم قرار داشت. منظره ی فوق العاده زیبایی بود......

 

 

وقتی به پایین برگشتم بی اندازه خسته بودم. امروز پس از پایان وقت اداری به یک جلسه رفتم و پس از برگشت به منزل با استراحتی بسیار کوتاه به کوه اومدم. علیرغم این خستگی ، خوشحال بودم که هنوز جسارت جوونیم رو فراموش نکردم ؛ هنوز هم از ریسک کردن لذت میبرم ؛ مثل همیشه.........




آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ