خرّم آن بقعه که آرامگه یار آنجاست
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٠

ما از برنامه ی پیش بینی شده حدود سه ساعت عقب بودیم. مسیر برگشت به پناهگاه از کنار قله سیاه سنگها میگذشت و بنابراین ، پس از توقفی کوتاه بر فراز قله و گرفتن چند عکس یادگاری ، آماده ی برگشت شدیم.


ادامه مطلب ...



نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - سه‌شنبه ٢٦ مهر ۱۳٩٠

با نظر جناب عباسی ، بنا شد صبحونه رو پس از مستقر شدن روی گرده آلمانها بخوریم و برای اینکار باید حدود 1 ساعت دیگه حرکت میکردیم. ما از ضلع شمال غربی یخچال علم چال ، روی دامنه ی جنوب شرقی شانه کوه میرفتیم تا بتونیم بطرف گرده آلمانها حرکت کنیم. این مسیر با دید چشمی بظاهر ساده می اومد اما بواقع یکی از خطرناکترین بخشهای صعود ما بود. برای رسیدن به دامنه شانه کوه ، باید از روی تخته سنگهای کوچک و بزرگی که روی هم افتاده بودند عبور میکردیم. بعضی از این سنگها اونقدر نامتعادل بودند که با اندک فشاری به حرکت درمی امدند و ممکن بود به یکباره ، یه حجم زیادی از تخته سنگ رو با خودشون جابجا کنند. خود شانه کوه هم یکی از ریزشی ترین بخشهای علم کوه است و هر آن احتمال ریزش انبوهی از سنگ وجود داره. موقعی حرکت در دامنه ی شانه کوه ، پام رو روی سنگ بزرگی گذاشتم که به نظر ثابت می اومد اما تا فشار وزنم روی این سنگ قرار گرفت ، جابجا شد و چند سنگ بزرگ اطرافش رو به طرف پایین کشوند. در یک لحظه جستی زدم و از این مهلکه رد شدم. کم مونده بود که این سنگها روی پام بیفتن و کار دستم بدند.


ادامه مطلب ...



نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - دوشنبه ٢٥ مهر ۱۳٩٠

خوشبختانه دوره ی بیماری امسال رو دارم بدون تب و لرز طی میکنم. مصرف آنتی بیوتیک باعث شده ضعف عمومی داشته باشم اما بحمدالله نگذاشتم این موضوع تاثیری روی فعالیتهای کاری و ورزشیم داشته باشه.


ادامه مطلب ...



نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - پنجشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٠

دوباره بیماری همیشگی اومده سراغم. معمولا" سالی یه بار بیشتر مریض نمیشم ( الحمدلله ). اما همین یه بار هم کاری با من میکنه کارستون. دارم تلاش میکنم با مشغول شدن به کارهای گوناگون ، احساس نکنم که مریضم و ممکنه اون تب و لرزهای وحشتناک باز پیداشون بشه.نگران


ادامه مطلب ...



نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - سه‌شنبه ۱٩ مهر ۱۳٩٠

اون اوایلی که وبلاگ نویسی رو شروع کردم ، قصدم فقط نوشتن خاطرات بود اما کم کم بیان برخی نظرات در زمینه های مختلف هم بهش اضافه شد. هیچ وقت دنبال این نبودم که محیط این وبلاگ محل بحث و تبادل نظرات بشه. نه وظیفه ای در این رابطه داشتم و نه علاقه ای.

برخی کسانی که به این کلبه ی درویشی سر میزنند ، ابزار محبت میکنند و پیام میذارند. این پیامها هم انتقادیه ، هم تاییدی و هم پیشنهادی. بخش انتقادی این پیامها رو بیشتر میپسندم چرا که زمینه ای فراهم میکنه که یه بار دیگه به خودم ، رفتارم و گفتارم فکر کنم.

اما این پیامها صرفا" برای من نوشته شده. بنابراین لزومی نداره دیگران هم اون رو مطالعه کنند و احیانا" مثل برخی ایام گذشته ، جر و بحثی به میون بیاد که خواسته و هدف من نبوده.

به همین دلیل از امروز ، امکان درج اتوماتیک پیام ، در این وبلاگ برداشته میشه. ممکنه پیامی ببینید با این مضمون که نظر شما بعد از تایید نویسنده منتشر خواهد شد اما لازمه بگم تاییدی در کار نیست و هیچ پیامی ( با هر رویکرد مثبت یا منفی که باشه ) برای دیدن عموم منتشر نخواهد شد. این پیامها رو خودم میخونم و بس. اگر لازم بود ، از طریق پست الکترونیکی فرستنده ی پیام ، گفتگو خواهم داشت. ممکنه برخی از نظرات ، برای همه مفید باشه ، که در این صورت اون رو بعنوان یه مطلب جدید منتشر خواهم کرد.

با احترام و تشکر از تمام دوستانی که لطف داشتن و برام پیام میفرستادند ؛ بخصوص و بخصوص دوستان انتقادگر که ممکنه تیغ بیانشون خیلی تیز باشه اما دوست داشته و دارم به نیمه ی پر لیوان حرفها و نظراتشون توجه کنم




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - دوشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٠

یا امام رضا ؛

دیروز سالروز تولد شما بود و دلم هوای شما رو داشت. صحنه ها و تصاویری از حرم مطهر شما رو میدیدم . نمیدونم چرا دوست نداشتم این همه چی کاشی و آینه و چراغ و حوض و صحن و دیوار و ضریح و .... رو ببینم. نمیدونم چرا احساس میکردم اینها همه ما رو از شما دور میکنه. حس میکنم اصل رو رها کردیم و ذهنمون رو متوجه فرع کردیم.

هر چیزی که منتسب به شما باشه برام ارزش داره. با سنگهای کف حرم شما آشنائی دیرینه دارم. میدونم که هر کدوم از اون کاشیها و آینه ها و چراغها و دیگر تزئینات حرم شما توسط کسانی انجام شده که از اشک چشمشون هم برای ساختن ملات استفاده کردند. میدونم با هر قطعه سنگ و کاشی و آینه ، یه دنیا دل ، یا عالمه نیاز و کلی راز ، به دیوارهای حرم شما چسبیده. میدونم که خیلی از این کارا از روی خلوص و نیتی پاک و مطهر انجام شده ، اما امام رضا ؛ دیروز آروز داشتم هیچکدوم از اینها نبود.

اگه جسارت به محضر شما محسوب نشه ، دوست داشتم حرم شما هم شکل و شمایل بقیع رو داشت ؛ یه دنیا راز ، یه دنیا سادگی ، یه دنیا همه چی...... نه اینکه زبونم لال ، حرم شما اینها رو نداشته باشه. امام رضا ؛ به خودت قسم وقتی میام توی حرمت ، عقده هام وا میشه و تا زمانی که در جوار ضریح مطهر شما هستم ، توی آسمونا سیر میکنم. از دیدن عاشقانت اونقدر ذوق میکنم و لذت میبرم که هیچ کسی جز خود شما نمیتونه اندازه و میزان این لذت رو حساب کنه.

اما امام رضا ؛ وقتی دو قدم از حرم شما دور میشم ، توی همین شهر مذهبی ، توی همین دور و بر حرم ، صحنه هایی از فقر و نداری و بدبختی رو در چهره های پیر و جوان و کودک میبینم که.....

امام رضا ؛ میدونم که شما خاندان هیچ وقت از دوستداران خودتون نخواستید و سفارش نکردید که مزار پر برکت شما خاندان کرم رو اینگونه بسازند. میدونم که علاقمندان و دوستداران شما از سر عشقی که به شما خاندان ولایت دارن ، همه ی توان و هنرشون رو در راه شما صرف کردند. امام عزیزم ؛ همه ی اینها رو میدونم اما نمیدونم آیا این درسته که دیوار به دیوار شکوه و جبروت حرم شما ، سرها و شکمهای گرسنه از درد نداری مادی و فرهنگی بر کف آسفالت خیابون گذاشته بشه؟ میلیونها و میلیاردها برای برگزاری جشن میلاد شما هزینه میکنیم اما همین گوشه کنارها ، عده ای هستن که خجالت زن و بچه شون رو میکشن ، عده ای بخاطر فقر مادی نمیتونن برن مدرسه ، عده ای مدرسه میرن اما حسرت کیف و لباس دوستاشون رو میکشن ، عده ای در بدترین شرایط ممکن زندگی میکنند و فقط دلشون خوشه که یه کارتن مقوایی ، سقف بالای سرشونه و.......

امام رضا ؛ آقا جون ؛ شما فرزند و نواده ی همون بزرگ مرد تاریخ هستین که در عین دارا بودن سمت امیر المومنینی ، در عین در دست داشتن عنان اختیار یکی از بزرگترین حکومتهای دوران ، بر کفش و لباس مطهرش وصله میزنه و نان جو میخوره..... میدونم که این همه زرق و برق خواسته ی شما نبوده و نیست.

یا امام رضا ؛ شما رو به خودتون قسم میدم به دل همه ی ما بندازین که بیش از اینکه به دنبال ظواهر باشیم ، از فرمایشات شما و راه و رسمی که برای زندگی دنیایی و اخروی ما ترسیم فرموده اید پیروی کنیم.

امام رضا ؛ دیروز روز تولد شما بوده. باید فقط تبریک میگفتم اما پرچونگی کرده و شاید بی ربط حرف زدم. ولی چه کنم. هر جا گشتم ، رئوفتر ، مهربانتر و بردبارتر از شما ندیدم......

یا امام رضا ؛ شیعه ی شما اهل بیت بودن اونقدر سخته که جرات نمیکنم بگم شیعه هستم اما میتونم ادعا کنم دوستدار و محب شما خاندان بوده ، هستم و انشاءالله خواهم بود. یا امام رضا :

مهر تو را به عالم امکان نمیدهم




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - چهارشنبه ٦ مهر ۱۳٩٠

امشب صحنه های دیدار جانبازان قطع نخاع با رهبر معظم انقلاب از تلویزیون پخش شد. صحنه هایی زیبا ، بیاد ماندنی و در عین حال جانسوز. شنیدن اخبار این برو بچه های جنگ و در کنار اون ، خبر اختلاس 3000 میلیارد تومانی و اینکه آروم آروم رد پای مسئولین رد بالای دولتی داره نمایان میشه ، دل هر علاقمند به ایران رو به درد میاره. دوره ای بود که عده ی زیادی از پاکترین و وفادارترین فرزندان ایران جان و سلامتی خودشون رو برای ایران و اسلام فدا کردند و حالا روزگارمون رسیده به جایی که تحت پرچم به اصطلاح عدالت و دین ، از هیچ خیانتی رویگردان نیستند.

امشب تیم فوتبال سپاهان علیرغم دو بار برد یک تیم عربی ، بخاطر سوء مدیریت دست اندرکاران از صعود به مرحله نیمه نهایی جام باشگاههای آسیا باز موند. این مشت نمونه ی خروار است. در سیاستمون هم عین ورزشمون رفتار میکنم. بالاترین امکانات و لیاقتها رو داریم اما با سوء مدیریت وضعیتمون در جامعه ی جهانی هر روز بدتر از روز قبل میشه.

بالاترین مقام اجرائی این کشور میره سازمان ملل و در سخنرانی خودش از سومالی و افغانستان و عراق و غزه و فلسطین و 11 سپتامبر و هولوکاست و بحرین و سوریه و دیگر ملل دنیا حرف میزنه و ظاهرا" تنها جایی که براش اهمیت نداره ، همین خاک پاک ایرانه! اونقدر به فکر مدیریت جهانی هستند که یادشون رفته اگر خدای ناکرده چراغی باشه ( که بعید است ) به خانه رواست ، نه مسجد! روابطمون با دنیا خارج هم داره روز به روز محدودتر میشه. البته کشورهای زیادی هستند که بخاطر گرفتن کمکهای متعدد از ما ، همیشه با ما رابطه داشتن و دارند....

رشد قیمتها داره کمرشکن میشه. قیمت یه کیلو تخم مرغ به بیش از 3700 تومان رسیده! هر کالایی رو که میخوای بخری ( منظورم فقط مواد غذایی روزمره است و نه اجناس غیر ضروری یا تجملاتی ) قیمتش بیشتر از روز قبل شده. در تمام دنیا بخاطر رکود اقتصادی قیمتها بشدت در حال کاهش است الا ایران که ظاهرا" همه چیزش بر عکس بقیه ی دنیا است. همینه دیگه ؛ وقتی مسئولین اجرایی خواب مدیریت جهانی میبینند ، یه عده زالو صفت میافتند به جان اقتصاد کشور و مردم.

خسته ام ؛ اساسی...........




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - دوشنبه ٤ مهر ۱۳٩٠

امشب که باید برای سالگرد ازدواجم زودتر به خونه می اومدم تا حدود ساعت 20:30 توی جلسات مختلف بودم! باید یه هدیه ی تهیه میکردم و همراه با کیک و شیرینی میرفتم خونه.

امسال برای این جشن میخوام هدایایی ویژه بگیرم. یه هدیه مربوط میشه به جشن خانوادگی که روز پنج شنبه برگزار میکنیم و در حضور اعضای فامیل به همسرم تقدیم خواهم کرد. راحتترین کار برای تهیه ی این هدیه ، رفتن به طلا فروشیها است! اما هدیه ای که برای امشب در نظرم داشتم خیلی خاص بود.

سال 1370 اولین هدیه ای که به همسرم داده بودم مربوط به زمانی میشد که برای تدارک مقدمات عقد ، همراه مادرم به اصفهان اومده و دو سه روزی اینجا بودم. موقع برگشتن ، یه جفت شانه سر معمولی که با مروارید مصنوعی تزیین شده بود به همسرم هدیه دادم. همچنین روی یه اسکناس 200 ریالی ، شماره تلفن اداره ام رو یادداشت کردم و دادم به همسرم. یکی از اون شانه ها به همراه اون اسکناس ، کماکان باقی مونده و جزو یادگاریهای ارزشمند ما است. امشب هم به یاد 20 سال پیش ، یه شانه سر معمولی خریدم و همراه با یه اسکناس 200 ریالی که روش نوشته بودم " تقدیم همراه با همان سادگی و صداقت 20 سال پیش " به همسرم کادو دادم.

در محفلی بسیار ساده ، همراه با همسر و فرزندانم ، آغاز سومین دهه زندگی مشترک رو جشن گرفتیم. امیدوارم زندگی مشترک تمام هموطنان عزیزم توام با شادی و بهروزی و موفقیت روز افزون باشه ؛ آمین یا رب العالمین




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - یکشنبه ۳ مهر ۱۳٩٠

توی اداره ، بعضی از مسئولین و مدیران ، آخر وقت اداری به نامه ها و درخواستها رسیدگی میکنند و وقت اداریشون رو صرف دیگر موضوعات مربوط به حوزه ی تحت امرشون میکنند. اما من اینطور نیستم. در طول روز چندین و چند بار کارتابلم رو ( که الکترونیکی است ) مرور میکنم. خیلی وقتها فاصله ی زمانی بین قرار گرفتن نامه ( توسط حوزه های مختلف ) در کارتابلم تا موقعی که دستور اقدام مربوطه رو میدم ، کمتر از 1 دقیقه است.

با تقسیم کار و تفویض اختیاری که انجام دادم ، وقتم رو آزاد کردم تا بکارهای دیگه برسم. اصلا" خوشم نمیاد که با شلوغ کردن میز کارم و یا وابسته کردن و گره زدن تمام کارهای ریز و درشت به خودم ، اینگونه وانمود کنم که خیلی کار دارم. مهمترین چالش اداری که بیشتر وقتم رو صرف اون میکنم ، همبسته کردن و برقراری ارتباط بین داده های مختلف اطلاعاتی شهرداری است که توسط واحدهای گوناگون تولید میشه.

کسانی که دستی در آمار و اطلاعات داشته باشند متوجه میشن که اهمیت اینکار تا چه اندازه است. داده های خام وقتی در کنار هم قرار میگیرند تبدیل به اطلاعات مهمی میشن. این اطلاعات میتونه تاثیرات مهمی در مدیریت مناسبتر مجموعه و استفاده ی بهینه تر از منابع داشته باشه. ضمن اینکه ، صرفه جویی که از این طریق بدست میاد خیلی وقتها ، بسیار زیاد و چشمگیر است.

دومین علاقه ی اداری من ، تحقیق و بررسی قوانین است. من حقوقدان نیستم اما بارها نظراتی که در مورد قوانین داشتم و کنکاشی که در این رابطه انجام دادم مورد تشویق حقوقدانان خبره و با تجربه ای که افتخار همکاری با اونها رو داشتم قرار گرفته. توی قفسه های کمدهای اطاقم تعداد بسیار زیادی از کتابهای مربوط به قوانین مختلف وجود داره. مواقعی میشه که برای انجام یه تحلیل حقوقی ( که البته تماما" مربوط به موضوعات مرتبط با امورمالی میشه ) تعداد زیادی از کتابهای مختلف رو روی میزم باز میکنم. وقتی به یه جمع بندی مناسب ، دقیق ، مستند و حقوقی میرسم ، خستگیم برطرف میشه و احساس رضایت تمام وجودم رو پر میکنه. حل کردن معماهای حقوقی در زمینه ی امورمالی ، یکی از تفریحات و وظایف اداری منه که بی اندازه ازش لذت میبرم.

از کارهای دم دستی روزانه بیزارم. یادمه خیلی سال پیش وقتی تازه چند سال بوده به شهرداری اومده بودم. کارها رو اونقدر منظم کردم و تفویض اختیارات رو اونقدر گسترش دادم تا کارهایی که میتونست تا 14 روز هم طول بکشه ، ظرف مدت 20 دقیقه به اتمام میرسید. اون زمان رسیدم به حالت یکنواختی. نمیخوام از خودم تعریف بکنم اما با کمک همکارانم اونقدر با شتاب پیش رفتیم که بقیه ی واحدها از ما عقب افتادند. دیگه کاری برای انجام دادن نداشتم ( منظورم کار اساسی است والا کارهای عادی روزمره تا دلتون بخواد زیاده ). به مسئولین شهرداری گفتم حوصله ام داره سر میره و وقتم داره بیخودی تلف میشه. روزی یکی دو ساعت کار دارم و بقیه ی وقتم رو باید صرف خوندن روزنامه بکنم یا اینکه انتظار بکشم تا یه ارباب رجوع پیدا شه و کارش به من بیفته.

از اون زمان به بعد ، کارهای دیگه ای هم به من واگذار شد و من هم سعی کردم تمام توانم رو بکار بگیرم تا به بهترین وجه این وظایف رو انجام بدم. اگه الان بخوام عناوین شغلی و کارهای مهمی رو که به اون مشغولم ذکر کنم ، حسابش زیاد میشه ( از اداره و ورزش و نجوم و عکاسی بگیرین تا موضوعات کوچک و بزرگ دیگه ). اما هنوز هم احساس میکنم وقت زیادی دارم.

شاید دلیل این احساس این باشه که سن و سالم زیاد شده و میدونم که تا چشم به هم بزنم ، این اندک وقت و فرصت باقیمونده هم به اتمام میرسه و باید غزل خداحافظی رو بخونم. فرصتها عین برق و باد میان و میرن. در این عمرهای اندک که حداقل یک سومش با خواب رفتن از دست رفته ، از دست دادن دقیقه ها هم آزار دهنده و ناراحت کننده است....




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - یکشنبه ۳ مهر ۱۳٩٠

فردا ، یکی از روزهای مهم زندگیم محسوب میشه. بیست سال پیش در چنین روزی زندگی مشترک با همسرم رو آغاز کردم. این بیست سال برام سرشار از خاطرات خوب و شیرین و زیباست. هر زندگی فراز و نشیبهای خاص خودش رو داره اما بحمدالله در زندگی مشترک من و همسرم ، فرازها اونقدر زیادن که برخی نشیبهای جزئی اصلا" دیده نمیشن و به حساب نمیان. ما هر سال فرا رسیدن چهارم مهر رو جشن میگیریم ولی امسال بخاطر رسیدن به بیستمین سالگرد و آغاز سومین دهه ی این زندگی ، یه حال و هوای ویژه تری داریم. امسال بنا داریم یه بار دیگه همه ی فامیل و بستگان نزدیک رو دعوت کنیم تا در این جشن دور هم جمع و در شادیمون شریک بشن.

دیشب آلبومهای عکس قدیمی رو ورق میزدیم و خاطرات گذشته رو مرور میکردیم. دیدن این عکسها از یه جهت جالب و شادی آفرین بود و از جهت دیگه غمناک. شاد بود چونکه هر کدوم ز اونها یادآور یه خاطره ، یه سفر و یا یه رویداد ویژه بود. توی این عکسها بزرگ شدن تدریجی بچه هامون رو دوباره میدیدیم. اما غمناک بود برای اینکه برخی از کسانی که با اونها عکس یادگاری گرفتیم دیگه در قید حیات نیستند و حال فقط میتونیم حسرت ایامی رو بخوریم که با اونها بودیم......

آلبومهای قدیمی تر رو هم نگاه کردم. عکسهایی که به زمان جنگ مربوط میشد. یه بار دیگه چهره ی دوستان شهید و جانبازم رو دیدم ؛ باقری ، گشاده رو ، قارداش ، مختاری ، آذر شب ، قاسمی ، احسنی ، حاج صمد حداد ، پاکباز ، امیدی ، گلستانی ، سید مهدی سجادی ، فنایی ، سلمان ، افشار ، محسن ، فرقانی ، دیندار ، اصغر باقی ، حمید توکلی ، ابوفاضلی ، برو بچه های بسیج مسجد ولی عصر ، دوستان دوره ی آموزش ، همرزمان گردان المهدی از لشگر 10 سید الشهداء ، اردوگاه کوثر ، پادگان دوکوهه ، اردوگاه قلاجه و...... جای ما بین همه ی اونهایی که رفتن خالی




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - یکشنبه ۳ مهر ۱۳٩٠

در هفته دفاع مقدس قرار داریم و بی مناسبت ندیدم با توجه به برخی رفتارهای نسنجیده ، خام و افراطی که در جامعه ی امروز ما دیده میشه ، خاطره ای از دوران جنگ ذکر کنم.


ادامه مطلب ...



نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - یکشنبه ۳ مهر ۱۳٩٠

از قرارگاه فدراسیون کوهنوردی در رودبارک با یک دستگاه نیسان وانت به سمت قرارگاه جدید و در حال ساخت فدراسیون حرکت کردیم. یاد نیسان آقا مصطفی بخیر! هر چی ماشین آقا مصطفی راحت بود و اصولا" برای جابجایی کوهنوردان تجهیز شده بود ، این نیسانی که بنا بود ما رو به قرارگاه فدراسیون برسونه ، بیچارمون کرد. یکی دو ماه قبل از سفر ما ، سیل بزرگی در منطقه راه افتاد و متاسفانه خرابیهای زیادی به بار آورد. سیل سنگهای بسیار بزرگ رو از کوهها و مناطق بالا دست به پایین سرازیر کرده بود که در نتیجه ساختمونها ، راهها و پلها آسیب فراوان دیده بودند. توی این راه پر دست انداز و ناهموار ، نشستن در قسمت بار یه وانت نیسان ، دست کمی از شکنجه و اعمال شاقه نداشت. حدود 35 دقیقه زیر بارون ملایم ، توی این نیسان بالا و پایین شدیم تا بلاخره قبل از اینکه ترکیب استخوان بندی بدنمون تغییر کنه به قرارگاه جدید فدراسیون رسیدیم ؛ قرارگاهی که مثل خیلی از خونه ها ، بر اثر این سیل ویرانگر آسیب زیادی دیده بود.


ادامه مطلب ...



آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ