خرّم آن بقعه که آرامگه یار آنجاست
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - سه‌شنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٧

به نام خدا

در سالهای اول دهه 60 ، توی بسیج محله مون برو بچه ها رو بر اساس سن و سالشون تقسیم بندی کرده بودیم. شبهای نگهبانی ، بچه های کم سن و سال عضو بسیج رو که علاقمند بودند همراه گشتیها باشند در رسته چراغ قوه چی قرار داده بودند. همراه هر گروه مسلح گشت ، یه چراغ قوه چی هم حضور داشت. بعضی موقع ها که میخواستیم با این دوستان شوخی کنیم بهشون میگفتیم شما جزو نونهالان هستید لطفا" در کار بزرگترا دخالت نکن چراغ قوه چی! یکی از دوستان اون زمان من ، دوست عزیزم حمید توکلی است که الان در بازار تهران توی صنف پارچه فروش کار میکنه ( به شوخی بهش میگیم کف بازار پلاسی حمید جون! ). این حمید آقا با اینکه الان صاحب خونه و زندگی شده و دو تا بچه هم داره ، اما باز هم وقتی میخواهیم حرصش رو دربیاریم ، تا یه ذره جدی میشه ، بهش میگیم تو هنوز جزو نونهالان هستی و چراغ قوه چیها حق دخالت توی کار بزرگا رو ندارند.....

 

امشب اما من خودم چراغ قوه چی شدم! بعد از چند روز میخواستم برم کوه . حدود ساعت 17:20 پیاده روی در صفه رو آغاز کردم. یه چراغ قوه LED که بر روی سر بسته میشه رو هم همراه داشتم. تصمیم گرفته بودم برای اولین بار در تاریکی شب یه کوهنوردی سنگین انجام بدم و مستقیم از کوه برم بالا تا به قله برسم. وقتی به گردنه باد رسیدم هوا تاریک شد . چراغ رو روی سرم قرار دادم و روشنش کردم. شیب تند و خاکی اولیه رو که به اتمام رسوندم دیدم چند جوان در حال پایین آمدن هستند. در اولین بخشهای سنگی و پر شیب مسیر با اونها مواجه شدم. هوا کاملا" تاریک بود و اونها هم در تاریکی ، کور مال کورمال میخواستند بیاند پایین. حدود هفت یا هشت دختر و پسر جوان بودند. مسیر خیلی باریک و لغزنده بود. یه گوشه توقف کردم و چراغ قوه ام رو روی مسیر اونها تنظیم کردم تا بتونند به سلامت به پایین برند. دخترها بدشون نیومد که میتونند جلوی پاشون رو ببینند و بدون کمک دیگران پایین برند اما پسرها که به من رسیدند احساس کردم چندان خوششون نیومده! طفلیها کلی برنامه ریزی کرده بودند تا در این بخش مسیر از همدیگه دستگیری کنند و به اتفاق! پایین بیاند اما حضور ناگهانی من برای اونها یه ضد حال اساسی بود. احتمالا" توی دلشون به من میگفتند آخه مرد مومن ؛ کار و زندگی نداشتی که این موقع شب اومدی کوه ؟ اونهم این مسیر مشکل؟ حالا گیریم که هوس کوهنوردی کردی ، دیگه چرا چراغ قوه با خودت آوردی؟؟؟!!!

جالب این بود که وقتی از من عبور کردند و به سمتهای راحت مسیر رسیدند ، چراغ قوه هاشون رو روشن کردند!!! نور و روشنایی براشون همه جا مفید بود الا همین یه تیکه راه. به هر حال در حین مواجه شدن با اونها خوش و بش مختصری با اونها داشتم و خداحافظی کردم و به مسیر ادامه دادم.

 

از این گروه که عبور کردم به گروه دیگری رسیدم. 4 آقا و خانم که سن و سال بیشتری نسبت به گروه قبلی داشتند بدون داشتن وسیله روشنایی در حال پایین آمدن بودند. کار خیلی خطرناکی بود. دقایقی هم برای این گروه توقف و نور افشانی کردم. دو خانم همراه این گروه ، مانتوهایشان را تا بالای کمر خاک آلود کرده بودند که نشان میداد مهارتی در  کوهپیمایی ندارند و بعلت تاریکی خودشان را تا حد امکان به دیواره ی سنگی و خاکی کوه فشرده بودند. اینها برخورد صمیمی تری داشتند. صبر کردم و تا جایی که مقدور بود مسیر را برایشن روشن کردم. چند ده متر بالاتر با چند تن از دوستان مرکز ادیب مواجه شدم. آنان با اینکه نور چراغم در صورتشان بود مرا شناختند. سرکار خانم متقی ، خانم عرب بهمنی ، آقای سلطانی ( اگر اشتباه نکرده باشم ) و یک دوست خبرنگار ، در حال کوهنوردی بودند و جالب اینکه اینان هم بدون استفاده از نور بالا میرفتند! فکر میکنم ریسک اینکار زیاد باشه. پس از احوالپرسی کوتاه با این دوستان به مسیر ادامه دادم و دقایقی بعد بر روی قله مستقر شدم. هوا عالی بود. باد ملایمی وزیدن گرفت اما سرد نبود. از فراز کوه ، شهر ، درخشان و زیبا بود؛ منظره فوق العاده ای که برای دیدنش ارزش داشت که این راه پر پیچ و خم را بالا بیایم. موقع پایین رفتن ، سکوت وصف نشدنی در کوهستان حکمفرما بود. کاش میشد ساعاتی رو در اونجا بمونم.

 

اگر عمری باقی باشه ، حدود سه هفته دیگه ، یه بار دیگه این مسیر رو در تاریکی طی خواهم کرد ؛ البته اینبار بدون چراغ. سه هفته ی دیگه نور درخشان و سحرانگیز مهتاب نقره ای ، روشنگر راهم خواهد بود. از همین حال ، هیجان این کوهپیمایی رو در وجودم حس میکنم. امیدوارم شرایط جوی در اون زمان مساعد باشه. اگر این فرصت دست بده ، حتما" توقفی در اون بالا خواهم داشت. دیدن روشنایی ماه تابان در دل کوهستان تاریک ، انسان رو به پرواز درمیاره. زندگی در شهرهای بزرگ ، باعث شده کمتر فرصت مشاهده ی چنین پدیده های زیبایی رو داشته باشیم. ما خوشبختانه ، در دل اصفهان ، وجود این کوهستان زیبا باعث شده تا علاقمندان به آسمان و طبیعت ، از دیدن این زیبائیها محروم نباشند.

 

اگر از دوستان اصفهانی کسی مایله که در اون کوهپیمایی حضور داشته باشه ، حتما" خبر بده




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - سه‌شنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٧

تغییرات در ستاد استهلال استان اصفهان از امروز شروع شد. در اولین مرحله ، یه محل مناسب و مستقل در ساختمان اداری مصلی بزرگ اصفهان برای ستاد در نظر گرفته شد که انشاءالله تا پس فردا به اونجا نقل مکان میکنیم. برنامه های مفصلی رو در نظر دارم اجراء کنم و امیدوارم با برقراری نظم و انضباط بیشتر و همچنین با برنامه ریزی بلند مدت ، بتونیم با همکاری همه ی رصدگران و متولیان امر استهلال در استان اصفهان ، در آینده ای بسیار نزدیک به رشد و شکوفایی مورد انتظار برسیم. پنجشنبه ی این هفته ، جلسه ای در محل جدید ستاد خواهیم داشت که طی اون ، در باره چگونگی فعالیتهای جدید ، با دوستان مشورت خواهیم کرد.

 

انشاءالله در آینده در این رابطه بیشتر خواهم نوشت.




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٧

بنام خدا

اصلا" دوست ندارم حرف سیاسی بزنم ، اما نمیذارن که!! ظریفی گفته بود در ایام نزدیک به انتخابات ، همه چیز میشه گل و بلبل! قوانین به نفع مردم اصلاح میشه ، ارزونی میاد ، همه خاطر خواه مردم شده و در صدد حل مشکلات اونها بر میاند و .....

 

 

اولش گفتم این آقای ظریف ( البته نه از نظر هیکل و قد و قواره ) شاید بخاطر خط سیاسی خاصی که داره ممکنه سیاه نمایی کنه. اما شنیدن یک خبر در اخبار 20:30 نشون میداد که ایشون همچین بیراه هم نمیگه.

 

 

رئیس محترم جمهور امروز در جمع صادر کنندگان برتر کشور فرمودند در دو سال گذشته ، هر سال 1.5 میلیارد دلار برای حمایت از صادرات در اختیار بانک توسعه صادارات گذاشته ایم. اما دستور داده ام این رقم رو یه قدری اصلاح کنند و در بودجه سال آینده 5 میلیارد دلار برای این منظور اختصاص خواهد یافت. ( یعنی بیش از 300 درصد افزایش! )

 

 

این جمله وقتی قابل توجه بیشتر قرار میگیره که متوجه باشیم قیمت نفت نسبت به دو سال قبل سیر نزولی شدیدی داره ( کمتر از نصف شده ). به هر حال به قول همون ظریف ، کاشکی همیشه در اینجا ایام انتخابات باشه.




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - یکشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٧

وقتی آقای اسحاق جهانگیری  استاندار سابق اصفهان داشت برای گرفتن رای اعتماد در مجلس شورای اسلامی صحبت میکرد در باره دوره فعالیت خودش در سمت استانداری اصفهان گفت کار کردن در اصفهان مانند حرکت کردن در میدان مین است..... توی این چند روزه تازه فهمیدم که اون بنده خدا چی میگفت و چی کشیده. 

 

 

دوست دارم شغلم طوری بود که بصورت مستقیم با انسانها در ارتباط نبود. وقتی بحث نیروی انسانی به میون میاد ، اونقدر باید مواظب ظرایف کار باشی که یهو ممکنه چشم باز کنی و ببینی کلی انرژی به میدون آوردی اما هنوز سر جای اول هستی. نه میشه نسبت به نیروی انسانی بی تفاوت بود و چکشی عمل کرد و نه میشه همه رو همزمان راضی نگه داشت. 

 

 

اگر یه روزی اومدید اداره و دیدین خبری ازم نیست ، بدونید یا رفتم جلسه ، یا در مرخصی هستم ، یا ماموریتم ، یا وقت اداری تمام شده و رفتم خونه و یا اینکه از دست این نیروهای انسانی ، سر به کوه و بیابون گذاشتم. البته ؛ شاید هم همین دور و ورا باشم. خوب گشتین؟!چشمکنیشخندمژه




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٧

بسم الله الرحمن الرحیم

پس از زیارت مرقد جناب میر فندرسکی ، بنا داشتم حکایت نماز گذاردن آن عارف کامل در بتخانه را از مثنوی طاقدیس نقل کنم. این متن آن داستان است. هر جا که در انتهای ابیات از " ......" استفاده شده است بدین معنا است که برای کوتاهی کلام چند بیت حذف شده است تا بخشهای نختلف داستان پشت سر هم آورده شود.

 

آن شنیدستی که میر فندرسک

کش بود یا رب ختام روح و مسک

در سیاحت بود در پهنای هند

تا به شهری آمد از اقصای هند

شهر آبادان چو فردوس نعیم

ساکنانش لیک سکان جحیم

سجده ی بت می نمودند آشکار

بت پرستی اهل آنجا را شعار

اندر آن ، بتخانه های زرنگار

خارج از تعداد و افزون از شمار

چون به آن شهر آمد آن میر سترگ

کرد آمیزش بهر خرد و بزرگ

آشنایی با همه بنیاد کرد

راجه و رای و برهمن شاد کرد

روزی از بهر تماشا رفت پیر

جانب بتخانه ی اعظم دلیر

قبه ای دید از رصاص و از رخام

بر ستونهای سراسر سنگ خام

قبه ای چون قبه ی گردون رفیع

ساختش چون پهنه ی هامون وسیع

مانده بر جا دیرگاه از داستان

محکم آسایش ، چو عهد راستان

سقف آنرا تا فلک افراشته

از طلا و لاجورد انباشته

کرده بنیادش ز فولاد رصین

جمله درها و شباکش آهنین

در و یاقوت  آنچه آنجا رفته کار

از حساب افزون و بیرون از شمار

همچو فرعونش برون زیب و بها

واندران آکنده از قهر خدا

از اکابر خلقی انبوه اندر آن

بهر خدمت بسته دامان برمیان

خلق دیگر از سر عجز و نیاز

از برای بت در آنجا در نماز

 

اندر آمد میر با تمکین نشست

پشت کفر از بار تمکینش شکست

بت پرستان دور او گشتند جمع

همچو آن پروانه اندر گرد شمع

پس سخن از هر طرف آغاز شد

گفتگوها در ز هر سو باز شد

تا سخن آمد به آیین و علل

هر طرف گفتند برهان دلل

بت پرستان را ز بس فرمود میر

شد بلند از بت پرستان وای ویر

یک برهمن زان میان لب باز کرد

پس به این نکته سخن آغاز کرد....

سالها افزون بود از دو هزار

تا که این بیت الصنم شد استوار

از مرور دهر و دوران کس ندید

در بنایش رخنه ای آمد پدید

مسجد اسلامیان پنجاه شصت

بگذرد ، آید بنایش را شکست

بودی ار حق دین اسلام ، این بنا

کی شدی از گردش دوران فنا؟

ور نبودی اصل آنها سست و مست

همچو آن بتخانه ها ماندی درست!

 

پاسخش داد اینچنین میر جلیل

عکس می بخشد نتیجه ، این دلیل

زانکه آن نامی که گر خوانی به کوه

ریزد از هم کوه با فر وشکوه....

بشکند پشت وکمر افلاک را

کی گذارد مشت خشت و خاک را؟

طاعتی کان را فلک ناورد تاب

کوه از تحمیل آن کرد اضطراب

کی تواند سنگ و گل آن را کشید؟

مسجد و محراب ، زان نیرو خمید

کی شود بر پشه ای فیلی سوار؟

کی توان کردن به موری ، کوه بار؟

این شکست مسجد و محرابها

باشد از نام جلال کبریا....

 

آن برهمن گفت کرد (kerd) او را حضور

باشد ، ار همدان ز ما دور است دور (ضرب المثل)

ملک اسلام ار چه نبود این دیار

دین اسلام ار چه نبود آشکار

مسلمی چون تو  در آن دارد گذار

و اندر آن بیت الصنم هم برقرار

با تو همره آن لب تکبیر گوی

در دهانت آن دهان نام جوی

خیز و تکبیر بلند آغاز کن

تا توانی رب خود آواز کن

گفت ببر بالا (صدایت را بلند کن) و سر آور فرود

هر چه خواهی کن رکوع و کن سجود

تا محیط آه از دل کن روان

اشک چشم خویش تا مرکز رسان

 

بت پرستان جمله از جا خاستند

این سخن را شاخ و برگ آراستند

تا دل مرد بزرگ آمد بجوش

غیرت اسلامش آمد در خروش

پس ز راه دین پاک و اعتقاد

کرد او بر غیرت حق اعتماد

تا رسید الهامش از یزدان پاک

لا تخف من سحرهم و الق عصاک....

گفت فردا موعد ما و شماست

روز سوگ و ماتم  بتخانه هاست

نام یزدان سازم اینجا آشکار

هم بت بتخانه اندازم زکار

ریزم از هم ، لات و عزی و منات

آتش اندازم بجان سومنات

 

این بگفت و سوی منزل باز شد

با خدای رازدان در راز شد

کی خدا ؛ من میشناسم خویش را

می شناسم عجز این درویش را

من گرفتار بت نفسم هنوز

مانده ام در دست آن زار عجوز

ای خدا ؛ نفسم بتی در آذر است

وین تنم بتخانه و ، من بت پرست

کی توانم گفت بت خواهم شکست؟

یا کنم بتخانه را ویران و پست؟

من اگر می بودمی خود بت شکن

نفس خود بشکستمی چون کوهکن

من اگر بتخانه ویران کردمی

کی تن خود را چنین پرودمی؟

با برهمن آنچه من گفتم ، تمام

من نگفتم ، گفت توحید آن کلام

سر توحید از سویداری نهفت

سر برآورده ، بگفت او آنچه گفت

 

الغرض آورد آن شب را به روز

در نیاز و عجز و آه و درد و سوز

قاصد اهلش پیاپی تا سماک

کی خدا ؛ گفتی توام الق عصاک

پیک اشکش متصل سوی سمک

که تو فرمودی بزن خود بر محک

مست و سرشار آمدم از جاه تو

پس فکندستم عصا بر نام تو

 

روز دیگر چون خور از مشرق دمید

اهل آن شهر از سیاه و از سفید

از بزرگ و کوچک و برنا و پیر

عالم و عامی و سلطان و وزیر

جمله بسپردند با طبل و علم

جانب بتخانه ی اعظم قدم

پس به توری و به دیبا و حریر

هم به در و گوهر و مشک و عبیر

آن بت بتخانه را آراستند

پس به پیش بت بپا برخاستند

بوسها دادند بر اجزای او

سجده آوردند پیش پای او

طوفها کردند گرد آن صنم

چون مسلمانان که بر گرد حرم

آفرین خواندند او را و سپاس

خارج از تصویر و افزون از قیاس

 

اهل آن شهر از نساء و از رجال

در تزلزل اندر آنجا تا زوال

چشمشان بر راه پیر نیک رای

کز درآمد لب پر از ذکر خدای

قامتش خم گشته از بار خضوع

دیده اش رودی ز سیلاب دموع

پس به صدق نیت و دین درست

کرد تجدید وضو اندر نخست

رفت بر بام و اذان آغاز کرد

صد در رحمت در آنجا باز کرد

چونکه گفت الله اکبر ، گشت فاش

بر در و دیوار آن شهر ارتعاش

ارتعاش و شادی و وجد و نشاط

ارتعاش و شوق و رقص و انبساط

هر تنی از هر کناری سر کشید

نعره ی الله اکبر برکشید

پس به توحید خدا لب را گشاد

غلغل و غوغا در آن شهر اوفتاد

بلبل وحدت نوا آغاز کرد

زاغ کفر از انجمن پرواز کرد.....

 

از اذان چون فارغ آمد آن بلال

شد مهیا از پی فرض زوال

آمد از بام و به گنبد پا نهاد

اندر آنجا رو به کعبه ایستاد

پشت بر بت ، روی بر بت آفرین

کرد و دست انداخت بر حبل المتین

چشمش اندر بتکده ، دل در حرم

اندرون پر نور ، بیرون از ظلم

گفت اقامت ، کرد نیت ، پس دو دست

برد بالا و به فرض احرام بست

چونکه گفت الله اکبر ، ناگهان

شد بلند آواز تکبیر از بتان

از بت و بتخانه و دیوار و در

از زمین و سقف  و اشتیهای زر

بلکه از هر خشت و هر سنگ و رخام

هم ز فرش و زینت و زیور تمام

غلغل تکبیر چندان شد بلند

که زمین حیران شد و چرخ استمند

 

از پس تکبیر ، میر ارجمند

خویش را بیرون از آن گنبد فکند

پا برهنه چون برون از خانه جست

سقف و بنیادش همه در هم شکست

سقف و دیوارش همه شد سرنگون

پایه اش افتاد و بشکستش ستون

سنگ و خشت و آجرش شد ریز ریز

جا نماند از آن بناها هیچ چیز

شد غباری و غبارش باد برد

روزگار آن بتکده از یاد برد

بت پرستان را همه خرد و کلان

مانده انگشت تحیر بر دهان

جملگی را رفته از سر ، هنگ و هوش

پس بیکبار آمدند اندر خروش

کی دریغا عمرمان بر باد رفت

عمرمان نی بر طریق داد رفت

ای دریغا ما ز حق غافل شدیم

ما پرستار بت باطل شدیم

هر چه میخواهی بود باطل جز او

نشهد ان لا اله غیره

پس همه توحید گویان ، فوج فوج

رو بسوی میر کردند همچو موج

کای امیر پاک دین و پاک رای

ما بری از بت شدیم و بت ستای

ما گواهانیم بر توحید حق

توبه توبه ای امیر از ماسبق

پس سوی بتخانه ها برتاختند

جمله بتها را بخاک انداختند

آتشی هر گوشه ای افروختند

یا صمد گویان ، صنم را سوختند

هر کجا بتخانه ویران ساختند

طرح مسجد جای آن انداختند

 

( مثنوی طاقدیس – تالیف عالم ربانی حاج ملا احمد نراقی )

 

 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - جمعه ٢٦ مهر ۱۳۸٧

بسم الله الرحمن الرحیم

بنا به توصیه یکی از دوستان قدیمی ، از این پس شروع هر نوشتارم با ذکر الهی خواهد بود.

 

 

جمعه بود و روز رسیدگی به کارهای منزل. صبح ساعت 04:10 بیدار شدم. بیدار شدن پیش از اذان صبح رو دوست دارم. پس از اذان برای خرید نان صبحانه بیرون میروم. در نزدیک منزل ما یک نانوایی سنتی سنگکی وجود داره. در این سالها که در این منزل مستقر شده ایم به آن مراجعه نکرده بودم. هفته ی پیش یه دونه نون سنگک گرفتم که با استقبال اهل منزل روبرو شد و این استقبال یعنی اینکه " زحمت بکشید هر یکی دو روز یکبار بروید نون بخرید!!" بچه که بودیم تهیه نان منزل با ما بود. گفتیم بزرگ میشیم و از این ماموریت رها خواهیم شد اما به قول نیشابوریها همه چیز یهو چوپه (choppah) یعنی برعکس شده. عمر این نانوائیها دیگه زیاد نخواد بود. صنعت و تکنولوژی نوین اینها رو زیر پا له خواهد کرد. ( چند روز پیش یه کارخونه نون صنعتی با ظرفیت روزانه 50 تن افتتاح شد )

پس از آماده کردن مقدمات صبحانه بار دیگه از منزل بیرون رفتم. کوهپیمایی سحرگاهی در هوای خنک این روزها آی می چسبه! پیاده روی رو تند و تیز شروع کردم و سنگ نوردی مختصری رو هم چاشنی کار کردم. وقتی به بالا رسیدم خورشید داشت آماده میشد تا سر از خواب شامگاهی برداره. آروم آروم و با صورتی سرخ از خجالت ، طلوع کرد. منظره زیبایی بود. در مسیر برگشت ، سیل جمعیتی که تازه از خواب برخاسته بودند رو در حالا بالا آمدن دیدم. برای صبحانه یه کم عدسی پختیم. جاتون خالی... 

 

 

بعد از صبحانه قدری مهندسی ساختمان کردیم !! امروز دیدن تابلویی در کوه صفه ( در مورد مسابقه پرواز بادبادکها ) مرا بر آن داشت که به یاد عهد قدیم یه بادبادک بسازم. با بچه ها رفتیم وسایل کار رو تهیه کردیم و یه ساعتی مشغول کار شدیم. شکل جالبی پیدا کرده بود وفقط یه مشکل کوچولو داشت و اون اینکه این بادبادک پرواز نمیکرد!! رفته بودیم روی پشت بوم و هر کار کردیم این بادبادکه بلند نشد که نشد. جهت وزش باد بخاطر وجود ساختمانها مرتب در حال تغییر بود و احتمالا" شیب دار بودن پشت بام هم خیلی در این رابطه بی تاثیر نبوده!! ( البته این بادبادکه بود که بنا داشت حرکات موزون داشته باشه نه شخص دیگه!!). همراه با بچه ها توی اینترنت دنبال سایتی برای آموزش ساخت بادبادک گشتیم. چند سایت خارجکی پیدا کردیم و بنا شده طی روزهای آینده دوباره اینکار رو انجام بدیم.

 

 

با توجه به تغییر فصل و سرد شدن تدریجی هوا ، برنامه ی غذایی خونه رو ویرایش کردیم. ما برای حفظ تنوع غذایی ، از یه برنامه ی هفتگی استفاده میکنیم. برنامه قبلی ، نهار 6 هفته رو مشخص کرده بود. تقریبا" همه ی ما عادت کردیم که در وعده ی شام ، غذایی ساده ( در حد نون و پنیر یا ماست همراه با سبزی و یا میوه جات ) مصرف کنیم. برنامه جدید ما شامل 45 غذای مختلف میشه و برای یک دوره ی زمانی 8 هفته ای نوشته شده. 11 غذا از این مجموعه در این مدت دو بار مصرف میشه اما 34 غذای دیگه فقط یکبار پخته خواهد شد. چند غذای دیگه رو هم به عنوان رزرو نوشتیم تا بر حسب میل و ذائقه هایی که ممکنه ناگهانی پدید بیاد یا جایگزین کنیم و یا اینکه دوره ی اجرای برنامه رو به هفته ی نهم هم بکشونیم. در این فهرست غذایی ، غذاهای ساده ی زیادی وجود داره ( مثل عدسی ، خوراک لوبیا ، املت ، ماست جوش ، قارچ آب پز یا کبابی با آبلیمو ). سعی کردیم از سبزیجات بیشترین استفاده رو داشته باشیم. همچنین توجه ویژه ای هم به غذاهای سنتی داشتیم ( مثل کوفته ریزه کرمانشاهی ، شامی گیلانی ، کباب خانگی ترکی ، خورش تره ی کردی ، آش دوغ اردبیلی ، دمی شیرازی ، حلیم بادمجان اصفهانی و ..... ). این تنوع غذایی باعث تغذیه مناسبتر ، صرفه جویی در هزینه ها و جلوگیری از یکنواختی در پخت غذا خواهد شد. ما مشتری پر و پا قرص یک مجله ی آشپزی هستیم ( برای اینکه تبلیغات نباشه اسمش رو نمیگم!!). در هر شماره ی این مجله غذاهای جدیدی معرفی میشه. برخی از اونها رو آزمایشی درست میکنیم. اگر باب طبع بود ، در برنامه های غذایی آینده جزو لیست غذایی قرارش میدیم.

 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - چهارشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٧

مرحله اول یکی از برنامه هایی که این هفته در دستور کارم بوده رو تقریبا" به اتمام رسوندم. خوشبختانه همه چیزی بخوبی اجراء شد. در مورد برنامه های دیگه هم دیروز جلسه ای با تعداد زیادی از همکارانم داشتم و به تحلیل این برنامه پرداختم. در این جلسه اونها رو از اهدافی که در نظر داریم با اجرای این برنامه به اون دست پیدا کنیم ، مطلع کردم. یکی دو نظر جالب هم توسط همکارانم مطرح شد که باید مورد توجه ما قرار بگیره.

 

 

جلسه ی دیروز در مجموعه فرهنگی مذهبی تخت پولاد برگزار شده بود بعد از جلسه بازدیدی از تکیه میر فندرسکی داشتیم. آرامگاه عارف بزرگ عصر صفویه جناب میر فندرسکی در این تکیه قرار داره. هیجان زیادی داشتم. 17 ساله که در اصفهان ساکنم ولی این اولین بار بود که به زیارت مرقد این مرد بزرگ مشرف میشدم. در کنار مزار ایشان ایستادم و بر پایین پایش بوسه زدم. در کتاب مثنوی طاقدیس ( حاج ملا احمد نراقی ) داستان عجیبی از کرامات میر فندرسکی نقل شده که انشاءالله اگر عمری باقی بود ، تا فردا اون رو در این کلبه درویشی خواهم نوشت.

 

در بخش دیگری از این تکیه آرامگاه خوانین ایل بختیاری و از جمله سردار اسعد بختیاری ( دوره مشروطه ) قرار گرفته است. هر چه مزار میر فندرسکی ساده بود ( خود جناب میر اینطور وصیت کرده بودند ) ، سنگ قبرهای خوانین بختیاری دارای حجاریهای بسیار نفیس و ظریفی است. این ظرافت به آن اندازه است که به سختی میتوان باور کرد این حجاریها با دست انجام شده باشد ، اما واقعیت همین است که استادان بزرگ حجاری آن زمان ، این آثار گرانبها را خلق کرده اند.

 

نکته ی جالبی که دیروز در خلال توضیحات کارشناس تاریخ این مجموعه متوجه شدیم این بود که بر روی تعدادی از سنگ قبرهای قدیمی ، حفره ی کوچکی بر روی سنگ مزار ایجاد میکردند بنام طشت آب. کندن این حفره برای این بود که آب باران در اون جمع بشه و پرندگان و جانواران از این آب بنوشند تا ثوابی از این راه به روح صاحب قبر برسه. چه ابتکار و اعتقاد زیبایی......

 

 

 

وقتی به منزل برگشتم نیمه اول بازی فوتسال ایران و ایتالیا به اتمام رسیده بود. نمیه دوم رو با هیجان تمام مشاهده کردم. فقط 50 ثانیه تا رسیدن به نیمه نهایی باقی مانده بود که تیم ما با دریافت گل تساوی از این مهم بازماند. بازی زیبایی بود. دست برو بچه های قدرتمند فوتسال درد نکنه که انصافا" آبروداری کردند و نام ایران رو در عرصه فوتسال جهان بر سر زبونها انداختند. این گل خوردن در دقیقه پایانی یه درس بزرگ هم داره. توی زندگی باید تا آخرین لحظه حواسومون به همه چی باشه. بعضی وقتها نتیجه ی یه عمر زندگی ، ممکنه در همون آخرین لحظات عوض بشه ؛ یا این طرفی و یا اون طرفی.....

 

 

 

بنا به دعوت یه واحد فرهنگی که در محله ما فعالیت میکنه و برای اطلاع از برنامه های اونها ، در جلسه ای شرکت کردم که تا پاسی از شب ادامه داشت. وقتی حرفهای مسئولین این واحد رو شنیدم خیلی متاسف شدم که در مقابل تغییر رویه مستمر دشمنان فرهنگی ما ( که جوانان این مرز و بوم رو هدف انواع تهاجمات فکری و فرهنگی قرار داده اند ) برخی از ما هنوز بر اساس همون روشهای سالهای اول انقلاب در صدد مقابله با این هجمه هستیم! این ابزار دیگه کند شده و برّ ندگی خودش رو از دست داده. شرایط امروز ، شرایط اول انقلاب نیست. همه چیز تغییر کرده اما مثل اینکه دوستان این واحد فرهنگی هنوز متوجه این تغییرات نشده اند. جای بسی تاسف بود که در صحبتهاشون از پدر و مادرها میخواستند بچه هاشون رو از ماهواره ، اینترنت و کامپیوتر!!!! بر حذر دارند. با اینکه نمیخواستم با اونها وارد بحث بشم اما دیگه طاقت نیاوردم و از مسئول ذیربطشون پرسیدم چرا شما این به اصطلاح تهدیدات رو تبدیل به فرصت نمیکنید؟ چرا از همین ابزار که مورد توجه و علاقه ی نسل امروزه ، برای رشد و تعالی این نسل بهره نمیگیرید؟ چرا اصرار دارید در کلاسهای فرهنگی خودتون ابتدا به سراغ احکام عملیه بروید در حالیکه در اولین مساله ی تمام رساله ها به اصول دین پرداخته شده ؟ چرا بجای شناخت و معرفت ، بچه ها رو با اعمالی که نه دلیلش ، نه لزومش و نه فلسفه اش رو میدونند میخواهید آشنا کنید؟ آیا اینکار اونها رو به طوطیهایی که نمیدانند چه میگویند تبدیل نمیکند؟ آیا بیم ندارید که این روش ، نوشتن بر روی غبار باشه که با اندک نسیمی دیگر اثری از آن نوشته باقی نخواهد ماند؟ آیا ، آیا ، آیا..... تقریبا" هیچ پاسخی برای گفتن نداشتند.

 

خسته و کوفته به منزل بازگشتم. بدنم به کار زیاد عادت دارد اما حضور در این جلسه باعث شد حسابی حالم گرفته بشه. شاید تنها نکته مثبت این جلسه این بود که مسئول یکی از گروههای فرهنگی این واحد رو ( که از فرزند من و دوستانش برای حضور در این گروه دعوت کرده است ) از نزدیک دیدم. جوان تحصیل کرده ، با اخلاق و مؤدبی بود. با والدین تعدادی از دوستان فرزندم هم آشنا شدم. شاید اگر فرصتی دست داد ، مقداری از وقتم را در این واحد فرهنگی بگذرانم تا بلکه با استفاده از تجربیاتم ، برخی از مسئولین این واحد را از خواب خرگوشی که اونها رو فرا گرفته بیدار کنم. روشهای اینان ، نه تنها جاذبه ای نداره ، بلکه باعث فرار دوستان هم شده ( و باز هم متاسفانه این نکته ای بود که خودشون هم به آن اذعات داشتند . میدونستند که ریزش نیرو دارند اما دلیلش رو در جای دیگر جستجو میکردند ). من به شخصه ترجیح میدم توان تشخیص رو در فرزندانم تقویت کنم ( بجای اینکه اونها رو مجبور به پیروی از طریقه ای خاص کنم ).البته باید حواسمون به شرایط محیطی هم باشه ولی حتی در این زمینه هم نباید طوری رفتار بشه که فرزندان و جوانانمون حس کنند ما میخواهیم علائق خودمون رو به اونها تحمیل کنیم. من در موارد متعددی ، انتخاب رو بر عهده ی فرزندانم میذارم. راهنمائی میکنم اما به اونها میگم علیرغم این راهنمایی ، اونها باید تصمیم آخر رو بگیرند و من هم از تصمیمشون حمایت خواهم کرد.




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - دوشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٧

تمام وقت امروزم به معرفی تعدادی از مسئولین جدید مناطق گذشت. در این برنامه ها چهار بار برای همکارانم در امورمالی مناطق مختلف صحبت کردم ( هر بار حدود 45 تا 60 دقیقه ). نکته ای که در تمام صحبتها به اون اشاره کردم لزوم توجه به تغییرات بود ؛ و اینکه نباید فکر کنیم راه و روشی که به آن عادت کرده ایم بهترین راه و روش ممکن است.....

در آخرین جلسه مقداری مسائل حاشیه ای بوجود اومد ( البته بعد از جلسه متوجه بروز اون شدم ) ، ولی مهم نیست. میشه با توضیح دادن اصل ماجرا ، این حواشی ناخواسته رو برطرف کرد. حساسیت نشون دادن به این موارد جزئی باعث تشدید اون میشه . بهتره فراموشش کنم........




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - یکشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٧

تا حدودی در پیشبرد کارم موفق شدم. همونطور که گفته بودم ، صداقت ، میتونه در به ثمر رسوندن برنامه ها ، خیلی موثر باشه. امروز با همکارانی که مخالف اجرای برنامه ها بودند صحبت کردم. خیلی شفاف اهداف برنامه ها رو تشریح کردم. چالشهای آتی اونها و مشکلات موجود اما ناپیدایی که هم اکنون با آن مواجه هستند رو هم متذکر شدم. سعی کردم اونها روا به این باور برسونم که نه تنها قصد تقابلی در کار نیست بلکه خودم رو هم جزو زیر مجموعه ی اونها میدونم و تصمیم دارم با کمک همدیگه ، از این تغییر بصورت یک فرصت برای کارایی و بهره وری بیشتر استفاده کنیم.

 

 

وقتی حرفهای اولیه ام تموم شد ، به دقت به نقطه نظرات همکارام گوش دادم. خیلی مهمه که طرف مقابل حس کنه شما نسبت به نظرات ، افکار و گفته های اون بی تفاوت نیستید و حاضرین برای شنیدن حرفهاش وقت بذارین. اونها نگران وقوع برخی مشکلات بودند و من هم تاکید کردم این نگرانی کاملا" بجا است. این هم یک نکته ی کلیدی دیگه است. نباید طوری رفتار کنیم که طرف گفتگو احساس کنه ما از قبل برای هر حرفش پاسخی آماده کردیم و قصد داریم تمام راههای گریز رو بر روی او سد کنیم. همراه شدن من با نگرانی اونها ، البته هم از روی صداقت بود ( چون بواقع این نگرانی وجود داره ) و هم از روی تدبیر. این همراهی باعث شد تا همکارام از اون موضع سرسخت قبلی ( که حاضر به هیچ گفتگو و همکاری نبودند ) عدول کنن و به پیشنهادهایی که برای جلوگیری از بروز چالشهای آتی مطرح میکردم گوش بدند. خوشبختانه دستاورد نهایی این گفتگو مناسب بود و قرار شد این گفتگوها و بررسیها رو با حضور تمام عوامل دست اندر کار ادامه بدیم. باید به این نکته هم توجه کنیم که لازم نیست در یک جلسه همه موفقیتها رو یکجا بدست بیاریم. اینکار در بیشتر موارد غیر ممکنه. باید صبور بود و با بکار بستن تدابیر مختلف ، گام به گام رو به جلو حرکت کرد.

 

 

امروز بیش از یک قدم به جلو رفتم....... خدا را شکر




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٧

خوب ؛ اولین روز هفته رو در حالی آغاز کردم که در اجرای برنامه هایی که در دستور کار دارم با مخالفت یکی از واحدهای شهرداری مواجه شدم.راستش انتظار اینگونه مخالفتها رو داشتم اما نه به این زودی! ریشه ی این مخالفتها به همون چیزی برمیگرده که صبح در موردش مختصر توضیحی دادم ؛ عدم توجه به تغییرات محیط پیرامونی....

 

مسئولین و متصدیان این واحد متوجه شده یودند که اجرای تغییراتی که بنده پیشنهاد کرده بودم میتونه مانع چدی بر سر راه تداوم فعالیت عادی اونها بشه. اونها در این محاسبه ، درست تشخیص داده بودند ولی متاسفانه به یک نکته ی مهم توجه نداشتند. در این محاسبه فرض اونها بر این بوده که بنا نیست راه و روش کنونی خودشون رو تغییر بدهند. بنابراین ، با فرض ثابت بودن روشها ، هر گونه تغییر در سایر پارامترهای محیطی  باعث بهم خوردن نظمی میشه که سالیان سال به وجودش عادت کردند. مطمئنا" اگر این دوستان به این نکته توجه کنند که اگر همپای تغییرات کنونی ( که نه یک خواسته ی درون سازمانی بلکه یک تحمیل برون سازمانی و ناشی از پیشرفت علوم و تکنولوژی است ) روشهای کاری خودشون رو هم تغییر بدهند ، اونوقت این مجموعه ی تغییرات ، نه یک تهدید ، بلکه یک فرصت استثنائی برای رشد و تعالی بیشتر سازمانی خواهد بود.

 

 

بعد از ظهر امروز باز هم با نرم افزار Flight Simulator کار کردم. نرم افزاری که شبیه ساز پرواز با هواپیماهای مختلف است. بجای استفاده از بخش پرواز آزاد ( که مربوط به افراد مبتدی است ) در بخش ماموریتها و برای چندمین بار پرواز با یک هواپیمای مسافربری جت فالکن را آزمایش کردم. به این بازی رایانه ای هم بخاطر علاقه ای که به پرواز دارم و هم بخاطر تجربه کردن کارهای جدید علاقمند شدم. امروز موفق شدم پرواز این هواپیمای فالکن را بصورت کامل و با قبولی به اتمام برسانم ، Take Off از فرودگاه مبداء ، چند دقیقه پرواز در ارتفاع مشخص و با سرعت تعیین شده و در جهت هایی خاص ، فرود بی نقص در فرودگاه مقصد ( با اجرای کامل عملیات نزدیک شدن به باند و فرود ) و تاکسی کردن تا محل پارک هواپیما. احساس خوبی دارم. اینکار برایم نوعی تمرین است تا در مراحل مختلف زندگی اداری و شخصی هم، راه حل موفقیت در اجرای کارهای مختلف یاد بگیرم و آنقدر کار و تمرین کنم تا راه و رسم موفقیت و قبولی را بیاموزم.

امروز غروب برای اولین بار پس از ماه مبارک رمضان به کوه پیمایی رفتم. در ابتدا میخواستم برای آمادگی تدریجی ، فقط نیمی از مسیر همیشگی را طی کنم ، اما از فرصت خلوتی و آرامشی که در این محیط کوهستانی وجود داشت ، برای تفکر بیشتر استفاده کردم. از فردا مهمترین بخش فعالیت من به این اختصاص خواهد یافت تا افراد و واحدهایی رو که با اجرای تغییرات نوین مخالف هستند ، با خودم همراه کنم. هنر مدیریت ، در برخوردهای چکشی و قهرآمیز نیست. یک مدیر باید بتونه افکار خودش رو به مجموعه ای که در اون کار میکنه منتقل کرده و اونها رو در اجرای برنامه هاش ، با خود همراه کنه. از قدیم گفته اند یه دست صدا نداره ( هر چند در تاریخ بوده اند افرادی که به تنهایی منشا کارهای بزرگ شده اند ، اما اونها به واقع استثنائات تاریخ هستند ). تلاش برای همراه کردن بقیه ، انرژی فوق العاده ای میطلبه و معمولا" اینکارها نمود بیرونی هم نداره ، اما یکی از مهمترین بخشهای کار مدیریت ، همین قسمته.من بارها و بارها چنین عکسل العملهایی رو تجربه کرد م و راه کنار آمدن با اون رو فرا گرفتم. دو وسیله و ابزار در این راه خیلی خیلی بکار میاد ؛ اول صداقت و بعد سیاست ( تدبیر ). در بکارگیری این ابزار باید به یاد داشته باشیم که سهم این دو با هم برابر نیست ( و شاید بهتره بگیم اصلا" با هم قابل قیاس نیستند ). صداقت نقش تعیین کننده ای داره.........

 

 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٧

هفدهم مهر ماه برای اولین بار به یکی از شعب بانک پارسیان مراجعه کردم. باید برای قرار گرفتن در نوبت یک شماره الکترونیکی میگرفتم. تعدادی شماره که مراجعین قبلی گرفته بودند ولی به هر دلیل استفاده نشده بود روی میز قرار داشت. یکی از آنها را برداشتم و در همان لحظه هم آن شماره فرا خوانده شد ( این روباید به حساب خوش شانسی بذارم چون هنوز چند نفر دیگه بودند نوبتشون نرسیده بود ). پشت باجه مربوطه روی صندلی نشستم. در بانکهای دیگه ، مشتری باید ایست خبردار پشت باجه بایسته.

چندیدن و چند کار مختلف بانکی داشتم ؛ از افتتاح انواع حسابهای بانکی گرفته تا نقد کردن چک بین بانکی. خانمی که متصدی باجه بود با دقت و سرعت کارم رو انجام داد ؛ کارهایی که حدود 1 ساعت به طول انجامید. این روش سرویس دهی به مشتری و ارباب رجوع فوق العاده است. بارها تصمیم داشتم  در محیط اداری شهرداری هم این روش رو پیاده کنیم اما تنوع فراوان فعالیتهای ما ( در مقایسه با بانکها ) باعث شده هنوز نتونم دست اندرکاران ( همکاران و روسا ) رو برای اجرای این مهم متقاعد کنم. همه نگران هستند که انجام اینکار بدون در اختیار داشتن زیرساختهای اولیه ممکنه باعث برهم ریختن اوضاع بشه ؛ که البته حق دارند نگران باشند.

در هر صورت به قول قدیمیها ، اگه یک روز از عمرم هم باقی مونده باشه باید این شیوه رو عملیاتی کنم. الان ارباب رجوعهای ما با اینکه زمان معطلیشون کم شده اما از اینکه برای انجام یک کار باید به میزهای مختلف رجوع کنند ناراحت هستند ؛ و البته اینها هم حق دارند که ناراحت باشند. الان هر ارباب رجوع ما ، باید کارش رو از طریق مراجعه به 4 میز مختلف انجام بده ( قبلا" 6 تا بود ولی با قدری تغییر و تحول 2 تا از اونها رو در بقیه ادغام کردیم ). ایده آل ما در این مرحله حذف 2 تا 3 میز دیگه است. در آینده هم شاید بشه برخی از سرویسها رو بدون لزوم مراجعه ارباب رجوع به شهرداری ، در اختیارش قرار بدیم. ( مثل همیشه دوست دارم در تعیین اهداف آرمانگرا و ایده آل نگر ، و در اجرا واقع بین و منطقی باشم )

 

 

تغییر در روش حسابداری شهرداری ، شکل جدی تری بخودش گرفته. بخشی از این تغییرات رو بصورت داوطلبانه و از چند ماه پیش آغاز کرده بودیم. میدونستم که دیر یا زود این تغییر باید رخ بده و برای همین تصمیم گرفتم بجای اینکه صبر کنم تا این تغییر به صورت یک دستور اداری به من ابلاغ بشه ، خودم به استقبالش برم. خوشبختانه این حرکت تاثیر خودش رو گذاشت و حالا مجموعه ی مدیریتی شهرداری با دیدن ارزشهای این تغییر روش ، خواهان عملیاتی شدن اون در کل واحدهای شهرداری شدند.

در زندگی هم به نظرم باید همینطور عمل کنیم. بجای فرار از موضوعات مختلفی که ممکنه یه روزی به سراغمون بیاد و به ما تحمیل بشه ، بهتر است با دوراندیشی و درایت خودمون به سراغشون بریم و به اونها بپردازیم تا هم شناخت بهتری از موضوع پیدا کنیم ، هم آمادگی لازم برای مواجهه با اون رو بدست بیاریم و هم اینکه در مواردی شرایط مورد نظر خودمون رو حکمفرما کنیم.

 

 

در یک تغییر رویه برای ارائه خدمات بیشتر به کارکنان شهرداری و همینطور آمادگی برای ارائه سرویس های جدیدتر به شهروندان ، از این هفته استفاده ی بیش از پیش از بانکداری الکترونیکی رو شروع میکنیم. با اینکه یکی دو سالی میشه که این شعار توسط برخی واحدهای اداری ما داده شده اما با تلاش زیاد موفق شدم موضوع رو از حال شعاری خارج کرده و شکل مناسبتری به اون بدم. اجرای بی مقدمه اینکار ( که همون شعاری بودن پروژه بود ) میتونست باعث ایجاد مشکلات عدیده و حذف همیشگی بانکداری الکترونیکی از برنامه کاری شهرداری بشه. من کاملا" با استفاده از این روش موافق بودم اما لازم بود برخی زمینه چینیها هم انجام بشه که بحمدالله با تلاش گروهی ، تونستیم اینکار رو به نقطه قابل قبولی برسونیم.

باید یادمون باشه که هیچ چیزی ثابت نیست و همه چیز در حال تغییر و تحوله. زندگی امروز کاملا" متفاوت از زندگی دیروز و فردا است. باید همیشه برای تغییر آماده باشیم. از تغییر نباید ترسید ( همون اندازه که نباید در وادی تغییر بی گدار به آب زد ) . اگر متوجه تغییرات نباشیم مثل دایناسورهای خواهیم شد ؛ یعنی اینکه به یکباره نیست و نابود میشیم و دیگه تنها فسیلی از ما برای عبرت دیگران باقی خواهد ماند.

 

 

ستاد استهلال استان اصفهان در سالهای اخیر منشاء کارهای بزرگ و ارزنده ای بوده است. تعداد گروههای رصدی این ستاد زیاد نیست اما همه ی این گروهها متخصص و حرفه ای عمل میکنند. ثبت چندین رکورد ارزنده و انجام چندین رصد خارق العاده و بسیار مهم ، بخشی از دستاوردهای رصدگران پر توان این استان است. در چند سال اخیر هم رصدهای برو بچه های استان اصفهان تاثیر مهمی در اعلام اول ماههای رمضان و شوال داشته است( که البته در این رابطه ، دوستان دیگری هم از شهرها و استانهای دیگه منشاء خیر و برکت بودند ). با همه ی این احوال به نظر میرسه زمان یک خانه تکانی اساسی و سازماندهی مجدد برای ستاد استهلال استان اصفهان فرا رسیده باشد. کار امروز را دیگر نمیشود با برنامه ها و روشهای قدیمی به پیش برد. این هفته ، سرآغاز تغییرات در این ستاد خواهد بود است و بنا داریم سازماندهی نوین را با استفاده از نظرات و همکاری همه ی رصدگران و دست اندرکاران رویت هلال این استان انجام دهیم.

 

 

این هفته ، هفته ی پر کاری است و امیدوارم هفته ی پر ثمری هم باشد ، انشاءالله

 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - سه‌شنبه ۱٦ مهر ۱۳۸٧

روزهایی که کار زیاد دارم ، جزو بهترین روزهام میشند. دوست دارم اونقدر درگیر کار بشم که ییهو وقتی سرم رو بلند میکنم ببینم همه ی همکارام رفتن خونه و من تنها موندم. البته نمیخوام خودم رو الکی مشغول کنم ؛ منظور کارای درست و حسابیه.

شاید از چند روز دیگه فعالیت در یه کار دیگه رو هم تجربه کنم. کاری که بی ارتباط با تجارت نیست و میخوام تجربیاتم رو در این زمینه بکار بگیرم و ببینم چقدر توی اینکار میتونم موفق باشم




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - سه‌شنبه ۱٦ مهر ۱۳۸٧

دیروز یه رویداد جالب و غیر منتظره برام پیش اومد. یکی از همکاران بازنشسته بنده که خیلی اهل دین و دیانت هستند برای پرسشی در مورد عید فطر و هلال ماه به دفتر من اومدند. پس از اینکه صحبتهای ما در این زمینه تمام شد ، انگشتری رو از دستشون خارج کردند و به من دادند و گفتند این انگشتر رو میشناسی؟ با نگاهی به این انگشتر ، خاطرات شش سال پیش برام زنده شد.

 

 

شش سال قبل به زیارت عتبات مشرف شدم. یادگاری مهمی که از این سفر به همراه آورده بودم یه انگشتری نقره با نگینی از جنس درّ نجف بود. این انگشتر ارزش فوق العاده ای از نظر معنوی برام داشت. چند سال قبل ، در جلسه تودیع یکی از مسئولین ، و در جایی که همه داشتند سکه های طلا و هدایای گران قیمت به اون مسئول میدادند ، من هم برای قدردانی از زحمات ایشون ، این انگشتر رو از دست بیرون آوردم و گفتم این انگشتر از همه چیز برام عزیزتر است و دوست دارم این عزیزترین رو به شما هدیه بدهم. ظاهرا" ایشان هم مدتی بعد این انگشتر رو به این همکار بازشسته کنونی هدیه کرده اند. 

همکارم گفت پس از دریافت این انگشتر خیلی دنبال بودم ببینم این انگشتر در اصل مال کی بوده. تا اینکه در یکی از این پرس و جوها ، شخص ثالثی به من گفت که من در اون جلسه ی تودیع حضور داشتم و دیدم که آقای مهرانی این انگشتر رو هدیه کردند. حالا هم اومدم پیش شما تا اگر راضی نیستید این انگشتر پیش من باشه ، اون رو به شما پس بدم.

 

 

به ایشون گفتم من این انگشتر رو از شما بازپس میگیرم اما دوست دارم اینبار اون رو به خود شما هدیه کنم. انگشتر دوباره در انگشت دست راست ایشون جای گرفت. به من گفتند من با این انگشتر مکه رفتم. گفتم این انگشتر خیلی ارزشمند است. این ، برای من یک نشونی بود که متوجه شدم زیارتم در عتبات ، قبول شده و مورد عنایت حضرت اباعبدالله علیه السلام و برادر بزرگوارشان قمر بنی هاشم ابوالفضل علیه السلام واقع شدم. گفتم این انگشتر داستانی داره که براتون تعریف میکنم.

 

در سفر به عتبات و در شهر نجف ، شبی بعد از زیارت حضرت امیر المومنین علی ابن ابی طالب علیه السلام ، تنهایی به بازار قدیمی و سرپوشیده ی نجف رفتم. تعدادی سنگ درّ را خریداری کردم تا بعدها در ایران برای اونها رکاب بذارم و استفاده کنم. به دنبال یک انگشتر برای خودم هم گشتم. پس از مدتی جستجو ، در یک مغازه انگشترهای زیبایی دیدم و یکی از اونها رو انتخاب کردم. وقتی برای تعیین قیمت با فروشنده مشغول چانه زنی شدم ، او گفت که به تو تخفیف خوبی میدهم بشرط اینکه در حرم امام رضا علیه السلام دو رکعت نماز از طرف من بخوانی..... در آن زمان هنوز رژیم صدام قدرت را در اختیار داشت و به همان اندازه که زیارت عتبات برای ما ایرانیها به یک آرزوی دست نیافتنی تبدیل شده بود ، زیارت امام رضا علیه السلام هم برای شیعیان عراق یک آرزوی بزرگ بود. این شرط را قبول کردم و انگشتر را خریدم ( در اولین سفرم به مشهد هم سفارش ایشان را انجام دادم ). خرید این انگشتر به این نیت بود که با دیدن آن ، به یاد این سفر بیفتم.

 

از نجف به کربلا رفتیم. در غروب آخرین روز حضورمان در کربلا برای زیارت به حرم سید الشهداء علیه السلام رفتم. مقدار ناچیزی سوغات معنوی خریده بودم و میخواستم آن را متبرک کنم که از جمله ی آنها همان انگشتری بود که در نجف خریده بودم. این انگشتر در آن روزها مرتب در دستم بود. پس از مدتی حضور در حرم ، احساس کردم حال زیارت ندارم و دوست دارم از حرم خارج شوم. با خود گفتم زیارت قتلگاه را انجام دهم و به هتل برگردم. با اینکه فاصله ی بین ضریح سید الشهداء تا قتلگاه چند ده متر بیشتر نیست اما در همین فاصله ی کم هم مرتب احساس بدی که در وجودم رخنه کرده بود شدیدتر و شدیدتر میشد. وقتی در کنار ضریح قتلگاه ، با بی تفاوتی کامل ، دست بر ضریح گذاشتم ، دیدم انگشترم در دستم نیست.....

 

ظرف چند ثانیه ، آن احساس بد جای خود را به یک خرابی به تمام معنا داد. از درون فرو ریخته بودم. با خود گفتم علیرضا ؛ تو مردود درگاه ائمه شدی ، آنقدر که حتی یادگاری این سفر را هم از تو باز گرفتند. با ناامیدی وصف نشدنی آماده ی خروج از حرم شدم ؛ آن هم چه خارج شدنی..... فکر میکردم اگر دوستانم در ایران به من بگویند زیارت قبول ، باید به آنان چه بگویم؟ بگویم رانده شده ام؟..... با این حال و روز به نزدیک درب اصلی حرم رسیدم و با خود گفتم که به هتل میروم و در این زمان باقیمانده نیز دیگر به هیچ مکان زیارتی نخواهم رفت. درست در کنار درب اصلی ، گویا به من الهام شد که کیف دستی خود را ببینم. روی زمین نشستم و کیفم را باز کردم. وسایل داخل آن را کمی جابجا کردم که ناگهان صدای افتادن چیزی به گوشم رسید. نگاه کردم و دیدم انگشترم در کنار درب حرم افتاده است...... این نشانه ی پذیرش مجددم بود. خوشحال و گریان به حرم ابوالفضل علیه السلام رفتم و آنجا هم عنایتی از حضرت به من شد که نشئه ی روحانیم را صد چندان کرد....

 

وقتی داستان این انگشتر به پایان رسید،  دیدم همکارم اشکهایش را پاک میکند. باز هم یادآور شدم قدر این انگشتر را بدان.... این یک یادگاری ویژه است.....

 

 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - جمعه ۱٢ مهر ۱۳۸٧

یکشنبه 7 مهر

 

آخرین روزه ماه رمضان امسال رو به پایان رساندم و افطار کردم و بعد ، بلافاصله برای شرکت در برنامه های مربوط به رصد هلال شوال 1429 عازم تهران شدم. جاده خلوت بود و من هم تنها. یکی از نوارهای مربوط به نماز قبام ( که در ایام ماه مبارک رمضان و در کشورهای اسلامی اهل سنت برگزار میشه و طی اون هر شب یک جزء قرآن در نمازهای پی در پی دو رکعتی خونده میشه ) رو در پخش ماشین گذاشته بودم و گوش میدادم. قاری ، شیخ ادریس ابکر بود و سوره های هود و یوسف را قرائت میکرد ؛ قرائتی شبیه به ترتیل. در پایان سوره یوسف ، قنوت آخرین رکعت نماز قیام ( که یک رکعتی است ) خوانده میشد. در این قنوت ، قاری دعا میکرد ؛ چه دعاهای زیبا و سوزناکی. در بخشی از این دعا ، قاری بخشی از آیه 186 سوره بقره را یاد آوری کرد : " و اذا سالک عبادی عنّی فانّی قریب اجیب دعوة الداع اذا دعان ... چون بندگان من در باره من از تو بپرسند بگو که من نزدیکم و به ندای کسی که مرا بخواند پاسخ میدهم....." او سپس 3 بار با صدای بلند ، لرزان و توام با اشک فریاد زد " یا قریب یا قریب یا قریب.....". با اینکه به زبان عربی تسلط ندارم اما بسیاری از دعاهای او را می فهمیدم و با آن ارتباط برقرار میکردم.

 

حدود نیمه شب به نزدیک بهشت زهرا رسیده بودم. برای مرحوم پدرم فاتحه ای خواندم و بسرعت به سمت دفتر محل اقامتم رفتم. ساعت 01:00 بامداد دوشنبه به خواب رفتم.

 

 

 

دوشنبه 8 مهر

 

به عادت این ایام ، هنگام سحر و در ساعت 03:15 از خواب برخاستم. مسافر بودم و نمیتوانستم روزه بگیرم اما دوست داشتم هم از حال و هوای سحر بهره مند شوم و هم ساعات غذا خوردم را مطابق با روزه داری دیگران تنظیم کنم. سحری مختصری ( نان و ماست ) آماده کردم و همزمان ، پای برنامه ماه خدا که از شبکه یک پخش میشد نشستم. مجری توانمند برنامه اشاره ای به روز قیامت داشت و اینکه گروه گروه از مردمانی که در دنیا دارای صفات نیکو بوده اند فرا خوانده میشوند و بدون سوال و جواب به بهشت می روند ؛ متقین ، صابران و ..... مجری گفت در قیامت خطاب میرسد همسایگان خدا به پا خیزند و به بهشت روند. سوال میشود اینان چه کسانی هستند؟ خطاب میرسد همسایگان خداوند کسانی هستند که در دنیا نسبت به خلائق مهربان بوده اند...... عجب حال و هوایی دارد این سحرهای ماه رمضان و افسوس که بجز این سحر ، فقط یک سحر دیگر باقی مانده است...

 

 

پس از 2.5 ساعت استراحت از خواب برمیخیزم و خود را برای روزی پرکار آماده میکنم. ساعت 08:30 به جام جم میروم تا در یک مصاحبه رادیویی با دوست ارجمندم سیاوش صفاریان پور شرکت کنم. فکر میکردم موضوع مربوط به هلال شوال است اما با حضور در محل استودیو متوجه شدم برنامه ی کاشفان جهان است و بنا دارند به مناسبت در پیش بودن سال جهانی نجوم ، با بنده هم به عنوان یک رصدگر غیر حرفه ای گفتگو کند. راستش خودم رو در این حد و اندازه ها نمیدوم ولی دیگه در مقابل کار انجام شده قرار گرفته بودم. مصاحبه در دو بخش انجام شد. بخش اول به موضوع تاسیس مرکز آموزش نجوم ادیب اختصاص یافت و بخش دوم به موضوع فعالیتهای بنده در زمینه رویت هلال. هر دو مصاحبه ( بخصوص اولی ) باعث شد که خاطرات قدیمی رو بار دیگه مرور کنم. خواهش کردم زمان پخش این قسمت رو به من اعلام کنند تا از اعضای مرکز بخواهم به اون گوش کنند ؛ شاید این سخنان در موقعیت کنونی مرکز نکات مفیدی را برایشان داشته باشد.

 

 

ساعت 11:00برای پیگیری کارهای رصد به ستاد استهلال میروم. برخی هماهنگیها انجام میشود. نزدیک نماز ظهر است و برای نماز جماعت به حسینیه امام خمینی میروم. جمع زیادی از دانش آموزان تهرانی برای اقامه نماز به این محل آمده اند. موذن خوش صدایی ، اذان گفت. مسولین رده بالای کشوری و لشکری یکی بعد از دیگری وارد میشوند. همهمه و سر و صدای دانش آموزان به ناگهان زیاد میشود. حضرت آیت الله خامنه ای وارد حسینیه میشوند و آماده برای اقامه نماز. انتظار دیدار که در چهره بسیاری از افراد حاضر در این جسینیه دیده میشد ، دیدنی بود.... انتظار دیدار...... نماز ظهر و عصر بود و حمد و سوره باید آهسته قرائت میشد. اما صدای مقام معظم رهبری در سایر بخشهای نماز شنیده میشد ؛ قرائتی دلنشین و فوق العاده تاثیرگذار ؛ میشد احساس کرد که داریم نماز میخوانیم.......

 

 

برای حضور در پرواز آزمایشی ساعت 15:00 به پایگاه مربوطه عزیمت کردم. در این رصد در خدمت دوستان گرامیم آقایان مرزانی ، نیری و دانشی نسب خواهم بود. پس از حضور در پایگاه و برگزاری یک جلسه توجیهی با حضور کادر محترم پرواز ، به سمت هواپیما رفتیم. دوربینهای دوچشمی خود را تنظیم کرده و سوار میشویم. بنا است از تهران به سمت ساوه برویم و رصد را در فاصله بین ساوه تا کرمانشاه انجام دهیم. بنده و آقایان مرزانی و دانشی نسب کار رصد و آقای نیری کار محاسبات را انجام میدهند. در زمان پیش بینی شده ی مقرر ، غروب خورشید را بر فراز ساوه دیدیم و حرکت به سمت کرمانشاه را آغاز کردیم. افق بسیار عالی بود ؛ فقط نیم درجه غبار داشتم. هواپیماهایی که در دوردستها در حال پرواز بودند در میدان دید دوربین های دوچشمی ما بسیار شارپ و واضح دیده میشد و این نشان میداد که کیفیت شیشه مقابل ما بسیار عالی بود. اگر فردا هم شرایط جوی به همین گونه باشد رویت هلال قطعی خواهد بود. مسیر را تا کرمانشاه ادامه دادیم و سپس به تهران بازگشتیم. به همراه دوستان روزه دار ، افطار را در هواپیما صرف کردیم.

 

 

برای شرکت در برنامه تلویزیونی آسمان شب سریعا" به جام جم میروم. برای هماهنگی داخل بردن ابزار مورد نیازم قدری معطل شدم. شماره آقای صفاریان پور هم جواب نمیدهد. بالاخره داخل میروم. برادر دوقلوی سیاوش ( جناب آقای فوأد صفاریان پور ) به استقبالم می آید. متوجه میشوم سیاوش با مشکلی در قلب خود مواجه شده و برای کنترل به بیمارستان رفته است. نگران میشوم اما بحمدالله خطری متوجه ایشان نیست. در هنگام ضبط رادیویی صبح هم یکبار بخاطر اینکه احساس میکرد قلبش ناراحت است ضبط را متوقف کرده بود.

برنامه با 45 دقیقه تاخیر آغاز شد و به همین خاطر مثل همیشه با چهره ای خسته در مقابل دوربین قرار گرفتم. سعی کردم اطلاعات مختصر و مقیدی در باره هلال شوال در اختیار بینندگان برنامه قرار دهم.

 

 

ساعت 23:30 به دفترم بازگشتم. فیلم مربوط به پرواز آزمایشی امروز را بطور کامل و با دقت مرور میکنم. باید در مورد زمانبندی پرواز ، اصلاح احتمالی مسیر و تقسیم کار بین تیم رصدی تصمیم بگیرم. تا ساعت 01:00 بامداد اینکار را به اتمام رساندم و ساعت 01:30 به خواب رفتم.

 

 

سه شنبه 9 مهر

 

ساعت 03:15 بر می خیزم. برای سحری ، باقیمانده ی همان نان و ماست شب قبل را استفاده کردم. این آخرین سحر ماه رمضان است. مجری برنامه ماه خدا از وداع میگوید. بینندگانی تماس گرفته اند و در فارغ ماه رمضان اشک میریزند. هر چه از حزن و اندوه این سحر بگویم ، کم گفته ام. نمیدانم چه کار کنم. دلم نمی آید دعاهای مربوط به وداع با ماه رمضان را بخوانم. قرآن تلاوت میکنم اما آرام نمیگیرم......

 

 

با 2.5 ساعت استراحت ، آماده رفتن به ستاد استهلال میشوم. نقشه ای را برای نشان دادن نتایج رصدها آماده کردم. به دست اندرکاران دریافت گزارشها پیشنهاد کردم برای اینکه مسئولین ستاد خیلی سریع از نتایج رصدها آگاه شوند با استفاده از برچسبهای رنگی ، نتیجه رصد هر گروه و محل استقرار آنها را بر روی نقشه علامت گذاری کنند ؛ رنگ سبز برای رویت هلال در روز ، رنگ آبی برای رویت هلال پس از غروب خورشید ، رنگ قرمز برای عدم رویت و شرایط نامناسب جوی و رنگ صورتی برای عدم رویت و شرایط جوی مناسب. محاسبات مربوط به پرواز را انجام دادم. تصمیم گرفته بودم رصد را بجای ساوه ، از جنوب ورامین آغاز کنیم. اینکار باعث میشد تا مدت زمان مکث هلال برای ما حدود 31 دقیقه شود. با آقای نیری نیز تلفنی در این رابطه مشورت کردم. آخرین تصمیم در مورد مسیر و زمان آغاز پرواز را به اطلاع پایگاه رساندم. هنوز چند ساعت وقت داشتم. سری به اینترنت زدم. خبر نداشتم که در عربستان گروهی مدعی رویت هلال در شامگاه دوشنبه شده اند!! باز هم خطای رویت در کشور عربستان ، صدای منجمین و کارشناسان کشورهای اسلامی و عربی را درآورده بود. تعدادی از این نظرات را در اختیار مسئولین محترم ستاد قرار دادم. همچنین گزارشهای عدم رویت هلال در شامگاه دوشنبه ( که از کشورهای مختلف اعلام شده بود ) را دسته بندی کرده و در اختیار مسئولین قرار دادم. گروه بندی شهرهایی که معدل پارامترهای رویت پذیری هلال در آنها با هم برابر ( و یا بسیار به هم نزدیک است ) را نیز آماده کردم. 

 

 

ساعتی از ظهر گذشته بود که دو گزارش رویت هلال در روز را دریافت کردم. هلال شوال در رصدخانه نیاسر کاشان با تلسکوپ 16 اینچ و در مارچینان اصفهان با دوربین دوچشمی 15x70 رویت شده بود. با رصدگران هر دو گروه صحبت کردم و دو برچسب سبز رنگ بر روی نیاسر و مارچینان چسباندم. خبر خوبی برای اعضای ستاد بود. بدترین خبری که امروز دریافت کردم ، خبر کسالت جناب آقای میر سعید بود. 

ساعت 15:30 ستاد را به قصد پایگاه ترک کردم. در همان ابتدای مسیر با دوست ارجمندم جناب آقای میر سعید تماس گرفتم و جویای احوال اشان شدم. الحمدالله مشکل پیش آمده هر چند باعث آسیب ایشان شده اما مانع حضورشان در ستاد و نیز رصد هلال شوال نخواهد شد. ایشان در این گفتگو ضمن اینکه خبر رویت هلال توسط جناب آقای مهندس رستمی را دادند اشاره کردند که خوشان هم توانسته اند چند ثانیه ای هلال ماه را در روشنایی روز با دوربین دوچشمی ببینند ، اما مثل همیشه و برای اینکه مبادا سوء تفاهمی بوجود آید فرمودند که قصد ندارند این گزارش را اعلام و ارسال کنند. خدمت ایشان عرض کردم که چند ثانیه رصد و یقین جناب میر سعید ، برای بنده همانند آن است که خودم ساعتها هلال ماه را ببینیم ، اما به هر حال صلاح نمیدانستند که اینکار را انجام دهند.

 

 

راس ساعت مقرر به همراه سایر دوستان سوار هواپیما شدیم. بنا شد بنده و آقای دانشی نسب کار رصد ، آقای مرزانی کار فیلمبرداری و آقای نیری کار محاسبات را انجام دهیم. وقتی همزمان با غروب خورشید بر فراز ورامین قرار گرفتیم ، متوجه وجود 4 تا 5 درجه غبار در افق غربی و در محل حضور ماه شدیم. از همان ابتدای مسیر تا پاین آن ( در غرب کرمانشاه ) هیچگاه ارتفاع این غبار کاهش نیافت و متاسفانه ما قادر نشدیم علیرغم هماهنگی بسیار عالی که با تیم پروازی داشتیم و نیز علیرغم برنامه ریزی دقیقی که انجام داده بودیم ، هلال ماه را رویت کنیم.

 

 

حدود ساعت 20:00 و بلافاصله پس از مراجعت از پرواز به ستاد ستهلال بازگشتم . در بین راه موبایلم یک سره زنگ میخورد و SMS دریافت میکرد. از طریق رادیو متوجه شدم هنوز عید اعلام نشده است. وقتی به ستاد رسیدم و به نقشه نگاه کردم دلیل اینکار را متوجه شدم. در اکثر نقط کشور رصدگران با شرایط نامناسب چوی مواجه شده بودند چندین گزارش رویت هم دریافت شده بود که شمالی ترین آنها مربوط به همان رویت در رصدخانه نیاسر کاشان بود. کارشناسان حاضر در ستاد مرتب در حال دریافت گزاشها و تحلیل آن بودند. در دو منطقه کشور عده ای گزارش رویت هلال با چشم غیر مسلح را به دفتر برخی از مراجع عظام تقلید داده بودند. با این شهود صحبت کردیم و به استناد گزارش خودشان ، دلایل رد آن گزارشها را آماده و ارائه کردیم. ساعت به 22:00 نزدیک میشد و میبایست نتایج گزارشها به مقام معظم رهبری تقدیم شود. در اینجا بود که متوجه یک کمبود اساسی و مهم در کار کارشناسی گزارشهای رویت هلال شدم.

قبل از آغاز ماههای حساسی همانند رمضان و شوال ، جلسات کارشناسی متعددی در ستاد استهلال برگزار میشود و هر یک از کارشناسان به تشریح نقطه نظرات خود در باره چگونگی رویت پذیری و یا رویت ناپذیری هلالهای رمضان و شوال میپردازند. اما در شب اصلی رصد و در مواجهه با گزارشهای رصدی دریافت شده ، فعالیت کارشناسان ، عمدتا" معطوف به بررسی ، تایید و یا رد هر یک از گزارشها میشود. این در حالی است که به اعتقاد بنده ، کارشناسان حاضر میبایست علاوه بر انجام این مهم ، یک گزارش تحلیلی نهایی را نیز آماده و به محضر مقام معظم رهبری تقدیم نمایند. اینکار بخصوص در زمانی که تعداد گزارشهای مورد تایید کم باشد بسیار ضروری و تعیین کننده خواهد بود. پر واضح است که این گزارش فقط به نتیجه گیریهای نجومی و رصدی میپردازد و از مسائل شرعی سخنی در آن نخواهد رفت چرا که نتیجه گیری و تعیین حکم شرعی از این رصدها و گزارش تحلیلی کارشناسان ، از جمله ی اختیارات ولی فقیه و مقام معظم رهبری است.

وقتی مسئولین ستاد برای آخرین بار ( و پیش از ارائه گزارش نهایی ) نظر بنده را جویا شدند ، بنده توجه آنان را به رصد انجام شده در مارچینان جلب کردم ؛ رصدی که در آن رویت هلال در روز با دوربین دوچشمی ساده ی 15x70 انجام شده بود. عرض کردم که این گزارش میتواند ثابت کند که در صورت وجود شرایط جوی مشابه ، هلال ماه با همین دوربین در تهران و حتی نقاط شمالی تر کشور هم قابل رویت بوده است. نظرات سایر کارشناسان محترم نیز اخذ شده بود. دقایقی بکندی میگذشت. در این دقایق چند بار دیگر هم پرسشهایی مطرح گردید که توسط کارشناسان به آن پاسخ داده شد. و بلاخره خبر خوشی که در انتظار آن بودیم را شنیدم ؛ حلول ماه شوال برای مقام معظم رهبری ثابت شده و فردا عید فطر است....

شور و هیجان زایدالوصفی در ستاد حکمفرما شد و همه شادمان از اینکه نتایج یک سال زحمت آنان نتیجه داده و کامشان شیرین از لذت موفقیت شده است. با برگشتن مسئولین محترم ستاد از محضر مقام معظم رهبری ، خبر شادی آفرین دیگری نیز دریافت کردیم که حاکی از توجه ویژه مقام معظم رهبری به نظرات کارشناسان و نتایج فعالیت رصدگران ستاد استهلال است. 

 

 

ساعت 23:00 آماده برگشتن به اصفهان شدم. فرصتی برای دیدن بستگانم نداشتم. تلفنی از آنان پوزش خواستم. همچنین در نزدیک بهشت زهرا از روح پدرم هم پوزش خواستم که در این سفر نتوانستم بر مزار آن عزیز سفر کرده حاضر شده و عرض ادب کنم. 

 

 

آثار خستگی آرام آرام در وجودم پدیدار شده بود. حدود 5 ساعت رانندگی در پیش داشتم. چشمانم خسته بود و به زحمت آن را باز نگه میداشتم. یکبار برای بنزین زدن و خریدی مختصر در ابتدای اتوبان کاشان توقف کردم. اما این توقف هم کارساز نبود. در فاصله ی 60 کیلومتری اصفهان ، برای لحظه ای پشت فرمان خوابم برد. این را از آنجا متوجه شدم که سرم ناگهان پایین افتاد و از خواب پریدم. خوابی در حد چند ثانیه بود اما فوق العاده خطرناک. با اینکه هوا سرد بود اما شیشه را پایین دادم تا سرما مانع خواب آلودگی بیشترم شود.

 

 

در بین راه به حرفهای مجری برنامه ماه خدا فکر میکردم ؛ " همسایگان خدا  ؛ آنانکه با خلایق مهربانند ". پس از عبور از آخرین ایستگاه عوارضی و در ساعت 03:20 بامداد ، ماشینی را دیدم که در یک پیچ تند متوقف شده و سرنشینان آن درخواست بنزین دارند. توقف کردم . از من میخواستند تا یکی از آنان را به پمپ بنزین بعدی ( در فاصله 3 کیلومتری ) برسانم. قبول کردم و با او همراه شدم. وقتی به پمپ بنزین رسیدیم به او گفتم اگر بخواهی این مسیر را در این وقت و زمان برگردی خیلی معطل خواهی شد ؛ می مانم تا شما را برگردانم. وقتی او را دوباره برگرداندم خیلی واضح و روشن میتوانستم آثار رضایت را در چهره ی او و در قلب خود ببینم. و باز این کلام زیبا در ذهنم نقش بست ؛ همسایگان خدا...... چقدر راحت میشود خود را به همسایگی خدا رساند.......

 

 

خدایا ؛ تو را شکرگذارم که به این بنده ی کمترین خود اجازه دادی میهمان سفره ی پر برکت ماه رمضانت شود ؛ ماهی که به خود تو تعلق دارد. خدایا مرا یاری ده تا تاثیرات مثبت ماه رمضان را آنقدر در وجودم نگاه دارم تا یا به دیدار تو بشتابم و یا ماه رمضان دیگری را درک کنم. خدایا مرا یاری ده تا با خلق تو مهربان باشم ؛ زیرا همسایه ای بهتر از تو برایم نیست..... آمین یا رب العالمین

 

 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - یکشنبه ٧ مهر ۱۳۸٧

فرصت روزه داری در ماه رمضان امسال ، امروز برای من به اتمام میرسه. غروب امروز برای رصد هلال شوال و انجام برخی هماهنگیها عازم سفر میشم. خیلی این در و اون در زدم تا یه جوری مجوز بگیرم که در بحث رویت هلال ، من دائم السفر هستم ؛ اما نشد.

در این هفته ی آخرینها ، امروز صبح به دیدار آخرین هلال صبحگاهی ماه رمضان رفتم. پس از سحر و در هوای نسبتا" سرد کوه صفه ، دقایقی رو به دیدن این هلال و تصویر برداری از اون پرداختم. نشانه های وداع با ماه رمضان یکی بعد از دیگری در حال نمایان شدن هستند......

 

 

از منظر نجومی هم دیدن این هلال برایم ضروری بود. هلال صبح امروز از نظر فاز و ضخامت بخش میانی هلال بسیار شبیه هلال شوال 1429 در غروب روز سه شنبه است. باید یه بار دیگه کنترل میکردم که هلال ماه چه مقدار از میدان دید دوربینم رو پر میکنه و سه شنبه غروب باید منتظر دیدن چگونه هلالی باشم ( هر چند که این هلال صبحگاهی در آسمان گرگ و میش صبحگاهی دیده شد و اون هلال شامگاهی باید در آسمان روشن دیده بشه ).

 

 

این دو سه روز ، تقریبا" تمامی وقتم به هلال و رویت هلال اختصاص داره. با اینکه به تهران سفر میکنم و بیش از دو روز رو در اونجا بسر خواهم برد اما بعید میدونم بیش از چند دقیقه فرصت برای دیدن مادر و بستگانم داشته باشم ؛ پایان هر برنامه ، آغاز برنامه ای دیگه خواهد بود ؛ از صبح زود تا پاسی از شب. با اینکه تعطیلات در کشور زیاد داریم اما آرزو میکنم پنجشنبه ی این هفته هم تعطیل باشه تا بتونم خستگی این چند روز از تن خارج کنم ؛ حیفه که روز عید فطر همش خواب باشم و فرداش هم برم اداره!!

 

 

در طی ماه رمضان امسال چند سخنرانی در اصفهان و چندین مصاحبه رادیویی و تلویزیونی داشتم. در دو مورد از این برنامه ها ، علاوه بر موضوعات نجومی رویت هلال ، کمی جرات بخودم دادم و موضوعات فقهی رو هم پیش کشیدم. بحث جالبی بود که اگر فرصتی باشه در ویژه برنامه ی آسمان شب که فردا شب پخش خواهد شد ، بخشهایی از این مباحث رو مطرح خواهم کرد.

 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - چهارشنبه ۳ مهر ۱۳۸٧

از هنگام اذان مغرب دیروز ، هفته ی آخرینها آغاز شد. آخرین شب چهارشنبه ی ماه رمضان ، آخرین چهارشنبه ، آخرین پنجشنبه ...... این 7 روز ، ایام وداع با ماه رمضان است. در این هفته هر چه به پیش میروم ، دلتنگیهایم بیشتر و بیشتر میشود...... از لحظه اذان مغرب دوشنبه ی هفته ی آینده ، شمارش آخرین روزها ، به شمارش آخرین ساعتها تبدیل میشود...... چه حالی خواهم داشت در آخرین سحر ماه رمضان؟

 

ایکاش زمان به این سرعت سپری نمیشد.

میهمانی ویژه و خاص الهی در حال پایان است.......




آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ