خرّم آن بقعه که آرامگه یار آنجاست
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۸

پیام تسلیت مقام معظم رهبری مد ظله العالی بمناسبت درگذشت فقیه عالیقدر مرحوم آیت الله منتظری رضوان الله تعالی علیه

 

بسم الله الرحمن الرحیم
اطلاع یافتیم که فقیه بزرگوار آیت الله آقای حاج شیخ حسینعلی منتظری رحمی الله علیه دارفانی را وداع گفته و به سرای باقی شتافته اند.
 ایشان فقیهی متبحّر و استادی برجسته بودند و شاگردان زیادی از ایشان بهره بردند. دورانی طولانی از زندگی آن مرحوم در خدمت نهضت امام راحل عظیم الشأن گذشت و ایشان مجاهدات زیادی انجام داده و سختی های زیادی در این راه تحمل کردند. در اواخر دوران حیات مبارک امام راحل امتحانی دشوار و خطیر، پیش آمد که از خداوند متعال میخواهم آن را با پوشش مغفرت و رحمت خویش بپوشاند و ابتلائات دنیوی را کفاره ی آن قرار دهد.
اینجانب درگذشت ایشان را به همه ی بازماندگان بویژه همسر مکرّمه و فرزندان محترم آن مرحوم تسلیت میگویم و رحمت و مغفرت الهی را برای وی مسألت میکنم.
سید علی خامنه ای
29/ آذر/ 1388

 

پیام تسلیت حضرت آیت الله هاشمی رفسنجانی

انالله و اناالیه راجعون
درگذشت حضرت آیت‌الله منتظری باعث تاسف و تالم خاطر گردید.
فقدان این فقیه برجسته، نستوه و مبارز عالم و بزرگوار، ثلمه‌ای برای حوزه‌های علمیه و جامعه اسلامی است که ان‌شاءالله مجموعه آثار گرانقدر، خلاء وجودی ایشان را برای دوستداران، علما، فضلا، روحانیون و طلاب جبران می‌نماید.
با تسلیت این مصیبت به آیات عظام و شاگردان ایشان و حوزه‌های علمیه، مقلدان و مردم شریف استان اصفهان و شهرستان نجف‌آباد و مخصوصا به بیت مکرم‌شان علو درجات آن فقید سعید را از درگاه احدیت خواستارم.




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - شنبه ٢۸ آذر ۱۳۸۸

از خیمه ها که رفتی و دیدی مرا به خواب

داغی بزرگ بر دل کوچک نهاده ای

گر چه ز من  لب تو خداحافظی نکرد

می گفت عمّه ام ، به رخم بوسه داده ای

 

من با هوای دیدن تو زنده مانده ام

جویای گنج بودم و ویران نشین شدم

ممکن نشد که بوسه دهم بر رخت به نی

با چشم خود ز خرمن تو ، خوشه چین شدم

 

تا گفتگوی عمّه شنیدم میان راه

دیدم تو را به نیزه و باور نداشتم

تا یک نگه ز گوشه ی چشمی به من کنی

من چشم از سر تو ، دمی بر نداشتم

 

با آنکه آن نگاه ، مرا جان تازه داد

اما دو پلک خود ز چه بر هم گذاشتی؟

یکباره از چه رو ، دو ستاره افول کرد؟

گویا توان دیدن عمّه ، نداشتی...

 

من کنار عمّه ایستادم به روی پای

مجروح پا و ، اِذن نشستن نداشتم

دستی سیاه بی ادبی کرد با سرت

منهم کبود دست روی سر گذاشتم

 

با آنکه دستبرد خزان دیده ای ولیک

باغ ولایت است که سرسبز و خرّم است

رخسار توست باغ همیشه بهار من

افسوس از اینکه فرصت دیدار بس کم است

 

ای گل اگر چه آب ندیدی ولی بُوَد

از غنچه های صبح لبت نو شکفته تر

از جورها که با من و عمـّه شد مپرس

این راز سر به مُهر ، چه بهتر نهفته تر

 

هر کس غمم شنید ، غم خود ز یاد برد

بر زاری ام ز دیده و دل ، زار گریه کرد

هر گاه کودک تو ، به دیوار سر گذاشت

بر حال او ، دل در و دیوار ، گریه کرد

 

ای مه که شمع محفل تاریک من شدی

امشب حسد به کلبه ی من ماه می برد

گر میزبان نیامده امشب به پیشواز

از من مَرَنج ، عمّه مرا راه می برد

 

گر اشک من به چهره ی مهتابی ام نبود

ای ماه ، این سپهر ، اثَر از شَفَق نداشت

معذور دار، اگر شده آشفته موی من

دستم بر شانه به گیسو ، رَمَق نداشت

 

ویرانه ، غصّه ، زخم زبان ، داغ ، بی کسی

این کوه را بگو تن چون کاه چون کِشَد؟

پای تو کو ؟ که بر سَرِ چشمان خود نهم

دست تو کو ؟ که خار ز پایم برون کشد

 

سیلی نخورده نیست کسی بین ما ولی

کو آن زبان ؟ که با تو بگویم چگونه ام

دست عَدو بزرگ تر از چهره ی من است

یک ضربه زد ، کبود شده هر دو گونه ام.....

 

یکبار سر به گوشه ی ویران بزن ، ببین

من خاک پای تو به جبین می کشم ، بیا

کن زنده یاد مادر خود را ببین چسان

خود را ز درد روی زمین می کشم ، بیا

 

گر در بَرَت به پای نخیزم ز من مپرس

اما ببخش، نیست توانی به پای من

نه شمع در خرابه ، نه تو گفتگو کنی

مشکل شده شناختن تو برای من

 

ای آرزوی گمشده پیدا شدی و من

دست از جهان و هر چه در آن هست می کشم

سیلی ، گرفته قوّت بینایی ام

من تا شناسمت ، به رخت دست می کشم

 

ای گل ، زعطر ناب تو آگه شدم ، تویی

ویرانه ، روز گشته اگر چه دل شب است

انگشت ها که با لب تو بوده آشنا

باور نمی کنند که این لب همان لب است

 

اشعار از : علی انسانی




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - جمعه ٢٧ آذر ۱۳۸۸

صبح زود برای خرید نون از خونه بیرون رفتم. هوا سرد و آسمون صاف بود. وقتی برگشتم دوباره به استراحت پرداختم. برام عجیب بود که پیش بینی هواشناسان در مورد بارش بارون تا بحال محقق نشده بود. وقتی از خواب بیدار شدم فرزندم گفت بارون شدیدی داره میباره. همراه با برکت معنوی آغاز محرم ، برکت و رحمت الهی از آسمون هم سرازیر شده بود ؛ اون هم با شدت هر چه تمامتر.

 

پیش از ظهر همراه با اعضای خونواده به صفه رفتیم. میخواستیم زیر بارون قدم بزنیم. غیر از ما ، خیلیهای دیگه هم به همین منظور اونجا بودند. بارون هنوز با شدت میبارید. من لباسهای ضد آب داشتم و بقیه هم از چتر استفاده میکردند. به حوالی مقبرة الشهداء که رسیدیم در عرض 30 ثانیه همه چی زیر و زبر شد. وقتی سر بلند کردم دیدم مه همانند تندبادی پر سرعت داره به سمت ما میاد. در عرض چند ثانیه در مه غلیظی فرو رفتیم. دما ناگهان افت کرد و بارون بلافاصله تبدیل به برف شد.... همه چی فقط در 30 ثانیه

 

تا پناهگاه رفتیم و به ریزش آب از کوه نگاه کردیم. برف روی زمین نشست و ما برگشتیم. امروز تصمیم نداشتم کوهپیمایی کنم اما با دیدن این برف و مه ، وقتی به خونه برگشتم وسایلم رو جمع کردم و در ساعت 14:30 به سایر همنوردان ملحق شدم و رفتیم بالا. هر چی بالاتر میرفتیم بر شدت بارش افزوده میشد. مطابق روزهای دیگه موقع بالا رفتن لباس کمی به تن داشتم. قبلا" هم گفتم که وقتی بدن فعالیت شدید داره نباید لباس زیادی به تن داشته باشیم چون دم میکنیم و آب زیادی رو از دست میدیم. تنفس کردن در این حالت هم دشوار میشه. ضمن اینکه اگه لباسها متناسب با میزان فعالیت بدن باشه ، این فعالیت میتونه برای مدت بیشتری ادامه داشته باشه و دیرتر خسته بشیم.

امروز اصلا" به پیرهن آستین بلندی که به تن داشتم نیازی نبود ؛ بدنم داره به سرما عادت میکنه. وقتی به غار محل استراحت رسیدم و کوله ام رو پایین گذاشتم ، از بدن و لباسم عین دیگ آبجوش ، بخار بلند شده بود ( تازه من فقط یه زیرپوش و یه پیرهن تنم بود . اگه کاپشن ضد آب هم تنم میکردم که احتمالا" بجای بخار ، آتش از بدنم زبانه میکشید ). خیلی سریع لباسهای خیس رو درآوردم و لباس خشک به تن کردم.

 

به خونه که برمیگشتم ، آسمون داشت باز میشد. اونقدر باز که با رسیدن به منزل عکسی از هلال شب دوم محرم در کنار سیاره تیر ( عطارد ) گرفتم.

 

 

 

فردا دوم محرم است. بنا به نقل مشهور ، در روز دوم محرم سال 61 هجری ، کاروان اهل بیت عصمت و طهارت به سرزمین کربلا وارد و در این وادی ساکن شدند....




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - پنجشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸۸

پنج شنبه 26 آذر 1388 ، 29 ذیحجه 1430

از دیشب با شنیدن اخبار هواشناسی ، پریشان خاطر شدم. پیش بینی شده که آسمون امروز اصفهان ابری و بارونیه. وسایل رصد رو جمع و جور کردم  اما کاوری هم برای کوله پشتی برداشتم ؛ شاید بارون بباره... صبح موقع رفتن به اداره گوش دل به نوای نینوایی دادم ، بارون چشمام قبل از بارون آسمون باریدن گرفت. متوسل شدم. یه ساله منتظر این روز بودم ؛ هلال محرم برام یه نشونه ویژه است....

 

از ساعت 9 تا 13:30 توی جلسه بودم. هر چند دقیقه یکبار پرده رو کنار میزنم و به آسمون نگاه میکنم ؛ خورشید در پشت ابرهای غلیظ و متراکم مخفی شده....دلم گرفته..... موقع نماز ظهر شده.... قبل از دیگران به اطاق جلسه برمیگردم و نوحه ای در باره ی آغاز محرم و ورود اهل بیت عصمت و طهارت به کربلا رو گوش میکنم ؛ آسمون ابریه و چشمام بارونی... اواخر جلسه تابش شدید نور خورشید از بین ابرها رو حس کردم. پرده رو کنار زدم..... امیدوار به اینکه ممکنه بشه هلال رو دید....

 

مستقیما" عازم صفه شدم. با سایر دوستان از مسیر قاراپت راهی قله شدیم. توجهم به مسیر نبود. افق غربی دیده نمیشد و من فقط به سایه ی کوه صفه نگاه میکردم تا بتونم حدس بزنم وضعیت افق غربی چطوریه.... به قله رسیدیم... ابرهای غلیظ و مرتفعی در افق بود اما در بالای ابر ، آسمون پاک و تمیز... باید صبر کرد....

 

منتظر شدیم... ساعت 16:42 خورشید پشت ابر رفت و این ابر اونقدر متراکم بود که دیگه کمترین اثری از خورشید نموند. در آخرین لحظه ، با دوربین قطب نما دار 50*7 نگاهی به خورشید کردم و زاویه ای رو که قطب نما نشون میداد به ذهن سپردم ؛ حدود 236.5 درجه ( این عدد به اضافه ی اختلاف شمال مغناطیسی با شمال جغرافیایی ( که حدود 3.23 درجه بود ) به سمت واقعی خورشید ( 240.07 درجه ) بسیار نزدیکه. محاسبات نشون میده در موقع غروب ظاهری خورشید ارتفاع ابرها کمی بیش از 2.7 درجه از افق بوده.

 

15 دقیقه بعد از غروب ظاهری خورشید جستجوی هلال آغاز شد. ابرهای غلیظ آروم آروم ارتفاع میگرفتند و کار سختتر .... اما همزمان ، شرایط جوی در بالای ابر رفته رفته بهتر... دوست داشتم موبایلم رو روشن کنم و موقع رصد به مداحیها گوش کنم ....

 

ساعت 17:09 ...هر 5 دقیقه سمت ماه حدود 0.8 درجه تغییر میکرد. حالا هلال ماه باید در میدان دید دوربین 50*7 در جایی قرار میگرفت که سمت آن حدود 233 درجه مغناطیسی باشه. با دقت تمام به بالای ابرهای این منطقه نگاه کردم...

 

ساعت 17:10  ..... هلال ماه بوضوح در میدان دید دوربینم رویت شد ؛ کم سو اما کاملا" واضح و نمایان.... چند یا حسین گفتم و دیده شدن هلال رو به دوستان اعلام کردم... آرزوم برآورده شد و حاجتم روا.....

 

دوربین 70*15 رو روی سه پایه بستم و هلال رو در مرکز میدان دید قرار دادم... فقط یکی از همراهانم گفت هلال رو از پشت این دوربین میبینه . چند بار دیگه با هر دو دوربین هلال رو دیدم. در دوربین 70*15 هلال نسبت به دوربین 50*7 با وضوح بسیار بهتری قابل مشاهده بود. طول کمان قابل مشاهده حدود 90 درجه ( از ساعت 3 الی 6 ). در میانه ی کمان ، نقطه ی سفید درخشانی وجود داشت. تمام کمان پیوسته بود.

 

ساعت 17:15  برای آخرین بار هلال رو با دوربین 70*15 دیدم. و لحظاتی بعد ابرها روی هلال رو پوشوندند.... محرم آغاز شد....

 

اطلاعات رصد:

تاریخ : پنج شنبه 26 آذر 1388 ، 29 ذیحجه 1430 ، 17 دسامبر 2009

رصدگاه : قله کوه صفه اصفهان ( عرض 32:36 شمالی و طول 51:39 شرقی با 2093 متر ارتفاع از سطح دریاهای آزاد )

درج حرارت : 7.8 درجه سانتیگراد ( 46.04 درجه فارنهایت )

فشار هوا : 842.2 میلی بار

میزان رطوبت :62%

سرعت وزش باد:2متر بر ثانیه ( 7.2 کیلومتر بر ساعت )

عمق دید افقی : 4 کیلومتر

ابزار رصد : دوربین های دوچشمی 50*7 و 70*15

رصدگران : اینجانب به اتفاق سه نفر از همنوردان گرامی

 

( نرم افزار محاسبات ماه ، مکان مرکزی ، بدون در نظر گرفتن اثر شکست نور در جو )

غروب محاسباتی خورشید : در ساعت 17:00

غروب ظاهری خورشید : در ساعت 16:42

 

 

افق رصدگاه در ساعت 16:37

 

 

زمان اولین رویت : در ساعت 17:10 با دوربین 50*7

ارتفاع ماه : 5.194 درجه

ارتفاع خورشید : 2.729 درجه زیر افق

جدائی زاویه ای ماه و خورشید : 11.291 درجه

اختلاف سمت ماه و خورشید : 8.053 -

ضخامت بخشی میانی هلال : 0.29 دقیقه قوسی

فاز ماه : 1.09 %

طول کمان رویت شده : 90 درجه ( از ساعت 3 الی 6 )

سن هلال : 25 ساعت و 28 دقیقه بعد از مقارنه

 

زمان آخرین رویت هلال : در ساعت 17:15 با دوربین 70*15

ارتفاع ماه : 4.352 درجه

 

 

افق رصدگاه در ساعت 17:20 ( محل پنهان شدن هلال در پشت ابرها با دایره سفید مشخص شده است )




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - چهارشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸۸

 

برای ورود به مسیر قاراپت باید از یه کابل فولادی که به کوه پیچ شده کمک گرفت.

 

 

در مرحله ی بعدی از یه تنگه ی عمودی باید بالا بریم و برای اینکار باید رو به پرتگاه و پشت به کوه باشیم و با پرس دستها از دو طرف ، چند متر بالا بریم و سپس به سمت راست بچرخیم و مجددا" با سنگ درگیر بشیم.

 

 

بعد از عبور از لبه ی شیبداری که منتهی به یه پرتگاه میشه باید از شکاف بین دو سنگ بالا بریم. در اینجا هم باید از فشار پرس دستها و همینطور فشردن بدن به دیواره ی پشتی استفاده کرد تا راحتتر بالا رفت.

 

 

مرحله ی چهارم هم بالا رفتن از یه تنگه و دیواره ی پرشیب است که البته نسبت به مراحل قبلی کمی ساده تر است ولی باید با نهایت دقت و احتیاط اینکار رو انجام داد.

 

 

در قسمت راست بالای تصویر شکافی در زیر سنگ دیده میشه. نفر وسط در صعود قبلی میخواست با اتکا به این سنگ بالا بره اما سنگ از محل همین شکاف از سرجاش حرکت کرد و نزدیک بود اتفاق تلخی روی بده.

 

 

 

 

عبور مکرر از دیواره های پر شیب و لبه ی پرتگاهها از خصوصیات مسیر قاراپت است که جذابیت مسیر رو صد چندان میکنه

 

 

محلی رو که مربی به اون اشاره میکنند کارگاه فرود به نام " خلیفه سلطانی " است. از این کارگاه میشه یه فرود آزاد 70 تا 80 متری رو با طناب تجربه کرد.

 

 

اینجا یه شکاف عمیق و عریض است که در دل کوه صفه وجود داره. مربی گفتند که یه بار با دو طناب تا 100 متر در این شکاف پایین رفتند اما به انتهای اون نرسیدند.

 

 

وقتی کوهنوردی به اتمام میرسه ، به عوض خستگی ، سرحال و با نشاط و با روحیه میشیم. تا بحال هیچ ورزشی تا این اندازه برام انرژی بخش نبوده.




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - سه‌شنبه ٢٤ آذر ۱۳۸۸

صبح امروز در هوای سرد پاییزی اومدم کنار زاینده رود تا تماشاگر هلال ماه باشم. شب گذشته با استفاده از تصاویر ماهواره ای گوگل سعی کردم بهترین موقعیت برای عکاسی رو شناسایی کنم. این جستجو یه بار دیگه من رو به سی و سه پل رسوند. در پارک حاشیه ی شمالی زاینده رود و در فاصله ی نزدیک به پل مستقر شدم. جریان یافتن مجدد آب در رودخونه ، پرندگان مهاجر رو به اصفهان کشونده و زیبایی شهر رو صد چندان کرده.

 

ابرهای پراکنده ی افق به تدریج از تیره گی خارج شده و رنگهای قهوه ای ، قرمز و نارنجی به خودشون میگرفتند. با دوربین دوچشمی نگاهی به ابرها کردم. هلال ماه در بین ابرها بود ؛ ترکیب مناسبی از هلال و ابرهای رنگارنگ. قبل از اینکه هلال در پشت ابرها پنهان بشه چند عکس گرفتم. در ساعت 06:33 با هلال صبحگاهی ذیحجه و هلالهای سال 1430 قمری وداع کردم. هوای سرد صبحگاهی انگشتان پام رو آزار میده و اونها رو از کار انداخته.....

 

خلاصه گزارش این رصد بشرح زیر است :

 

تاریخ : سه شنبه 24 آذر 1388 ، 27 ذیحجه 1430 ، 15 دسامبر 2009

مختصات رصدگاه : اصفهان – پل الله وردیخان ( عرض 32:38:42.12 شمالی و طول 51:39:56.96 شرقی با 1571 متر ارتفاع از سطح دریاهای آزاد )

درجه حرارت : 1 درجه سانتیگراد زیر صفر ( 30.2 درجه فارنهایت )

میزان رطوبت : 88%

فشار هوا : 846.4 میلی بار

سرعت وزش باد : آرام

عمق دید افقی : 7 کیلومتر

ابزار رصد : دوربین دو چشمی 50*7 و دوربین عکاسی دیجیتالی سونی مدل اچ - 9

زمان اولین رویت با ابزار: در ساعت 06:24 به وقت رسمی ایران

زمان آخرین رویت با ابزار : در ساعت 06:33 به وقت رسمی ایران

  • بدلیل ابرناکی افق ، برای رویت هلال با چشم غیر مسلح تلاش نشد
  • پارامترهای هواشناسی از اداره کل هواشناسی استان اصفهان دریافت شده است

 

مختصات هلال در زمان آخرین رویت ( مکان مرکزی – بدون لحاظ اثر شکست نور در جو )

زمان : ساعت 06:33

ارتفاع هلال : 5.172 درجه

ارتفاع خورشید : 5.551 درجه زیر افق

جدائی زاویه ای ماه و خورشید : 15.358 درجه

اختلاف سمت ماه و خورشید : 11.011 درجه

ضخامت بخش میانی هلال : 0.54 دقیقه قوسی

فاز ماه : 1.95% نسبت به قرص کامل ماه

سن هلال : 32 ساعت و 59 دقیقه مانده به مقارنه

طول کمان هلال : حدود 140 درجه ( کمی کمتر از 5.5 تا کمی بیشتر از 9.5 )

( عکسهایی که از هلال گرفته ام توسط سایت ماه نو منتشر خواهد شد )

 

بنا دارم انشاءالله در شامگاه پنجشنبه ، هلال محرم 1431 رو همزمان با کوهنوردی رصد کنم (‌ البته اگه شرایط جوی اجازه بده ). تعدادی از دوستان همنورد هم ابراز علاقه کردند تا در این برنامه مشارکت داشته باشند ؛ من کوهنوردی رو از اونها یاد گرفتم و متقابلا" بنا شده رویت هلال رو بهشون آموزش بدم




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - دوشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸۸

 

 

 

 

 

صبح فردا با رویت هلال صبحگاهی ذیحجه 1430 ، آماده ی رویت هلال محرم در شامگاه پنج شنبه خواهیم شد.... محرم رسید




 
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - یکشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸۸

جمعه روز تولد فرزند کوچک بود و بهانه ای برای جمع شدن دوباره ی اعضای فامیل. پذیرایی عصرانه ای داشتیم و ساعات خوشی در کنار هم بودیم. بچه ها بسرعت در حال رشدند و به همان سرعت من در حال پیر شدن...

 

در کوهنوردی روز شنبه ، یه بار دیگه از مسیر سخت و نفس گیر " یا علی " و مسیر " ماری 2 " به قله صعود کردیم. نسبت به دفعه ی قبلی یه کم بهتر بودم ولی باز هم در آخرین شکاف یه مقدار کم آوردم و با زحمت زیاد خودم رو بالا کشیدم. خوشبختانه اینبار دیگه کمبود انرژی نداشتم و مشکلم به پیدا نکردن دستگیره ها و جا پاهای مناسب در اون شکاف محدود شد. وقتی به قله رسیدیم بر خلاف انتظار با هوای گرم و آفتابی مواجه شدیم. دقایقی بعد که خواستیم بیایم پایین ، بخشهای پایین کوه رو مه فرا گرفته بود و ما بتدریج وارد مه و هوای سرد شدیم ؛ منظره ی بسیار قشنگی بود و همه چیز عالی و کم نظیر.

 

 

اینجا راه باریک رسیدن به ابتدای مسیر یا علی است. حدود یک متر از این مسیر ریزش کرده و بدون اتکا به کابل فولادی که به کوه نصب شده نمیتوان از آن عبور کرد. دیواره ای بلند در زیر پای ما قرار دارد

 

 

ابتدای مسیر یا علی

 

 

این همان شکاف نفس گیر است. از جایی که الان مربی ایستاده باید یک دو متر دیگه بالا رفت و بعد به درون شکاف خزید. واقعا" نفس آدم توی این شکاف میگیره.

 

امروز ( یکشنبه 22 آذر ) در تمرین فنی کلی درس جدید فرا گرفتم. در فرود از صخره با 8 و کاربین ، یکی از خطراتی که وجود داره اینه که کوهنورد نتونه کنترل طناب فرود رو حفظ کنه. این اتفاق بدلایل مختلف ممکنه روی بده ( مثلا" دست کهنورد آسیب ببینه و یا اینکه بخاطر برخورد سنگ به سر ، کوهنورد دچار بیهوشی بشه ). چنین رویدادی میتونه منجر به سقوط مرگبار بشه. برای همین حتما" و حتما" باید بر روی طناب فرود ، از گره پروسیک استفاده کرد. این گره بسیار ساده اما حیاتبخش با یه طناب 5 میی متری بر روی طناب فرود زده میشه و یه کاربین هم گره رو به تونیک ( صندلی فرود ) متصل میکنه. موقع فرود ، کوهنورد باید با دست اصلی ( مثلا" دست راست برای راست دستها ) طناب فرود رو از زیر 8 بگیره و با دست دیگه گره پروسیک رو آروم آروم حرکت بده و پایین بیاره. این گره رو میشه در بالای 8 ( با طناب بلند ) و یا زیر 8 ( با طناب کوتاه ) زد. اگر به هر دلیلی گره پروسیک رو پایین نیاریم ، این گره بر روی طناب اصلی قفل شده و کوهنورد رو در هوا معلق نگه میداره. بنابراین اگر کنترل طناب فرود رو از دست بدیم ، گره پروسیک عین یه ضامن عمل میکنه و مانع سقوط میشه.

امروز هم گره پروسیک رو آزمایش کردیم و هم یه تمرین خیلی جالب و فنی داشتیم ؛ اگر گره پروسیک بطور ناخواسته قفل شد برای آزاد کردنش باید چکار کرد؟ توضیحش باشه برای بعد.

 

ریختن اسلینگ سنگنوردی رو امروز انجام دادم البته 3 اسلینگ از 4 تا رو انداختم و اسلینگ سخت آخری رو برای بقیه گذاشتم!! ولی جمع کردن اسلینگها رو خودم انجام دادم و با استفاده از خود حمایت ( خودم رو با اسلینگ و تسمه به کارگاه فیکس کردم تا نیازی به طناب حمایت نداشته باشم ) خیلی راحت اینکار انجام شد ؛ اونقدر راحت و مطمئن که مربی دستور داد از این به بعد به همین طریف اسلینگها رو جمع کنیم.

 

محرم داره نزدیک میشه. امشب گوش دل به نواهای نینوایی دادم و به فکر فرو رفتم ؛ حافظان قرآنی که نواده ی پیامبر را قربت الی الله به شهادت رساندند ، همانانی که چند دهه قبل از آن قرآن بر سر نیزه کردند تا قرآن ناطق را محو کنند .... تاریخ چه درسها که ندارد

 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - شنبه ٢۱ آذر ۱۳۸۸

 

 

اماما ؛ هنوز به تو و به آرمانهایت ایمان دارم ؛ هنوز دل در گرو مهر و محبتت دارم ؛ هنوز به تو عشق می ورزم.....




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - پنجشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸۸

نمایشگاهی از عکسهای دوست گرامیم جناب آقای میثم روشنی با عنوان " قصه های خورشید و من " از 18 لغایت 30 آذر در خانه هنرمندان واقع در اصفهان – خیابان آبشار اول – پارک ایثارگران برگزار است. به دوستان توصیه میکنم حتما" از این نمایشگاه بازدید نمایند. بدون تعارف باید عرض کنم بنده هر آنچه که از عکاسی یادم گرفته ام را مدیون جناب آقای روشنی هستم که همیشه متواضعانه کارهای بنده را دیده و آن را عالمانه و هنرمندانه نقد کرده و باعث ارتقای کیفی عکسهایم شده اند.

 

 

( عکس پوستر نمایشگاه از وبلاگ هفت اورنگ متعلق به دوست گرامیم جناب آقای سعید جانقربان است )

 

ساعات بازدید از 8 الی 12 صبح و 15 الی 20 بعد از ظهر است. مراسم اختتامیه و نقد و بررسی آثار هم در ساعت 4 بعد از ظهر 30 آذر برگزار خواهد شد.

 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - پنجشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸۸

هفته ی گذشته توسط یکی از همراهان ، از برنامه ی فرودم از تیرول فیلم گرفته بودم. در طی این هفته چندین و چند بار این فیلم رو مرور کردم تا نقاط ضعف و قوت کارم رو متوجه بشم. با نگاه به این فیلم متوجه شدم که :

-         حرکتم روی تیرول و کنترل سرعتم عالی بود.

-         موقع رسیدن به طناب ، اون روی بین پاهام قرار داده بودم در حالیکه باید در پهلوی راستم قرار میگرفت.

-         موقع اتصالم به طناب فرود ، 8 فرود رو از کاربین خارج کرده و طناب رو از اون رد کردم. اینکار صحیح نیست چون ممکنه بطور ناگهانی این قطعه از دست رها بشه و به زمین بیفته و دیگه نتونیم فرود بیایم.

-         قبل از چک کردن کار ، از قرقره ی تیرول رها شده بودم که کار خطرناکی بود.

-         طناب فرود رو با دست چپم گرفته بودم در حالیکه من راست دست هستم.

توی این یه هفته کارهای اصلاحی که باید انجام میدادم رو در ذهنم مرور کردم.

 

دیروز تمرین فنی داشتیم و یکی از کارهایی که انجام دادم فرود از تیرول بود. همانند بار اول ، حرکتم روی تیرول رو بخوبی انجام دادم و سرعت رو از همون ابتدا کنترل کردم. با نزدیک شدن به طناب فرود ، پاهام رو به سمت چپ متمایل کردم تا این طناب در پهلوی راستم قرار بگیره. بدون درآوردن 8 از داخل کارابین ، طناب رو ازش رد کردم و بعد اون رو خارج کرده و بطور صحیح در کاربین قرار دادم و پیچ کاربین رو محکم کردم. تسمه ی ایمنی و کارابین ترمز رو بگونه ای خارج کردم که از بدنم رها نشه و نیازی نباشه اون رو به تونیک متصل کنم. بازوی چپم رو روی کابل تیرول قرار دادم و قرقره رو باز کردم. با دست راستم طناب فرود رو از زیر 8 محکم گرفتم ، پاها و سپس دست چپم رو از کابل رها کردم و ، فرود اومدم. همه چیز منظم و دقیق و بدرستی انجام شد.

دیروز سنگنوردی هم کردیم. در طول هفته و در منزل با دمبل و شنا رفتن روی انگشتان ، بازوانم رو تقویت کرده بودم و برای همین ، سنگنوردی دیروز خیلی راحت انجام شد. احتمالا" در جلسه ی بعدی باید اسلینگ ریختن در مسیر این سنگنوردی رو من انجام بدم و برای اینکار باز هم باید قدرت دستانم افزایش پیدا کنه.

 

نگاه کردن مکرر به فیلم عملکردم در فرود تیرول باعث شده بود اینبار عملیات فرودم بی عیب و نقص باشه. کاش ما آدما میتونستیم از تمام جزئیات پندار و کردار و گفتارمون فیلم بگیریم و هر روز بشینیم این فیلم رو مرور کنیم. مطمئنا" اگر چنین امکانی وجود داشته باشه ، متوجه خیلی از مشکلات ، عیوب و نواقصمون میشیم و میتونیم در ادامه ی زندگی ، اصلاحات مورد نیاز رو با دقت انجام بدیم. خیلی از علمای اخلاق و عرفان توصیه میکنند در پایان هر روز به مجموعه ی رفتارهای روزانه ی خودمون فکر کنیم و نقاط ضعف و قوت رو در نظر بیاریم و سعی کنیم بر نقاط قوت تاکید و از نقاط ضعف پرهیز کنیم. امید که همه بتونیم اینچنین باشیم.

 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - چهارشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۸

مرتب می نویسم و پاک میکنم ، می نویسم و پاک میکنم.....

 

در دانشگاه تهران گروههای مختلف که گرایشهای سیاسی متفاوتی دارند بجای گفتگو ، بحث و نقد علمی ، روی در روی یکدیگر قرار گرفته و نفرین مرگ را نثار هم میکنند......

در مجلس شورای اسلامی ( که منطقا" میبایست محل بحث نخبگان جامعه باشد ) هواداران طیفهای سیاسی مختلف با بدترین الفاظ و روشها نسبت به هواداران طیف مقابل واکنش نشان میدهند.....

برخی دولتمردان ( در بخشهای مختلف اجرائی ، قانونگذاری و قضایی ) هر گونه انتقادی را مساوی با دشمنی تلقی کرده و با انتقادگر همانند کافر حربی برخورد میکنند.....

 

چه بر سر جامعه ی ما آمده است؟ چرا اینقدر نسبت به هم کم تحمل شده ایم؟ چرا اینقدر مرگ یکدیگر را آرزو داریم؟ چرا عادت نکرده ایم که حرف مخالف را بشنویم؟ چرا بلد نیستم وقتی انتقادات بی موردی مطرح میشود ، با بیانی مستدل و مودبانه و در کمال آرامش پاسخ دهیم؟ چرا وقتی انتقاد بحقی مطرح میشود پذیرای آن نیستیم؟ چرا ... چرا... چرا ... و هزار چرای دیگر....

 

بزرگان کشور باید هر چه سریعتر فکری به حال وضع موجود بکنند. ادامه این وضعیت ، شکاف بین مردم را عمیقتر کرده و خدای ناکرده تبعات سنگینی برای ایران عزیز در پی خواهد داشت. بی تردید تدبیر مورد نیاز از نوع ملاطفت و آشتی است.....




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - دوشنبه ۱٦ آذر ۱۳۸۸

برای تعطیلات مسافرت کوتاه به فریدن رو برنامه ریزی کرده بودیم اما یادمون رفته بود که یکی از فرزندانمون صبح جمعه امتحان داره. برنامه رو تغییر دادیم و تصمیم گرفتیم پیش از ظهر جمعه حرکت کنیم. همون شب یکی از بستگان تماس گرفت و گفت که داره میاد به اصفهان. برای دومین بار برنامه رو تغییر دادیم و مسافرت رو به زمان دیگری موکول کردیم.

صبح جمعه بعد از رسوندن فرزندم به جلسه امتحان و انجام خرید ، کار کاشت گلهای بنفشه رو آغاز کردم. امسال قدری با تاخیر اینکار رو انجام دادم ولی شرایط جوی هنوز مناسبه و آسیبی به گلها وارد نخواد کرد. 20 جعبه گل بنفشه در رنگهای آبی ، بنفش ، زرد ، سفید ، نارنجی ، قرمز و پر کلاغی ( سفید و بنفش ) رو به قیمت 34 هزار تومان خریدم. بنفشه گل مقرون به صرفه ای است. از الان تا پایان اردیبهشت ( بیش از 5 ماه ) باغچه های خونه میزبان این گل ارزون قیمت ، رنگارنگ و زیبا خواهد بود. از ساعت 10 تا 1.5 بعد از ظهر یکی از باغچه های داخل حیاط و باغچه ی کوچه رو گلکاری کردم.

اونقدر به کوه عادت کردم که وقتی یه روز کوهنوردی نمیرم حسابی بی حال میشم. بعد از گلکاری ، آبی به سر و صورتم زدم و وسایل کوه رو جمع کردم و زدم بیرون. با دوستان همنورد تماس گرفته بودم تا منتظرم باشند. ساعت 2.5 حرکت رو آغاز کردیم. از مربی درخواست کردم تا در صورت امکان از یه مسیر جدید به قله بریم. بعد از یه سنگنوردی معمولی ( که البته الان دیگه برام معمولی شده والا تا پارسال همچین معمولی هم نبود ) برای رسیدن به آبشار ، به سمت گردنه باد رفتیم و در اونجا بجای حرکت بطرف مسیر مرعشی ، در امتداد تله کابین به پیش رفتیم.

موبایلم زنگ خورد و خبر دادند که مسافرت میهمانان ما کنسل شده. قسمت این بود که امروز به کوه بیام. بنا شد بعد از مراجعت از کوه به فریدن بریم.

این مسیر صعود به قله ، گل یخ نام داشت و در سه قسمت دارای حساسیت ویژه ای بود و میبایست با دقت از دو دیواره ی کوتاه و یه کلاهک کوچک عبور کرد. برای عبور از کلاهک ، همه از طناب حمایت استفاده کردیم تا اتفاق ناگواری روی نده. روی دیواره ها فقط یک نفر از همراهان نیاز به طناب حمایت داشت. در طول مسیر سنگهای کوچک و بزرگ فراوانی ریزش کرده بود و بعضی وقتها همراهان موجب ریزش اونها به پایین میشدند. امروز کلاه ایمنی رو همراه نداشتم ( کار اشتباهی کردم. لازمه همیشه این کلاه همراهم باشه ). وقتی زیر کلاهک منتظر عبور بقیه بودم یه قلوه سنگ از بالا رفتاد پایین و به من برخورد کرد اما خوشبختانه این برخورد روی شانه و دقیقا" بر روی بند کوله پشتی صورت گرفت و مشکلی پیش نیومد.

با رسیدن به قله و قدری استراحت از گروه خداحافظی کردم و خیلی سریع برگشتم پایین و رفتم منزل. دوشی گرفتم و عازم سفر شدم. دو ساعت بعد در فریدن بودیم. بخشهایی از مسیر پوشیده از برف بود و آسمون بی نهایت شفاف و سحر آمیز.

 

وسایل کوهنوردی رو همراه خودم آورده بودم. صبح تصمیم داشتم به کوه برم اما بستگان توصیه کردند بدلیل تنها بودن و احتمال مواجه شدن با حمله ی گرگها ( که در اون منطقه زیاد هستند ) از اینکار صرف نظر کنم. بجای کوهنوردی ، عازم پیاده روی شدم. حدود ساعت 07:45 از خونه زدم بیرون و بطرف رودخانه ای که در جنوب روستا بود حرکت کردم. یه تی شرت تنم بود ؛ اون هم در هوای سرد صبحگاهی فریدن!. توی مسیر عکسهای جالبی گرفتم. در تمام مدت رفت و برگشت که بیش از 2 ساعت بطول انجامید بجز چند پرنده هیچ موجود دیگری رو ندیدم. سرما همه رو زمین گیر کرده. با رسیدن به رودخونه ، یکی از بهترین عکسهای هفته های اخیرم رو گرفتم ( شاید عکسهام برای دیگران جذابیتی نداشته باشه یا خیلی ساده و پیش پا افتاده به نظر بیاد. تعجبی هم نداره چون من یه غیر حرفه ای هستم. اما هر عکس برای خودم معنا و مفهوم ویژه ای داره که از دیدنش لذت میبرم ).

با همون هیبت کوهنوردی به روستا برگشتم و روستائیان متعجب از لباس آستین کوتاه من در این سرما ( وقتی فعالیت بدنی داریم بدن گرمای لازم رو تولید میکنه. اگر هوا خیلی سرد نباشه ، نیازی به پوشیدن لباس زیاد نیست. لباس اضافه و زیاد ، تعریق رو افزایش میده که ضمن کم شدن آب بدن ، احتمال سرما خوردن رو هم زیاد میکنه.

 

روز عید غدیر ، با بچه ها مشغول گلکاری شدیم. من دو باغچه ی باقیمونده رو گلکاری کردم و به بچه ها هم یاد دادم که خاک و خاک برگ رو مخلوط کنند و در چند گلدون بزرگ ، گل بنفشه بکارند. انشاءالله در بهار این گلدونها زیبایی خاصی ایجاد خواهند کرد. بعد از ظهر هم به همراه اعضای خانواده به کوه رفتیم. بچه ها خیلی اصرار داشتند تا از یه مسیر سخت و با سنگ نوردی به قله بریم! برای رسیدن به آبشار اونها رو از یه مسیر سنگی ( که سخت نبود اما بخاطر قرار گرفتن در نزدیک دیواره ها برای اونها دلهره آور بود ) راهنمایی کردم. در بخشهایی که نیاز به دقت بیشتری بود خودم جلو میرفتم و در اون محل می ایستادم تا همسر و فرزندانم عبور کنند. وقتی به آبشار رسیدیم و پیشنهاد کردم از خیر قله بگذرید ، همه قبول کردند. چند دقیقه ای در آبشار توقف کردیم و برگشتیم پایین. امروز هم احساس سرما نداشتم و با یه تی شرت ورزشی اومدم و برگشتم. توی مسیر همسرم گفت همه دارند چپ چپ بهت نگاه میکنند!

 

توی خونه کلی اسپند برامون دود کردند! نمیدونم والله ؛ کسی که سردش نیست باید براش اسپند دود کرد؟




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - پنجشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸۸

ای گل رخ دل فریب خود کام
وی دلبر دل کش دل‌آرام


شد وقت که باز دور ایام
گامی بزند موافق کام

برخیز تو نیز آسمان وار
یک روز به کام ما بزن گام


بستان و بده بگو سرودی
برخیز و برو بیا بزن جام

چون خرمن گل به عشوه بنشین
چون سرو روان به جلوه بخرام

از شام به‌ عیش کوش تا صبح
وز صبح به طیش باش تا شام

امروز بگو مگر چه روز است
تا گویمت این سخن به اکرام


موجود شد از برای امروز
آغاز وجود تا به انجام

امروز ز روی نص قرآن
بگرفت کمال، دین اسلام

امروز به امر حضرت حق
شد نعمت حق به خلق اتمام

امروز وجود پرده برداشت
رخساره‌ی خویش جلوه‌گر داشت

************************

 

امروز که روز داروگیر است

مى ده که پیاله دلپذیر است

 

چون جام دهى به ما جوانان

اول به فلک بده که پیر است

 

از جام و سبو گذشت کارم

وقت خم و نوبت غدیر است

 

مى نوش که چرخ پیر امروز

از ساغر خور پیاله گیر است

 

امروز به امر حضرت حق

بر خلق جهان على امیر است

 

امروز به خلق گردد اظهار

آن سرّ نهان که در ضمیر است

 

آن پادشه ممالک جود

در ملک وجود بر سریر است

 

چندانکه به مدح او سرودیم

یک نکته زصد نگفته بودیم

***********************

 

وقت است که باز جام گیریم
از لعل لب تو کام گیریم

آهوی رمیده‌ی دو چشمت
رام ار نشود به دام گیریم

یک بوسه حلال وار از آن لب
گر می‌ندهی حرام گیریم

چشم تو به عشوه خون ما ریخت
از لعل تو انتقام گیریم

از گیسوی تو کمند سازیم
از ابروی تو حسام گیریم

از صف زده خیل مژگانت
فوجی سپه نظام گیریم

یک رویه بدین سلاح و لشکر
ملک دو جهان به کام گیریم

امروز که عیش قدسیان است
ما نیز قدح مدام گیریم

خورشید می و هلال ساغر
از دست مه تمام گیریم

یک ره به حرم یکی به دیر است
ما زین دو بگو کدام گیریم؟

زهاد قدح ز حور و غلمان
ما از کف تو غلام گیریم

دستار دهیم رهن و جامی
از باده کشان به وام گیریم

هم باده علی‌الرئوس نوشیم
هم بوسه علی‌الدوام گیریم

جبریل صفت بیا در این بزم
ساغر بدهیم و جام گیریم

این نغمه به روز و شب سراییم
وین زمزمه صبح و شام گیریم

از خلق جهان علی غرض بود
او جوهر و ماسوی عرض بود

**********************

 

آیینه‌ی کبریا علی بود
مرآت خدا نما علی بود

پیری که به ‌بر نمود تشریف
از خلعت « هل ‌اتی» علی بود

شاهی که به سر نهاد دیهیم
از افسر « إنّما» علی بود

هر نامه که شد فرود از حق
در مدحت مرتضی علی بود

هر جلوه که کرد چهره‌ی دوست
بر خاطر اولیا علی بود

هر نامه که از خدای، جبریل
آورد به مصطفی علی بود

یک حرف بس ا‌ست اگر کسی هست
در خانه که حرف با علی بود

آن نقطه‌ی « باء» که پیش یکتا
پشتش به دعا ، دو تا ، علی بود

با ختم رسل عیان و پنهان
با سایر انبیا علی بود

مقصود ز طوف حج و عمره
وز کعبه و از منی علی بود

مطلوب ز رکن زمزم و حجر
از مروه و از صفا علی بود

بر موضع خاتم نبوت
آن کس که نهاد پا علی بود

کام همه را روا علی بود
درد همه را دوا علی بود

دستی که به جود، کشتی نوح
آورد به استوا علی بود

آن کو به خلیل، نار نمرود
بنمود گل و گیاه علی بود

آن حرف ندا که گفت یونس
در ظلمت بحر ،  «  یاعلی » بود

آن کس که به دستش از دل حوت
ذوالنون بشد رها علی بود

آن کس که عصا به دست موسی
بنمود چو اژدها علی بود

آن کس که به نام اوست بسمل
بر مصحف اصطفا علی بود

بر قلب ولی که عرش رب است
آن کس که « قد استوی » علی بود

بر دوش نبی که برتر از عرش
آن کس که نمود جا علی بود

آن کش به احد نمود احمد
از « ناد علی» ندا، علی بود

شایسته‌ی « هل اتی» علی بود
زیبنده‌ی « لافتی » علی بود


هم اول و مبتدا علی بود
هم غایت و منتها علی بود

آن کش به کتاب حضرت حق
فرمود به حق بنا، علی بود

آن شه که قبول خواهد از لطف
فرمود مدیح ما علی بود

این مدح بخورد ماست ورنه
کی در خور سرتقی علی بود؟

آن پرده فکن که پرده برداشت
از « لوکشف الغطا» علی بود


گر پرده ز چهره برفکندی
گفتی همه کس خدا علی بود

بی‌پرده بگو علی خدا نیست
لیکن ز خدای هم جدا نیست

 

( شعر از:  حاج میرزا حبیب خراسانی )




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - پنجشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸۸

وقتی که دیروز از ورودی صفه به سمت محل تمرین فنی حرکت میکردیم کمک مربی پیشنهاد داد که امروز فرود از تیرول رو تمرین کنیم ؛ مربی هم پذیرفت. یه مقدار تعجب کردم که چطور بی مقدمه سراغ چنین کار حساس و دقیقی خواهیم رفت که یک اشتباه کوچک در اون ، باعث سقوط خواهد شد.

با رسیدن به محل تمرین ، مربی یه طناب رو با استفاده از دو کارابین آهن ، روی کابل فولادی تیرول انداخت. برای اینکه ترس اعضای گروه از معلق شدن در هوا بریزه و به ابزار و وسایل اطمینان قلبی پیدا کنند ، خودمون رو با کارابین به این طناب وصل کرده و تاب بازی کردیم (‌البته در این تاب بازی که اولش با کمی دلهره همراه بود باید از لب صخره به پایین می پریدیم !). کمک مربی و یه نفر از همراهان قبل از من کار فرود رو انجام دادند. وقتی که کار اونها نگاه میکردم متوجه شدم ما همچین بی مقدمه هم نیومدیم برای اینکار فنی. در طول این مدت تمام ریزه کاریها رو جدا جدا یاد گرفتیم و حالا باید بصورت ترکیبی از اونها استفاده کنیم.

 

نوبت من رسید. همراه مربی به محل اتصال کابل تیرول به کوه رفتیم. به تونیکم (‌ صندلی فرود ) دو کارابین وصل کرده بودم ، یکی برای اتصال به قرقره تیرول و دومی برای فرود. تا بحال سه مرتبه تیرول رفته بودم اما در هر سه بار طنابی به من متصل بود که در انتهای تیرول عمل ترمز رو انجام میداد. امروز اما باید خودم ترمز میگرفتم و دیگه طنابی در کار نبود.

یه تسمه برزنتی ( اونقدر محکمه که میشه بجای تونیک هم ازش استفاده کرد ) رو دور سینه ام انداختم و اون رو با یه کارابین آهن ، پشت قرقره انداختم روی کابل. مربی به محل اصلی تمرین برگشت و گفت با اعلام من حرکت کن. مسیری که باید طی میکردم حدود 50 تا 60 متر بود و بخاطر شیبی که داشت سرعتم زیاد میشد. مربی در نظر داشت اگر من نتونستم ترمز بگیرم ، با محکم نگه داشتن طناب فرود ، از ادامه ی حرکت من جلوگیری کنه.

دستور حرکت داده شد. دست چپم زیر قرقره بود و دو انگشت دست راستم رو انداختم داخل کارابین ترمز. این کارابین به شکل گلابی است و باید سر باریک تر اون رو روی کابل قرار داد. برای ترمز کردن باید با دو انگشتی که داخل سر بزرگتر کارابین می افته ، کارابین رو محکم به سمت پایین کشید و همزمان اون رو با قدرت به سمت راست یا چپ پیچوند تا با درگیر شدن کارابین و کابل و افزایش اصطکاک ، سرعت کم بشه. چون تجربه قبلی برای ترمز گرفتن نداشتم ، اینبار تصمیم گرفتم از همون اول سرعتم رو کنترل کنم.

بدنم رو به موازات افق قرار دادم و حرکت کردم. کمی که از صخره دور شدم کار ترمز کردن رو شروع کردم. اصطکاک اونقدر زیاد بود که از محل اتصال کارابین و کابل دود بلند میشد ( هم دود سوختن چربیهایی که روی کارابین و یا کابل بود و هم دود و گردی که در اثر کنده شدن زنگ روی کابل فولادی ایجاد میشد ). صدای این اصطکاک همراه با دودی که ایجاد میشد ، حرکت قطار رو تداعی میکرد! اونقدر خوب سرعتم رو کم کردم که به نرمی به طناب فرود رسیدم و توقف کردم ( وقتی فیلم حرکتم رو بازبینی کردم دیدم مربی بخاطر اینکار بسیار تشویقم کرده اما در اون لحظه صدای ایشون رو نمی شنیدم).

حالا زمان کار حساس انتقال از کابل تیرول به طناب فرود بود. چون با قرقره به کابل متصل بودم ، دستام رو رها کردم. ابتدا گیره ی 8 ( مخصوص فرود با طناب ) رو از کاربین دوم خارج کرده و در طناب قرار دادم و اون رو مجددا" داخل کاربین گذاشتم. پیچ کارابین رو هم محکم کردم تا یه موقع باز نشه. بعد هر دو تا پام رو انداختم روی کابل فولادی و با دست چپ هم کابل رو گرفتم و خودم رو بالا کشیدم تا وزنم از روی تسمه ترمز و قرقره آزاد بشه. اول تسمه و کارابین ترمز رو باز کردم و اون رو به تونیکم بستم. بعد نوبت قرقره بود. خودم رو بالاتر کشیدم و قرقراه رو هم آزاد کرده و از روی کابل برداشتم. حالا من بجای قرقره ، با طناب فرودی که به وسایلم بسته شده بود ، به کابل وصل بودم.

در این مرحله باید با یه دست طناب فرود رو در زیر گیره ی 8 میگرفتم اما متوجه شدم طناب بجای اینکه در کنار پهلوم باشه ، بین دو پام قرار داره. باید طناب رو جابجا میکردم اما قرقره هم دیگه باز شده بود و باید نهایت دقت رو انجام میدادم که تعادلم بهم نخوره و ....

با دو دست و یک پا خودم رو روی کابل محکم نگه داشتم و پای بعدی رو رها کردم تا طناب در وضعیت مناسب قرار بگیره. خوشبختانه اینکار بخوبی انجام شد. طناب رو با یک دست محکم گرفتم ، آروم آروم پاهام رو از روی کابل آزاد کردم و در نهایت با رها کردن دست بعدی ، به نرمی با طناب و از ارتفاع 30 متری فرود اومدم. مربی از کارم بسیار راضی بود و تشویقم کرد. بخاطر حساس بودن این عملیات ، بعد از من بقیه ی اعضای گروه این کار رو انجام ندادند.

 

با اینکه این عملیات خیلی حساس بود اما فکر میکنم کار جمع کردن اسلینگ ( که یه بار انجام دادم و در انتها منجر به پاندول شدنم شد ) خیلی خیلی حساستر و فنی تر از فرود از تیرول باشه. کار فنی با طناب داره به روزهای آخرش نزدیک میشه ؛ هر چند که آموزش و تعلیم دیدن هیچ وقت تموم نمیشه و همیشه چیزهای زیادی باقی مونده تا بخواهیم اونها رو فرا بگیریم




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۸

دیروز در کوه ، خطر بزرگی یکی از همراهان رو تهدید کرد. با یه گروه 8 نفره از مسیر قاراپت به سوی قله حرکت کردیم. در بخشی از مسیر ( که باریک و کنار پرتگاه بود ) پشت سر هم ایستاده بودیم تا به نوبت از یه دیواره ی سنگی یکی دو متری رد بشیم. سه نفر بالا رفته بودند. من پنجمین نفر و توی صف بودم که نفر ششم اومد و دست روی سنگ بزرگی انداخت تا زودتر بالا بره. با صدای فریاد مربی متوجه شدم این سنگ بزرگ بدلیل بارندگی و شسته شدن خاک زیر سنگ در حال کنده شدن است. علیرغم بزرگی و سنگینی ، اون سنگ داشت به راحتی از جا در میومد. با هشداری که مربی داد ، نفر ششم سنگ رو رها کرد..... دل توی دل کسی نبود. کنده شدن اون سنگ علاوه بر سقوط چند ده متری که برای اون نفر به همراه داشت ، قطعا" موجب خسارات جانی در پایین کوه میشد..... خدا خیلی رحم کرد. در کوه هر حرکت کنترل نشده میتونه خطر بزرگی رو در پی داشته باشه. در کوهنوردی گروهی ، خیلی مهمه که دقیقا" از همون جایی عبور کنی و همون سنگی رو بگیری که مربی ( و یا نفر پیشتاز ) گرفته

 

دیشب تمام فکرم به اون سنگ متمرکز شده بود ؛ سنگی که اندازه ی بزرگی داره و هر آن ممکنه به پایین پرت بشه و جان کسی رو بگیره. باید سریع به کوه برگردیم و با کمک دوستان سنگ رو از سر جاش خارج کنیم و در محل مطمئنی قرار بدیم.




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - دوشنبه ٩ آذر ۱۳۸۸

در هشتمین جلسه ی کار با طناب ، موقع یکی دیگه از آزمونهای مهم رسیده بود. دیروز وقتی به محل تمرین رسیدیم همراه با مربی و با همراه داشتن یه طناب 60 متری و سایر تجهیزات به بالای صخره و محل کارگاه رفتیم. اونجا مربی نشست و گفت : امروز باید کارگاه رو آماده کنی و اول هم خودت میری پایین تا بقیه مطمئن بشن خطری اونها رو تهدید نمیکنه!!

 

بخاطر آموزش خوبی که دیده بودم ، اینکار رو سریع و البته با دقت و وسواس انجام دادم. ابتدا طناب رو بازرسی (‌واخوانی ) کردم تا مطمئن بشم پارگی و زدگی نداره. بعد یه سر طناب رو از دو حلقه ی فولادی که با دو رشته سیم بکسل به رولهایی که روی سنگ نصب شده بودند رد کردم و سپس دو سر طناب رو در کنار هم قرار دادم و اون رو دسته کردم. اینکار باعث میشد که طناب دو رشته ای بشه و گره ای که در آخر کار باید بزنم دقیقا" در وسط طناب زده بشه. برای متصل کردن طناب به رولها ، یه گره 8 دوبل زدم و با استفاده از دو کاربین آهنی هر یک از حلقه های ایجاد شده در طناب رو به رولها وصل کردم و تمام.

طناب دسته شده رو در دست راست گرفتم و با دستم چپم کارگاه رو محکم چسبیدم ( این کار برای این انجام میشه که مبادا بخاطر پیچیده شدن طناب به دور پا ، در موقع پایین انداختن طناب ، خود کوهنورد هم به پایین کشیده بشه و سقوط کنه ). با صدای بلند گفتم " طناب " و اون رو انداختم پایین. پایین انداختن طناب حتما" باید با صدای بلند اعلام بشه تا یه موقع خود طناب و یا سنگهایی که ممکنه در اثر برخورد طناب با دیواره ی کوه به پایین پرتاب بشه ، به کسی برخورد نکنه.

 

تمام کار رو دوباره چک کردم و طناب رو به 8 و کاربینم وصل کردم. مربی کارم رو با دقت میدید. یکی دو تا ریزه کاری هم یادم دادند. پرسیدم حالا میتونم برم پایین؟ گفتند : خودت میدونی! اگر سالم رسیدی پایین معنیش اینه که کارت رو خوب انجام دادی!

 

برای آخرین بار تونیک و کاربین و اتصالات رو کنترل کردم و سریع رفتم پایین. دیروز 5 بار فرود رو انجام دادم. در آخرین بار اتصال طناب به کارگاه دیگه با گره و کارابین آهن نبود بلکه فقط همون دو حلقه ی فولادی ، نگهدارنده ی طناب بودند. اینکار زمانی انجام میشه که بعد از فرود بخواهیم طناب رو پایین کشیده و جمع کنیم. فرود در این وضعیت ، تفاوتی با فرودهای دیگه نداره و فقط باید مواظب باشیم که فشار ناگهانی و شوک به طناب وارد نشه چرا که فشار بسیار زیادی روی بخش باریکی از طناب ( محل فشار حلقه ها به طناب ) وجود داره و ممکنه بخاطر یه شوک ناگهانی ، طناب پاره بشه و ..... فرود آخر رو خیلی نرم و یکنواخت انجام دادم. با کشیدن یکی از دورشته ی طناب ، اون رو از دو حلقه ی بالای کارگاه خارج کردم.

 

دیروز برای اولین بار سنگنوردی هم کردم ( از این مدلها که مرتب به دستشون پودر میزنند و از سنگهایی با شیب تند و یا شیب منفی بالا میرن ). دفعه ی اول که بالا رفتم ، بخش انتهایی مسیر رو که دور زدن روی نوک یه کلاهک بود و خیلی هم فنی ، انجام ندادم. دوست نداشتم روی اسلینگ پاندول بشم ( عقب نشینی کردن همیشه به معنای شکست خوردن نیست بلکه خیلی وقتها زمینه ی پیروزیهای بعدی رو فراهم میکنه ). اومدم پایین و چند دقیقه بعد دوباره رفتم بالا. قبل از دور زدن کلاهک قدری به دستها استراحت دادم و سپس با راهنمایی حمایت کننده ی پایین ، این کلاهک رو دور زدم. دستام کمی عرق کرده بود و نزدیک بود روی سنگ لیز بخوره اما با سرعت عملی که در جابجایی دستام داشتم ، خوشبختانه لیز نخوردم و مسیر رو به آخر رسوندم.

انجام این حرکت اعتماد به نفس بسیار زیادی برام بوجود آورد. شاید اگر عمری برام باقی باشه ، در طول روزها و ماهها و سالهای آینده حتی یه بار هم نیاز نباشه که چنین مسیرهای دشواری رو برم اما همین اندازه که اراده ی انجام اینکار رو در خودم بوجود آوردم برام کافیه. از این اراده میشه در خیلی جاهای دیگه و در زندگی روزمره استفاده کرد.

 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - دوشنبه ٩ آذر ۱۳۸۸

خوب ؛ بعد از چند هفته ، میخوام با چند تا عکس ( که البته یه نموره تعدادشون زیاده ) برای دیدن دیدنیهای اصفهان دعوتتون کنم.

 

 

پله های عالی قاپو ( دردناکترین کار اینه که پا روی این کاشیهای زیبا بذاری و بری بالا.... اما چاره ای هم نیست )

 

 

نورگیرهای عالی قاپو

 

 

سقف فوقانی عالی قاپو

 

 

گچبریهای اطاق موسیقی عالی قاپو

 

 

کاشیکاری سر درب مسجد شیخ لطف الله – میدان نقش جهان

 

 

کاشیکاریهای سر درب مسجد امام – میدان نقش جهان

 

 

غروب خورشید در کوه صفه ( پنجشنبه 5 آذر 88 )

 

 

 

 

 

 

 

 

هلال 27 ذیقعده 1430

 

 

 

 

 

 

اولین برف پاییزی ( شنبه 7 آذر )

 

 

این صخره ای است که کار فنی رو اونجا انجام میدیم ( من هم در حال فرود هستم!). چند متر پایین تر از جایی که هستم یه کلاهک وجود داره که بعد از اون در فضا معلق میشیم. کابل فولادی که برای تیرول ( حرکت با قرقره فلزی ) استفاده میکنیم هم در سمت راست دیده میشه.

 

 

بعضی وقتها دوستان و بستگان به من میگن برا چی خودت رو به دردسر میندازی و کارهای سخت و بعضا" پر خطر در کوه انجام میدی.....

 

 

مرحوم شهید بهشتی کلام جالبی داشتند " بهشت را به بها دهند ، به بهانه ندهند". هر چیزی بهایی داره و هر چه ارزشمندتر و ذیقیمت تر باشه ، باید بهای بیشتری براش پرداخت. از طرف دیگه ، حضور در کوه و حرکت در مسیرهای سخت و جذاب ، یه حس خودباوری بسیار قدرتمند رو در انسان بوجود میاره و تقویت میکنه. حسی که به تو میگه ، تو توانائی انجام هر کار مشکلی رو داری ؛ بشرط اینکه خوب فکر کنی ، راه حل مشکلات رو پیدا کنی و از مواجهه با سختیها سرخورده و ناامید نشی.

 

 

وقتی همه ی این کارها رو انجام دادی ، اون وقت آنچنان روحیه ای پیدا میکنی که علاوه بر خودت ، اطرافیانت رو هم تحت تاثیر مثبت قرار میدی. اگر باور ندارین ، امتحان کنید....




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - یکشنبه ۸ آذر ۱۳۸۸

حضورم در کوه از هفته ای سه بار ، به هفته ای چهار تا پنج بار رسیده. بیشتر روزها از اداره مستقیما" به کوه میرم و نهار رو حدود ساعت 18 میخورم و جالبه که نه تنها احساس گرسنگی ندارم بلکه این با مدل تغذیه سازگاری بیشتری دارم. سه شنبه ی گذشته از مسیر قاراپت صعود کردم. چهارشنبه کار فنی داشتیم. برای خارج کردن خاطره یکشنبه ، یه بار دیگه صعود و نصب اسلینگ رو تمرین کردم اما دیگه اسلینگها رو جمع نکردم و روی همون طناب حمایت پایین اومدم. دوبار هم فرود با طناب رو انجام دادم و بعد به انجام تمرین با سنگ کوتاه پرداختم تا قدرت بازوانم رو تقویت کنم. پنجشنبه هم تنهایی به کوه رفتم اما در میانه ی مسیر به سایر دوستان ملحق شدم.

 

جمعه ، روز عرفه..... سفر نگار نازنین ما و حاجی بزرگ الهی از صحرای عرفات بسوی منای کربلا در چنین روزی آغاز شده بود...... محرم در راه است......

 

شنبه ؛ عید قربان. به قول قدیمیها ، دیروز جزو عمر ما حساب نشد.

 

چند روز بود که منتظر بارش بارون بودم.  وقتی صبح روز عید قربان برای خرید نون از خونه خارج شدم آسمون تمام ابری بود اما هنوز بارش شروع نشده بود. از حدود ساعت 7 یا 8 صبح بارش نم نم بارون آغاز و رفته رفته بر شدتش افزوده شد. تماسی با دوستان کوهنورد گرفتم تا ببینم با وجود بارون آیا هنوز برنامه ی روزانه ی کوهنوردی رو انجام میدن؟ خوشبختانه پاسخ مثبت بود.

 

ساعت 14 از خونه بیرون زدم. حالا دیگه بارش بارون با ریزش برف توام شده بود. وسایلم برای حرکت در زیر بارون مناسب بود. راس ساعت 14:30 حرکتمون شروع شد. وقتی به محدوده ی پناهگاه ( جایی که کار فنی با طناب رو تمرین میکنیم ) رسیدیم ، دیدیم در جای جای کوه صفه آبشارهای کوچکی ایجاد شده و آب با صدایی دلنشین روی سنگها میریزه و پایین میاد.

با ادامه حرکت به بالا ، بارش بارون متوقف شد و فقط برف میبارید. یه لباس سبک اما آستین بلند تنم بود. مربی کمی از ما فاصله گرفت و بادگیر و و پیرهن ورزشی و زیر پوشش رو درآورد . به سرعتش هم اضافه کرد. راستش من روم نمیشد والا دوست داشتم همینکار رو انجام بدم. اصلا" سردم نبود. آستینهام رو بالا زدم و قدمهام رو بلندتر کردم و پشت سر مربی بالا رفتم. اندک جوانهایی که توی مسیر بودند با تعجب بسیار به مربی نگاه میکردند. از ایشون پرسیدند آقا شما سردتون نیست؟ و پاسخ شنیدند که : نه ؛ من پیرمردم!

 

دیروز به قله نرفتیم و بعد از قدری صعود ، داخل یه غار شدیم و نوشیدنی گرم خوردیم. برف تمام مناظر اطراف رو سفید کرده بود و وجود مه باعث میشد که کوههای اطراف دیده نشه. پس از قدری استراحت ، روانه ی هفت چشمه شدیم. بعد از یه سال ، صدای برف رو که زیر پا فشرده میشد میشنیدم. این صدای در اون سکوت بی نظیر ، رویایی بود. نوک کوههای اطراف مسیر در مه مخفی شده بود و عظمت اونها نمایانتر. وقتی برگشت رو آغاز کردیم ، مه با سرعت از زمینهای پایین دست به سمت بالا هجوم آورد.

دیدن این مناظر زیبا در مرکز ایران ( که عمدتا" خشک و کویری است ) فوق العاده هیجان انگیز است. پیاده روی در برف ، تنفس هوای پاک و مرطوب ، دیدن مناظر بدیع و برخورداری از سکوتی آرامش بخش ، باعث شد که اصلا" متوجه گذشت زمان نشم و تاسف بخورم که چرا هوا زود تاریک شد و چرا نمیتونم بیشتر در کوه بمونم.....

 

دیروز عید قربان بود ، برکت الهی از آسمون به زمین میبارید ، از نعمت تنفس هوایی پاک و دیدن مناظری زیبا برخوردار شدم ، صدای گرم و صمیمی مادرم و مادر همسرم رو از راه دور شنیدم ، تیم سپاهان قهرمان نیم فصل شد ، دو تیم اصفهانی در صدر جدول لیگ برتر قرار گرفتند ( با اختلاف امتیاز بالا نسبت به سایر تیمها ) ، بلاخره تونستم مشکل ویروس کامپیوتر رو حل کنم ( معجزه بود که حتی یه دونه از عکسهایی که در طول این سالها از هلال گرفتم توسط این ویروس آسیب ندیده اند )  و ...... هر چی از دیروز بگم کم گفتم. خدا رو شکر




ERP
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - چهارشنبه ٤ آذر ۱۳۸۸

چهارشنبه ی گذشته در جلسه ای شرکت کردم که تفکرم در مورد IT‌رو زیر و زبر کرد. چند وقتی میشه که تصمیم به تغییر سیستمهای مکانیزه شهرداری در حوزه اداری مالی و بروز کردن این سیستمها گرفتیم. تا بحال فقط به سیستمها فکر میکردم و اینکه نرم افزارهای موجود در بازار انفورماتیک کشور تا چه حد میتونه پاسخگوی نیازهای اطلاعاتی ما باشه.

در جلسه ی چهارشنبه ، شرکتی اومده بود تا نرم افزارهای بودجه ، امورمالی و اداری خودش رو ارائه بده . گفتگوها و پرسشهای مطرح شده توسط بنده و سایر کارشناسان شهرداری ، مدیر این شرکت رو بر اون داشت تا بجای ارائه این سه سیستم ، یک بستر ERP رو ارائه بده. وقتی با قابلیتهای این بستر آشنا شدم بخوبی درک کردم که ERP تا چه اندازه میتونه پاسخگوی نیازهای بسیار متفاوت و دائما"‌متغیر اطلاعاتی ما باشه. استفاده از این امکان یه جهش مدیریتی رو برای شهرداری ایجاد خواهد کرد. در حال حاضر ما داده های اطلاعاتی فراوانی در اختیار داریم اما هر دسته از اونها در جزایر جدا از هم اطلاعاتی ذخیره شده اند. چیدمان مناسب و منطقی این دسته های اطلاعاتی در کنار هم ، میتونه به مدیران ارشد در اتخاذ تصمیمات بهینه تر کمک شایانی بکنه و ERP قادر به انجام چنین کمکی هست. البته مثل هر نرم افزار دیگه ، اجرای صحیح این بستر هم ، پیش نیازهایی داره که امیدواریم بتونیم در عرض یکی دو سال اون را فراهم کنیم.

 

دیروز به تنهایی به کوه رفتم. هنوز تحت تاثیر فشار زیادی که در برنامه یکشنبه به بدنم وارد شده بود قرار داشتم و قدری عضلاتم گرفته بود. برای رهایی از این مشکل ، یه برنامه ی نسبتا" سنگین رو انجام دادم که هم فنی بود و هم سرعتی. روزهای سه شنبه در کوه صفه جمعیت زیادی برای کوهنوردی و کوهپیمایی حضور دارند و برای همین یه مقدار مشکلات هم بوجود میاد ( بخصوص ریزش سنگ توسط افراد مبتدی ). تعدادی از خانمهای مسن در کنار پناهگاه و زیر دیواره کوه نشسته بودند. به اونها گفتم اینجا خطرناکه و ممکنه ریزش سنگ داشته باشه. تشکر  کردند و جابجا شدند. هنوز چند متری از اونها دور نشده بودم که یه کوهنورد ناشی ، تعدادی سنگ نسبتا" بزرگ رو به پایین ریخت و اتفاقا" این سنگها از محل نشستن همون خانمهای مسن رد شدند.... خدا رو شکر که بخیر گذشت.

 

دیروز مسیر فنی و زیبای قاراپت رو بتنهایی رفتم. سرعت حرکتم باعث شد که از کلاه ایمنی و صورتم عین بارون عرق بریزه و بدنم گرم بشه. این گرمای خوشایند ، در اون سرمای محیط ، باعث شد تا عضلاتم به حال طبیعی برگرده و دیشب و امروز ، راحت باشم.

 

بعد از ظهر امروز هم ادامه ی کار با طناب خواهد بود. چند وقت دیگه که ماهیچه های دستام رو تقویت کردم ، باید فرود از صخره و جمع کردن اسلینگ رو دوباره تمرین کنم. انشاءالله نمیذارم اینکار ناتموم بمونه.




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - دوشنبه ٢ آذر ۱۳۸۸

دیروز بلافاصله پس از رسیدن به محل کارگاه کوهنوردی ، آماده ی صعود و نصب اسلینگ شدم با این تفاوت که تصمیم داشتم پس از رسیدن به آخر مسیر ، دوباره برگردم پایین و اینبار در مسیر برگشت اسلینگها رو جمع کنم. بخاطر صعود چندین باره از این مسیر ، بخوبی با دستگیره ها و جا پاها آشنا بودم و کار صعود و نصب اسلینگ رو خوب انجام دادم. وقتی رسیدم بالا ، یه سوت زدم که حمایت کننده من بدونه که میخوام بیام پایین.

 

فرود رو تا بحال تمرین نکرده بودم. در طول این یکی دو سالی که اومدم کوه ، همیشه فرودهام از مسیرهای راحت بوده و این اولین فرودم از یه مسیر فنی ، همراه با جمع کردن اسلینگ هم بود. این مدل فرود به مراتب از صعود سختتر است. موقع صعود ، کوهنورد جا پاها رو خوب پیدا میکنه و میبینه اما در موقع فرود اینکار سخت میشه. همین موضوع باعث شد که من دیروز بیشتر به نیروی دستها اتکا داشته باشم ؛ کاری که باعث شد انرژی زیادی رو از دست بدم.

 

9 اسلینگ در مسیر نصب کرده بودم. برای برداشتن اسلینگها باید با احتیاط پایین می اومدم و از اسلینگ رد میشدم تا بتونم تا آخرین لحظه از حمایت برخوردار باشم. بعد دستم رو بالا می بردم و طناب حمایت رو از اسلینگ خارج میکردم و اسلینگ رو از رول بیرون می آوردم و به تونیکی که به کمر بسته بودم متصل میکردم. از این لحظه تا رسیدن به اسلینگ بعدی ، مرحله ی خطرناک فرود بود. درآوردن اسلینگهای 9 و 8 آسون بود. برای شماره های 7 و 6 و 5 کمی وقت بیشتر صرف کردم. فاصله ی محلهای دستگیره با جا پاها زیاد بود و نمیخواستم بیخودی ریسک کنم.

 

اسلینگ 4 هم در محلی بود که میشد کنارش بشینی و چای بخوری! مونده بود 3 تای دیگه. از اسلینگ 9 تا 4 ، حمایت کننده من رو نمیدید اما از شماره ی 4 به بعد در معرض دید بودم و میتونستم از راهنمایی ایشون استفاده کنم. شماره ی 3 رو هم جمع کردم. فقط 7 یا 8 متر دیگه مونده بود اما همین مقدار ، سختترین بخش مسیر بود. وقتی شماره ی 2 رو درآوردم ، خستگی رو در دستام حس کردم. قبل از بیرون آوردن این اسلینگ به فکرم خطور کرد که بی خیال این دو اسلینگ بشم و با استفاده از حمایت بیام پایین ، اما به خودم گفتم تا اینجا اومدی ؛ این دو تا رو هم جمع کن و تمام...

 

با برداشتن اسلینگ دوم ، 5 متر دیگه از مسیر مونده بود اما دیگه انرژی نداشتم که خودم رو روی سنگ نگه دارم. یه جا توقف کردم تا دستام نیرو بگیره اما بخاطر نابلدی ، دستها رو در موقعیتی قرار دادم که نه تنها استراحت نمیکرد بلکه فشار زیادی روی ماهیچه ها وارد میشد و عملا" باعث تحلیل سریع انرژی شد. حمایت کننده که این موقعیت رو دید خودش رو آماده کرد. برای پایین اومدن حرکت کردم اما انگشتام نتونست سنگ رو نگه داره. قدرت جمع کردن انگشتام رو نداشتم. اونها خیلی نرم روی سنگ لیز خوردند و من رو به خدا سپردند....

 

خوشبختانه فاصله ی زیادی تا آخرین اسلینگ نداشتم ؛ احتمالا" حدود 1 متر. این فاصله ی یک متری ، یه سقوط دو متری رو در پی داشت. در حین افتادن بدنم چرخی خود و پشت به کوه شدم. تجربه ی بالای حمایت کننده هم باعث شد تا من بجای تاب خوردن و برخورد احتمالی با کوه ، روی طناب حمایت بیفتم. دو روز قبل کلاه ایمنی کوهنوردی رو هم خریده بودم و تجهیزاتم کامل بود. دوستانی که اونجا بودند نگران شدند اما به لطف خدا مشکلی نداشتم و فقط آثار خستگی شدید در دستهام دیده میشد ( اونقدر که حتی نگه داشتن یه بطری آب هم برام سخت بود ). چند دقیقه استراحت کردم تا نیروی از دست رفته جبران بشه. بعد هم از سنگها بالا رفتم و دو بار فرود با طناب رو تمرین کردم.

 

شاید خیلیها سقوط رو یه اتفاق خیلی بد بدونند. شاید بعضی وقتها واقعا" همینطور هم باشه اما معمولا" در سقوط درسهایی نهفته است که تا سقوط نکنی اونها رو یاد نخواهی گرفت. این موضوع فقط مربوط به کوهنوردی نیست. در زندگی هم همین وضعیت وجود داره. اگر قدری عمیق فکر کنیم ، از هر شکست و سقوط ، میتونیم پلی برای رسیدن هر چه سریعتر به پیروزی و موفقیت بسازیم. پیروزی بعد از شکست و صعود بعد از سقوط اونقدر لذت داره که نگو و نپرس. داستانهای زیادی از افرادی که شکست خورده بودند و یا از جنبه های مختلف سقوط کرده بودند نقل شده اما در بین اونها افرادی دیده میشن که بعد از این رویدادها به درجات بالای موفقیت ، معنویت و رستگاری رسیدند.

 

از شکست و سقوط نباید ترسید ؛ باید درس گرفت




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - یکشنبه ۱ آذر ۱۳۸۸

آسمون ابری در هفته ی گذشته باعث شد رویت هلال صبحگاهی ذیقعده ، هلال شامگاهی ذیحجه و رصد بارش شهابی اسدی رو از دست بدم اما در عوض آب و هوای اصفهان بقدری پاک و مفرح شده که تلافی این ناکامی ها رو درآورد. چهارشنبه ی گذشته ، موعد کار فنی در کوه بود. تمرین نصب اسلینگ ، صعوده دوباره با حمایت از پایین و دو بار فرود از صخره برنامه ی تمرینی من بود. ساعت 16:30 بنا داشتم به قله برم تا رصد هلال ذیحجه رو انجام بدم. دوستانم از گروه مهتاب در مرکز ادیب ، پیش از من عازم قله شده بودند. وسایلم رو جمع کردم و از گروه کوهنوردی خدا حافظی کردم و بتندی از کوه بالا رفتم. سرعت بالا رفتنم اونقدر زیاد بود که از برو بچه های مرکز هم زودتر به قله رسیدم! تمرینات مکرر در کوه و انجام پاره ای نرمشهای بدن سازی در منزل باعث شده که به لطف خدا بدنم روز به روز ورزیده تر بشه.

وقتی به قله رسیدیم ، دیدیم افق غربی ابری است. باد شدید و سردی همراه با قطرات بارون بر بدنها شلاق میزد. دقایقی روی قله توقف کردیم اما از اونجا که برخی از همراهان لباس مناسب همراه نداشتند و احتمال داشت سرما بخورند تصمیم گرفتیم زودتر پایین بیایم. چند عکس از مناظر شهر گرفتم. تمیزی هوا ، تصویر شهر رو بسیار شفاف و زیبا کرده بود. ابرهای با شکوه هم بر این زیبایی افزوده بودند.

 

جمعه صبح به باغ رضوان اصفهان رفتیم. چند وقت بود بر سر مزار پدر همسرم حاضر نشده بودیم. شب گذشته همسرم برای مرحوم پدرشون قرآن تلاوت کردند و در همون شب خواب پدرشون رو دیدند که از زیارت مشهد برگشتند و همسرم برای دیدار ، دست گلی به پدرشون اهداء کردند. اطمینان داشتم اون تلاوت قرآن به روح پدر همسرم رسیده و باعث شادمانی ایشون شده.

در باغ رضوان قدم زدم و به چهره های حک شده بر روی سنگ نگاه کردم. اکثر میهمانان این دیار ، سن و سالی بین 45 تا 60 سال داشته اند.....

 

دیروز برای دومین بار مسیر قاراپت رو همراه با گروه طی کردم و البته اینبار با تسلط کامل و بهتر نسبت به دفعه ی قبل. فکر میکنم حالا بتونم تنهایی این مسیر رو برم. شاید در همین هفته اینکار رو انجام بدم. برای لذت بردن از کوه و کوهنوردی ، بعضی وقتها لازمه که یه نموره ریسک هم کرد ؛ البته با رعایت تمامی جوانب احتیاطی و امنیتی.

 

نوشتن در این وبلاگ برام سخت شده. میدونم برخی از اقوام و بستگان ، دوستان دور و نزدیک ، همکاران اداری ، همکاران و دوستان نجومی و برخی افراد آشنا و غریبه ی دیگه با انگیزه های متفاوت به این کلبه ی درویشی مراجعه میکنند. زمانی که نوشتن وبلاگ رو شروع کردم ، دوست داشتم آزادانه بنویسم و افکار و عقاید و خاطراتم رو بیان کنم. این نوشته ها در درجه ی اول برای خودم بوده و هستند. الان ، با گذشت چند سال از این نگارشها ، وقتی به آرشیو اونها مراجعه میکنم ، از اینکه اینکار رو انجام دادم خرسند میشم و به جوون دوستی که من رو برای اینکار تشویق کرد دعا میکنم.

اما از طرف دیگه ، نوشتن در زمانی که میدونی زیر دید و ذره بین افراد متفاوتی هستی که با مقاصد مختلفی دارند مطالبت رو میخونند ، کار سخت و دشواریه. دشوار نه از جهت ترس و واهمه ، بلکه از این جهت که شاید دیگه نتونی خودت باشی ، نتونی افکارت رو بی پرده پوشی بیان کنی و نتونی اونچه رو که در دل و وجودت میگذره بر روی قلم جاری کنی.

 

من تمام سعی و تلاشم رو خواهم کرد که چنین اتفاقی برام نیوفته. آرزوم اینه که همیشه خودم باشم ( بد واقعی رو به خوب دروغین ترجیح میدم ). اگر یه روزی احساس کنم که نوشتن در این وبلاگ باعث میشه که خودم نباشم ، از این کلبه ی درویشی به محلی گمنام و بی نام و نشون نقل مکان خواهم کرد

 




آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ