خرّم آن بقعه که آرامگه یار آنجاست
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩۱

شب گذشته ، تلفیق چند عامل جوی با هم ( همون شیر تو شیر شدن عامیانه!! ) باعث بوجود اومدن رعد و برق های بسیار قدرتمند و متعدد در نزدیکی خونه ی ما شد که نزدیکترینش کمتر از 1000 متر با ما فاصله داشت. تا بحال کمتر چنین پدیده ای رو اون هم در این موقع از سال دیده بودم. باد ملایمی می اومد و قطرات اندکی بارون از آسمون میبارید. در تاریکی شب ییییهو! 7-6 تا برق در یک ناحیه میزد. همه چیز در کسری از ثانیه روی میداد. اونقدر حسرت خوردم که دوربین عکاسی ندارم ناراحتافسوسگریه

با یه دوربین عکاسی دیگه مشغول فیلم گرفتن شدم و آخر شب ، با کمک فرزندم از این فیلم چند عکس استخراج کردیم. نتیجه اش رو ببینید :




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - سه‌شنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩۱

مدتی است که دوربین عکاسی رو برای تعمیر فرستادم تهرون. در نبود این دوربین ، انگار حس و حال رویت هلال هم ازم گرفته شده! البته شرایط نامناسب جوی هم مزید بر علت است. ابر و باد و خاک همگی در کارند تا نشه هلالی رو نوش جان کرد. اگه شرایط همینطوری باشه ، بعیده که غروب چهارشنبه هم بتونم هلال رو ببینم. فردا تمرین بولدرینگ دارم. وسایل رصد رو با خودم میبرم تا در بازگشت ، سریعا" خودم رو با تله کابین به بالای صفه برسونم و برای رویت هلال شعبان تلاش کنم.

برنامه ریزی برای صعود دوباره به سبلان رو آغاز کردم. در صورت مساعد بودن شرایط جوی این صعود در نیمه اول تیر انجام خواهد شد. دیدن دوباره ی زیباترین قله ی بلند ایران زمین ، آرزویی است که اگه صد بار هم برآورده بشه ، باز هم برام تازگی داره و برای دیدن دریاچه ی زیبای قله ی سبلان لحظه شماری میکنم. سال قبل در اوایل شهریور رفتم سبلان و اینبار در اوایل تیر ماه خواهم رفت. باید انتظار وجود برف و آبی بیشتر رو داشته باشم. گزارشهای هواشناسی نشون میده که شرایط دما روی قله داره بهتر میشه و برای روز یکشنبه 4 تیر از 13 درجه زیر صفر به 4 درجه زیر صفر خواهد رسید. امیدوارم همه چی برای یه صعود بیاد موندنی فراهم بشه. این صعود رو همراه با همکارانم و برای بزرگداشت سالروز میلاد منجی عالم بشریت حضرت صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه انجام خواهیم داد.

تعطیلی دیروز رو در خونه گذروندیم تا آخرین امتحان بچه ها تموم بشه. اونها درس خوندند و من توی حیاط کار کردم. توری مخصوص جلوگیری از تابش شدید نور خورشید رو بستم ، خزانه ی نیلوفرها رو به باغچه منتقل کردم ، حصیرهای سقف گلخونه رو مرتب کردم ، به سایر گلها رسیدگی کردم و غروب هم سمپاشی انجام دادم. دلم برا دوربین عکاسی تنگ شده. با دوربین دیگه ای که توی خونه دارم نمیتونم خوب کار کنم و هی بخودم میگم  آخه تو هم شدی عکاس که فقط با یه دوربین میتونی کار کنی؟! خودم به خودم جواب میدم آخه من چیکاره بیدم! بد جوری قلق این دوربین اومده دستم.....




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - یکشنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩۱

درختان گردو در پایین دست پناهگاه کرکس

 

بر فراز قله




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - شنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩۱

 پنج شنبه و جمعه ی گذشته ، برای هفتمین بار عازم کوه کرکس شدم و اینبار به همراه 20 نفر از دوستان و همکاران اداری. دهکده ی توریستی در حال احداث رایان ( شمال روستای کشه ) بیش از 2500 متر از سطح آبهای آزاد ارتفاع داره و 1000 متر از کف شهر اصفهان ، بلندتر است. این ارتفاع زیاد به همراه پر آبی و سرسبز ی منطقه باعث بوجود اومدن شرایط آب و هوایی بسیار دلپذیری میشه که در این ایام گرم سال ، همه رو بسوی خودش میکشه. دیروز وقتی به دهکده ی رایان رسیدیم ، تلفیق رنگ سبز کوه ، آبی پاک و زلال آسمون و سفیدی تکه ابرهای بزرگ و پشته ای منظره ای رو بوجود آورده بود که روزهای اول بهار رو در ذهن تداعی میکرد. درجه حرارت نزدیک 20 درجه بود و گروه ما که با تمرینات مداوم یک ساله ، از قدرت بدنی خوبی برخوردار شده بود ، حرکت به سمت پناهگاه رو در ساعت 17 آغاز کرد.

با یکی دو توقف کوتاه چند دقیقه ای به درختان گردو رسیدیم. هوا آروم آروم از خنکی به سردی متمایل شده بود. انواع و اقسام گیاهان ریز و درشت با گلهای رنگارنگ در طول مسیر دیده میشد که نشون از بارش فراوان برکت الهی در این منطقه داشت. شیب مسیر از درختان گردو تا پناهگاه زیادتر میشد. سر قدم رو کوتاه تر کردم تا دوستانی که برخی از اونها برای اولین بار بود به کرکس می اومدند ، دچار مشکل نشوند. چند قدم که از درختا گردو فاصله گرفتیم ، صدای جریان جویبار شنیده شد. بارش برف و بارون بقدری زیاد بوده که جریان آب از آبشارهای کوچک کرکس تا نزدیک درختان گردو امتداد پیدا کرده. خدا رو شکر

گروه رو به سمت آبشارها هدایت کردم. خیلی از اونها تصور نمیکردند محیط کوهستان میتونه تا این اندازه زیبا و دل فریب باشه. حجم آب آبشار زیادتر از تمام دفعات قبل بود که دیده بودم. در دو طرف جویی که نزدیک آبشار بود ، بوته های متراکم و جوان پونه ، رشد کرده بود و عطر پونه فضا رو پر کرده بود. عکس گرفتیم و پس از استراحتی مختصر فاصله ی کوتاه باقیمونده تا پناهگاه رو طی کردیم.

صعود گروهی اینبار همکارانم با دفعات قبل فرق داشت. روح همکاری و کار گروهی در تک تک اعضا دمیده شده بود و همه تلاش میکردند مشارکت فعالی در انجام کارها داشته باشند. برای اولین بار شام رو گروهی و دور هم خوردیم که خیلی دلچسب بود. سفره ی یزرگی پهن شد و شام دلچسبی صرف شد.

پس از شام چند دقیقه در محوطه بیرون پناهگاه در مورد ستاره ها و صور فلکی حرف زدیم. هوا برای من خنک و برای بعضی دوستان سرد شده بود. آماده برای استراحت شدیم و ساعت 04:15 بامداد رو برای بیدار باش تعیین کردیم. با هماهنگی که قبلا" کرده بودیم ، برای خانمهای عضو گروه یک اطاق مجزا گرفته بودیم تا برای استراحت و خواب راحت باشند. آقایاون هم در سالن بزرگ پناهگاه استراحت کردند. مثل همیشه ، خواب در پناهگاه در حالتی بین خواب و بیداری سپری کردم.

بامدادان بیدار شدم. پناهگاه تقریبا| پر شده بود. چندین گروه از شهرهای مختلف حضور داشتند. یکی دو گروه دو سه نفره قبل از ما عازم قله شده بود. به دوستان توصیه کردم صرف صبحونه رو به زمان بازگشت از قله موکول کنند و فقط چند لقمه ی کوچک غذا بخورند. دو نفر از اعضای گروه در پناهگاه موندند و بقیه در ساعت 05:30حرکت رو آغاز کردیم. شرایط جوی ایده ال بود ؛ هوا خنک و بدون وزش باد. هر 30 دقیقه یکبار استراحت دادم. دیده نشده قله ی کرکس از مسیر جنوبی ، به هیجان صعود اضافه میکنه. دوستانی که برای اولین بار بود به کرکس می اومدند ، در اواخر مسیر قدری خسته شده بودند اما با دیدن قله روحیه ای مضاعف گرفتند. چند متر مونده به قله ، بنا به رسمی که از استاد گرامیم جناب آقای امانی یاد گرفتم ، از افرادی که برای بار اول به قله می اومدند خواستم که بیان اول صف.  6 نفر اومدند جلو. پرچمهای یا حسین علیه السلام و یا ابوالفضل علیه السلام ، پرچم رسمی ایران و پرچم شهرداری اصفهان رو به این دوستان دادم تا جلوتر از بقیه بر فراز کوه کرکس قرار بگیرند...... لحظات بسیار باشکوهی بود...... خستگی از تن همه بیرون رفت.....

در بازگشت از مسیر قله ، مقداری آویشن جمع کردیم. جا تا جای مسیر پر از بوته های آویشن بود. تعداد ما زیاد بود و همه مشغول آویشن چینی. به شوخی گفتم اگه چند بار دیگه گروه شهرداری رو بیاریم کرکس ، نسل آویشن کرکس منقرض میشه!! لکه های کوچکی از برف هنوز در دور و اطراف دیده میشد. به پناهگاه که رسیدیم ، سرم رو زیر آب یخچالی چشمه ی پناهگاه شستم ؛ آی حال داد......

صبحونه خوردیم و راه افتادیم. نزدیک آبشارها دوباره توقف کردیم و مقداری پونه چیدیم. ساعت 13:20 سوار اتوبوس شدیم و ساعت 15 رسیدیم اصفهان. خدا رو شکر همه چیز به خوبی طی شد.

از تمام همنوردان و همکاران گرامیم که با همدلی و همکاری مثال زدنی باعث شدند این برنامه به بهترین نحو ممکن برگزار بشه صمیمانه تشکر و قدردانی میکنم. برخی مشکلات که در برنامه های قبلی دیده شده بود در این برنامه وجود نداشت و جای خودش رو به روحیه ی تعاون و همدلی داده بود. معمولا" گروهها در مسیر برگشت دچار بی نظمی میشن و هر کی راه خودش رو میره. اما دیروز از پناهگاه تا پای اتوبوس با نظم و ترتیب حرکت کردیم و با هم رسیدیم..... باز هم خدا رو شکر میکنم




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - پنجشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩۱

دوست داشتیم چه موقع زندگی میکردیم؟

بعضیها به دلایل مختلف آروز میکنند کاش در دوران گذشته زندگی میکردند و مثلا" میتونستند ایران ماقبل تاریخ رو ببینند ، در دوران باشکوه هخامنشیان و اشکانیان زندگی کنند ، در شبه جزیره عربستان بودند و دوران صدر اسلام رو از نزدیک لمس میکردند ، در طبیعت بکر و بدور از تکنولوژی و توی یه غار زندگی میکردند و........ هزاران دلیل و آرزوی دیگه

بعضیها به دلایل مختلف آرزو میکنند کاش بشه در آینده زندگی کنند و مثلا" بتونند با خودروهای قرنهای آینده به کرات منظومه شمسی سفر کنند ، تعطیلات آخر هفته رو در کهکشان آندرومدا بگذرونند ، بمونند تا شاهد رشد و شکوفایی بیش از پیش تکنولوژی باشند ، توی خونه هایی زندگی کنند که همه چیز و همه جاش هوشمنده! معجون طول عمر رو بدون حضور فیزیکی سفارش بدهند و با خوردنش جاودانه در این دنیا زندگی کنند..... و هزاران دلیل و آرزوی دیگه

اما خیلیهای دیگه هم هستند که مثل من فکر میکنند و از اینکه در زمان حال زندگی و حیات دارن خوشحال و شکرگذارند. برای ما ، هیچ لحظه ای مثل همین الان ، زیبا و با ارزش نیست. نگاه به گذشته و چشمی به آینده داریم اما تمام آرزوهامون رو در همین دوره ی کوتاه کنونی خلاصه میکنیم. تجربه ی گذشته و برنامه ی آینده رو همیشه کنارمون داریم اما چشم از واقعیتهای امروز برنمیداریم.

خیلی خوشحالم که امروز هستم. مهم نیست که دیروز نبودم و فردا نخواهم بود. اگه بتونم امروزم رو درک کنم ، اون موقع خواهم تونست ضمن بهره مندی و لذت بردن از امروز ، به دیروز نگاه بندازم و به فردا فکر کنم......

امروز رو دریابید.....




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - چهارشنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩۱

تیم ملی ایران دیشب بازی کاملا" بی برنامه ای رو در مقابل قطر به نمایش گذاشت. قدری خوش شانس بودیم که به قطر نباختیم. مربی فعلی تیم ملی ، آدم کار بلدی است اما مشکلات زیر ساختی و فرهنگی باعث شده نتیجه ی مناسبی در تیم ملی بدست نیاریم.

امکانات باشگاهها و زمینهای مناسب برای تمرینات چیزی در حد صفر است. توان تدوین و اجرای برنامه بلند مدت نداریم. بدلیل مسائل سیاسی ، هیچ تیمی در دنیا ( بجز آلبانی! ) حاضر نیست با تیم ملی ما مسابقه ی دوستانه برگزار کنه. اونقدر برای بزرگترها احترام قائلیم که بجای میدون دادن به جوانان با استعداد و پرتوان ، از پیرمردهای دهه های گذشته در پستهای حساس تیم ملی استفاده میکنیم. هر چی در بازیکن سالاری ید طولایی داریم ، در بازیکن سازی درجا میزنیم. دلمون رو خوش کردیم به یه قل دو قلهایی که در بازیهای باشگاهی داخلی داریم. هنوز خواب میبینیم که قدرت برتر آسیا هستیم و آسیا برای فوتبال ما کوچیکه. با این وضعیت ، هیچ امیدی به این تیم نیست و اگر هم با استفاده از جادو و جنبل و شانس و اقبال ، بطور اتفاقی ( نظیر برد مقابل ازبکستان ) به جام جهانی راه پیدا کنیم ، عین سیبل تیراندازی ، سوراخ سوراخمون میکنند.

اخر هفته برنامه ی صعود به قله ی کرکس خواهیم داشت. این قله رو خیلی دوست دارم ؛ شاید بخاطر اینکه هم نزدیک اصفهانه و هم اولین قله ای بود که صعود کردم. طبیعتش زیباست و هواش دلپذیر. دوری از غوغای شهر و حضور در محیط تاریک و ساکت طبیعت ، آرزوی همیشگی ام شده......




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - دوشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩۱

دیروز دوباره زندگی کاشتم ، حیات کاشتم ، فرصت رویش دادم.....

در تعطیلی 15 خرداد بجای رفتن به کنار دریا و آنتالیا و پاتایا ( که البته بجز اولی ، بقیه اش رو توی خواب هم ندیدیم و با تورم و یارانه های فعلی نهایتا" میشه تا دم جوب آب کوچه پائینی محله مون رفت ) توی خونه موندم و مقداری بذر گل و گیاه کاشتم. دو تا گلدون بزرگ پلاستیکی رو برای کشت ریحان و تره ( سبزی خوردن ) اختصاص دادم و یه جعبه 216 خونه ای و پنج گلدون کوچیک رو برای کاشت بذر گلهای شاه اشرفی ، ستاره ای ، قهر و نیلوفر. چند قلمه هم از گلهای شمعدانی ساده و پیچ تهیه کردم و در گلدونهای حاوی شن کاشتم. از اون روز تا بحال ، جوانه های ریحان و تره و نیلوفر و شاه اشرفی از خاک سر درآوردن و دارن آروم آروم رشد میکنند.

دیروز غروب هم ادامه ی این کار رو با کاشتن بذرهای مختلف پیگیری کردم. دو جعبه ی کاشت بذر رو برای کاشت گلهای آفتابگردان زینتی ، آهار ، جعفری و یه مدل فلفل دلمه ای زینتی اختصاص دادم ، توی 10 گلدون متوسط بذر ناز آفتابی کاشتم و سه گلدون مستطیلی کوچک رو برای کاشت بذر جعفری ( سبزی خوردن ) بکار بردم.

بخاطر استراحت بعد از ظهر ، تا دیر وقت خوابم نبرد. امروز زندگی کاشته بودم اما موقعی که همه توی خونه خوابیده بودند و فقط من بیدار بودم ، دوباره به معمای غریب مرگ فکر میکردم...... چی میشه؟ چه جوری؟ چه حسی داره؟ بعدش؟ همه چی تمام؟ یا اینکه.......

شانس آوردم از اون دسته دانشمندانی نیستم که برای دریافت جواب برخی معماها ، روی خودشون آزمایشات رو انجام میدن!!!! از خود راضیاصلا" شانس بیشتری که آوردم اینه که دانشمند نیستم نیشخندچشمک

اصلا" نمیدونم هستم یا نیستم!! من کی ام؟ اون کیه؟ کییییییییییه .... چییییییییییه ( این دو کلمه آخر رو به لهجه ی بابا اتی بخونید ) خندهقهقهه




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - پنجشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩۱

دیروز وقتی از تمرین بولدرینگ برگشتیم خونه ، خواستم به بچه گربه ها شیر بدم. وقتی در انباری رو باز کردم دیدم گربه سفیده ( مادر بچه ها ) در فاصله ی چند متری کارتنی که بچه ها اون تو بودند نشسته. کارتن رو توی حیاط آوردم و یه ظرف شیر هم کنارش گذاشتم و سفیده رو صدا کردم. حیوون اومد و مشغول خوردن شیر شد و هر از گاهی ، بچه گربه ها رو بو میکرد و کنار میرفت. وقتی چند بار اینکار رو تکرار کرد و دوباره دور شد ، از اینکه بیاد و بچه ها رو ببره ناامید شدم.

با سرنگ مقداری شیر به هر کدومشون دادم ولی وقتی اونها رو توی کارتن گذاشتم ، دوباره سفیده اومد و اونها رو بو کرد و اینبار یکی از بچه ها رو به دندون گرفت و با خودش برد توی انباری. من و اعضای خانواده ام که همگی توی حیاط بودیم و رفتار سفیده رو نظاره میکردیم خیلی خوشحال شدیم که بلاخره بچه اش رو شناسایی کرد و اون رو با خودش برد. چند ثانیه بعد دوباره سفیده رو صدا زدیم و بچه گربه ی دومی رو نشونش دادیم. اومد و این یکی رو هم با خودش برد......... آخییییش

مقداری گوشت برای سفیده بردیم تا تقویت بشه و بتونه بهتر به این بچه های نحیف شیر بده. گوشتها رو خورد و رفت پیش بچه هاش. دیشب احساس کردیم یه بار سنگین مسئولیت از روی دوشمون برداشته شده. نگران بودیم که مبادا این دو بچه گربه تلف بشن. خدا رو شکر ؛ همه چی ختم بخیر شد......




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - سه‌شنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩۱

از چهار بچه گربه ای که در خونه ی ما دنیا اومده بودند فقط یکیشون کماکان اومد و رفت داره و اون هم بخاطر اینه که فرزندانم خیلی این گربه رو تحویل میگیرن! از همون ابتدای دنیا اومدنش بخاطر رنگ یکدست سفیدی که داشت ، اسم سفید براش انتخاب شده بود. خیلی سعی کردم پای سفید از خونه بریده بشه و بره رد کار و زندگیش. هر وقت می بینمش دعواش میکنم و سفید هم فورا" در میره.

دیروز میخواستم برای کاشت بذر گل یه مقدار خاک برگ آماده کنم. تا یکی از کیسه های انباری رو جابجا کردم ، سفید از زیر این کیسه زد بیرون ، اما دیدم آروم آروم حرکت میکنه و دور میشه. اعتنایی نکردم و کیسه رو جابجا کردم اما چند دقیقه بعد دیدم محتویات کیسه داره تکون میخوره! درش رو باز کردم دیدم وای...... ببببببببببله..... سفید خانوم ، مامان شده!!! دو تا بچه گربه ی کوچیک توی کیسه بود که به نظر می اومد بیشتر از دو سه روز از دنیا اومدنشون نگذشته باشه.

سفید رفته بود و ما هم دیگه حال و حوصله ی گربه داری نداشتیم. این دو تا بچه رو گذاشتم توی یه گلدون پلاستیکی گذاشتم و گلدون رو گذاشتم روی دیوار تا سفید بیاد و بچه هاش رو ببره ؛ اما خبری نشد. فرزندم که برای خرید رفه بود بیرون ، وقتی اومد گفت سفید رو با خودم آوردم. سفید هر وقت این فرزندم رو میبینه دنبالش راه میافته و میاد توی حیاط. وقتی سفید رسید ، بچه هاش رو از گلدون درآوردم و نزدیکش گذاشتم.

هر دو رو بو کرد و سپس یکی از اونها رو به دهن گرفت و رفت. خیالم راحت شد که حالا میاد و بچه های دیگرش رو هم میبره ولی نیومد که نیومد. آخر شب با بهونه قرار دادن گوشت مرغ ( به عنوان رشوه!!!! ) یه بار دیگه سفید رو توی حیاط آوردیم تا بلکه بچه اش رو ببره اما نمیدونم چرا کمترین اعتنایی به این بچه نمیکرد. یه خورده بو میکرد و میرفت.

تا صبح این حیوونی ناله و سر و صدا کرد. صبح دیدم فایده نداره. احساس مسئولیت هم میکردم و دل نمیخواست اتفاقی برای این کوچولو بیفته. با یه سرنگ یه کم شیر ریختم توی حلقش و گذاشتمش توی همون کیسه ای که اول بود ؛ شاید مادرش بیاد سراغش. بعد از ظهر که برگشتم خونه دیدم نه تنها مادرش این رو نبرده ، بلکه اون یکی رو هم که برده بود آورده خونه ی ما و رفته ددر!!!!!

توی کوه مشکل رو با دوستان گفتم و جناب رفیعی از دوستشون در این زمینه راهنمایی گرفتند. وقتی برگشتم خونه یه لوله ی باریک وصل کردم به سرنگ و خیلی آروم به هر دو تا چندین سی سی شیر خوروندم. حیونا گرسنه بودند و با خوردن شیر آروم شدند و به خواب رفتند. هر دو رو توی یه کارتن توی حیاط گذاشتم و دورشون رو گیاه تازه ریختم تا بستر نرمی داشته باشند. در این کارتن رو هم قدری باز گذاشتم تا اگه مادرشون اومد بتونه بره پیش بچه هاش ؛ تا ببینیم چی پیش میاد......

فعلا" که دارم نقش مادر رو برای اینا بازی میکنم!!!!




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - یکشنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩۱

از زمان تشکیل گروه کوهنوردی در شهرداری ، بالاترین ارتفاعی که همکارانم رفته بودند ، قله 3890 متری کرکس بود. برای اولین صعود بالای 4000 متری گروه ، قله ی شیرکوه واقع در استان یزد رو انتخاب کرده بودیم. بامداد روز جمعه 12 خرداد ماه ، گروهی متشکل از 24 نفر ( شامل  19 نفر از  همکاران و اعضای خانواده ی آنان ، راهنما و مسئول فنی برنامه ، 2 میهمان گرامی و 2 نفر از امدادگران جمیت هلال احمر ) با یک دستگاه اتوبوس عازم استان یزد شدیم.

در نزدیک یزد وارد جاده کمربندی شده و در نیمه ی این مسیر ، با چرخش به سمت غرب بطرف شهر تفت رفتیم. با راهنمایی یکی از اهالی خونگرم این شهر کوچک و زیبا ، نهار رو در رستوران مرغ طلایی صرف کردیم که الحق ، غذای خوب و مناسبی داشت. پس از نهار بطرف روستای ده بالا رفتیم. این روستا دارای باغات زیاد و آب و هوایی خنک است.

از اتوبوس پیاده شدیم و تا یه مسجد پیش رفتیم. نماز رو خوندیم و آماده ی حرکت شدیم. ارتفاع مسجد از سطح آبهای آزاد حدود 2400 متر بود بنابراین تا قله شیرکوه حدود 1650 متر ارتفاع میگرفتیم. ارتفاع این قله رو از 4055 تا 4075 ذکر کردند. مسیر حرکت از مسجد تا بالای دره نجیب ، دارای شیب بسیار تند است. از بالای دره نجیب تا پناهگاه ، شیب بسیار ملایم داریم و همین شیب تا قله امتداد داره. در کل ، تمام سختی مسیر برای صعود به قله شیرکوه ، فقط تا بالای دره نجیب است.

برام باورکردنی نبود که در کویر مرکزی ایران و جایی که درجه حرارات 45 درجه خیلی عادی است ، منطقه ای با آب و هوای خنک و سرد وجود داشته باشه. آفتاب شیرکوه تند و تیز بود اما سایه ها ، خنک و دلپذیر. وزش نسیمی ملایم باعث سرد شدن بدن در سایه میشد. در آغاز ورود به دره نجیب ، آبشار و جویباری از آب ناشی از ذوب برف جریان داشت. موقع صعود از دره نجیب ، حال یکی از همراهان بد شد و ناچار شدم گروه رو به دو قسمت تقسیم کنم. 21 نفر بطرف پناهگاه رفتند و من ، یکی از امدادگران و نفری که حالش خوب نبود ، آهسته تر حرکت میکردیم. پس از 3 ساعت و 50 دقیقه حرکت ، از مسجد به پناهگاه رسیدیم.

دو جان پناه کوچک سوله ای برای کوهنوردان ساخته شده بود. سپاه پاسداران یزد یه سازه ی نسبتا" بزرگ و خوب رو در کنار این دو جان پناه ساخته که دو اطاق متوسط و یه سالن بزرگ داره. گروه ما در سالن مستقر شد. در محوطه ، یه منبع آب کوچک که آب ذوب برف با لوله واردش میشه و مرتب جریان داره و نیز یه سرویس بهداشتی کوچک قرار داشت. در کل ، شرایط برای اقامت خیلی مناسب بود.

برنامه ی ما استراحت شبانه در پناهگاه و صعود به قله در بامداد روز شنبه بود. همراهی که حالش خوب نبود نمیتونست به قله صعود کنه و باید روز شنبه در پناهگاه میموند. چون نمیشد ایشون رو تنها گذاشت ، تصمیم گرفتم خودم به همراه چند نفر دیگه ، شبانه به قله صعود کنیم تا برای روز بعد در پناهگاه بمونیم و هم همراهمون تنها نباشه و هم وسایل رو نگهداری کنیم تا بقیه بتونند بدون همراه داشتن کوله برن قله.

شام خیلی مختصری خورم. حدود 1 سال میشه که کوهپیمایی شبانه نداشتم. جمعه شب در شیرکوه ، ماه درخشش زیبایی در آسمون پاک و بدون ابر منطقه داشت. ساعت 21:50 به همراه آقا مجتبی ، مهندس احمدی و آقای صولت آماده ی حرکت شدیم. به دوستان گفتم هدلایت رو خاموش کنید تا زیر نور مهتاب حرکت کنیم.....

خیلی سریع حرکت میکردیم. من سر قدم بودم و از مسیر پاکوب جلو میرفتم. پس از مدتی به لکه های بزرگ برف رسیدیم. سکوت همه جا حکمفرما بود و بجز صدای قدم و نفس ما چهار نفر ، هیچ صدایی شنیده نمیشد. چراغهای شهرهای یزد ، تفت ، اشکذر و روستاهای دور و اطراف منظره ای زیبا ایجاد کرده بود که در تلفیق با ستاره ها ، زیباتر هم میشد. پاکوب رو اونقدر ادامه دادیم تا بجایی رسیدیم که دیگه اثری ازش نبود. شیب ملایم هنوز ادامه داشت. حدس زدم که باید همین شیب رو پی بگیرم. چند صد متر جلوتر رسیدیم به یه جاده ی ماشین رو!!!

در جبهه ی غربی شیرکوه ، جاده ای خاکی وجود داره که تا خود قله امتداد پیدا میکنه. دوست گرامیم جناب مهندس رستمی معمولا" با استفاده از این جاده و با همکاری نهادهای محلی ، ابزار رصدی سنگین رو به بالای شیرکوه میبرند و در رصدهای حساس ماه رمضان و شوال ، رصدهاشون رو در قله ی شیرکوه انجام میدن که باید اون رو یکی از بلندترین رصدگاههای هلال ماه ایران نامید.

با رسیدن به جاده ، امتداد جاده رو گرفتیم و به سمت قله پیش رفتیم. نزدیک قله ، از آقای مهندس احمدی که از سلسله ی جلیله سادات هستند خواستم که بیان سرقدم بشن تا بعنوان اولین نفر روی قله بایستند. مثل همیشه در چنین لحظاتی که نزدیک قله میشم ، نوای گرم حاج محمود کریمی رو از روی موبایلم پخش کردم.... میزنم دم ز علمدار رشید حرم عشق....... دقایقی بعد روی قله رسیدیم و سجده ی شکر بجا آوردیم....... همون موقع تماس گرفتم و با همسرم صحبت کردم. خیلی دوست داشتم در اون لحظه همه در کنار هم باشیم. همچنین جای همه ی دوستان گرامی ( آقای امانی ، آقای رفیعی ، آقا پیمان ، حسین آقا و دیگر دوستان ) رو خالی کردم و براشون پیام فرستادم......

ساعت 23 بود و با توجه به سرعتی که داشتیم ، ظرف 1 ساعت و 10 دقیقه به قله رسیده بودیم. باد مختصری روی قله میوزید و توده های بزرگی از برف در اطراف بود. هوا آنچنان سرد شده بود که لرز به بدنم افتاد. یه بادگیر اضافه به همراه آورده بود. بادگیر رو پوشیدم و چفیه رو روی سرم بستم تا سرما اذیتم نکنه. انگشتان دست خیلی زود بی حس شده بود. 20 دقیقه روی قله موندیم ، چند عکس یادگاری گرفتیم و برگشتیم. 1 ساعت و 10 دقیقه طول کشید که به پناهگاه رسیدیم. این صعود بیاد موندنی تماما" زیر نور طبیعی مهتاب انجام شد....

از زمانی که به پناهگاه رسیدیم تا ساعت 04:30 که همکارانم بیدار شدند ، خواب به چشمم نرفت. وقتی گروه عزم قله کرد ، فرصتی شد تا یکی دو ساعت استراحت کنم. با بازگشت گروه از قله ، صبحونه خوردیم و وسایل رو جمع کردیم و ظرف مدت 2 ساعت و 40 دقیقه برگشتیم به همون مسجد اول مسیر. نهار رو در تفت خوردیم و برگشتیم اصفهان...

صعود به شیرکوه ، جذابتر از اون چیزی بود که تصور میکردم. اگه عمری برام باشه در فصل پاییز و یا زمستان و نیز در بهار سالل آینده ، دوباره به این قله خواهم اومد و البته اینبار همراه با اعضای خانواده و دوستان گرامیم.




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - چهارشنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩۱

یکی از شایعترین مشکلات و آسیبهایی که ممکنه در حین کوهپیمایی و کوهنوردی پیش بیاد ، پیچ خوردن مچ پا است. حرکت در سطوح ناهموار کوهستان بخصوص در جاهایی که سنگ ریزه و یا تکه سنگهای کوچک و بزرگ در مسیر وجود داشته باشه ، احتمال بروز این آسیب رو بیشتر میکنه. برای همین همیشه توصیه میشه در کوهپیمایی و کوهنوردی حتما" از کفشهایی استفاده کنیم که ساق بلند باشه و مچ پاها رو بطور کامل پوشش بده.

هرچی این مدل کفشها برای حفظ سلامت مچ پا مفیده ، برای سنگنوردی و انجام حرکات ظریف روی سنگ ، دردسرزا هستند. برای سنگنوردی بهتره از کفشهای سبکی استفاده کنیم که چسبندگی زیادی روی سنگ داشته باشه و همچنین این امکان رو بده که روی جاپاهای بسیار کوچک حرکت کنیم. چون بیشتر مسیرهایی که معمولا" بنده در صفه استفاده میکنم ترکیبی از کوهپیمایی و سنگنوردی است ، همیشه از کفشهای کتانی معمولی و سبک استفاده میکنم تا بهتر روی سنگها حرکت کنم اما اینکار ریسک آسیب دیدن مچ پا رو بیشتر میکنه ؛ اتفاقی که ظاهرا" روز دوشنبه ( پریروز ) برام پیش اومده.

دوشنبه در آخرین بخشهای حرکت گروهی ، از یه شیب تند با سرعت بالا اومدم. در حین حرکت یکی دو بار پام روی سنگریزه ها لغزید ولی مشکل خاصی نداشتم و راه رو ادامه دادم. دیروز که خواستم برم کوه ، دردی در قسمت مچ پای راستم حس کردم. بی خیال این درد مختصر ، به همراه دوستان از مسیر قاراپت رفتم قله و برگشتم. امروز هنوز این درد وجود داره و اگر یه نموره مچ پام رو زیادی بچرخونم یا بهش فشار بیارم ، احساس درد شدیدتر میشه. از صبح امروز ، انگشت همین پای راستم هم بصورت خفیف درد گرفته و یه جور حالت مورمور شدن ملایم در روی پام حس میکنم. ظاهرا" باید چند روزی استراحت به خودم بدم تا ببینم این مشکل برطرف میشه یا نیاز به پیگیریهای پزشکی داره.

در روزهای آتی برنامه ی صعود به قله شیرکوه یزد رو داریم و امیدوارم این درد پا ، مانعی برای حضورم در این برنامه نشه.




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - دوشنبه ۸ خرداد ۱۳٩۱

در زمان حکومت امیرالمومنین علی علیه السلام ، یکی از محبین حضرت دچار خطایی شد. پس از محاکمه ، خود حضرت بر او حد را جاری کرده و با شمشیر دستش را از مچ قطع کردند. در حالی که این فرد با دست خون آلود از مسیری عبور میکرد یکی از دشمنان و معاندین حضرت او را دید و به سرزنش گفت : این نتیجه ی دوستی با علی است..... فردی که دستش قطع شده بود در پاسخ گفت : علی را دوست میدارم بخاطر همین عدالتش......

 شب گذشته مشروح دادگاه فساد اقتصادی 3000 میلیارد تومانی رو در سایتهای خبری داخلی خوندم. نمیدونم باید چی بگم. شاید اگه از اشتباهات کوچک مجریان امور بخاطر مصلحت اندیشی ، باند بازی ، خودی و غیر خودی بودن ، جناح بندیهای سیاسی و ...... نمیگذشتیم ، شاید اگه حرمت قانون و قانون مداری رو همیشه و بطور جدی حفظ میکردیم ، شاید اگه با خطاهای نزدیکانمون نسبت به خطای دیگران شدیدتر برخورد میکردیم ، شاید اگه به بهانه ی تضعیف نشدن نظام چشم بر روی برخی ماجراهای خلاف قانون نمی بستیم ، شاید ، شاید و شاید...... امروز شاهد نبودیم که متهمین این پرونده در دادگاه بگویند :

متهم الف گ : متاسفانه فضایی ایجاد شده که اگر به برخی از مدیران دولتی پول ندهی نمی‌گذارند کار کنی تازه همین مدیران هستند که عدالت‌خواه هم می‌شوند آنقدر حزب‌اللهی از آب درمی‌آیند که نمی‌شود با آن‌ها کار کرد و چپیه به درو دیوار اتاقشان آویزان می‌کنند. ( سایت تابناک )

مدیرعامل گروه آریا : از همین جا خطاب به این مسئولان می‌گویم تا زمان جلسه بعدی دادگاه یا خودشان موضوع را به رهبر انقلاب بگویند که ما برای کمک به دولت جلو آمده بودیم وگرنه اسامی همه آن‌ها در جلسه بعد با مدارک افشا خواهم کرد. ( سایت تابناک )

وکیل مه آفرید خسروی : عده‌ای بیرون منتظر هستند تا ببینند چه زمانی سر این آقایان به دار برود تا مفاسد خودشان پنهان بماند. ( سایت تابناک )

دیشب با خودم فکر میکردم نتیجه ی این همه تلاش و مجاهدت انسانهای پاک و مخلص چه شد؟ میراث آن همه رنج و محنت در دستان چه گروهی افتاده است؟ آرمانهایمان کجا رفتند؟ بنا بود حکومت در اختیار صالحان و مستضعفان و کوخ نشینان باشد اما در این دادگاهها چنان در مورد رشوه های میلیارد تومانی حرف میزنند که گویا برای خیرات شب جمعه ، خرما و نقل و نبات توزیع کرده اند....... به کجا چنین شتابان داریم میریم؟

ناگفته نماند که در بدنه ی حکومت هنوز هم فراوانند افرادی که لقمه ی حلال بر سر سفره خود میبرند و حاضر نیستند برای رشد و ترقی مادی ، دست به هر کاری بزنند. هنوز فراوانند افرادی که علیرغم داشتن امکانات و اختیارات گسترده ، دست خود را پاک نگه داشته اند و صورتشان را با سیلی سرخ کرده اند. هنوز فراوانند افرادی که از خدمت به ایران و ایرانی خرسندند و رضایت خداوند و مردم برایشان بالاترین پاداش است. اینها هنوز هستند و بحمدالله زیاد هم هستند ، اما نگرانی آنجا است که فساد اداری و مالی موجود در لایه هایی از حکومت ، گسترده تر شود و دامان عده ای دیگر را نیز آلوده کند. انحصار ، عدم نظارت بی طرفانه ، عدم برخورد قانونی شدید با متخلفان بدون هر گونه تبعیض و تعارف و نیز تجمع قدرت و اختیارات ، از جمله دلایلی هستند که میتوانند دامنه ی فساد اداری را گسترش دهند.

باید فرآیندهای اداری و اجرائی نظام مورد بازبینی جدی و دوباره قرار گیرند. پاک بودن انسانها شرط لازم است برای سلامت امور ، اما شرط کافی نیست. اگر فرآیندها پاک و درست نباشند ، هر آن احتمال لغزش انسانها وجود دارد. باید از سالم بودن هر دو مطمئن باشیم.




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - شنبه ٦ خرداد ۱۳٩۱

بنا بود جمعه ی گذشته همراه با همکارانم برم برای صعود به قله کلّار ( بروجن ) اما بدلیل درگذشت عموی همسرم و شرکت در مراسم ختم اون مرحوم ، اونقدر تالم روحی پیدا کردیم که دیگه انگیزه و توانی برای کوهپیمایی در من باقی نموند. مرحوم پدرم من رو علیرضا خطاب میکرد اما در خانواده ی همسرم به من مگن علی آقا. اما دو نفر در این فامیل بودند که بخاطر نهایت لطف و مهربونی که داشتند به من علی جون میگفتند ؛ یکی پدر و دیگری عموی همسرم. متاسفانه جسم هر دوی این بزرگواران میهمان خاک شد اما یاد هر دو تا آخر عمر در گوشه ی قلبم جاودانه خواهد بود. داغ این عزیزان ، غم از دست دادن پدر رو برام تداعی کرد...... روح همشون شاد و انشاءالله در سرای باقی میهمان سفره خاص معنوی سالار شهیدان باشند.

مصاحبه ی اخیر مدیرعامل باشگاه پرسپولیس بیش از اینکه از منظر ورزشی قابل توجه باشه ، حکایت از این داره که قانون در این کشور یعنی کشک. وقتی آقای رویانیان بعنوان یک نظامی عالی رتبه و یک مقام دولتی ، پشت تریبون قرار میگیره و خیلی راحت میگه به عنوان مدیر عامل باشگاه قانون سقف قراردادها رو رعایت نمیکنه و برای جذب بازیکنان خوب ریخت و پاش !!!!! خواهد کرد دیگه چه انتظاری از بقیه است؟

در اینکه قانون تعیین سقف برای قرارداد بازیکنان غیر منطقی است شکی نیست. در اینکه پولهای رد و بدل شده در فوتبال ایران حساب و کتاب نداره و بخاطر دلال بازی ارقام بالا رفته شکی نیست. اما چاره ی کار ، اصلاح ساز و کارها و قوانین است و نه عمل کردن بر خلاف قانون. ضمنا" باید به مدیرعامل باشگاه پرسپولیس گفت : برادر جان ، دست شما توی جیب ملت است. هر وقت دست توی جیب خودت کردی ، شاید اجازه داشته باشی ریخت و پاش کنی ( که حتی در اون زمان هم این رویکرد ، عاقلانه نیست ).




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳٩۱

دیروز و پریروز ، سالروز دو رویداد مهم در تاریخ ایران بود ؛ یکی جاودانه و غرور آفرین و دیگری جاودانه و عبرت آموز.

حماسه ی فتح خرمشهر در روز سوم خرداد سال 1361 که با نصرت الهی و همت غیورمردان ایران زمین روی داد برگ زرین ، جاودانه و افتخار آمیز این ملت بزرگ است که با دست خالی ، دشمن تا بن دندان مسلح رو بر زمین کوبید. دو عملیات بزرگ فتح المبین و بیت المقدس در فاصله ی زمانی کوتاهی از هم انجام شد که در نتیجه ی آن مقدار زیادی از سرزمین های اشغال شده توسط رژیم سفاک بعث عراق آزاد شد و در ضمن دهها هزار نفر از ارتش این رژیم به اسارت نیروهای ما درآمدند. یاد تمامی رادمردان بسیج و سپاه و ارتش که این حماسه ی بزرگ رو آفریدند در یاد و خاطره ی ایران و ایرانیان جاودانه و ماندگار بوده و خواهد بود.

دوم خرداد نیز سالروز حماسه ای بزرگ و جاودانه است اما متاسفانه این رویداد بزرگ ، مدتی بعد با مشکلات متعددی که در داخل کشور بوجود اومد ، نتونست شکوه و ابهتش رو حفظ کنه و تبدیل به یک عبرت شد. حضور دور از انتظار مردم در انتخابات سال 1376 ( علیرغم تبلیغات معاندان نظام ) و رأی بالای مردم به جناب آقای خاتمی ، میتونست شرایطی رو فراهم کنه که کشور به یک رشد و ترقی خیره کننده برسه اما متاسفانه از یک سو افرادی در طول 8 سال زمامداری جناب آقای خاتمی دور ایشون جمع شدند که نه برای خدمت به کشور بلکه با هدف سرنگونی نظام و یا حداقل سست کردن ارکان نظام ، موجی از سیاست بازی رو در کشور بوجود آوردند که باعث ایجاد تنشهای متعدد در طول 8 سال گردید و از سوی دیگه ، افرادی که از رأی و رویکرد مردم به جناب خاتمی ناراحت بودند و خودشون رو قیم و همه کاره ی مردم میدونستند مرتب چوب لای چرخ دولت گذاشتند و با ایجاد موانع مختلف ، بخش زیادی از انرژی مردم و دولت رو درگیر این موانع کردند.

شاید این ظرافت تاریخ باشه که سالروز این دو رویداد مهم پشت سر هم قرار گرفته تا به ما یادآوری کنه ، هر وقت اتحاد و همدلی داشته باشیم ، با دست خالی هم میتونیم کاری کنیم کارستان و اگر نفاق و دودستگی بین ما باشه ، علیرغم داشتن همه گونه امکانات ، دستاورد قابلی نخواهیم داشت.

دیروز وقتی از کوه برمیگشتم ، اتوبوس بازیکنان سپاهان رو دیدم که با اسکورت ماشینهای پلیس به سمت ورزشگاه فولاد شهر میرفت. شب گذشته سپاهان یه بار دیگه قدرتش رو به رخ حریفان کشید و با بازی منطقی و هدفمند ، تیم بی برنامه ی استقلال رو شکست داد. سپاهان در نیمه اول بار خودش رو بست و در نیمه دوم بازی رو کنترل کرد تا بازیکنان استقلال ( که گویا هیچ دستور و برنامه ی تیمی مشخصی نداشتند ) در یک بازی بسیار ضعیف و غیر قابل تصور ، کاری از پیش نبرند و با جام آسیا خداحافظی کنند. این بازی بگونه ای سوپر جام باشگاههای ایران هم بود که البته در سطح آسیا برگزار میشد. کسب این پیروزی ارزشمند رو به تمامی همشهریان گرامی بویژه هواداران تیم طلایی پوش سپاهان تبریک عرض میکنم.

غروب دیروز دقایقی روی پشت بام رفتم تا با دیدن هلال ماه رجب ، نشاطی درونی رو برای ورود به این ماه مهم در خودم بوجود بیارم. آسمون پر گرد و غبار این روزهای اصفهان مجالی برای خودنمایی زیاد به هلال ماه نمی داد اما در همین حد هم ، هلال ماه زیبا بود ؛ مثل همیشه...... ماه رجب از راه رسید. ماه دعا و راز و نیاز.......

هله ای نیازمندن که گه نیاز آمد

سر و جان به کف بگیرید که سرو ناز آمد

هله ای کبوتران حرم حریم عزت

که همای عرش پیما ، سوی کعبه باز آمد

هله ای پیاله نوشان که ز کوی می فروشان

صنمی قدح بکف با دف و چنگ و ساز آمد

هله ای گروه مستان که بکام می پرستان

به دو صد ترانه آن دلبر دلنواز آمد

هله ای امیدواران به امید خود رسیدند

که صلای رحمت از حضرت بی نیاز آمد

هله ای عراقیان شور و نوا که کعبه اکنون

به طواف کوی دلدار من از حجاز آمد

هله ای غزل سرایان که شکفته غنچه ی گل

بترنّم و نوا بلبل نغمه ساز آمد

هله طالبان دیدار جمال " لن ترانی "

که ز طور عشق آواز جگر گدار آمد

هله مفتقر در این راه بکوب پای همت

که به همت است هر بنده که سرفراز آمد

( شعر از : مرحوم آیت الله حاج شیخ محمد حسین غروی اصفهانی مشهور به کمپانی )

فرا رسیدن ماه رجب و نیز سالروز میلاد باقر علم النبیین حضرت امام محمد باقر علیه السلام بر تمامی مسلمانان و محبین اهل بیت عصمت و طهارت میمون و خجسته باشد.




آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ