خرّم آن بقعه که آرامگه یار آنجاست
 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٧

38 سال پیش خانواده ما برای چند ماه در سبزوار ساکن بود. مرحوم پدرم معمار یک شرکت ساختمانی بود که پروژه های رو در نقاط مختلف کشور اجراء میکرد و برای همین ما قبل از اینکه در تهران ساکن بشیم ، یکی دو سال در سبزوار وشیراز زندگی کردیم. از زندگی در سبزوار خاطرات رو به یاد دارم. یه سینما در نزدیک منزل ما بود . یه بار فیلم لیلی و مجنون رو در این سینما دیدم. تنها چیزی که از اون فیلم به یادم مونده ، اسم فیلم و صحنه ای بود که مجنون بر روی شنهای صحرا ، افتان و خیزان به دنبال کاروانی که لیلی رو داشت میبرد حرکت میکرد.

 

جمعه بطور اتفاق فیلمی با اسم لیلی و مجنون رو دیدم و جالب بود که این ، همون فیلمی بود که 38 سال قبل تماشا کرده بودم. تنها صحنه ای هم که از این فیلم بیاد داشم ، سکانس آخر فیلم بوده که با دیدن اون ، یاد دوران کودکی برام زنده شد. این فیلم در برخی قسمتها خیلی کوچه بازاری درست شده بود و اصلا" و ابدا" نمی تونست حتی گوشه ای از زیبایی عشق لیلی و مجنون رو نشون بده. اما یک دو صحنه جالب هم داشت که یکی از اونها همون صحنه ای بود که بیادم مونده بود.

 

لیلی به اجبار پدر ، به عقد امیری ثروتمند درآمده بود و کاروانی ، او را که گریان و نالان بود به طرف شهر امیر میبرد. مجنون در قفای این کاروان ، با حالی پریشان و چهره ای ژولیده میدوید و در نزدیک کاروان دیگر تاب و توان راه رفتن نداشت و خود را بر روی شنهای صحرا میکشید. در این صحنه ترانه ای زیبا پخش میشد....

 

من لیلی توام مجنون

از غصه شد دلم پر خون

راهی بسوی تو ندارم

که بسته شد راه فرارم

در حجله ی غم میروم

در کنج ماتم میروم

در خانه ی بیگانه رفتم

چون شمع بی پروانه رفتم

دارم حسرت حال تو

چشمم بود دنبال تو

به چه حسرتم زمانه ، ز تو میکند جدا

من به جامه ی عروسی تو به جامه ی عزا

 

نمیدونم حال و هوای دوران کودکیم چگونه بوده که از این فیلم فقط همین بهترین سکانسش یادم مونده!

 

امشب ، شب یلداست و به دلیل بیماری ، باید خونه باشیم. یلدای تنهایی چه طولانی است........

 

اس ام اس معروف این شب که از طرف دوستان برامون ارسال میشه ، قدری از تنهائی ما کم میکنه : عمرتون صد شب یلدا ، دلتون قده یه دریا ، توی این شبهای سرما ، یادتون همیشه با ما.

 

یلدای اهورایی مبارک همه ی شما باد

 




 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٧

انتقال یه ویروس ریزه میزه از طریق خواهر زاده ام باعث شد که جمعه رو بسختی بگذرونم. تب بالا ، لرز شدید ، درد عضلانی در تمام بدن و بی حالی مفرط از جمله مشکلاتی بود که این ویروس برام به ارمغان آورد. امروز قدری بهتر شدم اما نگرانم که این بیماری ناخواسته! تمام برنامه های این هفته ی من رو تحت تاثیر قرار بده. فعلا" که ناچار به لغو برنامه های امروز و فردام شدم؛ تا ببینم ظرف یکی دو روز آینده چی پیش میاد.

 

دوست و استاد ارجمندم جناب آقای مهندس میر سعید مطلب دقیق و جالبی در مورد نقد معیار یالوپ منتشر کردند که به تمام علاقمندان به رویت هلال توصیه میکنم حتما" اون رو مطالعه کنند. برای خوندن این مطلب باید به سایت گروه غیر حرفه ای رویت هلال ( به نشونی زیر ) مراجعه کنید.

 

http://www.ugcs.ir/




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - پنجشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٧

اولین برف پاییزی ( و شاید هم آخرینش ) باریدن گرفته. خیلی از ناپاکیهای موجود با این برف از بین رفت. حیف که برف همه جا نمیباره. حیف که سقفها نمیزارن برف روی آدمها هم بشینه

 

میگنه همه چی گرون و کمیاب شده. اما یه چیز هست که بعضی موقعها میبینیم که بعضی چیزا ، مفتش به وفور زیاد میشه. میگین نه؟ بعضی حرفها رو بشنوید تا گوشی دستتون بیاد!

 

سرمای ناگهانی نمیزاره حرارتم کم بشه. گرما در سرما بد نیست ، اما نه اینجوری. هر چند که ؛ راضی هستیم و شاکر

 

نمیدونم توی این سرما ، باید پیاده روی و کوه پیمایی رو ادامه بدم یا نه؟ دو دل شدم که چیکار کنم. البته دو دله شدن خیلی بهتر از صد دله بودنه. ( این شیر فرهاد کجاست که وپرسه ایکه وگفتی یعننننننننننی چه؟!)

 

شنیدین که میگن بعضیها برا خودشون نوشابه تگری باز میکنن؟ این یه اصطلاح رایج در تهرونه. راستش ؛ ما این روزها داریم می بینیم اونچه رو که شما ممکنه شنیده باشین!

 

توی ادیب همه چی داره خوب پیش میره. یه عالمه حرفها و ایده های نو. حیف که دیگه شور و نشاط سابق رو ندارم ( البته از یه منظر هم خدا رو شکر که ندارم ) والا شاید میرفتم و چادر میزدم توی مرکز . با اینکه فصل زمستون تا چند روز دیگه شروع میشه ، اما میوه ها دارن میرسن.

 

امشب دوستان به پیشواز یلدا رفتن. یلدا اسم زنه یا مرد؟ ما مهمون داشتیم نتونستیم بریم. شاید وقت شد و برای بدرقه حاضر شدیم!

 

این روزها بهانه ای بود تا چند اسم تاریخی رو ببینم. اما حیف که لیست این اسامی کامل نبود و مثلا" یادی از ........ و ........... و ........... و ............ و مهمتر از همه ، ........... نشد! ( فکر نکنید دارم لطیفه میگم آ !! هر کدوم از این نقطه کوچولوها یه دنیا حرف دارن )

 

کلی نرم افزار کامپایلر رو در مغزم فعال کردم تا حرفهام رو اینجوری ترجمه کنند. جالبه ؛ زبون نمیدونم ، اما ترجمه ام بد نیست !!




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - سه‌شنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٧

به نام خدا

ناد علی مظهر العجائب تجده عون لک فی النوائب کل هم و غم سینجلی عظمتک یا الله به نبوتک یا محمد بولایتک یا علی و یا علی و یا علی

 

ز ریا و کبر بگذر جلوات کبریا بین

بمقام سعی دل را همه روضة الصفا بین

به خم غدیر امروز تجلی خدا بین

بملا لقای حق را به لقای مرتضی بین

که خدای جلوه گر شد به لباس مرتضائی

 

اگرش خدای خوانم بیقین رضا نباشد

وگرش جدای دانم بخدا روا نباشد

اگر او خدا نباشد ز خدا جدا نباشد

بود این عقیده ی من که گر او خدا نباشد

بخدا قسم که داده است خدا به او خدائی

 

به اماکن و نواحی به مساکن و مراحل

به قبایل و عشایر به طوایف و سلاسل

همه فیض اوست جاری همه لطف اوست شامل

فلک خمیده بالا نه اگر از اوست سائل

بگرفته است بر کف ز چه کاسه ی گدائی؟

 

علی ای ولی مطلق علی ای امام رهبر

دگران و مال و منصب دگران و تخت و افسر

من و خاک آستانت که بر آن نهاده ام سر

به ره غمت که رسته است بجای خار نشتر

به تمام ملک عالم ندهم برهنه پائی

 

علی ای که جز به عشق تو نبوده های و هویم

علی ای که جز به ذکر تو نبوده گفتگویم

می عشق توست تنها به صراحی و سبویم

پی آب زندگانی ره ظلمت از چه پویم

که رسیده ام به خاک در تو به روشنائی

 

شعر از مرحوم صغیر اصفهانی

 

مه من ز شمس جمال تو شده منجلی جلوات حق

دگر از لسان تو منکشف خفی و جلی کلمات حق

همه ذره ذره وجود تو شده متصف به صفات حق

تو نه عین حقی ولی ، به جلال و عزت ذات حق

که بدین صفت که توئی ، توئی چو خدای ، فرد مفردا

 

چه علی ؟ که خوانده فرشته اش ، به سمو عرش علال علی

چه علی؟ که گفته محمدش ز علو مدح و ثنا علی

چه علی؟ که آمده ذات او ، چو صفات ذات خدا علی

چه علی؟ که خالق ذوالمنن ، کندش خطاب ، که یا علی

به جزای حب تو خلق را ، بدهیم خلد مخلدا

 

شعر از مرحوم فوائد کرمانی

 

امروز که روز دار و گیر است

می ده که پیاله دلپذیر است

 

چون جام دهی به ما جوانان

اول به فلک بده که پیر است

 

از جام و سبو گذشت کارم

وقت خم و نوبت غدیر است

 

برد از نگهی دل همه خلق

آهوی تو سخت  شیر گیر است

 

در عشوه ی آن دو هندوی زلف

گر شیر فلک بود ، اسیر است

 

می نوش که چرخ پیر امروز

از ساغر خور پیاله  گیر است

 

امروز به امر حضرت حق

بر خلق جهان ، علی امیر است

 

امروز بخلق گردد اظهار

آن سرّ نهان که در ضمیر است

 

آن پادشه ممالک جود

در ملک وجود بر سریر است

 

چندانکه به مدح او سرودیم

یک نکته ز صد نگفته بودیم

 

شعر از مرحوم حاج میرزا حبیب خراسانی




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - دوشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٧

بنام خدا

علیرغم مختصر کسالتی که دارم ، دیروز هم به قله صفه رفتم. در میانه ی راه ، چهار نفر رو دیدم که از یه مسیر مشکل بالا میرند . با دیدن اونها هوس کردم اون مسیر رو هم آزمایش کنم اما عقلم بهم نهیب زد و گفت : تو که فقط برای حفظ سلامتی داری میای کوه پیمائی. شاید اونها حرفه ای باشند. الکی خودت رو به دردسر ننداز ، یه موقع میری گیر میکنی یا می افتی پایین. گفته باشم!!!

 

دیروز به توصیه ی عقلم عمل کردم و از اینکار منصرف شدم اما از دیشب تا بحال ، عشق اومده سراغم و میگه : بابا به حرف این عقل گوش نکن. این رفیق ما ، اسمش عقله اما باور کن عقل درست و حسابی نداره!!! شده عین اون شخصیت مینیاتوری کارتون گالیور که همش منفی حرف میزد و میگفت " من میدونم ، ما موفق نمیشیم ".

یه خورده مثبت اندیش باش. یادت هست یه روز یه آقایی از همون مسیر داشت میرفت بالا و توی یه قسمتی از راه ، یه طوری پاش رو روی یه قله سنگ گذاشت و ایستاد که آدم فکر میکرد این پا رو روی نوک قله اورست گذاشته؟! یادته که اونقدر این صحنه برات جذاب بود که دوست داشتی داد بزنی : هی آقا ؛ جون مادرت یه لحظه با همین فیگور وایسا تا من یه عکس دبش ازت بگیرم؟

 

یه عشق گفتم : خوب ؛ همه ی اینها که گفتی درست. آخرش ؟ عشق گفت : این همه لیلی و مجنون برات تعریف کردم و تازه میگی لیلی زنه یا مرد؟؟!! آخرش اینکه ، از اون مسیر سخته برو بالا و حالشو ببر!!

این عشقه مگه ول میکرد! اونقدر توی گوشم خوند و خوند تا آخر گفتم : باشه بابا ؛ میرم. ولی اگر این هیکل نازنین ، درسته رفت بالا و چرخ کرده پرت شد پایین چی؟

یه ابرویی بالا انداخت و به سبک این تبلیغ جدید تلویزیونی گفت : اووون با مممن..! خلاصه ؛ ما تصمیم گرفتیم توی این هفته از این مسیر بریم بالا. اگر بسلامتی برگشتیم ، ما میدونیم و این عقل کج اندیش. اگر برنگشتیم ،  هم حلالم کنید و هم تقاصم رو از عشق بستونید!!

 

دیشب یه خبر تاسف بار هم دریافت کردم :

http://www.tabnak.ir/pages/?cid=29172

 

این شعر زیبا هم تقدیم به تمام دوستان عزیز. در دوران جوانی اون  رو بسیار زمزمه میکردم:

 

کی رفته ای ز دل که تمنا کنم تو را؟
کی بوده ای نهفته که پیدا کنم تو را؟

غیبت نکرده ای که شوم طالب حضور
پنهان نگشته ای که هویدا کنم تو را

با صد هزار جلوه برون آمدی که من
با صد هزار دیده تماشا کنم تو را

چشمم به صد مجاهده آیینه ساز شد
تا من به یک مشاهده شیدا کنم تو را

بالای خود در آینه ی چشم من ببین
تا با خبر ز عالم بالا کنم تو را

مستانه کاش در حرم و دیر بگذری
تا قبله گاه مؤمن و ترسا کنم تو را

خواهم شبی نقاب ز رویت برافکنم
خورشید کعبه، ماه کلیسا کنم تو را

گر افتد آن دو زلف چلیپا به چنگ من
چندین هزار سلسله در پا کنم تو را

طوبی و سدره گر به قیامت به من دهند
یکجا فدای قامت رعنا کنم تو را

زیبا شود به کارگِه عشق کار من
هر گه نظر به صورت زیبا کنم تو را

رسوای عالمی شدم از شور عاشقی
ترسم خدا نخواسته رسوا کنم تو را

 

( شعر از فروغی بسطامی )




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - جمعه ٢٢ آذر ۱۳۸٧

پنجشنبه ای که گذشت از اون روزهای پرکار بود. طبق معمول ساعت 04:45 صبح بیدار شدم. نانوایی سنگکی محل ما صبحهای زود ، خلوته و میشه بدون نیاز به ایستادن در صفهای کسل کننده ، چند تا دونه نون خرید. از وقتی که بچه ها به خوردن این نون عادت کردند ، هر دو یا سه روز یکبار باید برم برای خرید. وقتی هم به خونه برمیگردم ، دیگه نمی خوابم. یه مقدار مطالعه میکنم ، صبحونه رو میخورم و قبل از بیدار شدن اعضای خانواده میرم اداره.

 

 

پنجشنبه از ساعت 08:30 تا ساعت 15:00 جلسات مهمی داشتم که به بودجه سال آینده ی شهرداری مربوط میشد. خوشبختانه کار رو به خوبی به اتمام رسوندیم. هزینه های جاری نگهداشت شهر بطور سرسام آوری در حال رشد است و تامین منابع مورد نیاز برای پرداخت این هزینه ها ، مهمترین دغدغه خاطر مسئولین شهرداری است. خوشبختانه در شهرداری اصفهان تدابیر موثری در این رابطه اتخاذ شده و میشود. در این دوره که بعضی از شهرداریهای کشور در تامین هزینه های جاری اولیه هم موندند ، در شهرداری اصفهان تمام پروژه های عمرانی کاملا" فعال هستند و طبق برنامه ( و بعضا" حتی جلوتر از برنامه ) دارند اجراء میشند.

 

 

بلافاصله پس از اتمام جلسه به منزل برگشتم و وسایلم رو برای رفتن به کوه جمع و جور کردم. این هفته فرزند کوچکم هم مرا همراهی می کرد. با اتفاق به ایستگاه تله کابین رفتیم. دو نفر از اعضای مرکز ادیب منتظر ما بودند. با لطف یکی از همکاران قدیمی ، دست جمعی  ساعتی رو به بازی بولینگ پرداختیمو این اولین باری بود که بولینگ بازی میکردم. تا بحال فقط از طریق برنامه های ورزشی ، این بازی رو دیده بودم ، اما در همون تماشا کردن هم ، سعی داشتم بفهمم تکنیکهای رها کردن این توپ بزرگ کروی چه جوریه؟

 

 

برای بار اول بد نبود. دو دور مسابقه دادیم ؛ هر چهار نفر. هر دور در 10 راند انجام میشد. در هر راند ، هر یک از ما به نوبت توپ را رها میکرد. توپها در اوزان 7 تا 13 کیلویی بودند و هر نفر با توجه به توانائی خود یکی از اونها رو انتخاب میکرد. در سمت مقابل 10 پین با چیدمان خاصی قرار داشتند. اگر در حرکت اول هر 10 پین انداخته شود ، یک نوبت اضافی به بازیکن داده میشود. اگر هم تمام پینها انداخته نشد ، نوبت اضافی برای زدن پینهای باقی مانده خواهد بود. بنابراین حداکثر امتیازی که در هر راند میتوان بدست آورد 20 امتیاز است و در یک دوره ی 10 راندی ، میتوان تا 200 امتیاز جمع کرد. در دور اول من با 77 امتیاز قهرمان شدم!! عینک و در دور بعدی ، نایب قهرمان. نکته ی جالب اینکه فرزندم در هر دو دور سوم شد. پیدا کنید پرتقال فروش را!!! پرتقال فروش کیه ؟؟ همون نفر چهارمه دیگه نیشخند

 

 

بعد از این بازی ، پیاده روی در کوه رو آغاز کردیم و تا ایستگاه دوم تله کابین رفتیم. باد سردی در حال وزیدن بود که قدری باعث اذیت می شد. با خوردن یک نوشیدنی گرم در اون هوای سرد ، با تله کابین به پایین برگشتیم و بلافاصله عازم مرکز ادیب شدیم تا در جلسه ی اعضا شرکت کنیم. این جلسه هم تا ساعت 20:15 بطول انجامید. ساعت 21:00 خسته و کوفته اومدم خونه. فکر نکنید رفتم خوابیدم ؛ نخیر. پس ز دوش گرفتن ، حدود 8 کیلو سبزی پاک کردیم!!!!! سبزساعت حدود 23:30 بودم که دیدم دیگه نمیتونم رو پا بند بشم. سر روی بالش گذاشتن همان و ساعت 6:20 صبح جمعه بیدار شدن ، همان. خواب




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - جمعه ٢٢ آذر ۱۳۸٧

به نام خدا

 

پایان گرفت دوری و ، اینک من

با نام مهر لب به سخن باز میکنم

از دوست داشتن آغاز میکنم.

 

انگار آسمان و زمین جفت می شوند

انگار می برندم تا سقف آفتاب

انگار می کشندم بر راه کهکشان.

 

در دشت های سبز فلک چشم آفتاب

گردیده رهنما

در قصر نیلگون

فانوس ماهتاب افکنده شعله ها.

 

با بال های عشق

پرواز می کنم

با من ستارگان همه پرواز می کنند

دستم پر از ستاره و ، چشمم پر از نگاه

آغوش می گشایم

دوشیزگان ابر ، به من ناز می کنند.

 

پرواز می کنم

در سینه می کشم همه آبیّ آسمان

می آمدم به گوش ، نوای فرشتگان :

" انسان ، مسیح تازه

انسان ، امید پاک

اینک ، خدای خاک ".

در سجده می شوند به هر سو ستارگان.

 

پر می کشم ز دامن شط شهابها

می بینم آنچه بوده به رؤیا و خواب ها.

 

سرمست از نیاز چو پروانه ی بهار

سر می کشم به هر ستاره و پا می نهم بر آن

تا شیره ای بپرورم از جست و جوی خویش

تا میوه ای بیاورم از باغ اختران

 

چشم خدای بینم ( khodaay binam )

بیدار می شود

دست گره گشایم ، در کار می شود

پا می نهم به تخت

سر می دهم صدا

وا می کنم دریچه ی جام جهان نما

تا بنگرم به انسان ، در مسند خدا.....

 

این است عاشقان ؛ که من امشب

دروازه های رو به سحر باز می کنم

این است عاشقان ؛ که من امروز

از دوست داشتن

آغاز می کنم.

 

( شعر از : سیاوش کسرائی ، دفتر آوا )




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - چهارشنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٧

امروز برای یک تحلیل حقوقی ، چندین جلد کتاب مجموعه قوانین رو روی میزم باز کرده بودم. همکاران و ارباب رجوعانی که به دفترم مراجعه میکردند متعجب بودند که چقدر میزم شلوغ شده. از اینگونه تحلیلهای حقوقی خیلی خوشم میاد ؛ اونقدر که بعضی وقتا حس میکنم حقوق رو بیشتر از حسابداری دوست دارم. هر بار که به این قوانین دقت میکنم بیشتر پی میبرم که برخی قوانین کنونی بدون تامل کافی و بررسی ارتباط قوانین با هم نوشته شده اند. یکبار در یک تحلیل یک قانون به یکی از اساتید دانشگاه در رشته حقوق گفتم : در این مورد این قانون ، من مشروح مذاکرات مجلس در زمان تصویب قانون را مطالعه کرده ام و به نظر من قانونگذار با علم به فلان قانون خاص ، این قانون جدید را تصویب کرده است. و آن استاد در پاسخ من گفت : خیلی به این قضیه ی علم داشتن ، مطمئن نباش!

بعضی وقتها که در فهرست کتابهای قانون ، به دنبال یک قانون خاص میگردم میبینم ، یک قانون اقتصادی در طول فقط یک سال ، چندین و چند بار اصلاح شده است. همین امروز نام انتخاب شده برای یک قانون توجهم رو جلب کرد : ماده 33 آئین نامه معاملات شهرداری تهران در سال 1362 اصلاح شد که نام " قانون اصلاح ماده 33....." بر آن گذارده شد. در سال 1383 همین اصلاحیه مجددا" اصلاح شد و آن هم ب این نام " قانون اصلاح قانون اصلاح ماده 33....." !!!! اگر سه چهار بار دیگه این قانون اصلاح بشه اونموقع اسم اون رو میذارند " قانون اصلاح قانون اصلاح قانون اصلاح قانون اصلاح قانون اصلاح قانون اصلاح قانون اصلاح......." واقعا" بعضیها چقدر کار میکنند

امروز بعد از ظهر بنا بود پروژه رصدخانه صفه در کمیته فنی مربوطه مطرح بشه. از ساعت 14:30 تا 17:00 در جلسه شرکت کردم اما بدلیل طولانی شدن مباحث دو پروژه ی دیگر ، نوبت به این پروژه رصدخانه نرسید. خستگی این نشستن 2.5 ساعته به تنم موند. بنا شد این پروژه بعنوان اولین دستور کار جلسه ی بعدی این کمیته مطرح بشه.

و امشب هم جشن تولد داشتیم. عین برق و باد سالها از پی هم میاند و میرند. فرزندانم بزرگ شده اند ؛ به همان اندازه که من دارم پیر میشوم. امشب لحظات شادی را در کنار هم بودیم. برایم هیچ شادی و نشاطی به اندازه ی بودن در کنار اعضای خانواده ام دلچسب نیست. تولدت مبارک عزیز دلم....




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - سه‌شنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٧

امروز یکی دو ساعتی رو رفتم دم رودخونه تا از پرنده ها عکس بگیرم. نمونه این عکسها رو ملاحظه بفرمایید :

 

دوستان اصفهانی اطلاع دارند که در ایام تعطیل ، کنار پل خواجو محفل افرادی است که معمولا" خوش صدا هستند و تصنیفهای جدید و قدیم رو میخونند. امروز اما مثل اینکه خواننده کم آورده بودند و از یه آقای جوونی خواستند تا بخونه. ایشون هم زد زیر آواز طنز که :

کوجا میبرنت ؟ باغ رضوون

چی چی می مالنت ؟  سدر و کافور

چی چی میخوننت ؟ قل هو الله

تو ختمت چی میدن ؟ نون و بریون

و الا آخر....... بعضی وقتا بد نیست یه سری به این محل بزنید

 

 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - سه‌شنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٧

پس از حدود 20 سال ، یه بار دیگه برای دیدن مسابقه فوتبال به ورزشگاه رفتم. در طول عمرم فقط 2 بار به استادیومهای فوتبال رفتم و جالبه که بر حسب اتفاق در هر دو بار ، تیم پاس بازی داشته و هر دو بازی هم مساوی شده. 20 سال پیش برای مسابقه استقلال و پاس به ورزشگاه آزادی رفته بودم ، البته نه برای تماشای بازی. اون بازی با نتیجه مساوی 3 بر 3 خاتمه یافت.

 

دیروز هم بنا به قولی که به بچه هام داده بودم ، اونها رو بردم ورزشگاه فولادشهر تا بازی سپاهان و پاس رو ببینند. چون برای اولین بار بود که بچه ها به ورزشگاه میرفتند سعی کردم یه بازی غیر حساس رو انتخاب کنم تا جمعیت کمتری به ورزشگاه بیاد تا بلکه کمتر ادب تیکه پاره کردن تماشاگران و تماشاگرنماها!!! رو شاهد باشیم. یه دوربین دوچشمی کوچولو هم با خودم آورده بودم تا بچه ها بتونند چهره ی بازیکنان محبوبشون رو بهتر ببینند.

 

با لطف یکی از دوستانم ، دعوتنامه حضور در جایگاه رو گرفته بودم ؛ چون باز هم میخواستم از غوغاها و جنجالها دور باشم. وقتی مستقر شدیم ، خودم از بچه هام هیجان زده تر بودم! به تیم سپاهان علاقه ی زیادی دارم و بازیهای این تیم رو مرتب دنبال میکنم. هر سه ما خوشحال بودیم که از نزدیک بازیکنان خوب ، با اخلاق و تکنیکی همچون محرم نویدکیا ، عماد محمد رضا ، پاپی و ابوالهیل رو از نزدیک می دیدیم.

سوت آغاز بازی ، سوت آغاز هیجان هم بود. در این بین فرزند کوچکترم بعضی وقتا با صدای بلند حرفهایی میپروند که اطرافیان چپ چپ به ما نگاه میکردند و با خودشون میگفتند اینا دیگه از کجا اومدند؟! مثلا" در هر صحنه ی حساس بازی ، پسرم میپرسید : بابا ؛ صحنه آهسته اش رو نشون نمیده؟!!!! یا میگفت : اون ساعتی که زمان بازی و وقت اضافه رو نشون میده چرا دیده نمیشه؟!!! و بعد هم برا اینکه توپوقهاش رو تکمیل کنه گفت : پس این مهدوی کیا  رو کی میارن به بازی؟!! ( منظورش نویدکیا بود )

از بد حادثه در این بازی که نیمه اول و نیمی از نیمه دوم اون تماما" در اختیار سپاهان بود ، تیم زردپوش ما 2 بر 1 عقب افتاد. با خودم گفتم عجب شانسی داریم! این یه بار هم که به ورزشگاه اومدیم سپاهان داره می بازه. وضع وقتی بدتر شد که یکی از بازیکنان سپاهان هم از زمین اخراج شد. در پایان وقت قانونی 3 دقیقه وقت اضافه اعلام شد و در حالیکه فقط 30 ثانیه به پایان بازی مونده بود ، سپاهان گل تساوی رو زد تا خیلی ناراحت این اولین حضور در ورزشگاه نباشیم.

 

در مرکز ادیب ، کارهای خوبی در حال اتفاق افتادنه. پنج شنبه ی گذشته جلسه ای تشکیل شد که موضوعش ، ترسیم برنامه ها و فعالیتهای مرکز تا پایان سال 87 بود. ادامه ی اون جلسه هم انشاءالله این هفته برگزار میشه. نکته مهم در مورد این جلسه ، روی آوردن مرکز به تصمیم گیری جمعی است. از طرف دیگه ، با مشورتی که با نماینده ی اعضا در هیات امنا داشتیم ، بنا داریم بزودی دامنه ی این تصمیم گیری جمعی رو به کل اعضای مرکز تعمیم بدیم.

 

خبر بعدی در مورد مرکز اینکه بلاخره زمینه تحقق یکی از آرزوهای دیرین علاقمندان به نجوم در اصفهان داره فراهم میشه و انشاءالله در سال آینده ، نجوم غیر حرفه ای اصفهان ، صاحب یک رصدخانه مجهز خواهد شد. فقط چند قدم دیگه به نهایی شدن این طرح باقی مونده که انشاءالله ظرف روزهای آتی خبر نهایی شدن اون رو خدمت دوستان و علاقمندان عرض خواهم کرد.

 

خبرها هنوز تموم نشده!  چند روز قبل گفتگویی با جناب آقای دکتر خردپژوه داشتم و به اتفاق ، از ساختمان در حال احداث کنار خانه ریاضیات بازدید کردیم. در این بازدید صحبتهایی در مورد مرکز نجوم ، خانه ریاضیات و خانه علوم داشتیم. فکر میکنم از سال 1380 به بعد ، گفتگو و ملاقاتی با ایشان نداشتم . گفتگوی کنونی ، فرصت مناسبی بود که با دیدگاهها و فعالیتهای نوین هم ، آشنا شویم. این گفتگوها کماکان ادامه خواهد یافت و بنا داریم از نظرات و مشاوره علمی و نیز تجربیات آموزشی خانه ریاضیات در راه اندازی رصدخانه اصفهان و نیز فعالیتهای علمی – آموزشی مرکز استفاده نماییم.

 

و خبر آخر اینکه بنا به پیشنهاد مدیر محترم مرکز و تصویب هیات امنا ، دامنه ی فعالیتهای عمومی ادیب بزودی گسترش پیدا کرده و بخشی از این فعالیتها در خارج از مرکز اجراء خواهد شد. خبرهای تکمیلی در این باره رو هم انشاءالله از قلم خود ایشون و در وب سایت مرکز خواهید شنید.




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٧

ای نام عاشق سوز تو ورد زبانها

وی یاد جان افروز تو آرام جانها

با اینکه بیرون از زمان و از مکانی

شاه زمانها هستی و ماه مکانها

گفتی " نفخت فیه من روحی " به قرآن

هستی خود ای جان جهان ، روح روانها

منزل گرفتی در دل دلدادگانت

گر چه نگنجی در زمین و آسمانها

فرط ظهورت ، پرده ی روی نکو شد

ای بی نشان ؛ پنهان شداستی در نشانها

نقش بدیعی باشدت از خامه ی صنع

هر گل ، که میروید بطرف بوستانها

هرگز ندیدیم از تو ، غیر از مهربانی

ای مهربانتر از تمام مهربانها

وصفت نیامد در بیان یک از هزاران

چندان که گفتند اهل بینش ، داستانها

کی میتوان بردن صغیر ، این ره به پایان

در این بیابان گشته گم بس کاروانها

( شعر از مرحوم صغیر اصفهانی )

 

و چند بیت برگزیده به مناسبت سالروز آغاز سفر امام حسین علیه السلام از عرفات به کربلا

بینش اهل حقیقت چو حقیقت بین است

در تو بینند حقیقت ، که حقیقت این است

نیست چشم دگران سوی حقیقت نگران

ورنه آنراست حقیقت که چنین آئینست

من اگر جاهل گمراهم اگر شیخ طریق

قبله ام روی حسین است و همینم دین است

نور او مبدء من بود و معادم همه اوست

قصه ی باز پسینم ، خبر دوشین است

نه همین روی تو در خواب چراغ دل ماست

هر شبم نور تو شمعیست که بر بالین است

ماسوی عاشق رنگند ، سوای تو حسین

که جبین و کف ، از خون سرت رنگین است

خردلی بار غمت را دل عالم نکشد

آه از این بار امانت که عجب سنگین است

فرقت روی تو ، از خلق جهان شادی برد

هر که را دیده ی بیناست ، دل غمگین است

پیکرت مظهر آیات شد از ناوک تیر

بدنت مصحف و سیمات مگر یاسین است

یادم از پیکر مجروح تو آید همه شب

تا دم صبح که چشمم به رخ پروین است

در ضمیرم سر سیمین تو در طشت طلاست

تا بکام نظرم ، طشت فلک زرین است

باغ عشق  است مگر معرکه ی کرب و بلا

که ز خونین کفنان غرق گل و نسرین است

گر فؤاد از غم عشق تو غنی شد چه عجب

عشق سلطان غنی ، گنج دل مسکین است

( شعر از مرحوم فؤاد کرمانی )




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - یکشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٧

دیشب از TV صحنه های حضور حجاج در صحرای عرفات رو تماشا میکردم. چند نفری رفته بودند روی کوه جبل الرحمه. امروز هم در صفحه اول روزنامه جام جم عکسی از همین منظره به چاپ رسیده بود.... نمیدونم چرا ، ولی با دیدن این کوه و این آدما ، دلم بد جوری هوائی صحرای عرفات شد. تقویم رو که نگاه کردم دیدم فردا 9 ذیحجه و روز عرفه است..... و باز هم نمیدونم چرا میل چندانی به حج تمتع ندارم اما بخاطر رفتن به دامنه کوه جبل الرحمه در روز عرفه ، دعا میکنم که خدا یه بار دیگه و البته اینبار در موسم حج تمتع ، این سفر روحانی رو قسمت من و خانواده ام و همه ی علاقمندان بکنه ، انشاءالله 

http://www.bible.ca/islam/islam-arafat-panorama.jpg

 

 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٧

به نام خدا

امشب وقتی برای رفتن به استخر در اتوبان رانندگی میکردم ، سه تا ماشین که با هم کورس گذاشته بودند ، عین تیری که از چله کمان رها شده باشه از کنارم گذشتند. سرعتی در حدود 140 تا 150 کیلومتر در ساعت داشتند. از طریق آینه نزدیک شدن اونها رو دیده بودم. یکیشون از سمت چپ و دو تا دیگه از سمت راست خودروها در حال سبقت بودند. مسیرم رو طوری تنظیم کردم که مزاحمتی براشون نداشته باشم. کنترل خودرو در اون سرعت بالا نیاز به تمرکز زیادی داره و نمیخواستم من کمترین دخالتی در بروز یک حادثه داشته باشم.

چند سال قبل توی جاده میمه – دلیجان چنین رویدادی برام پیش اومد. تنها بودم و داشتم میرفتم تهران که ییهو سه تا ماشین ، جلدی از کنارم رد شدند. ما هم هوس کردیم به اونها ملحق بشیم   ؛ شدیم چهار تا  . با اومدن یه کامیون به سمت چپ جاده ( که داشت از دو تا تریلی سبقت میگرفت) اون سه ماشین ناچار به کاهش سرعت شدند اما من بدون اینکه از سرعتم کم کنم ، از سمت راست ، از اون سه ماشین و اون دو تریلی ، یکجا سبقت گرفتم و در عرض چند ثانیه ، صدها متر از اونها پیش اوفتادم.

گردش روزگار قدری ( البته فقط قدری ) محتاطم کرده. تا چند سال پیش ، در کورسهایی اینچنینی به راحتی و با آرامش کامل با سرعتهایی تا 220 کیلومتر در ساعت رانندگی میکردم. یه دفعه ی دیگه ، قبل از افتتاح اتوبان اصفهان – کاشان ، در یه ماموریت ویژه ، مسیر اصفهان تا تهران ( از جلوی شهرداری تا درب منزل پدری ) رو در 3 ساعت و 45 دقیقه طی کردم. تقریبا" تمام مسیر رو با سرعتی در حد 170 تا 190 کیلومتر میرفتم. در برگشت از همون سفر ، وقتی یکی از بستگانم با یه ماشین تیز و بز ، همراهم به اصفهان اومد ، توی جاده اون با سرعت 180 کیلومتر میرفت و من با سرعت 220 کیلومتر ازش سبقت میگرفتم. در پرونده ی رانندگی اون زمانهای من ، حرکت با این سرعتها و گرفتن سبقتهای بسیار حساس و فوق العاده خطرناک به وفور یافت میشد.

اما الان چند سالی میشه که دیگه اینکارها رو کنار گذاشتم. توی جاده ها ، هر چقدر هم ماشینم برو باشه ، بیشتر از سرعت مجاز نمیرونم. در گرفتن سبقتها ، اونقدر تامل میکنم تا در یک شرایط ایمن ( هم برای خودم ، هم طرف مقابل و هم راننده ای که دارم ازش سبقت میگیرم ) اینکار رو انجام بدم. البته ناگفته نمونه که هنوز هم از هیجان در رانندگی ، لذت میبرم  ، ولی دیگه نه همه جا و همه وقت .

آخرین باری که رانندگی فوق العاده داشتم ، سال گذشته بود. در جاده چالوس به سمت تهران میروندم. بدلیل راه بندان شدید ، از چالوس تا مرزن آباد رو در 1 ساعت طی کردم ( با سرعت متوسط 25 کیلومتر در ساعت ). اما از مرزن آباد تا کرج ، جاده به سمت تهران یکطرفه شد. جاتون خالی.... وقتی مطمئن شدم دیگه از طرف مقابل ماشینی نخواهد اومد ، آنچنان رانندگی در این پیچ و خمهای جاده چالوس کردم که لذتش هنوز برام باقی مونده. احساس میکردم در مسابقات فومول یک شرکت کردم. سرعت بالا و پیچهای تند......

دیگه شاید حتی در چنین جاده هایی هم ، جانب احتیاط رو بیشتر از گذشته رعایت کنم. حادثه فقط در یک لحظه روی میده. هر چقدر هم که به رانندگی خودم و سلامت ماشینی که سوارش هستم مطمئن باشم ، بازم نمیدونم ماشینها و راننده های دیگه چه خوابی برای خودشون و دیگران دیدند. الان که دارم با احتیاط بیشتر رانندگی میکنم ، یه جور دیگه از رانندگی لذت میبرم ؛ رانندگی آرام در کنار کسانی که از بودن در کنار اونها لذت میبرم و دیدن مناظر زیبای طبیعی ، که یکی بعد از دیگری از کنارشون عبور میکنم و فرصتی دارم که نیم نگاهی هم به اونا بیاندازم ( در رانندگی تند و تیز ، نمیتوان از این نیم نگاهها داشت  )




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - جمعه ۱٥ آذر ۱۳۸٧

بنام خدا

 

برای امشب میخواستم از مثنوی طاقدیس ، حکایت ماه و خورشید رو اینجا بنویسم اما وقتی چند صفح جلوتر رفتم ، " عشق و جان بازی پروانه در پای شمع " من رو خیلی تحت تاثیر قرار داد. امشب این اشعار رو مینویسم و انشاءالله در یه زمان دیگه ، اون حکایت ماه و خورشید رو.

 

بنگرید ای دوستان پروانه را

دادن جان ، در ره جانانه را

چونکه بیند شمع را اندر وثاق (خیمه و خرگاه)

گردد اول دور آن ، از اشتیاق

سر نهد آنگه به پایش از نیاز

هین بزن پا بر سرم ، ای دلنواز

پس گشاید بال و پر از انبساط

رقص آرد دور آن با صد نشاط

وانگهی خود را زند بر نار آن

جان دهد در آتش رخسار آن

سوزد و افتد به پایش ، سوخته

هم پر و هم بال آن ، افروخته

نیم جان خیزد ز جا با صد شعف

خود بر آتش افکند از هر طرف

 

 

سوزد و گوید میان انجمن

هین بسوزانم ، خوشا این سوختن

این نه آتش ، آب حیوان است این

سوختن نی ، زاتش جان است این

سوزد و گوید به صد وجد و طرب

شد به کام من جهان ، ای صد عجب

آتش اندر وی گرفت و نار شد

نار رفت و لجه ی انوار شد

سوخت پا تا سر ، خنک این سوختن

عاشقی باید ، از آن آموختن

عاشقی کو ترسد از شمشیر و تیغ

عشق نبود ، ای دریغا ، ای دریغ

عشق از پروانه باید یاد داشت

ورنه خود از عاشقی ، آزاد داشت

 

 

عاشقان را جسم و جان در کار نیست

جسم و جانشان جز برای یار نیست

در ره او جسم و جان را خار کن

خویش را از جسم و جان بیزار کن

جان فروشانند در بازار عشق

از ورای عقل باشد کار عشق

هان و هان ای دوستان باوفا

پا نهید اندر بیایان وفا

خویش را در راه او فانی کنید

عید قربانست ، قربانی کنید

تیر هر جا ، سینه را اسپر کنید

هر کجا تیغی ، بسر افسر کنید

جسم و جان ، وقف ره جانان کنید

بهر جانان ، ترک جسم و جان کنید

در سر کوی بقا منزل کنید

جان خلاص از بند آب و گل کنید

 

 

کودکان در آب و گل ، بازی کنند

شیر مردان ، فکر سر بازی کنند

جان من ؛ گر عاشقی ؛ مردانه باش

پیش شمع روی او ، پروانه باش

زآب و آتش بهر او ، پروا مکن

ورنه رو (برو)؛ در عاشقی ، پر ، وا مکن

این ذغال تن بر آن آتش فکن

تا شود روشن از آن ، صد انجمن

نیم جانی ده ، عوض صد جان بگیر

خاک و خل ده ، لؤلؤ و مرجان بگیر

گر همی خواهی وصال آن نگار

پا بزن بر هر دو عالم ، مرد وار

 

 

جنت و دوزخ به جانان کن نثار

دوست را با جنت و دوزخ چکار؟

جنت و دوزخ مرا یکسان بود

جنتش ، سر منزل جانان بود

دوست نبود آنکه می جوید بهشت

بلکه گلشن جست و گلخن را به هشت (Hesht)

گلشن و گلخن ، بر ( Bare) عاشق یکی است

گلخن و گلشن نمی داند که چیست

گر به گلخن جلوه ی دلدار اوست

جنت او ، باغ او ، گلزار اوست

ای که در فکر بهشت و کوثری

دور شو ، تو مردک حلواخری (خریدار حلوا)

باغ جنت را اگر جویاستی

جان بابا ؛ طالب خرماستی

 

 

دوست چیزی می نجوید ، غیر دوست

جسم و جان و دنیی و عقباش ، اوست

جسم و جان بخشد ، به یک ایمای او

هر دو کون افشاند ، اندر پای او

قدرتش فانی کند در قدرتش

محو سازد وصف خود در حضرتش

دور اندازد ز خود این اقتدار

اختیارش ، هر چه کرد او اختیار

نی کراهت باشدش ، نی اقتضا

غیر ماشاء حبیبه ما یشاء

فعل و ذات و وصف خود فانی کند

در رهش این جمله ، قربانی کند

 

 

ای خدا ای از تو دلها را نشاط

ای به یادت جسم و جان را انبساط

ای فلک سرگشته ی سودای تو

هستی عالم ، به یک ایمای تو

پرتو خورشید نورافشان ز تست

آب و رنگ چهره ی خوبان ز تست

ای همه هستی ز نور هست تو

چشم امید همه در دست تو

از تو خواهم از عنایت ، یک نظر

تا نه جان دانم ، نه تن دانم ، نه سر

هر کجا دردی ، خریداری کنم

آتشی هر جا ، پرستاری کنم

ای انیس جان غم فرسوده ام

ای به یادت آه درد آلوده ام

یک نظر از تو ، ز من جان باختن

از تو سوزانیدن ، از من ساختن

ای خدا شوری که جان بازی کنم

همتی ده تا سر اندازی کنم

 

 

ای بهشت و کوثر و طوبای من

ای تو هم دنیا و ، هم عقبای من

راحت من ، روح من ، ریحان من

روضه ی من ، باغ من ، رضوان من

مذهب من ، ملت من ، دین من

شادی این خاطر غمگین من

ای رفیق خلوت تنهائیم

ای انیس این دل سودائیم

نقد ذاتم ، کم عیار و پر غش است

در خور صد کوه پر از آتش است

چون جز آتش مصرف دیگر نداشت

هر کجا بردم ، کس آن را برنداشت

اندرین بازار ، گردانیدم بسی

نزد هر کس بردم و هر ناکسی

در بهایش یک پشیزی کس نداد

پیش تو آوردم اینک ، ای جواد

 

 

رد مکن آن را که در بازار تست

خار ، اما خاری از گلزار تست

گر نمی خواهی تو هم ای دادگر

من که او را ، پس نمی خواهم دگر

هر چه آید بر سر او ، آن تست (Aane tost)

این متاع تست ، این دکان تست

این گمانم نیست لیکن ای کریم

ای عطایت عام ، وی عفوت عظیم

گه متاع فاسدی بس ناروا

در کف مسکین فقیری ، بینوا

در همه بازارها گردنده ای

از در هر ناکس و کس ، رانده ای

در دکانی ، یک خریداریش نه

هیچ شهری روی بازاریش ، نه

پیش تو آورده با امیدها

کای زخصلت ، نعمتت جاویدها

از من این کالای بی رونق بخر

منگر آن را ، در امید من نگر

........

( مثنوی طاقدیس – حاج ملا احمد نراقی)

 

 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - پنجشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٧

امروز مطابق معمول پنج شنبه ها ، به کوه خواهم رفت. درد کمرم هنوز بهبود نیافته اما امیدوارم پیاده روی امروز ، بتونه تاثیر مثبتی بر این بیماری داشته باشه. اونقدر به کوه رفتن عادت کردم که دوری چند روزه از این برنامه ، پکرم کرده.

 

امشب جلسه ی مهمی در مرکز ادیب داریم. همانگونه که بارها گفته بودم ، سیاست کلان هیات امنای مرکز ، دخالت دادن بیش از پیش اعضای مرکز در سیاستگذاری و برنامه ریزی فعالیتهای مرکز است. بخشی از اینکار با ورود دو نفر از اعضای برجسته و باسابقه مرکز در کمیته ی علمی و هیات امنا عملی شده است. بخشی دیگر هم با تشکیل جلسات اعضای قدر 1 پیگیری میشود ( و درآینده ی نزدیک جلسات دیگری هم با حضور و مشارکت تمامی اعضای مرکز برگزار خواهد شد. ) ویژگی خاص جلسه ی امشب که مربوط به اعضای قدر 1 است ، این خواهد بود که بر مبنای برنامه ریزی کلی که برای 4 ماهه آذر تا اسفند مرکز ترسیم شده است ، جزئیات برنامه ها را با مشورت و همفکری جمعی تعیین خواهیم کرد. مشروح مذاکرات این جلسه انشاءالله توسط مدیر محترم مرکز ، آقای کیانی و خانم میر شمشیرگران به اطلاع دوستان خواهد رسید.

 

دیروز با یک دوست دیرین گفتگو کردم. بارها و بارها تاکید کردم که دوست ، اگر به معنای واقعی ، دوست باشه ، میتونه باعث عروج انسان بشه و خداوند رو شاکرم که در مورد این دوست ، برای من اینچنین بوده و از دوستی با او ، بهره های روحی و معنوی فراوانی برده ام. دیشب بیاد این دوست و بخاطر این دوستی ، دست تمنایی از سر ارادت بسوی قرآن و دیوان حافظ دراز کردم و از پیام هر دو، شادمان :

 

بسم الله الرحمن الرحیم . قد افلح المومنون . الذین هم فی صلاتهم خاشعون . والذین هم عن اللغو معرضون

 

به نام خداوند بخشاینده مهربان . به راستی که مومنان رستگار شدند. همانان که در نمازشان فروتنند . و آنان که از بیهوده رویگردانند.

 

رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید

وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبید

صفیر مرغ برآمد بط شراب کجاست

فغان فتاد به بلبل نقاب گل که کشید

ز میوه های بهشتی چه ذوق دریابد

هر آن که سیب زنخدان شاهدی نگزید

مکن ز غصه شکایت که در طریق طلب

به راحتی نرسید آن که زحمتی نکشید

ز روی ساقی مه وش گلی بچین امروز

که گرد عارض بستان گل بنفشه دمید

چنان کرشمه ی ساقی دلم ز دست ببرد

که با کسی دگرم نیست برگ گفت و شنید

من این مرقع رنگین چو گل بخواهم سوخت

که پیر باده فروشش به جرعه ای نخرید

بهار میگذرد دادگسترا ، دریاب

که رفت موسم و حافظ هنوز می نچشید

 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٧

یه ضرب المثل امروزی میگه طرف طناب مفت گیرش نمیاد والا خودش رو دار میزنه! جای دشمنتون خالی ، دیشب رفتیم تماشای سیرک ایران و ایتالیا. بلیطهای این نمایش رو به قیمت 20000 ریال به ما داده بودند و تقریبا" مفت بود بغل. برا همین تصمیم گرفتم خودم رو دار بزنم! چشمکاصلا" از سیرک و اینجور برنامه ها خوشم نمیاد. ترجیح میدهم نمونه ی غیر زنده ی این برنامه رو از تلویزیون تماشا کنم ( که هم وقت کمتری از من میگیره و هم ارزونتر تموم میشه نیشخند ). اما خوب ؛ علائق بچه ها رو نمیشه کاریش کرد. توی مدرسه هی از دوستاشون تعریف این برنامه رو شنیده بودند و اصرار داشتند که بریم تماشا.

 

 

خلاصه ؛ وقتی رسیدیم اونجا دیدیم که بر خلاف برنامه های مشابه ، فضای پارکینگ مناسبی تدارک دیده شده و خلق الله هم مرتب و منظم توی صف ایستادند و دارند میرن داخل خیال باطل. یکی از همکاران لطف کردند و یه جا در جلوی صحنه برامون تدارک دیدند.

شروع برنامه ها با ریتمهای پر صدا و شاد موزیک بود که جمعیت حاضر هم که گویا تا بحال در عزا بسر میبردند و شادی ندیده بودند ، با جیغ و سوت و دست زدن و برخی کارهای دیگه ، موزیک رو همراهی میکردند. پسر کوچیکه ما هم که کنارم نشسته بود اونقدر داد و فریاد راه انداخته بود و با احساس دست میزد که دو سه نفر باید میومدند اینو کنترل کنند

 

 

هنرمندان سیرک که اکثر خارجی و از کشورهای مختلف بودند یکی بعد از دیگری به اجرای برنامه پرداختند. جذابترین قسمت این نمایشها برای من ، شوخیهایی بود که دو دلقک کوچولو با هم و با تعدادی از حضار میکردند. مدیریت این سیرک برعهده ابراهیم عقاب فرزند خلیل عقاب است. سال 1372 که سیرک ایران و ایتالیا در اصفهان برنامه داشت و خود خلیل عقاب هم ضمن مدیریت سیرک ، خودش هم دو برنامه اجراء کرد ، تعداد آیتمها و هنرمندان به مراتب بیشتر و بهتر از سیرک امسال بود.

 

امسال بدترین برنامه ای که دیدم ، بازی با حیوانات بود. شیر و ببر و شتر و اسب و سگ و شترمرغ! و گورخر! رو به ضرب شلاق و گرسنگی وادار به اجرای نمایش میکردند. دلم حسابی ریش شده بود و از اینکه انسان میتونه تا این اندازه بی عاطفه باشه ، غصه ام شد.

 

یکی از موضوعاتی که دشب توجه من رو بخودش جلب کرد ، همین جیغ و داد و سوت کشیدن و دست زدنهای جمعیت بود. به دلایل مختلف ، شادی در جامعه ما کم شده و هر موقع اندک بهانه ای پیدا میشه که مردم رو شاد کنه ، اونها میخوان به یکباره تمام انرژی خودشون رو تخلیه کنند. نمیدونم چرا کسی در این باره پیش قدم نمیشه تا موجبات شادی بیشتر رو در جامعه فراهم کنه؟

 

و در آخر ؛ نشستن در ردیف جلو باعث شد که کلی گرد و غبار و خاک اره بریزه رو سر و کله ی ما! یه دستگاه دود پخش کن هم گذاشته بودند تا فضا رو مهیج تر کنند که حلق ما هم از این دود خوش نقش نفسگیر!! بی نصیب نموند!

 

اگه زبونم لال خواستین برای تماشای این سیرک تشریف ببرین ، در ردیفهای بالا بشینید تا کمتر اذیت بشین.

,
ادامه مطلب ...



نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - سه‌شنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٧

روز گذشته برای عکاسی از مقارنه ی زیبا بین هلال ماه و سیارات ناهید و هرمز ( مشتری ) به همراه جمعی از اعضای مرکز آموزش نجوم ادیب و مدیر روابط عمومی شهرداری اصفهان ، با تله کابین به بالای کوه صفه رفتیم. خوشبختانه بدلیل بارندگیهای مناسب روز شنبه ، آسمان بسیار شفاف و تمیز بود. اندک لکه ابرهایی هم که در افق غربی وجود داشت ، بر زیبایی منظره شامگاهی افزوده بود. با غروب خورشید ، جلوه گری این سه جرم پر نور آسمان شب ، لحظه به لحظه بیشتر میشد. تعدادی عکس گرفتیم و به ایستگاه شماره 2 تله کابین برگشتیم :

 

 

 

 

 

نوشیدن یک نسکافه و چای داغ در سرمای آن هنگام ، بسیار دلچسب بود اما بی تردید لذت بخش تر از آن برای من، حضور در جمع صمیمی اعضای مرکز و گفتگو با آنان بود.

 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٧

 

 ندارم بخدا جز هوس دیدن رویش......

 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - شنبه ٩ آذر ۱۳۸٧

غروب امروز به همراه سه نفر از دوستان نجومی برای عکاسی از هلال ذیحجه 1429 به کوه صفه رفتیم. شرایط هلال بصورتی بود که باید به راحتی رویت میشد. وجود مقدار ابر رقیق در افق باعث شد تا اولین رویت کمی با تاخیر انجام بشه. حدود 14 دقیقه قبل از غروب خورشید ، هلال رو با دوربین 50*7 دیدیم و بعد هم صبر کردیم تا راحت از اون عکس بگیریم.

 

 

رفت و برگشت به کوه رو با تله کابین انجام دادیم. موقع برگشتن صحبتهایی رد و بدل شد که خاطرات سالها پیش رو برام زنده کرد. امشب توی منزل سری به یکی از دفتر یادداشتهام زدم ؛ یه سر رسید سال 1371. اون موقعها تعدادی از غزلهای مولانا رو همیشه و همه جا زمزمه میکردم. توی این دفتر یکی از این غزلها رو نوشتم و پایین اون هم تاریخ زدم : ساعت 15 دقیقه بامداد دوشنبه 11 خرداد 1371

 

 

داد دهی ساغر و پیمانه را

مایه دهی مجلس و میخانه را

مست کنی نرگس مخمور را

پیش کشی آن تب دردانه را

جز ز خداوندی تو کی رسد

صبر و قرار این دل دیوانه را؟

تیغ برآور هله ای آفتاب

نور ده این گوشه ی ویرانه را

قاف تویی مسکن سیمرغ را

شمع تویی جان چو پروانه را

چشمه ی حیوان بگشا هر طرف

نقل کن آن قصه و افسانه را

مست کن ای ساقی و در کار کش

این بدن کافر بیگانه را

گر نکند رام چنین دیو را

پس چه شد آن ساغر مردانه را؟

نیم دلی را به چه آرد ، که او

پست کند صد دل فرزانه را

از پگه امروز چه خوش مجلسی ست

آن صنم و فتنه ی فتانه را

بشکند آن چشم تو صد عهد را

مست کند زلف تو صد شانه را

یک نفسی بام برآ ای صنم

رقص درآر استن حنانه را

شرح فتحنا و اشارات آن

قفل بگوید سر دندانه را

 

 

امروز صحبت این بود که هر کسی ، اینگونه شعرها رو با توجه به معرفت و حال درونی خودش تفسیر میکنه.....

 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - شنبه ٩ آذر ۱۳۸٧

دیروز رصدگران پر تلاش عضو ستاد استهلال استان اصفهان ، برای رویت هلال در روز اقدام کردند و خوشبختانه نتایج مهم و جالبی هم بدست آوردند. بزودی و با دریافت گزارش کامل رصدهای انجام شده ، علاقمندان رو در جریان این برنامه قرار میدیم.

 

 

بنا بود دیروز رو مهمون باشیم ، اما نشد! دو جا رو میخواستیم هماهنگ کنیم اما دیدیم خودشون مهمون دارن و دیگه نیازی به وجود ما نیست! ناچار شدم برم باغچه رو بیل بزنم! دیروز بلاخره این گلهای بنفشه رسیدند. معمولا" در اواسط آبان ماه اقدام به کاشت این گل میکنم اما امسال یه مقدار دیر شد. از ساعت 12 تا اذان مغرب یه ریز کار کردم. نتیجه ی این فعالیت ، هم یه باغچه ی زیبا و نقلی بود ( که التبه زیبائیش در فرودین صد چندان خواهد شد ) و هم یه کمر درد اساسی و شدید که از دیروز غروب افتاده به جونم و حتی راه رفتم رو برام مشکل کرده. سابقه گرفت شدید عضلانی رو در کارنامه پزشکیم دارم اما اینبار ظاهرا" علاوه بر گرفت عضلانی ، دیسک بین مهره ها هم بی آسیب نمونده ؛ خدا بخیر بگذرونه....

 

 

بامداد امروز سوره الحجر رو قرائت میکردم. در آیه 49 و 50 این سوره خداوند میفرماید :

 

َبِّئْ عِبَادِی أَنِّی أَنَا الْغَفُورُ الرَّحِیمُ ﴿49﴾

وَ أَنَّ عَذَابِی هُوَ الْعَذَابُ الأَلِیمَ ﴿50﴾

 

بندگان مرا خبر ده که براستی من آمرزگار مهربانم * و ( نیز خبر ده که ) عذاب من همانا عذابی دردناک است

 

در کتاب تفسیر المیزان در مورد این دو آیه چنین آمده است :

 

مقصود از کلمه " عبادى " بطورى که از سیاق آیات استفاده مى شود مطلق بندگان است ، و سخن آن کس که گفته مراد از آن همان متقین و یا مخلصین است که قبلا گفتگویش بود سخنى است غیر قابل اعتناء.

 

و اگر هر دو جمله را اسمیه آورد و بر سرشان " ان" در آورد - که دلالت بر تاکید دارد - و نیز ضمیر فصل آورد، یعنى در اول فرمود " انا الغفور" و در دومى فرمود " هو العذاب "، و اگر بر سر خبر " الغفور" و " العذاب " الف و لام آورد، همه براى این است که صفات مذکور در آیه را تاکید کند و بفهماند مغفرت و رحمت ، و الیم بودن عذاب ، به آخرین درجه و نهایت حد خود رسیده اند، بطورى که دیگر نمى توان با هیچ مقیاسى آنها را اندازه گیرى نمود، و چیزى را با آنها قیاس کرد.

 

آرى ، هیچ مغفرت و رحمتى نیست مگر اینکه ممکن است فرض شود که مانعى نگذارد آن مغفرت و رحمت به ما برسد، و یا اندازه گیرى بتواند آن را اندازه بگیرد، و یا حدى برایش معین نماید. ولى خداى تعالى چنین نیست که کسى بتواند جلو مغفرت او را بگیرد (لا معقب لحکمه ) و یا بدون مشیت او، امرى آن را تحدید نماید.

 

پس با اینحال دیگر جائز نیست کسى از مغفرت او مایوس و از روح و رحمتش ناامید گردد، زیرا نمى توان این یاس و نومیدى را به مانعى که جلو مغفرت خدا را بگیرد توجیه نمود.........




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - پنجشنبه ٧ آذر ۱۳۸٧

همونطور که قبلا" گفته بودم ، ما در منزل یه برنامه ی غذایی 8 هفته ای داریم که که در برگیرنده ی 45 مدل غذای مختلف در وعده ی نهار میشه. دوشنبه ی این هفته ، بلاخره انتظار برای پخت یکی از این غذاها بسر اومد و بسلامتی و دل خوش ، برای اولین بار پیازچه پلو ( اسمیه که خودمون روش گذاشتیم ) رو تناول کردیم. عکسش رو ببینید :

 

 

 

من اونقدر از این پلوهای رنگارنگ خوشم میاااااااااااااااد که نگو و نپرس. اصلا" انگار دونه دونه ی این برنجها با آدم حرف میزنند ؛ و ایضا" عین چراغهای اخطار دهنده ی راهنمایی و رانندگی ، یه ریز مشغول چشمک زدنند!! این غذا ( که ظاهرا" خاستگاه گیلکی داره ) بسیار خوش طعم و خوش خوراکه و بدلیل تنوع رنگ مواد اولیه اش ، حتی نگاه به اون هم اشتها آوره!!

 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - چهارشنبه ٦ آذر ۱۳۸٧

بامداد امروز برای رصد آخرین هلال صبحگاهی ذیقعده 1429 اقدام کردم. سحرگاه دیروز که برای خرید نون از خونه خارج شدم ، هلال باریک ماه رو بر فراز کوه صفه ( که تقریبا" در سمت شرق منزل ما قرار داره ) مشاهده کردم. ارتفاع ماه به اندازه ای بود که میدونستم در بامداد چهارشنبه ، لازم نیست برای رصد هلال از خونه بزنم بیرون و میتونم برم روی پشت بوم و هلال رو ببینم.

 

 

بر حسب عادت این روزها ، ساعت 04:40 بامداد از خواب بیدار شدم. چند وقتی میشه که شبها زودتر میخوابم و برای همین صبح خیلی زود هم بدون تنظیم زنگ ساعت ، بیدارم میشم. حدود ساعت 05:45 رفتم روی پشت بوم و سه پایه و دوربین رو برای عکاسی آماده کردم. شرایط جوی هم از همه نظر عالی بود.

 

 

ساعت 06:08 هلال ماه بلاخره از پشت کوه بالا اومد. چند تا عکس گرفتم و چون باید برای رفتن به اداره آماده میشدم ، برگشتم پایین. عکسها رو مرور کردم دیدم پستی و بلندیهای کوه صفه در جایی که هلال حضور داشته بصورتیه که اگر عکس رو بچرخونیم ، شبیه نیمرخ یه آدم میشه. اسم این عکس چرخیده رو گذاشتم " سجده بر ماه "

 

 

 

ههههههههی..... کاش من جای این نیمرخه بودم............

 

 

 

 

 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - دوشنبه ٤ آذر ۱۳۸٧

به نام خدا

دل من دیر زمانی ست که می پندارد :

" دوستی " نیز گلی ست

مثل نیلوفر و ناز

ساقه ی ترد ظریفی دارد

بی گمان سنگدل است آن که روا می دارد

جان این ساقه ی نازک را

- دانسته -

بیازارد

 

در زمینی که ضمیر من و توست

از نخستین دیدار

هر سخن ، هر رفتار

دانه هایی است که می افشانیم

برگ و باری ست که می رویانیم

آب و خورشید و نسیمش " مهر " است

 

گر بدان گونه که بایست به بار آید

زندگی را به دل انگیزترین چهره بیاراید

آنچنان با تو درآمیزد این روح لطیف

که تمنای وجودت همه او باشد و بس

بی نیازت سازد ، از همه چیز و همه کس

 

زندگی ، گرمی دل های به هم پیوسته است

تا در آن دوست نباشد ، همه درها بسته است

 

در ضمیرت اگر این گل ندمیده ست هنوز

عطر جان پرور عشق

گر به صحرای نهادت نوزیده ست هنوز

دانه ها را باید ، از نو کاشت

 

آب و خورشید و نسیمش را از مایه ی جان

خرج می باید کرد

رنج می باید برد

دوست می باید داشت

 

با نگاهی که در آن شوق برآرد فریاد

با سلامی که در آن نور ببارد لبخند

دست یکدیگر را

بفشاریم به مهر

جان دلهامان را

مالامال از یاری ، غمخواری

بسپاریم به هم

بسراییم به آواز بلند :

شادی روی تو !

ای دیده به دیدار تو شاد

 

باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست

تازه ،

عطر افشان

گلباران باد

 

(شعر از : فریدون مشیری )

 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - یکشنبه ۳ آذر ۱۳۸٧

صبح برادرم تماس گرفت. وقتی در اول صبح تماس میگیرد میدانم موضوع خاصی پیش آمده است. پرسید در ارتباط با پدر مساله ای داری یا موضوع جدیدی که در ارتباط با او باشد مطرح شده؟

پرسیدم : برای چه میپرسی؟

گفت : خواب دیدم پدر در جایی نشسته است و تو در پایین پای او بسیار گریه میکنی و من هم پشت سر تو هستم و ناراحتم. حس میکردم در باره ی بزرگداشت و دفاع از پدر کوتاهی کردیم و او به همین دلیل از ما ( و بخصوص تو ) گله مند بود و برای همین گریه میکردیم.....

گفتم : در منزل و در محلی که نماز میخوانم ، عکس پدر در مقابلم است و همیشه او را یاد میکنم. این روزها دلتنگش شده ام. راهم دور است و نمیتوانم مرتب بر سر مزارش حاضر شوم ؛ اما همیشه جلوی چشم من است.

 

 

یادی از گذشته......

 

 

خدا حافظی کردیم و من باز بفکر فرو رفتم. باید کاری را از طرف پدر انجام میدادم که موعد آن فرا رسیده بود. اینکار را انجام دادم. امشب هم باید نماز مخصوص والدین را برایش بخوانم . امید که از ما راضی باشد.....

 

 

ایمیلی از آقای کیان کیانی دریافت کردم که خستگی گفتگوهای این روزها را یکجا از تنم بیرون برد. جناب کیانی به تازگی به عضویت کمیته علمی مرکز آموزش نجوم ادیب درآمدند. ایشان امروز خبر دادند که وبلاگی بنام " ادیب امروز " راه اندازی کرده اند و در نظر دارند پروژه های علمی اعضای مرکز را در آن معرفی نمایند. اسم این وبلاگ ، با ظرافت و هنرمندی زیادی انتخاب شده است و مقدار زیادی انرژی مثبت در دوستداران مرکز ادیب بوجود می آورد.

 

لازم است به جناب آقای کیانی به جهت این ابتکار ارزشمند تبریک عرض کرده و دست مریزاد بگویم. دوستان علاقمند میتوانند برای مشاهده ی این وبلاگ به نشانی اینترنتی زیر مراجعه کنند :


http://adibtoday.blogspot.com/

 

و ایمیل آقای کیانی که از طریق آن آماده دریافت پروژه های علمی اعضای ادیب هستند :

 

 

kiankiani1@yahoo.com

 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - جمعه ۱ آذر ۱۳۸٧

دوست گرامی و پر تلاشم جناب آقای محمد سلطان الکتابی در طی چند روز اخیر ، عکسهای بسیار زیبایی که از پرندگان گرفته بودند رو برام فرستادند. دیدن این عکسها رویایی ، وادارم کرد تا بامداد امروز برای عکاسی از این میهمانان زیبای اصفهان ، به کنار زاینده رود برم ؛ اما چه زاینده رودی؟! خشکسالی یکسال گذشته باعث شده بود این رودخونه ی پر آوازه ، بیشتر شبیه به یک جوی بزرگ بشه. جای جای رودخونه ، جایر بزرگی ایجاد شده بود. شاید به همین علت بود که تعداد پرندگان مهاجر نسبت به سال گذشته ، خیلی کمتر شده بود.

بخاطر ابری بودن هوا و وجود مقداری مه و کمی بیشتر ، آلودگی هوا ، نور مناسبی برای عکسبرداری وجود نداشت. برای همین خیلی زود بکارم خاتمه دادم و به خونه برگشتم. برای اینکه خیلی دست خالی نباشم چند عکس گرفتم که چند تایی از اونا رو میتونید اینجا ببینید.

 

 

 

 

 

 

 

 

این عکس آخری ، یه نمای برش خورده است. شاید از منظر عکس و عکاسی ، حرفی برای گفتن نداشته باشه اما من یه قصه براش ساختم که باعث شده این عکس غیر فنی ، حرفهایی برای گفتن داشته باشه. این نما ، مرحله ی آغازین تبدیل حرکت عاقلانه به پرواز عاشقانه رو نشون میده. قبلا" در این مورد توی این وبلاگ نوشتم ؛ یادتون هست؟

 




آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ