خرّم آن بقعه که آرامگه یار آنجاست
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - دوشنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٠

این عکسها رو جدیدا" گرفتم




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - یکشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٠

برای کسب آمادگی بیشتر در صعود به قله دماوند و عادت کردن به شرایط حضور در ارتفاعات ، تصمیم گرفته بودیم شنبه شب مقارن با شب میلاد مسعود یگانه منجی عالم بشریت حضرت صاحب الزمان (عج) صعودی دوباره به قله کرکس داشته باشیم و شب رو روی قله بمونیم.


ادامه مطلب ...



نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - سه‌شنبه ٢۱ تیر ۱۳٩٠

دوشنبه ها همراه با همکارانم به کوه میرم. در برنامه ی دیروز 4 نفر عضو جدید به گروه اضافه شدند. وقتی حرکت رو شروع کردیم ، دوستان قدری با سرعت قدم برمیداشتند. مرتب توصیه میکردم که بدن شما ممکنه به حرکت سریع در شیب عادت نداشته باشه ؛ قدری آهسته تر گام بردارین. وقتی به نزدیک مقبرة الشهداء رسیدیم ، یکی از اون 4 نفر حالش بد شد و نشست. بقیه رو گفتم تا بروند چشمه خاجیک و خودم موندم تا این همکارم آبی به سر و صورتش بزنه و بهتر بشه. به چشمه خاجیک که رسیدیم نفر دوم از اون 4 نفر گفت که دیگه بیشتر از این نمیتونه بالا بیاد و همینجا استراحت میکنه. نباید انتظار داشت کسی در اولین حضورش در کوه ، موفق به فتح قله بشه.

چند دقیقه استراحت دادم و یه مسیر پیاده روی روی سنگ رو در پیش گرفتیم. هنوز 20 متر حرکت نکرده بودیم که همون همکار اولی ، دوباره حالش بد شد. چاره ای نبود جز اینکه برگردونمش پایین. آروم آروم این 20 متر رو برگشتیم و ایشون رو تا چشمه خاجیک همراهی کردم. ازشون خواستم اینجا استراحت کنند تا ما برگردیم و اگر مایل بودند همراه با اون همکار دیگری که اینجا هستند ، از مسیر جاده و با سرقدمهای بسیار سبک و ملایم تا آبشار بالا بیان.

به سایر اعضای گروه ملحق شدم و یواش یواش از مسیر چنگوله تا جاده ی بالا رفتیم و به آبشار رسیدیم. اون دو نفر قبلی همت کرده و خودشون رو به آبشار رسونده بودند. سومین نفر جدید در اینجا با مشکل کمر درد مواجه شد و بنا شد با دو نفر قبلی از مسیر جاده برگردند پایین. همراه با 6 نفر باقیمانده از همکاران ، همسر و فرزندم راهی قله شدیم. چهارمین عضو جدید دیگه داشت کم میاورد که با سلام و صلوات و روحیه دادن به ایشون ، از مسیر تنوره کوتاه راهی قله شدیم و دقایقی بعد روی بلندترین نقطه ی کوه صفه قرار گرفتیم. نکته ی جالب صعود دیروز این بود که یکی از همکاران که در چند هفته ی گذشته همیشه با مشکل کمبود نفس مواجه میشد ، دیروز به راحتی هر چه تمامتر صعود کرد و نشون داد که تمرینات مداوم تا چه اندازه در تقویت قوای جسمانی و افزایش روحیه ی خودباوری در ایشون موثر بوده. همسرم نسبت به صعودهای قبلی با آمادگی بسیار بیشتری ( و خیلی راحت ) قدم برمیداشتند اما فرزندم یه مشکل داشت ؛ احساس میکردم حوصله اش سر رفته که چرا داریم یواش یواش و از مسیرهای معمولی حرکت میکنیم!!

از دیروز که در مورد دماوند نوشتم ، لحظه ای نیست که به این کوه فکر نکنم. مرتب عکسهاش رو میبینم ، خاطرات صعود کنندگان به این قله رو میخونم و در گوگل ارث مسیر جنوبی صعود به قله رو کنترل میکنم : از جاده ی رینه تا حسینیه صاحب الزمان ( عج ) 6500 متر با شیب متوسط 8.5% ( 5 درجه ) ، از حسینیه صاحب الزمان (عج) تا پناهگاه بارگاه سوم 4000 متر با شیب متوسط 30% ( 17 درجه ) و از پناهگاه تا قله حدود 3100 متر با شیب متوسط 47.5% ( 25 درجه ). ارتفاع از سطح دریاهای آزاد در ابتدای جروج از جاده رینه 2450 متر ، در حسینیه 3000 متر ، در پناهگاه 4200 متر و در بلندترین نقطه قله 5761 متر.

تمام مسیر پاکوب رو وجب به وجب مرور کردم. حرکتهای زیگزاکی کوتاه کوتاه ، نشون میده که حرکت در این شیب تند چقدر باید با حساب و کتاب انجام بشه تا مشکلی پیش نیاد و کوهنورد بتونه انرژی خودش رو به موقع و به اندازه مصرف کنه تا ذخیره ی کافی برای رسیدن به قله براش باقی بمونه. طبق برنامه قراره که ما یه شب رو در پناهگاه بارگاه سوم بخوابیم ، اما من از همین الان بیخواب شدم و برای رسیدن به زمان صعود دارم لحظه شماری میکنم. یه هیجان توام با امید و نگرانی تمام وجودم رو فرا گرفته. این صعود برا من مثل یه خوابه که داره در عالم واقع به تصویر کشیده میشه.... مرتب دارم این شعر رو زمزمه میکنم که:

 

ای دیو سپید پای در بند ، ای قله ی گیتی ای دماوند – از سیم به سر یکی کله خود ، زآهن به میان یکی کمربند – تا چشم بشر نبیندت روی ، بنهفته به ابر چهر دلبند....




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - سه‌شنبه ٢۱ تیر ۱۳٩٠

دوشنبه ها همراه با همکارانم به کوه میرم. در برنامه ی دیروز 4 نفر عضو جدید به گروه اضافه شدند. وقتی حرکت رو شروع کردیم ، دوستان قدری با سرعت قدم برمیداشتند. مرتب توصیه میکردم که بدن شما ممکنه به حرکت سریع در شیب عادت نداشته باشه ؛ قدری آهسته تر گام بردارین. وقتی به نزدیک مقبرة الشهداء رسیدیم ، یکی از اون 4 نفر حالش بد شد و نشست. بقیه رو گفتم تا بروند چشمه خاجیک و خودم موندم تا این همکارم آبی به سر و صورتش بزنه و بهتر بشه. به چشمه خاجیک که رسیدیم نفر دوم از اون 4 نفر گفت که دیگه بیشتر از این نمیتونه بالا بیاد و همینجا استراحت میکنه. نباید انتظار داشت کسی در اون حضورش در کوه ، موفق به فتح قله بشه.

چند دقیقه استراحت دادم و یه مسیر پیاده روی روی سنگ رو در پیش گرفتیم. هنوز 20 متر حرکت نکرده بودیم که همون همکار اولی ، دوباره حالش بد شد. چاره ای نبود جز اینکه برگردونمش پایین. آروم آروم اون 20 متر رو برگشتیم و ایشون رو تا چشمه خاجیک همراهی کردم. ازشون خواستم اینجا استراحت کنند تا ما برگردیم. و اگر مایل بودند همراه با اون همکار دیگری که اینجا هستند ، از مسیر جاده و با سرقدمهای بسیار سبک و ملایم تا آبشار بالا بیان.

به سایر اعضای گروه ملحق شدم و یواش یواش از مسیر چنگوله تا جاده ی بالا رفتیم و به آبشار رسیدیم. اون دو نفر قبلی همت کرده و خودشون رو به آبشار رسونده بودند. سومین نفر جدید در اینجا با مشکل کمر درد مواجه شد و بنا شد با دو نفر قبلی از مسیر جاده برگردند پایین. همراه با 6 نفر باقیمانده از همکاران ، همسر و فرزندم راهی قله شدیم. چهارمین عضو جدید دیگه داشت کم میاورد که با سلام و صلوات و روحیه دادن به ایشون ، از مسیر تنوره کوتاه راهی قله شدیم و دقایقی بعد روی بلندترین نقطه ی کوه صفه قرار گرفتیم. نکته ی جالب صعود دیروز این بود که یکی از همکاران که در چند هفته ی گذشته ، همیشه با مشکل کمبود نفس مواجه میشد ، دیروز به راحتی هر چه تمامتر صعود کرد و نشون داد که تمرینات هفته های گذشته تا چه اندازه در تقویت قوای جسمانی و افزایش روحیه ی خودباوری در ایشون موثر بوده. همسرم نسبت به صعودهای قبلی با آمادگی بسیار بیشتری ( و خیلی راحت ) قدم برمیداشتند اما فرزندم یه مشکل داشت ؛ احساس میکردم حوصله اش سر رفته که چرا داریم یواش یواش و از مسیرهای معمولی حرکت میکنیم!!

از دیروز که در مورد دماوند نوشتم ، لحظه ای نیست که به این کوه فکر نکنم. مرتب عکسهاش رو میبینم ، خاطرات صعود کنندگان به این قله رو میخونم و در گوگل ارث مسیر جنوبی صعود به قله رو کنترل میکنم : از جاده ی رینه تا حسینیه صاحب الزمان ( عج ) 6500 متر با شیب متوسط 8.5% ( 5 درجه ) ، از حسینیه صاحب الزمان (عج) تا پناهگاه بارگاه سوم 4000 متر با شیب متوسط 30% ( 17 درجه ) و از پناهگاه تا قله حدود 3100 متر با شیب متوسط 47.5% ( 25 درجه ). ارتفاع از سطح دریاهای آزاد در ابتدای جروج از جاده رینه 2450 متر ، در حسینیه 3000 متر ، در پناهگاه 4200 متر و در بلندترین نقطه قله 5761 متر.

تمام مسیر پاکوب رو وجب به وجب مرور کردم. حرکتهای زیگزاکی کوتاه کوتاه ، نشون میده که حرکت در این شیب تند چقدر باید با حساب و کتاب انجام بشه تا مشکلی پیش نیاد و کوهنورد بتونه انرژی خودش رو به موقع و به اندازه مصرف کنه تا ذخیره ی کافی برای صعود براش باقی بمونه. طبق برنامه قراره که ما یه شب رو در پناهگاه بارگاه سوم بخوابیم ، اما من از همین الان بیخواب شدم و برای رسیدن به زمان صعود دارم لحظه شماری میکنم. یه هیجان توام با امید و نگرانی تمام وجودم رو فرا گرفته. این صعود برا من مثل یه خوابه که داره در عالم واقع به تصویر کشیده میشه.... مرتب دارم این شعر رو زمزمه میکنم که:

ب

ای دیو سپید پای در بند ، ای قله ی گیتی ای دماوند – از سیم به سر یکی کله خود ، زآهن به میان یکی کمربند – تا چشم بشر نبیندت روی ، بنهفته به ابر چهر دلبند....




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - دوشنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٠

دیروز میخواستم به جناب امانی پیشنهاد کنم این یکشنبه رو تمرین با ابزار انجام ندیم و بریم قله. یه مقدار کمر درد داشتم و از طرفی میخواستم تمرین بیشتری برای صعود دماوند انجام بدم. اما از اینکار منصرف شدم. دیگر دوستانی که توی گروه هستند و فرزند کوچکم به سنگنوردی علاقه ی زیادی دارند. مثل همیشه ساعت 3.5 در محل ورودی صفه حاضر شدیم.

با صلاح دید جناب امانی بنا شد از مسیر خط سفید صعود کنیم. این اولین صعود بنده و چهار نفر دیگه از همراهان از این مسیر بود ؛ مسیری که هم دست به سنگ داره ، هم از ابزار حمایت باید استفاده کنیم و هم صعودش به روش گرده ای است ( یه نفر تحت حمایت بالا میره و سپس در جایی خودش رو مستقر میکنه و نقش حمایت کننده ی نفر پایینی رو انجام میده )

مسیر خط سفید در کنار مسیر گل زرد و در دیواره ی شمالی کوه صفه قرار داره. با رسیدن به ابتدای مسیر ، همه تونیکهای مخصوص سنگنوردی رو پوشیدیم. بنا شد بنده با حمایت جناب امانی سرطناب بالا برم. در این مسیر باید یه 5-4 متری بالا بریم تا به اولین رول برسیم. داشتن گیره های مناسب برای دست و پا باعث شد تا براحتی از این قسمت عبور کنم. تا رسیدن به ایستگاه حمایت اول ، سه اسلینگ باید میزدم. اینکار با راهنمایی جناب امانی بخوبی انجام شد. وقتی اسلینگ سوم زده میشه ، برای رسیدن به ایستگاه باید از پرس هر دو دست و یا استفاده از گیره های ناخنی بهره برد.

با رسیدن به ایستگاه اول ، خود حمایت زدم تا طناب برای صعود جناب امانی آزاد بشه. ایشون علیرغم پا دردی که هنوز اذیتشون میکنه خیلی راحت بالا اومدند. با رسیدن جناب امانی ، آماده شدم تا به ایستگاه بعدی برم. با نصب دو اسلینگ و حرکت پا گستر به ایستگاه دوم رسیدم. در این ایستگاه دیگه رول وجود نداشت اما یه سوراخ در داخل یک سنگ محکم ایجاد شده بود که میشد با استفاده از تسمه کوهنوردی ، کارگاه حمایت درست کرد. اینکار رو انجام دادم. حالا دو ایستگاه حمایت داشتیم. پنج نفر دیگه از همراهان به ترتیب صعودشون رو شروع کردند. اونها با حمایت جناب امانی به ایستگاه اول و با حمایت بنده به ایستگاه دوم میرسیدند. طناب 50 متری آپولو2 ( 11 میلی متری ) برای کار در دو ایستگاه بسیار مناسب بود.

از ایستگاه دوم به بعد ، صعود رو بدون ابزار ادامه دادیم. مسیری مارپیچ با شیبهای بعضا" تند مرحله به مرحله ما رو بالاتر میبرد. در چند جا عرض مسیر خیلی کم میشد. بخاطر شیب نزدیک به عمودی دیواره ی شمالی صفه ، باید با احتیاط زیاد عبور میکردیم تا خطر سقوط کاهش پیدا کنه. در قسمتی دیگه از مسیر ، یه بار دیگه استفاده از ابزار لازم شد. این قسمت رو میشد بدون ابزار هم رفت اما بخاطر ریزشی بودن مسیر و نیز رعایت تمامی جوانب ایمنی ، با حمایت بالا رفتیم. در اینجا دو رول وجود داشت ؛ رول اول برای حمایت کننده بود. من سر طناب بالا رفتم و یه دونه اسلینگ در مسیر زدم. بعد از اسلینگ سنگها بشدت ناپایدار و ریزشی میشدند. هر چند اندازه ی سنگها کوچک بود اما افتادنشون از اون ارتفاع میتونست خطرات جدی برای کسانی ایجاد کنه که دهها متر پایین تر از ما بودند.

ادامه ی مسیر دیگه دست به سنگ بود. البته یکی دو نقطه ی چالشی هم داشت که در یکی از اونها تسمه ای که به تونیکم متصل بود به سنگ گیر کرد و نفر پشت سری اون رو برام آزاد کردند.

بلاخره به شاه دژ رسیدیم. خوشحال از اینکه یکی دیگه از مسیرهای جذاب ، فنی و زیبای صفه رو به کارنامه ی صعودهای خودمون اضافه کرده بودیم. روی شاه دژ ، چند کارگر مشغول کار بازسازی این قلعه ی تاریخی بودند. چهره های این کارگران وقتی که دیدند ما داریم از چنین مسیری بالا میایم دیدنی بود. پایین رو نگاه میکردند و با تعجب از ما میپرسیدند شما چه جوری از اینجا بالا اومدین؟؟؟!!!

جناب امانی زحمت کشیدند و با دوربین تلفن همراه چند عکس از این صعود تهیه کردند. البته گرفتن این عکسها بعد از رسیدن به ایستگاه دوم شروع شد. دیشب بدلیل یه مشکل فنی نتونستم عکسها رو باز کنم. انشاءالله امشب اینکار رو انجام میدم و تعدادی از اونها رو در وبلاگ منتشر میکنم.




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - دوشنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٠

انشاءالله اگه همه چی خوب پیش بره ، بنا است چهارشنبه 29 تیر صعود به قله دماوند رو با عزیمت به رینه یا لاریجان آغاز کنیم. طراحی مقدماتی این برنامه اینگونه است که همنوردان گرامی گروه بعد از ظهر چهارشنبه عازم تهران خواهند شد و بنده نیز غروب چهارشنبه به دوستان ملحق میشم. شب رو در تهران ، رینه و یا لاریجان سپری کرده و در بامداد روز پنج شنبه حرکت به سمت پناهگاه رو آغاز میکنیم. برای قدری هم هوایی و تجدید قوا ، نیمروزی رو در پناهگاه خواهیم بود و با توکل بخدا و در صورت مساعد بودن شرایط جوی ، در بامداد جمعه از پناهگاه به طرف قله حرکت خواهیم کرد.

دوستان همنورد میتونند از طریق مراجعه به سایت زیر از پیش بینی شرایط جوی کوه دماوند مطلع شوند :

http://www.snow-forecast.com/resorts/Damavand/6day/mid

 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - دوشنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٠

شانزده سال پیش در چنین روزی فرزند اول خانواده ی ما بدنیا اومد. همسرم در خواب دیده بود که از امام رضا علیه السلام هدیه ای دریافت کرده. مدتی نگذشت که متوجه شدیم صاحب فرزندی خواهیم شد. هنوز تا زمان بدنیا اومدنش وقت زیادی باقی مونده بود اما اسمش رو همون موقع تعیین کردیم ؛ به نام دردانه ی حضرت رضا علیه السلام ، محمد جواد

هنوز هیجان و دست پاچگی اون روزم رو بخاطر دارم. دم دمای غروب بود که همسرم رو به بیمارستان رسوندم. در ماههای قبل از این روز ، یه بار دکتر زنان که نگرانیهای من رو دیده بود ، صدای قلب فرزند به دنیا نیومده رو برام پخش کرد و به شوخی گفت این ضربان تند نشون میده که فرزندت دونده است!

در بخش زنان و زایمان ، آقایون رو راه نمیدادند. خواهر همسرم اومده بود و کارهای لازم رو انجام میداد. خدا خیرش بده. خیلی از زحمتها گردن ایشون بود. با اینکه از نظر سنی کوچکتر از همسرم هستند اما اون موقع عین یه خواهر بزرگتر عمل میکرد. با شنیدن خبر بدنیا اومد فرزندم و اینکه مادر و فرزند هر دو سالم هستند خدا رو شکر کردم. خواهر زنم اونقدر به پرستارها لووه زد تا بلاخره رضایت دادند به داخل بخش برم و برای چند ثانیه از پشت شیشه محمدجواد رو ( که هنوز خوب تر و تمیزش نکرده بودند ) ببینم.

اهل فامیل و بخصوص مرحوم پدرم بسیار خوشحال بودند. چند روزی همه دور هم خوش بودیم اما بروز یه بیماری برای محمد جواد ( که باعث شد تا حد مرگ پیش بره ) نشون داد که برای پدر و مادر ، شادی تولد فرزند خیلی زود جاش رو به دلهره ها ، اضطرابها ، دل نگرانیها و .... میده. محمد جواد دچار عفونت ریه شده بود. نمیتونست شیر بخوره. هنوز 7 روز از تولدش نگذشته بود که بی حال و بی رمق شد. بردیمش پیش متخصص کودکان. تا معاینه کرد گفت فورا" ببرینش به بیمارستان والا از دست میره. هیجان روز بدنیا اومدن فرزندم حال شده بود یه هیجان بزرگتر و اینبار توام با غم و اندوه .

رفتیم به بیمارستان..... ( که نمیخوام اسمش رو بیارم ) . وقتی نامه ی دکتر رو نشون مسئول بخش نوزادان دادم ، گفت بچه شما کجا دنیا اومده؟ گفتم در بیمارستان صدوقی. گفت چون بچه ی ما نیست پذیرشش نمیکنیم!! توی اون شرایط روحی هر چی اصرار کردم بی فایده بود. همسر و مادرم هم حضور داشتند. گفتم بچه ام داره میمیره. گفتند به ما ربطی نداره ، جا نداریم.

آثار بجا مونده از جنگ دوباره در من هویدا شد. با عصبانیت لباسهای محمد جواد رو از تنش درآوردم و اون رو برهنه روی میز مسئول بخش گذاشتم و با لحنی آروم اما توام با خشم و عصبانیتی فراوون گفتم من این بچه رو میذارم اینجا و میرم ، اگر اتفاقی برای بچه ام بیفته میدونم با شماها چیکار کنم. این رو گفتم و رفتم توی حیاط. دقایقی بعد مادرم اومد و گفت پذیرشش کردند.....

نزدیک 10 روز ، روزگار بدی داشتیم. مرتب در حال تردد از خونه به بیمارستان. توی روزهای اول یه بار محمدجواد رو آوردند تا ببینمش و قدری آروم بشم. وقتی آوردنش دلم ریش شد. رگهای دستش اونقدر باریک و نحیف بود که نتونسته بودند سرم رو به دستش وصل کنند. سوزن سرم رو روی پیشونیش زده بودند. نسبت به دوران اولیه ی بیماری ، حالش بهتر بود و خیره خیره نگام میکرد و من اشک میریختم....

غم انگیز ترین روز اون ایام ، یه روز جمعه بود. صبح جمعه نوید داده بودند که امروز بچه ی شما مرخص میشه. اما بعد از معاینه ی دکتر ، مشخص شد باید یکی دو روز دیگه هم در بیمارستان بمونه. غروب اون جمعه یکی از تلخ ترین روزهای عمرم رو گذروندم. غروب جمعه ها همین جوری غم انگیز بود ، دیگه یه باره شد.....

یک یا دو روز بعد از اون جمعه ، محمد جواد از بیمارستان مرخص شد. در طی این مدت به پدرم حرفی نزده بودیم. ایشون به تهران برگشته بود. وقتی تماس گرفت و پرسید چرا مادرم برنمیگرده ، ما به ناچار ماجرا رو به ایشون گفتیم. عصبانی شد که چرا بهش خبر نداده بودیم. یادم نیست که دوباره به اصفهان اومدند یا نه.

روزهای تلخ سپری شده بود و دیگه تا روز بود و خدا بود ، شادی و نشاط بود. رفتارهای کودکانه ی محمد جواد زندگی ما رو شیرین کرده بود. اما در پس این شیرینها و شادیها ، اون احساس دلهره و نگرانی همیشه وجود داشته و شاید هر روز بیشتر از قبل تقویت میشه. محمدجواد شانزده ساله شده و در بسیاری از امور مستقل. اما احساسات مادرانه و پدرانه هنوز به همون شدت روزهای اول در وجود همسرم و من شعله ور هستند.

امروز برای شانزدهمین بار سالروز تولد محمدجواد رو جشن خواهیم گرفت.




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - یکشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٠

صبح امروز باید برای شرکت در یه جلسه ی اداری به تهران میرفتم. در فرودگاه ساعتی به انتظار نشستم تا اینکه خبر دادند پرواز با 3 ساعت تاخیر انجام خواهد شد! این بدین معنی بود که رفتنم به تهران بی فایده است و به کارم نخواهیم رسید. سفر رو لغو کردم و برگشتم.

برنامه ی صعود به دماوند داره نهایی میشه. احتمالا" امروز در این رابطه تصمیم نهایی در گروه گرفته خواهد شد. برای آمادگی هر چه بیشتر ، شنبه ی هفته ی آینده مجددا" به قله کرکس صعود خواهیم کرد. این برنامه رو در شب برگزار میکنیم و احتمال داره شب رو بالای قله بخوابیم تا بدنمون به حضور در ارتفاع 4000 متری عادت کنه. همچنین احتمال داره در بامداد نیمه ی شعبان ، صعود گروهی کارکنان شهرداری اصفهان به قله کرکسی رو برنامه ریزی کنیم. اگه این برنامه قطعی بشه ،بامداد یکشنبه از قله به پناهگاه برمیگردم و دوباره همراه با همکارانم به قله صعود میکنم.

از دیروز تا حالا عضلات بدنم درد دارند. دیروز روی قله صفه باد خنکی به بدنم خورد که شاید این درد در اثر همون باشه. امیدوارم طی روزهای آینده این مشکل برطرف بشه تا در برنامه ی دماوند خللی بوجود نیاد.




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - جمعه ۱٧ تیر ۱۳٩٠

امروز توی خونه دو پرواز مجازی بیاد موندنی انجام دادم.


ادامه مطلب ...



نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - سه‌شنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٠

شعبان شد و پیک عشق از راه آمد

عطر نفس بقیة الله آمد

با جلوه ی سجاد و ابوالفضل و حسین

یک ماه و سه خورشید در این ماه آمد

 

 فرا رسیدن سالروز میلاد پربرکت فخر آزادگان جهان حضرت سید الشهداء اباعبدالله الحسین ابن علی ابن ابیطالب علیه السلام ، فقیه بصیر و دلاور بی همتا و مظهر یگانه ی وفا حضرت قمر بنی هاشم ابوفاضل ابالفضل العباس علیه السلام و زینت عبادت کنندگان و یادگار کربلای حسینی حضرت امام زین العابدین علی ابن الحسین علیه السلام بر تمامی شیعیان و دوستداران خاندان عصمت و طهارت خجسته باد.   




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - سه‌شنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٠

دیروز به همراه گروهی از همکاران از مسیرهای کابل و ماری 1 به قله صفه رفتیم. موقع برگشت جمعی از دوستان رو دیدم که در حال سنگنوردی با ابزار و فرود از صخره بودند. خواستم یه بار دیگه در مسیر همت یار دست به سنگ بشم اما صندلی فرود ( تونیک ) نداشتم. جناب آقای جلالی به یکی از همراهانشون گفتند : تونیکت رو بده به مهندس. اون خانم هم از صخره بالا اومدند و گفتند مهندس کیه؟ یکی گفت ایشونه ( و با دست من رو نشون داد ). در جواب گفتم من اسمم رو مهندس گذاشتند اما خودم مهندس نیستم!! یه بار یکی از دوستان که عادت داشت به همه مهندس بگه ، من رو با این عنوان در کوه صفه مورد خطاب قرار داد و از اون به بعد این اسم روی من موند!!!

همسر ، مادر ، خواهران و برادران و فامیل پدری ، من رو " علیرضا " صدا میزنند. فامیل همسرم و تعدادی زیادی از دوستان تهرانی به من " علی " میگن. توی اداره " مهرانی " صدام میزنند. بعضی مراکز هم " بوژمهرانی " میگن. توی کوه و در جمع همنوردان " مهندس " خطاب میشم. در بعضی وبلاگها و سایتهای اطلاع رسانی هم القابی از قبیل کارشناس ، دکتر ، حجت الاسلام!!!! و ..... برام ذکر شده.

راستش خودم دوست دارم من رو با اون اسم و لقبی که واقعا" هستم خطاب کنند. اسم فامیلم رو دوست دارم چون مشخص کننده ی خاستگاه و هویت اجدادی بنده است اما چون ممکنه تلفظش یه مقدار برای دوستان سخت باشه ترجیح میدم دوستان یا علیرضا صدام کنند و یا مهرانی.




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - دوشنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٠

ریاست محترم جمهور دیروز فرموده اند که به هر خانواده ی ایرانی 1000 متر زمین رایگان برای ساخت ویلا و باغ میوه واگذار خواهد شد. یه موقع فکر نکنید این حرف فقط یه شعار و غیر قابل اجراء است. تا دلتون بخواد در این کشور کویر و زمین بایر داریم که امید میره با اجرای این طرح ، تمام بیابانهای ایران به باغات سرسبز و ویلاهای شیک و رویایی تبدیل بشه. حالا که بنا است این همه زمین ، مفت و مجانی در اختیار مردم قرار بگیره اجازه میخوام من هم یه پیشنهاد کوچیک ( در مقایسه با این طرح عظیم ) مطرح کنم. پیشنهاد میکنم به ازای هر 1000 متر زمین باغی و ویلایی ، یه 60-50 متر زمین اضافه تر هم به مردم بدهند تا با ساخت استخر ( که میشه آب اون رو با ساخت کانال و یا لوله کشی از خلیج فارس ، دریای عمان و دریای خزر تامین کرد ) هم ویلاهای مردم زیباتر بشه و هم بتونیم در سایه ی درختان میوه ی باغات 1000 متری ، تنی هم به آب بزنیم. چه اشکالی داره؟ از قدیم گفته اند وصف العیش ، نصف العیش......

امان از وقتی که انتخابات نزدیک میشه. چه حرفهایی که زده نمیشه و چه قولهای سر کاری که به مردم نمیدن. هنوز وعده ی پرداخت 10 میلیون ریال ناقابل به هر نوزاد ایرانی تازه متولد شده روی زمین و هوا باقی مونده و منابع مالی برای چنین پرداختی تامین نشده که وعده ی 1000 متر زمین مجانی هم بهش اضافه میشه. بیچاره مردم ساده دل که فریب این افکار رویایی رو میخورند........




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - دوشنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٠

در کوه صفه و نرسیده به مسیر مرعشی سه مسیر سنگنوردی ( با ارتفاع حدود 12-10 متر ) وجود داره که به ترتیب سختی مسیر عبارتند از آرین ، دادخواه و همت یار. آرین اسم یکی از گروههای کوهنوردی اصفهان است که تعداد زیادی جوان در اون عضویت دارند. دادخواه و همت یار هم اسم دو کوهنورد است که به رحمت خدا رفته اند. در هفته های قبل مسیر آرین و همت یار رو طی کرده بودیم. مسیر همت یار کار خاصی نداره و یه جور تمرین برای گرم کردن بدن محسوب میشه اما مسیر آرین بدلیل ناخنی بودن گیره ها در رولهای اول و دوم و شیب زیاد در رولهای بعدی ، فنی است.

مسیر دادخواه رو دیروز صعود کردم. نسبت به آرین سبکتر است و فقط 4 اسلینگ نیاز داره. نصب اسلینگ اول و عبور از اسلینگ سوم نیازمند کمی دقت و قدری قدرت پنجه است. بقیه اش هم ساده است.

شنبه غروب بدلیل شرایط نامناسب جوی حتی خورشید هم قابل رویت نبود. دیروز هم شرایط مشابهی داشتیم و نتونستم هلال شب دوم شعبان رو ببینم. اگر وضع به همین صورت پیش بره رویت هلال رمضان به یه چالش اساسی تبدیل خواهد شد.




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - شنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٠

بعد از ظهر چهارشنبه برای گشت و گذاری 24 ساعته به همراه جمعی از دوستان همنورد عازم منطقه فریدون شهر و روستای سرداب شدیم.


ادامه مطلب ...



نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - یکشنبه ٥ تیر ۱۳٩٠

بعد از چند روز دوری از تمرین سنگنوردی روی دیواره مصنوعی ، دیشب دوباره کارم رو شروع کردم. برا افزایش قدرت دستام ، 40 دقیقه روی دیواره با شیب 90 درجه موندم. این یه تمرین استقامتی خیلی خوبه که باعث میشه هم قدرت دست ( عضلات پنجه ، ساعد ، بازو و کتف ) زیاد بشه و هم روشهای استراحت در حین صعود و حضور روی دیواره رو یاد بگیریم. تنفس صحیح و استراحت دادن به دستها جزو اصول مهم این رشته ی ورزشی است و معمولا" نمیشه همینجوری یه کله از دیواره بالا و پایین رفت.

دیشب در آسمون اصفهان غوغا بود. برخورد توده های ابر با هم باعث رعد و برقهای فراوان و شدید و بارش رگباری بارون در برخی نقاط شهر شد. وقتی تمرینم به اتمام رسید و میخواستم برگردم خونه ، توی اتوبان آنچنان بارش شدیدی شروع شد که حتی میتونست باعث جاری شدن آب توی خیابون بشه. چنین رگباری در این وقت سال که آتیش از آسمون میباره ، نعمته والله.

آخر تیر ماه یه همایش رویت هلال در تهران برگزار میشه. داریم با دوستان کوهنورد رایزنی میکنیم تا در صورت مساعد بودن شرایط ، در همون زمان دوستانم به تهران بیان و به اتفاق ، به قله دماوند صعود کنیم. یه صعود به علم کوه و یه برنامه ی سبلان رو هم انشاءالله در تابستون امسال خواهیم داشت. همه ی کوهها جذاب هستند و صعود به قله ی هر یک از اونها حال و هوای خاص خودش رو داره اما برای من دماوند و سبلان یه چیز دیگه است ( بویژه و بویژه دماوند ). نمیدونم رویای حضورم روی قله دماوند امسال به حقیقت تبدیل میشه یا نه؟

هنوز هم هر از گاهی با نرم افزار شبیه ساز پرواز ، پرواز میکنم. صبح جمعه یه پرواز با آلات دقیق رو از ارومیه شروع کردم و بعد از عبور از فراز زنجان ، به سمت فرودگاه رشت رفتم و با رعایت تمام نکات پروازی ، در فرودگاه این شهر به زمین نشستم. دیشب هم یه تمرین دیگه برای پرواز روی فرودگاه اصفهان رو برنامه ریزی کردم اما اینبار بجای یه پرواز آروم ، تنظیمات مربوط به وضعیت هوا رو تغییر دادم ؛ وزش باد شدید به همراه بارون و ابرهای متراکم. جای دشمنتون خالی ، هواپیما اونقدر تکون تکون خورد که دیگه داشت حالم بد میشد!! حفظ موقعیت هواپیما و نگه داشتنش در مسیر صحیح کار بسیار سختی شده بود. آخرش هم در فاصله ی 300 متری باند ، سقوط کردم!! یه بار در یه پرواز واقعی ( در مسیر اصفهان به تهران ) وقتی هواپیمای ما میخواست در فرودگاه تهران بشینه با همین مشکل مواجه شد. باد شدید باعث شد در ثانیه های آخر پرواز ، هواپیما بشدت تکون بخوره و خلبان هم برای حفظ ایمنی دوباره ارتفاع زیاد کرد. هواپیما از فرودگاه عبور کرد و خلبان سعی کرد از جهت مقابل روی باند فرود بیاد اما باز هم نشد. بار سوم دیگه به هر زحمتی بود این غول آهنین رو روی زمین نشوندند تا همه نفس راحتی بکشند. پرواز فقط تا اون زمانی لذت بخشه که مشکلی پیش نیاد والا .....




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - جمعه ۳ تیر ۱۳٩٠

تیم ملی فوتبال امید ایران بازی برگشت مقابل عراق رو در ورزشگاه آزادی تهران واگذار کرد تا طلسم عدم راهیابی فوتبال ما به المپیک 40 ساله بشه. برد و باخت در فوتبال امری طبیعی است و شاید تمام هیجان توپ گرد فوتبال در همین نکته باشه. اما دیشب خبری منتشر گردید که باعث شد حال همه ی ورزش دوستان ایران از این سازمان عریض و طویل تربیت بدنی و فدراسیون سیاسی فوتبال به هم بخوره.

 تیم ملی امید بازی رفت در مفابل عراق رو 1 بر صفر برده بود اما حالا معلوم شده بدلیل استفاده از بازیکن دو اخطاره در اون بازی ، نتیجه سه بر صفر به نفع عراق اعلام شده!!!!!!!! کنفدراسیون فوتبال آسیا قبل از بازی رفت این موضوع رو کتبا" به فدراسیون ایران اعلام کرده بوده که فلان بازیکن بدلیل دو اخطاره بودن نمیتونه بازی کنه اما این نامه در دستگاه تماما" سیاسی فدراسیون فوتبال ما گم شده!!!!!!!!!!!!! ظاهرا" هیچکس هم نبوده که یه آمار ساده از کارتهای زرد و قرمز دو بازی رفت و برگشت با قرقیزستان رو یادداشت کنه!!!!!!!!

 همینه دیگه ؛ وقتی به افراد بی کفایت و بی لیاقت فقط بر اساس ارتباطات فامیلی و حزبی و سیاسی ، پستهایی مهم و کلیدی میدن ، انتظاری بیش از این هم نباید داشت...




آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ