خرّم آن بقعه که آرامگه یار آنجاست
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - دوشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٩

در سی و یکمین هفته از بازیهای لیگ برتر فوتبال ایران و در حالیکه فقط 3 هفته ی دیگه از این رقابتها باقی مونده ، تیم سپاهان با شکست دادن راه آهن باعث شد که جام قهرمانی بطور قطع و یقین از آن اصفهانیها بشه. تیمهای استقلال و پرسپولیس به ترتیب 10 و 11 امتیاز با تیم صدر نشین فاصله دارند و دیگه نخواهند تونست به سپاهان برسند. تنها تیمی که هنوز شانس اندکی برای قهرمانی داره ، دیگر تیم اصفهانی یعنی ذوب آهن است ؛ البته قهرمانی ذوب آهن در صورتی محقق میشه که سپاهان هر سه بازی آینده ی خودش رو ببازه و ذوب آهن هم هر سه بازیش رو ببره. اما برای سپاهان ، گرفتن یک تساوی از سه بازی آتی هم میتونه حکم قهرمانی این تیم رو امضاء کنه.

 

دو تیم اصفهانی در این سالهای اخیر نتایج درخشانی در فوتبال ایران بدست آوردند. در این سه چهار دوره ی اخیر همیشه یکی از تیمهای اصفهانی قهرمان و یا نایب قهمران لیگ شدند و جام حذفی هم چندین بار از آن اصفهانیها شده. امسال برای اولین باره که به احتمال زیاد ، قهرمان و نایب قهرمان لیگ برتر هر دو از اصفهان هستند. این نشون دهنده ی اینه که اصفهان به یکی از قطبهای فوتبال کشور تبدیل

شده. در سایر رشته های ورزشی هم وضعیت مشابهی وجود داره.

 

بعضیها فکر میکنند این رشد بخاطر پول زیادی است که در اختیار باشگاههای اصفهانی قرار داره. اگر قدری واقع بین باشیم میبینیم باشگاههای دیگری ( بخصوص پرسپولیس و استقلال ) هم هستند که مشابه همین پولها رو دارند اما متاسفانه استفاده ی مناسبی از اون بعمل نمیکنند. یکی از این باشگاهها حدود 500 میلیون تومن خرج میکنه که بهترین گلزن ابومسلم رو به خدمت بگیره اما در طول فصل همین بازیکن رو روی نیمکت میشونند و ازش استفاده نمیکنند. به این میگن سوء مدیریت و حیف و میل کردن بودجه. این اتفاق در تیمهای اصفهانی به ندرت روی میده. برای بازیکنان بزرگ خوب پول خرج میکنند اما به همون نسبت هم از اونها استفاده میکنند تا جایگاه تیم در جدول بالا بره. از طرف دیگه توجه باشگاههای اصفهانی به تیمهای پایه هم مثال زدنی است. تیم سپاهان نوین ، امید سپاهان محسوب میشه و بازیهای درخشانی در لیگ یک انجام میده. تیمهای جوانان و نوجوانان این باشگاه هم بسیار با برنامه فعالیت میکنند. مدیریت ارشد باشگاه هم مدتها است تغییر نکرده و این ثبات مدیریت به رشد تیم کمک شایانی کرده. اگر قهرمان شدن یک تیم فقط با پول میسر بود ، الان استیل آذین باید قهرمان لیگ میشد. همه ی راهها به پول ختم نمیشه....

 

امشب برای انجام کاری عازم مشهد مقدس هستم. اگر عمری و لیاقتی باشه ، به پای بوسی حضرت ثامن الحجج آقا علی ابن موسی الرضا علیه السلام مشرف خواهم شد ؛ امیدوارم اینگونه بشه ، انشاءالله

 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - یکشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٩

بهار گل ، در باغچه های کوچک منزل ما...... برای برخورداری از موهبت و نعمت بهار و گلهای بهاری  ، داشتن فضایی به اندازه ی یه گلدون کوچولو کافیه.....


ادامه مطلب ...



نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - یکشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٩

تمبر یک ابزار فرهنگی محسوب میشه که دارای برد ملی ، منطقه ای و بین المللی است.


ادامه مطلب ...



نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - شنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٩

روز جمعه ، چهارمین گردش بهاری سال 89 رو با سفر به شهر محلات ( استان مرکزی ) انجام دادم. محلات شهر گل و سرسبزی است. آب و هوای مطبوع و معتدل در کنار خاک قرمز رنگ و حاصلخیز محلات شرایطی را بوجود آورده که این منطقه بعنوان یکی از قطبهای تولید و صادرات گل و گیاه کشور شناخته بشه. وجود چشمه ی آبگرمی در نزدیک محلات که ترکیبات گوگردی داره و برای التیام بیماریهای پوست و مو و دردهای عضلانی مناسبه ، مزید بر علت شده تا این شهر بیش از پیش مورد توجه قرار بگیره.

 

برای عزیمت به محلات باید از جاده ی دلیجان و یا جاده ی خمین استفاده کرد. از اصفهان ، جاده ی دلیجان مناسبتر و نزدیکتر خواهد بود. شب قبل از سفر با گوگل مسیر رو کنترل کردم. یک راه آسفالته ی روستایی در مسیر دلیجان به نیمور وجود داشت که باعث کاهش 15 کیلومتری راه رسیدن به آبگرم محلات میشد ( این هم یه جور صرفه جوئی حساب میشه دیگه ). حدود ساعت 11 روز جمعه به آبرگ رسیدیم. یه مجتمع جهانگردی و توریستی در اونجا وجود داشت. از از درب این مجتمع بریم داخل ، در همون ورودی یه مسیر گردش به راست وجود داره که به پارکینگ ختم میشه. در کنار این پارکینگ ، مجموعه ای برای استفاده از آبگرم ساخته شده که تقریبا" تمیز و بهداشتیه ؛ هم وان داره و هم دوش ( به سبک حمومهای نمره ی سابق ). دو سالن برای استفاده ی آقایون و خانمها وجود داره و ورودی هم 35000 ریال است. برای تنظیم حرارت آب ، آب گرم اصلی رو با آب سرد مخلوط میکنند اما باز هم حرارت بالاست و نمیشه بیشتر از 20 یا 30 دقیقه در محیط موند. در این مدت کوتاه گرما و مواد محلول در آب آدم رو میگیره و بی حال میکنه. ادامه ی این وضعیت ممکنه دردسرساز هم بشه.

 

با خروج از محیط سونا مانند این حمامها و صرف مقداری میوه ، همه به وضع عادی برگشتیم و سرحال شدیم. از آبگرم تا محلات حدود 15 کیلومتر فاصله است. در اتوبان ورودی محلات گلهای زیبای اطلسی جلوه گری میکردند. رویش این گل در این موقع از سال حکایت از آب و هوای استثنائی محلات داره. در اولین میدان ورودی شهر ، شهرداری محلات یه فضاسازی زیبا رو انجام داده و با ساخت چند آلاچیق در محوطه ای سنگفرش شده ، ساخت نماز خانه و سرویس بهداشتی و در کنار اونها زمین بازی برای بچه ها ، این امکان رو فراهم آورده تا مسافران دقایقی رو با آرامش به استراحت بپردازند. نهار رو در همین محل صرف کردیم.

 

گشت و گذار کوتاهی در شهر داشتیم. درخت چنار کهنسالی ، هم اکنون در وسط میدانی کوچک از شهر قرار گرفته و به همین دلیل ، این میدان رو " میدان چنار " نامگذاری کردند. از این میدان خیابونی به طرف بالا میره که در دو طرفش ، درختهای چنار کهنسال سر به آسمون بلند کردند و در اون بالا دست به دست هم دادند. آفتاب به کف این خیابون نمیتابه. منظره ی قشنگیه و میشه حدس زد که این دو طرف این خیابون باید اعیون نشین باشه. مقصد بعدی ما دهکده ی گل بود. تعداد بسیار زیادی گلخونه و گلفروشی در این بخش از محلات وجود داره. آدم در حیرت این همه زیبایی میمونه....... چند پیاز گل مریم ، یک کوزه گل یاس رازقی ، 20 گلدون گل گازانیا و یک کاکتوس خوش رنگ کوچولو ، خرید و دستاورد این سفر کوتاه نیمروزی به محلات بود.

 

وقتی به خونه برگشتیم متوجه شدیم در اصفهان بارون خوبی باریده. پیش بینی هواشناسی هم این بود که این بارش تا دو سه روز آینده ادامه داره. برای اینکه ماشینم یه کارواش مجانی بره تصمیم گرفتم اون رو وسط حیاط پارک کنم و زیر سقف پارکینگ نبرم. امروز صبح که میخواستم بیام بیرون تصور میکردم حالا یه ماشین تر و تمیز منتظرم است که با آب بارون شسته شده. توی حیاط که اومدم دیدم آسمون صاف و آبی است و بارون هم نباریده اما در عوض ، یه پرنده ی بی انصاف آنچنان گندی به ماشین زده بود که نگو و نپرس...... بی وجدان معلوم نبود چی خورده بود که...... اول صبحی ناچار شدم ماشین رو درست و حسابی بشورم




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - پنجشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٩

پس از یک هفته استراحت اجباری ، امروز هم به قصد کوهنوردی و هم برای رصد هلال جمادی الاولی عازم کوه صفه شدم. دستم هنوز بطور کامل خوب نشده و برای همین از مسیر تله کابین ( که معمولا" فقط برای پایین اومدن از قله استفاده میکردم ) به بالای قله رفتم تا ناچار به دست به سنگ شدن نباشم. مسیر طولانی تر شد و من هم خیلی سریع حرکت میکردم. با رسیدن به بالای قله ، دیدم شرایط ابرناکی بر آسمون غربی حکم فرما است و احتمال ریزش بارون هم هست.

از همون مسیر که بالا رفته بودم ، به پایین برگشتم و اومدم خونه. موقع غروب نگاهی به آسمون انداختم. اکثر بخشها خالی از ابر بود بجز افق غربی. روی پشت بوم رفتم. دوربین عکاسی و دوربین دوچشمی همراهم بود. سیاره ی ناهید بخوبی دیده میشد اما دیگه تا روی افق ابر بود و بس. لایه ی نازکی در نزدیک افق فاقد ابر بود. هر چی تلاش کردم سیاره عطارد رو ندیدم. تنها احتمالی که برای رویت هلال باقی مونده بود ، کم شدن ارتفاع ماه و دیده شدن هلال در لایه ی باریک نزدیک افق بود ، و این همون چیزی بود که اتفاق افتاد.

 

 

 

تاریک شدن آسمون ، افزایش حساسیت دوربین تا عدد 400 و نامناسب بودن شرایط جوی باعث شد که دیگه نشه بهتر از این عکس گرفت ؛ بازم غنیمته و خوشحالم که بلاخره بعد از چند ماه ، دیدار هلال نصیبم شد. این عکس در ساعت 20:18 گرفته شده. در این زمان هلال حدود 3.5 درجه ارتفاع ، 13.3 درجه جدایی و 0.41 دقیقه قوسی ضخامت داشته و از مقارنه ی ماه نو 27 ساعت و 19 دقیقه سپری شده بود.




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - چهارشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٩

این تصویر چیه؟


ادامه مطلب ...



نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - سه‌شنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٩

 

 

 

 

 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - سه‌شنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٩

صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت

ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت

 

گل بخندید که از راست نرنجیم ولی

هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت

 

گر طمع داری از آن جام مرصع می لعل

ای بسا در که به نوک مژه ات باید سفت

 

تا ابد بوی محبت به مشامش نرسد

هر که خاک در میخانه به رخساره نرفت

 

در گلستان ارم دوش چو از لطف هوا

زلف سنبل به نسیم سحری میآشفت

 

گفتم ای مسند جم جام جهان بینت کو

گفت افسوس که آن دولت بیدار بخفت

 

سخن عشق نه آن است که آید به زبان

ساقیا می ده و کوتاه کن این گفت و شنفت

 

اشک حافظ نه آن است که آید به زبان

چه کند سوز غم عشق نیارست نهفت




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - سه‌شنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٩

آب و هوای متغیر ، ابری و بارونی بهاری روح رو لطیف میکنه اما در مواقعی هم برنامه ها رو حسابی بهم میریزه. صبح امروز موعد وداع با هلالهای ربیع الثانی 1431 بود اما در اصفهان ، ابری بودن آسمون باعث شد که برنامه ی رصدم لغو بشه

 

زمان ، زمان گشت و گذار در طبیعته. بهشت الهی ، در دو ماه اول بهار ، بر روی زمین نمایان میشه. از آخر همین هفته برنامه ها بازدید از مناطق مختلف و عکاسی رو آغاز میکنم. یکی از دوستانم دیشب عکسهایی از مناطق طبیعی و زیبای خارج از ایران رو نشونم داد. به ایشون گفتم ما در ایران از این دست مناظر فراوون داریم اما اولا" بسیاری از اونها ناشناخته باقی موندند و ثانیا" اون تعدادی هم که شناخته شده هستند رو با ریختن انواع زباله های پلاستیکی و غیر پلاستیکی ، به زباله دونی تبدیل کردیم.

اگه هر یک از ما ایرانیها سعی کنیم در جهت حل این دو معضل در حد توانمون فعالیت داشته باشیم ، میشه امیدوار بود که در آینده ی نزدیک بتونیم چهره ی واقعی بهشت ایران زمین رو به جهانیان نشون بدیم.




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - دوشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٩

برنامه تلویزیونی مکث ، شب گذشته به موضوع رمالی و دعا نویسی اختصاص داشت.

 

عده ای شیاد و کلاهبردار و بعضا" شیطان صفت ، با سوء استفاده از باورهای غلط ، مردم رو سرکیسه میکردند و با انجام اعمالی مسخره ، گفتن حرفهای صد تا یه غاز و نوشتن متنهایی که خودشون هم نمیتونستند بخونند ، پولهایی دریافت میکردند که شنیدن ارقامش حیرت انگیز و باور نکردنی است. در مواردی هم متاسفانه کار به سوء استفاده ی جنسی و هتک حرمت بعضی خانمهای مراجعه کننده رسیده بود و.....

 

در اینکه همیشه افرادی پیدا میشن که برای کسب پولهای باد آورده و یا ارضای تمایلات شیطانی ، در صدد خام کردن دیگران هستند شکی نیست اما خریّت هم دیگه حد و اندازه داره.... آدم چقدر باید ساده ، نفهم و خر باشه که برای اینکه مبادا هوو بیاد سرش ، اجازه بده یه مرد غریبه ( همون رمال کثیف ) مثلا" دعایی رو با آب زعفران دور ناف و دیگر اعضای بدنش بنویسه؟؟!! در موارد متعددی ، این رمال ها که بخوبی بلدند چه جوری طرف رو خر کنند ، در موقع این به اصطلاح دعا نویسی روی بدن برهنه ی خانمها ، به اونها تجاوز کردند و ....

در فیلمی که با دوربین مخفی از یه رمال تهیه شده بود ، خانم به رمال میگفت شما نامحرم هستید میشه این دعا رو یه حاج خانم دور نافم بنویسه؟ رمال هم میگفت اولا" باید خودم بنویسم والا اثرش از بین میره دوما" در همه ی روزها هم اینکار رو انجام نمیدم و حتما" باید پنج شنبه بیایی به کسی هم نباید بگی چون دعا بی اثر میشه و قبل از اومدن باید برای کفاره ی گناهات دویست هزار تومن به من بدی تا بین مستحقین توزیع کنم!!!!

این مردک با پررویی تمام وقتی قاضی ازش میپرسید تو شرم نمیکنی که با دروغ پردازی ، بدن ناموس دیگران رو لمس میکردی؟ میگفت : کار من هم مثل کار دکترهاست. مگه دکترها موقع عمل جراحی بدن بیمار رو لمس نمیکنند!!!!!!!!!!!!

 

یکی از این کلاهبردارها میگفت وقتی برای پیدا کردن ماشین برادرم 200 هزار تومن به یه دعانویس دادیم با خودم گفتم عجب کاسبی راحتیه!!! این آقا که تا چهارم ابتدایی درس خونده بوده ، کارش به جایی میرسه که برای دیدنش باید مدتها در نوبت میموندند!!! ارقام میلیون تومنی رو هم به راحتی آب خوردن میگرفت و البته یه عده خر آدم نما هم رام میشدند و با کمال میل این پولها رو میدادند.

وقتی به این فرد گفتند چرا سر مردم کلاه میذاشتی میگفت : اینا خودشون میومدند سراغم و با رضایت کامل هم پول میدادند. این کجاش کلاهبرداریه؟؟!!

 

این بابا راست میگه. تا زمانی که خریّت وجود داره ،‌ نمیشه خیلی اینها رو مقصر دونست. امروز شدیدا" عصبانی و ناراحت هستم اما نه از دست رمالها بلکه از دست مردمی که بخاطر خریّت بیش از اندازه ی باعث میشن یه عده بی وجدان بی ارزش بی مصرف ، زمینه رو آماده ببینند و به مال و جان و ناموس مردم تعرض کنند.

مصیبت بارتر اینکه برخی که خودشون در این راه خر شده اند ، با تبلیغهای دروغین ، خر شدن دیگران رو هم باعث میشن

 

سرم از درد داره میترکه....




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - یکشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٩

بعضی رویدادهایی که با اون مواجه میشیم ، اسراری در خود داره که باعث تعجب و حیرت ما میشه.

 

سالها قبل و در زمان فعالیت سایت کمان آسمانی با جوانی بنام رحمان جعفری آشنا شدم ؛ رصدگری جوان که با حداقل امکانات و در منطقه ای محروم در زمینه ی نجوم غیر حرفه ای و رویت هلال کار میکرد. این جوان پر تلاش بارها گزارشهای رصدی خودش رو با تلفن به من اعلام میکرد. بعضی وقتها وقتی که رصد نمیرفت هم تماس میگرفت و از بابت عدم اقدام برای رصد هلال پوزش میخواست.

 

فکر میکنم در اون سالها یکی دو بار ایشون رو از نزدیک و در اصفهان دیده باشم. جمعه ی گذشته که برای غارنوردی رفته بودم ، آقا رحمان یکی از اعضای گروه بود. در موقع برگشت اصرار داشت که به منزلشون در کمشچه بریم. رحمان در این خونه با پدر بسیار پیر خودش زندگی میکرد. خونه ای که رونق مادی نداشت اما بوی صفا و صمیمت در فضای اون جاری بود. سالها بود که رحمان رو ندیده بودم و اولین بار بود که به خونه ی اونها میرفتم.

 

داخل خونه شدم. به پدر رحمان که در گوشه ای نشسته بود سلام کردم. نگاهش به من دوخته شد اما فکر میکنم صدای من رو نشنید. دقایقی در این خونه بودیم و از قسمتهای قدیمی اونجا بازدید مختصری داشتیم. نون خشک محلی ، سوغات کمشچه است که آقا رحمان ما رو مورد لطف قرار داده و از این نونها برامون فراهم کرد.

 

توی مسیر از کمشچه تا حبیب آباد با آقای رحیمی در مورد رحمان و پدرش صحبت میکردیم. گفت که رحمان علیرغم مشکلاتی که داره ، تصمیم گرفته پدرش رو به سفر کربلا ببره و این سفر بزودی انجام میشه......

 

دیشب آقای رحیمی پیامکی کوتاه برام فرستاد : سلام. پدر آقای رحمان جعفری به رحمت الهی پیوست.....

 

روحش شاد..... هنوز چهره ی این پیرمرد مقابل نظرم است..... در فکر زیارتی هستم که بنا بود انجام بشه..... و در حیرت اینکه فلسفه ی حضورم در اون خونه و دیدن این پیرمرد چی بوده؟......

 

بعد از ظهر امروز بنا است در مجلس ختم ایشون شرکت کنیم.....




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٩

چهارشنبه ی هفته ی قبل و در تمرینات صخره مصنوعی ، تمرین حرکات دینامیکی ( غیر قابل بازگشت به وضعیت قبل ) رو شروع کردیم. در حین تمرین ، حرکتی رو انجام دادم که احساس کردم دست راستم یه مقدار بیش از حد کش اومد و البته درد و یا مشکلی نداشتم. در کوهنوردی روز پنج شنبه و بعد از عبور از مراحل اولیه مسیر قاراپت ، حس میکردم عضلات کتف راستم سر حال نیستند ، ولی باز هم مشکلی نداشتم. روز جمعه و در سینه خیز رفتن برای خروج از غار و حمل بارهای اضافی ، فشار زیادی به دست راستم وارد شد.

 

از جمعه شب ، درد نسبتا" شدیدی در دستم بوجود اومد. با اینکه این درد دائمی و در تمام حالات چرخش کتفم نبود اما محض اطمینان ، صبح امروز به اورژانس بیمارستان حضرت عیسی ابن مریم علیه السلام مراجعه کردم و بعد از عکسبرداری مشخص شد تاندولهای کتفم دچار کشیدگی شدند و باید یه 10 روزی با باند بسته بشه. یه بانداژ آماده خریدم اما توی اداره استفاده نکردم.

 

الان دستم رو بستم. خدا رو شکر که هنوز پاهام آزاده و میتونم برم قله ی صفه ( البته از مسیرهایی که نیاز به دست به سنگ نداره ). خدا رو برای تمام نعمتهایی که داده و بخاطر مصالح و تقدیری که برامون مقدر داشته شکرگذارم.

 

راستی ؛ دقت کردین که علیرغم اینکه دست راستم رو بستم ، خطم هیچ تغییری نکرده !!!!نیشخندچشمک




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - جمعه ٢٠ فروردین ۱۳۸٩

امروز برای اولین بار غارنوردی کردم. قرار گرفتن در محیطی که ذره ای نور طبیعی در اون وجود نداره هول انگیزه اما وجود زیباییهای متعدد در چنین محیطهایی ، باعث میشه که ریسک بروز خطرات مختلف رو بپذیری و وارد دنیایی متفاوت با اونچه که تا بحال دیدی بشی.


ادامه مطلب ...



نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - یکشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٩

ما نقش دلپذیر ورقهای ساده ایم

چون داغ لاله از جگر درد زاده ایم

 

با سینه ی گشاده در آمجگاه خاک

بی اضطراب همچو هدف ایستاده ایم

 

بر دوستان رفته چه افسوس میخوریم؟

با خود اگر قرار اقامت نداده ایم

 

( شعر از : صائب تبریزی )

 

صائب ، اگر چه تبریزی است اما آرامگاه ابدی او در اصفهان است. در اولین روز سال جدید ، برای اولین بار در طول مدت اقامتم در اصفهان از آرامگاه این شاعر بلند آوازه بازدید کردم. مقبره ی این شاعر گرانمایه در خیابان صائب ( غرب اصفهان ) و در محوطه ای که به همت شهرداری اصفهان ساخته شده قرار داره. فکر میکردم این خیلی عجیبه که بعد از 18 سال اقامت در اصفهان ، اولین باره که به بازدید این محل میرم اما وقتی با همکاران اصفهانیم صحبت میکردم ، متوجه شدم بسیاری از اونها حتی خبر ندارند که این شاعر در اصفهان مدفون است.

 

تابستان سال 82 برای اولین بار به پاسارگاد رفته بودم. تلاشم برای سفر مجدد به پاسارگاد در پاییز 88 به دلایلی که شرح اون قبل داده شده موفق نبود. در سفر کوتاهی که روز سوم فروردین به استان فارس داشتم ، ابتدا به پاسارگاد رفتم. برادرم تصمیم گرفته بود حداکثر 45 دقیقه وقت برای بازدید از این محل صرف کنه ، اما شکوه نهفته در این مکان تاریخی باعث شد که نزدیک به 3 ساعت اونجا بمونیم. عجیبترین چیزی که در پاسارگاد دیدم ، غرفه ای بود در کنار مقبره ی کورش کبیر. این غرفه با سر هم کردن چند داربست بنا شده بود. پارچه نوشته ای هم روی اون نصب کرده بودند که نوشته بود : پاسخ به شبهات اعتقادی و تاریخی

ایجاد این غرفه برام عجیب بود. وقتی به اون مراجعه کردم دیدم یه نفر اونجا نشسته و با بیان حرفهایی که معلوم نبود از کجا جمع و جور کرده ، سعی میکنه بگه ایرانیان در زمان هخامنشی ، از اعراب دوره جاهلیت هم جاهلتر بودند!!!! خنده دارترین حرف این بنده ی خدا ، پاسخی بود که به سوال یه خانم داد. اون خانم پرسید کورش کبیر به چه دینی بوده؟

پاسخ داد : در این باره حرفهای زیادی گفته شده اما چنین استنباط میشه که کورش لامذهب بوده و به آیین خاصی اعتقاد نداشته چرا که به هر سرزمینی که میرفته ، به مردم میگفته به هر دینی که میخواهید باشید و دین خاصی رو تبلیغ نمیکرده!!!!!

عکس العمل بازدید کنندگان از پاسارگاد مشخص میکرد که این فرد تا چه اندازه در کارش موفق بوده ؛ همه ناسزا میگفتند و .....

 

وقتی در شامگاه سوم فروردین برای زیارت حضرت احمد ابن موسی شاهچراغ علیه السلام به حرم مطهر مشرف شدیم ، متوجه شدیم که شب عید میلاد مسعود امام عسگری علیه السلام است. برادرم که تا اون موقع خبر نداشت که اون شب ، شب عید میلاد هم هست میگفت این سفر عجیب و کوتاه به شیراز ، بهانه ای بوده که سالروز میلاد امام عسگری رو در کنار حرم شاهچراغ جشن بگیریم. ایشون همچنین خیلی تحت تاثیر آثار تاریخی پاسارگاد و تخت جمشید هم قرار گرفته بود و مرتب میگفت : ای لعنت به اسکندر... این مردک چیکار داشته که پاشه بیاد به این سرزمین؟ خدا لعنتش کنه....

 

توی خونه و در ایام تعطیلات ، یه موسیقی سنتی لری میگذاشتیم و نرمش میکردیم. بچه های خودم و فرزندان برادرم و خواهر زاده ام من رو همراهی میکردند ؛ من میونداری میکردم و اونها هم همراهی. یکی از اونا اونقدر با ورزش و نرمش بیگانه بود که زود میبرید و موقع شنا رفتن ، در همون حرکت اول دراز به دراز روی زمین ولو میشد ؛ خنده بازاری بود دیدنی. انجام اینکارهای بسیار بسیار ساده و بی هزینه ، باعث شده بود که نشاط ایام عید برای همه ی ما مضاعف بشه. شاید به همین خاطر بود که شبی که مهمونمون میخواستند برگردند ، بساط گریه و زاری بچه ها پهن بود و اصرار داشتند باز هم پیش هم باشیم.

 

در مراسم عقد برادر همسرم ، هر یک از اعضای فامیل مسئولیت بخشی از کارهای مراسم رو بر عهده داشت. شبی که مهمونا برای صرف شام دعوت شده بودند ، من وظیفه ی آماده کردن و توزیع دوغ رو بر عهده داشتم. با سه تا دبه ماست تازه ی محلی و یه سبزی معطر کوهی بنام " چوئیک " ، دوغی درست کردم که بقول برادرزاده ام ، با لبات حرف میزد.... محشر شده بود. این جشنهای ساده ی محلی برام بسیار ارزشمندتر از جشنهای پر زرق و برق اما کم محتوای شهر های بزرگ است. در جشنهای محلی ، همه در کنار هم کار میکنند و در مواقعی حتی فرقی بین مهمان و میزبان وجود نداره. همه عین هم هستند ؛ ساده و بی آلایش و بدور از هر گونه فخر فروشی ، تکبر و خود بزرگ بینی




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - شنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٩

بعد از تعطیلات طولانی و ایستادن چرخ اداری کشور ، از امروز دوباره شور و نشاط کار آغاز شده. در روزهای گذشته رویدادهای خوبی برام پیش اومد که خاطرات خوبی ازش بجا مونده

 

در بامداد اولین روز فروردین ،‌ خواب عجیبی دیدم. در این خواب ، نتایج یکی از رفتارهام برام مشخص شده بود. این خواب باعث شد از نکاتی که شاید به اونها دقت نکرده بودم آگاه بشم و این آگاهی ، در بیداری خیلی بکارم میخورد. اگر این امکان وجود داشت که قبل از آغاز هر کاری ، نتیجه ی اون کار رو برامون مجسم کنند ، شاید خیلی از تصمیم گیری ها ، بشکل مناسبتری انجام میشد.

 

روزهای اولیه نوروز رو همراه با بستگان بودیم. ایام خوشی بود که بسرعت سپری شد. گشت و گذار کوتاه 14 ساعته در شیراز ، بخشی از این ایام پر نشاط بود.

 

بلاخره آخرین فرزند خونواده ی همسرم رو فرستادیم خونه ی بخت. کوچکترین برادر همسرم در همین ایام پای سفره عقد نشست. بنده خدا اونقدر هول شده بود که وقتی برای بله گفتن به عاقد ، میخواست برای ما هم احترامی قائل بشه ، گفت : با اجازه ی برادرام ، خواهر شوهرام ( بجای شوهر خواهرام ) !!!!! و خواهرام ؛ بله.....

مجلس ساده اما بسیار دلنشینی برگزار شد ، اون هم زیر بارش برف و بارون

 

با اینکه تعطیلات رسمی روز 4 فروردین به اتمام میرسید اما عملا" تا 14 فروردین امکان انجام هیچ کاری نبود. در محیط اداره حاضر بودیم اما بازده کاری نداشتیم. خدا کنه دولت فکر ی بحال تعطیلات مدارس بکنه. تا وقتی مدارس از 25 اسفند تا 14 فروردین تعطیله ، نمیشه انتظار داشت سایر ادارات در روزهای آغازین سال فعال و کاری باشند.

 

واگیر شدن از یکی از بستگان ، قرار گرفتن در سرمای برف و بارون و قدری بی احتیاطی در تنظیم دمای محیط ورزش باعث شد که از روز 11 فروردین مجددا" مریض بشم. هنوز آثار این مریضی بصورت درد عضلانی و بی حالی برام باقی مونده. شاید اگر زودتر کوهنوردی رو شروع نکنم ، برگردم به جایی که دو سال پیش بودم.

 

مطابق سنت این سالهای اخیر ، سیزده بدر رو در داخل منزل سپری کردیم. از شلوغی محیط پارکها خوشم نمی یاد. ترجیح میدیم توی حیاط خونه و در کنار گلها و باغچه های خودمون ، این روز رو بگذرونیم. امسال ، همراهی خانوادگی یکی از دوستان ، لطف سیزده رو برامون بیشتر کرد.

 

تا چشم بر هم گذاشتیم ، نیمی از فروردین سپری شد. ما موندیم و سالی که فقط 11.5 ماه از اون باقی مونده. فهرستی از اهداف کلان این سال رو توی خونه تنظیم کردیم. همین روزها باید دست بکار بشیم و تا رسیدن نوروزی دیگه ، این کارها رو به نتیجه برسونیم ، انشاءالله




آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ