خرّم آن بقعه که آرامگه یار آنجاست
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - دوشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸۸

آموزشهای کار با طناب رو دارم مرحله به مرحله طی میکنم. دیروز و در چهارمین جلسه ، صعود از مسیر صعب العبور ، فرود از دیواره و حرکت روی کابل فولادی رو تمرین کردم. در هر جلسه ی آموزش ، تمرینات قبلی رو با تغییرات جدید انجام میدیم.

 

در دو جلسه ی قبلی ، صعود از مسیر صعب العبور رو با همراهی طناب حمایت از بالا انجام دادیم. مربی و یا دستیار مربی به بالای صخره میرفت ، طناب رو در کارگاه محکم میکرد و اون رو مینداخت پایین. ما هم سر طناب رو به تونیک گره میزدیم. وقتی طناب فیکس و محکم میشد ، صعود میکردیم. این روش رو دو بار تمرین کرده بودیم. اما دیروز از روش حمایت از پایین استفاده شد. در این روش ما باید با اتکا به توانایی جسمی و فنی خودمون صعود کنیم. تقریبا" در فواصل دو متری ، حلقه هایی روی بدنه صخره نصب شده بود. با رسیدن به هر حلقه باید یه اسلینگ رو از کمربندمون باز میکردم و اون رو مینداختیم توی حلقه و بعد طناب حمایت رو داخل اسلینگ قرار میدادم. با قرار گرفتن طناب در اسلینگ ، نفری که در پایین مسیر ایستاده بود میتونست ما رو حمایت کنه. خطر این مدل صعود از زمان عبور از یک اسلینگ تا رسیدن به اسلینگ بعدی است. در قسمتهایی که مسیر سخت تر میشد ، فاصله ی اسلینگها هم کم بود. اما حتی یه فاصله ی یک متری هم میتونست باعث سقوطی 2 تا 2.5 متری بشه. با اینکه این ارتفاع سقوط خیلی نیست اما برخورد کوهنورد با سنگ میتونه باعث جراحت شدید و در مواردی مرگ بشه. شاید همین ریسک و خطر باعث شد تا دیروز مسیر رو با دقت بسیار بیشتر بالا برم. دیروز دو بار این صعود رو انجام دادم. البته در بار اول یک نفر قبل از من مسیر رو رفته بود و اسلینگها نصب بود و من فقط باید با رسیدن به اونها طناب حمایت رو داخلشون قرار میدادم. در صعود دوم ، بعنوان آخرین نفر ، باید با عبور از هر اسلینگ ، اون رو از حلقه در می آوردم و به خودم میبستم و می آوردم پایین. در جلسه ی بعدی بنا است نصب اسلینگ رو من انجام بدم.

 

فرود از دیواره دیگر تمرین دیروز بود. در اولین جلسه ، فرود همراه مربی انجام شد. در جلسه ی دوم ، فرود بدون مربی و با طناب حمایت انجام گرفت. در جلسه ی سوم ، فرود بدون مربی و بدون طناب حمایت بود اما مربی نحوه ی بستن تجهیزات و گره ها رو کنترل میکرد. اما دیروز دیگه مربی در کار نبود! خودمون باید میرفتیم بالای دیواره و طناب رو وصل میکردیم و می اومدیم پایین. این فرود رو دوبار تمرین کردم. البته کارگاه فرود توسط مربی نصب شده بود. در جلسات بعدی باید خودمون کارگاه رو بریزیم و هر کسی هم باید با کارگاه خودش ، بیاد پایین ( یاد پل ورسک می افتم که ظاهرا" دستور داده بودند سازنده ی پل خودش بعنوان اولین نفر با قطار از روی پل عبور کنه تا بقیه مطمئن بشن خطری در کار نیست!)

 

مرحله ی آخر حرکت بر روی کابل فولادی بود. یه قرقره فولادی ، یه حمایت اضافی و یه طناب 60 متری به من وصل شد. شیب ملایم این کابل فولادی باعث میشد که این 60 متر رو در عرض چند ثانیه و بسرعت طی کنم. در جلسه ی قبل دو بار این کار رو انجام داده بودم اما دیروز دستام خسته بود و فقط یه بار رفتم. وقتی با تموم شدن طناب ، قرقره از حرکت ایستاد دیدم که بلبرینگ قرقره دقیقا" روی کابل نبوده! پاهام رو انداختم روی کابل و با آزاد شدن قرقره ، مشکل رو برطرف کردم. برای برگشت باید با کمک دستها به عقب برگردیم. آخرهای مسیر برگشت بدلیل سربالایی شدن ، فشار زیادی به دستها وارد میشه. در جلسات بعد ، برگشت به عقب نخواهیم داشت و باید با استفاده از طنابی که روی کابل فولادی نصب میشه بصورت عمودی فرود بیاییم. بخش حساس اینکار ، جدا شدن از قرقره و وصل شدن به طناب فرود خواهد بود که باید با نهایت دقت انجام بشه. احتمالا" در بار اول از یه طناب حمایت هم استفاده میکنیم.

 

من تصمیم ندارم یه کوهنورد حرفه ای بشم اما فکر میکنم دونستن نحوه ی استفاده از تجهیزات و یاد گرفتن فنون کوهنوردی برای هر علاقمند به کوه و کوهنوردی لازم و ضروری باشه. خدا رو چه دیدی ، شاید یه روزی یکی از این وسایل یا یکی از این تکنیکها بتونه جون خودم یا دیگران رو از مرگ حتمی نجات بده.




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - یکشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸۸

هفته ی گذشته بیشتر در سفر بودم. مسافرتی به مشهد ، تهران و تبریز. برنامه های فشرده ای برای مشورت با همکارانم در شهرداریهای مشهد و تبریز داشتم. تغییراتی که در مورد روش حسابداری شهرداری در پیش رو داریم باعث شده تا اینگونه مشورتها در سطح کلانشهرهای کشور لازم و ضروری بشه.

 

روز پنجشنبه نصحیت یه بزرگی رو گوش دادم که توصیه میکردند اگر دامنه و تنوع فعالیتها رو بی حساب گسترش بدیم ممکنه بتونیم در هر رشته و کاری ، دستی بر آتش داشته باشیم اما به احتمال زیاد هرگز نخواهیم تونست در یک یا چند تا از این فعالیتها به قله ی افتخار برسیم. این نصیحت بسیار مدبرانه و حاصل تجربیات فراوان ایشون بود. من تا بحال سعی کردم چنین روشی داشته باشم. توی کار اداری با اینکه پیشنهادهای متعددی در مورد فعالیت در شاخه های مختلف داشتم اما فقط به حسابداری پرداختم. وقتی وارد عرصه ی نجوم شدم ، خیلی زود تمام تمرکزم رو روی رویت هلال قرار دادم و دست از بقیه ی شاخه های نجوم آماتوری کشیدم. در مورد سایر فعالیتهام هم سعی دارم همین توصیه رو آویزه ی گوش کنم.

 

جمعه روز تولدم بود. خیلی دوست داشتم در بین مجموعه عکسهایی که گرفتم یکی رو به همین مناسبت توی وبلاگ قرار بدم. وقتی سراغ کامپیوترم رفتم متوجه شدم که یه ویروس خطرناک به عنوان مهمان ناخونده و شاید هم کادوی تولد! اومده داخل سیستم. در همین چند روز که نبودم ظاهرا" فرزندانم از سی دی هایی استفاده کردند که آلوده بوده. این ویروس بخشی از آرشیو عکسهام رو آلوده کرده و فرمت اونها رو به exe تغییر داده بود. حجم عکس هم از 3 مگا بایت به 260 کیلو بایت رسیده بود. اگر فرمت فایل رو تغییر میدادم و یا اسمش رو عوض میکردم هم ، عکس دیگه غیر قابل رویت میشد. متاسفانه هیچ فایل پشتیبانی از بخشی از عکسهام نداشتم. معمولا" هر وقت حجم عکسها به اندازه ی یه سی دی میرسه ، دو کپی از اونها تهیه کرده و در محل مطمئنی نگهداری میکنم اما چند ماه بود که اینکار به تعویق افتاده بود. با برادرم که در امور کامپیوتری خیلی وارده تماس گرفتم. خوشبختانه از طریق یه روش کمی وقتگیر تونستم ویروس رو دور بزنم و یه کپی از عکسهام تهیه کنم. این ویروس با نام ASK عمل میکنه. برای برگشت عکسهای آلوده ، باید عکسی که حالا فرمتش exe شده رو باز کنیم ، وارد بخش edit‌ بشیم و در محیط Paint و با استفاده از گزینه ی Save As یه کپی با فرمت bmp بگیریم. وقتی میخوایم این کپی رو به کامپیوتر دیگه ای منتقل کنیم حتما" باید از آنتی ویروس استفاده کرد.

 

در روز تولدم مثل همیشه مورد لطف همسر و فرزندانم قرار گرفتم. خوشبختانه کانون خانوادگی ما مثل همون روزهای اول ، گرم و صمیمی است. مثل هر زندگی دیگه ، نوسانات و بالا پایین هایی داشتیم اما استحکام روابط خانوادگی ما اونقدر زیاده که حتی همین نوسانات هم باعث نزدیک شدن بیشتر ما به همدیگه شده.

در این روز پیامهای متعددی هم از سوی بستگان ، همکاران و دوستانم دریافت کردم که یکی از اونها ، پیامی از کنار خانه ی خدا در مکه مکرمه بود. با خوندن هر نامه یا هر پیام ، کلی انرژی مثبت میگرفتم. خداوند متعال رو شاکرم که چنین دوستان و همراهانی نصیبم کرده.

 

روز شنبه بلافاصله پس از پایان کارم عازم کوه صفه شدم. بنا بود همراه با مربی و دیگر همراهان از مسیری به نام قاراپت به قله صعود کنیم. این مسیر دو سه بخش فنی داره اما ادامه ی اون اونقدر زیبا و پرکشش بود که حس میکردم در طول این یک سال و نیم تا بحال به کوه صفه نیومده بودم. حدود 1 ساعت و 20 دقیقه طول کشید تا از ورودی صفه به قله رسیدیم. باید دو سه بار دیگه این مسیر رو با مربی برم تا کاملا" مسیر رو حفظ بشم و بعد بتونم تنهایی اون رو طی کنم.




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - جمعه ۱٥ آبان ۱۳۸۸

 

 

حیات اصفهان به زاینده رود و حیات زاینده رود به آب است. چند روزی است که بار دیگر فضای شهر اصفهان آکنده از صدای غلطیدن آب در بستر زاینده رود شده است. این بزرگترین رودخانه مرکزی ایران بارها و بارها کم آبی و خشکی را تجربه کرده است اما اینبار دلیل خشکی آن فقط کاهش نزولات آسمانی نیست. سخنرانان همایشی که چندی قبل در اصفهان برگزار شده بود عنوان کردند که بدلیل مجوزهای بی حد و حسابی که در یکی از سفرهای استانی دولت نهم صادر شده ، تعداد بسیار زیادی موتور آب در بالا دست زاینده رود ( حد فاصل سد تا مرز استان اصفهان ) نصب شده و بطور مدام ، آب زاینده رود را به کوهپایه ها میبرند تا نهالهایی را آبیاری کنند که سالیان طولانی برای به ثمر رسیدن آن باید منتظر ماند و در همین زمان کشاورزی استان اصفهان ( بخصوص باغات و درختان کهنسال مسیر رودخانه ) در شرف نابودی کامل است.

 

جنجال بر سر چگونگی تقسیم آب زاینده رود ، موضوع جدیدی نیست. در زمان صفویه ، شیخ بهایی طوماری را در این خصوص تنظیم کرده بود که تا سالیان طولانی ملاک تقسیم آب بین شهرها و زارعان حاشیه ی زاینده رود بود. مصوبات دولت اما ، بدون توجه به ظرایف این کار دقیق ، حساس و پر تنش ، باعث شد که بار سیاسی نیز مزید بر علت شده و تنش بین دو استان چهارمحال و بختیاری و اصفهان ایجاد شود. به نظر میرسد حتی اگر در سال آبی جدید ، بارندگی کافی هم داشته باشیم ، باز هم بدلیل فقدان مدیریت مناسب در توزیع و استفاده منابع آبی ، مشکل زاینده رود حل نخواهد شد.

 

 

 

عدالت ، شعار محوری دولتمردان کنونی کشور است. امیدوارم این عدالت به معنای توزیع یکنواخت و عادلانه ی رفاه ، شور زندگی و امید در کشور باشد و نه توزیع عادلانه ی فقر ، بدبختی و یأس




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - جمعه ۱٥ آبان ۱۳۸۸

سحرگاهان امروز از خواب بیدار شدم و وسایل کوهپیماییم رو جمع و جور کردم و زدم بیرون. 4:45 کوهپیمایی رو شروع کردم و تقریبا" 1 ساعت بعد به قله رسیدم. موقع بالا رفتن مثل همیشه یه تک تی شرت تنم بود اما بخاطر باد سردی که روی قله می وزید ، در ابتدا کاپشن ورزشی و بعد بادگیر تنم کردم تا سرما نخورم. نماز صبح رو روی قله خوندم. دو فنجون نسکافه ی داغ و خرما بدنم رو گرمتر کرد.

منتظر طلوع خورشید بودم. آسمون در نزدیک افق صاف بود اما کمی بالاتر ابرهای ضخیمی قرار گرفته بودند. در فصل پاییز و زمستون بخاطر وجود رطوبت ، اگه هوا صاف باشه خورشید به رنگ بسیار زیبایی طلوع یا غروب میکنه. لطف الهی شامل حالم شد تا امروز صبح ، یکی از زیباترین طلوع های ماهها اخیر( و بلکه سالهای اخیر ) رو شاهد باشم. فوق العاده رویایی بود....

 

 

 

 

 

این نمایش رویایی فقط چند دقیقه ادامه داشت. بعد از اون رنگ خورشید کدر شد و در پشت ابرها ناپدید. بی ربط نگفتند که : سحرخیز باش تا کام روا گردی لبخند




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۸

ادامه ی کار با طناب ، برنامه ی امروز کوهنوردیم بود. در ابتدا از یه مسیر با شیب تند با سنگنوردی بالا رفتم و البته طناب حمایت هم به من متصل بود. برای همین هم دل و جرات پیدا کرده بودم اساسی !!! وقتی نگران افتادن نباشی و بدونی یه نفر اون بالا هست که محکم چسبیده به طناب حمایتی تو ، اون وقت مثل رقص باله جست میزنی و با لا میری!!

از شوخی گذشته ، علیرغم این اطمینان خاطر ، مسیر رو با دقت بالا رفتم. بعد نوبت به فرود از ارتفاع 25 متری بود. در جلسه ی قبلی ، این فرود همراه با مربی بود. اینبار مربی همراه نبود ولی یه طناب حمایت به دور سینه ی ما بسته شده بود و طناب فرود هم دو رشته ای شد. سری قبلی که با یه رشته طناب پایین اومدم ، سرعت فرود رو باید کنترل میکردم و از این بایت کمی به دستام فشار وارد شد اما دو رشته ای شدن طناب و افزایش اصطکاک بین این طنابها باعث شد که سرعت فرود کاهش پیدا کنه و نرم و راحت بیام پایین و اونقدر از این پایین اومدن لذت بردم که دوباره جستی زدم و از صخره ها بالا رفتم و یه بار دیگه هم پایین اومدم.

 

موقع برگشتن ، هوا تاریک شده بود. یکی از همراهان ( که مثل من به نجوم علاقه داره ) به من گفت دست چپ رو نگاه کن..

 

ماه با رنگی قرمز و نارنجی در حال طلوع بود....

 

 

 

 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - سه‌شنبه ۱٢ آبان ۱۳۸۸

با کمک همکارانم در سازمان فاوا شهرداری اصفهان ، کلیپی که برای همایش نماز و نیایش آماده کرده بودم در اینترنت قرار گرفت. این کلیپ ترکیب اذان معروف مرحوم موذن زاده اردبیلی ، موسیقی محمدرضا علیقلی و عکسهای بنده است که اسمش رو هم از موسیقی زیبای آقای علیقلی گرفتم. حجم فایل فشرده شده ی کلیپ 14.9 مگا بایت شده و نشونی دانلودش بشرح زیر است :

 

http://www.esfmunict.ir/portals/0/Avayezamin.rar

 

این کلیپ رو به روح مطهر شهید حریرچیان هدیه میکنم. اگر کلیپ رو دانلود کردین بر محمد و آل محمد صل الله علیه و آله و سلم صلواتی بفرستین و برای مرحوم موذن زاده اردبیلی ، شهید حریرچیان و آقای علیقلی دعا کنید.




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۸

دیروز و امروز ، برام دو روز بیاد موندنی در کوهنوردی شدند. دیروز برای اولین بار با راهنمایی یکی از اساتید پیشکسوت ( جناب آقای بخشی ) فرود با طناب رو کار کردم. برای شروع ، سه بار از یه ارتفاع 8-9 متری با شیب نزدیک به 90 درجه پایین اومدم ؛ یه بار همراه با مربی و دو بار به تنهایی. اونقدر اینکار رو خوب انجام دادم و دستورات مربی رو بدرستی رعایت کردم که بلافاصله رفتیم بالای به ارتفاع و یه مسیر 25 متری رو با طناب اومدیم پایین ؛ مسیری که در بیش از نیمی از اون در هوا معلق بودم.

برام جالب بود که هیچ احساس ترس یا نگرانی نداشتم. در فرود از ارتفاع 25 متری ، مربی در کنارم بود و راهنماییم میکرد. حدود 7-8 متری که روی سنگ پایین اومدیم ، به یه کلاهک رسیدیم که بعد از اون دیگه معلق میشدیم. بدلیل عدم وجود تکیه گاهی برای پاها ، اگر بی احتیاطی میکردم سرم با کوه برخورد میکرد. مربی یادم داد که چه جوری به نرمی کلاهک رو رد کنم و بعد مثل نشستن روی صندلی ، خودم رو آروم آروم بیارم پایین.

این تجربه اونقدر خوشایند بود که باعث شد امروز برم و چند قلم وسایل تخصصی تر کوهنوردی بخرم. تونیک ( که حکم همون صندلی رو داره و بدور کمر و ران پاها بسته میشه ) ، کارابین ( برای اتصال تونیک به طناب و وسایل دیگه ) ، 8 ( قطعه ای که به شکل عدد 8 انگلیسی و رابط بین طناب و کاربین ) و طناب انفرادی چیزهایی بود که امروز تهیه کردم.

 

دیروز بعد از کار با طناب ، با مربی هماهنگ شدیم تا بعد از ظهر امروز از یکی از مسیرهای سخت و فنی به قله صعود کنیم ؛ مسیری به اسم " یا علی "

قبلا" دیده بودم که افرادی از این مسیر بالا میرند. یکی دو بار هوس کرده بودم تنهایی وارد این مسیر بشم اما بخاطر فنی بودن مسیر و اینکه اینکار میتونست فوق العاده خطرناک باشه از خیرش گذشتم. ساعت 3.5 حرکت رو آغاز کردیم. برای رسیدن به آبشار از یه مسیر جدید ( به نام انجیری بلند ) به بالای آبشار رفتیم. گروه ما 6 نفره بود ؛ سه نفر از اعضا بارها از مسیر یا علی صعود کرده بودند ، دو نفر برای دومین یا سومین بار بود از این مسیر میرفتند و من که اولین بارم بود.

شاید انتخاب مسیر انجیری بلند توسط مربی به این خاطر بود که توان سنگنوردی من رو محک بزنه. خوشبختانه خیلی راحت و مطمئن پشت سر مربی بالا رفتم. با رسیدن به آبشار ، یه مسیر کوتاه رو بالا رفتیم تا به ابتدای یا علی رسیدیم. به مربی گفتم که قبلا" یه بار تا همین نقطه اومدم. مربی از من خواست کوله ام رو در بیارم و بدم به یکی از همراهان که از مسیر دیگری به قله صعود میکرد. من پشت سر مربی بودم. در ابتدا مسیر خیلی راحت بود ( شیب خیلی تند و نزدیک به 90 درجه بود اما وجود دستگیره ها و جای پاهای متعدد کار صعود رو راحت میکرد. رسیدیم به خوان اول....

 

با دیدن شکاف تنگ بین دو سنگ فهمیدم که چرا مربی خواسته بود کوله ام رو همراه نیاورم. اگر کوله داشتم امکان نداشت بتونم وارد این شکاف شده و بالا برم. باید وارد این شکاف میشدیم و بالا میرفتیم. خوان اول رو با راهنمایی مربی و کمک یکی از همراهان که پشت سرم بود بخوبی پشت سر گذاشتم تا رسیدیم به خوان دوم. در اینجا مربی از من خواست که جلوتر از او حرکت کنم. شکاف خوان دوم به مراتب تنگتر از قبلی بود. وقتی مقداری از اون بالا رفتم باید به سمت حفره ای که در بالا و سمت راست شکاف قرار داشت میرفتم. من باید خودم رو به سمت راست کج میکردم و کجکی به سمت اون حفره میرفتم اما اشتباه کردم و فقط یه چند سانتی بیشتر بالا رفتم که متوجه شدم این شکاف هر چی رو به بالا میرم تنگتر میشه ؛ رسما" لای شکاف گیر کردم!

 

فشار سنگ رو روی سینه ام حس میکردم ( آدم یاد شب اول قبر می افته ). پاهام جای مناسبی نداشت و امکان حرکت به سمت راست رو نداشتم. باید قدری به پایین برمیگشتم اما مربی صلاح نمیدونست اینکار رو انجام بدم. انرژی زیادی رو تلف کردم. ابتدا فکر میکردم که امکان نداره بتونم از این شکاف باریک رد بشم اما یادم اومد که یکی از همراهان که قبلا" از این مسیر عبور کرده ، هیکل تنومندتری نسبت به من داره ؛ پس حتما" راهی هست و باید تلاش کنم تا رد بشم. به هر زحمتی بود خودم رو یه کم حرکت دادم و البته مربی هم راهنمایی کرد تا بلاخره پای راستم رو روی تکیه گاهی گذاشتم و چند سانت پایین اومدم و خودم رو به سمت راست کج کردم و رفتم توی اون حفره...... اوووووووف

خوشبختانه این مسیر دو تا خوان بیشتر نداره!! بقیه ی مسیر خیلی راحت بود و فقط باید احتیاط میکردم که بخاطر تحلیل انرژی ، سرم گیج نره. اینکه مربی ، من رو جلوتر فرستاد هم نشون از تجربه ی بالای ایشون داشت. ایشون پشت سرم بود تا اولا" راهنمائیم کنه که پاهام رو کجا قرار بدم و ثانیا" در صورت لزوم مانع از افتادنم بشه

 

مسیر یا علی به پایان رسید و مربی و همراهان تشویقم کردند که برای دفعه ی اول خیلی خوب اومدم بالا. خودم هم همین حس رو داشتم و فقط همون یک اشتباه در کارنامه ام ثبت شد که البته مهم هم نبود چرا که باعث شد تجربه ام زیاد بشه و دقت کارم رو بیش از پیش کنم. آقای بخشی واقعا" مربی بی نظیریه. با راهنمائیهای استادانه ی ایشون با همین یک صعود کلی تجربه و درس جدید یاد گرفتم. بعد از مسیر یا علی ، برای رسیدن به قله وارد مسیر ماری 2 شدیم. این مسیر قبلا" برام فنی بود اما در مقایسه با یا علی ، یه مسیر ساده محسوب میشد که فقط در برخی بخشها ، ریزش سنگ داشت و باید احتیاط میکردم که هم دستگیره ها و تکیه گاههای خوبی پیدا کنم و هم حواسم رو جمع کنم تا سنگی به پایین نیفته ( که خدای نکرده آسیبی به کسی برسونه )

 

امروز رسیدن به قله یه حال و هوای خاص برام داشت ؛ سه سنگنوردی خوب و بیاد موندنی. احتمالا" جناب آقای بخشی و همراهام خبری از وبلاگم ندارند اما دوست دارم همینجا از همشون تشکر کنم.




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۸

از سال 1379 تا سال 1383 من دبیری کمیته ای را بر عهده داشتم که وظیفه اش نظارت بر اجرای طرح جامع مکانیزه شهرداری اصفهان بود. دو تن از اساتید دانشگاه ، یک نفر از مدیران شرکتهای فعال در حوزه IT و بنده اعضای این کمیته بودیم. با تغییر مدیریت ارشد شهرداری در بهار 1382 ، تغییراتی در این کمیته بوجود آمد. سه عضو قبلی کمیته جای خود را به سه عضو جدید دادند ؛ دو استاد دانشگاه و یک مدیر فعال در بخش IT. یکی از این اساتید جناب آقای مهندس حریرچیان بود.

 

 

 

مدت آشنایی بنده با ایشان به حضور یکساله ی مشترکمان در این کمیته محدود شد اما در همین مدت نیز مجذوب صفات ویژه ی اخلاقی و ادب این بزرگ مرد شدم. ایشان علیرغم داشتن دانش فراوان در زمینه های فنی و دینی و نیز بهره مندی از بیانی شیوا و هنر سخنوری ، بسیار متواضع ، فروتن و محجوب و در عین حال قاطع  و کارگشا بودند. در سوم بهمن 1382 و بلافاصله پس از برگشت از رصد هلال ذیحجه 1424 ( بردسیر کرمان ) به همراه ایشان و دو همکار دیگرم در کمیته مذکور عازم ماموریتی اداری به مشهد مقدس شدیم ؛ ماموریتی که حدود 24 ساعت بیشتر طول نکشید اما فرصتی بود تا با سجایای اخلاقی مهندس حریرچیان آشنایی بیشتری پیدا کنم.

در مدتی که با ایشان آشنا بودم متوجه شدم که بعضا" در تنفس دچار مشکل میشوند. او میگفت ریه هایش مشکل دارد اما هرگز برایم نگفت که این مشکل ناشی از بمبارانهای شیمیایی است که در جبهه برایش پیش آمده......

در یکی دو سال اخیر ، اثرات آن گازها باعث بروز بیماری سرطان در ایشان شد..... و بلاخره چند روز قبل ، پس از تحمل سالها رنج مجروحیت و بیماری ، مرغ روحش به ملکوت اعلی پرواز کرد و به قافله ی دوستان شهیدش ملحق شد.....

 

 

چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانی است

روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم

 

روحش شاد و راهش پر رهرو باد

 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - شنبه ٩ آبان ۱۳۸۸

دل من دیر زمانی ست که می پندارد

" دوستی " نیز گلی ست ؛

 

 

مثل نیلوفر و ناز ،

ساقه ی ترد و ظریفی دارد.

بی گمان سنگدل است آنکه روا می دارد

جان این ساقه ی نازک را

دانسته

بیازارد

 

در زمینی که ضمیر من و توست

از نخستین دیدار

هر سخن ، هر رفتار

دانه هایی ست که می افشانیم

برگ و باری ست که می رویانیم

آب و خورشید و نسیمش " مهر " است

 

گر بدان گونه که بایست به بار آید

زندگی را به دل انگیزترین چهره بیاراید

آنچنان با تو درآمیزد این روح لطیف

که تمنای وجودت همه او باشد و بس

بی نیازت سازد ، از همه چیز و همه کس

 

 

زندگی گرمی دلهای به هم پیوسته ست

تا در آن دوست نباشد ، همه درها بسته ست

 

در ضمیرت اگر این گل ندمیده ست هنوز

عطر جان پرور عشق

گر به صحرای نهادت نوزدیده ست هنوز

دانه ها را باید از نو کاشت

 

آب و خورشید و نسیمش را از مایه ی جان

خرج می باید کرد

رنج می باید برد

دوست می باید داشت

 

 

با نگاهی که در آن شور برآرد فریاد

با سلامی که در آن نور ببارد لبخند

دست یکدیگر را

بفشاریم به مهر

جام دلهامان را

مالامال از یاری ، غمخواری

بسپاریم به هم

بسراییم به آواز بلند:

شادی روی تو ؛

ای دیده به دیدار تو شاد

باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست

تازه ،

عطر افشان ،

گلباران باد.

( فریدون مشیری – از دیار آشتی )

 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - شنبه ٩ آبان ۱۳۸۸

مشروح فرمایشات مقام معظم رهبری مد ظله العالی در دیدار با جمعی از نخبگان علمی کشور

http://farsi.khamenei.ir/speech-content?id=8292

 

حواشی دیدار نخبگان علمی کشور با مقام معظم رهبری

http://farsi.khamenei.ir/news-content?id=8294




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - شنبه ٩ آبان ۱۳۸۸

 

 

گزیده‌ای از کتاب

منشور کورش هخامنشی

گزارش دکتر رضا مرادی غیاث آبادی

چاپ نخست 1377/ چاپ پنجم 1384

 

سر سخن

منشور کورش هخامنشی، کهن‌ترین بیانیة حقوق بشرِ شناخته شدة جهان و سند سربلندیِ ایرانیان از همزیستیِ آشتی‌جویانه و گرامیداشتِ باورها و اندیشه‌های همة مردمان تابعه در هنگامة بنیادگذاری نخستین امپراطوری جهان است. دنیای باستان همواره از آتش جنگ‌ها و یورش‌های بی‌پایان در رنج بوده است و کشورهای آشتی‌جو نیز ناچار بوده‌اند تا برای رهاییِ مردمان خود از تاخت‌و‌تاز‌های همیشگیِ همسایگان ناآرام، به رویارویی و چیرگی بر آنان بپردازند. اما مهم این است که پیروزمندانِ میدان نبرد و چیره‌شدگان بر شهرها، چگونه با سپاه شکسته و مردم فرودست رفتار می‌کرده‌اند؟‌ تاریخنامه‌های بشری بازگوکنندة رفتار نیک کورش بزرگ، پادشاه نیرومندترین کشور آنروز جهان، و کنش‌های ستیزندة دیگر فرمانروایان گیتی بوده است. 

 

جهان امروز، نه با چشمداشت بر خاک سرزمین‌ها، که با تاختن بر اندیشه، باورها، غرور و هویت ملیِ مردمان، چیرگی بر آنان را در سر می‌پروراند. مردمانی که باورها و هویت ملی و تاریخی خود را به فراموشی سپارند؛ مردمانی که نیازمند دانش و فن‌آوریِ کشورهای دیگر باشند؛ شکست‌خوردگان جهان امروزند. پیشینیان ما گذشته‌ای سرافرازانه برای ما به ارمغان نهادند. ما برای فرزندان آیندة خود چه دستاوردی داریم و برای شکسته نشدن در جهانِ سخت نامهربان امروز، چه راه‌هایی اندیشیده‌ایم؟

 

پیشگفتار

در سال 1258 خورشیدی/ 1879 میلادی، به دنبال کاوش‌های گروه انگلیسی در شهر باستانی بـابِـل در میاندورود (بین‌النهرین) استوانه‌ای از گل پخته بدست باستان‌شناسی کـلدانی به نام «هرمز رسـام» پیدا شد که امروزه در موزه بریتانیا در شهر لندن نگهداری می‌شود. بررسی‌های نخستین نشان می‌داد که گرداگرد این استوانه گِـلین را نوشته‌هایی به خط و زبان بابلی نو (اَکَـدی) در برگرفته است که گمان می‌رفت نبشته‌ای از فرمانروایان آشور و بابِـل باشد. اما بررسی‌های بیشتری که پس از گرته‌برداری و آوانویسی و ترجمة آن انجام شد، نشان داد که این نبشته در سال 538  پیش از میلاد به فرمان کورش بزرگ هخامنشی (550-530 پ‌م.) و به هنگام ورود به شهر بابل نویسانده شده است. از زمان نگارش این فرمان تا به امروز (1384) 2545 سال می‌گذرد.

 

 

 

شکل ظاهری این فرمان، به مانند استوانه‌ای دیده می‌شود که میانة آن قطورتر از دوسوی آنست. انتشار و ثبت فرمان‌ها و یادمان‌های رسمی بر روی استوانة گِلین و نیز بر روی لوحه‌های مسطح، از سابقه‌ای دیرین در ایران و میاندورود برخوردار بوده، که گونة استوانه‌ای آن نسبت به بقیه، پایداری و دوام بیشتری داشته است. بی‌تردید این فرمان در نسخه‌های متعددی برای ارسال به نواحی گوناگون نویسانده شده بوده که امروزه تنها یکی از آنها به دست آمده است. 

استوانة کورش آسیب‌هایی جدی به خود دیده است. بسیاری از سطرهای آن از بین رفته و یا بر اثر فرسودگیِ بیش از اندازه قابل خواندن نیستند. نبشته‌های بخش‌های آسیب‌دیده را تنها با توجه به اندازة فضای خالی و برخی حروف باقی مانده در آن می‌توان تا حدودی بازسازی کرد که در این بازسازی نیز، بی‌گمان احتمال اشتباه‌هایی وجود دارد. بدین لحاظ و نیز به دلیل اینکه در خوانش و ترجمة نبشته‌های بابلی، هنوز نیز اتفاق نظر وجود ندارد؛ متن منشور کورش در ترجمه‌های گوناگون به تفاوت‌هایی دچار آمده است. با این نگرش، هیچیک از ترجمه‌‌های امروزیِ کتیبه، معادل دقیق معنای عبارت‌های اصلی آنرا ارائه نمی‌کنند. استناد به محتوای کتیبه و به ویژه کلید‌واژه‌ها، می‌بایست با دقت و وسواس بسیاری صورت پذیرد. بی‌تردید استناد به کتیبه هنگامی با اطمینان بیشتری ممکن می‌شود که واژ‌ه یا مفهومی خاص، در بیشتر پژوهش‌ها به گونة کم‌وبیش یکسانی برگردان شده باشند. در دانشگاه «ییل» (Yale) کتیبة کوچک و آسیب‌‌دیده‌ای نگهداری می‌شود که ریشارد بِرگِر در سال 1975 آنرا بخشی گمشده از استوانه کورش دانست. این بخش توسط همو به کتیبة اصلی اضافه گردید و نُه سطر پایانیِ فعلیِ آنرا تشکیل می‌دهد ( سطرهای 37 تا 45).

 

فرمان کورش بزرگ از زمان پیدایش تا به امروز بارها ترجمه و ویرایش و پژوهش شده است. پیش از همه، جوان پر شور و کاشف رمز خط میخی فارسی باستان یعنی هنری کِرِسْویک راولینسون در سال 1880 میلادی و بعدها  ف. ویسباخ 1890،  گ. ریختر 1952،  آ. اوپنهایم 1955، و. اِیلرز 1974، ج. هارماتا 1974، پ. بـرگـر 1975، ا. کـورت 1983، پ. لوکوک 1999 و بسیاری دیگر آنرا تکرار و کامل‌تر کردند. متن فارسیِ ارائه شده در این کتاب نیز با نگرش به پژوهش‌های پیشین و روند بهبود شناخت حروف و واژگان بابلی یا اَکَدی و نیز خوانش‌های تازه‌تر منشور کورش فراهم شده و در زیرنویس‌ها به یادداشت‌های اندکی پرداخته شده است.

 

ترجمه و انتشار فرمان کورش بزرگ (کورش دوم) پرده از نادانسته‌های بسیار برداشت و بزودی بعنوان «منشور آزادی» و «نخستین منشور جهانی حقوق بشر» شهرتی عالمگیر یافت و نمایندگان و حقوق‌دانان کشورهای گوناگون جهان در سال 1348 خورشیدی با گردهمایی در کنار آرامگاه کورش در پاسارگاد، از او بنام نخستین بنیاد‌گذار حقوق بشر جهان یاد کردند و او را ستودند. حقوقی که انسانِ امروز پس از دوهزاروپانصد سال در اندیشة ایجاد و فراهم‌سازیِ آن افتاده است و آرزوی گسترش آنرا در سر می‌پروراند. (نسخه‌بدلی از منشور کورش به عنوان کهن‌ترین فرمانِ شناخته‌شدة تفاهم و همزیستی ملت‌ها در ساختمان سازمان ملل متحد در نیویورک نگهداری می‌شود. این کتیبه در فضای بین تالار اصلی شورای امنیت و تالار قیمومت جای دارد.)

چه چیز باعث شده است تا فرمان کورش به این پایه از شهرت برسد؟ پاسخ این پرسش هنگامی دریافته می‌شود که فرمان کورش را با نبشته‌های دیگر فرمانروایان همزمان خود و حکمرانان امروزی به سنجش بگذاریم و بین آنها داوری کنیم.

 

آشور نصیرپال، پادشاه آشور (884  پ‌م.) در کتیبة خود نوشته است: ‘‘… به فرمان آشور و ایشتار، خدایان بزرگ و حامیان من … ششصد نفر از لشکر دشمن را بدون ملاحظه سر بریدم و سه هزار نفر از اسیران آنان را زنده زنده در آتش  سوزاندم … حاکم شهر را به دست خودم زنده پوست کندم و پوستش را به دیوار شهر آویختم … بسیاری را در آتش کباب کردم و دست و گوش و بینی زیادی را بریدم، هزاران چشم از کاسه و هزاران زبان از دهان بیرون کشیدم و سرهای بریده را از درختان شهر آویختم … ’’

 

در‌کتیبة سِـناخِـریب، پادشاه آشور (689  پ‌م.) چنین نوشته شده است:  ‘‘… وقتی که شهر بابِـل را تصرف کردم، تمام مردم شهر را به اسارت بردم. خانه‌هایشان را چنان ویران کردم که بصورت تلی از خاک درآمد. همة شهر را چنان آتـش زدم کـه روزهای بسـیار دود آن به آسـمان می‌رفـت. نهـر فـرات را به روی شهر جاری کردم تا آب حتی ویرانه‌ها را نیز با خود ببرد …’’

 

در کتیبة آشور بانیپال (645  پ‌م.) پس از تصرف شهر شوش آمده است:  ‘‘… من شوش، شهر بزرگ مقدس … را به خواست آشور و ایشتار فتح کردم … من زیگورات شوش را که با آجرهایی از سنگ لاجورد لعاب شده بود، شکستم … معابد عیلام را با خاک یکسان کردم و خـدایـان و الـهه‌هـایشان را به باد یغما دادم. سپاهیان من وارد بیشه‌های مقدسش شدند که هیچ بیگانه‌ای از کنارش نگذشته بود، آنرا دیدند و به آتش کشیدند. من در فاصله یک ماه و بیست و پنج روز راه، سـرزمـین شـوش را تبدیل به یک ویرانه و صحرای لم یزرع کردم … ندای انسانی و … فریادهای شـادی … به دست من از آنجا رخت بربست، خاک آنجا را به تـوبـره کشیدم و به ماران و عـقرب‌ها اجازه دادم آنجا را اشغال کنند …’’

 

و در کتیبة نَـبوکَـد نَـصَر دوم، پادشـاه بـابل (565  پ‌م.) آمـده است: ‘‘ … فرمان دادم که صد هزار چشم در آورند و صد هزار ساق پا را بشکنند. هزاران دختر و پسر جوان را در آتش سوزاندم و خـانـه‌ها را چنان ویران کردم که دیگر بانگ زنده‌ای از آنجا برنخیزد …’’

 

این رویدادهای غیر انسانی تنها به آن روزگاران تعلق ندارد. امروزه نیز مردمان جهان با چنین ستم‌ها و خشونت‌هایی روبرو هستند. هنوز جنایت‌های آمریکا در ژاپن  و ویتنام، فرانسه در الجزایر، ایتالیا در حبشه و لیبی، پرتقال و اسپانیا در آمریکای لاتین، و انگلستان در سراسر جهان، از یادها نرفته‌اند. مردم هرگز فراموش نخواهند کرد که در عراق بمب‌های شیمیایی بر سر مردم  بی‌دفاع حلبچه فروریخت و همة آنان از پیر و جوان و زن و کودک به وضعی رقت‌انگیز نابود شدند. در افغانستان و در میان سکوت  حیرت‌انگیزِ جهانیان، صدها هزار تن از مردم غیر‌نظامی و بی‌دفاع شهرها قربانی مطامع ابر‌قدرت‌های امروز و گروهای سیاسی کشور می‌شوند، در حالیکه در زندگی روزمره نیز از قحطی و بیماری‌های همه‌گیر، از گرسنگی و وبا و سرما رنج می‌برند. در بوسنی و در کانون اروپای متمدن تنها به انگیزه‌های نژادی مردم و کودکان را بی‌دریغ و دسته‌جمعی به کام مرگ می‌فرستند. در مکه جامة سپید زائران را به سرخی می‌آلایند و جان و مال و ناموس آنان را مباح می‌شمرند.

 

کشورهای بزرگ و پیشرفته و متمدن جهان، سلاح‌های مرگبار کشتار جمعی و بمب‌های شیمیایی و میکربی خود را دیگر مستقیماً بر کاشانة مردم رها نمی‌کنند، بلکه آنها را به بهایی گزاف در اختیار کشورهایی همچون عراق می‌گذارند تا بر سر جوانان ایران زمین بریزد و آنگاه باز هم به بهای گزاف به درمان زخم‌های آنان بپردازند و از نقض حقوق بشر گلایه کنند و خود را بزرگترین پشتیبان آن بدانند.

 

اما علیرغم رفتارهای ناپسند پادشاهان آشور و بابل و حکمرانان امروز جهان، کورش پس از ورود به شهر بابل و با دارا بودن هرگونه قدرت‌عملی به عنوان شاه نیرومندترین کشور جهان، نه تنها پادشاه مغلوب را مصلوب نکرد؛ بلکه او را به حاکمیت ناحیه‌ای منصوب، و با مردم شهر نیز چنین رفتار نمود: ‘‘ … آنگاه که بدون جنگ و پیکار وارد بابل شدم، همة مردم گام‌های مرا با شادمانی پذیرفتند … مَردوک (خدای بابلی) دل‌های پاک مردم بابل را متوجه من کرد؛ زیرا من او را ارجمند و گرامی داشتم. ارتش بزرگ من به صلح و آرامی وارد بابل شد … نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این شهر و این سرزمین وارد آید. وضع داخلی بابل و  جایگاه‌های مقدسش قلب مرا تکان داد. من برای صلح کوشیدم. برده‌داری را برانداختم. به بد‌بختی‌های آنان پایان بخشیدم. فرمان دادم که همة مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و آنان را نیازارند. فرمان دادم هیچکس اهالی شهر را از هستی ساقط نکند. خدای بزرگ از من خرسند شد … فرمان دادم … تمام نیایشگاه‌هایی را که بسته شده بود، بگشایند. همة خدایان این نیایشگاه‌ها را به جاهای خود بازگرداندم. اهالی این محل‌ها را گرد آوردم و خانه‌های آنان را که خراب کرده بودند، از نو ساختم. صلح و آرامش را به تمامی مردم اعطا کردم …’’

 

کورش پس از ورود به شهر بابل (در کنار رود فرات و در جنوب بغداد امروزی) فرمان آزادی هزاران یهودی را صادر کرد که قریب هفتاد سال در بابل به اسارت گرفته شده بودند. هزاران آوند زرین و سیمین آنان را که پادشاه بابل از ایشان به غنیمت گرفته بود، به آنان بازگرداند و اجازه داد که در سرزمین خود نیایشگاهی بزرگ برای خود بر پای دارند. رفتار کورش با یهودیان موجب کوچ بسیاری از آنان به ایران شد که در درازای بیست و پنج قرن هیچگاه بین آنان و ایرانیان جنگ و خشونت و درگیری  رخ نداد و آنان ایران را میهن دوم خود می‌دانسته‌اند. در این باره در باب‌های گوناگون اسفار عَـزرا و اشعیا در کتاب تورات (عهد عتیق)، ضمن نامبر کردن کورش با عنوان «مسیح خداوند» آمده است: ‘‘ خداوند روح کورش پادشاه فارس را برانگیخت تا در تمامی ممالک خود فرمانی صادر کند و بنویسد: کورش پادشاه فارس چنین می‌فرماید که یَـهُـوَه/ یَـهْـوِه خدای آسمان مرا امر فرموده است که خانه‌ای برای او در اورشلیم که در یهودا است، بنا نمایم. پس کیست از شما از تمامی قوم او که خدایش با وی باشد و به اورشلیم که در یهودا است برود و خانه یَـهُـوَه را که خدای حقیقی است در اورشلیم بنا نماید …؟ پس همگی برخاسته و روان شدند تا خانة خداوند را که در اورشلیم است، بنا نمایند. ... و کورش پادشاه، ظروف خانة خداوند را که نَـبوکَـد نَـصَـر آنها را از اورشلیم آورده و در خانة خود گذاشته بود، بیرون آورد و به رئیس یهودیان سپرد.’’

 

در اینجا مایلم بخصوص به این نکته تاکید کنم که با وجود اینکه منشور کورش بزرگ را «نخستین اعلامیه حقوق بشر» می‌دانند، اما نوآوری چنین فرمانی از کورش نبوده است؛ بلکه این فرمان فرایند فرهنگ ایرانی بوده است. فرهنگی که هرگز دستور به غارت و آدمکشی و ویرانی نداده است. و کورش این رفتار را از مردمان سرزمین خود، از نیاکان خود، از فرهنگ رایج کشورش، در آغوش مهرآمیز مادر و از پرورش او آموخته بوده و بکار بسته است. سرافرازی نخستین بیانیه جهانی حقوق بشر نه تنها برای کورش، بلکه همچنین برای فرهنگ کشوری است که سراسر پهنة پهناور آن از کهن‌ترین روزگاران تابش‌گاهِ اندیشة نیک و کردار نیکی بوده است که امروزه و از پس هزاران سال مردمان جهان در آرزو و آرمان فراهم ساختن آن هستند.

 

منشور کورش هخامنشی ارمغانی است از سرزمین ایران برای جهانی که از جنگ و خشونت خسته است و از آن رنج می‌برد.

 

مشهورترین بخشِ

منشور کورش هخامنشی

 

منم کـورش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه بابِـل، شاه سومر و اَکَد، شاه چهار گوشة جهان. پسر کمبوجیه، شاه بزرگ نوة کورش، شاه بزرگ … نبیرة چیش‌پیش، شاه بزرگ …

 

آنگاه که بدون جنگ و پیکار وارد بابل شدم، همة مردم گام‌های مرا با شادمانی پذیرفتند. در بارگاه پادشاهان بابِـل بر تخت شهریاری نشستم. مردوک خدای بزرگ دل‌های پاک مردم بابـل را متوجه من کرد … زیرا من او را ارجمند و گرامی داشتم.

 

ارتش بزرگ من به صلح و آرامی وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این شهر و این سرزمین وارد آید. وضع داخلی بابل و جایگاه‌های مقدسش قلب مرا تکان داد … من برای صلح کوشیدم.

 

من برده‌ داری را بر‌انداختم، به بدبختی آنان پایان بخشیدم. فرمان دادم که همة مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و آنان را نیازارند.

 

فرمان دادم که هیچکس اهالی شهر را از هستی ساقط نکند.

مَـردوک خدای بزرگ از کردار من خشنود شد … او برکت و مهربانی‌اش را ارزانی داشت. ما همگی شادمانه و در صلح و آشتی مقام بلندش را ستودیم …

 

من همة شهرهایی را که ویران شده بود از نو ساختم. فرمان دادم تمام نیایشگاه‌هایی که بسته شده بودند را بگشایند. همه خدایان این نیایشگاه‌ها را به جاهای خود بازگرداندم.

 

همة مردمانی که پراکنده و آواره شده بودند را به جایگاه‌های خود برگرداندم و خانه‌های ویران آنان را آباد کردم. همة مردم را به همبستگی فرا خواندم. همچنین پیکره خدایان سومر و اَکَـد را که نَـبونید بدون واهمه از خدای بزرگ به بابل آورده بود، به خشنودی مَردوک خدای بزرگ و به شادی و خرمی به نیایشگاه‌های خودشان بازگرداندم. بشود که دل‌ها شاد گردد.

 

بشود، خدایانی که آنان را به جایگاه‌های مقدس نخستین‌شان بازگرداندم، هر روز در پیشگاه خدای بزرگ برایم زندگانیِ بلند خواستار باشند.

 

بشود که سخنان پر برکت و نیکخواهانه برایم بیابند. بشود که آنان به خدای من مَردوک بگویند: ‘‘ به کورش شاه، پادشاهی که ترا گرامی می‌دارد و پسرش کمبوجیه، جایگاهی در سرای سپند ارزانی دار.’’

 

من برای همة مردم جامعه‌ای آرام فراهم ساختم و صلح و آرامش را به تمامی مردم اعطا کردم.

 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - جمعه ۸ آبان ۱۳۸۸

سه شنبه 5 آبان

برای اولین بار در یه مسابقه ی عکاسی شرکت کردم. در ماه مبارک رمضان اعلام شده بود همایشی با عنوان نماز و نیایش برگزار شده و کارکنان شهرداری و خانواده ی اونها میتونند در چهار مسابقه ی احکام ، خوشنویسی ، نقاشی و عکاسی که به همین مناسبت ترتیب داده شده شرکت کنند. با مشورتی که با دو تن از دوستان انجام دادم ، پنج عکس رو برای مسابقه فرستادم. با پایان مهلت مسابقه بهم خبر دادند که عکسهام جزو منتخبین هست اما رتبه ام رو نگفتند.

فردا غروب ( 6 آبان ) بناست برندگان مسابقات اعلام بشه. تصمیم گرفتم یه کلیپ به همین مناسبت آماده کنم ( امان از وقتی که تصمیم بگیرم کاری رو انجام بدم! ). علیرغم خستگی زیادی که داشتم ( کار اداری و بعدش هم کوهپیمایی ) از ساعت 19 نشستم پای کامپیوتر و وقتی از نتیجه راضی شدم و کامپیوتر رو خاموش کردم ، ساعت 1 بامداد چهارشنبه شده بود. این کلیپ حجمش 15.3 مگا بایت شده. اگه فقط 0.3 مگا بایت کمتر شده بود میتونستم مستقیما" در اختیار دوستان قرار بدم. انشاءالله در اوایل هفته ی آینده و با کمک گرفتن از سازمان فاوا شهرداری اصفهان اینکار رو خواهم کرد و اون رو به مناسبت سالروز میلاد مسعود حضرت ثامن الحجج امام مهر حضرت علی ابن موسی الرضا علیه السلام ، به تمام دوستان و بازدید کنندگان تقدیم میکنم.

 

چهارشنبه 6 آبان

بخاطر حضور در جشن همایش نماز و نیایش ، فرصتی برای استراحت نداشتم. همراه با همسرم به مراسم رفتیم. وقتی نوبت به مسابقه ی عکاسی شد اسامی دو نفر از بانوان شاغل در شهرداری به عنوان برگزیدگان رتبه سوم و دوم اعلام شد. مجری اعلام کرد : جایزه ی رتبه ی اول ، کمک هزینه ی سفر حج عمره به آقای .... برای عکسهای " نماز ظهر عاشورا " و " یا رب "...

وقتی برای دریافت جایزه به روی سن رفتم ، مسئولینی که اونجا بودند و همگی من رو میشناختند باور نمیکردند که علاوه بر حسابداری و رویت هلال ، عکاسی هم انجام میدم. این تعجب رو میتونستم در چهره ی بسیاری از حاضرین در سالن هم ببینم. نکته ی جالب برام این بود که دو عکسم رتبه ی اول رو کسب کرده بود.

فرزند کوچکم مرتب با ما در تماس بود و میخواست بدونه چندم شدم. بهش که خبر دادیم ، بیشتر از ما خوشحال شد.

 

پنج شنبه 7 آبان

امروز ، روز جهانی کورش کبیر است. وقتی به تقویم مشهور " قدس " نگاه میکنم میبینم مناسبتهای جهانی فراوانی رو در این تقویم ذکر کردند. مثل روزهای جهانی آب ، هواشناسی ، تئاتر ، کتاب کودک ، بهداشت ، کیهان نوردی ، هموفیلی ، ماما و ..... اما هر چی میگردم اثری از روز جهانی کورش کبیر در این تقویم نیست! باعث تاسف و شرمندگی است که در مقابل حذف نام این روز جهانی از این تقویم، روزهایی مثل روز ملی پاکستان ! روزهای ملی مالزی و بنگلادش ! آغاز جمهوری در ترکیه! ، کودتای معمر قذافی در لیبی! عبور طارق ابن زیاد از تنگه جبل الطارق در 1340 سال پیش! در تقویم درج شده. تاسف بارتر اینکه در این تقویم روز جهانی حقوق بشر ثبت شده اما کوچکترین اسم و نشانی از اولین صادر کننده منشور حقوق بشر ( کورش کبیر ) برده نمیشه.

نمیدوم چرا بی اختیار یاد جومونگ افتادم. از شخصیت واقعی جومونگ تنها به اندازه ی نصف یه کاغذ A4 اطلاعات وجود داره اما کره ایها در این سریال آنچنان شخصیت پردازی و خلق تاریخ ! کردند که میلیونها نفر در سراسر دنیا رو پای تلویزیون نشوندند تا مثلا" تاریخ کره رو ببینند ( سواره نظام آهنی اولین بار توسط اشکانیان و در ایران بوجود اومده بود ). اما ما چی؟ با تاریخ خودمون چکار داریم میکنم ؟..... بگذریم

من تا بحال فقط یکبار ( سال 1382 ) و اون هم بمدت چند دقیقه به پاسارگاد رفتم و از مقبره ی کورش و آثار بجا مونده از دوران کورش کبیر بازدید کردم. در اون سفر ، آرامگاه در حال تعمیر و بوسیله ی انبوه داربستهای فلزی محصور شده بود. این منظره برای عکاسی جالب و زیبا نبود. در ماههای اخیر این داربستها رو برچیده بودند. چند هفته پیش تصمیم گرفتم تا در روز جهانی کورش به پاسارگاد سفر کنم و یک روز تمام رو به عکاسی از آثار بجای مونده از ایران  باستان در این منطقه اختصاص بدم.

 

 

آرامگاه کورش کبیر در سال 1382

 

حدود 3 ساعت استراحت کردم و ساعت 2.5 بامداد پنجشنبه بیدار شدم و بار و بندیل رو جمع و جور کردم و ساعت 3 صبح به سمت پاسارگاد راه افتادم. نماز صبح رو در آباده خوندم. سختی رانندگی در اون ساعت رو به این خاطر متحمل شدم تا همزمان با طلوع خورشید در پاسارگاد باشم و عکس ویژه ای از آرامگاه کورش کبیر که با انوار قرمز و نارنجی خورشید صبحگاهی روشن میشه بگیرم. دقایقی از طلوع خورشید گذشته بود که به جاده ی ورودی شهر پاسارگاد رسیدم.

در همون ابتدای جاده یه ماشین نیروی انتظامی ایستاده بود. با اشاره ی دست از من خواستند توقف کنم. ایستادم. مدارک خواستند ؛ تحویل دادم. مامور درجه دار خیلی مؤدبانه پرسید :

: کجا تشریف میبرین؟

:: میخوام از مقبره ی کورش و بقیه ی آثار اینجا عکس بگیرم.

: امروز این محوطه ها تعطیله و نمیتونید برید!!!

:: ولی امروز که روز جهانی کورش است و باید شور و حال خاصی اینجا باشه

: به همین خاطر امروز و فردا اینجا تعطیله و کسی نمیتونه بازدید داشته باشه!!

:: بسیار خوب. میرم توی شهر پاسارگاد و صبحونه میخورم و برمیگردم

: پاسارگاد جای دیدنی دیگه ای نداره. صبحونه رو هم میتونید برید شهر بعدی بخورید!!

 

کمی با این مامورین صحبت کردم. حالا درک بهتری از صحبتهای هم داریم.

 

:: یعنی امروز کل شهر تعطیله؟

: بله. دستور داریم که کسی وارد شهر هم نشه.

:: چرا؟ اتفاقی افتاده و یا میخواد بیفته؟

: سال گذشته در چنین روزی بعضیها اومدند اینجا کارهایی کردند که باعث شد امسال دیگه نذارند مثل پارسال بشه. بعضیها بی جنبه هستند و الا ارزش شخصیتی مثل کورش خیلی بالاتر از این حرفهاست

:: خوب ؛ من هم با شما موافقم. باید با کسانی که نظم رو رعایت نمیکنند و قوانین اجتماعی و عمومی رو زیر پا میذارند طبق قانون رفتار کرد. اما چرا بجای برخورد با این افراد ، کل صورت مساله رو پاک میکنید؟ فکر نمیکنید اینکار ، نخواسته باعث تحریک و حساسیت بیشتر بشه؟

 

گفتگوهای دوستانه ی دیگری هم داشتیم. گفتند اگر مافوقمون اجازه بدم میتونید داخل شهر بشید. دوست داشتم با مافوق اونها تماس بگیرم تا شاید اجازه بده یه عکس بگیرم و برگردم اما فکر کردم که این تماس بی فایده خواهد بود چرا که ایشون هم احتمالا" موضوع رو به موافقت مافوقش منوط میکنه. این مامور درجه دار وقتی اصرار و علاقه ی من رو دید گفت : فردا غروب بیا ؛ شاید باز شده باشه. یا اینکه شنبه صبح بیا. گفتم برای عکاسی خوب ، نیاز به نور مناسب دارم. بهتره برم و یه زمان دیگه بیام.

عدم توفیق در ورود به پاسارگاد باعث شد که خستگی رانندگی و کم خوابی رو بشدت  احساس کنم. بسمت تخت جمشید به راه افتادم و در تمام طول مسیر با خودم میگفتم: برای چی؟ چرا؟.....

 

وقتی به تخت جمشید رسیدم ، هنوز زمان آغاز بازدید نشده بود. از فرصت استفاده کردم و کوله پشتی رو برداشتم و بطرف کوه مشرف به تخت جمشید راه افتادم. در بالای کوه آرامگاه اردشیر دوم رو دیدم و چند عکس گرفتم. نم نم بارون شروع شد. سریع به پایین برگشتم. بارون لحظه به لحظه شدیدتر میشد. وقتی به ماشین رسیدم ، دیگه از آسمون سیل میبارید. چند دقیقه صبر کردم تا بلکه بارون بند بیاد ، اما این انتظاری بیهوده بود. به مرودشت رفتم و مواد صبحونه رو خریدم و دوباره برگشتم تخت جمشید. توی ماشین صبحونه خوردم و باز هم منتظر ؛ اما فایده ای نداشت. بارون ، هنوز با شدت هر چه تمومتر میبارید. حسابی کلافه و سردرگم شده بودم. این همه راه اومدم ، آخرش هم هیچی به هیچی.....

یک دفعه ذهنم متوجه یه نکته ی مهم شد. وقتی در جایی غریب هستی و مشکلی برات پیش میاد ، بهتره بری پیش بزرگ اون منطقه و کمک بخوای. وسایلم رو جمع و جور کردم و عازم شیراز شدم.....

 

شاید باور نکردنی باشه ، اما همینکه نیت کردم برم شیراز ، بارون آروم آروم کم شد و هنوز وارد شیراز نشده بودم که آفتاب درخشان ، هوا رو گرم و مطبوع کرد ( جالبه که فاصله ی تخت جمشید تا شیراز 35 تا 40 کیلومتر بیشتر نیست) . در اصفهان و با استفاده از Google Earth نقشه ی کامل و عکسهای ماهواره ای مسیر رفت و برگشت به شیراز ( از اتفاع 10 کیلومتری ) ، شهر های کوچک (  از ارتفاع 5 کیلومتری ) و شهر شیراز ( از ارتفاع 3 کیلومتری ) رو بطور کامل دریافت کرده بودم. با استفاده از همین عکسها ، با ورود به شیراز یکراست و بدون پرس وجو راهی حرم حضرت احمد ابن موسی شاهچراغ علیه السلام شدم.

توی حرم ، به رسم زیارتهایی که در مشهد دارم و به نیت زیارت امام رضا علیه السلام ، سنگ پایین پای شاهچراغ رو بوسیدم. با همین بوسه ، احساس کردم بوی حرم رضوی در فضا منتشر شده. از حضرت عذرخواهی کردم که در ابتدای این مسافرت برای عرض ادب به محضرشون نرسیدم. خجالت زده بودم و ..... نذر همسرم رو ادا کردم و بیرون اومدم

به پارکینگ محل پارک خودرو برگشتم. از متصدی پارکینگ مسیر برگشت رو پرسیدم ( بعضی خیابونها یه طرفه بودند ). وقتی توضیح داد ، کامپیوتر رو آوردم و گفتم از روی این عکس و نقشه توضیح بده. نقشه و عکسهای با کیفیت بالا رو که دید با لهجه ی قشنگ شیرازی گفت : تو مهندسی کاکو؟ خدا عمرت بده..... از روی عکسها مسیر رو توضیح داد و گفت : میشه ایی پارکینگو رو نشون بدی؟ عکس رو زوم کردم و با دیدن پارکینگش که ماشینهای داخلش به وضوح قابل تشخیص بود کلی ذوق کرد. من هم از خوشحالی اون بنده ی خدا ، خوشحال شدم.

مقصد بعدی حافظیه بود. نیازی به گفتن از فضای روحانی حافظیه نیست. موقع اذان ظهر شد. نماز رو همونجا خوندم و راهی تخت جمشید شدم. آسمون بارونی و رگباری صبح حالا تبدیل به آسمونی مرکب از آفتاب و ابر و آبی زیبا شده بود ؛ فوق العاده و عالی.... ساعت 13 وارد تخت جمشید شدم و تا ساعت 17:30 اونجا موندم. عکسهایی گرفتم که در روزهای آتی منتشر خواهم کرد ؛ تخت جمشید حرفهای زیادی برای گفتن داره.

 

خدا رو شکر کردم که با مدد حضرت شاهچراغ علیه السلام ، هم به زیارت ایشون و حافظیه نائل شدم و هم بخشی کار عکاسیم رو به پایان رسوندم و دست خالی برنگشتم.

 

 

امسال بدلیل رعایت مسائل امنیتی اجازه ورود دوربین به حرم داده نمیشد. این عکس رو سال 82 گرفتم.

 

 

در حافظیه دو تا دوربین دستم بود. همه فکر میکردند عکاس حرفه ای هستم و مرتب دوربینشون رو میدادند و میگفتند میشه یه عکس از ما بگیرین. میگفتم با چه حالت و منظره ای؟ میگفتند هر جور شما صلاح بدونید!

 

 

نگهبانان ایستاده در پشت سر داریوش کبیر ( نگاره ی خزانه – تخت جمشید )

 

 

داریوش کبیر در حال به حضور پذیرفتن هیئتهای نمایندگی ( به ترتیب از سمت راست : داریوش کبیر ، فرنکه رئیس تشریفات ، نگهبان ، مسئول حمل ذغال افروخته برای عود سوزهایی که بین داریوش کبیر و فرنکه قرار دارد – نگاره ی خزانه داری ، تخت جمشید )

 

 

سر ستون با نقش سر عقاب و پنجه ی شیر

 

 

غروب خورشید در دروازه ی ملتها

 

 

توی این سفر بارها و بارها من رو با توریستهای خارجی اشتباه میگرفتند. آخه من چه شباهتی به توریستا دارم؟؟!!

 

جمعه 8 آبان

امروز عید میلاد است. تقارن هشت های متعدد با روز جمعه در خور توجه شده ؛ حالتی که برای تکرار تاریخ شمسی اون 100 سال باید صبر کرد اما در اون زمان هم دیگه تاریخ میلاد امام هشتم بر 8/8/1488 منطبق نخواهد بود. سالروز میلاد این امام و مقتدای یگانه که پیکر مطهرش زینت بخش ایران عزیز شده و عطر وجود آن حضرت در گوشه گوشه ی این آب و خاک استشمام میشه رو به محضر تمامی محبین آن حضرت تبریک و تهنیت عرض میکنم. شاید در یک ماه آینده دو بار به مشهد سفر کنم اما یقین دارم که زیارت حضرت ثامن الحجج علیه السلام توفیقی است که میبایست از جانب خداوند و خود آن حضرت نصیب شود ؛ امید که اینچنین شود و این توفیق شامل حالم گردد.

 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - سه‌شنبه ٥ آبان ۱۳۸۸

آن نفسی که باخودی ، یار چو خار آیدت

وان نفسی که بی خودی یار چه کار آیدت


آن نفسی که باخودی ، خود تو شکار پشه‌ ای

وان نفسی که بی خودی ، پیل شکار آیدت


آن نفسی که باخودی ، بسته ی ابر غصه ای

وان نفسی که بی خودی ، مه به کنار آیدت


آن نفسی که باخودی ، یار کناره میکند

وان نفسی که بی خودی ، باده ی یار آیدت


آن نفسی که باخودی ، همچو خزان فسرده ای

وان نفسی که بی خودی ، دی چو بهار آیدت

 

جمله بی قراریت از طلب قرار تست

طالب بی‌قرار شو ، تا که قرار آیدت


جمله ناگوارشت از طلب گوارش است

ترک گوارش ار کنی ، زهر ، گوار آیدت


جمله بی‌ مرادیت از طلب مراد تست

ور نه همه مرادها ، همچو نثار آیدت


عاشق جور یار شو ، عاشق مهر یار ، نی

تا که نگار نازگر عاشق زار آیدت


خسرو شرق شمس دین از تبریز چون رسد

از مه و از ستاره‌ها والله عار آیدت




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - دوشنبه ٤ آبان ۱۳۸۸

برای دیدن مناظر خیره کننده و زیبا لازم نیست جای دوری بریم. فقط کافیه بالای سرمون رو ببینیم و یا زیر پا رو.... امروز در کوه ، دوربین رو به هر طرف میچرخوندم ، زیبایی جلوه میکرد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

در کوهپیمایی امروز ، با یکی از گروههای کهنوردی اصفهان آشنا شدم. خیلی وقت بود که اونها رو در کوه میدیدم. تا بحال فقط سلام و علیک مختصری داشتیم. اما امروز توی جمعشون حاضر شدم. صحبت به مسیرهای مختلف صعود به قله صفه کشیده شد. گفتم که یکی از مسیرهای سخت هست که هنوز کسی رو پیدا نکردم تا با راهنمائیش از این مسیر صعود کنم. نمیخوام ریسک کنم و برای اولین بار تنهایی از این مسیر سخت و فنی و برم. بنا شد در هفته ی آینده همراه این گروه ( که تجربه ی زیادی در این رابطه دارند ) از این مسیر به قله صعود کنیم.

 

یواش یواش دارم وارد جمع حرفه ایهای کوهنوردی میشم و احتمالا" در برخی برنامه های خارج از اصفهان اونها هم شرکت میکنم.

 فعلا" که احساس خوبی دارم ؛ تا ببینیم چی پیش میاد

 

موقع نوشتن این مطلب نظرات خصوصی یک " دوست " رو خوندم. پنج پیام ؛ زیبا و دلنشین و پر معنا..... امید که بشود ؛ امید که بتوانم

ممنونم " دوست " عزیز....




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - شنبه ٢ آبان ۱۳۸۸

تاخیر چند روزه در رفتن به کوه باعث شد تا امروز بطور فوق العاده به صفه برم. یه کفش ورزشی جدید هم خریده بودم که میخواستم امتحانش کنم و ببینم پایداری و چسبندگیش روی سنگ چه جوریه. حدود یک ساعت طول کشید تا به قله رسیدم. کفشام هم عالی بود ؛ نرم و سبک و مطمئن. اونچه که باعث خوشحالی من شده اینه که این کفشها تولید ایران عزیزمونه. قیمتش هم چندان زیاد نیست ( فقط 15500 تومن ). این هم عکس یادگاریم روی قله صفه با کفشهای جدید ایرانی

 

 

 

امروز بخاطر وجود رطوبت در آسمون ، خورشید ( که برای لحظاتی در بین ابرها دیده شد ) با رنگ قرمز فوق العاده ی می درخشید....

 

 

 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - جمعه ۱ آبان ۱۳۸۸

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - جمعه ۱ آبان ۱۳۸۸

امروز فرصتی دست داد تا دوباره به سراغ گلخونه ی بزرگ شهرداری اصفهان برم. این گلخونه داره خودش رو برای ایام عید نوروز آماده میکنه و بتازگی بذر گلهای مختلف رو در خزانه کاشتند. امروز گل زیادی در این محل وجود نداشت اما دست خالی هم برنگشتم و چند عکس از اندک گلهای موجود گرفتم.

 

 

 

 

 

 

 

در ماه بهمن و اسفند ، این گلخونه باید بسیار دیدنی بشه ؛ بخصوص اون 25000 گل آلاله حتما" محشری از زیبایی بپا خواهند کرد. بنا دارم امسال چند گلدون بزرگ رو به کاشت گلهای پیازی ( زنبق ، لاله ، سنبل ، نرگس شیراز و نرگس شهلا ) اختصاص بدم تا برای شب عید آماده بشند. پیاز این گلها رو تا یکی دو هفته ی آینده میخرم.




آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ