خرّم آن بقعه که آرامگه یار آنجاست
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - پنجشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٧

طبق اساسنامه مرکز آموزش نجوم ادیب ، یکی از اعضای مرکز با برگزاری انتخابات و با رای مستقیم اعضاء ، برای مدت یک سال به عضویت هیات امنای مرکز برگزیده میشود. این مهم به جهت مشارکت هر چه بیشتر اعضاء در برنامه ریزیها و تصمیم سازیهای مرکز ، در اساسنامه آورده شده است. امشب ، پس از فراهم نمودن مقدمات لازم ، انتخابات مورد اشاره برگزار گردید و از بین پنج نفری که خود را برای عضویت در هیات امنا کاندید کرده بودند ، سرکار خانم میر شمشیرگران با کسب 60% آراء ماخوذه ، برای یک سال به عنوان نماینده منتخب اعضا ، به عضویت هیات امنا درآمدند.

 

 

در اقدامی دیگر ، با موافقت معاون محترم فرهنگی و اجتماعی شهردار اصفهان ، جناب آقای کیانی نیز به جمع اعضای کمیته ی علمی مرکز پیوستند. هم جناب آقای کیانی و هم سرکار خانم میر شمشیرگران از اعضای با سابقه ، فعال و صاحب نظر مرکز هستند و انشاءالله خواهند توانست در پیشبرد اهداف مرکز موثر واقع شوند.

 

 

صمیمانه ترین تبریکات خود را به هر دوی این عزیزان تقدیم کرده و برایشان آرزوی موفقیت و بهروزی دارم. همچنین لازم است از تمام دوستانی که با کاندید شدن در انتخابات ، بر گرمی آن افزودند و نیز از اعضای محترم مرکز که با شرکت در انتخابات ، این امر مهم را به سرانجام رساندند ، خالصانه تشکر و سپاسگزاری نمایم. امید آنکه در تمام فعالیتهای مرکز ، شاهد حضور فعال ، با نشاط و تاثیرگذار همه ی شما باشیم.




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - چهارشنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٧

دیری ست که از روی دل آرای تو دوریم

 محتاج بیان نیست که مشتاق حضوریم 

 تاریک و تهی پشت و پس آینه ماندیم 

 هر چند که همسایه ی آن چشمه ی نوریم 

 خورشید کجا تابد از این دامگه مرگ

باطل به امید سحری زین شب گوریم 

 زین قصه ی پر غصه عجب نیست شکستن

هر چند که با حوصله ی سنگ صبوریم 

 گنجی ست غم عشق که در زیر سرماست 

 زاری مکن ای دوست اگر بی زر و زوریم 

 با همت والا که برد منت فردوس ؟

از حور چه گویی که نه از اهل قصوریم 

 او پیل دمانی ست که پروای کسش نیست 

 ماییم که در پای وی افتاده چو موریم 

 آن روشن گویا به دل سوخته ی ماست 

 ای سایه ! چرا در طلب آتش طوریم

 

 

دوستی میگفت : مهمترین ایراد رفتار تو این اینه که احساس رو در رفتاهات دخالت میدی......

 

 

دیشب داشتم به اشعار هوشنگ ابتهاج نگاهی می انداختم. بیت اول شعری که در بالا آوردم ، یه مصرع به یاد موندنی رو برام تداعی کرد " گر چه دوریم ولی مست می شوق حضوریم ". این مصرع عنوان اولین وبلاگی بود که در اون نوشتن رو آغاز کردم و البته ، وجود یک دوست ، باعث شد وارد اینکار بشم.

 

 

حدود 7 سال پیش به سفر عتبات مشرف شدم. انتشار خاطرات این سفر ،  زمینه آشنایی من با یک دوست رو فراهم آورد. الان نزدیک به 7 سال از آغاز این دوستی میگذره . در این مدت فراز و نشیبهایی در این دوستی بوجود اومد اما هنوز هم پابرجاست و امیدوارم همچنان هم برقرار بمونه. مهمترین چیزی که در این دوستی از این دوست یاد گرفتم اینه که " آدما ، مجموعه ای از احساسات هستند". تا قبل از اینکه این نکته ی کلیدی رو یاد بگیرم ، خیلی چیزها برام حالت صفر و یک داشت ؛ همه چیز یا درست بود و یا غلط. حد میانه ای رو قائل نبودم. رنگها رو یا سفید میدیدم و یا سیاه. در رفتار و ارتباطاتی که با اطرافیانم داشتم ، به درست و غلطی کارم می اندیشیدم و نه چیز دیگه..... اما حالا......

 

 

حالا روحیاتم خیلی فرق کرده. الان در تمامی ارتباطات و دوستیهام ، چه در محیط زندگی شخصی و فامیلی ، چه محیط کار ، چه مراودات دوستانه و چه رفتار در کوچه و بازار ، به احساس آدمها توجه ویژه ای دارم. دوست ندارم احساسی باشم و احساسی رفتار کنم اما آرزوم اینه که با احساس باشم و بتونم احساسات دیگران رو درک کنم. از روزی که این رویه رو در پیش گرفتم ، آبی آسمون و سبزی درختها ، کبودی کوه و زردی خورشید ، نقره فامی ماه و قرمزی غروب ، جاری رود و پرواز پرنده ، و از همه مهمتر کلام انسان ها، وجودم رو پر از احساسات خوشایندی میکنه که در گذشته ، کمتر از اون بهره بردم. حالا دیگه احساس رو نه تنها در انسانها ، بلکه در سایر جانداران و حتی جمادات هم لمس میکنم. الان حتی سنگ هم برام سرد و بی روح و سخت نیست و در پیوند دست و سنگ ، گرمی زندگی در نقطه نقطه ی پیکرم جریان پیدا میکنه...... میخوام با احساس باشم ، همیشه و تا ابد......

 

 

یک دوست ، اینگونه میتونه زندگی دوستش رو متحول کنه

 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - جمعه ٢٤ آبان ۱۳۸٧

به نام خدا

در نیمه اول آذر ماه پنج برنامه رصدی در دستور کارم قرار داره :

 

1-     چهارشنبه 6 آذر رصد هلال صبحگاهی ذیقعده 1429

2-     جمعه 8 آذر تلاش برای رویت هلال در روز

3-     شنبه 9 آذر رصد هلال شامگاهی ذیحجه 1429

4-     دوشنبه 11 آذر عکاسی از مقارنه ماه ، ناهید و هرمز (مشتری)

5-     دوشنبه 11 آذر رصد همپوشانی ماه و ستاره SAO 188296 (قدر 6.51+)

در بامداد روز چهارشنبه 6 آذر ، رصد هلال صبحگاهی ذیقعده کار راحتی خواهد بود. فاصله ی زمانی 1 ساعت و 13 دقیقه ای بین طلوع ماه تا طلوع خورشید فرصتی رو ایجاد میکنه که بشه از هلال پیر ماه با فاز 2.61% در کنار عوارض طبیعی و یا مصنوعی عکاسی کرد.

بعد از ظهر جمعه 8 آذر ، پارامترهای هلال ماه از رکوردهای معتبر و ثبت شده رویت هلال در روز فراتر خواهد رفت. با توجه به قرار گرفتن ماه در اوج مداری فرصت مناسبی خواهد بود تا برای رصد این هلال تلاش کنیم. برنامه ی مفصلی برای اینکار ترتیب دادیم و انشاءالله اگر شرایط جوی اجازه ی انجام رصد رو داد نتایج حاصله رو متعاقبا" اعلام خواهیم کرد.

غروب شنبه 9 آذر هم هلال پا بسن گذاشته ی ماه نو ، بیش از 67 دقیقه در آسمان خودنمایی میکنه تا همینجوری یه ریز ازش عکس بگیریم!

شاید برای من ، شاه بیت رصدهای نیمه اول آذر ، رصد و عکاسی در غروب روز 11 آذر باشه. این برنامه رو میشه با یه کوهنوردی تلفیق کرد. در روزهای آینده باید راههای جدید صعود به کوه صفه رو هم آزمایش کنم تا اگر کسی خواست در این برنامه شرکت کنه ، بشه از مسیر نسبتا" راحت به بالای کوه رفت ( البته همین الان یه مسیر رو میشناسم که خیلی راحته و اون هم تله کابینه! ولی خوب ؛ زندگی در اصفهان باعث شده که چارچنگولی بالا رفتن از کوه و عین سریش چسبیدن به سنگها رو به پرداخت 4000 تومن بی زبون برای خرید بلیط تله کابین ترجیح بدم ! نیشخند یادش بخیر قدیما چه ریخت و پاش هایی داشتیم! چشمکعینک)  




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - چهارشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٧

به نام خدا

 

امشب و در آغاز قرائت مجدد قرآن ، توجهم به آیه 29 سوره بقره جلب شد. در این آیه آمده است " هو الذی خلق لکم ما فی الارض جمیعا ثم استوی الی السماء فسوهن سبع سموات و هو بکل شیء علیم . اوست که همه ی چیزهایی را که در روی زمین است برایتان بیافرید ، آنگاه به آسمان پرداخت و هر هفت آسمان را برافراشت و خود از هر چیز آگاه است ".

 

 

" آنگاه به آسمان پرداخت " برای ترجمه ی " ثم استوی الی السماء"  آورده شده و بنا به گفته ی مترجم ( عبدالحمید آیتی ) میتوان اون رو در موردی " بر آسمان استیلا یافت " هم معنا کرد. ترجمه ی این کلمات هر کدوم از این دو که باشه نکته ی مهم اینه که در این آیه ، پرداختن به آسمان و افراشتن هفت آسمان ، پس از آفریده شدن زمین و آنچه که روی زمین است بیان گردیده. این موضوع ( حداقل بر حسب ظاهر ) با دانسته های دانش اخترشناسی امروزی همخواهنی نداره. البته باید جستجو و کنکاش کرد که آیا مراد از زمین و آسمان در این آیه ، همین زمین و آسمانی است که ما میشناسیم؟ و اینکه براستی هفت آسمان چیه؟

 

 

توجه به این آیه باعث شد تا ببینم در کتاب مقدس ( اسفار عهد عتیق ) چه چیزی در این باره اومده . سالها پیش یک جلد از کتاب مقدس رو برای مطالعه تهیه کرده بودم و امشب رجوعی مجدد به اون داشتم. در باب اول از سفر پیدایش ، مراحل آفرینش اینگونه پشت سر هم آمده که : خلق آسمانها و زمین – روشنایی – فلک – جمع شدن آبها و ظهور خشکی – پیدایش نباتات – پیدایش ستارگان ، خورشید و ماه – پیدایش جانوران در دریاها – گسترش جانوران در خشکی - پیدایش انسان....

 

شباهت ظاهری زیادی بین این بخش از کتاب مقدس ، با آیه 29 سوره بقره وجود داره چونکه در اینجا هم آفرینش ستارگان و خورشید و ماه ، بعد از آفرینش زمین و نباتات آورده شده . عدم تطابق این سلسله از آفرینش با دانش نجوم امروز ، انگیزه ای برام شده تا با رجوع به کتابهای تفسیر قرآن ببینم نظر مفسرین در این باره چیه. اگر کسی هم بتونم در این زمینه راهنمایی کنه که کلی ما رو ممنوندار خودش کرده.

 

 

دو نکته ی دیگه هم امشب برام جالب بود. اول گفتگوی مستقیم و دو طرفه ی خداوند با فرشته ها ( آیات 30 ، 31 و 32 سوره بقره ) که یه نوع حالت مادی رو برای خداوند در ذهن ایجاد میکنه در حالیکه خداوند مادی نیست. نکته ی جالب دوم به کتاب مقدس مربوط میشه که در اون عنوان شده  : " و خدا گفت آدم را بصورت ما و موافق شبیه ما بسازیم.... ". این تشبیه صورت انسان به صورت خداوند برام یه حالت نشاط آور داشت. در قرآن کریم هم اشاره به الهی بودن روح انسان شده. به هر حال خدائی بودن انسان ( چه از نظر روحی و چه از نظر شکلی ) یه حس مسئولیت بیشتر در ما بوجود میاره. 

 

 

کتاب الهی گنجینه ی بسیار بزرگی است که ما در اختیار داریم اما برای درک این حقیقت بزرگ و دستیابی به این گنج ، باید یا خودمون دانای به اسرار و رازهای اون باشیم و یا اینکه به سراغ کسانی بریم که در این دریای بیکران غواصی کرده اند و راه رسیدن به این گنجینه رو میدونند. اولیاء دین علیهما السلام و عالمان دقیق دینی کسانی هستند که مددکار ما در این زمینه هستند.

 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - چهارشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٧

به نام خدا

دو سه روزی از ماه رمضان گذشته بود که تصمیم گرفتم در هر نماز ، یک حزب از قرآن رو بخونم. دوست داشتم در صورت امکان حال و هوای ماه مبارک رو در خودم زنده نگه دارم. سحرگاه امروز ، پس از حدود 40 روز از آغاز اینکار و در روز تولدم ، قرآن رو ختم کردم. در طول زندگیم شاید دو یا سه بار پیش اومده که ختم قرآن رو بطور منظم و کامل انجام داده باشم که اون هم معمولا" در ماههای رمضان روی داده بود. اینار اما با یه ذوق و نیت دیگه سراغ قرآن رفته بودم. سعی کردم در حین خوندن آیات ، به معانی اون هم توجه کنم. پرسشهای زیادی هم در این مدت برام پیش اومد ؛ چرا ترتیب سوره ها اینطوریه؟ چرا بعضی وقتها در آیاتی که پشت سر هم قرار گرفتند موضوع بیکباره عوض میشه ؟ چرا برخی موضوعات که مربوط به شخص رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و یا مربوط به عصر آن حضرت است در کتابی اومده که بنا است کتاب هدایت بشریت و معجزه ی جاوید باشه؟ چرا برخی از داستانها در قرآن بارها و بارها تکرار شده؟  چرا کلام قرآن موزون و آهنگینه؟ چرا در اکثر سوره هایی که در مکه نازل شده اند آیات ، کوتاه و موزون هستند اما سوره هایی که در مدینه نازل شده اند عموما" چنین خصوصیتی ندارند؟ چرا داستانهای قرآن تماما" مربوط به اقوامی است که در خاورمیانه ی امروزی زندگی میکردند و در قرآن به اقوامی که در سایر مناطق کره زمین بوده اند اشاره نشده؟ چرا....چرا.... و دهها چرای دیگه.

 

 

در کنار این چراها ، حلاوت تلاوت قرآن و بخصوص تلاوت آیاتی که خداوند مستقیما" انسان را مورد خطاب قرار میده وصف نشدنی است. در زمان خواندن این آیات ، انسان خودش رو رو در روی خدا میبینه. کلام قرآن ، چه در مورد داستان اقوام باشه ، چه در مورد زندگی پیامبر اسلام ، چه در مورد احکام و یا سایر موضوعات ، از اونجا که کلام خداست ، شیرین و دلنشین و دوست داشتنی است. اگر توفیقی برام باشه میخوام بار دیگه و بارهای دیگه اینکار رو تکرار کنم و در هر بار ، سعی کنم بیش از پیش در معانی آیات دقیق بشم:

 

از آستان پیر مغان سر چرا کشیم

دولت در آن سرا و گشایش ، در آن در است

یک قصه بیش نیست غم عشق و وین عجب

از هر زبان که میشنوم نامکرر است

دی وعده داد وصلم و در سر شراب داشت

امروز تا چه گوید و بازش چه در سر است

 

 

صبح امروز و پس از ختم قرآن ، برای روز تولدم دو تفال زدم ؛ یکی به قرآن و دیگری به دیوان حافظ.

 

انما یستجیب الذین یسمعون والموتی یبعثهم الله ثم الیه یرجعون

 

 هر آینه تنها آنان که می شنوند می پذیرند. و مردگان را خدا زنده می کند و سپس همه به نزد او بازگردانده می شوند.. سوره الانعام آیه 36

 

 

 

یاد باد آن که ز ما وقت سفر یاد نکرد

به وداعی دل غمدیده ی ما شاد نکرد

آن جوان بخت که میزد رقم خیر و قبول

بنده ی پیر ندانم ز چه آزاد نکرد؟

کاغذین جامه به خوناب بشویم که فلک

رهنمونیم به پای علم داد نکرد

دل به امید صدایی که مگر در تو رسد

ناله ها کرد در این کوه ، که فرهاد نکرد

سایه تا باز گرفتی ز چمن ، مرغ سحر

آشیان در شکن طره شمشاد نکرد

شاید ار پیک صبا از تو بیاموزد کار

زان که چالاکتر از این حرکت باد نکرد

کلک مشاطه صنعش نکشد نقش مراد

هر که اقرار بدین حسن خداداد نکرد

مطربا پرده بگردان و بزن راه عراق

که بدین راه بشد یار و ز ما یاد نکرد

غزلیات عراقیست سرود حافظ

که شنید این ره دلسوز که فریاد نکرد؟

 

 

از تمامی دوستان عزیزی که بنده نوازی کردند و پیام تبریک برام فرستادند بی نهایت سپاسگزارم. این کمترین ، لایق آن هم بزرگواری شما نبوده و نیست. دست بوس و دعاگوی وجود نازنین همه ی شما هستم.

 

ارادتمند همه ی شما ، علیرضا

 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - دوشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٧

دیروز ساعت 5 بعد از ظهر ، نرم نرم مسیر پیاده روی کوه صفه رو طی کردم. آهسته قدم میزدم تا هم انرژی کمتری مصرف کنم و هم وقتی میخوام کوهنوردی رو شروع کنم هوا تاریکتر شده باشه. شرایط جوی بسیار عالی بود و ماه شب یازدهم در ارتفاع بالا میدرخشید. ابرهای پراکنده و نازکی در اطراف ماه بودند اما مزاحمتی برای نور دلفریب مهتاب نداشتند. 35 دقیقه طول کشید تا به ابتدای مسیر کوهپیمایی برسم. بدنم گرم شده بود و خیلی راحت بالا میرفتم.

 

 

وقتی به سنگها رسیدم آسمون به ظاهر تاریک شده بود اما نور مهتاب حالت گرگ و میش بوجود آورده بود. سایه ام روی سنگها افتاده بود ؛ سایه ای که نه بر اثر نور خورشید و نه نور نورافکنها ، بلکه به واسطه ی نور مهتاب ایجاد شده بود. نیازی به استفاده از نور اضافه نبود. آرام آرام حرکت میکردم. دوست داشتم بجای تلاش زیاد ، از حرکت در این شرایط رویایی لذت ببرم. موقع بالا رفتن ، هوس کردم حرکت در مسیرهای کوتاه جدیدی رو هم آزمایش کنم. دوست داشتم بیش از پیش با این سنگها عجین بشم ، به اونها چنگ بزنم و با قدرت خودم رو به بالا بکشم. میخواستم با تمام وجود لذت این کوهنوردی رو حس کنم. این هم تجربه ی شیرینی بود ؛ حس خطر کردن ، متفاوت بودن نسبت به گذشته ، حرکت در راهها نو ، و اندیشیدن به آینده ای نامعلوم.....

 

 

35 دقیقه از آغاز کوهنوردی گذشته بود که بر فراز بلندترین نقطه ی کوه صفه ایستادم. تمام شهر زیر پایم بود. با حضور مهتاب ، نور شهر برایم آزار دهنده مینمود. میل رهایی از این نورهای مصنوعی رنگارنگ باعث شد توقف کوتاهی داشته باشم و با سرازیر شدن در سراشیبی کوه ، خود را غرق در نور سیمین مهتاب کنم. شب و سکوت و مهتاب نقره ای.....

 

 

نفس باد پر از بوی تو بود

تو که از رهگذر آینه ‌ها می‌گذری

تو که رواندازت

ململ نقره‌ ای مهتاب است

تو که در چشمکِ پرشیطنت ستاره پنهان بودی

هرچه می ‌خواست خدا

آن بودی

تو که می‌ خندیدی ،

قفل ‌ها وا می ‌شد

باغ پیدا می ‌شد.....

 

(شعر از : سرکار خانم مریم مشرّف)

 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٧

به نام خدا

خوب ؛ بعد از یه سفر کوتاه دو روزه ، مجددا" برگشتم خونه. سه شنبه شب گذشته با هواپیما رفتیم شیراز. در فردوگاه شیراز ، یه بنر بسیار بزرگ برای خوش آمدگویی به ما نصب شده بود که از فرط بزرگی به چشم ما نیومد! بیشتر دنبال یه نفر میگشتیم که در ورودی فرودگاه ، با یه کاغذ کوچولو منتظرمون باشه. چند دقیقه دنبال میزبان گشتیم تا بلاخره فهمیدیم اون بنده خدا زیر همون بنر بزرگ منتظر ما بوده. سوار ماشین شدیم و راه افتادیم. فرودگاه شیراز در حاشیه شهر قرار داره. دفعه قبلی که اومده بودیم شیراز ، در هتل پارس اقامت داشتیم. اما این بار دیدیم که ماشین ، پس از عبور از شهر مجددا" وارد حریم شهر شد. در مهمانسرایی مستقر شدیم که در حاشیه شهر بود و هیچ امکانی نداشت که بتونیم در اوقات فراغت نگاهی به دور و اطراف بندازیم ؛ هر چند که محیط طبیعی اطراف ، خیلی دنج بود و منظره ی کوههای اون هم قشنگ و دوست داشتنی. برای شام شب اول تدارک شینیتسل مرغ داده بودند که شانس آوردم معمولا" علاقه ای به خوردن شام ندارم والا خوردن اون چرم و لاستیک نپخته ، کار آسونی نبود!!

جلسه افتتاحیه ی همایش با سخنرانیهای جالب میزبانان به انجام رسید. بعد از ظهر هم کارگروه تخصصی داشتیم که خوشبختانه بعد از مدتها شاهد یه بحث و گفتگوی سازنده ، مفید و قابل استفاده بودیم. در مجموع میشه گفت که ارزش داشت که بیام اینجا و در این مباحث شرکت کنم. موقع غروب ، عازم شهر شدیم!! وقتی می خواستیم سوار اتوبوسهایی که برامون تدارک دیده بودند بشیم ، دیدیم راننده ی اتوبوسها خانم هستند. موندیم که سوار بشیم یا نه؟ دل به دریا زدیم و گفتیم مرگ یه بار و شیون هم یه بار یه بار!!! رفتیم عقب اتوبوس نشستیم. اتوبوسها نو بودند و در صورت تصادف ، احتمالا" فقط تا وسط اتوبوس جمع میشد و میشد امیدوار بود که قسمت انتهایی اون سالم بمونه!! راه که افتادیم ، قیافه ی آقایون و از اون بیشتر دستهاشون دیدنی بود. چار چنگولی چسبیده بودند به صندلی ؛ بس که این خانمهای راننده تند میرفتند. اگه همه دستهامون رو از پنجره بیرون میاوردیم تا شبیه بال بشه ، احتمال داشت که اتوبوس بره هوا!!

 

 

اما انصافا" دست فرمون اونا عالی بود. مثل شوفرهای قدیمی ، یه دستشون رو انداخته بودند بیرون و با یه دست ، این اتوبوسهای کشیده ی سه محوره رو میروندند. اولین جایی که رفتیم سعدیه بود. موقع پارک اتوبوسها ، پلیس و مردم مات و مبهوت هنر نمایی این دو راننده شده بودند. حافظیه ، مقصد بعدی ما بود.

 از همون بدو ورود میشد حال معنوی این محیط رو حس کرد. بوسه ای بر مزار خواجه ی شیراز زدم و کناری ایستادم. جوانان زیادی اونجا بودند که با احترام ویژه ای سر بر سنگ مزار میگذاشتند و سپس تفالی میزدند. از یکی از همین جوانان دیوانی به امانت گرفتم و برای دوستی تفال زدم :

 

اگر شراب خوری جرعه ای فشان بر خاک

از آن گناه که نفعی رسد بغیر ، چه باک

 

در بیرون محوطه ی حافظیه هم جمعی از دوره گردان بودند که فال آماده میفروختند!!. مطالب از پیش چاپ شده ای که بیشتر به رمالی و فالگیری اونهایی می مونست که توی پارکها میان پیش آدم و میگن 100 تومن بده فالت بگیرم عزیزم (Azizom) !! مثلا" توی یکی از این فالها نوشته بود " یکی از نزدیکانت در کار تو جادویی کرده. از او بر حذر باش که در کمین تو است. دعای باطل السحر همراه داشته باش که حق تعالی نگاه دارد. و سه روز دیگر خشنود شوی بمقصود رسی. هفته دیگر ستاره تو بخانه رود. انشاءالله"!! فال باطنی حافظ کجا و این حرفهای صد تا یه غاز کجا؟!

برای صرف شام به یه رستوران جالب رفتیم که توسط بوشهریها اداره میشد. باغ نسبتا" بزرگی بود که با انواع و اقسام وسایل سنتی تزئین شده بود. در سالن اصلی رستوران ، موسیقی زنده نواخته میشد و خواننده ی آقایی هم که خودش رو کت و کراواتی کرده بود زحمت خوندن رو میکشید ؛ اون هم جای همه ، از زن و مرد بگیر تا دیروزی و امروزی!!! تنها تفاوتی که با ترانه های اون طرف آبی داشت این بود که صدای اونوریها بسیار جالبتر از این آقاهه بود.! به شوخی به دوستان گفتم اگه MP3 ترانه ها رو با صدای اصلی پخش کنند ، احتمال داره ثوابی هم نصیبشون بشه!!

همکاران شیرازی  ، کرجی ، مشهدی و تبریزی بنده در کار گروه تخصصی

روز بعد مذاکرات کارگروه تخصصی رو به نتیجه رسوندیم و از مصوباتمون در جلسه ی اختتامیه دفاع کردیم. بازدید از یه کارخونه ی صنعتی که کار تولیدات فرهنگی داشت برنامه ی بعدی ما بود. بازدید جالبی بود. فکر فرهنگی و اقتصادی زیبایی در پس این فعالیت نهفته بود. اکثر کارگران این کارخونه رو خانمهای جوان تشکیل میدادند که با سرعت فوق العاده زیاد محصولات رو بسته بندی میکردند ( به قول شیرازیها Mikerdand).

سرمایه گذاری سنگین برای خرید زمین و ایجاد کارخونه رو وقتی در کنار تعداد کارگران و قیمت پایین این بسته ی فرهنگی ( هر بسته فقط 1000 تومن) میذاشتی ، به نظر میرسید که صاحب این کارگاه خیلی زود ورشکست خواهند شد اما وقتی کمی دقیقتر میشدی میدیدی با ظرافتهای تجاری بکار گرفته شده و با انحصاری که در حال شکل گیری است ، خیلی زود ، سود سرشاری نصیب ایشون خواهد شد. نوش جونش ، کار ارزشمندی رو انجام میداد.

غروب به زیارت شاهچراغ رفتیم. پس از زیارت و ادای نماز ، یه تاکسی دربست گرفتیم و رفتیم مهمانسرا و از اونجا هم با همون ماشین عازم فرودگاه شدیم. ساعت 20:00 فرودگاه بودیم. بنا بود پرواز ما ساعت 21:15 انجام بشه جای دشمنتون خالی تا ساعت 00:15 بامداد همینطور قدم زدیم تا بلاخره اعلام کردند با عرض پوزش پرواز شما باطل شده و میتونید تشریفتون رو ببرید!!

 

ساعت ٢٣:٣٠ فرودگاه شیراز

آسمون مه آلود اصفهان باعث لغو پرواز شده بود. تا بحال چندین بار برنامه های کاریم بخاطر لغو پروازها بهم خورده بود اما همیشه این اتفاق توی اصفهان میافتاد و من هم خیلی راحت یا برمی گشتم خونه و یا اداره. اما اینبار این اتفاق در یه شهر دیگه روی میداد. از ما بدتر تعدادی توریست خارجی بودند که بنا بود بیان اصفهان. حتما" توی دلشون کلی بد و بیراه به این سازمان هواپیمایی ما دادند ( شاید هم بیرون دلشون اینکار رو کرده باشند ؛ ما که زبونشون رو بلد نبودیم!).

خلاصه ؛ از همون فرودگاه دو تا تاکسی دربستی گرفتیم و به اتفاق همکارا اومدیم اصفهان. 5.5 ساعت توی راه بودیم و در تمام مسیر باید بیدار میموندیم و با راننده حرف میزدیم تا خوابش نبره. تقریبا" تمام روز جمعه رو به رفع خستگی سپری کردم.

 

جمع همکاران اصفهانی در سعدیه شیراز

 آسمون صبح جمعه ی اصفهان مه آلود بود ( خدائیش اگه پرواز انجام میشد هواپیما باید دم پل صراط فرود میومد!) . این هوای سرد و مه آلود ، منو یاد جواهر ده رامسر انداخته بود.

 

 

بامداد جمعه - اصفهان

 

یه خبر : دوستانی که مایلند یکشنبه غروب در زیر نور ماه کوهپیمایی و کوهنوردی کنند استحضار داشته باشند که بنده ساعت 17:00 روز یکشنبه 19 آبان از ورودی کوه صفه ( شیر سنگی ) آماده ی حرکت خواهم بود. اگه دوست داشتین تشریف بیارین. لباس گرم کافی ( کلاه ، دستکش و بالا پوش سبک ) ، کفش مناسب ورزشی و چراغ قوه یادتون نره (یه موقع ممکنه هوا ابری بشه و از نور مهتاب اثری باقی نمونه )




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - سه‌شنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٧

یه داروی معجزه گر برای پیشگیری از سرماخوردگی هست که فوق العاده اثربخشه و خیلی هم ساده درست میشه :

یه لیوان آب ولرم + دو قاشق مرباخوری عسل ( ترجیحا" طبیعی) + یک یا دو تا لیمو ترش تازه.

من چندین ماهه که دیگه چای مصرف نمیکنم و بجای اون روزی دو بار ( یه بار صبح موقع صرف صبحانه و یه بار هم نزدیک ظهر ) از این معجون استفاده میکنم. همین کسالتی رو هم که اخیرا" داشتم بدون مصرف دارو و با همین معجون دارم درمان میکنم که بخوبی هم جواب گرفتم. همین الان یه لیوان از اون رو میل کنید. امتحانش ضرری نداره




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - سه‌شنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٧

موقع امتحانات دانش آموزان که میرسه ، توی اداره همکاران از هم میپرسند فردا چه امتحانی داری؟! وقتی ما درس میخودندیم والدین ما در درس خوندنمون نقشی ایفا نمیکردند و خودمون باید گلیم رو از آب بیرون میکشیدیم. اما برای بچه های امروزی وضعیت فرق میکنه. بخشی از وقت بنده و همسرم در منزل برای رسیدگی به امور درسی بچه ها اختصاص داره و البته این مقدار وقت ، در طول سال تحصیلی کم و زیاد میشه. چند روز قبل فرزندم گفت که باید برای درس حرفه و فن روزنامه دیواری تهیه کنه. یه مقدار دنبال موضوعات متنوع گشت و یکی دو مطلب رو آماده کرد. من هم اومدم کمکش و با استفاده از آفیس 2003 و اینترنت ، یه روزنامه دیواری تر و تمیز در 4 صفحه کاغذ A4  تهیه کردیم. دیروز این روزنامه رو چاپ رنگی کردم و دیدم عجب محشر شده!! خودم بیشتر از فرزندم ذوق کردم! مژهتصمیم گرفتم زین پس ، یکی دو روزنامه دیواری تهیه کنم ؛ یکی برای اداره و یکی هم برای مرکز ادیب. البته باید بگردم یه اسم بهتر برای این روزنامه دیواری پیدا کنم چون این رونامه در هر ماه فقط یکبار منتشر میشه! ( یعنی  روزنامه ای که هفته ها روش کار میشه تا ماهیانه منتشر بشه و شاید سال بسال هم کسی نگاش نکنه چشمک)

از 10-12 ساعت دیگه انتخابات ریاست جمهوری ایالات متحده امریکا برگزار میشه. شاید در هیچ دوره زمانی به اندازه ی امروز ، این انتخابات در سرنوشت جهان موثر نبوده باشه. دوستان امریکا که جای خود ، دشمنانان امریکا هم با دقت در حال رصد این انتخابات هستند. رکود بی سابقه اقتصاد جهانی از یک سو و ساز جنگ و ستیزی که در طول 8 سال زمامداری جرج بوش در دنیا نواخته میشد از سوی دیگه ، حساسیت این انتخاب رو بیش از پیش کرده. نمیدونم چرا ، اما به شخصه دوست دارم سناتور باراک اوباما در این انتخابات پیروز بشه. هر چند میدونم تصمیمات اساسی در سیاستهای داخلی و خارجی امریکا توسط رئیس جمهور گرفته نمیشه اما ارائه شعار مهم " تغییر " توسط اوباما  چیزیه که خیلی توجه من رو به خودش جلب کرده چرا که این شعار به نظرات و روش مدیریت من نزدیکه ( همینجا اعلام کنم که هیچ قصدی برای کاندید شدن در انتخابات ریاست جمهوری آینده ایران ندارم نیشخند لطفا" اصرار هم نکنید که از تصمیمم منصرف بشم مشغول تلفنقهر ).

 

 

بزودی برای انجام کارهای اداری به شیراز سفر خواهم کرد. اگه عمری باشه در این سفر به زیارت شاه چراغ حضرت احمد ابن موسی الکاظم علیه السلام و مرقد منور خواجه حافظ شیرازی مشرف خواهم شد. اگر خواستین در حافظیه براتون تفالی به دیوان حافظ بزنم ، یه SMS بزنید و نیت کنید. قبلا"ترها ! که تفال میزدم خیلی جالب جواب میگرفتم. یه بار یکی از همکارام که خبردار شده بود که دارم میرم شیراز ، به من گفت مشکلی دارم و میخوام در حافظیه برام تفال بزنید. میدونستم ایشون چه نیتی دارند. وقتی بر سر مزار حافظ میخواستم برای ایشون تفال بزنم ، خودم هم حالم دگرگون شده بود. وقتی دیوان رو باز کردم این غزل اومد :

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

واندر آن ظلمت شـب آب حیاتـم دادند

بیخود از شعشـعـه پرتو ذاتـم کردند

باده از جام تـجـلی صـفاتـم دادند

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی

آن شـب قدر که این تازه براتـم دادند

بـعد از این روی من و آینه وصف جـمال

کـه در آن جا خبر از جلوه ذاتـم دادند

من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب

مستـحـق بودم و این‌ها به زکاتم دادند

هاتـف آن روز به من مژده این دولت داد

کـه بدان جور و جفا صبر و ثباتـم دادند

این همه شهد و شکر کز سخنم می‌ریزد

اجر صبریسـت کز آن شاخ نباتـم دادند

همـت حافـظ و انفاس سحرخیزان بود

کـه ز بـند غـم ایام نـجاتـم دادند

خیلی خوشحال شده بودم. وقتی در بازگشت به ایشون مژده دادم که انشاءالله مشکلشون حل خواهد شد و غزل رو براشون خودندم ، اشک در چشمانشون حلقه زد. به لطف خدا چندی نگذشت که با جعبه شیرینی اومدند به دفترم و خبر گرفتن مرادشون رو دادند. نمیدونم در وجودم ، هنوز اون حس و حال تفال زدن به دیوان حافظ باقی مونده یا نه ، اما در نقطه مقابل یقین دارم که از دریای بیکران لطف و کرم الهی و کرامات خواجه ی شیراز ، چیزی کم نشده است

 

از هر طرف تیر دعا کرده ام روان

باشد کز آن میانه ، یکی کارگر شود

 

 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٧

بدلیل جلسه ای که در اداره داشتم ، برای صرف نهار با تاخیر به منزل رسیدم. بلافاصله پس از نهار هم شال و کلاه کردم و عازم کوه صفه شدم. یه مختصر سرما خوردگی دارم و برای همین ، بدنم ضعف داشت ولی میخواستم برای عکسبرداری از مقارنه ماه و ناهید به بالای کوه برم. داشتن یه کوله پشتی با چند کیلو بار اضافه ، ضعف بدنی و نبودن فاصله بین غذا خوردن و این کوهپیمایی ، باعث شد که در مجموع یه مقدار کم بیارم و به سختی از کوه بالا برم. چند بار تصمیم به رها کردن کار و برگشت گرفتم اما دیدم با اون ضعف بدنی ، پایین رفتن از این مسیر ناهموار به مراتب سخت تر از بالا رفتن خواهد بود.

به هر مشقتی که بود بالا رفتم. تمام لباسهام خیس عرق شده بود و وزش باد سرد در بالای کوه باعث شد بدنم به لرز بیفته. یه جای مناسب که از وزش باد بدور بود رو جستم ( همون یافتم ، البته از نوع اصفهانیش !) و سه پایه دوربینم رو مستقر کردم. چند عکس از منظره مقارنه گرفتم و آماده ی برگشت شدم. وزش باد شدیدتر شده بود و سرمای تنم هم به همون اندازه بیشتر. یه بادگیر دیگه تنم کردم تا قدری از این سرمای درونی کاسته بشه. وقتی به ایستگاه تله کابین رسیدم دیدم دیگه توان اینکه با پای پیاده به پایین برگردم ندارم ؛ ضمن اینکه انجام اینکار می تونست بیماریم رو تشدید کنه. برای همین با تله کابین برگشتم پایین.

باید یه مقدار بیشتر مراقب باشم که توی این روزهای پرکاری ، رو پا بمونم و بیماری مزاحم فعالیتهام نشه.

این هم عکسهایی که امروز گرفتم. عکس اول رو در گردنه باد گرفتم . عکسهای دوم وسوم هم در بالای کوه گرفته شده. اما عکس چهارم ؛ خونه ی ما توی این عکس مشخصه! میتونید بجوریدش ؟ ( یعنی پیداش کنید!)  لطفا" دوستان اصفهانی و غیر اصفهانی چیزی نگن و تقلب نرسونند!! چشمک

 

 

 

 

 

 

 

 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - جمعه ۱٠ آبان ۱۳۸٧

به نام خدا

 

بعد از ظهر امروز توی اطاق پذیرایی دراز کشیده بودم و داشتم بازی فوتبال ذوب آهن اصفهان و استقلال تهران رو تماشا میکردم . میخواستم موقع غروب خورشید ، برم روی پشت بوم و از هلال شب دوم ذیقعده عکس بگیرم. هلال شب اول رو بخاطر وجود آب هوای ابری و بارونی از دست دادم. البته بخاطر این موضوع متاسف نبودم چرا که مدتها است استان ما روی بارون رو ندیده بود و حالا همه خوشحال بودیم که بارش این چند روز ، مقداری از نگرانیها برای وضعیت کشاورزی و تامین آب سال آینده رو رفع کرده. امروز ظهر هم رگبار بسیار تند و شدید توام با رعد و برق و تگرگ در اصفهان بارید. اگر شرایط جوی اینطور نبود برای عکس گرفتن از هلال به کوه صفه میرفتم اما با این اوضاع ، پشت بوم خونه از همه جا بهتر بود!

 

خلاصه ؛ همونطور که فوتبال تماشا میکردم یه نگاه به آسمان انداختم و دیدم خورشید داره پشت ابرها پنهان میشه. با مشتم محل تقریبی هلال رو مشخص کردم و دیدم آسمون اونجا نسبتا" صافه.

 

دوربین دوچشمی رو آوردم و درازکش ، از پشت شیشه ی پنجره دنبال هلال گشتم. یکی دو دقیقه ی بعد تونستم هلال رو پیدا کنم. ساعت 16:45 بود و تا غروب واقعی خورشید حدود 28 دقیقه دیگه باقی مونده بود. دوربین عکاسی رو هم حاضر کردم و چند عکس از هلال گرفتم.

 

وجود شیشه ی پنجره باعث میشد که کیفیت عکسهای در حالت زوم خوب نشه. برای همین به اطاق مجاور رفتم و در تراس رو باز کردم و از همون داخل اطاق چند عکس دیگه هم گرفتم ؛ البته اینبار با احتیاط بسیار زیاد ، چون اگه همسایه ها میدیدن که دارم با دوربین دوچشمی و دوربین عکاسی از  داخل اطاق بیرون رو میبینم ، باید حتما" بهشون توضیح میدادم که آسمون رو نگاه میکنم نه جای دیگه.

 

 

برای گرفتن عکسهای بیشتر به طبقه بالا رفتم تا افقم بازتر بشه اما دیگه ابرها ، محل هلال رو پوشونده بودند و امکانی برای گرفتن عکس جدید وجود نداشت.

این راحتترین رصد هلالی بود که تابحال انجام داده بودم ، درازکش توی خونه ، پاها رو انداخته روی مبل و ، همچین راحت با دوربین زل زده بودم به هلال! تازه میفهمم این دوست امریکایی ما ( آقای استم ) چقدر خوش بحالشه که تلسکوپش رو توی حیاط خلوت خونه اش نصب کرده.......

 

 

الان هم داره صدای رعد و برق میاد. مثل اینکه تا چند روز آینده هم بارندگیهای خوبی خواهیم داشت. خدا رو شکر.

 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۸٧

توجه توجه ؛ فوری فوری ؛ برای یک دالان عریض و طویل به هفت قفل محکم و کار درست که خوبخود و یا با دستور غیبی باز نشه ، نیاز مبرم داریم.....

 

میتونید حدس بزنید این آگهی رو کی فرستاده؟! سوال

 

یه وقت فکرتون جای بد نره ها!!! این آگهی هیچ ارتباطی به سریال جمعه شبهای شبکه یک نداره!!! نیشخند

 

این قفلها رو برای خزانه بانک مرکزی میخوان تا در این شرایط کم پولی دست دولتی ها بهش نرسهزبان




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - دوشنبه ٦ آبان ۱۳۸٧

حتما" تا بحال در فیلمهای مستند ، پرندگانی رو دیدین که اونقدر با سرعت بال میزنن که دوربینهای معمولی قادر به ثبت جزئیات حرکات پرواز اونها نیستند. برای دیدن ظرایف حرکت این پرندگان ، از دوربینهای ویژه ای استفاده میشه که تعداد فریم بر ثانیه ی اونها بسیار بالاست. اگر این فیلمهای ویژه رو با سرعت فیلمهای معمولی پخش کنن ، اونوقت میشه دید که بال زدن این نوع از پرندگان چگونه روی میده.

 

 

چند روز قبل مراسم به اصطلاح آشتی کنان مربی تیم ملی با علی کریمی برگزار شد. در برنامه 90 فیلمی که پخش شد از این قرار بود : نور – صدا – دوربین – حرکت ! علی کریمی دستی به موهاش میکشه و از بین چند نفر عبور میکنه و میاد جایی که قبلا" علی دایی اومده و نشسته. با هم روبوسی میکنند و کنار هم میشینند. علی کریمی به خبرنگار میگه من با دائی مشکلی ندارم. تیمشون نتیجه گرفته و براشون آرزوی موفقیت میکنم و تصمیمم برای عدم حضور در تیم ملی رو قبلاترها گرفته بودم. علی دایی هم میگه من هم با ایشون مشکلی نداشتم و همینطورکه ایشون تصمیم گرفته ، من هم بنا دارم تیمم رو به جام جهانی ببرم.

 

 

دست بر قضا یکی از خبرنگاران برنامه 1+90  ( این 1+ فقط برای اینه که با برنامه 90 اشتباه نشن و زحماتشون رو به نام عادل خان ثبت نکنند ) یواشکی یه دونه از اون دوربینهای فریم بر ثانیه بالا رو با خودش برده بود توی این مراسم و یواشکی از صحنه ی روبوسی علییان ( علی دائی + علی کریمی ) تصویر برداری کرده. تصویر برداری یواشکی هم که این روزها خاطر خواه فراوون داره و از انواع مجالس خصوصی و عمومی و مردانه و زنانه و با پوشش و بی پوشش و مختلط و غیره و غیره ، یواشکی فیلم میگیرن و بعد در سطح ملی توزیع میکنند. کسی هم از کسی نمیپرسه که آخه آدم حسابی فیلم خصوصی مردم رو چرا میگیری ؟ بی مروتها آخه برا چی تفریحتون شده تماشای فیلمهای خصوصی خلق الله؟؟!! بابا ؛ مردم توی زندگی شخصیشون آزادن که هر طور دوست دارن زندگی و رفتار کنن. به من و تو چه که هی دوست داریم سرک بکشیم ببینیم کی ، چیکار کرده و یا میکنه؟؟!!

 

 

بگذریم. وقتی فیلم ویژه ی روبوسی این دو نفر رو با سرعت معمولی نگاه کردیم ، متوجه شدیم که ای دل غافل ، توی این مدت کوتاه ، اینها چقدر با هم حرف زدند و کسی متوجه نشده!! حدس زده میشه که سرعت گفتگوی اینا از سرعت بال زدن اون پرنده ها هم بیشتر بوده باشه ( کارشناسان در حال بررسی هستند و نتیجه بررسیها حتما" به عموم مردم آگاه و علاقمند اعلام میشه ). متن گفتگوی این دو نفر که توسط این دوربین ویژه ضبط شده به این قراره :

 

 

کریمی : هان!!! منت کش !!! روت کم شد؟ دیدی با پای خودت اومدی برا دست بوسی! وقتی گفتن دایی اومده دیدنت همچین این دلم خنک شد! آی حال کردم!

دایی : بشین بینیم بابا!! عمرا" اگه برا تو اومده باشم. اونی که گفتن اومده دیدنت ، دائی خودت بوده نه علی دایی! این سردار بابایی گفت بریم با هم قدم بزنیم والا منو که میشناسی! از تو بزرگتراش رو داخل آدمیزاد حساب نمیکنم!!

کریمی : اینطوریه؟ فکر کردی حالا که تجار و فوق لیسانس و گلزن جهانی و مربی موفق و مربی تیم ملی شدی ، خیلی حالیته؟ شنیدی که من جادوگر تیم ملی ام؟ میخوای الان با جادو و جنبل سوسکت کنم؟ یا کاری کنم که همین یه نموره ریش چی ( ریش چی در اصطلاح اصفهانی به معنای ریش کوچک است ) که گذاشتی هم بریزه و بی کرک و پر بری بیرون؟

دایی : تو اگه جادو بلد بودی یه کار میکردی که از تیمهای قطری اخراجت نکنن! بعدشم ، نمیخواد از ریش من ایراد بگیری! ما خودمون به ریش همه ( از جمله سیاوش اکبرپور) گیر میدیم! تو فعلا" برو جلوی آینه بشین موهات رو رنگ کن ، مو قشنگ! تیم ملی هم ارثیه آبا و اجدادیمه ! باور نداری این چشمای....... (شرمنده ؛ این کلمه قابل پخش نیست ) رو باز کن تا آرم دایی رو روی لباسهای تیم ملی ببینی! تا من هستم ، عمرا" که بذارم توپ جمع کن تیم ملی هم بشی!

کریمی : عمرا" اگه بیام مرد..........( باز هم شرمنده)

 

 

پس از این روبوسی ، شیرینی آشتی کنان در بین جمعیت پخش شد......

 

 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - یکشنبه ٥ آبان ۱۳۸٧

به نام خدا

 

تقدیم به دوست

 

وقتی سرت بر سینه ام بود

ای خوب ، آیا می شنیدی

آوای مرغی را که در صحرای هستی

در جستجوی همزبان پرواز میکرد؟

 

وقتی که آهوی نگاهت مست و مغرور

در سبزه زار چشم من می گشت ، آیا

احساس میکردی که هر برگ

با تو حیاتی تازه را آغاز میکرد؟

 

وقتی شدی پنهان میان بازوانم

همچون کبوترهای توفان دیده لرزان

ای خوب ، آیا

آن جا که از غمهای تنهایی گریزان

هرگز پناهی امن تر از جان من داشت؟

 

وقتی رخت از شرم ، باغ ارغوان بود

آیا خبر از آتش پنهان من داشت؟

 

وقتی که نرم آهنگ آن موسیقی ناب

ما را به روی بال خود می برد و می برد

وقتی همه ذرات ما با آن ترنم

در کهکشان عشق ، پیچ و تاب می خورد

ای خوب ، آیا

در پرده ی جان تو هم صد گونه خورشید

زیبا و رنگین می درخشید؟

 

وقتی سرت بر دوش من بود

وقتی تنت چون روح در آغوش من بود

وقتی لبانت چشمه سار نوش من بود

آیا در آن هنگامه ی آزرم و پرهیز

می دیدی ای خوب

موج تمنای دلاویز

در دیده ی خاموش من بود؟

 

اما ، من آن روز

دیدم ، چه زیبا

در نور باران نگاه مهربانت

در آبشاران بلند گیسوانت

روح مرا از آن تمنا

می شستی ای دوست

با روح خود پرواز می دادی ، که ما را

عشقی بلند و آسمانی هست و نیکوست........

 

(فریدون مشیری)




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - شنبه ٤ آبان ۱۳۸٧

به نام خدا

غروب امروز ، برای دومین بار طی 36 ساعت گذشته به قله کوه صفه رفتم. نمیدونم چه حسی در این فضا ، این کوه و این قله وجود داره که خیلی مواقع علیرغم خستگی زیادی که دارم ، باز هم وادار به حرکتم میکنه. امروز ، همزمان با اذان مغرب به گردنه باد رسیده بودم و با تاریک شدن هوا ، اولین قدمها رو بر سنگهای سرد و بی روح گذاشتم. تنهای تنها بودم ؛ نه همراهی و نه رهگذری.صدای وزش نسیمی ملایم ، زبان کوه بود که میخواست با من سخن بگه؛ سخن از اسرار این دعوتهای شبانه...... همونطور که بالا میرفتم به نجوای کوه گوش دل سپرده بودم :

 

 

 

-         وقتی در ابتدای مسیر ، به بلندای مقبرة الشهداء نگاه میکردی اون رو خیلی بلند میدیدی. وقتی به مقبرة الشهداء رسیدی ، بلندای گردنه ی باد توجه تو رو بخودش جلب کرد. وقتی به گردنه رسیدی ، سر به بالا بردی و نقطه ی آغاز مسیر سنگی رو نظاره کردی. وقتی به این نقطه رسیدی فکر و ذکرت متوجه قله بود. در این مدت ، به هر نقطه که توجه داشتی و اون رو هدفی بلند میپنداشتی ، وقتی بهش رسیدی ، دیدی اهداف بلندتر دیگری در مسیرت وجود دارد که هدف اولیه تو در پیش اونها بسیار کوچیکه. این سرّ عشق مجاز است. عشق مجاز تو رو در جاده ی عاشقی قرار میده اما بدان که وقتی به معشوق مجازیت رسیدی ، خواهی فهمید در مسیر عشق ، معشوقه هایی بسیار والاتر و زیباتر وجود دارند. بدان که در مسیر عشق هم ، فقط یک قله وجود داره. فقط یه معشوق هست که برتر و والاتر و بلند مرتبه تر از سایر معشوقهاست. حرکت به سمت عشق مجاز اونگاه برات مفید فایده خواهد بود که تو رو در مسیر عشق حقیقی قرار بده. حکایت پیامبر بزرگ الهی حضرت ابراهیم علیه السلام رو در قرآن خواندی؟ چون شب او را فرا گرفت ، ستاره ای دید. گفت این است پروردگار من. چون فرو شد ، گفت: فرو شوندگان را دوست ندارم. آنگاه ماه را دید که طلوع میکند. گفت : این است پروردگار من. چون فرو شد ، گفت : اگر پروردگار من مراه راه ننماید ، از گمراهان خواهم بود. و چون خورشید را دید که طلوع میکند ، گفت : این است پروردگار من. این بزرگ تر است. و چون فرو شد ، گفت : ای قوم من ، من از آنچه شریک خدایش می دانید بیزارم. من از روی اخلاص رو بسوی کسی آوردم که آسمانها و زمین را آفریده است ، و من از مشرکان نیستم ( سوره الانعام آیات 76 تا 79)

-         با اینکه بارها و بارها این مسیر رو اومدی ، اما هر بار برات تازگی و گیرایی خاصی داشته . در کار عاشقی هم ، حال عاشق اینگونه است ، هر بار تلاش او برای وصال ، شور و حالی مخصوص و تکرار ناشدنی داره. در هر مرتبه تلاش ، عاشق ، به درک عمیقتری از عشق و معشوق میرسه و این ، هیجان و نیاز برای تلاشهای مکرر رو زنده نگه میداره.

-         رسیدن به قله ، کار ساده ای نیست. در این مسیر تا هر اندازه تلاش کنی و تا هر جا که بتونی بالا بیایی ، لذت اون مرحله رو درک خواهی کرد اما از لذت رسیدن به قله فقط زمانی میتونی بهره مند بشی که تا پایان ، این راه رو بپیمایی. یادت هست که شنیده بودی از معصوم علیه السلام روایت شده شیعیان ما نگران بهشت نباشند بلکه نگران مراتب خود در بهشت باشند؟ یادت هست امروز غروب وقتی در ورودی صفه ، به بالای قله نگاه میکردی ، دونفر رو دیدی که بخاطر قرار گرفتن بر فراز قله ، بخوبی در زمینه آبی آسمان نمایان بودند؟ یادت هست که غبطه و حسرت میخوردی که کاش الان من هم اون بالا بودم؟ طی کردن مسیر عشق کار ساده ای نیست ، اگر نیروی کافی رو در خود ذخیره نکرده باشی ، در نیمه ی راه متوقف خواهی شد ؛ و شاید هم برگردی عقب.....

-         تو در مسیری که این روزها و شبها ، برای رسیدن به قله طی میکنی تنها نیستی. آیا اون فلشهای راهنما تو رو برای انتخاب مسیر صحیح راهنمایی نکردند؟ آیا این علائم خودبخود بر سر راه تو قرار گرفته بودند؟ نه ؛ افرادی قبل از تو این راه رو پیموده اند و برای رهروانی همچون تو ، نشانه هایی گذاشته اند که از مسیر منحرف نشی. راه عشق رو هم نمیشه بی پیر و مرشد به سرانجام رسوند. این دو بیت حاج میرزا حبیب خراسانی رو بارها و بارها خواندی که " خدمت مستان خرابات کن ، بو که دلی مست و خرابت دهند – یک دو کتابی بزن از دست پیر ، تا خبر از سرّ کتابت دهند....". حرکت بی راهنما در جاده ی ناهموار عاشقی ، خطرناک و کشنده است. در مسیر عاشقی ، و در سر هر پیچ و گذر ، هزاران هزار پرتگاه وحشتناک قرار داره.

-         با اینکه نیروی کافی رو برای صعود در خودت ذخیره کرده بودی ، با اینکه راهنمایان ، مسیرت رو از قبل مشخص کرده اند ، اما باز هم امشب دیدی که لحظه ای بی احتیاطی ، غفلت ، ساده انگاری مسیر و ..... میتونست منجر به سقوط تو بشه. در عاشقی هم همینگونه است. هرگز نمیتونی مطمئن باشی همه چیز اونطور که در قبل بوده ، باشه. نمیتونی به صرف دونستن مسیر ، با چشمان بسته حرکت کنی. هر سنگی که تا دیروز دستگیره ی تو برای بالا رفتن بوده ، شاید امروز به عاملی برای سقوطت مبدل شده باشد. باید بدونی تکیه گاهت و جای پایت کجاست ؛ هر چند که این دقت و وسواس ، به عقل بر میگردد نه به عشق. عقل پای گذاشتن در جای درست و محکم  است و ، عشق ، پرواز کردن ، اما بدان که جاده ی عاشقی ، از انتهای جاده ی عاقلی آغاز میشه...........

 

 

کوه با من حرف میزد و من بالاتر و بالاتر می رفتم. بر فراز کوه لختی درنگ کردم. چراغم روشن بود و لحظاتی بعد ، آروم آروم مسیر بازگشت رو طی کردم. در یکی از گذرگاهها یه بار دیگه نگاهم به قله افتاد. دلم هنوز اون بالا بود اما جسمم در پایین و در میان خیل مردمی که در محوطه ی پایین کوه حضور داشتند. به یاد سخن یکی از بزرگان و عزیزانم افتادم : عاشقا ، روحشون نزد معشوق و جسمشون در میان مردم است.....

 

 

خدایا ؛ آیا میشه لذت عشق حقیقی رو به ما بچشونی؟




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - جمعه ۳ آبان ۱۳۸٧

به نام خدا

شب گذشته اولین جلسه ستاد استهلال استان اصفهان در محل جدید و با حضور حجت الاسلام و المسلمین صالحیان دبیر محترم ستاد و 16 نفر از رصدگران ( منتخب و نماینده گروههای رویت هلال استان ) برگزار شد. چند روز قبل که با جناب صالحیان در باره فعالیتهای ستاد گفتگو میکردیم ، بنا شد در محل ساختمان اداری مصلی بزرگ اصفهان ، اطاقی را به ستاد استهلال اختصاص دهند. فضای بزرگ این اطاق به ما اجازه میداد تا جلسات اعضای ستاد و حتی دوره های آموزشی رویت هلال را در آن برگزار نماییم. بخشی از اطاق هم برای نگهداری تجهیزات رصدی و آموزشی اختصاص داه میشد. پیشنهاد کردم مبلمانی که در داخل اطاق بود به جای دیگری منتقل شود تا فضا برای قرار دادن چند صندلی مدرسه ای باز شود. دیشب که برای حضور در جلسه به محل جدیدمان مراجعه کردم دیدم این خواهش بنده پذیرفته شده و میتوان از همین فردا فعالیتهای آموزشی را نیز در این مکان انجام داد.

 

 

از چند سال قبل تاکنون ، مدیریت محترم مرکز ادیب وظایف دبیرخانه ستاد استهلال استان و پشتیبانی فنی از گروههای رصدی را انجام داده بودند. اما گسترش فعالیتهای ستاد ( که همزمان با آغاز دور جدید فعالیتهای مرکز ادیب بود ) باعث شد تا به منظور هماهنگی بیشتر و پرداختن دقیقتر به مسائل اداری ، پشتیبانی ، فنی و علمی ستاد استهلال استان ، مستقل از مرکز ادیب به فعالیت بپردازیم ؛ هر چند که مدیر محترم مرکز و اعضای گروه رویت هلال مهتاب (وابسته به مرکز ادیب) بخش جدایی ناپذیر ستاد استهلال استان هستند و در سازماندهی جدید نیز کماکان از وجود این دوستان بهره مند خواهیم بود.

 

 

به نظر میرسد حالا دیگر همه چیز برای شروع کارهای برنامه ریزی شده آماده است زیرا :

-         متولیان محترم استهلال استان ( بویژه حضرت آیت الله طباطبایی امام جمعه محترم اصفهان و جناب آقای صالحیان دبیر محترم ستاد ) همه گونه حمایت و پشتیبانی را از فعالیت رصدگران بعمل آورده و می آورند

-         دهها رصدگر حرفه ای ، دقیق و پا کار داریم که هر کدام از آنان تجربیات مهم و ارزنده ی رصدی را در پرونده خود داشته و بعضا" صاحب رکوردهای درخشانی در زمینه رویت هلال هستند.

-         مجموعه ی کاملی از تجهیزات رصدی در دسترس رصدگرانمان است. در کنار ابزار اختصاصی ستاد استهال استان و ابزاری که متعلق به خود رصدگران است ، ما همیشه از حمایت فنی مرکز ادیب ، جناب آقای مهندس کریمی و نیروهای مسلح استان بهره مند بوده ایم.

-         فضای مناسب برای فعالیتهای علمی و آموزشی را در اختیار داریم.

-         افراد توانمندی برای برنامه ریزی کار ستاد در کنارمان هستند.

 

 

در آغاز این سازماندهی جدید ، چند روز پیش پیشنهاد اجرای یک پروژه تحقیقاتی در زمینه هلال ماه را به متولیان ستاد استهلال استان ارائه دادم. هم اکنون منتظر فراهم شدن مقدمات این پروژه هستیم تا انشاءالله طی روزهای آینده ، اجرای آن را آغاز کنیم. این پروژه رصدگران استان را به مدت 8 ماه درگیر خود خواهد کرد و امیدواریم دستاوردهای آن ، منشاء تحولات مهمی باشد. برنامه های دیگری نیز در دستور کار ستاد قرار داده شده که در فرصتهای بعدی بدان اشاره خواهم کرد.

 

 

امروز صبح خیلی زود به کوه صفه رفتم و پس از 55 دقیقه پیاده روی و کوهپیمایی ، نظاره گر طلوع خورشید از فراز کوه شدم. منظره دلچسبی بود. 1 ساعت هم برای بازگشت صرف شد. پس از صبحانه هم برای نصب دو چراغ روشنایی در جلوی درب حیاط ، دست بکار سیم کشی و دیگر امور برقی شدم. بچه هام میگن ما بلاخره نفهمیدیم بابامون چکاره است؟! برقکاره ؟ حسابداره ؟ باغبونه؟ عکاسه؟ منجمه؟ لوله کشه؟ تعمیرکار وسایل برقیه؟ یا ....

 

 

در وبگردی امروز ، سری هم به سایت هلال ماه زدم. دو سه مطلب جدید و جالب رو در سایت قرار دادند برای دیدن سایت هلال ماه ، اینجا رو کلیک کنید.




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - پنجشنبه ٢ آبان ۱۳۸٧

به نام خدا

با شروع سال تحصیلی ، از فرزندانم خواسته ام تا وقت بیشتری را صرف مطالعه و پرداختن به درسهایشان بکنند. در کنار این فعالیت ، تمایل دارم که اونها بخشی از وقت آزاد خودشون رو به فعالیتهای بدنی و ورزشی اختصاص بدهند ، اما با ورود یه رایانه جدید به خونه ، دیگه به زحمت میشه اونها رو از پای این دستگاه بلند کرد. تا دیروز ، از این ابزار ، بیشتر برای بازی استفاده میکردند. چند بازی فکری هم براشون تهیه کردم تا مشغولشون کنه ، ولی نگران بودم که پرداختن بیش از حد به بازیهای رایانه ای ، تاثیر نامناسبی بر فکر و روح اونها بذاره. زورکی هم نمیشه علاقه ی اونها را به رایانه کاهش داد. این بود که تصمیم گرفتم از همین علاقه ، برای درگیر کردن اونها در چند کار مفید استفاده کنم.

 

دیروز ظرف چند دقیقه مراحل آغازین کار با Excel رو به یکی از اونها یاد دادم و خواستم که با استفاده از این ابزار ، حساب دخل و خرج منزل رو نگهداری کنه. یکی دو تا از صفحات رو من براش ساختم و بقیه کار رو هم به خودش سپردم. تجربه ی خیلی مفیدی بود ؛ من برای من و هم برای فرزندم. امروز و فردا هم بنا دارم بهشون یاد بدم که چه جوری میتونند یه روزنامه دیواری رو با استفاده از رایانه طراحی و تکمیل کنند. این دومی از چند جهت اهمیت بیشتری داره ، چون هم تسلطشون به رایانه رو زیاد میکنه ، هم برای تهیه یه روزنامه دیواری مناسب ناگزیرند بیشتر مطالعه کنند و در نهایت اینکه اینکار روابط عمومی اونها رو هم قویتر میکنه.




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - چهارشنبه ۱ آبان ۱۳۸٧

یه نفر رفت پیش کسی که تعبیر خواب میکرد. پرسید شما خواب تعبیر میکنید ؟ گفت بله. شما چه خوابی دیدین؟ گفت راستش خواب دیدم اما یادم نمیاد چه خوابی بود. اگر زحمتی نیست هم خوابم رو تعریف کنید و هم تعبیرش رو!!!

 

این روزها مد شده که از گوشی تلفن موبایل بجای واکمنهای قدیم استفاده میکنند. چند ماه قبل که به کوه رفته بودم ، وقتی به انتهای مسیر رسیدم و برای استراحت نشستم ، موسیقی که از موبایل یه جوون در حال پخش بود توجه منو جلب کرد. یه ترانه پاپ جدید بود که خواننده اش رو نمیشناختم. ترانه ای بود که با ریتم خیلی زیبا و پر کششی اجرا میشد ؛ یه شعر نسبتا" غمناک اما با آهنگی شاد. چند نفر دیگه هم که در اطراف من بودند داشتند شعر این ترانه رو زمزمه میکردند و این نشون میداد که باید ترانه ی مشهوری باشه و همه اونو شنیدند بجز من!!

 

حالا پرسشی که دارم اینه که یه ترانه شنیدم که نه متنش رو میدونم و نه اسم خواننده اش رو. کسی میتونه کمک کنه تا این ترانه رو پیدا کنم؟ چشمتنها چیزی که بخاطرم مونده یک نموره از ریتم آهنگه ( که قابل ارائه نیست ) و دو سه کلمه از شعر اون ترانه است : نفسم گرفته زین.....  این همه ی چیزیه که یادم مونده!!! خیال باطل




آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ