خرّم آن بقعه که آرامگه یار آنجاست
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - سه‌شنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸۸

وقتی دست به دوربین میشم ، انگار هزار تا چشم برام باز میشه.... موندم این همه زیبایی و عظمت رو چه جوری ببینم؟ کو توانایی این همه دیدن؟

 

( بنا به پیشنهاد و راهنمایی دوست خوبم علی آقا ، عکسها رو در ادامه مطلب قرار دادم . برای دیدن ادامه مطلب و عکسها ، روی " لینک " کلیک کنید)


ادامه مطلب ...



نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - یکشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸۸

در پس دیوار حسن ، جان تو را گلشنی است

جانب آن گلشنت از ره دل روزنی است

رو در دل زن که دل ، جان تو را مأمنی است

سوی گلستان عشق ، جز ره دل ، راه نیست

آنکه دلش را ز غیب روزنه ی روشنی است

گلشن دنیا بر او ، هست چو زندان تار

 

رب تو در غیب توست ، دیده ی دل باز کن

با دل خود نفس را همدم و همراز کن

زاده ی عیسی تویی ، معجزه آغاز کن

مرده ی خود را نخست زنده به اعجاز کن

پس به سر مردگان بگذر و آواز کن

تا به ندایت ز خاک ، مرده برآید هزار

 

سایه ی خود را ببین ، پایه ی خود را نگر

دیده ی دیگر بجوی ، عالم دیگر نگر

تن عرض (araz) آمد ، بهل ؛ جوهر جوهر نگر

خود را جرم صغیر منگر و برتر نگر

منطوی اندر وجود عالم اکبر نگر

یکدم از این چاه تن سر به تفکر برآر

 

گر تو نداری به دل نور حقیقت شناس

دم به دم از شمس کن نور فوأد اقتباس

گر چه مقامات اوست فوق ظنون و قیاس

لیک تو آماده باش با همه عقل و حواس

تا دهدت پرتویی آن مه گردون اساس

کوکب هشتم بروج ، نیّر کیهان مدار

 

ملیک دنیا و دین ، خدیو اقلیم طوس

وجهه ی بدر البدور ، طلعت شمس الشموس

ذات ذوات عقول ، روح قلوب و نفوس

آن که به هر صبحدم زین فلک آبنوس

سر زندش آفتاب بر شرف پای بوس

آنکه به فرش درش ، عرش کند افتخار

 

شاه ملک پاسبان ، مظهر یزدان رضا

آمده نزد خداش منزلت ارتضا

ناظر اذنش اجل ، حاضر حکمش قضا

پیش ضمیرش عیان ، ما سبق و ما مضی

آنچه قضای خداست رأی ورا اقتضا

وآنچه رضای اله ، عقل ورا اختیار

 

پادشهی کآسمان بنده ی فرمان اوست

ملک (molk) زمین همچو گوی ، در خم چوگان اوست

رخش قضا در غزا ، مرکب میدان اوست

وسعت عرض وجود ، عرصه ی جولان اوست

وآنچه کند روزگار ، حکم ز دیوان اوست

کآیت این مصحف است ، دفتر لیل و نهار

 

فخر سلاطین که هست فوق ثنا مدحتش

کرسی و لوح و قلم پایه ای از رفعتش

شمس و قمر در ضیاء پرتوی از طلعتش

راقم حکم قضاست کلک (kelke) قدر (ghadar) قدرتش

دست کسی کی شود پرده در (parde dare) حرمتش

از آنکه در دست اوست پرده ی هر اعتبار

 

آنکه دمش خلق دل ، در گل (gele) آدم کند

حکمت او خاک را روح مجسم کند

ور به هلاک جهان رأی مصمم کند

غرق محیط فنا آدم و عالم کند

بر همه کس قهر او ، خلق جهنم کند

کانکه خدا را شناخت ، خالق نور است و نار

 

آنکه صفاتش بذات ، ذات صفات خداست

کنگره ی مدح او برتر از اداراک ماست

حضرت او را ، چو او  ، در خور مدح و ثناست

مدرک (modreke) ما را " فوأد " معرفت اینجا کجاست

قطره ز اوصاف بحر ، هر چه بگوید خطاست

زآنکه وجودش بود ، خلق وجود بحار

 

( شعر از : مرحوم فوأد کرمانی )

 

برای مرحوم فوأد کرمانی فاتحه ای بفرستید و دعایی هم در حق ملتمسین دعا کنید.




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - یکشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸۸

وقتی روز چهارشنبه تعداد زیادی برگه درخواست مرخصی برای روز یکشنبه 25 بهمن روی میزم قرار گرفت ، رفتم پیش رئیسم تا بپرسم با این همه درخواست چیکار کنیم ، ایشون گفتند که من خودم هم نیستم و ..... خوب ؛ دیگه اصلا" روم نشد بگم یکی از اونهایی که مرخصی میخواد خود من هستم. سفر برنامه ریزی شده ی ما به شمال ، به همین خاطر به هم خورد. گفتیم طوری نیست ، برای یه مسافرت سه روزه برنامه ریزی میکنیم. اما اینجا هم به مشکل خوردیم.

بچه ها که بزرگ میشن ، هماهنگی برای مسافرت خیلی سخت میشه. تا موقعی که کوچیک بودن ، به راحتی برنامه ی سفر به نقاط مختلف رو اجراء میکردیم و صد البته در این سفرها ، نقاطی انتخاب میشد که برای بچه ها هم جذاب باشه. اما حالا که بیش از گذشته به حضور در طبیعت بکر علاقمند شدیم ، هر کدوم از بچه ها یه جور دیگه علائقشون رو رشد دادند. مسافرت به تهران مورد پذیرش هیچ یک از اعضای خانواده نبود ( خوب حق هم دارند چون ایام محرم در تهران بودیم ). مسافرت به شهرهای دور و اطراف و بازدید از آثار تاریخی هم برای کسی جذاب نبود. باز هم گفتیم طوری نیست ، یکی دو مسافرت کوتاه یک روزه رو برنامه ریزی میکنیم اما حتی سفر 24 ساعته به فریدن هم با مخالفت یکی از بچه ها مواجه شد. نتیجه ی اخلاقی این شد که چهارشنبه رو خونه موندیم!

ظهر روز پنجشنبه برای کوهنوردی عازم صفه شدم. بخاطر تعطیلات ، تعداد زیادی مسافر به اصفهان اومده. شهروندان اصفهان هم از این فرصت برای صرف غذا در بیرون خونه استفاده میکنند. اطراف کوه صفه خیلی شلوغ بود. جمعیت عمدتا" تا مزار شهداء و چشمه خاجیک حضور داشتند. از ماه رمضان به بعد ، صعود انفرادی نداشتم. دوست داشتم در این تنهایی دوباره ، زیباترین مسیری رو که بلدم طی کنم که در عین حال ، یکی از خلوت ترین مسیرها هم هست. راه قاراپت رو در پیش گرفتم.

 

نرسیده به قاراپت ، هنوز اندک مسافرانی دیده میشدند که قدم به کوه گذاشته بودند اما وقتی وارد مسیر شدم ، دیگه سکوت بود و تنهایی. بعضی دوستان پر توانم هستند که علاقه فراوان به کوه و قدرت بدنی بالاشون ، به اونها اجازه میده که در یک برنامه ، چندین و چند مسیر سخت و فنی رو طی کنند ( مثل همین علی آقای عزیز که اصلا" با خستگی بیگانه است ). اما کوه رفتن من ، مثل آب نبات خوردن بچه ها ( و یا پیرمردها ) است که وقتی یه آب نبات یا شکلات در دهانشون قرار میدند ساعتها طول میکشه تا ذره ذره این شکلات رو بخورند. من وقتی در کوه هستم ( بخصوص اگه تنها باشم ) مسیر رو با دقت زیاد طی میکنم. قدم به قدم و ذره به ذره. دقت نه از لحاظ فنی ، بلکه روحم رو آزاد میکنم تا با تمامی عناصر بزرگ و کوچکی که در اطراف هست ارتباط برقرار کنه. سنگهای آشنا رو میبینم ، حس میکنم اونها هم منو میشناسند ، دیداری از سر مهر و دوستی.... با هر بار کوهنوردی بدنم خسته میشه و بعضی جاها هم کم میارم ، اما روحم سرشار از انرژی و نشاط ، سبکبال به پرواز درمیاد..... این دومین باری بود که به تنهایی وارد مسیر قاراپت میشدم. دفعه ی قبل وقتی نیمی از مسیر رو طی کردم ، نتونستم به محل کارگاههای فرود برسم و مسیر رو گم کردم. ولی اینبار راه رو کامل رفتم.

 

پنجشنبه شب برای مسافرت روز جمعه برنامه ریزی کردیم و صبح جمعه عازم کوهرنگ و چلگرد شدیم. چند سال قبل مسافرتی زمستانه به این منطقه داشتم. در اون زمان برف فراوانی در منطقه بود بگونه ای که وقتی خواستم از تپه ای برفی عکس بگیرم ، تا بالای کمر در برف فرو رفتم و بیرون اومدنم به سختی انجام شد. امسال برف خیلی کمتر بود اما باز هم اونقدر بود که جمعیت فراوانی رو برای اسکی و لیزلیزک بازی به این محل بکشونه. من به هیبت کوهنوردان دراومدم و همسر و فرزندانم هم لباسها و کفشهای ورزشی معمولی داشتند. مقداری پیاده روی کردیم و از شیب یه تپه ی بلند بالا رفتیم. شیب تندی بود اما با رعایت اصول حرکت در برف ، همگی به راحتی رفتیم بالای تپه و از اون بالا شاهد شادی مردم بودیم. بعد از دو سه ساعت گردش ، برای صرف نهار از چلگرد خارج شدیم و در کنار جاده توقف کردیم. جاتون خالی ، توی اون محیط برفی ، خوردن باقالی پلو با مرغ خیلی دلچسب بود.

 

بعد از ظهر شنبه ، همراه با فرزند کوچکم به کوه رفتیم. برای اولین بار محمدرضا رو از دو مسیر فنی بالا بردم. یکی از دوستان هم همراهمون بود و راهنمایی و کمک لازم رو انجام میدادند که ممنون لطف و محبت ایشون هستم.

 

نمیدونم چرا در این ایام آخر صفر ، حس غم و عزا ندارم ؟ نمیدونم چرا از روشهای بزرگداشت و عزاداری که در کشورمون وجود داره اصلا" خوشم نمیاد ؟ مدل عزاداریها شده عین برهان خلف ، به عوض اینکه از بزرگی و منش اهل بیت عصمت و طهارت سلام الله علیهما حرف بزنیم ، بیشتر ( و شاید بهتره بگم فقط ) از بدیهای دشمنان اونها حرف زده میشه. چند نفر از ما در مورد شخصیت جناب اباالفضل سلام الله علیه اطلاعاتی داره و یا چیزی شنیده؟ اما مطمئنا" بسیاری از ما از شنیده های فراوانی در مورد نحوه قطع شدن دستهای مبارک آن حضرت ، تیر خوردن بدن آن بزرگوار و .... در ذهن داریم. در مورد سبط اکبر حضرت امام حسن مجتبی علیه السلام هم وضع به همین صورت است. در بیشتر مجالس روضه ، به مصائبی که دیگران بر اهل بیت روا داشتند اشاره میشود. اینها ، بخشی از زندگی این اسطوره های خلقت هست ، اما توجه بیش از اندازه به این موضوعات ، ذهن ما را از بخشهای اصلی و بسیار مهم زندگی این بزرگواران دور میسازه. کدام حقیقت وجود نازنین امام مجتبی علیه السلام را سید شباب اهل بهشت میسازه؟ این جوانان بهشتی چه کسانی هستند و چه خصوصیاتی دارند؟ کدام حقیقت باعث ذوب شدن وجود مقدس حضرت اباالفضل علیه السلام در وجود سید الشهداء علیه السلام گردید؟ چگونه میشه به چنین بینشی رسید؟ متاسفانه بجای جستجو و حرف زدن و حرف شنیدن در باره ای این پرسشها و صدها پرسش دیگه از این قبیل ، چسبیده ایم به اینکه تابوت امام مجتبی رو تیرباران کردند و با سید الشهداء چنان کردند و ...... شنیدن ظلمی که به اهل بیت روا داشته شده جانسوز است و در این حرفی نیست ، اما علاقه و محبت بی اندازه ی ما نسبت اهل بیت صرفا" بخاطر مظلوم بودن آنها نیست؛ حقایق دیگری همه ی ما را شیدای این خاندان کرده است

 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - سه‌شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸۸

در بامدادان روز جمعه 23 بهمن 88 مصادف با 27 صفر 1431 ، هلال ماه در ساعت 05:40 در افق اصفهان طلوع خواهد کرد. این هلال با فاز بیش از 3.6% در فاصله ی 1.5 درجه ای از سیاره ی تیر قرار داره و با توجه به فاصله ی زمانی مناسب بین طلوع ماه تا طلوع خورشید ( 1 ساعت ) ، میشه از این فرصت برای عکاسی هنری – نجومی استفاده کرد.

 

طلوع آخرین هلال صفر 1431 در افق اصفهان ، در ساعت 06:12 روز شنبه 24 بهمن مصادف با 28 صفر خواهد بود. مختصلات ماه و خورشید در زمان طلوع ماه بشرح زیر است :

زمان طلوع ماه : ساعت 06:12

جدائی زاویه ای ماه و خورشید : 10.389 درجه

ضخامت بخش میانی هلال : 0.24 دقیقه قوسی

فاز ماه : 0.93%

اختلاف سمت ماه و خورشید : 7.172 درجه

اختلاف سمت ماه و سیاره تیر : منفی 9.383 درجه ( هلال در سمت چپ سیاره ی تیر خواهد بود )

فاصله ی زمین تا ماه : 406544 کیلومتر ( ماه در اوج مداری )

ارتفاع منفی خورشید در زمان طلوع ماه : منفی 8.329 درجه

فاصله ی زمانی بین طلوع ماه تا طلوع خورشید : نزدیک به 37 دقیقه

 

عکاسی از این هلال باریک بخصوص اگه با استفاده از لنزهای تله قدرتمند ( و یا تلسکوپ ) انجام بشه ارزش زیادی داره. امیدوارم شرایط جوی برای رصد این دو هلال و عکاسی از اونها مساعد باشه. البته تعریف " مساعد " در این دو روز قدری با هم تفاوت داره! برای روز جمعه ، وجود اندکی ابرهای پشته ای و یا رشته ای در افق شرقی ( بشرط عدم مزاحمت برای دیده شدن هلال ) مساعدتر خواهد بود اما در روز شنبه ، افق شرقی باید عاری از هر گونه ابر و غبار باشه.




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - دوشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸۸

امروز پنجمین جلسه ی تمرین سنگنوردی بر روی صخره مصنوعی رو انجام دادم. این تمرین برای اولین بار زیر نظر یکی از حرفه ای ترین مربیان کار کشته ی سنگنوردی ایران ( جناب آقای ستایش ) انجام شد. از همون جلسه ی اول ، دوست داشتم زیر نظر مربی تمرین کنم تا بر اساس برنامه و با یاد گرفتن اصول و فنون مربوط به این رشته ی ورزشی پیش برم. تمرینات مداومی که در کوه صفه دارم و چیزهایی که از جناب آقای بخشی آموختم باعث شد که امروز مربی چند درس ما رو به جلو ببره و یه برنامه ی تمرینی برای افزایش توانایی جسمی و فنی هم بهمون بده.

 

امروز استیل سوار شدن بر دیواره ، تراورس معمولی ، تراورس با جابجایی دست و پا و تراورس در یک مسیر تعیین شده با استفاده از گیره هایی که توسط مربی علامت گذاری شد ه بود رو تمرین کردیم. فکر میکنم اگر بتونم قدرت بازوانم رو بیشتر کنم ، خیلی سریع آموزشهای مقدماتی رو طی خواهم کرد. مربی از ما خواسته تا با تمرین مدام بتونیم حداقل بین 20 تا 40 دقیقه بدون پایین اومدن از دیواره ، تراورس کنیم و در هر جسه تمرین حداقل 300 گیره رو بگیریم.

 

همونطور که در کوهنوردی های صفه درک کردم ، هر جلسه تمرین زیر نظر مربی ، به اندازه ی دهها جلسه که آدم بصورت انفرادی و شخصی کار کنه ارزش داره. کار انفرادی زمانی مفید خواهد بود که دستور تمرینات قبلا" توسط مربی صادر شده باشه و آدم طبق همون برنامه به تمرین بپردازه.

 

بی پیر مرو تو در خرابات

هر چند سکندر زمانی

 

( توضیح : تراورس یعنی حرکت عرضی بدون افزایش و یا کاهش ارتفاع. در تراورس ، سنگنورد بدون اینکه بالا و پایین بره ، روی دیواره به سمت چپ و راست حرکت کرده و جابجا میشه )

 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - دوشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸۸

نمیدونم تا بحال کسی یا چیزی رو عاشقانه دوست داشتین یا نه ؟ عشق ، اکسیر عجیبیه. وقتی در یک نگاه ، در یک علاقه و یا در یک تعلق ، عشق به میون بیاد ، همه چیزی حال و هوای دیگری پیدا میکنه ؛ بعضی چیزهایی که تابحال خوب میپنداشتیم برامون بد جلوه میکنه و در نقطه ی مقابل ، برخی چیزها که تا بحال اونها رو بد تصور میکردیم ، خوب و دوست داشتنی خواهند شد.

 

عشق ورزیدن به سنگ و چوب و در و تخته ، در نظر بسیاری از ما کاری بچه گانه و بدور از عقل و منطق بنظر میاد ( من هم همینطورم و همین نظر رو دارم ). اما همین سنگ و چوب و در و تخته ، اگر در رابطه ای عاشقانه ، حکایتی و یا نشانه ای از یه معشوق باشه ، سرنوشت دیگری خواهد داشت. آیا تا بحال از یه نفر که بی اندازه دوستش دارین ، یادگاری گرفتین؟ آیا تا بحال دیدن یه شیء مادی شما رو به یاد یه معشوق که بهش دل دادین انداخته؟ اگر اینطور بوده ، چه حسی نسبت به اون یادگاری و یا اون شیء پیدا کردین ؟ آیا بارها و بارها اون یادگاری رو نبوسیدین ؟ اون شیء رو لمس نکردین؟ آیا با دیدن نشانه هایی از معشوق ( معشوقی که ممکنه در کنارتون نباشه ) بارها و بارها اشک نریختین؟ اگر اینگونه بودین ، میفهمین که چی میگم و اگر این حالات رو نداشتین ، باید یه بار عاشق بشین تا حال عشاق رو درک کنید

 

گفتم که ز عاشقی سخن گوی

گفتا که چو ما شوی ، بدانی

 

قطعا" برای همه ی ما پیش اومده که یکی از عزیزانمون رو از دست داده باشیم و وقتی بر سر مزار اون عزیز حاضر شدیم ، خودمون رو روی سنگ قبرش انداختیم و از دل ناله سر دادیم و اشک ریختیم. مگر اونجا چی وجود داره که این حالات به ما دست میده ؟ در زیر این خاک که یک جسم پوسیده و بر روی خاک هم یک سنگ سیاه که بیشتر نیست!

همینطوره ، اما یک چیز دیگه هم هست که قابل دیدن نیست اما وجود داره ؛ یک رابطه ی عاطفی و عاشقانه بین ما و اون کسی که الان جسمش در زیر این خاکها آرمیده است.

 

من با همین دید و نگاه ، وقتی که به زیارت اولیاءالله میرم ، خشت به خشت ، آجر به آجر ، سنگ به سنگ ، درب و پنجره و ضریح و دیوار مزار این بزرگان ، برام حکم همون نشانه ها رو داره. این نشانه ها رو لمس میکنم ، با حسرت میبینم ، میبوسم و در کنارشون زمزمه میکنم..... حقیقت زیارت ، به دل است و اونچه که در دل میگذره اما این نشانه ها خیلی خیلی کمک میکنند که ذهنمون رو متوجه و متمرکز کنیم بر حقیقت اون ذات پاکی ، که جسم شریفش در میان همین نشانه ها آرام گرفته.... نشانه ها ، همه پاکند و پاکی ، در خور ستایش و توجه.... بدون تردید در ذهن هیچ عاشقی ، نشانه ها جای معشوق رو نخواهند گرفت. ارزش آنها فقط بدلیل انتصابشان به معشوق است . این اشیاء خاکی ، با قرار گرفتن در حریم یار ، عطر معشوق رو در خود دارند

 

طبتم و طابت الارض التی فیها دفنتم ؛ شما پاک هستید و زمینی که در آن دفن هستید نیز ( به سبب وجود شما ) پاک است

 

اى بى نشان محض ، نشان از که جویمت

گم گشت در تو هر دو جهان ، از که جویمت

 

تو گم نه اى و گمشده ى تو منم ، ولیک

تا یافت یافت می نتوان ، از که جویمت

 

دل در فناى وحدت و جان در بقاى صرف

من گمشده درین دو میان از که جویمت

 

پیدا بسى بجستمت اما نیافتم

اکنون مرا بگو که نهان از که جویمت

 

چون در رهت یقین و گمانى همى رود

اى برتر از یقین و گمان ، از که جویمت

 

در بحر بى نهایت عشقت چو قطره اى

گم شد نشان مه ، به نشان از که جویمت

 

تا بود که بویى از تو بیابد دلم چو جان

بیرون شد از زمان و مکان ، از که جویمت

 

در جست و جوى تو دلم از پرده اوفتاد

اى در درون پرده ى جان ، از که جویمت

 

عطار اگر چه یافت به عین یقین تورا

اى بس عیان به عین عیان ، از که جویمت

 

(شعر از : عطار نیشابوری)

 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۸

این نور و گرمایی که می روید ز خورشید

در پهنه ی منظومه ی ما

جان آفرین است

هستی ده و هستی فزای هر چه در روی زمین است

 

ما هیچ یک ، مانند خورشید

نوری و گرمایی که جان بخشد به این عالم نداریم

اما به سهم خویش و در محدوده ی خویش

ما نیز از خورشید چیزی کم نداریم

 

با نور و گرمای محبت

نیروی هستی بخش خدمت

در بین مردم می توان آسان درخشید

بر دیگران تابید و جان تازه  بخشید

مانند خورشید!

 

(شعر از: فریدون مشیری )




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۸

یکی از خوانندگان وبلاگ بنده از سر دوستی و صلاح دید ، پیامی خصوصی در ذیل یادداشت " اربعین " برایم ارسال داشته است. ضمن تشکر ، محض استحضار ایشان باید عرض کنم که نصیحت شما را درک میکنم. از همان ابتدا به چند و چون موضوع هم واقف بودم و هر روز که میگذرد ، آگاهیم در این زمینه بیشتر میشود. اما مایلم حکایتی حقیقی از یکی از بزرگترین عرفا و فقها و دانشمندانی که در همین اصفهان زندگی کرده و هم اکنون پیکر مطهرش در تخت پولاد اصفهان مدفون است برایتان بیان کنم ؛ حکایت عارف واصل ، جناب میر فندرسکی....

قبل از ورود به حکایت لازم است بگویم که بنده و امثال بنده ، گرد نعلین میر فندرسکی هم محسوب نمیشویم. این حکایت را از آن جهت بیان میکنم که به خودم یادآور شوم که منش و رفتار بزرگان چگونه بوده است.

 

به شاه عباس خبر دادند میرفندرسکی ( که مقام عالی در جهان تشیع  و جایگاه ویژه ای در دربار صفوی داشت ) بعضا" در میدان نقش جهان ، در جمع خروس بازان حاضر شده و خروسی به زیر بغل میزند و اینکار لطمه به جایگاه روحانیت ، دربار و شخص جناب میر وارد میکند. شاه عباس از این موضوع ناراحت شد اما بخاطر احترامی که برای میر قائل بود ، نخواست که بطور مستقیم در این باره با ایشان صحبت کند.

روزی شاه عباس به میر فندرسکی گفت : شنیده ایم که بعضا" برخی از طلاب علوم دینی در میدان نقش جهان و در جمع خروس بازان حاضر میشوند. این دور از شأن این آقایان است. میر فندرسکی هم که به حاضر جوابی شهره بود بلافاصله جواب داد : خاطر مبارک آسوده باشد. من خودم در جمع خروس بازان هستم و تاکنون هیچیک از طلاب را در میان آنان ندیده ام.....

 

و حکایتی دیگر.... به یکی از پیامبران ( ظاهرا" حضرت موسی علیه السلام ) خطاب رسید که بدترین بندگان مرا به نزدم بیاور. آن پیامبر مدتی جستجو کرد تا اینکه سگ مریضی را یافت که صورتی بد شکل و بدنی پر زخم داشت و بدنش گر ( مو ریخته ) بود. با خود گفت دیگر از این موجود بدتر نمیتوان یافت. این حیوان را چند قدم با خود آورد ولی ناگهان بخود آمد و با خود گفت : از کجا میدانی که ارج و قرب این حیوان در نزد خداوند ، از خود تو بیشتر نباشد؟

از کرده ی خود پشیمان شد و گریان. خطاب به خداوند عرض کرد : یا رب ، من از خودم بدتر نیافتم. خطاب رسید : اگر آن سگ را با خود آورده بودی ، از درگاه ما رانده میشدی.....

 

و باز حکایتی دیگر.... مرشد و پیر بنده میفرمود : فرد شراب خواری در بازار جلوی شیخی را میگیرد و در حال مستی میگوید ای شیخ ؛ مردم مرا شراب خوار می نامند و من هم همان هستم که مردم میگویند. آنان تو را روحانی و قریب به خدا میدانند ؛ آیا تو هم مثل من ، همان هستی که مردم مینامند؟

 

بجز اولیاءالله ، خوب مطلق دیگری وجود ندارد. در وجود همه ی ما آمیزه ای از رفتارهای مثبت و منفی جمع است. هر کسی که مدعی شود بهتر از بقیه است ، باید بداند که در سراشیبی سقوط اخلاقی قرار گرفته است. بنده نگرانی شما را می فهمم. خود نیز نه تنها در این باب ، بلکه در خصوص تمام لحظات زندگیم نگرانم. عوامل لغزش ، فقط در یک جای خاص جمع نشده است.

 

همیشه از خدا خواسته ام که این توانایی و قدرت را به همه (‌و بخصوص بنده ) بدهد تا پندار و گفتار و کردار نیک را بپذیریم و ستایش کنیم حتی اگر این حالات نیک از کسی بروز یافته باشد که در دید مردم ، فرد مقبولی جلوه نکند. و نیز ، از پندار و گفتار و کردار غیر نیک دوری کنیم حتی اگر این حالات غیر نیک از کسی بروز کند که در دید مردم ، فردی مقبول و مورد توجه باشد.

 

بنده تلاشم بر این است که وقتی در جمعی قرار میگیرم ، در مواجهه با رفتارها مثبت هر یک از افراد جمع ، تاثیر پذیر باشم و درس بگیرم. در مواجهه با رفتارهایی که ممکن است منفی به نظر برسد ( و یا مطابق ذوق و سلیقه ام نباشد )  هم ، اگر توان تاثیرگذاری داشتم ، اینگونه خواهم بود و گر نه ، حریم خود را ، با حفظ احترام دیگران ، نگاه خواهم داشت.

 

از اینکه مشفقانه نصیحتم کردید صمیمانه سپاسگزارم و امیدوارم باز هم این بنده ی کمترین را مورد لطف و عنایت خود قرار دهید.

 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸

با کمال تاسف ، در حادثه ی ریزش بهمن در محور شمشک – دیزین ، تعدادی از کوهنوردان کشورمان جان به جان آفرین تسلیم کردند. به عنوان یک علاقمند به کوه و کوهنوردی ، درگذشت آنان را به حضور خانواده های داغ دیده و جامعه ی کوهنوردان ایران تسلیت عرض نموده و برای درگذشتگان رحمت و مغفرت الهی را مسئلت می نمایم.




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸

بعضی وقتها از شرایط کارم ناراضی میشم. انرژی زیادی دارم ولی حس میکنم شرایط اجازه نمیده که این انرژی رو در اجرای اهداف اداری آزاد کنم. مجبور میشم با وضعیت موجود بسازم. توی محیط کاری من ، فواصل تشکیلاتی بسیار بلندی وجود داره. این فواصل بسیار زیاد و بسیار بلند ، بعضی وقتها مانع انجام جهش برای اجرای برنامه ها ی جدید میشه. امیدوارم شرایط تغییر کنه.

 

روز جمعه رو به انجام کارهای منزل و گلکاری اختصاص دادم. توی خونه بخاطر اینکه فضای انباری بزرگی داریم ، هر چی خرت و پرت داشتیم بجای کنار گذاشتن ، انبار کردیم. دیروز بخش زیادی از اینها رو آماده ی تحویل به ماموران بازیافت کردیم و بخش دیگری رو هم بسته بندی کردیم تا در اختیار کسانی بگذاریم که میتونند از این وسایل استفاده کنند. چند تا از اسباب بازیهای قدیمی بچه ها رو هم نگه داشتم تا اگر سفر دوباره ای به آتشگاه پیش اومد ، برای بچه های اون دیار ببرم.

 

چند هفته ی قبل تعدادی پیاز گلهای نرگس شیراز ، نرگس شهلا ، سنبل و لاله خریده بودم. دیروز کار کاشت اونها رو به انجام رسوندم تا انشاءالله برای شب عید نوروز و سفره ی هفت سین ، به گل بشینند. باغچه ها و گلدونهایی که بنفشه کاری شده بودند هر روز داره جلوه ی بهتری پیدا میکنه.

 

دیشب برنامه ی غذایی خونه رو ویرایش کردیم. با کمک گرفتن از هنر همسرم در پخت و پز ، یه برنامه برای 8 هفته آماده کردیم که حاوی 56 مدل غذای متنوع در وعده ی نهار خواهد بود ، ضمن اینکه 11 غذای رزرو دیگه رو هم فهرست کردیم تا در صورت نیاز از اونها هم استفاده بشه. چند غذای دیگه هم که مواد اولیه ی اون بصوت فصلی وجود داره فهرست شدند.

بسیاری از غذاهای این فهرست محلی و سنتی هستند و در کنار اونها ، برخی غذاهای غیر ایرانی هم وجود داره. کوفته ریزه (کرمانشاه) ، آش دوغ (اردبیل) ، کباب دنده (کردستان) ، دمی شیرازی ، چکدرمه (ترکمن) ، کهی پلا (مازندران) ، شامی گیلانی ، میرزا قاسمی (گیلان) ، حلیم بادمجان (اصفهان) ، املت خوزستانی ، کالاجوش/ماست جوش (اصفهان و خراسان) ، اشکنه کشک (خراسان) ، آش ماست و خرفه (نیشابور) و والک پلو (تهران-فقط در فصل بهار) از جمله غذاهای محلی هستند که در برنامه ی غذایی ما جای گرفتند. غذاهای ساده ( اما پر انرژی ) مثل عدسی ، خوراک لوبیا چیتی ، خوراک لوبیا سبز ، کوکوی سبزی ، سوپ سبزیجات ، نرگسی ، خاگینه ، آبگوشت و ... هم در این فهرست هستند. حسن بزرگ این فهرست ، تنوع کم نظیر غذاها است و اینکه هر غذا در هر 8 هفته ( حدود دو ماه ) فقط یکبار پخته میشه.

بعضی غذاها هم هستند که خیلی شبیه به غذاهای ایرانی خودمونه اما اسمهای خارجکی براشون گذاشتن تا مجله های مختلف آشپزی ، پز بدند که غذای جدید اختراع وکردند!! غذاهایی مثل کوفته آدانا و ژامبالیا.

 

آخر شب به همه ی کارهای امروز و این روزهام فکر میکردم. برنامه ی 8 هفته ای آماده کردیم اما نمیدونم چرا این فکر به سراغم اومده بود که شاید الان که سرت رو روی بالین میذاری ، صبح دیگری  برات وجود نداشته باشه.... باز بخودم گفتم : آره. شاید اینطور باشه. شاید دیگه طلوع فردا رو نبینم اما تا هستم ، دوست دارم با برنامه کار و تلاش کنم و موجبات رضایت خاطر اطرافیانم رو در حد مقدوراتم فراهم کنم. اگر هم فرصتم به اتمام رسید ، من هستم و امیدی بی اندازه به وجودی سراسر رحمت و لطف و مغفرت




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - پنجشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸۸

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - پنجشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸۸

 

 

اربعین..... چهل روز.....

 

در این چهل چه نهفته است؟ میقات حضرت موسی کلیم الله در کوه طور سی روز بود ولی در پایان این سی روز ، 10 روز دیگر بدان اضافه شد تا سیر چهل روز کامل گردد. پیش از تکوین دنیایی حضرت صدیقه ی طاهره سلام الله علیه ، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم ملزم به 40 روز روزه داری میشوند. سیر حضرت زینب سلام الله علیه هم از روز دهم محرم آغاز و در 20 صفر با بازگشت مجدد حضرتش به کربلا ، به پایان رسید.

 

در مقامات مختلف سیر ، سالک الی الله میمیرد و دوباره زنده میشود ، از خلق جدا شده و بسوی خدا میرود و سپس در حالی که دلش را نزد حقیقت مطلق باقی گذاشته ، جسمش به میان خلق بازمیگردد.....

 

اینک حضرت زینب سلام الله علیه بار دیگر به کربلا رسیده است اما این سیر چهل روزه ، دیگر چیزی از جسم و جان برای او باقی نگذاشته است.....

 

رسیدم از سفر ای همسفر ، کجا هستی ؟

به زیر سنگ لحد ، بین بوریا هستی ؟

 

اسیر رفتم از اینجا ، اسیرتر شده ام

چه پیر رفتم و اکنون چه پیرتر شده ام

 

اسیر پیر.... فانی مطلق در حقیقت و دارنده ی مطلق کمال و دانایی...... حال چنین شخصیتی ، پیر و راهنمای خود را صدا میکند :

 

رسیدم از سفر ای همسفر ، کجا هستی ؟




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - چهارشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸۸

بعد از بررسیهای زیاد ، از سال گذشته یه اقدام اساسی در مورد امورمالی شهرداری رو بصورت آزمایشی آغاز کردیم. امسال اینکار رو به تمام مناطق تعمیم دادیم و با جدیت دنبال کار رو گرفتیم. تمام مسئولین و مقامات ارشد شهرداری از این اقدام حمایت میکنند اما مقاومت رده های میانی و برخی کارکنان رده های پایین تر ، باعث شده که انرژی بسیار زیادی از ما گرفته بشه. هنوز هم نتونستیم به تمام اهدافمون برسیم اما نکته ی مهم اینه که ما این قطار رو به راه انداختیم و لحظه به لحظه هم داریم سرعت و شتابش رو اضافه میکنیم. تجربه ی سالها کار اداری به من یاد داده که اگر برنامه ریزی مناسبی داشته باشیم هیچ نیروی مقاومی نمیتونه باعث توقف کارها بشه.

 

دیروز چند ساعت از وقتم رو صرف شرکت در جلسات معرفی شرکتهای انفورماتیک که در زمینه ERP فعالیت میکنند کردم. برام جالب ، تعجب برانگیز و بعضا" تاسف بار بود که میدیدم برخی شرکتها بدون اینکه کمترین شناختی در مورد اهداف ، وظایف ، قوانین ، محدودیتها ، الزامات و استانداردهای مورد عمل شهرداریها داشته باشند ، فکر میکنند نرم افزارها ویی که تولید کردند مثل آچار فرانسه ای میمونه که به هر پیچی میخوره. البته شرکتهای بزرگی هم هستند که به واقع کارهای ارزنده و زیبایی در این زمینه ارائه کرده اند. موضوع استفاده از بستر ERP رو چند وقت قبل به مسئولین ذیربط شهرداری پیشنهاد دادم. خوشبختانه این پیشنهاد مورد توجه قرار گرفت و بعید نیست که از اول سال آینده بستر عملیاتی کردن این پروژه آماده و کار آغاز بشه. این رویداد یه تحول اساسی در زمینه استفاده ی مناسبتر از منابع و اطلاعات در تصمیم سازیها رو در پی خواهد داشت.

 

بعد از ظهر دیروز دو مسیر جدید سنگنوردی رو طی کردیم ؛ مسیر انجیری کوتاه ( برای رسیدن به آبشار ) و مسیر دی ( برای رسیدن به قله ). قبل از ورود به مسیرهای سنگنوردی ، از یه دیوار راست 5 متری بالا رفتیم. این دیوار در کنار مقبرة الشهدا و برای محوطه سازی درست شده. بعضی سنگهای این دیوار 2 تا 3 سانتی متر لبه دارند (‌ این چینش سنک به این خاطر بوده که نمای سه بعدی زیباتری ایجاد کنه ) . گروه ما این همین 2 – 3 سانت استفاده کرده و از این دیوار راست ، بالا میره. افرادی که دور و اطراف هستند معمولا" با تعجب به گروه نگاه میکنند و باورشون نمیشه که میشه از این دیوار بالا رفت. این حرکت نمادین باعث افزایش اعتماد به نفس سنگنوردان میشه. وقتی میانه ی دیوار میرسیم و میفهمیم که دیگه راه برگشت نداریم و هر گونه بی احتیاطی باعث افتادن میشه ، همچین چار چنگولی به گیره های بند انگشتی می چسبیم که دیدن داره.

 

طول مسیر انجیری کوتاه ، کم بود اما در یک قسمت ، یه دست به سنگ اساسی داشت. مرتب هم از این قسمت سنگ میریخت. پشیمون شدم که چرا کلاه ایمنی رو به همراه نیاوردم. برای رسیدن به ورودی مسیر دی ، دوباره به موازات تله کابین و در کنار دیواره کوه به پیش رفتیم. کمی بعد از ورودی مسیر گل یخ ، ابتدای مسیر دی بود. این مسیر دارای مراحل نسبتا" سخت متعدد بود و تقریبا" تمام اونها رو با حمایت طناب بالا رفتیم. برخورداری از مسیرهای عمودی در لب پرتگاههای عمیق از ویژگی های مسیر دی بود. آخرین بخش مسیر دی ، بالا رفتن از یه ارتفاع حدود 3 متری بود که شیب منفی داشت و دستگیره و جاپاهای اون هم قدری سخت بدست میومد.

با توجه به مسیرهایی که تابحال رفتم ، مسیر قاراپت زیباترین ، مسیر یا علی هیجان انگیزترین و مسیر دی فنی ترین ( از نظر سنگنوردی ) بودند.

 

در کوهنوردی ، طناب انفرادی و گره هایی که به این طناب زده میشه کاربردهای فراوانی داره. اما عجیبترین و جالبترین کاربردی که ما دیروز شاهد اون بودیم این بود که چه جوری میشه با یه طناب انفرادی و یه گره ، سه کیلو شرینی تولید کرد؟! چشمک




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - سه‌شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۸

دوازده عکس دیگر از برنامه ی سفر به آتشگاه نشون دهنده ی مسیری است که طی کرده ایم. همانطور که قبلا" گفتم شرایط نور برای عکاسی مناسب نبود. ایرادهای موجود رو به بزرگی خودتون ببخشید.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - دوشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸۸

غروب روزهای دوشنبه برای تمرین صخره نوردی به یکی از سالنهای سرپوشیده ی اصفهان میریم. تا قبل از امروز سه جلسه تمرین کرده بودم. هفته ی قبل فرزند کوچکم هم همراهم بود. بدلیل اینکه کسی برای حمایت کردن نداشتیم ، نمیتونستیم چندان بالا بریم. به فرزندم هم اجازه نمیدادم بیشتر از 2 تا 2.5 متر بالا بره.

دیروز فرزندم گفت برای فردا که میخوایم بریم تمرین چه جوری میشه حمایتم کنی؟ میشه از طناب انفرادی استفاده کرد؟

گفتم نه. طناب انفرادی برای کارهای اضطراری استفاده میشه. شاید فردا برات تسمه ی کوهنوردی بلندی بخرم تا از بشه صندلی فرود مطمئن تری ازش درست کرد.

فرزندم خیلی ذوق کرده بود. امروز وقتی برای خرید رفتم ، فروشنده گفت تسمه هم برای کارهای اضطراری استفاده میشه چرا که این تسمه به ران پا و کمر فشار زیادی وارد میکنه.

گفتم صندلی فرود برای یه بچه ی لاغر اندام دارین؟ گفت باید ببینم. دقایقی بعد گفت فقط یه دونه سایز کوچیک برامون باقی مونده. ببین به کارت میخوره؟

اندازه های این تونیک رو که کنترل کردم دیدم انگار برای فرزنده من دوخته شده و باقی مونده. اون رو خریدم. وقتی به خونه رسیدم ، فرزندم با شوق و ذوق اومد توی حیاط به استقبال. یواشکی پلاستیک تونیک رو پشت کیفم مخفی کردم و رفتم توی اطاق. اومد احوال پرسی و فهموند که منتظر ببینه تسمه رو خریدم یا نه. گفتم تسمه نخریدم چون برات ضرر داره. پسرم یه دفعه وا رفت. بهش گفتم اما یه چیز دیگه برات خریدم. پلاستیک رو که باز کرد ، چشماش گرد شد و با خوشحالی رفت تونیک رو تنش کنه .

همسرم گفت : محمدرضا امروز به من گفته مامان من دیشب بعد نماز دعا کردم و از خدا خواستم بابا برام تونیک بخره.....

دعای بچه ها چقدر زود اجابت میشه..... خوش بحال بچه ها.....

 

امروز هم با این سنگ نورد نوجوان رفتیم تمرین. ماشاءالله خودش گره ها و حمایت رو بلد شده ، مثل من به خود حمایت علاقه ی زیادی داره و اینکار رو بخوبی انجام میده و در یکی از صعودها ، با دقت بیش از 5 متر رو با نیروی خودش رفت بالا

 

 

 

 

 

 

 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۸

نام این دیار آتشگاه است اما هر چه میبینی و میشنوی ، زلال آب است و ترانه ی آبشارها

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸

اولین سری از عکسهای سفر به آتشگاه رو به عکسهای آسمان این منطقه اختصاص میدم.

 

 

ماه شب سیزدهم - جاده ی لردگان به آتشگاه

 

 

 

بالا آمدن ماه از لبه ی کوههای مرتفع – آتشگاه

 

 

 

توصیف این عکس با خودتون - آتشگاه

 

 

 

شب مهتابی – آتشگاه

 

 

 

شب مهتابی – آتشگاه

 

 

چند عکس زیبای دیگه هم هست که انشاءالله در نمایشگاه عکسی که برگزار خواهم کرد ، در معرض دید قرار میگیرند.




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸

نوروز 88 سفری کوتاه و چند ساعته به آتشگاه داشتم. این روستای کوچک و محروم در فاصله ی 45 کیلومتری شهرستان لردگان و جزو استان چهارمحال و بختیاری است. آشنایی من با این روستای نسبتا" دور افتاده که در مسیری بن بست قرار داره خیلی اتفاقی روی داد. خوندن یه خبر در مورد 10 روستای زیبا و بکر ایران باعث شد که وسوسه بشم تا این نزدیکترین روستای بکر معرفی شده رو ببینم که حاصل این وسوسه ، سفری کوتاه و چند ساعته به آتشگاه بود. هوای بسیار پاک و فرحبخش ، رودخونه ای پرآب ، آبشارها و آبریزهای متعدد و پر صدا ، پوشش گیاهی زیبا در دل دره ای تنگ ، و متاسفانه دیدن فقری اندوهبار ، خاطرات خانواده ی ما از این سفر بود. اون موقع ما تا جایی در کنار رودخونه بالا رفتیم که مسیر عمومی تلقی میشد.

 

یکی دو هفته ی پیش در جمع همنوردان موضوع سفر به آتشگاه و صعود از مسیرهای کوهنوردی برای دیدن آبشارهای متعدد و فراوان این منطقه مطرح شد. هماهنگیهای مقدماتی بتدریج انجام و بعد از ظهر پنجشنبه 8 بهمن برای حرکت انتخاب شد. پیش بینی اولیه من این بود که شاید با گروهی متشکل از حدود 10 نفر و با دو خودرو به این سفر خواهیم رفت ولی وقتی بعد از ظهر روز پنجشنبه به محل تجمع گروه رفتم و بتدریج اعضاء جمع شدند ، سفر رو با شش دستگاه خودرو و با 28 عضو آغاز کردیم. فاصله ی هوایی اصفهان تا آتشگاه 168 کیلومتر و از طریق جاده 245 کیلومتر است. برای کم کردن فاصله ما از مسیر شهر ابریشم ، پیر بکران و مبارکه به بروجن رفتیم. از بروجن به بعد ، فقط یک مسیر به سمت لردگان و آتشگاه وجود داره. در بین راه و با یادآوری یکی از همسفران گرامی ، چند عکس از طلوع ماه گرفتم.

 

طبیعت زیبای آتشگاه همه ساله تعداد زیادی گردشگر از نقاط مختلف کشور رو به این منطقه جذب میکنه. ساکنین بومی این دیار که قبلا" ییلاق و قشلاق داشتند و حالا سکونت دائمی رو پیشه کردند ، از این فرصت استفاده میکنند و با ساخت چند اطاق ساده و یه مقدار محوطه سازی برای پارک خودرو و نشستن ، درآمدی ( هر چند ناچیز و جزئی ) بدست میارند. یکی از اهالی پیرمردی است به نام علی شیر. با توجه به آشنایی که مسئولین گروه با این فرد داشتند ، با رسیدن به آتشگاه ، در محوطه ی متعلق به علی شیر مستقر شدیم. این محوطه گنجایش پارک حدود 20 خودرو رو داره و چهار اطاق کوچک و بزرگ و چند سکو ( برای دور هم نشستن ) در اون تعبیه شده. اطاقها با فرشها و پتوهای نسبتا" مناسب مفرش شده و از بخاریهای نفتی برای ایجاد گرما استفاده میشه. سرویس بهداشتی و حمامی که با آتش هیزم گرم میشه هم بخشی از امکانات این اقامتگاه است که با توجه به محرومیت منطقه ، میشه این اقامتگاه رو هتل پنج ستاره ی آتشگاه قلمداد کرد ؛ هتلی که برای اقامت 24 ساعته ی 28 نفر و پارک 6 خودرو ، فقط 20 هزار تومان دریافت میکنه ( این قیمت استثنائی مخصوص این گروه بود که در طول سال به این منطقه سفر دارند و فقط در همین اقامتگاه ساکن میشند ).

 

وسایل و کوله ها بسرعت به اطاقها منتقل و گروه مستقر شد. اولین برنامه ، پخت آش رشته بود. هوا به سردی میزد و خوردن آش داغ در این سرما ، فوق العاده دلچسب. هیزم مورد نیاز قبلا" توسط خانواده علی شیر آماده شده بود. مواد لازم برای آش رو در اصفهان تهیه و نیم آماده کرده بودند. وقتی دیگ مسی روی آتش قرار گرفت ، بوی خوش هیزم سوخته و عطر آش رشته تمام فضا رو پر کرد. عین آش نذری همه در همزدن آش مشارکت کردند. جای همه ی اونهایی که این نوشته رو میخونند خالی ، با اینکه تصمیم داشتم برای صعود فردا ، غذای زیاد نخورم ، اما از این آش نمیشد گذشت...

 

موقع پخت آش ، هویدا شدن نور ماه از پس کوههای بلند توجهم رو جلب کرد. دست به دوربین شدم و عکسهایی گرفتم که جالب شد. بعد از خوردن آش هر کدوم از اعضای گروه مشغول کار خودش شد و بعضی هم به سرگرمی و تفریح پرداختند. محوطه سکوها که پشت اطاقها قرار داشت تاریک بود. رفتم اونجا و چند عکس از آسمون شب گرفتم. برخی همراهان که این عکسها رو دیدند ، ابراز تمایل کردن تا در مورد آسمون و اجرام سماوی حرف بزنیم. دقایقی بعد به همراه چند نفر باز به همین محل برگشتیم و یه رصد مختصر (‌ بدون ابزار رصد ) انجام دادیم. نور مهتاب حالا دیگه تمام دره رو روشن کرده بود. پیشنهاد پیاده روی شبانه مورد استقبال جمعی از دوستان قرار گرفت. از گروه اصلی جدا شدیم و ساعتی در کنار رودخونه و آبشارها حرکت کردیم. هیچ نیازی به نور مصنوعی نبود. مدتها بود که چنین پیاده روی رویایی نصیبم نشده بود.....

 

با اینکه ساعت از 23 گذشته بود اما بیشتر اعضا هنوز بیدار بودند و مشغول گفتگو. صبح زود باید آماده صعود میشدیم. در حالتی بین خواب و بیداری ، شب رو به صبح رسوندم ( فکر میکنم همه همینطور بودند ). ساعت 04:30 جناب آقای بخشی ( مسئول و مربی گروه ) با لباسهای مخصوص کوه حاضر شدند و بیدار باش دادند. شب زنده داری بیشتر اعضای گروه باعث شد بیدار شدن و آمادگی برای حرکت با قدری تاخیر انجام بشه. برای سهولت در کوهپیمایی ، بیشتر اعضاء صبحانه ی بسیار مختصر ( در حد دو سه لقمه ) صرف کردند. من هم به توصیه جناب مهندس جلالی ، به خودرن کمی عسل و استکانی آب اکتفا کردم.

 

ساعت 07:15 حرکت آغاز شد. بنا بودن من مستمع آزاد گروه باشم و برای عکاسی و مستند کردن برنامه ، مرتب جابجا بشم اما بلند بودن کوهها باعث شد که نور مناسب در دره وجود نداشته باشه . عکاسی در این نور و بدون استفاده از سه پایه بی فایده بود. ناچار شدم اینکار رو به بعد موکول کنم. بخشهای اول مسیر ، پیاده روی ساده بود که در طی اون ، دو آبشار بلند و چندین آبشار کوتاه وجود داشت. آخرین آبشار این بخش در آخر بخش عمومی مسیر ( که در نوروز 88 به همراه خانواده دیده بودم ) قرار داشت. از این آبشار به بعد ، سنگنوردی شروع میشد.

 

در دیواره ی پر شیب مجاور آبشار، مردم بومی برای عبور از این دیواره ی بلند ، جاپاهایی رو در سنگ کنده بودند که بصورت زیگزاگ تا بالای دیواره امتداد داشت. این جاپاها نه اونقدر بزرگ بود که بشه با سرعت بالا رفت و نه اونقدر کوچک که کار صعود رو توام با خطر کنه. پس از بالا رفتن از این دیواره ، بارها و بارها باید از روی سنگهای بزرگ و کوچک و بعضا" لیز و لغزنده ی رودخونه رد میشدیم. در بعضی قسمتها ، بومی ها با انداختن تنه ی درختان بر روی سنگها و آب ، پلهای معلقی ساخته بودند.

بالا رفتن از یک شیب بسیار لغزنده ، دومین بخش حساس مسیر بود. این شیب تند با ریزش قطرات آب  و فرسایش ناشی از جریان آب ( در زمانهای پر آبی رودخونه ) بسیار لغزنده بود. ابتدا مربی از این شیب بالا رفتند و طناب کوهنوردی رو در کارگاه بالای شیب نصب کردند. با اینکه استفاده از طناب باعث میشد بالا رفتن ساده تر بشه اما لغزندگی زیاد اجازه ی هیچ گونه اشتباهی رو نمیداد. طول این شیب حدود 20 متر بود. برای جلوگیری از لغزش باید بدن رو عمود بر شیب قرار میدادیم و بالا میرفتیم. در اون یکی دو متر آخر که طناب به کارگاه وصل بود و باید برای نگه داشتن طناب ، بدن رو خم کرده و به جلو میدادیم ، امکان لغزش بیشتر میشد.

 

بعد از این شیب و در حالیکه قطرات فراوان آب از بالای سنگها روی ما میریخت ، باید از سنگهای لغزنده بالا میرفتیم. اینجا هم مردم بومی به کمک کوهنوردان آمده بودند. اونها شاخه های قطور و بزرگ درختان خشک شده رو طوری در کنار این سنگها گذاشته بودند که میشد با قدری دقت و تلاش از اون بالا رفت. در خیلی بخشهای مسیر همین وضعیت وجود داشت و رفتن به بالای شکافها و سنگها ، فقط از طریق استفاده از همین شاخه ها میسر بود. صعود کماکان ادامه داشت و ما با افزایش ارتفاع ، از رودخونه فاصله گرفتیم و در دامنه ی کوه حرکت کردیم تا اینکه به محلی رسیدیم که برای ادامه مسیر باید فرود می اومدیم و دوباره در کنار رودخونه قرار میگرفتیم. اینجا هم از طناب استفاده شد. سختی و حساسیت این قسمت به اندازه ای بود که بتونه گروه رو حدود 45 دقیقه متوقف کنه تا همه رد بشند. باید دست به طناب پایین میرفتیم ( که جاپاهای خوبی پیدا میشد ) ، یه تخته سنگ رو دور میزدیم و بعد دست به طناب تراورس ( حرکت در عرض بدون افزایش و یا کاهش ارتفاع ) میکردیم که دیگه اینجا جای پا حکم کیمیا داشت. وقتی به سختی به انتهای طناب میرسیدیم باید یه جا پا پیدا میکردیم و با دستمون شاخه ی درختی که در کنارمون بود رو میگرفتیم . اما یه مشکل کوچولو وجود داشت ؛ این شاخه رو با دراز کردن دست نمیشد گرفت بلکه باید بدن رو در فضا رها میکردیم تا بطرف درخت پرت بشیم. آخ که در این وضعیت در آغوش کشیدن این شاخه درخت چه لذتی داشت!!

 

بقیه ی مسیر بجز سنگهای لغزنده ، پیچیدگی خاصی نداشت. آبشار پشت آبشار رد شدیم تا به انتهای مسیر و سر چشمه ی آبشارها رسیدیم ؛ فواره.....

3 ساعت حرکت گروهی ما رو به انتهای مسیر رسوند. اینجا آبشار بسیار بلندی وجود داشت. در اون بالا ، ستون آب با ریزش در جویی سنگی و عمودی ( که انتهایی نیم دایره شکل داشت )‌ به هوا پرتاب میشد که شبیه به فواره بود. این آب سپس از اون ارتفاع تا کف دره بر سنگها میلغزید و پایین میریخت. همه چیز بی نظیر بود. پس از نیم ساعت استراحت ، راه آمده رو در مدت 4 ساعت و 15 دقیقه برگشتیم. پس از رسیدن به اقامتگاه ، تعدادی از زحمتکشان گروه مشغول تدارک نهار شدند. چلو کباب کوبیده ای که در پس 8 ساعت پیاده روی و کوهپیمایی ، حسابی چسبید. ساعت 17:20 راه برگشت رو در پیش گرفتیم و ساعت 21:00 هم رسیدم خونه.

 

این برنامه در مجموع دارای چند نقطه ضعف بود که بنظرم لازمه مسئولین محترم گروه برای برنامه های آتی به اونها توجه کنند اما در مقابل ، اونقدر نقاط قوت وجود داشت که باعث میشه خاطره ی این سفر تا مدتهای مدید برام جاودانه بمونه. آشنایی با دوستان جدید ، مشاهده ی تلاش بیش از اندازه ی بزرگان گروه برای رسیدگی به کارها و آسایش همراهان ،  مشاهده ی از خود گذشتگی و تلاش افراد با تجربه ی گروه برای کمک به اعضایی که در سنگنوردی با مشکل مواجه میشدند ، آشنایی بیشتر با روحیات ، افکار و تواناییهای اعضای گروه ، مستحکم شدن دوستیها از طریق حضور در جمعی شاداب که ادب و اخلاق را پاس میداشتند ، و در پایان قرار گرفتن در طبیعتی پاک و زیبا ، همه و همه از عوامل جاودانه شدن خاطرات این سفر برای من هستند. برای همه ی این خوبیها سپاسگزار جناب آقای بخشی ، جناب مهندس جلالی ، جناب آقای گوهری ، جناب اوستا محمود عزیز ، جناب آقای طالبی ، جناب آقای خدایی ( که در این سفر توفیق آشنایی با ایشون برام مهیا شد و در طول برنامه ، اعضاء رو با شوخیهای ملیح و طرح معماهای علمی شاداب میکردند ) ، تمام همنوردان گرامی و محترم ، و تمام دوستان و همراهانی که برای اولین بار افتخار همراهی اونها رو داشتم ، هستم.

در جای جای این سفر به یاد همسر و فرزندان عزیزم بودم و دوست داشتم در کنار اونها به این سفر بیام. ممنون صبر و شکیبایی این عزیزانم هستم و امیدوارم در سفرهای آتی ، مثل همه ی این سالها که با هم بودیم ، در کوهنوردی هم پابپای هم باشیم ؛ انشاءالله

 

عکسهای زیادی در طی برنامه گرفتم که در روزهای آتی بتدریج تعدادی از اونها رو در این وبلاگ به نمایش خواهم گذاشت. این عکسها رو بسان تحفه ای درویشی ، به اعضای گروه تقدیم میکنم.

 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - چهارشنبه ٧ بهمن ۱۳۸۸

کار فنی امروزم ترکیبی از سنگ نوردی ( نصب اسلینگ ) ، صعود از صخره ( با شیب تند ) با حمایت از بالا ، دو فرود از صخره های متفاوت و در نهایت سنگ نوردی مجدد ( جمع کردن اسلینگها ) بود. در سنگنوردی تسلط خوبی پیدا کردم ؛ هر چند که هنوز کار در شیبهای منفی رو آغاز نکردم و قدرت بدنی لازم رو هم برای این مدل سنگنوردی ها بدست نیاوردم. نکته ی جالب در کار امروز ، تسلطم در صعود از صخره بود. صعود رو در همون جایی انجام دادم که قبلا" یه پاندول اساسی شده بودم ( که حالا میفهمم خدا خیلی به من رحم کرد که با سر و صورت به کوه برخورد نکردم ). در گذشته وقتی از این مسیر بالا میرفتم ، دو سه قسمت وجود داشت که برام سخت بود و ازم انرژی میگرفت. در صعود امروز دقیقا" یادم نبود که اون دو سه نقطه کجا بودند. در طول مسیر همش منتظر رسیدن به این نقاط بودم که دیدم رسیدم به انتهای مسیر! آموزشهای کارساز مربیان و تمرین مداوم باعث شده که در مورد چگونگی استفاده از دستگیره ها و جای پاها مهارتم افزایش پیدا کنه. از این بابت خیلی خوشحالم.

 

و اما سنگنوردی به روایت تصویر

 

 

برای آغاز کار باید کفشهای مخصوص سنگ رو بپا کنیم ، کلاه ایمنی به سر بذاریم ، در صورت لزوم کیسه ی پودر خشک کردن دست رو به کمر ببندیم ، اسلینگهای مربوط به خود حمایت و کارگاه رو آماده کنیم ، بسم الله بگیم و با اعلام آمادگی حمایت کننده ، حرکت کنیم

 

 

 

در ابتدای این مسیر ، باید از شکافهای موجود در بین سنگها استفاده کنیم و بالا بریم. کمی بالاتر از اینجایی که الان ایستادم ، محلی است که باید اولین اسلینگ رو در کارگاه قرار بدیم.

 

 

 

در اینجا از اسلینگ اول عبور کردم. بعضی از همنوردان گروه ما در همین نقطه پاندول میشن چرا که بعضا" قد و قواره ی بلندی ندارند و دستشون به سختی به گیره های مناسب میرسه.

 

 

 

اینجا محلی است که باید اسلینگ دوم رو نصب کرد. با نصب این اسلینگ خطر سقوط و برخورد به کوه تا حد زیادی برطرف میشه.

 

 

 

اسلینگ سوم رو در این نقطه به کارگاه متصل میکنیم. برای بنده که تازه کارم ، اینجا فرصتی برای استراحت دادن به دستها و خشک کردن دست با استفاده از پودر بدست میده.

 

 

 

برای ادامه حرکت باید بدن رو با احتیاط بچرخونیم و رو به سنگ قرار بگیریم

 

 

 

 

حساسترین قسمت این مسیر ، دور زدن این کلاهک است. بعضی از همنوردان گروه در این مرحله پاندول میشن. دور زدن این کلاهک با قدری تمرکز و نیز جابجایی سریع دستها و پاها ، میتونه به سادگی انجام بشه.

 

 

 

بعضی اعضای با تجربه و پر قدرت گروه ، نصب اسلینگ چهارم رو قبل از دور زدن کلاهک انجام میدن اما بنده حتما" کلاهک رو دور میزنم و خودم رو با استفاده از خود حمایت به کارگاه متصل میکنم تا بتونم کارم با راحتتر و با صرف انرژی کمتر انجام بدم

 

 

 

اسلینگ چهارم در محل خودش نصب شد

 

 

 

اسلینگ پنجم ، ترکیبی از دو اسلینگ است که با تسمه ای به هم متصل شده اند. این اسلینگ ترکیبی برای ایجاد سهولت در ادامه صعود زده میشه ( البته بخاطر سرد بودن هوا فعلا" مسیر رو ادامه نمیدیم ). علت استفاده از اسلینگ ترکیبی هم اینه که از سایش طناب بر روی سنگ جلوگیری بشه.

 

 

 

پایان یک سنگنوردی کامل و موفق

 

 

 

فرود از صخره همیشه هیجان خاص خودش رو داره

 

در پایان باید از همنورد محترمی که زحمت تهیه ی این عکسها رو کشیدند بسیار سپاسگزاری و قدردانی کنم




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - سه‌شنبه ٦ بهمن ۱۳۸۸

در اخبار اومده بود که به احتمال زیاد خلبان هواپیمای توپولف ( که اخیرا" در مشهد فرود بدی داشت و ضمن آتش گرفتن هواپیما ، تعدادی از مسافران زخمی شدند ) مقصر حادثه است اما بدلیل تابعیت روسی وی ، نمیشه ایشون رو در داخل ایران محاکمه کرد. این موضوع یه جورایی شبیه به رویداد مشهور کاپیتالاسیون است که در دهه 40 اتفاق افتاد با این تفاوت که در اون موقع با آمریکایی ها طرف بودیم و حالا با روسها.

 

بعضی از دولتمردان معتقدند که در کشور هیچ مشکلی وجود نداره و اوضاع اقتصادی مردم هم بر وفق مراد است و با سرعت هر چه تمامتر داریم به سمت قله های عدالت و پیشرفت حرکت میکنم ( ما که بخیل نیستیم ، امیدواریم واقعا" همینطور هم باشه ). شاید بر اساس همین رویکرد باشه که امروز از هر کی میپرسیم در این دسته بندی اقتصادی خانوارها در کدوم خوشه قرار گرفتی ، میگه در خوشه ی 3 (‌همان مرفهین بی درد سابق !! ).

خبری که در همین رابطه امروز از قول یکی از معاونین دولت نقل شد حاکی از این بود که به پایین ترین دهک اقتصادی جامعه یارانه ای بین 25 تا 30 هزار تومان پرداخت خواهد شد. وقتی به پایین ترین دهک این مقدار یارانه پرداخت بشه ، به دهکهای بالاتر آب نبات قیچی هم نخواهند داد. خدا بخیر بگذرونه

 

یارانه و یا همون سوبسیدی که دولت برای کالاهای اساسی پرداخت میکنه ، متعلق به تمام مردم ( اعم از فقیر و غنی ) است و باید بین تمام آحاد جامعه بتساوی تقسیم بشه ( مثل همین بن های اقلام اساسی که برای تمام ایرانیان یکسان است ). این تساوی عین عدالت هم هست و در سیره ی امام علی علیه السلام هم در تقسیم بیت المال وجود داشته. پس از تقسیم مساوی یارانه ها ، بدیهی خواهد بود که افرادی که مصرف بالاتری دارند ، باید هزینه ی بیشتری هم صرف کنند و کسانی هم که مصرف کمتری دارند ( مثل روستائیان ) میتوانند بخشی از این یارانه ی توزیعی را پس انداز و سرمایه گذاری کنند.

فعلا" که هر روز ، یه حرف و یه مدلی برای تقسیم این یارانه ها مطرح میشه و امروز مصاحبه های دیروز تکذیب میشه و فردا مصاحبه های امروز.

 

در دوره مدیریت جدید فدراسیون وزنه برداری ، یه بار دیگه آبرو و اعتبار ایران در این رشته ی ورزشی از بین رفت و سه وزنه بردار دوپینگی از آب دراومدند. جالبه که مربی سابق و سرپرست کنونی این فدراسیون خیلی قرص و محکم روی صندلی خودش تکیه زده و انگار نه انگار که خبری شده. متاسفانه وقتی سیاست و ورزش با هم مخلوط میشه ، نتیجه ای بهتر از این هم نمیشه انتظار داشت.

 

در خبرها اومده بود که قوه ی قضائیه در رسیدگی به شکایت بخش خصوصی ، به نفع بخش خصوصی و به ضرر دولت حکم به ابطال یک معامله ی کلان 1600 میلیارد تومانی داده است. این رو باید به فال نیک گرفت و به مسئولین قضایی تبریک گفت که استقلال این قوه رو حفظ میکنند.

میگم این بخش خصوصی هم عجب توانی داره که فقط یکی از افراد این بخش ، در یک معامله ، میتونه بیش از 30% سهام فولاد خوزستان رو به ارزش بیش از 1600 میلیارد تومان بخره! به نظر شما با این پول چه تا شیر یارانه ای 250 تومانی میشه خرید و بین مردم توزیع کرد تا پیرمردها و پیرزنها ناچار نباشند در سرمای صبحگاهی این روزها ، در صف شیر بایستند؟

 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - شنبه ۳ بهمن ۱۳۸۸

ما همه از شهر و شهریان به ستوهیم

ما همه یاران سر نهاده به کوهیم

 

ما همه آزادگان و زنده دلانیم

عاشق زیبایی و صفای جهانیم

 

 

 

ما همه در کوه همچو رود روانیم

زنده دل و تازه جان ، همیشه جوانیم

 

ما همه سر تا به پا امید و نویدیم

ما به تن کوه روح تازه دمیدیم

 

همره ما ای جوان همیشه روان باش

با نفس کوه ، شادمان و جوان باش

 

( شعر از : فریدون مشیری )




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - پنجشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۸

همونطور که گفته بودم امروز از مسیر گل یخ به قله صفه رفتیم و در این گزارش مصور به معرفی این مسیر میپردازم. تعداد عکسها و حجم اونها یه مقدار زیاد شده و از این بابت پوزش میخوام.

 

 

15 دقیقه پیاده روی از ورودی صفه ما رو به پناهگاه میرسونه . در این محل ( که آغاز مسیرهای مختلف سنگنوردی برای رسیدن به آبشار مصنوعی صفه است ) افراد توسط مربی بگونه ای در صف قرار میگیرند تا در مواقع لزوم ، افراد با تجربه تر به سایر اعضای گروه کمک کنند.

 

 

 

 

 

این مسیر به نام " زیر کابل " معروف شده و مسیر نسبتا" راحتی است. البته هر گونه بی احتیاطی در کوه باعث میشه که حتی مسیرهای ساده و راحت هم خطرآفرین بشه.

 

 

 

 

" چشمه " سرآغاز مسیر حرکت به طرف قله است. پس از چند دقیقه حرکت در مسیری با شیب ملایم به محلی خواهیم رسید که مسیرهای متعددی از اون برای رسیدن به قله منشعب میشه.

 

 

 

 

 

 

برای رسیدن به ابتدای مسیر گل یخ ، به موازات دیواره بلند کوه صفه و در جهتی که کاملا" آفتابگیر بوده و در فصل سرما ، گرمای دلچسبی در وجود کوهنوردان ایجاد میکنه ، حرکت کردیم

 

 

 

 

این خان اول مسیر " گل یخ " است. دیواره و شکافی با شیب بسیار تند و البته نه چندان بلند. برای احتیاط ، افرادی که تجربه ی کمتری دارند با حمایت طناب باید صعود کنند. حرکت روی این شیب تند ، هم هیجان انگیزه و هم راحت. سنگهای این قسمت بسیار ناصاف هستند و دستگیره ها و جا پاهای متعددی میشه پیدا کرد.

 

 

 

 

 

خان دوم مسیر ، عبور از تخت سنگ بزرگی است که از جای خودش افتاده اما آنچنان در بین تخت سنگهای دیگه گیر کرده که میشه بهش چنگ انداخت و ازش بالا رفت. با اینکه ارتفاعی که در اینجا باید صعود کنیم سه چهار متر بیشتر نیست ، اما منفی بودن شیب از یه طرف و تنگ بودن فضای حرکت از سوی دیگه باعث میشه که اکثر اعضای گروه با حمایت طناب به بالا برند.

 

 

 

 

در خان سوم هم دستگیره ها و جا پاهای خوبی هست اما سنگهای یه طرف این دیواره و شکاف ، بشدت ریزشی هستند و نمیشه خیلی بهشون اطمینان کرد. امروز وقتی منتظر بودم تا نوبت صعودم برسه ، یه سنگ پرت شد روی سرم که خوشبختانه بخاطر استفاده از کلاه ایمنی ، فقط صدای برخورد رو شنیدم.

 

 

 

 

بعد از خان سوم ، دیگه مسیر خیلی راحت میشه و افراد گروه با سرعت به قله میرسند و استراحت میکنند. چیزی که باعث میشه اینگونه برنامه ها بسیار لذتبخش و نشاط انگیز بشه ، قرار گرفتن در جمع و تعاون و همکاری گروهی است.

 

 

 

امروز یه آقایی تک و تنها در همون قسمتهای اولیه مسیر قله ، لای تخت سنگها نشسته بود و سه تار میزد. صدای خیلی ناز و دلنشینی هم داشت. شاید اگر تنها بودم از ایشون اجازه میگرفتم تا دقایقی در کنارشون بشینم و از نوای گرمشون بهره مند بشم.

 

 

 

این هم گروه همنوردانی که هنوز اسمی برای خودشون انتخاب نکردند.

 

 

 

این عکس ، نقاشیهای انسانهای نخستین بر روی سنگ نیست ! ارواح سرگردان کوهستان هم به تصویر کشیده نشده ! این اعضای گروه ما است. میتونید من رو در این جمع شناسایی کنید؟

 

در پایان لازمه از همکاری تمامی اعضای گروه بویژه جناب آقای بخشی که باعث شدند روز بسیار خوبی رو سپری کنیم سپاسگزاری میکنم. جای بقیه ی دوستان همنورد هم خالی....




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - پنجشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۸

بعد از چند هفته دوری از محیط کوه ، دیروز مجددا" تمرین فنی رو انجام دادم. کار کردن مداوم روی قدرت دست ، باعث شده که مطمئن تر و راحتتر از سابق از سنگ بالا برم. دیروز در ابتدای کار اسلینگ بخش سنگنوردی رو نصب و در پایان هم بخوبی اونها رو جمع کردم. وقتی بالای سنگ بودم ، قدری لرزش رو در پاها احساس میکردم که نشون میداد علائم ضعف ناشی از بیماری هنوز بخوبی از بدنم خارج نشده. آنتی بیوتیکهایی که مصرف میکنم هم مزید بر علت شده تا با آمادگی کامل ، فاصله داشته باشم.

 

دو فرود از صخره ، بخش دیگری از کار فنی دیروز بود که یکی از اونها با یک رشته طناب انجام شد. وقتی طناب تک رشته ای باشه ، سرعت عبور طناب از 8 ، خیلی زیاد میشه و به همین دلیل باید احتیاط بیشتری بخرج داد. در این حالت اگر طناب رو در پایین 8 شل بگیری ، سرعت فرود زیاد میشه که کار خطرناکی خواهد شد و اگر هم سفت بگیری و دستکش مخصوص نداشته باشی ممکنه باعث سوختگی کف دست بشه. من خودم رو عادت دادم که حتما" حتما" از طناب پروسیک استفاده کنم ( چه در فرود با طناب دو رشته ای و چه تک رشته ای ). در کوه و کوهنوردی ، خطر همیشه وجود داره. در جلسه ی قبلی که من حضور نداشتم حادثه ای برای یکی از دوستان پیش اومده که خوشبختانه به خیر گذشته. استفاده از طناب پروسیک ، کلاه ایمنی ، پودر مخصوص سنگنوردی ، خود حمایت و ..... ممکنه باعث بشه که دیگران فکر کنند خیلی ترسو و تازه کاریم. به نظر من ، در این موارد نباید توجهی به این برداشتها کرد. تمرین اصولی همراه با رعایت نکات ایمنی ، هم شور و نشاط خاص خودش رو داره و هم این فرصت رو به ما میده که این ورزش رو برای مدتهای مدید انجام بدیم. اما یک حادثه و یا یک آسیب جسمی..... خدا برا کسی نخواد ؛ انشاءالله

 

امروز هم بنا است بعد از سه هفته ، دوباره به قله برم. ظاهرا" گروه از مسیر گل یخ صعود خواهد کرد. انشاءالله این مسیر رو امروز مستند میکنم تا دوستان با زیبایی های کوه صفه بیشتر آشنا بشند.




آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ