خرّم آن بقعه که آرامگه یار آنجاست
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - جمعه ٢۸ مهر ۱۳٩۱

دیروز و امروز فرصت کافی برای استراحت داشتم و از این موقعیت بخوبی استفاده کردم. پس از چند هفته کار سنگین ، واقعا" نیاز به تجدید قوا داشتم. معمولا" از غذاهای فست فودی خیلی خیلی به ندرت استفاده میکنیم. امروز یکی از اون روزهای نادر بود و من مسئولیت پخت پیتزا رو بر عهده داشتم. از اینکار خوشم میاد. همراه با فرزندم و با استفاده از نیم کیلو ژامبون گوشت ، 4 سوسیس هات داگ ، نیم کیلو پنیر رنده شده ، مقداری قارچ و فلفل دلمه ای و آویشن پودر شده ، درست کردن پیتزا رو انجام دادم تا راز و رمز درست کردن این غذای عصر جدید رو فرا بگیره. با اینکه پیتزاهایی که توی منزل درست میکنیم متنوع ، پر ملات و بسیار خوش طعم و لذیذ میشن اما فقط هر دو ماه یکبار از اون استفاده میکنیم و نه بیشتر. دیگر غذای فست فودی منزل ما هم ساندویچ همبرگر است و اون هم هر دو ماه یکبار.

در محیط اداری ، ضمن اینکه کارهای روزمره و معمولی رو سر و سامان دادم و منظم کردم ، حرکتهای اساسی برای نیل به اهداف برنامه ریزی شده رو آغاز کردم و هر روز دارم این موضوعات رو پیگیری میکنم. تلاش دارم که گرفتار موضوعات پیش پا افتاده نشم. خصوصیت ویژه ی کارهای مالی اینه که حتی همین کارهای پیش پا افتاده هم بعضی وقتا تبدیل به مسائل اساسی و یا حاشیه ای مهم میشن. نه میشه نسبت به اونها بی تفاوت بود و نه میتونیم خیلی بهش بپردازیم ( چرا که وقتمون رو خیلی خیلی میگیره ). باید این امور رو هدایت کرد تا جریان عادی خودش رو پیدا کنه و یه موقع تبدیل به سیل نشه. با قدری تفویض اختیارات ، دارم اینکار رو انجام میدم.

بعضی از دوستان و همکارانم تصور میکردند با آغاز مسئولیت جدید ، کارهایی مثل هدایت گروه کوهنوردی ، رویت هلال ماه و یا عکاسی رو کنار میذارم اما چنین تصمیمی ندارم که هیچ بلکه ممکنه بیش از گذشته هم به این امور بپردازم. یکی از همکاران میپرسید چطور به همه ی اینکارها میرسید؟

در پاسخ گفتم عمر ما مثل جاده ی یه طرفه ای میمونه که راهی برای برگشت نداره. هر لحظه رو که درک میکنیم منحصر بفرد است و تکرار ناپذیر. پس اولا" باید قدر لحظه به لحظه ی عمر رو دونست. اما مطلب دوم.

یه وسیله ی بازی فکر هست به نام مکعب روبیک. این مکعب 6 وجه  داره که هر وجه دارای 9 مربع است. مربع های هر وجه همرنگ هستند. یکی از تفریحات فکری ، مرتب کردن رنگهای این مکعب است. جابجا کردن این رنگها از فرمولهای منطقی تبعیت میکنه و میشه با استفاده از این فرمولها خیلی راحت مکعب رو حل کرد و رنگهای به هم ریخته رو دوباره در کنار هم قرار داد. اما مشکل اینه که بعضی وقتها برای جابجا کردن فقط یک رنگ ، ناچار به انجام 16 حرکت هستیم. یکی از همکارانم میتونه این مکعب رو در مدت حدود 10 دقیقه کامل کنه. فرزند کوچکم میتونه اینکار رو در مدت زمان حدود 2 دقیقه انجام بده. اما میدونید رکورد دنیا در این زمینه چقدره؟ شاید باور نکردنی باشه اما این رکورد زیر 10 ثانیه است!! رمز بدست آوردن این رکورد در اینه که از حرکتها و فرمولهای خاص و ترکیبی استفاده میشه. یعنی بجای اینکه با 16 حرکت فقط 1 رنگ سر جاش قرار بگیره ، حرکتها طوری انجام میشه که مثلا" با همین تعداد حرکت 20 رنگ و یا بیشتر رو میشه در محل خودش قرار داد. زندگی و استفاده از عمر هم میتونه این مدلی باشه.... یعنی میتونیم با استفاده از روشهای ترکیبی ، از یک زمان برای پرداختن به چند موضوع مختلف استفاده کنیم.

اینجوری میشه از 24 ساعت به اندازه 48 یا 72 ساعت و حتی بیشتر استفاده برد. من در بعد از ظهر روز سه شنبه و در یک برنامه ، کوهنوردی کردم ، رویت هلال ذیحجه رو انجام دادم ، عکاسی کردم ، با دوستانم گفتگو کردم ، اطلاع رسانی آنی در مورد رصدهای انجام شده انجام دادم و..... توی اداره هم از این روش زیاد استفاده میکنم. بعضی تصیماتم جنبه های مختلف و متفاوت رو هدف قرار میده تا بتونم با صرف زمانی کمتر ، به کارهای بیشتری رسیدگی کنم.

دوباره چند روزی است که به موضوع مرگ و اینکه چه اتفاقی در این لحظه ی خاص از زندگی روی میده فکر میکنم. اینکه چی میشه؟ چه حسی داره؟ یه احساس لحظه ای است و یا ادامه دار؟ یه خوابه یا یه بیداری؟ ناگهانی است یا تدریجی؟ حضورش رو حس میکنیم و یا دیداری است ناگهانی؟...... این افکار نه از روی ترس بلکه از روی کنجکاوی مرتب به سراغم میاد و آخرش هم چون به جایی نمیرسم ، ازش عبور میکنم.......

تا یار که را خواهد و میلش به چه باشد




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - چهارشنبه ٢٦ مهر ۱۳٩۱

دقایقی بعد گروه سه نفره دوستان اصفهانی به پناهگاه برگشتند و حال و احوالی کردیم. اونها خیلی زود و با سرعت به سمت روستای خفر به راه افتادند. حدود ساعت 2 بعد از ظهر بود که گروه خودمون رو روی یال کوه تشخیص دادیم. موقع برگشت ، ظاهرا" یه مقدار در انتخاب مسیر بهینه برای پایین اومدن دچار اشتباه شده بودند و اینکار قدری فشار مضاعف به اونها وارد آورد اما بحمدالله همه چی به خیر گذشت و تمام اعضای گروه در سلامت کامل اما کاملا" خسته به جان پناه بازگشتند.

برای استقبال از دوستان ، به پیشواز اونها رفتم و تبریک گفتم. شادی و شعف اونها بخاطر موفقیت در این صعود وصف نشدنی بود. هر کدوم گوشه ای از کار و خاطره ای از اون رو بیان میکردند. دوباره همون حس پدر و فرزندی در این گفت و شنودها برام ایجاد شد. حس پدری رو داشتم که فرزندانش کارنامه ی قبولی در دست دارند و میخوان با شور و هیجان از موفقیتهاشون بگن.... با گوش جان ، به حرفهای دوستان گوش میدادم.....

در جان پناه مختصر استراحتی کردند و نهار رو در ساعت 17 صرف کردیم. تا آماده ی برگشت شدیم ، دیگه هوا گرگ و میش شد. شیبهای اصلی مسیر برگشت رو سریع طی کردیم و تا قبل از تاریک شدن هوا به بخشهای هموارتر رسیدیم. دوباره شب شد و هدلایتها روشن. وقتی بعضی وقتا برمیگشتم و صف دوستان رو نگاه میکردم ، میدیدم که انتهای این صف ماه پیشونیها ، به ستاره های آسمون ختم میشه..... منظره ای بسیار زیبایی بود که خستگی رو از تن آدم درمیاورد. در کوهنوردی همیشه سعی کردم ذهنم رو فقط متمرکز در سنگ و مسیر نکنم. دنیا دنیا مطلب و دیدنی در اطرافمون هست که هر کدوم هم راهنمایی است برای تمرکز و تفکر در عظمت خلقت و خالق یکتا ، و هم بهانه ای است برای بهره بردن چشم و ذهن از زیبائی و لطافت.

ساعت 20:20 رو نشون میداد که با رسیدن به اتوبوس برنامه ی صعود به اتمام رسید. با اینکه ارتفاع قله قاش مستان به مراتب از قله سبلان کمتر است اما صعود به این قله از برخی جهات سنگینتر از صعود سبلان بود. همنوردان من برای فتح قاش مستان حدود ساعت 06:45 از جان پناه خارج شدند و تا ساعت 20:20 به صعود و فرود پرداختند ؛ یعنی 13 ساعت و 35 دقیقه فعالیت بسیار سنگین. خیلی از این افراد در روزهای اولیه آغازین روزهای حضور در برنامه های گروه کوهنوردی شهرداری ، حتی از طی کردن یک شیب معمولی هم عاجز بودند اما حالا با تمرین مداوم و عزمی راسخ ، پس از یک سال و نیم فعالیت ، میتونند چنین برنامه های سنگینی رو با موفقیت پشت سر بگذارند. به سهم خودم بر این همه همت و قدرت درود میفرستم و برای همه ی این عزیزان آرزوی سلامتی و کسب موفقیتهای بیشتر دارم.

یا رسول الله ؛ ما به عشق شما ، برای پاسداشت حریم قدسی شما و برای دفاع از نام و راه و یاد شما ، سختیهای این برنامه را بجان خریدیم. نیک میدانیم که دستمان خالی است اما با همین دستان تهی خریدار مهر و محبت شما هستیم ، چرا که آگاهیم شما رحمت للعالمین هستید و هیچ کس از درگاه شما رانده نخواهد شد. این قلیل را از ما پذیرا باش و ما را یاری بفرما تا رهروی صادق و ثابت قدم در مسیر الهی که به مانشان داده ای باشیم ؛ انشاءالله و به حرمت محمد و آل محمد سلام الله علیهم اجمعین.




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - سه‌شنبه ٢٥ مهر ۱۳٩۱

ظهر امروز بود که خطاب به نبی مکرم اسلام حضرت ختمی مرتبت صل الله علیه و آله و سلم عرض کردم که با دستان خالی ، خریدار مهر و محبت شما شده ایم چرا که شما رحمت للعالمین هستید. غروب امروز پاسخی محبت آمیز از حضرت گرفتم و آسمان نه چندان مناسب اصفهان برایم رفته رفته پاک و صافتر شد تا بتونم هلال ماه ذیحجه رو رویت کنم....

تاریخ رصد : سه شنبه 25 مهر 1391 ، 29 ذیقعده 1433 ، 16 اکتبر 2012

رصدگاه : کوه صفه – اصفهان

مختصات رصدگاه : عرض 32:35:34.79 شمالی ، طول 51:38:30.09 شرقی با 2165 متر ارتفاع از سطح دریاهای آزاد

درجه حرارت : 24.6 درجه سلیسیوس

فشار هوا : 846.3 میلی بار فشار جیوه

میزان رطوبت : 20 درصد

سرعت وزش باد : آرام

عمق دید افقی : 10 کیلومتر

رصدگر : علیرضا بوژمهرانی به همراه  دو نفر از دوستان کوهنورد ( آقایان حسین قاسم زاده و اشکان محمدی )

ابزار رصد : دوربینهای دوچشمی 7 در 50 و 15 در 80

شرایط جوی : آسمان با لکه های ابر ( بدون مزاحمت برای رصد )

وضعیت جوی افق غربی : غبار غلیظ تا ارتفاع کمتر از 1 درجه و بالاتر از آن کمی غبار رقیق

زمان غروب محاسباتی خورشید : در ساعت 17:29

زمان غروب ظاهری خورشید : در ساعت 17:28

زمان اولین رویت هلال : در ساعت 17:35 توسط علیرضا بوژمهرانی با دوربین دوچشمی 15 در 80

مختصات هلال در زمان اولین رویت ( دستگاه مختصات مکان مرکزی با لحاظ کردن اثر شکست نور در جو )

ارتفاع هلال : 4 درجه و 34 دقیقه و 21 ثانیه قوسی

جدائی زاویه ای ماه و خورشید : 14 درجه و 40 دقیقه و 04 ثانیه قوسی

اختلاف سمت ماه و خورشید : منفی 13 درجه و 11 دقیقه و 12 ثانیه قوسی

ضخامت بخش میانی هلال : 0.54 دقیقه قوسی

فاز ماه : 1.74% نسبت به قرص کامل ماه

فاصله زمین تا ماه : 360837 کیلومتر

سن هلال : 26 ساعت و 3 دقیقه بعد از مقارنه

زمان آخرین رویت هلال : در ساعت 17:57 توسط علیرضا بوژمهرانی با دوربین دوچشمی 15 در 80

نکات قابل توجه :

- دو همنورد همراهم با دوربین 15 در 80 که بر روی سه پایه مستقر شده بود موفق به رویت هلال شدند.

- اینجانب با دوربین 7 در 50 نیز به راحتی هلال را رویت کردم.

- وضعیت رفق غربی از زمان غروب خورشید به بعد رفته رفته بهتر میشد.

- هلال ماه برای آخرین بار در ساعت 17:57 با دوربین رویت شده و سپس در غبار غلیظ ناپدید شد.

- در یکی از عکسهایی که با زوم بالا گرفته ام ، هلال ماه قابل تشخیص است.

عکسها

افق غربی در ساعت 17:19

 

افق غربی در ساعت 17:24

 

افق غربی در ساعت 17:33




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - دوشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩۱

اولین سری از عکسهای برنامه صعود به قله قاش مستان


ادامه مطلب ...



نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - دوشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩۱

برای صعود به قلل منطقه دنا از سمت استان اصفهان ، بهتر است که تا پیش از غروب خورشید خودمون رو از روستای خفر به جان پناه برسونیم تا فرصت کافی برای تغذیه و استراحت داشته باشیم ، اما گروه ما بدلیل اینکه تقریبا" تمام اعضای گروه کارمند هستند ، نمیتونست برای این برنامه ، اینکار رو انجام بده و همین موضوع مشکلاتی رو برامون ایجاد کرد.

حدود ساعت 14 روز پنجشنبه ( پس از پایان ساعت کار اداری ) با یک دستگاه اتوبوس و در قالب تیمی 21 نفره از طریق شهرضا و سمیرم عازم روستای خفر شدیم. راننده ی اتوبوس خیلی تند حرکت میکرد و ساعت 18 ما رو به روستا رسوند. وقت نماز بود و دسته جمعی رفتیم به مسجد کوچک اما جالب روستا. پس از اقامه نماز ، دوباره برگشتیم و کوله ها رو از اتوبوس برداشتیم و آماده ی حرکت. یکی از افراد محلی ( جناب موسوی ) توصیه هایی به گروه داشتند از جمله اینکه کوله های سنگین با خودتون نبرید و وسایل اضافی رو در جان پناه و یا مسیر صعود قرار بدین اما از اونجایی که ممکنه در این فصل از سال ، عده ای برای سرقت وسایل بیان کوه!!!! افرادی که توان ادامه ی مسیر رو ندارند برای مواظبت از وسایل انتخاب کنید. حرکت رو شروع کردیم.

 ماه در آسمون نبود و تمام مسیر رو باید در تاریکی کامل طی میکردیم. گروه با سرقدمی آقای رکنی ، ته قدمی آقای استکی ( از گروه امداد و نجات آتش نشانی ) و سرپرستی اینجانب به راه افتاد. با توصیه ی دوست ارجمندم جناب قاسم زاده و برای تنظیم سرعت حرکت گروه ، پشت سر سرقدم قرار گرفتیم تا در صورت نیاز تندی حرکت رو تعدیل کنم. از کوچه باغهای روستا گذر کردیم. با اینکه هوا تاریک بود و نمیشد از زیبائی این باغها بهره برد اما بوی عطر سیبهای مشهور سمیرمی در تمام فضا آکنده بود و بر درختهایی که با نور هدلایتهای ما روشن شده بود ، خرمن خرمن سیبهای رنگارنگ خودنمایی میکرد.

با اینکه از روستا تا جان پناه مسیر پاکوب وجود داره اما بخاطر تاریک بودن هوا ، چند بار از مسیر اصلی منحرف شدیم و یه مقدار کارمون سنگین تر شد اما خوشبختانه مشکلی خاصی پیش نیومد. هر 60 تا 75 دقیقه یکبار ، استراحت میدادم تا نفس همنوردان برگرده و بتونند ادامه مسیر رو با کوله های سنگین طی کنند. در همین زمانها بود که متوجه شدم در شیبهای تند مسیر ، بعضی از اعضای گروه دچار خستگی زیادی میشن و اگر بخوان فردا با همین کوله بار صعود کنند هم خودشون و هم گروه دچار مشکل میشن و شاید نتونند قله رو فتح کنند و لازمه برای این مشکل چاره ای بیندیشم.

آخرین باری که مسیر رو گم کردیم در فاصله ی حدود 100 متری جان پناه بود. سرقدم یه راه رو اشتباه رفت و حدود 30 دقیقه بلاتکلیف شدیم. کم کم داشتیم برنامه ریزی میکردیم که اگه راه پیدا نشد ، همینجا شام بخوریم و برگردیم روستای خفر و فردا هم گشت و گذاری انجام بدیم و برگردیم اصفهان. قبل از اینکه راه گم بشه من یه پاکوب در سمت چپ جایی که ایستاده بودیم دیده بودم اما سرقدم به اشتباه مسیر سمت راست رو انتخاب کرد. خلاصه بعد از این بلاتکلیفی و برگشت به جای اول ، تونستیم راه اصلی رو که همون پاکوب سمت چپ بود ، پیدا کنیم و چند دقیقه بعد به جان پناه برسیم.

ساعت حدود 11 شب بود. خیلی سریع غذا خوردیم و آماده ی استراحت. سه کوهنورد دیگه قبلا" در جان پناه مستقر شده بودند که روز بعد فهمدیم از دوستان گرامی اصفهانی هستند که در کوه صفه خدمت اونها رسیدیم. تا جایی که درجان پناه جا بود ، اعضای گروه ما اونجا مستقر شدند ، چند نفر در فضای باز خوابیدند و من هم به همراه آقا مجتبی در چادر حسین آقا مستقر شدم. خوشبختانه خواب راحت و عمیقی داشتم.

صبح روز جمعه ، پیش از طلوع خورشید از خواب بیدار شدیم. بنا بود حدود ساعت 5 صبح گروه به راه بیفته اما خستگی شب گذشته باعث شد برنامه ی زمانی کمی تغییر کنه. گروه سه نفره قبلی ساعت 03:30 صعودش رو آغاز کرده بود. تا کار خوندن نماز و جمع جور کردن وسایل انجام بشه ، ساعت به 06:30 رسید. در حین جمع کردن وسایل به همنوردانم گفتم من خستگی زیادی دارم و نمیتونم همراه شما بیام. کوله ها رو سبک کنید و وسایل غیر ضروری رو بذارید توی جان پناه بمونه. بعضی دوستان اصرار کردند که بیام اما گفتم کارهای اداری این چند روز حسابی خسته ام کرده و نیاز به استراحت دارم. حسین آقا هم که از کوهنوردان توانمند و پر قدرت هستند و ماشاءالله وقتی سرقدم میشه و قدم میزنه ما باید پشت سر بدویم ، درد زانو و مفاصل رو بهانه کرد و پیش من موند.

عکسی به یادگار از بچه ها گرفتم و گروه حدود ساعت 06:40 به راه افتاد. زیر اندازی جلوی جان پناه انداختیم و دو نفری ، صعود گروه رو تماشا میکردیم. هر از گاهی از اونها عکس میگرفتم. با اینکه سن و سال زیادی ندارم و افرادی در گروه بودند که از من مسن تر بودند اما احساس میکردم دارم به فرزندانم نگاه میکنم و شاهد موفقیت اونها هستم. احساس خیلی خوبی داشتم.

صبحانه رو همزمان با دنبال کردن مسیر گروه خوردیم که در اون آفتاب دلچسب و هوای خنک خیلی خیلی چسبید. وقتی دیگه چشمانمون قادر به دیدن گروه نبود ، به پیشنهاد حسین آقا تصمیم گرفتیم گشتی در اطراف بزنیم. شال و کلاه کردیم و با برداشتن مقداری آب در مسیر صعود گروه به راه افتادیم. حدود نیم ساعت از حرکتمون گذشته بود که دیدیم سه نفر از اعضای گروه ما ( 2 کوهنورد به همراه یک نفر از اعضای تیم امداد و نجات ) دارن برمیگردند پائین. ظاهرا" این دو نفر دچار ضعف شده بودند و برای اینکه مانعی برای حرکت گروه نباشند تصمیم گرفته بودند برگردند. این سه نفر به جان پناه رفتند و ما به راه خودمون ادامه دادیم. شاید اگه این افراد قدری زودتر برمیگشتند ، من و حسین اقا میتونستیم جایگزین اونها در گروه صعود کننده باشیم اما دیگه دیر شده بود.

قدری بالاتر به اولین یخچال مسیر رسیدیم. وجود تونلی در زیر این یخچال توجه من رو بخودش جلب کرد. به حسین اقا گفتم جلوی ورودی تونل بایستین تا از شما عکس بگیرم. حسین اقا هم که شکل و شمایل خفن ورودی تونل رو دیدند گفتند اگه مردی خودت اونجا بایست تا من عکس بگیرم!!! ( محض شوخی عرض شد )

داخل این تونل شدیم. سقف تونل از برف و یخ با ارتفاع چندین متر تشکیل شده بود که با شکل طاق نصرتی که پیدا کرده بود میشد اطمینان داشت که محکم و پا برجا است و خراب نخواهد شد. برف و یخ در حال ذوب شدن بود و در اثر این فرآیند ، جویباری بسیار سرد و پاکیزه در زیر تونل جریان داشت. هوای داخل تونل سرد بود و حسابی آدم رو سر حال میاورد. عکس و فیلم گرفتیم و آب خوردیم. دل کندن از این محیط سخت بود.

پس از 2 ساعت گشت و گذار و جمع کردن گلپر ( که در ترشی بعنوان ادویه استفاده میشه و در منطقه دنا به وفور وجود داشت ) به جان پناه برگشتیم. ساعت 11 بود. نیم ساعت بعد با آقای نداف ( یکی از همنوردان گروه صعود کننده ) تماس گرفتم. گفتند نزدیک قله هستند و با رسیدن به قله خبر میدن. تا اون زمان استراحت میکردم اما بعد از این تماس دیگه نتونستم بشینم. دور جان پناه قدم میزدم و منتظر بودم. ساعت 11:45 دوباره تماس گرفتم و گفتند هنوز نرسیدند. بلاخره ساعت 12:05 آقای رکنی و آقای نداف تماس گرفتند و خبر موفقیت اعضای گروه در فتح قله رو دادند..... از خوشحالی بغض کردم...... بحمدالله گروه موفق شده بود در یه برنامه ی سنگین ، پس از 5 ساعت و 20 دقیقه به قله برسه. خدا رو شکر

به دوستان تبریک گفتم و از اونها خواستم موقع برگشت تمام جوانب احتیاطی رو رعایت کنند. مصرف مقدار زیادی انرژی و خسته بودن ساق پاها میتونه در برگشت از چنین مسیری که دارای شیب تندی است خطر آفرین باشه. گروه حرکت به سمت پایین رو آغاز کرده بود و من هم فرصتی برای استراحت پیدا کردم....

ادامه دارد




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - شنبه ٢٢ مهر ۱۳٩۱

شادمانی فقط با قدم گذاشتن بر روی قله های بلند بدست نمیاد. بعضی وقتا میشه به دیگران کمک کرد تا اونها بر فراز قله های قرار بگیرند و با دیدن شادی و موفقیت اونها ، دل خودمون هم شاد بشه....

در صعود به قله 4450 متری قاش مستان با دیدن فشار زیادی که بخاطر سنگین بودن مسیر و وزن زیاد کوله ها به همراهانم در بخش اولیه کوهنوردی ( روستای خفر تا جان پناه ) وارد شده ، تصمیم گرفتم که صبح جمعه اونها رو با کوله های سبک راهی قله کنم و خودم بمونم تا از وسایل همراهان محافظت کنم. صبح جمعه ، خستگی اداری این هفته ها و کم خوابی رو بهانه کردم و در جان پناه موندم. حسین آقای قاسم زاده ی عزیز هم وقتی تنهایی من رو دیدند ، ایشون هم از صعود صرف نظر کرد و در جان پناه پیشم موند.

گروه حدود ساعت 06:45 حرکت به سوی قله رو آغاز کرد. نزدیک ظهر با اونها تماس گرفتم و گفتند تا دقایقی دیگه به قله میرسند. ساعت 12:05 ظهر خبر فتح قله قاش مستان ( بلندترین قله رشته کوه زاگرس ) رو به من دادند. بسیار بسیار خوشحال شدم و مثل مواقعی که خودم روی قله قرار میگیرم ، بغض کردم.

بحمدالله برنامه ی سنگین این صعود در ساعت 20:20 با سوار شدن به اتوبوس و برگشت به اصفهان خاتمه یافت. در این مورد گزارش دیگری همراه با عکس ارائه خواهم کرد.




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - پنجشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩۱

اگه عمری باشه ، انشاءالله بعد از ظهر امروز برای صعود به بلندترین قله رشته کوه زاگرس ( قله 4450 متری قاش مستان واقع در منطقه دنا ) عازم روستای خفر از توابع شهرستان سمیرم خواهیم شد. با توجه به آغاز فصل پاییز ، برنامه ی فشرده ای در پیش داریم. بعد از ظهر از اصفهان حرکت میکنیم و مقارن غروب به روستای خفر میرسیم. حرکت از این روستا تا جان پناه رو در تاریکی انجام میدیم. در جان پناه شب مانی خواهیم داشت و حدود ساعت 04:30 بامداد حرکت به طرف قله آغاز میشه. صبحانه رو بین راه میخوریم و انشاءالله پس از صعود به قله ، سریعا" به جان پناه برمیگردیم. پس از استراحت کوتاه و صرف نهار ، حرکت به طرف روستا و اونجا به اصفهان آخرین بخش برنام ها خواهد بود.

اگر فرصت بیشتری داشتیم این برنامه رو 24 ساعت زودتر آغاز میکردیم اما گرفتاریهای اداری همه ی ما ، مانع از اینکار میشه. اونطور که در روزنامه ها نوشتند ، موضوع تعطیلی روزهای پنج شنبه ی استان اصفهان در نیمه ی دوم سال ، در دست بررسی است. اگر این امر محقق بشه ، فرصتهای بیشتری برای برنامه های کوهنوردی در پیش روی ما خواهد بود. نزدیک بودن فصل زمستان و مناظر چشم نواز برف و یخ که بحمدالله در استان اصفهان و استانهای همجوار به وفور وجود داره ، غنیمتی است که انشاءالله به بهترین نحو از اون استفاده خواهیم کرد.




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - سه‌شنبه ۱۸ مهر ۱۳٩۱

روزهای آغازین کار جدیدم رو میگذرونم و باید برای ایجاد هماهنگیهای اولیه ، وقت و زمان زیادی صرف کنم. خیلی از کارهای معمول و روزمره رو کنار گذاشتم تا فضای مناسب برای اجرای برنامه های مد نظرم رو فراهم کنم. خوشبختانه همه چیز داره بخوبی پیش میره. تقریبا" 12 ساعت در روز دارم برای کارم اختصاص میدم و فکر میکنم این روند تا دو سه ماه دیگه به همین منوال پیش بره. اولین تغییرات رو در همین روزهای اول انجام دادم. از شنبه ی آینده هم برخی اصلاحات ساختاری رو آغاز میکنم. هفت برنامه ی کاری مهم برای خودم ترسیم کردم که همه ی اونها ، در نهایت به دنبال یک هدف خیلی مهم و اساسی هستند.

دوستان و همکاران زیادی در این چند روز برای دیدنم اومدند. این دید و بازدیدها خیلی باعث دلگرمی میشه. خیلی مختصر رویکرد کلی و دیدگاهم در مورد جایگاهی که برای واحد تحت مسئولیتم قائلم ، برای همکارانم تشریح میکنم. بخوبی به این موضوع واقفم که اگر بخوایم تغییری بنیادین رو در دستور کار قرار بدیم ، باید دیگر کسانی که میتونند به نحوی در این تغییرات نقش ایفا کنند رو در مورد کاری که میخواد انجام بشه ، آگاه کنیم و به نوعی اونها رو در این تغییرات و فعالیتها مشارکت بدیم. وقتی اجماع کلی و مشارکت گسترده رو در کنار خودمون داشته باشیم ، شانس موفقیت برای رسیدن به اهداف بسیار افزایش پیدا میکنه.

از حضور در جمع کارکنانم و نیز جمع کارگران و دیگر کارمندان اداری غافل نبودم و نیستم. بعضی دیوارها باید فرو بریزه. اکثر افرادی که این روزها با من گفتگو میکنند اظهار خوشحالی میکنند که یه نفر از درون سیستم ارتقاء پیدا کرده ؛ نه اینکه شخصی از بیرون بیاد و عهده دار این مسئولیت بشه. من به لطف خدا تمام تلاشم رو خواهم کرد تا کسانی که این انتخاب رو انجام دادند ، از انتخابشون راضی باشند و زمینه ای فراهم بیاد که این رویکرد در دیگر قسمتها هم انجام بشه. لازمه ی چنین رویکردی ، فراهم کردن زمینه ی رشد علمی ، فنی و تجربی همکاران است. من به تمام کارمندانم قول دادم که این زمینه رو براشون فراهم کنم. قول دادم که میدان عمل و پیشرفت رو براشون باز کنم تا اگر اداره کردند و همت بخرج دادند ، رشد اداری خودشون رو سرعت بدهند. قول دادم که مثل گذشته به مدیریت گروهی و مشارکت در تصمیم گیریها در حوزه فعالیتم وفادار باشم. من سر این قولها می ایستم و خیلی امید دارم که ظرف یکی دو سال آینده اونقدر نیرو و کارمند توانمند در این حوزه داشته باشیم که دست مسئولین برای انتخاب مدیران و مسئولین جدید ، باز و بازتر بشه.




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - سه‌شنبه ۱۱ مهر ۱۳٩۱

هفتم مهر ، روز آتش نشانی و ایمنی بود. برای بزرگداشت این روز به همراه جمعی از کارکنان شهرداری و اعضای خانواده آنان و اعضای تیم نجات د رارتفاع و کوهستان سازمان آتش نشانی اصفهان به قله صفه صعود کردیم. در وسط راه به دو گروه تقسیم شدیم . یه گروه که دست به سنگ خوبی داشت از مسیر مرعشی و بصورت سرعتی صعود کرد و گروه دوم که شامل خانواده ها و بچه ها میشد از مسیر ساده. سر قدم بصورت تصادفی گروه رو وارد شکافی کرد که بالا رفتن از اون نسبتا" راحت و ساده است اما برگشت رو به پائین میتونه سخت بشه. بچه های امداد زمانی به تیم دوم رسیدند که نیمی از شکاف رو بالا رفته بودند و نمیشد اونها رو برگردوند. جالبترین بخش این برنامه ، صعود دست بدست کوچکترین عضوگروه بود که توسط پدر ایشون و اعضای تیم امداد انجام شد و از این شکاف بالا اومد.




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - سه‌شنبه ۱۱ مهر ۱۳٩۱

میدونستم که در سمت جدید خیلی وقتم تنگ و کارهام زیاد میشه. در این سه روز ، با اینکه دارم کارهای مقدماتی رو انجام میدم و هنوز وارد کارهای اساسی نشدم اما اونقدر زمان دارم برام زود میگذره که برام غیر قابل تصور شده. در این سه روز حتی یادم میره لیوانی آب یا استکانی چای بخورم و فقط وقتی همکارانم برای خداحافظی پایان وقت میان ، میفهمم که وقت تمام شده و لبانم خشک...

بر اساس تجربیاتی که در این سالها بدست آوردم ، به محض جابجا شدن به اطلاق جدید ، دکوراسیون اطاقم رو عوض کردم. البته این تغییر دکوراسیون بدون انجام هزینه انجام شد و فقط همون وسایل قبلی رو جابجا کردم و چیدمان بهتری بدست آوردم تا بتونم اولا" تسلط بیشتری به فضای جلسات ( که بیشترین وقتم رو به خودش اختصاص میده ) داشته باشم و ثانیا" در ذهن هر بیننده ای که به اطلاقم وارد میشه و تصویر جدیدی از این فضا میبینه این تاثیر رو بذارم که اومدم برای تغییر ؛ هم در شکل و هم در ماهیت. اتفاقا" همونطور که پیش بینی میکردم ، همین اتفاق هم افتاد و اینکار تاثیر مثبت خودش رو گذاشت.

تغییرات بعدی به دفترم مربوط میشد که دستورات لازم رو دادم. خوشبختانه تمامی واحدهای شهرداری اصفهان از تجملات و ریخت و پاش بدور هستند اما من دقت نظر زیادی در این رابطه دارم. در خریدهای اداری مربوط به کار و اجرای ماموریتها ، همیشه بهترین گزینه ها رو که بهترین کارایی و بهره وری رو برامون داشته باشه انتخاب میکنم اما در مورد موضوعاتی که به شخص خودم مربوط بشه ، به حداقلها بسنده کردم و خواهم کرد. در بیشتر روزهای سال ، تنها چیزی که با پول شهرداری برای بنده و همکارانم تهیه میشه ، قند و چای روزمره است ( که البته کم چای میخورم ). بیسکویتی که بعضا" در اداره مصرف میکنم رو از پول خودم میخرم. ادامه ی همین رویه رو به دفترم سفارش کردم. همیشه ترجیح دادم ، با کارم نشون بدم که مدیر هستم نه با تشریفات و رنگ و لعاب. مدیر قبلی امورمالی شهرداری هم همین روحیه رو داشتند و این راه و روش رو از ایشون آموختم.

هفت دستور کار اصلی برای دوره جدید فعالیت امورمالی شهرداری تعریف کردم که هر کدومش یه دنیا کار داره. با تعیین این اهداف میتونم کنترل کنم که تا چه اندازه در اجرای برنامه هایی که مد نظر دارم موفق بودم. ظرف روزهای آینده همکارانم رو در مورد این اهداف توجیه میکنم تا هماهنگی لازم برای آغاز این تغییرات فراهم بشه. این اهداف اکثرا" بلند مدت هستند و ظرف یکی دوسال آینده به نتیجه خواهند رسید البته بجز یک موردش که جزو برنامه های بسیار ضروری است و در همین سه روز ، مقدمات اجرای اون رو شروع کردیم و خوشبختانه بخوبی داریم پیش میریم.

فرزندانم تا قبل از صدور حکم مسئولیت جدید ، مرتب از من میخواستن تا پیگیری کنم و زودتر مدیر بشم!! اما همسرم خیلی راضی نبودند و میگفتند میدونم با پذیرش اینکار دیگه کمتر شما رو میبینیم و شاید فقط خستگی خودتون رو به خونه بیارین..... دارم تمام تلاشم رو میکنم تا به همه ی کارهای اداره و خانه برسم. فشار زیادی رو باید تحمل کنم اما از اونجایی که میدونم نتایج کارم چه در اداره و چه در منزل میتونه موجبات رضایت مردم ، مسئولین و اعضای خانواده ام رو فراهم کنه ، به راحتی این فشارها رو تحمل میکنم و به پیش میرم.

هفته ی گذشته برای یه ماموریت اداری به کرمانشاه سفر کردم. همکارانم در شهرداری کرمانشاه سنگ تموم گذاشتند و به بهترین شکل برنامه ی گردهمایی تخصصی رو برگزار کردند. از مهمون نوازی مردم این دیار پهلوان پرور هر چی بگم کم گفتم. خیلی دوست داشتم در این سفر یه بار دیگه به مسجدی برم که در ایام دفاع مقدس ، پذیرای رزمندگانی بود که برای رفتن و یا برگشتن از مرخصی در این مسجد توقف میکردند. مسجدی به نام " مسجد ترکها ". در اون زمان با پرداخت 200 ریال میتونستیم 24 ساعت در این مسجد اقامت داشته و از سه وعده غذا استفاده کنیم. فشردگی برنامه ی گردهمایی اونقدر زیاد بود که حتی نتونستم از هتل محل اقامت و گردهمایی خارج بشم. صبح چهارشنبه از فرودگاه به هتل رفتم و عصر پنج شنبه از هتل به فرودگاه!!

دارم تلاش میکنم تا آسیبی به برنامه ریزی ورزشی و کوهنوردیم وارد نشه اما فعلا" ناچار به لغو برنامه های روزهای فرد شدم. این به معنی محرومیت دیدار دوستان دیرین است. امیدوارم بتونم هر از گاهی ، دوباره در اون جمع صمیمی و دوست داشتنی حضور پیدا کنم.




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - یکشنبه ٩ مهر ۱۳٩۱

امروز با حکم شهردار محترم اصفهان به عنوان مدیر امورمالی شهرداری اصفهان منصوب شدم. مسئولیت سنگینی بر عهده ی من گذاشته شده که امیدوارم با مدد الهی ، حمایت مقامات محترم شهرداری و همکاری همکاران ارجمندم بتونم در این مسئولیت جدید موفق باشم.

بخشی از فرآیند این انتخاب خارج از ید اختیار من بوده ؛ بخشی که به تصمیم جناب شهردار و چند تن دیگه از مسئولین مربوط میشه. این بزرگواران به من اعتماد کردند و این پست به بنده واگذار شد. تا اینجا خودم مداخله ای نداشتم اما با پذیرش این سمت ، حالا نوبت دخالت بنده میرسه که آستین بالا بزنم و به اصطلاح گیوه ها رو ور بکشم تا نشون بدم این اعتماد بی جهت نبوده.

کار امورمالی ظرایف و حساسیتهای ویژه ای داره. الان 26 ساله که با این ظرایف درگیرم و شناخت خوبی از اون پیدا کردم. 20 سال هم هست که در اصفهان زندگی میکنم و تا اندازه ای اصفهانی شدم. یه خصوصیتی که به لطف الهی در من رشد کرده اینه که اگه مصمم به انجام کاری بشم و اراده ام بر امری استوار بشه ، تا رسیدن به نتیجه ی نهایی دست از تلاش و کوشش برنمیدارم و بنا به فرمایش حضرت امیرالمومنین علی ابن ابیطالب علیه السلام ، در چنین زمانهایی اگر کوهها از جا بجنبند ، من از جای خود تکان نخواهم خورد و هیچ خللی در تصمیم و اراده ام بوجود نخواهد اومد. تابحال چندین و چند بار در همین زمینه ریسکهای بزرگی کردم اما به لطف خدا و با کمک دوستان و همکاران صدیق و پرتوانم تونستم بر تمامی مشکلات فائق بیام و در نتیجه ی ریسکهای بزرگ ، دستاوردهای بزرگی هم بدست آوردم.

امروز مصمم شدم یه بار دیگه و با همون روحیه و پشتکار 20 سال قبل وارد عرصه بشم. من در طول مدت خدمتم از اون دسته مدیرانی نبودم که یه جا بنشینم و فقط دستور بدم. هر جا لازم باشه ، ضمن رعایت اصول اساسی مدیریت و رهبری ، خودم مستقیما" وارد خواهم شد و به مدد الهی این بار رو به بهترین نحو به سر منزل مقصود خواهم رساند.

بخوبی از مشکلاتی که ممکنه سر راهم باشه آگاهم. امر خودم رو به خدا تفویض کردم و سر بر تیغ فرمان و تقدیر الهی دارم. چشم انداز روشنی در جلو میبینم و امید فراوان به فضل خداوند داشته و دارم.

ان الحکم الا لله علیه توکلت و علیه فلیتوکل المتوکلون




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - سه‌شنبه ٤ مهر ۱۳٩۱

بدون اینکه همسرم رو قبلا" دیده باشم برای خواستگاری اقدام کردم. بعد از گذشت سالها ، باور این موضوع برای مادرم و مرحوم پدرم سخت بود که من بدون حتی یک بار دیدن همسرم ، درخواست خواستگاری رو مطرح کرده بودم. البته در این رابطه بی گدار به آب نزدم. من شناخت نسبتا" مناسبی از خانواده و فامیل ایشون بدست آورده بودم و در این شناخت ، عناصر کلیدی مشترک زیادی یافتم.

در مجلس خواستگاری از کت و شلوار استفاده نکردم. یه شلوار 6 جیب سبز ، پیراهن ساده ی آستین بلند آبی رنگ با چارخونه های بزرگ سفید که روی شلوار انداخته بودم و یک جفت کفش کتانی ، البسه من در اون شب بیاد موندنی بود. صورتم رو اصلاح نکردم ( البته مرتب بودم و به قولی با داشتن ریش کوتاه ، خوش تیپ تر میشدم!! ) این پوشش رو با منظور و هدفی خاص انتخاب کرده بودم. اون روز به همسرم گفتم با این لباس اومدم تا بدونید معمولا" با چه تیپ و قیافه ای در اجتماع حاضر میشم..... دوست نداشتم هیچ ژست مصنوعی داشته باشم. میخواستم همونی باشم و دیده بشم که واقعا" هستم.

خانواده ی همسرم نسبت به من شناخت داشتند. مادر و خواهرانم در جلسه ی کوتاه ایشون رو دیده و پسندیده بودند. صحبت ما هم فقط نیم ساعت طول کشید. مهمترین ارکان زندگی و اعتقادات خودمون رو بیان کردیم و چون توافق داشتیم ، هر دو نظر موافق دادیم و خانواده ها هم بقیه ی کارها رو به اتمام رسوندند.

بله برون ما در روز عید فطر ، خرید عقد در روز میلاد امام رضا علیه السلام و جشن عقد در شب عید غدیر و در اصفهان برگزار شد. خرید عقد خیلی معمولی و جشن هم ساده بود. تاکید داشتم که به هیچ عنوان نمیخوام وارد تجملات بشیم. البته عرف جامعه و شأن دو خانواده رو رعایت کردیم.

در روز چهارم مهر سال 1370 و در شب میلاد نبی مکرم اسلام صل الله علیه و آله و سلم جشن ازدواج ما در تهران برگزار شد و زندگی مشترک رو آغاز کردیم. موقعی که به همراه همسرم به سالن میرفتیم بارون گرفت و همراهان میگفتند دیدی بلاخره ته دیگ خوردن کار دستت داد و توی عروسیت بارون گرفت! ( من عاشق ته دیگم و در اون روزهای اول زندگی یه بار به شوخی به همسرم گفتم اگر میخوای زندگی ما تداوم داشته باشه سعی کن موقع درست کردن برنج یه ته دیگ عالی هم در بیاری!! ماشا’الله به دست پخت ایشون. الان توی خونه ما همیشه وقتی برنج داریم ، سر ته دیگ دعوا است!!!)

مامورین محترم راهنمایی و رانندگی سر چهار راهها ، راه رو برام باز میکردند و تبریک میگفتند. ماشین عروس ، یه پیکان سفید رنگ تزئین شده با گل و روبان بود. غذا رو به یکی از طباخیهای محل سفارش دادیم که دست و پنجه اش درد نکنه ؛ شاهکار کرده بود از بس که غذا عالی و خوش طعم شده بود. باقلی پلو با مرغ به همراه سالاد و ماست و نوشابه ، غذای این مهمونی بود. پس از اتمام مراسم از بستگان و دوستانم خواستم موقع همراهی با ماشین ما ، لایی نکشند و بوق نزنند و فقط به روشن کردن چراغهای راهنما اکتفا کنند. تقریبا" همینطور هم شد. همسرم روی لباس عروسی ، چادری سفید بر سر داشت و با چنین پوششی از سالن خارج شد ( چادری که این روزها در کمتر مجلسی به چشم میخوره.... )

در ابتدای زندگی ، در منزل پدری بنده مستقر شدیم و کل زندگیمون رو در یه اطاق سه در چهار جا دادیم و در طول 10 ماهی که در تهران زندگی کردیم ، همون یک اطاق رو داشتیم و بس. دارائیهای اساسی ما یه فرش 3 در 4 ماشینی ، یه تلویزیون 14 اینچ رنگی ، یه یخچال کوچیک و یه اجاق گاز کپسولی بود و والسلام. در زمستان سال 70 ، بخاری نداشتیم و از کرسی استفاده کردیم. 

21 سال از آغاز زندگی مشترک بنده و همسرم میگذره و زندگی ما کماکان به شیرینی همون روزهای اول آشنایی است. حفظ حرمت طرف مقابل و احترام بی حد و اندازه به خانواده و اطرافیان ، تعلق خاطر بسیار زیاد به یکدیگر ، علاقه ی وافر برای با هم بودن بجای تنها بودن و ...... رمز پایداری شیرینی این زندگی بوده و انشاءالله خواهد بود. خیلی چیزها رو در اول زندگی نداشتم و بعد به مرور با کار و تلاش اونها رو بدست آورده و تهیه کردیم اما عشق و محبت رو از همون روز اول داشتیم و تا الان هم به لطف خدا حفظش کردیم و این مهمترین و با ارزش ترین دارائی زندگی ما بوده و هست.

هیچ کسی نیست که ادعا کنه فراز و نشیب توی زندگیش نبوده. در مورد ما هم همینطوره اما حتی در تلخیها ، حرمت و احترام هم رو حفظ میکردیم و همین باعث میشد که تلخیها با سرعتی باور نکردنی از بین بره و جای خودش رو به شیرینیها بده. ما عشق و علاقه ی اولیه رو حفظ کردیم ، ساده زیستی رو حفظ کردیم ، تعامل و رفت و آمد با فامیل و اطرافیان رو حفظ کردیم ، حرمت بزرگترها رو حفظ کردیم ، از اعتقاداتمون خیلی فاصله نگرفتیم و در کمک به همدیگه از هیچ کوششی دریغ نکردیم. من همیشه بهترینها رو برای همسرم میخواستم و این خواسته رو برآورده میکردم و ایشون هم متقابلا" همین روش رو در مورد بنده بکار بردند و میبرند. اونقدر تفکرات ما به هم نزدیکه که بسیار پیش اومده که وقتی مطلبی رو میخوام بیان کنم ، ایشون قبل از من همون مطلب رو گفتند و بالعکس. گویا ذهنیات ما هم ، مشترک است. توی فامیل هر دوی ما ، زندگی ما ضرب المثل دیگران شده و این باعث افتخار ما است.

خداوند متعال رو برای این نعمت بزرگ که نصیب این بنده ی کمترینش کرده شکرگذارم و امیدوارم تمامی زوجهای جوان و غیر جوان با نگاهی عمیقتر به زندگی مشترک خودشون توجه کنند تا ببینند و درک کنند که اگه زندگی رو بر اساس تفکری منطقی و با ابزاری عقلانی و بر پایه ی عشق و دوستی بنا کنند ، هیچ حادثه ای نمیتونه شالوده ی این زندگی رو از بین ببره.

برای تمامی جوانان و زوجها آرزوی خوشبختی و داشتن زندگی مشترک عاشقانه دارم.




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - دوشنبه ۳ مهر ۱۳٩۱

هر چقدر حاج علی فضلی فرمانده لشگر اهل سخنرانی بود ، حاج یدالله کلهر ( جانشین فرمانده لشگر ) کم حرف بود. وقتی شهید شد ، پیکر مطهرش رو به اردوگاه آوردند تا اول اونجا براش مراسم بگیریم. این مراسم مصادف شد با بمباران شدید شهر اهواز توسط چندین فروند هواپیمای عراقی. هواپیماها بعد از بمباران از روی اردوگاه ما رد شدند. بیشتر چادرهای ما بین درختان استتار شده بود. علیرغم این موقعیت ، تشییع شهید کلهر با نظم و انضباط و آرامش کامل برگزار شد.

غروب توی محلمون در حال عبور بودم که یه تویوتا ترمز کرد و راننده اش گفت : برادر مهرانی.... نگاهش کرد. اصغر آذرشب بود ؛ فرمانده پایگاه بسیج مسجد محل بود ( پایگاه حمزه سید الشهداء ). با هم دیگه بخاطر نحوه اداره ی بسیج اختلاف نظرهایی داشتیم اما ایشون فرمانده بود و خیلی بزرگتر از من و حرف آخر رو میزد. توی اون روزها یه مقدار با هم سرسنگین بودیم برای همین تعجب کردم که من رو صدا کرد. رفتم جلو و گفتم سلام اصغر آقا ؛ بفرمایید. گفت دارم میرم ماموریت. یه مقدار تجهیزات آوردم برای رضا ( یکی از دوستانم که الان شوهر خواهرم هستند ). میدمش به تو تا بهش برسونی... با این حرفا ، سردی مابین ما بکلی از بین رفت. چند روز قبلش هم من وقتی دیدم توی بسیج داره پلاکارد مینویسه رفتم پیشش و گفتم اصغر آقا اجازه میدی کمکت کنم؟ استقبال کرد و با هم شروع کردیم به حرف زدن.... در اون غروب تجهیزات رو به من داد و خداحافظی کرد و رفت.... یک یا دو روز بعد خبر شهادتش رو شنیدم.... رضا اومد در خونه ما. در رو که باز کردم ، دیدم نشسته کنار دیوار و داره گریه میکنه. پرسیدم چی شده؟ گفت اصغر آقا شهید شد و پر کشید.....

از پادگان در حال اومدن به خونه بودم. یکی از دوستان رو نزدیک کوچه مسجد دیدم. حال و احوال کردیم و پرسیدم چه خبر؟ گفت خبرها کمی جلوتر است و خودت خواهی فهمید. از جوابش تعجب کردم. اومدم جلو تا رسیدم به مسجد. روی تابلو اعلانات کنار درب بسیج مسجد ، اعلامیه شهادت دو تا از دوستانم رو دیدم......

سه نفر از دوستانم ( حسین ، حمیدرضا و محسن ) با هم در یکی از گردانهای لشگر 27 محمد رسوال الله صل الله علیه و آله و سلم حضور داشتند. گردان اونها در حال پدافند یکی از خطوط عملیاتی بود. رضا برای دیدن این سه ، به اون خط رفت. هر سه نفر از سنگرها به عقب اومدند و دقایقی رو با رضا سر کردند. ملاقاتشون که تموم شد در حال برگشت به سنگر از داخل یه کانال بودند که یه خمپاره میخوره وسط اونها..... حسین گشاده رو و حمید رضا علی قاداش به شهادت رسیدند و محسن بشدت زخمی شد...... هر وقت میرم تهران ، مادر حمیدرضا سراغم رو میگیره..... حمید یکی از بهترین و شوخ ترین دوستانی بود که داشتم.....

محسن قاسمی یکی دوستان هم دوره ام بود. او در لشکر 27 بود و من در لشگر 10. هر از گاهی همدیگه رو میدیدیم. 4 دی ماه 1366 خدمت ما تموم میشد. چند روز مونده به این تاریخ ، از لشگر تسویه حساب کرد و اومد تهران. اما در روز اول دی ماه 1366 اعلام شد به دلیل نیاز مناطق عملیاتی به نیرو ، چهار ماه به خدمت همه اضافه میشه. قاسمی دوباره برگشت به منطقه و به فاصله ی چند روز شهید شد..... گویا محسن قاسمی تنها فرزند پسر خانواده اش بود......

با علیرضا صادقی هم دوره بودم. پدرش ارتشی بود و علاقه ای بی اندازه نسبت به دو پسر و یک دخترش داشت. وقتی میخواستیم بریم منطقه مرتب دور و بر علیرضا میچرخید و هی به من سفارش علیرضا رو میکرد..... برای علیرضا اتفاقی نیفتاد ولی برادرش در عملیات مرصاد به شهادت رسید و شنیدم که منافقین پست فطرت و حیوان صفت ، پیکر این شهید مطهر رو مثله کرده بودند...... نمیدونم بر پدر این شهید چه گذشته...... خیلی خیلی خیلی آرزو دارم که یه بار دیگه علیرضا و پدرش رو ببینم. علیرضا جزو صمیمی ترین دوستان دوران جنگ من بود که متاسفانه سالها است ازش بی خبرم......

از دوکوهه برای دیدن علیرضا به اردوگاه کرخه رفتم. علیرضا هم در لشگر 27 بود. ساعتی از حضورم در اردوگاه گذشته بود که صدای پدافند ضد هوایی بلند شد. هواپیماهای عراقی روی اردوگاه چرخ میزدند. اندیمشک و دزفول و پادگان دو کوهه بمباران شد. در برگشت به اندیمشک رفتم. در ایستگاه راه آهن ، بخشهایی از اعضای بدن شهداء روی درختان اطراف آویزان بود. به محل انتقال شهداء رفتم. یه کانتینر پر شده بود. بدن یکی از شهداء رو که بلند کردند ، پاره پاره شد..... پادگان دو کوهه غرق در اندوه بود ولی همه چیز بسرعت به حال عادی برگشت و برو بچه های بسیج ، مصمم تر برای ادامه ی رزم و کارزار.....

شب هنگام در پایگاه مالک اشتر بودیم. بنا بود تعدادی از شهداء رو بیارن تا صبح فردا تشییع کنند. 72 تابوت رو آوردند. نیمه های شب به همراه دو سه نفر از دوستان تصمیم گرفتیم جنازه ها رو زیارت کنیم. درب تابوتها تماما" باز بود. یکی یکی درب اونها رو کنار میزدیم و به چهره ی منور شهداء نگاه میکردیم. آرامشی که در چهره ی این پیکرهای مقدس بود هنوز از ذهنم بیرون نرفته......

شب هنگام مشغول گشت در خیابانهای خلوت تهران بودیم که صدای انفجار ناشی از اصابت موشک در نزدیک محله رو شنیدیم. به سرعت خودمون رو به محل رسوندیم. نیروهای امدادی تازه اومده بودند. کوچه های اطراف بسته شد تا ازدحام جمعیت مانع از امداد رسانی نشه. اولین مجروحان حادثه در حال خروج بودند. مادری در حالی که دست فرزند خرسالش رو گرفته بود و سر و صورت هر دوتاشون خون آلود بود ، با شعار مرگ بر صدام از کوچه بیرون اومد. هیچ تزلزلی در روحیه ی این خانواده و بقیه ی مجروحان دیده نمیشد. رفتم به محل اصابت موشک. خانه ای کم مساحت اما چند طبقه ، ویران شده بود. یک نفر زیر آوار گیر کرده بود و فقط دستش تا مچ پیدا بود. مرتب دستش رو تکون میداد تا دیگران به کمکش بیان......

مردم ما این همه سختی رو دیدند و تحمل کردند. دوستان و بستگان ما شهید شدند تا از آرمانهای نظام و نیز کشور عزیزمان ایران محافظت کنند. تمام اینها مسئولیت ما رو بسیار بسیار سنگین میکنه. شاید ، شاید ، شاید ما بتونیم یه جوری با خدا کنار بیایم تا حق خودش رو از ما نادیده بگیره و عفو کنه ، اما حداقل در مورد خودم موندم که چه جوری میخوام توی صورت دوستان شهیدم و یا دیگر شهداء این مرز بودم نگاه کنم؟ چه جوری میتونم حق اونها رو ادا کنم و جوابگو باشم؟......




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - دوشنبه ۳ مهر ۱۳٩۱

در بخش پیوندهای وبلاگ ، چند پیوند جدید از دوستان و سایتهای نجومی و ورزشی قرار دادم که امیدوارم مورد استفاده قرار بگیره. به مرور پیوندهای کاربردی بیشتری به این مجموعه اضافه خواهم کرد.




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - یکشنبه ٢ مهر ۱۳٩۱

کنار جاده افتاده بودم. موج انفجاری که من رو پرتاب کرده بود باعث شد توان حرکت نداشته باشم. یه موتور سوار داشت رد میشد. سوارم کرد و اومدیم به بیمارستان خط مقدم. از صدای شدید و موج انفجار گیج و منگ بودم. روی تخت خوابیده بودم که یه روحانی اومد بالای سرم و پرسید : برادر حالت چطوره؟ نمیدونم چرا اعصابم کلا" به هم ریخته بود. دست خودم نبود. جواب دادم : به تو هیچ ربطی نداره!!!! بنده ی خدا خیلی جا خورد و فهمید قاط زدم...... بهش گفتم : ببین تب دارم؟ ( واقعا" با اون اراجیفی که میگفتم تب داشتم!! ). با مهربونی دستش رو روی سرم گذاشت و گفت نه. گفتم پس برو برام آب پرتقال بیار!! رفت و اینکار رو انجام داد اما بیهوش شدم.....

دوباره به حال اومدم و سوار یه تویوتا لندکروز آمبولاس آماده ی برگشت به عقب شده بودم. توی آمبولانس یه مجروح دیگه هم بود که ترکشهای زیادی خورده بود. وقتی ماشین شروع به حرکت کرد و وارد جاده ای شد که با اصابت انواع بمب و خمپاره سوراخ سوراخ شده بود ، تکونهای زیاد باعث شد اون مجروح عزیز از درد بخودش بپیچه و فریاد بزنه. فریادهای این برادر دوباره تعادل عصبی من رو بهم ریخت و سرش داد زدم که چرا داد و بیداد میکنی!! طفلکی تا وضع من رو دید به آرومی گفت : بخدا درد دارم. من هم فریاد میزدم : خوب درد داردی که داری حالا چرا فریاد میزنی!!!!! بنده ی خدا متوجه شده بود با یه دیوانه همسفر شده ، دیگه لام تا کام هیچی نگفت.....

از اینجا به بعد دیگه گذشت ایام رو حس نمیکردم و همه چی برام عین کات خوردن یه فیلم گذشت..... توی بیمارستان صحرائی عقبه بیهوش شدم و یه لحظه به هوش اومدم و دیدم روی تخت هستم. دوباره بیهوش شدم...... بهوش اومدم و دیدم توی یه آمبولانسم ( شبیه مینی بوس بود ) و حالم داره بد میشه. افتادم کف ماشین و بیهوش شدم...... یه لحظه به هوش اومدم و دیدم مجروحانی که توی ماشین هستن ، بی خیال درد خودشون شدند و دارن من رو به هوش میارن و دوباره بیهوش شدم......

باز شدن درب ماشین رو حس کردم. ما رو به ایلام آورده بودند. دو نفر داشتن کمک میکردند که من رو از ماشین بیارن پایین. زیر بغلهام رو گرفته بودند. پاهام روی زمین کشیده میشد. زنهای محلی دم درب ورودی بیمارستان ایستاده بودند. میشنیدم که میگفتند مادرش بمیره ( این رو برای همدردی و ابراز تاسف از دیدن حالی که داشتم میگفتند و معناش اینه که مادرش بمیره و فرزندش رو در این حال نبینه). همون جلوی در بیهوش شدم.....

چشم باز کردم و دیدم توی یه سالن ورزشی بزرگ هستم ( بعدها فهمیدم باختران یا کرمانشاه امروزی بوده ). یکی داره سرم رو بلند میکنه و میگه برادر پاشو قدری هندوانه بخور. رنگ قرمز هندوانه رو دیدم اما دوباره بیهوش شدم..... چشم باز کردم و دیدم برانکاردم رو دارن جابجا میکنند. متوجه شدم که توی هواپیما هستم. بعدا" فهمیدم هواپیمای سی 130 بوده که ما رو از باختران به شیراز منتقل کرد. فقط چند ثانیه بهوش بودم و دوباره دراز به دراز افتادم.

وقتی از آخرین بیهوشی خارج شدم دیدم توی یه بیمارستانم. ظاهرا" تختهای بیمارستان پر بود و تخت من رو توی راهرو گذاشته بودند. هنوز لباسهای منطقه تنم بود. روی شکمم باز بود و اسمم رو با ماژیک روی شکمم نوشته بودند. یه خانم پرستار اونجا بود و وقتی دید بهوش اومدم اومد بالای سرم. خجالت میکشیدم بدنم برهنه است. ایشون هم فهمید و لباسم رو مرتب کرد. پرسیدم ساعته چنده ؟ گفت 11. پرسیدم 11 شب یا دم ظهر؟ گفت خودت چی فکر میکنی؟ گفتم من صبح توی منطقه بودم و نمیدونم الان چه زمانیه و اینجا کجاست. گفت 11 شبه و اینجا هم شیراز است.....

این سفر جالب ، از شیراز به تهران ختم شد. تا چند ماه درد شدیدی در پای چپم داشتم که به مرور کم شد اما هنوز هم آثارش ( بخصوص در ناحیه اتصال مفصل ران به لگن ) باقی مونده. هنوز هم بعد از این همه سال ، وقتی قدری فشار روحی بهم وارد میشه زود عصبانی میشم و بهم میریزم. اما دیدن یه صحنه در همون روزهای اول این ماجرا باعث شد تا همه ی اون چیزی که برام پیش اومده رو فراموش کنم.

بخاطر دردی که داشتم به من گفتند باید فیزیوتراپی کنی و شنا هم برات خوبه. بنیاد جانبازان یه کارت برای استخر جانبازان به من داده بود. اولین باری که رفتم به اون استخر ، چند جانباز قطع عضو رو در حال شنا دیدم. با دیدن اونها به خودم گفتم مرد مومن ؛ از خودت و خدا خجالت نمیکشی؟ یه خورده درد داری ولی اومدی در جایی که متعلق به جانبازان واقعی است ، نه تو....... از آب بیرون اومدم و دیگه نه به اون استخر سر زدم و نه به بنیاد.....

وقتی پس از مدتی استراحت به منطقه برگشتم ، گفتند دیگه نمیتونی توی گردان های عملیاتی باشی. گفتم طوری نیست میرم ترابری تا به این واسطه بتونم ارتباطم رو با برو بچه های خط مقدم حفظ کنم. اما گفتند نه ؛ امورمالی لشگر یه نیرو میخواد و تو باید بری امورمالی ..... توی امورمالی یک ماه دست به سیاه و سفید نزدم تا اخراجم کنند و برم ترابری. اما فایده ای نداشت. به ناچار دل دادم به این کار و این ، سرآغاز آشنایی من با امورمالی بود که باعث شد زندگی آتی من دچار تحولات جدی و بسیار مثبت بشه.

برگه ی مجروحیتم که در بیمارستان صحرائی خط مقدم تکمیل شده ، بلیط هواپیمایی که ما رو از شیراز به تهران آورد و کارت استخری که بنیاد بهم داده بود جزو یادگاریهایی است که هر از گاهی اونها رو میبینم و داستان این سفر پر خاطره برام زنده میشه.




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - شنبه ۱ مهر ۱۳٩۱

هنوز دو هفته بیشتر نبود که رفته بودیم اردوگاه کوثر ( اهواز ) که اردوگاه توسط چند فروند هواپیمای عراقی بمباران شد. دو تا توپ پدافند بیشتر نداشتیم که یکیش گیر کرده بود و نمیتونست شلیک کنه و پدافند دوم هم توسط هواپیماها زده شد. نبودن دفاع ضد هوایی باعث شد که هواپیماهای عراقی با خیال آسوده بیان پائین و با دقت بیشتری اهدافشون رو بزنند. یه موشک در فاصله ی چند ده متری من به زمین اصابت کرد و ترکشهاش چادر ما رو سوراخ سوراخ کرد. خوشبختانه این موشک قبل از انفجار در شن فرو رفت و تاثیرش کم شد شاید اگه اینطور نمیشد امروز کسی نبود که این خاطره رو بنویسه! تا غروب انبار مهمات یکی از گردانها در آتش میسوخت و مرتب گلوله بود که به اطراف میرفت. غروب دوباره هواپیماها اومدند اما اینبار با شلیکهای بی امان چند توپ 23 میلی متری ، فرار رو بر قرار ترجیح دادند. وقتی این توپها با هم شلیک میکردند ، تمام زمین ارودگاه می لرزید.

نوروز 1365 برای اولین بار دور از خانواده بودم. موقع سال تحویل یه سفره کوچیک انداختیم و با چیزهایی مثل سوزن ، سنجاق ، سر تیر ، سر نیزه و ..... هفت سین درست کردیم. از جوی آب داخل اردوگاه یه بچه ماهی هم گرفته بودیم و با استفاده از شیشه مربا یه تنگ درست کردیم. ته این شیشه قدری شن ریختیم و مقداری هم خزه گذاشتیم داخلش. این اولین آکواریومی بود که درست کرده بودم!

توی منطقه انتظار داشتیم بریم گردانهای عملیاتی اما سر از واحدهای اداری درآوردم. عصبانی بودم. اونقدر غر زدم تا بلاخره فرستادنم به گردان المهدی. این گردان در عملیات فکه آسیب زیادی دیده بود و فرمانده و چندین نفر از بچه های گردان شهید شده بودند. زمان بازسازی گردان بود. منطقه استقرار ما زمینهای کشاورزی اطراف دزفول بود. در همون روزهای اول ، دو نفر از دوستانم بخاطر مشکلی که در یک سلاح سنگین بوجود اومده بود شهید شدند. باید برای تشیع جنازه فرمانده شهید گردان به تهران میرفتیم. صبح داشتم برگه مرخصی بچه ها رو مینوشتم. یکی بود به نام خطیبی. وقتی نوبت ایشون رسید برگه اش رو با قلم قرمز نوشتم. گفت چرا با این رنگ؟ به شوخی گفتم برا اینکه شهید بشی. خندید و گفت خدا کنه. عصر همون روز و قبل از عزیمت به تهران ، شهید شد..... روحش شاد

رفتیم غرب. کرمانشاه ، اسلام آباد و قلاجه. گردان ما تمرینات تاکتیکی و آمادگی جسمانی رو مرتب انجام میداد. عملیات کربلای یک در پیش بود و گردان ما خط شکن. تعویض فرمانده گردان مشکلاتی رو بوجود آورده بود اما همه چیز خیلی زود حل شد و بچه ها با جدیت کار میکردند. مسئول گروهان خمپاره انداز گردان ما خیلی با حال بود. پیرمردی بود همیشه پیپ بدست و در کارش هم استاد. با احسنی پور قبلا" در اردوگاه دزفول آشنا شده بودم اما در قلاجه شناخت بیشتری نسبت به این جوان آسمانی پیدا کردم. مال این دنیا نبود. جسمش اینجا بود اما روحش در آسمونها سیر میکرد. خیلی زود هم به خواسته اش رسید و پر کشید و رفت..... یه نوجوان 16-15 ساله رو اونجا دیدم که یه گریدر عظیم الجثه رو هدایت میکرد و جاده میزد. اکسیر انقلاب و جنگ از جوانان و نوجوانان و پیرمردهای این مرز و بوم مردانی ساخته بود کارآمد......

عازم صالح آباد ایلام شدیم و آماده برای علمیات. حاج علی فضلی فرمانده ی قهرمان لشگر سید الشهداء در جمع رزمندگان صحبت کرد. بعد از ظهر ، زمان وداع بود..... اشکهای شوق و خداحافظی و حلالیت خواهی...... یاد حاج صمد حداد بخیر...... از اینکه بچه ها او رو به عنوان فرمانده قبول کرده بودند و در همکاری چیزی کم نگذاشته بودند ممنون بود و اشک ریز....... سوار بر کامیونهای حمل مصالح به خط مقدم رفتیم.

عراق متوجه برنامه ریزی عملیات شده بود اما دیگه مگه میشد جلوی خیل نیرویهای بسیجی رو گرفت؟ گروهان جهاد از گردان المهدی در شکستن خط مقدم دچار مشکل شده بود. سه نفر از اعضای این گردان ( از جمله شهید خاکباز ) روی میدان مین رفتند تا گره کار باز بشه. مینهای منور باعث شد که پیکر مطهر این عزیزان کاملا" بسوزه....... یه پدافند ضد هوایی اومد در خط ما و بطرف سنگرهای کمین عراقیها شلیک کرد. استفاده از این توپ و ترسی که به دل عراقیها انداخت باعث شد اندک مقاومت خط عراق از بین بره و مرحله ی اول عملیات با موفقیت کامل به اتمام برسه و شهر مهران آزاد بشه.

صبح در سنگر عراقیها به جستجو پرداختیم. جنازه ها در همه جا پخش بود. سنگرهای بسیار عالی و فنی داشتند اما برو بچه های بسیج کاری کردند کارستان. مقدار زیادی سلاح و مهمات از این سنگرها برداشتیم. دیدن جنازه ی یک نظامی سیاه پوست در بین کشته شده ها برام عجیب بود. در کنارش یه جاسوئیچی بود ؛ یک طرفش عکس خودش و طرف دیگه عکس همسرش. خیلی ناراحت شدم و دلم سوخت. یه احمق خود فروخته بنام صدام دو کشور اسلامی رو درگیر جنگ کرده بود و عده ای از مسلمانان با هم میجنگیدند..... جا سوئیچی روی توی جیب این جنازه گذاشتم و رد شدم. توی یه سنگر کمین ، جنازه ی چند عراقی افتاده بود. اینها تا آخرین لحظه دفاع میکردند اما بلاخره تسلیم مرگ شدند.

در حالیکه چندین تیربار کلاشینکوف رو حمل میکردم و بسمت عقبه در حرکت بودم ، جنازه ای در دور دست توجهم رو جلب کرد که لباس خاکی به تنش بود. سلاحها رو به زمین گذاشتم و رفتم طرف اون پیکر. وقتی بالای سرش رسیدم دیدم یکی از پیرمردهای گردان خود ما است که پیشونی بند سبزش روی کلاهخود فلزی بسته شده بود و با آرامشی کم نظیر ی بخواب ابدی فرو رفته و بشهادت رسیده...... دیروز غروب در حال خداحافظی همین پیرمرد از من میخواست دعا کنم به شهادت برسه...... من چنین دعایی نکردم اما او به خواسته ی آسمانی خودش رسیده بود. صورتش رو بوسیدم و پلاک شناسائی دو تکه اش رو شکستم تا خبر شهادتش رو به واحد تعاون بدم.......

غروب اولین پاتک شدید عراق آغاز شد. زمین و زمان با گوله های توپ و خمپاره ی عراقیها زیر و زبر میشد. گردان ما برای استراحت به عقب برگشت. گم شدن من و دور افتادنم از بچه هایی که به عقب برمیگشتند باعث شده بود که فکر کنند من هم پر کشیدم اما ما کجا و شهدا کجا....... پس از استراحتی کوتاه برای مرحله ی پنجم عملیات عازم قلاویزان شدیم. در چهار مرحله ی قبلی لشگریان ما موفق شده بودند نیروهای تا بن دندان مسلح عراق رو به عقب برونند. مرحله ی پنجم شاید سختترین بخش عملیات بود. آتش توپخانه ی دشمن بسیار شدید و غیر قابل تصور بود اما شیرمردان ایران زمین رو میدیدم که بی خیال این همه آتش و ترکش و در آرامشی افسانه ای و باور نکردنی ، بر دشمن میتاختند و قدم به قدم  به جلو میرفتند. وقتی اصابت گلوله ای توپ زیاد شد ، به داخل یک سنگر آزاد شده رفتم اما دیدم اون سنگر پر از گلوله های خمپاره است. اگر خمپاره ای به این سنگر اصابت میکرد جنازه ام عین ریز گردهای امروزی در سرتاسر ایران پخش میشد! از سنگر بیرون زدم اما بیرون زدن همان و کله پا شدن در زمین و آسمان همان.....




آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ