خرّم آن بقعه که آرامگه یار آنجاست
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - شنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸۸

مثل این چند سال اخیر ، از چشیدن لذت روزه پیشواز محروم شدم. باید به تهران میرفتم و در ستاد استهلال فعالیت میکردم. شیرینی این روزه ی پیشواز وصف نشدنی است و یه جورایی آدم حس میکنه داره خودش رو مهیای ورود به ماه رمضان ، ماه میهمانی خدا میکنه. ماه رمضان اونقدر عظیم و شریفه که نمیشه همینجوری وارد اون شد.

 

جمعه صبح به ستاد استهلال رفتم اما در همون ابتدای ورود خبر تلخ و ناگواری رو شنیدم که هنوز هم روحم رو آزار میده. متاسفانه یکی از گروههای استهلال در استان کردستان دچار حادثه شده و دو نفر از عزیزان این گروه در بدو ورود به ماه میهمانی الهی ، به جوار رحمت حق شتافتند. اخبار مربوط به این حادثه در ساعتهای بعدی مرتب به ما میرسید و فضای کار رو بشدت تحت تاثیر قرار داده بود. برای اون دو عزیز سفر کرده دیگه نمیشد کاری کرد ، اما بطور مدام در فکر شوکی بودم که در این ایام به خانواده ی اونها وارد میشه. دوستان یکی بعد از دیگری تماس میگرفتند. بغضی در گلوی همه بود.......

 

شرایط نامناسب جوی در اکثر مناطق کشور کار استهلال رو سخت و پیچیده کرده بود اما به لطف خدا گزارشهای گروههایی که موفق به رویت شده بودند اونقدر کامل و اثرگذار بود که بدون هیچ تردیدی وضعیت اول ماه رو روشن و نظریه ی کارشناسان در مورد چگونگی رویت پذیری هلال رو تایید کرد. کار تا نزدیک ساعت 23 ادامه پیدا کرد. همه خسته شده بودیم.......

 

یکی از مجروحان حادثه ی کردستان ( آقای امیر اله مانی ) به تهران منتقل شده بود. با پایان گرفتن کارم در ستاد به بیمارستان رفتم تا از ایشون عیادت کنم. الان بچه ها در وضعیت روحی بدی قرار دارند. باید به اونها آرامش داد. با امیر صحبت کردم و دلداریش دادم. دیگه نمیشه چیزی رو برگردوند و فقط میشه برای آمرزش درگذشتگان و بهبودی مجروحان دعا کرد. دوستان زیادی در بیمارستان حضور داشتند. همه دارند تلاش میکنند که تبعات این حادثه کاهش پیدا کنه. الان زمانی است که باید در کنار هم باشیم.......

 

ضمن تبریک فرا رسیدن ماه رمضان ، درگذشت زنده یادان توکلی و شجاعی رو به جامعه نجومی ایران تسلیت عرض میکنم. برای آن مرحومان رحمت و مغفرت الهی و برای خانواده و بازماندگان ایشان صبر و بردباری مسئلت میکنم. از تمامی دوستان عزیز خواهش میکنم در این شبهای نورانی برای درگذشتگان دعا کنند.......




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸۸




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸۸

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حایل

کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها

 

 

 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸۸




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸۸




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸۸

در ایام مسافرت دسترسی به اینترنت نداشتم ، موبایل همراهم نبود ، خط تلفن نداشتم ، حتی ساعت هم به دستم نمی بستم. بعضی وقتها برای دقایق طولانی کنار ساحل روی تخته سنگی می نشستم و به امواج خیره میشدم ؛ اونقدر مات و متفکر که حتی متوجه عبور و مرور دوستان و بستگانم هم نمیشدم. روزهای خوش رهایی از دنیای ماشینی اما خیلی زود به پایان رسید

 

اینا چند تا از عکسهایی است که در شمال گرفتم :

 

ماهیهایی که از دریا صید کردم

 

 

 

طلوع ماه در آسمان ابری

 

 

 

موجهای خروشان در نزدیک ساحل

 

 

 

 

 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - جمعه ٢۳ امرداد ۱۳۸۸

بعد از گذراندن تعطیلاتی نسبتا" طولانی دوباره به اصفهان برگشتم. حدود 8 روز در سفر بودیم ؛ سفری که برای من از جهات مختلف لازم ، مفید و پر ارزش بود.

 

پنجشنبه 15 مرداد در تهران به دیدار عزیزی گرانقدر که حق حیات به گردنم دارند رفتم. شب نیمه ی شعبان بود و ایشون هم وقت کمی داشتند اما اونقدر لطف داشتند تا بتونم دقایق زیادی رو خدمتشون باشم ؛ مثل همون دیدارهای نیمه ی دوم دهه شصت. ذکری از گذشته رفت و برخی مسائل امروز و طرح چند پرسش و دیدگاه. حرفها و رفتارها مثل گذشته دلنشین ، آرام بخش و بی مانند. حیف که افرادی اینچنین در جامعه ی امروز ما اندک شمار و معمولا" گمنامند ؛ البته طبیعتا" باید همینطور هم باشه ، جواهر و گوهر گرانمایه همیشه کمیاب و نادر بوده و خواهد بود.

 

نمیدونم چرا احساس میکنم در این سالها هر چه به کمیت جشنهای نمیه شعبان افزوده شده ، از کیفیت اون کاسته شده. البته صاحب این جشنها ، کریم بزرگواریه که با لطف و عنایت خودش ( که ما هیچ درکی از اون نداریم ) با افرادی که به هر نوعی در این مراسم نقش دارند رفتار میکنه اما فکر میکنم قدیما این جشن یه حال و هوای دیگه ای داشت ؛ یه جور مراسم با ظاهری ساده اما باطنی فوق العاده قوی.

 

از اینکه میبینم بعضی از اطرافیانم سر و سامانی به زندگی و کارشون دادند خوشحالم اما در کنار این خوشحالی ، میدونم که خوشبختی به چهار تا آجر و یه دکور و مبل و ماشین و لباس و.... نیست. در خونه ی همون عزیز گرانقدر هیچکدوم از اینها رو ندیدم اما بجاش دیدم که خشت خشت و آجر آجر اون خونه زنده هستند و بوی حیات و سر خوشی رو میشه از اونها استشمام کرد.

 

جمعه صبح عازم شمال شدیم. از جاده ی زیبای چالوس رفتیم. در همون اول راه با گرفتار شدن در یک راه بندون غریب ، حدود یک ساعت و نیم توقف کامل داشتیم. پس از عبور از محدوده ی سد کرج ، گذر خودرو ها از کنار هم تبدیل به یک نمایش سیاسی باور نکردنی و عجیب شد. سرنشینان اکثر خودروها ( در هر دو مسیر رفت و برگشت ) با استفاده از هر شیئی سبز رنگ ، انگشتهاشون رو به علامت پیروزی ( V ) از ماشین بیرون آورده بودند. تنوع این نمادها سبز هم جالب و بعضا" خنده دار بود ، از پارچه ی سبز گرفته تا بطری دلستر ، عروسک سبز ، خیار و کاهو ، برگهای بزرگ درختان و گلها و ..... در یه خودرو یه نفر هندوانه ای 7-8 کیلویی رو بیرون نگهداشته بود و در ماشینی دیگر شاخه ای پر برگ به ارتفاع حدود 2 متر نماد این جنب و جوش شده بود. تعداد خودروهای جناح مقابل !! خیلی کم بود. اونها هم البته ابراز نظر میکردند. بعضیهاشون علامت پیروزی رو بصورت وارونه به ماشینهای حریف!! نشون میدادند و گروهی دیگر ( که متاسفانه بیشتر این افراد رو شامل میشد ) با توهین کردند سعی در پاسخگویی متقابل داشتند.

شاید این حرکات بیشتر از اون که بار سیاسی داشته باشه ، یه جور تفریح بود اما نمیدونم چرا حتی در این موارد که هیچ آزار و تبعاتی برای هیچ کسی نداره ، باز هم صبر و تحمل ما نسبت به هم کم میشه. نباید اجازه بدیم بین مردم شکاف ایجاد بشه. اونچه که ایران رو در پس حوادث این هزاره های مختلف هنوز پابرجا نگهداشته یکپارچگی و وحدت مردم ایران است. اگر این وحدت و یکپارچگی رو از دست بدیم ، فرصت رو در اختیار گرگهای درنده ای قرار دادیم که خوب میدونند از این لحظات چه جوری سوء استفاده کنند.

 

در بدو اقامت ، یکی دو روز هوای آفتابی و آرامی داشتیم. فرصتی بود برای ماهیگیری. امسال بزرگ ترین ماهی تاریخ ماهیگیریم رو صید کردم که البته فقط 21 سانتی متر طول داشت ؛ ولی خوب ، جای امیدواری داره. صید امسالم به اندازه ای بود که بتونه یه وعده پلو ماهی مهمونمون کنه.

 

روز دوشنبه برای دیدن ماسوله عازم گیلان و فومن شدیم. دوستانی که نسبت به اصفهانیها بدگمان هستند و فکر میکنند اهالی نصف جهان آدرس درست رو به مسافران نمیدند بد نیست یه سفر تشریف ببرند گیلان. در شهر رشت تقریبا" هیچ تابلوی تعیین مسیر وجود نداشت. کلی گشتیم تا بتونیم مسیر خروجی به سمت فومن رو پیدا کنیم. از یه هموطن پرسیدیم فومن از کدوم طرفه؟ گفت سر میدان بعدی بپیچ به راست ( اما دستش رو به سمت چپ حرکت داد و تازه وقتی به میدون رسیدیم دیدیم باید مستقیم بریم!). در فومن هم از یه مامور راهنمایی مسیر ماسوله رو پرسیدم و ایشون هم گفت مستقیم سمت راست ( و ایشون هم با دستش به سمت چپ اشاره کرد ). اما غیر از این مورد ، رفتار مردم گیلان بسیار صمیمانه و گرم و استان گیلان هم بی اندازه زیبا و دوست داشتنی بود. جاده ی ورودی به فومن ( بعد از سه راهی صومعه سرا ) یکی از زیباترین جاده های ورودی کشور است که تا بحال دیده بودم. وجود سه ردیف درختهای بلند چنار در راست ، وسط و چپ این جاده ی چند کیلومتری ، جلوه ای خیره کننده به اون داده. وقتی به ماسوله رسیدیم هم از این اولین دیدار راضی بودم و هم خیلی ناراحت. متاسفانه مسافرین بی شماری که به این منطقه سفر میکنند ، بدلیل عدم رعایت اصول اولیه گشت و گذار و حفظ و حراست از میراث طبیعی ، این روستای بکر و دلپذیر و جاده ی دسترسی به اون رو آکنده از زباله و دور ریز مواد غذایی کردند. خود اهالی ماسوله هم برای پذیرایی از این همه بازدید کننده ، اونقدر چهره ی روستا رو تغییر دادند که دیگه نمیشه با جلوه های بکر و تاریخی این روستا مواجه شد ( در فروشگاهها بجای صنایع دستی محلی ، ماکت برج ایفل و برج میلاد تهرون رو میفروشند!) . در تمام مدت سفر یک روزه ما به ماسوله ، بارون میبارید و این بارش در مسیر برگشت اونقدر شدید شد که دیگه برف پاکن ماشین جواب نمیداد. نهار رو در بین راه و در رستورانی با غذاهای سنتی گیلان صرف کردیم ؛ میرزا قاسمی ، باقلاقاتق ، فسنجون و ماهی با چاشنیهای محلی.

 

از دوشنبه تا آخرین روز سفر ، بارون و باد چهره ی پاییزی به مازندران داده بود. فرصتی بود برای قدم زدن زیر بارون ، فکر کردن و دیدن موجهای بزرگی که با شدت به سنگهای ساحلی برخورد میکردند. وقتی موجی با حجم زیادی از آب به ساحل میخورد ، در برگشت این حجم آب به دریا ، با موج بعدی برخوردهایی پیش میومد که در نتیجه ، آب رو به بالا پرتاب میشد و صحنه های جالبی برای عکاسی ایجاد میشد. دیدن عظمت موجها و تفکر در مورد اینکه یک نسیم ملایم چگونه میتونه صدها و هزاران تن آب رو بصورت موج به حرکت دربیاره ، درسهای زیادی برای کسانی داره که فکر میکنند قادر به انجام هیچ کاری نیستند.

 

پایان مسافرت و برگشت دوباره از جاده ی چالوس و البته اینبار در فضایی مه آلود و تماشای دوباره ی همون حرکت نمادهای سبز و سایر ماجراها......

 

حالا خسته از این سفر طولانی و کارهای زیادی که میدونم در اداره انتظارم رو میکشند




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - چهارشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸۸

روز دوشنبه بیشتر وقتم با شرکت در 4 جلسه سپری شد و یه خستگی اساسی اومد سراغم. اما باز هم مثل هر شب هر طوری بود چشمام رو باز نگه داشتم تا این سریال رستگاران به اتمام برسه. صبح هم مثل همیشه خیلی زود رفتم سرکار. نتیجه ی این دو تا این شد که بعد از ظهر سه شنبه که باید میرفتم کوه ، خوابم برد. وقتی بیدار شدم قدری وسایلم رو مرتب کردم و کارهای متفرقه دیگه رو انجام دادم تا ساعت 20:30 شد. کوله پشتی رو برداشتم.

 

همسرم پرسید : میری رصد؟

: نه ؛ میرم کوهنوردی.

: الان؟

: آره. انشاءالله زود برمیگردم

: تا آبشار میری؟

: نه ؛ میرم قله

: اما الان هوا تاریک شده و کسی دیگه کوه نمیره

: میدونم، اما مشکلی نیست. زود برمیگردم

 

معمولا" این گفتگوها دیگه بیشتر از این ادامه پیدا نمیکنه چون میدونند که نظرم رو عوض نمی کنم ( البته بشرطی که کار واجبتر و یا دلیل مهمتری وجود نداشته باشه ). وقتی به صفه رسیدم خیلی زود جای پارک برام خالی شد و از ساعت 20:45 حرکتم رو شروع کردم. توی همون چند متر اول ، محل تاریک و خلوتی بود که تعداد زیادی جیرجیرک ، در حال اجرای سمفونی زیبایی بودند. صداشون بقدری نرم و دلنشین بود که توصیفش خیلی سخته. وقتی در زندگی روزانه هیچ صدایی بجز رفت و اومد خودروها ، صدای زنگ موبایل و تلفن ، صدای گردش کولرها ، صدای یکنواخت و بعضا" خسته کننده رسانه های صوتی و تصویری شنیده نمیشه ، شنیدن یه صدای آروم و طبیعی در فضایی خلوت و تاریک میتونه آرامشی عمیق در روح آدم بوجود بیاره .

به دلم افتاد که قید کوه رو بزنم و بشینم همین اول مسیر و یکی دوساعتی به این ترانه گوش بدم اما زود منصرف شدم. دوست ندارم در لحظات شاد ، تنها باشم. ترجیح دادم در یه زمان دیگه و همراه با همسر ، فرزندان و بستگانم بیام اینجا.

 

هوا نسبتا" خنک بود و برای همین خیلی تند حرکت میکردم. در قسمتهای ورودی صفه تا نزدیک مدفن شهداء ، جمعیت نسبتا" زیادی وجود داشتند ، اما از مدفن شهداء به بالا دیگه تک و توک افرادی یا در حال برگشت و یا در حال بالا رفتن بودند (‌بیشتر برمیگشتند). به آبشار رسیدم و یکی دو دقیقه نشستم تا نفسی تازه کنم. چراغ کوچکی رو روی سرم بستم و راه قله رو در پیش گرفتم. ماه در آسمون بود اما پوشش ضخیم ابر مانع از این میشد که نور مهتاب به زمین برسه. بازتاب نور شهر و نورافکنهای بزرگی که رو به کوه نصب شده بودند مسیر رو روشن کرده بود.

همسفر و همراه و یا همنوری نبود و جز صدای باد و صدای سنگریزه ها و خاکی که زیر پام فشرده میشد ، صدای دیگری بگوش نمیرسید. چراغ رو روشن نکردم تا شرایط رویایی تری ایجاد بشه. آهسته آهسته بالا رفتم. وقتی باد در لابلای سنگها و صخره های بزرگ میپیچید ، صدای زوزه ای بلند میشد که تا اعماق وجودم نفوذ میکرد. حالا دیگه صدای نفسهام ، به صداهای موجود اضافه شده بود.... بی آنکه که حرفی بزنم ، به صدای خودم گوش میدادم.....

 

در تخت ساووش هم لحظاتی درنگ کردم و آبی نوشیدم. وقتی خواستم دوباره بالا برم ، پرتاب سنگی کوچک از بالا توجهم رو بخودش جلب کرد. شاید کسانی اون بالا دارند حرکت میکنند که متوجه حضور من نیستند. برای احتیاط ، از این قسمت تا بالای قله ، چراغم رو روشن کردم تا اگر کس دیگری در راه قله هست بدونه یکی داره میاد بالا و بیشتر مواظب سنگها باشه. به قله که رسیدم توقف نکردم و سریعا" راه برگشت رو در پیش گرفتم. نمیخواستم حضور طولانی مدتم در کوه باعث نگرانی خونواده بشه. باد کماکان میوزید و هوا هم کمی سرد شده بود. ساعت 22:30 به ورودی صفه رسیدم و به خونه برگشتم.

 

در ماه مبارک رمضان امسال ، کوهپیمائی های شبانه رو به برنامه هام اضافه خواهم کرد. از همین الان میتونم شیرینی اینکار رو حس کنم ؛ ماه رمضان ، تنها روی کوه و گوش دادن به نواهایی که مخصوص این ماه پر برکته و باعث جلای روح آدم میشه. خدا کنه این دو هفته زودتر سپری بشه. دلم برای سحرها ، روزها و شبهای ماه رمضان تنگ شده. برای ورود به ماه رمضان آماده نیستم اما فضای این ماه یه طوریه که حتی آدمای غیر آماده ای ( مثل من ) رو هم تحت تاثیر قرار میده

 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - جمعه ٩ امرداد ۱۳۸۸

چهارشنبه بعد از ظهر ، از گلها عکس گرفتم. نه برای اینکه عکسی گرفته باشم ، بلکه میخواستم عکاسی کنم و از عکس گرفتن لذت ببرم. پیشترها ، سعی داشتم فقط با یک تک عکس به بیان یک موضوع یا نمایش اشیاء بپردازم ، اما چهارشنبه دوست داشتم از یک گل چندین و چند عکس بگیرم و هر بار این گل رو از یک منظر نگاه کنم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

این روزها و شبها ، حیاط خونه ی ما سرشار از عطر گلهای خوش بوی یاس رازقی شده. باید در سفری دیگه به محلات ، تعداد بیشتری از این گل تهیه کنم

  




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳۸۸

دیروز در سالگرد اولین حضورم بر فراز قله کوه صفه و برای ششمین بار در طول 10 روز گذشته ، به کوه رفتم. در اوایل مسیر کوهپیمایی که هم شلوغه و هم صدای ماشینهایی که در اتوبان نزدیک کوه تردد میکنند به گوش میرسه ، گوش دل به نوای موسیقی دادم و در هوای گرم این روزها ، آروم آروم بالا رفتم. در مسیر توقفی هم داشتم تا بذر گل جمع کنم ( مثل ششم امرداد سال 87 ). در کناره های مسیری که به گردنه باد و بالای آبشار میرسه ، گلهای لاله عباسی زیادی رشد کردند و نکته ی جالب در مورد اونها ، تنوع رنگ بسیاز زیاد این گلها است ؛ بنفش ، قرمز ، زرد ، سفید ، سفید بنفش و زرد قرمز. این بذرها رو برای سال آینده جمع میکنم تا انشاءالله اگر عمری باقی بود از اونها در باغچه استفاده بشه.

 

سه شنبه ها روز شلوغ کوه صفه است. چندین گروه کوهنوردی و کوهپیمایی در این روز میان کوه و بعضی وقتها جمعیت اونقدر زیاد میشه که روی قله جای خوب برای نشستن گیر نمیاد. برای همین ، مسیرم رو از یه قسمت کمی سخت و البته کاملا" خالی و خلوت انتخاب کردم. همونطور که به موسیقی گوش میکردم ، پنجه در سنگها انداختم و بالا رفتم. شکافی که یه روزی بالا رفتن از اون برام خیلی وقت گیر و خطرناک بود ، امروز همانند یک دوست با من همراه بود و اجازه میداد خیلی نرم و راحت اون رو در آغوش بگیرم و بالا برم. علاقه و الفت خاصی با سنگهای مسیر پیدا کردم. تک تک اونها رو میشناسم و وقتی روشون دست میکشم ، گرمای مهر و دوستی اونها رو حس میکنم.

 

تک و تنها از سنگها بالا رفتم و به تخت سیاوش رسیدم. نزدیک 50 تا 60 نفر اونجا نشسته بودند. روی تخته سنگی که دور از جمعیت بود نشستم و با آب خنک ، گلویی تازه کردم. بعد از دو سه دقیقه استراحت ، راهی مسیر ماری 1 شدم. از اینجا تا بالای قله دیگه موسیقی رو کنار گذاشتم. مسیر رو باید با دقت بسیار زیادی طی میکردم چون اولا" در کوه هیچ مجالی برای خطا و اشتباه وجود نداره و ثانیا" سنگهای ریز و درشت زیادی در این مسیر قابلیت کنده شدن و ریزش رو دارند و بخشی از اون جمعیت 50 – 60 نفره دقیقا" در زیر صخره های همین مسیر نشسته بودند. حتی اگر یک سنگ کوچولو هم به پایین پرت میشد بدلیل سرعتی که میگرفت میتونست باعث آسیب رسوندن به دیگران بشه.

 

بعد از طی 20 متر اولیه به منطقه ی ریزشی رسیدم. با احتیاط بسیار زیاد و خیلی حساب شده قدم برمیداشتم تا حتی خاک هم به پایین نریزه ؛ چه برسه به سنگ. هر جا هم میدیدم سنگ ریزها و قلوه سنگهای کوچیک احتمال ریزش دارند ، با دست اونها رو جابجا کرده و یه جای مطمئن میگذاشتم. ( یه بار در مسیر ماری 2 و در انتهای مسیر به سنگی پنجه انداختم و متوجه شدم لق شده و احتمال کنده شدن داره. اون رو از جاش درآوردم ؛ سنگ بزرگی با وزن بیش از 10 کیلو گرم. هر وقت یاد اون سنگ می افتم میفهمم که کوه صفه خیلی جای امنی نیست. اگر اون سنگ بزرگ به پایین پرت بشه..... ). با گذشتن از مسیر ریزشی ، دیگه خیالم راحت شد و بقیه  مسیر رو راحتتر بالا رفتم. نزدیک قله که رسیده بودم. چند خانم و آقایی که روی قله بودند برای شوخی به هم سنگ ریزه پرت میکردند و چند تا از این سنگها میافتاد پایین و از کنار من رد میشد. وقتی از پایین پای این افراد خودم رو رسوندم به بالای قله ، بعضیهاشون با تعجب نگاه میکردند. شاید حدس نمیزدند کسی از اینجا بیاد بالا...

 

روی قله توقف نکردم و کمی پایین تر ، روی صخره ای که مشرف به یه پرتگاه بود و در سایه نشستم. فرصت دوباره ای بود برای گوش کردن به موسیقی و تفکر ؛ تفکر در مورد خودم ، وقایعی که در اطرفم گذشته و میگذره ، و نگاه به آینده. هر چقدر روی قله شلوغ بود ، این فضای کوچکی که در اون قرار داشتم دنج و رویایی شده بود. حدود 20 دقیقه ای با خودم خلوت کردم..... وقتی به پایین برمیگشتم احساس سبکی ویژه ای داشتم.

 

6 امرداد 87 وقتی به بالای قله رفتم ، در برگشت به خودم گفتم " اگه هوسه ، یه بار بسه " اما فکر میکنم در طول یک سال گذشته نزدیک به 100 بار و از مسیرهای مختلف به بالای این کوه رفتم و هنوز هم هر بار صعودم برام تازگی روز اول رو داره.

 

دیروز صبح نیت کردم یه نذر قدیمی که چند ماه به تاخیر افتاده بود رو به جا بیارم. توقع خاصی هم از خدا نداشتم و چیزی نمیخواستم ، اما همینکه این نیت از دلم گذشت و بفاصله ی چند دقیقه ، یه کاری که برام پیش اومده بود در عین ناباوری و بصورت خودبخود حل و فصل شد و جایگاه من هم در این رابطه خیلی محکم شد. نمیخوام خیلی صریح ارتباطی بین ادای این نذر با رویدادی که برام پیش اومد برقرار کنم اما میتونم بگم که همیشه یکی بوده و هست که خیلی هوامون رو داشته و داره......




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - دوشنبه ٥ امرداد ۱۳۸۸

به مناسبت خورشید گرفتگی اخیر که چند روز قبل روی داد ، سری به سایت ناسا زدم تا گرفتهای آتی رو بررسی کنم . در عصر روز 20 مارس 2034 ( پایان اسفند 1422 شمسی و در آستانه ی نوروز ) خورشید گرفتگی کامل اتفاق خواهد افتاد که مسیر سایه ی ماه از ایران هم عبور خواهد کرد. در تابستان سال 1378 خورشید گرفتگی کلی در مرکز ایران مشاهده شد. گرفتگی سال 1422 در مناطق جنوبی تر دیده میشه و جالبترین و هیجان انگیزترین خبر در این مورد اینه که شهر شیراز ، تخت جمشید ، پاسارگارد و سعادت شهر شاهد این پدیده ی زیبا و کم نظیر خواهند بود.

 

تصور کنید ؛ خورشید گرفتگی در تخت جمشید و پاسارگاد ؛ در کنار مقبره ی کورش و در فضای کاخهای بلند مرتبه ی داریوش و خشایارشاه..... واقعا" رویایی میشه

 

حدود 35 سال تا اون زمان باقی مونده. اگر زنده بمونم باید با عصای پیری و همراه فرزندان و نوادگان و نتیجه هام به شیراز برم. کسی میاد همسفر بشیم؟!




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - دوشنبه ٥ امرداد ۱۳۸۸

رویدادهای در اطراف دولت داره رخ میده که حامیان آقای رئیس جمهور رو شدیدا" شگفت زده و منفعل کرده. نمیخوام بگم از بروز این مشکلات خوشحالم. آشفتگی در اداره ی امور کشور چیزی نیست که باعث خوشحالی کسی بشه. اینها همه اش هزینه هایی است که متاسفانه دودش به چشم مردم میره.

 

اما از یه چیز خوشحالم و اون اینکه حالا برای خیلیها روشن شد که در پس حرفهایی که از دو لب رئیس جمهور در ایام قبل از انتخابات بیان شده و باعث هیجان و خوشحالی بیش از اندازه ی گروهی از هواداران ایشون گردید ، مسائل دیگری هم وجود داشته و داره که خوشبختانه یا متاسفانه یکی یکی دارن از پس پرده بیرون میان.

 

اصلا" دوست ندارم حتی لحظه ای خودم رو جای کسانی تصور کنم که تا دیروز در ولایت پذیری رئیس جمهور قلم فرسایی میکردند و امروز موندند که چه جوری کارهای همین رئیس جمهور رو  توجیه کنند. رئیس جمهور علاوه بر تاخیر 7 روزه در اجرای فرمان رهبری ، در نامه ای که خطاب به مقام معظم رهبری ارسال داشتند تصریح کردند که این فرمان را در راستای اصل 57 قانون اساسی اجراء می کنند. معنای این نامه این است که آقای رئیس جمهور مودبانه اعلام میکند با فرمان رهبری مخالف است و صرفا" در قالب قانون اساسی آن را اجراء کرده است. بفاصله ی یک روز پس از این نامه هم ، مجددا" آقای مشائی را به مشاورت و رئیس دفتری خود منصوب میکنند و در حکم صادره هم حرفهایی میزنند که لحنی دوپهلو دارد و قسمتی از آن بگونه ای مقابله و پاسخگویی دوباره به فرمان رهبری است. دیروز وزیر اطلاعات از کار برکنار شد و وزیر ارشاد هم که خود را برکنار شده میدید ( و صرفا" بخاطر از رسمیت نیفتادن دولت برکناری او را موقتا" از دستور کار خارج کردند ) خودش استعفاء داد.

 

متاسفانه این قصه سر دراز داره و احتمالا" در روزهای آتی هم شاهد ادامه ی این تنشها در سطح دولت و حامیان دولت خواهیم بود




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - یکشنبه ٤ امرداد ۱۳۸۸

پنج شنبه 1 امرداد

 

غروب که شد برای رویت هلال رفتم کوه صفه. حدود 10 کیلو بار و بندلیل اضافه با خودم داشتم اما در عین حال دوست داشتم با کوهپیمایی به بالای قله برم. نرم نرم حرکت کردم تا خسته نشم. این چهارمین باری بود که در طول یک هفته به کوه میرفتم. در بالای کوه باد بسیار تندی میومد. یه جای مناسب و بدور از باد انتخاب کردم و دوربینم رو بستم. منظره ی غروب خورشید رو تماشا کردم و هلال ماه رو هم دیدم. توقفم حدود 1 ساعت به درازا کشید و با تاریک شدن هوا برگشتم.

پنجشنبه ها کوه صفه خیلی شلوغه و خانواده های زیادی برای شب نشینی از این فضا استفاده میکنند و برای همین هم ، جا برای پارک اتومبیل به سختی گیر میاد. وقتی خواستم سوار ماشینم بشم به یه خونواده که منتظر خالی شدن جای پارک بودند اشاره کردم که بیان دنبالم تا در جای ماشین من پارک کنند. اونها هم ذوق کردند که توی این شلوغی به مرادشون رسیدند. کلید دزدگیر ماشین رو زدم و درب عقب رو باز کردم و کوله پشتیم رو روی صندلی گذاشتم اما دیدم که آژیر دزدگیر به صدا دراومد. هر چی تلاش کردم که صدا قطع بشه فایده نداشت. گفتم شاید با روشن شدن ماشین ، این صدا هم قطع بشه. در جلو رو که باز کردم دیدم روی فرمون یه قفل بسته شده در حالی که ماشین من قفل نداشت! تازه متوجه شدم دارم سوار ماشین یه بنده خدای دیگه میشم!!

اون خونواده هم همینطور هاج و واج مونده بودند که من چرا دوباره کوله پشتیم رو برداشتم و دارم میرم؟!! بهشون اشاره کردم که اشتباه شده و باید چند متر دیگه بیان جلوتر. وقتی بلاخره به ماشین خودم رسیدم و اون رو روشن کردم دیدم همزمان سه تا ماشین میخوان بیان جای من پارک کنند! ولی با شنیدن اینکه این محل رو قبلا" قولش رو به کسی دیگه دادم دوتا از اونها رفتند. اگر تهران بود احتمالا" بخاطر تصاحب این چند متر جای پارک باید شاهد یه دعوای مفصل می بودم

 

جمعه 2 امرداد

 

دیگه بدنم به بیدار شدن در سحر عادت کرده. صبح خیلی زود بیدار میشم و بسیار هم از این وضعیت راضی هستم. هوای صبحگاهی با هیچ چیز دیگه قابل مقایسه نیست. آخر شب باید برم تهران. تعدادی از ملودی و موزیکهای مورد علاقه ام رو ریختم روی یه دستگاه پخش MP3 خیلی جمع و جور. در مسیر خونه تا فرودگاه این ملودیها رو گوش دادم. در طول مدت انتظار و پرواز کتاب خوندم و در تهران تا ساعت 2 صبح باز ذهنم متوجه گوش دادن به این ملودیها بود. حس و حال خاصی داره وقتی که به تنهایی و در اطاقی تاریک به نوایی گوش میدی که تو رو در زمان سیر میده و خاطرات رو برات زنده میکنه ؛ خاطراتی از گذشته ی خیلی دور ، خاطراتی از گذشته ی نزدیک و اندیشه هایی از دیروز و امروز.

چندین بار بود که در هواپیما و قبل از آماده شدن برای پرواز ، یه موزیک دلنشین از بلندگوها در کابین پخش میشد که من اون رو خیلی دوست داشتم . یه بار به یکی از مهمانداران گفتم میشه CD این موزیک رو بفروشین؟! خندید و گفت نه. دیشب دیدم بر حسب تصادف یکی از موزیکهایی که در دستگاهم ریختم ، همون موزیک دوست داشتنی توی هواپیما بود. این چندمین باره که موزیک و ترانه ای رو که سالها دنبالش میگشتم ، توی آرشیو خودم پیداش کردم. این موزیک رو میتونید در لینک زیر بشنوید :

 

http://www.isfahan.ir/amehrani/weblogmusic/music04.mp3

 

شنبه 3 امرداد

 

کارهایی که در تهران داشتم رو به اتمام رسوندم و برای برگشت به اصفهان ، ظهر عازم فرودگاه شدم. کتابی در مورد حکمرانی کورش کبیر رو هدیه گرفتم و دارم میخونم. در بعضی قسمتهای این کتاب اشاره به مکاتبات عاشقانه بین کورش و یه دختر جوان شده. این بخشها خیلی سبک و بی مزه است ( یعنی اصلا" به شخصیتی مثل کورش نمیاد ). نویسنده که گویا خودش تجربیات اینچنینی رو یا نداشته و یا اگه داشته خوب وارد نبوده!! میگه که این نامه ها با خط میخی و روی پوست حیوانات بین دو طرف رد و بدل میشه ( آره دیگه ؛ آخه یه نامه ی عاشقانه که روی لوحهای بزرگ گلی نوشته بشه رو نمیشه به راحتی لای لباس مخفی کرد و یا پرتش کرد سر راه طرف!!). نویسنده که ظاهرا" نمیخواد خیلی از ادب و نزاکت هم دور بشه ، نامه هایی که توسط کورش به اون دختر نوشته میشه رو اینطوری شروع میکنه : ای خانم محترم ! ( طفلی روش نمیشه که بگه عزیزم ، آرام جانم ، نازنین ، جیگر...!!!! ). غیر از کلمات خانم محترم ، بقیه ی متن نامه مثل همین عصر و زمان کنونی نوشته شده.

خوب شد که کورش در قید حیات نیست تا ببینه نوادگانی از نسل آریائیان ، چه جوری دارند پته ی بنیانگذار ایران رو میازند روی آب...... وقتی مطالعات دقیق علمی و تاریخی در باره ی شخصیت منحصر بفردی همچون کورش انجام نشه ، نتیجه اش همین میشه که بعضیها در قالب داستان ، برخی آرزوها ، خواسته ها و یا قصه های خودشون رو بنام کورش مطرح میکنند.

باید کتاب رو تا آخر بخونم تا ببینم چه بر سر این کورش میارند.

 




آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ