خرّم آن بقعه که آرامگه یار آنجاست
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - چهارشنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩۳

روزهای آخر سال توی حرفه­ی ما مثل آخرالزمان میشه و خیلیها فکر میکنند گویا فردایی نیست و باید تموم کارها رو در همین چند روزه انجام داد. توی این روزا ، خیلی موقعها میشه که از صبح تا آخر وقت فقط چند دقیقه از روی صندلیم بلند میشم. اونقدر اسناد و مدارک مختلف رو امضاء کردم که حس میکنم دستم داره تیک عصبی پیدا میکنه و چرخشی شبیه به امضاءام پیدا کرده!!!

 

بنا بود صبح دوشنبه برای ماموریت اداری برم تهرون اما بخاطر کنسل شدن پرواز صبح دوشنبه ناچار شدم یکشنبه شب عازم این کلانشهر بزرگ و بی انتها بشم. خستگی مفرط روز یکشنبه باعث شد که نتونم خواب مناسبی داشته باشم. تا حدود ساعت 02:40 بامداد دوشنبه بیدار بودم و با حدود سه ساعت و نیم استراحت آماده انجام برنامه­هام شدم. دو جلسه کاری داشتم ؛ اولی خوشبختانه با موفقیت به سرانجام رسید اما در جلسه دوم متاسفانه شرایط بگونه­ای دیگه پیش رفت اما خوب ، کار هنوز به اتمام نرسیده و رایزنیهای بیشتر رو باید از اصفهان انجام بدم.

 

نزدیک غروب دوشنبه ، خسته و کوفته به خونه برگشتم و دو ساعتی استراحت کردم بعد هم دست به دوربین شدم تا خستگی فکری رو هم از بدنم بیرون کنم:

 

 

 

 

 

 

سه شنبه توی اداره حساب و کتاب مختصری کردم و دیدم باید ظرف سه روز باقیمونده از سال حدود 350 میلیارد ریال منابع مالی رو تامین و پرداخت کنیم. کار خیلی خیلی سختی باید انجام بشه. بحمدالله با تلاش همکارانم در یکی دو حوزه شهرداری و کارکنان حوزه امورمالی تونستیم بسیاری از کارها رو طبق برنامه به پیش ببریم و جمعی زیادی از پیمانکاران و عرضه کنندگان کالا و خدمات و سازمانها و شرکتهای مختلف رو این آخر سالی با لبی خندون و شادمان به پیشواز نوروز و بهار بفرستیم.

 

وقتی به چهره همکارام در حوزه امورمالی نگاه میکنم میتونم خستگی فراوون رو در چهره یکایک اونها ببینیم اما در عین حال ، همه­ی ما وقتی رضایت و شادمانی ارباب رجوعانمون رو میبینیم احساس میکنیم یه بار سنگین از روی دوشمون برداشته شده و نشاطی واقعی سرتاسر وجودمون رو پر میکنه. البته بعضی موارد هم هست که همه­ی کارها اینقدر خوب و شسته روفته پیش نمیره. در این مواقع تلاش میکنم چالشها و بحرانها رو مدیریت کنم تا اثرات منفی این چالشها به حداقل برسه. خدا رو صدها هزاران بار شکر میکنم که سال 93 ، یکی از بهترین سالهای فعالیت اداری­ام شد؛ الحمدلله رب العالمین

 

به رسم سالهای اخیر ، چهارشنبه سوری رو مهمون دوست ارجمند و عزیزم جناب آقای میر و همسر محترمشون بودیم و مثل همیشه از حضور در کنار این خانواده خونگرم و مهربون و خوش ذوق شادمان شدیم و بهره بردیم.

 

امشب بارش بارون لطافت ویژه­ای به اصفهان داده ؛ چقدر بارون رو دوست دارم.... باز هم دست به دوربین شدم و چند عکس گرفتم. این عکسا رو تقدیم میکنم به تمام دوستان عزیز و گرامیم. نمیدونم فرصت دوباره­ای برای درج یادداشت در سال 93 دارم یا نه ؟برا همین از فرصت استفاده میکنم و پیشاپیش ، فرا رسیدن نوروز و بهار 94 که امسال معطر به عطر و بوی فاطمیه شده رو خدمت تمامی عزیزان و دوستان و همکاران و همنوردان ارجمندم تبریک و تهنیت عرض میکنم. امیدوارم زندگیتون مثل گلهای بهاری شکوفا بشه و عطر معنویت فاطمی در لحظه لحظه عمرتون جاری ؛ آمین یا رب العالمین

 

 

 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩۳

عصر امروز آخرین کوهپیمایی سال 1393 رو در کوه صفه انجام دادیم. همه چیز خوب بود الا اینکه درست در پایین تخت سیاوش ، آثار بجا مونده از سقوط مرگبار از کوه رو شاهد بودیم..... دردناک و اندوهبار بود..... رد خون بر روی سنگها حکایت از سقوطی وحشتناک داشت..... متاسفانه دو گروه در کوه صفه دچار حوادث تلخ و مرگ آفرین میشن ؛ اول افرادی که هیچ آشنایی  با اصول و فنون کوهنوردی و سنگنوردی ندارند و بی جهت جون خودشون رو به خطر میندازند و دوم کوهنوردانی که علیرغم دارا بودن دانش کوهنوردی و سنگنوردی ، کوه و سنگ رو دست کم میگیرند و فکر میکنند طبیعت همیشه روی خوبش رو به اونها نشون خواهد داد..... این بنده خدایی که از کوه سقوط کرده ، ظاهرا" از گروه اول بوده..... روحش شاد

با آرامش و خونسردی و دقت از مسیر مرعشی به قله رفتیم و هنگام مراجعت به پایین شاهد غروبی زیبا بودیم.

خدا رو شکر که امسال هم تونستیم بدون حادثه از کوه و کوهنوردی لذت ببریم. بیش از 60 برنامه کوهپیمایی در صفه داشتم اما در صعود به قله­ها و گشت و گذار در طبیعت ، امسال خیلی پر تلاش نبودم. آغاز تمرین صعود و فرود بر روی دیواره مصنوعی ، آغاز تمرینات مقدماتی نجات در ارتفاع ، چند جلسه تمرین صعود و فرود با ابزار در کوه صفه ، دو صعود به قله کرکس ، یه صعود به قله شاهین ، یه صعود به قله دومیر ، یه صعود به قله­های الوند و کلاغ لانه ، یه بار حضور در طبیعت فریدون شهر و سه بار حضور در طبیعت منطقه فریدن ، همه ی فعالیت یکساله­ام در عرصه کوهنوردی است. از بین تمام این برنامه­ها ، فقط یه صعود به کرکس بوده که تنهایی رفتم و در صعود به قله شاهین همسرم به همراهم نبود (به اتفاق جهار نفر از همکاران رفتیم). بجز این دو ، در تمام برنامه­های دیگه همسرم در کنارم بوده و باتفاق قدم در کوه گذاشتیم. توی برخی برنامه­ها فرزندانمون هم ما رو همراهی کردند. در این برنامه­ها ، حضور در جمع دوستان و همکاران و همنوردان لحظاتی بسیار شاد و پر خاطره برامون ایجاد کرد. خدا رو بخاطر تمام این نعمتهای بیکران ، بسیار بسیار بسیار شاکرم. به تمام همنوردان و دوستان و همکاران گرامیم خدا قوت میگم. انشاءالله که سال آینده هم سالی پر کار و توام با سلامتی و تندرستی برای همه­ی ما باشه ، انشاءالله




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - جمعه ٢٢ اسفند ۱۳٩۳

امشب ، شب مهمی در سال 1393 است چرا که هفته­ی آخرینها در سال 93 از حدود 90 دقیقه دیگه آغاز میشه. ساعت وقتی از 24 جمعه 22 اسفند رد شد و وارد اولین ثانیه روز شنبه 23 اسفند بشیم ، دیگه همه چی میشه آخرین در سال 93 ؛ آخرین هفته ، آخرین شنبه ، آخرین بامداد شنبه و......

امشب به همین مناسبت نگاهی به تقویم انداختم  و این عکس رو گرفتم:

سالی دیگه از دفترم عمرمون در حال ورق خوردنه و بهاری دیگه چشم انتظار ما ؛ یه طرف حسرت عمر طی شده قرار داره و یه طرف امید رویش دوباره. برای همه آرزو دارم از لحظه لحظه عمرشون در سال 93 کمال بهره و استفاده رو برده باشند و:

خندیده باشند و خندونده باشند

گل گفته باشند و گل شنیده باشند

مهر ورزیده باشند و مهربونی دیده باشند

در این آخرین دقایق جمعه­ی قبل از هفته­ی آخرینها ، این عکس رو هم هدیه میکنم به همه­ی دوستان و گرامیانی که در این کلبه درویشی قدم به چشم من میذارند

شبتون خوش ، دلتون پر نور ، لبتون پر خنده و چشمتون روشن




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - چهارشنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩۳

دو سه شب قبل ، برای چندمین بار در طی ماههای اخیر ، خوابی عجیب دیدم. خواب دیدم در جایی شبیه تهران هستم و در محله قدیمی و منزل پدری. شنیدم که با هیجان دارن بهم میگن " شق القمر " شده و دو تا ماه توی آسمونه. دیدم که دوست گرامیم آقای میرسعید هم کنارم هستند. هر دو با شتاب از پله­ها رفتیم روی پشت بوم. یادمه هوای شهر حالتی گرفته (چیزی شبیه به مه و یا دود خیلی خیلی رقیق) داشت. به افق شرقی نگاه کردیم. زمانی بود که آسمون حالت گرگ و میش داشت و بیشتر به تاریکی میزد تا روشنی. در افق شرقی ، دو هلال ماه رو دیدم ؛ یکی نزدیک افق و دیگری کمی بالاتر از اون (بین این دو ماه ، به اندازه یک ماه دیگه فاصله بود). هر دو ماه دقیقا" عین هم بودند ؛ دو هلال باریک ، دو زمین تاب قهوه­ای رنگ ، دو هلال که اختلاف سمتشون با خورشید صفر بود و دقیقا" در بالای خورشید قرار داشتند (به اصطلاح ، هلال سربه زیر). تنها تفاوتی که بین این دو ماه ، این بود که ماه نزدیک افق ، اندکی بزرگتر از ماه بالاتر بود (چیزی در حد تفاوت اوج و حضیض ماه). با تعجب و حیرت به این صحنه نگاه میکردم و الله اکبر میگفتم.....

در همین لحظه با صدای الله اکبر اذان صبح که از گوشی تلفن همراهم پخش شد از خواب بیدار شدم و در حیرت این خواب عجیب فرو رفتم....

دیروز برای شرکت در آخرین برنامه کوهپیمایی گروه کوهنوردی شهرداری در سال 93 به همراه همکاران و دوستان به کوه رفتیم اما نمیدونم چرا بدنم برای حرکت جواب نمیداد و خودم هم هیچ حس خاصی نداشتم. شاید خستگی فراوان این روزهای پر کار دلیل این موضوع بوده باشه. همسرم هم کسالت مختصری داشتند و تقریبا" از همون اول تصمیم داشتیم اگه لازم شد ، وسطای مسیر برگردیم پایین. تا چشمه خاجیک رفتیم و خیراتی رو که به مناسبت سالروز درگذشت مرحوم پدرم به همراه داشتم ، توزیع کردم. در چشمه خاجیک کاورهای مخصوص روز زمین رو تنمون کردیم و عکس یادگاری گرفتیم. از دوستان خداحافظی کردیم و برگشتیم پایین. نزدیک ورودی (زمین اسکیت) نمایشی زیبا از مجسمه­های زنده رو مشاهده کردیم که برای توجه به طبیعت و درخت و فضای سبز برگزار شده بود. سر تا پای 9 هنرمند جوان و خوش ذوق رو با رنگهای اکلیلی نقره­ای ، مسی و طلایی رنگ کرده بودند و اینها در حالتهای مختلف ، آنچنان بی حرکت قرار گرفته بودند که از دور فکر میکردی واقعا" مجسمه هستند. حتی وقتی نزدیک هم میشدی ابتدا فکر میکردی داری یه مجسه رو میبینی! حرکات ریتمیک­شون برای تغییر وضعیت ، اونها رو شبیه به رباط و ماشین کرده بود. به هر حال ایده­ای بسیار نو ، جذاب و زیبا بود. مردم عبوری هم با هیجان به هنر این 9 نفر نگاه میکردند و با اونها عکس میگرفتند.

صبح امروز ، ماه در آسمون تمیز و پاکی که پس از بارون روز گذشته داریم ، خودنمایی ویژه­ای داشت. پنج شنبه هفته آینده ، روز وداع با هلالهای ماه جمادی الاولی و هلالهای سال 1393 است.




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - سه‌شنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩۳

پدر آن تیشه که بر خاک تو زد دست اجل
تیشه‌ای بود که شد باعث ویرانی من

یوسفت نام نهادند و به گرگت دادند
مرگ، گرگ تو شد ای یوسف کنعانی من

مه گردون ادب بودی و در خاک شدی
خاک، زندان تو گشت، ای مه زندانی من

از ندانستن من، دزد قضا آگه بود
چو تو را برد، بخندید به نادانی من

آن که در زیر زمین، داد سر و سامانت
کاش میخورد غم بی‌سر و سامانی من

بسر خاک تو رفتم ، خط پاکش خواندم
آه از این خط که نوشتند به پیشانی من

رفتی و روز مرا تیره­تر از شب کردی
بی تو در ظلمتم ای دیده‌ی نورانی من

بی تو اشک و غم و حسرت همه مهمان منند
قدمی رنجه کن از مهر ، به مهمانی من

صفحه‌ی روی ز انظار ، نهان میدارم
تا نخوانند بر این صفحه ، پریشانی من

دهر ، بسیار چو من سر به گریبان دیده است
چه تفاوت کندش ، سر به گریبانی من

عضو جمعیت حق گشتی و دیگر نخوری
غم تنهائی و مهجوری و حیرانی من

گل و ریحان کدامین چمنت بنمودند
که شکستی قفس ای مرغ گلستانی من؟

من که قدر گهر پاک تو می­دانستم
ز چه مفقود شدی، ای گهر کانی من؟

من که آب تو ز سرچشمه‌ی دل میدادم
آب و رنگت چه شد، ای لاله‌ی نعمانی من؟

من یکی مرغ غزلخوان تو بودم، چه فتاد
که دگر گوش نداری به نوا خوانی من؟

گنج خود خواندیم و رفتی و بگذاشتیم
ای عجب، بعد تو با کیست نگهبانی من...

(شعر از: پروین اعتصامی)




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩۳

جمعه­ی گذشته به همراه تنی چند از دوستان و همکاران گشت و گذاری مختصر در چند گلخونه­ داشتیم. من که بشخصه از حضور در چنین فضاهایی سیر نمیشم. احساسم اینه که دیدن لطافت گلها ، روح آدم رو لطیف و خستگی زندگی شهری رو از تن بیرون میکنه. در این بازدید حدود 3 ساعته مقداری گل خریدیم. گلخونه­ی کوچیک حیاطمون دیگه جای سوزن انداختن نداره. بعد از عید که هوا رو به گرمی میره ، بیشتر این گلها رو به حیاط منتقل میکنیم و گلخونه میشه محلی برای گلها و گیاهان خاص که شرایط نگهداری ویژه­ای داره.

جمعه شب ، با تماس یکی از بستگان ، یادی کردیم از گذشته..... خرداد ماه سال 1370 و در دوران نامزدی ، هدیه­ای برای همسرم و تنی چند از فامیل همسرم آوردم ؛ یه نوار کاست که در اون زمان تازه در بازار منتشر شده بود.

دیشب با جستجو در فضای مجازی ، ترانه­ی اصلی اون کاست رو پیدا کردم و بعد از سالها مجددا" شنیدمش..... اون موقع من تهرون بودم و همسرم در اصفهان. یادمه در اون روزها که تهرون بودم و دور از نامزدم ، توی ماشین این ترانه رو مرتب گوش میدادم..... دوران بسیار خاصی بود. از اون زمان تا بحال ، تلاش کردیم همون حس و حال بهار و تابستون سال 70 رو در زندگیمون حفظ کنیم. شاید بشه این مدل زندگی رو یه جورایی به گل بنفشه تشبیه کرد. گل بنفشه در زمستونای سخت و سرد ، ممکنه شکوه ظاهریش رو به ظاهر از دست بده ، اما ریشه­ش رو حفظ میکنه و این ریشه­ی رشد یافته و عمیق ، به محض سپری شدن شرایط سخت و بحرانی زمستون ، آنچنان شکوفایی ایجاد میکنه که همه رو به حیرت میندازه. زندگی بالا و پایین زیاد داره ؛ یه روز سختی و یه روز راحتی. مهم اینه که بتونیم ریشه­ها رو حفظ  کنیم. من و همسرم بحمدالله تا بحال تونستیم ریشه­ی عشق و محبتی که از زمان آغاز آشنایی و بله­برون در ما ایجاد شده رو در خودمون حفظ کنیم و تحت هیچ شرایطی اجازه ندادیم آسیبی به این ریشه­ها وارد بشه. امیدوارم تا زمانی هم که عمرمون به دنیاست ، همین حس و حال رو دااشته باشیم ؛ انشاءالله و به حرمت محمد و آل محمد صل الله علیه و آله و سلم

امشب شما رو مهمون میکنم به شنیدن اون ترانه­ی بهار سال 1370 با صدای بهروز توکلی (حجم فایل حدود 5 مگابایت)




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - پنجشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۳

دوازدهم اردیبهشت امسال ، سفری کوتاه و چند ساعته به روستای بتلیجه داشتیم. غروب اون روز و در شب شهادت امام هادی علیه­السلام صحنه­ای رو در اون روستا دیدم که غریب بود و دلنشین.....

 

همانند اکثر روستاهای منطقه فریدن ، فقط تعدادی پیرمرد و پیرزن و معدود جوانانی در این روستا باقی موندند و اکثر جمعیت چند هزار نفری پیشین این روستا ، بخاطر کم آبی و خشکسالی و فقدان امکانات اولیه زندگی ، به شهرهای اطراف مهاجرت کردند. غروب دوازدهم اردیبهشت بود که صدای مداحی (که از بلندگو پخش میشد) توجهم رو جلب کرد. فکر کردم شاید توی مسجد روستا به مناسبت سالروز شهادت امام علیه­السلام مراسم بر پا شده اما میدونستم روستا خالی­تر از اونه که بخواد مراسمی رو شکل بده.

 

اومدم توی کوچه و دیدم یه مداح سیار داره با ماشینش توی روستا میچرخه و روضه میخونه. وقتی ماشین یه جا ایستاد و مداح شروع به خوندن کرد ، چند پیرزن رو دیدم که اومدند و هر کدومشون یه گوشه روی زمین نشستند و ضمن گوش دادن به روضه و مداحی ، میگریستند..... راستش تابحال هیچ گریه­ای رو خالصانه­تر ، زیباتر و پر معناتر از اون گریه­ها (اون هم در جمعی کوچیک و دوست داشتنی) ندیده بودم.....

 

وقتی روضه تموم شد ، هر کدوم از اون پیرزنها به فراخور وسعش ، مبلغی و یا کالایی ساده رو به مداح دادند ؛ از یه برگ 1000 تومنی تا استکانی چای و چیزای مختصر دیگه..... فقط خدا از نیتها خبر داره اما فکر میکنم این نذری هم جزو پاکترین و مقبولترین نذریهایی بوده که تابحال دیده­ام....

 

این مراسم ساده و عجیب به پایان رسید و به منزل یکی از بستگان رفتیم تا عرض سلامی کرده باشیم. خدا میدونه که این دیدارهای ساده چقدر برای این دور افتادگان از شهر و به اصطلاح تمدن ، شادی آفرینه.....

موقع صحبت با اونها ، ازشون عکس میگرفتم و شاد بودند که دارم این لحظات رو ثبت میکنم....

 

 

نفر سمت راست (محترم خانم) متاسفانه به بیماری آلزایمر مبتلا شده بود. من رو میشناخت اما در حین صحبت یه دفعه بگونه­ای نگاهم میکرد و حرف میزد که میفهمیدم یادش رفته من کی هستم..... و با کلام بعدی دوباره همه چی بیادش می اومد و لحظاتی بعد باز این قصه­ی تلخ تکرار میشد.

 

29 بهمن ماه بود که به ما خبر دادند محترم خانم گم شده..... از خونه بیرون رفته بود و احتمالا" بخاطر فراموشی ، نمیدونسته که کجا اومده؟ خونه­اش کجاست ؟ و چه جوری باید برگرده؟..... اون شب جمع زیادی از اهالی روستا شبانه کار جستجو رو شروع کردند و تا صبح به خیلی جاها رفتند اما هیچ اثر و نشونی پیدا نکردند.... از بد حادثه ، بعد از مدتها سرمای خشک و بی بارونی ، روز بعد برف شدیدی در منطقه میباره و انبوه برف و سرمای بعد از اون برف سنگین مزید بر علت میشه و مدتی نمیتونند جستجو رو ادامه بدند. با بهبود نسبی شرایط جوی ، امدادگرانی از هلال احمر و نیروی انتظامی هم کار جستجو رو ادامه دادند اما نتیجه­ای عاید نشد.....

 

روزهای غمناک بلاتکلیفی طولانی شد تا اینکه غروب امروز خبر دادند چوپانی جسد محترم خانم رو که بخاطر سرما و یخ زدگی از دنیا رفته ، در فاصله چند کیلومتری روستا پیدا کرده...... چی بگم والله.....

 

امشب حال و حوصله نداشتم. رفتم توی حیاط و در خلوتم چند عکس گرفتم. این عکسها رو تقدیم میکنم به روح محترم خانم..... خدا رحمتش کنه...

 

 

 

هر دوستی که این پیام رو میبینه ، لطفا" امشب که شب جمعه و شب رحمت و مغفرت است برای شادی روح محترم خانم فاتحه­ای قرائت کنه....




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - دوشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩۳

امشب با اینکه خیلی خسته هستم اما الان نشستم و دارم عکسهای کوهنوردیهای سنوات گذشته در کوه صفه رو مرور میکنم ؛ وای که چه روزهای بی نظیری بود....

 

سال 88 و 89 کلی مسیر دست بسنگ رو در کوه صفه به همراه دوستان همنوردم رفتم. وقتی داشتم این عکسها و فیلمها رو میدیدم هم لذت میبردم و هم میترسیدم ؛ از چه جاهای خطرناکی بدون ابزار صعود کردیم....

 

امروز یازده اسفند بود و در آلبوم عکسهای کوهنوردیم ، دو عکس هست که در چنین روزی گرفته شده ؛ یکی در 11 اسفند 87 و دیگری در 11 اسفند 92

 

چه زود همه چی میگذره....

 

 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - یکشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩۳

 امروز رفتیم از بقالی شیر خریدیم که تاریخ تولیدش مال فرداست!! وقتی شیر رو خوردیم دیدیم مزه شیر دیروز رو میده!! احتمالا" بسته بندیش مال پریروز و تولیدش مال پس­پریروز بوده اما روش نوشته که تا پس­اون فردا میشه نگهش داشت. ابله

ول کن بابا ؛ ما که پاک گیج شدیم و نمیدونیم چه چی به چیه و کی به کیه؟؟!! هیپنوتیزمخیال باطل




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - جمعه ۸ اسفند ۱۳٩۳

امروز فرصتی دست داد تا سری به گلخونه بزنم و عکسهایی از گلهای جدید بگیرم. این عکسها رو برای معرفی گلها گرفتم و در بیشتر اونها ، دقتهای لازم برای عکاسی هنری بکار نرفته. از این بابت پوزش میخوام.


ادامه مطلب ...



نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - پنجشنبه ٧ اسفند ۱۳٩۳

هر دم سر پر شورم ، سودای دگر دارد

آهوی جنون من ، صحرای دگر دارد

 

طوفان محیط عشق با دل چه تواند کرد

این قطره خون در سر ، دریای دگر دارد

 

ای خواجه­ی سوداگر سودا ببرم از سر

کاین دم سر سودائی ، سودای دگر دارد

 

پیش نظر عاشق بالای فلک پست است

بالاتر از این بالا ، بالای دگر دارد

 

پهنای فلک گر هست ضرب­المثل وسعت

صحرای دل عاشق ، پهنای دگر دارد

 

روی تو بهر لحظه نوعی بنظر آید

هر بار که می­بینم ، سیمای دگر دارد

 

بلبل نگران گل پروانه اسیر شمع

حسن تو بهر روئی ، شیدای دگر دارد

 

مجنون ز تو مجنون شد وز تو جگرش خون شد

هر چند که در صورت ، لیلای دگر دارد

 

شیرین دهنان هستند ، شیرین سخنان هستند

اما لب نوشینت ، حلوای دگر دارد

 

گویند که عنقائیست در قاف جهان پنهان

قاف دل عشاقت ، عنقای دگر دارد

 

از حسن دل افروزت فردای من امروزست

امروز به دل زاهد ، فردای دگر دارد

 

با عشق مکن نسبت سودای هوسناکان

کاین جای دگر دارد ، آن جای دگر دارد

 

هر دل که در او تازد اغیار بپردازد

در عرصه­ی دلها عشق ، یغمای دگر دارد

 

دل را سر دنیا نیست ، آرامگه اینجا نیست

تن را چو ز سر وا کرد ، مأوای دگر دارد

 

(فیض) ار چه ز ناسوتست ، آئینه لاهوت است

جان را چو کند صیقل ، سیمای دگر دارد

 

(شعر از : ملا محسن فیض کاشانی)




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - سه‌شنبه ٥ اسفند ۱۳٩۳

روزهای آخر سال در حرفه و کار ما بسیار بسیار بسیار سخت و طاقت فرساست. از صبح که وارد اطاقم میشم ارباب رجوع دارم تا وقتی که میخوام چراغ رو خاموش کنم و بیام خونه. کافیه این وسط کار یه جلسه به پستم بخوره. وقتی که برمیگردم پشت در اطاقم شلوغ میشه و مدتی طول میکشه تا شرایط به حال طبیعی برگرده. توی این روزا تقریبا" 99.99999999999999999999999% افرادی که با من تماس میگیرن ، پول میخوان!!!! دلم لک زده واسه اینکه یکی تماس بگیره و بگه فلانی میخوام پول بریزم به حسابتون ؛ شماره حسابتون چنده؟؟!! البته تقریبا" هر 10 سال یکبار چنین تماسی دارم!!!! اون هم بعدا" میفهمم طرف اشتباه گرفته و با یکی دیگه کار داشته!!

 

امروز باید میرفتم کوه اما توی خونه موندم تا کمک حال همسرم باشم که فردا یه مهمونی توی خونه داره. هههههههههییییی ؛ فردا من و پسرم آواره­ایم!!!!! میتونیم بریم طبقه بالا ولی شاید اینطوری نه ما راحت باشیم و نه مهمونای همسرم. محمدرضا که داره دنبال آدرس رستورانهای خوب میگرده! من هم شاید بعد از ظهر توی کوچه و توی ماشینم بخوابم!!!!

 

غروب امروز در تهران مراسمی برگزار میشه که طی اون از دوست ارجمندم جناب آقای مهندس سید محسن قاضی میرسعید بعنوان رصدگر برتر سال 1393 نجوم غیر حرفه­ای کشور تجلیل میشه. همچنین در این مراسم عنوان "پدر رویت هلال ایران" به استاد گرانمایه و ارجمند جناب آقای محمدرضا صیاد تعلق میگیره. در ترویج دانش رویت هلال نقش جناب صیاد خیلی خاص و ویژه است. در این باره تابحال زیاد صحبت شده و نمیخوام اونها رو تکرار کنم اما به نظرم این عنوان برازنده جناب صیاد است. دوست گرامیم جناب مهندس میرسیعد هم به اصطلاح در رویت هلال استخوان خرد کرده­اند و فعالیتهایی طولانی مدت و دقیق در این عرصه داشته و دارند. به هر دو بزرگوار تبریک میگم و سلامتی و بهروزی و توفیق روزافزون اونها رو از درگاه خداوند متعال مسئلت میکنم.

 

امشب 58 گلدون از گلهای لادن ، پامچال ساقه بلند (خیلی بهتر و زیباتر از پامچال معمولی است) ، مخلصه ، نازنین ، اطلسی آویز ، پریمولا ، نمسیا ، بنفشه مینیاتوری و شمعدانی هلندی به گلخونه­مون اضافه شد تا تقریبا" دیگه جای خالی چندانی توی این فضا باقی نمونه. این گلها رو با قیمتی بسیار مناسب خریداری کردم. برای مثال شمعدانی خوش رنگ F1 هلندی رو که در بازار گلدونی 15000 تومن به فروش میرسه ، دونه­ای 2500 تومن خریدم و اطلسیهای F1 رونده خارجی رو هم که بین 10000 تا 15000 تومن قیمت داره ، با رقمی بین 4000 تا 7000 تومن تهیه کردم.

 

بعضی از اینها مانند نمسیا مهمان دو سه ماهه هستند و با گرم شدن هوا از بین خواهند رفت اما در این فاصله با گلهای فراوان و خوش رنگشون هنرنمایی کم نظیری انجام خواهند داد. بعضیهای دیگه مثل اطلسی رونده و لادن عمری طولانیتر دارند و تا قبل از سرمای دوباره هوا میشه ازشون بهره برد. بعضیها هم مثل شمعدونی دائمی هستند و اگه خوب نگهداری بشن میتونند سالهای سال سرحال باقی بمونند و ازشون قلمه­هایی برای تکثیر بدست آورد. عکسهای این گلهای جدید رو طی دو سه روز آینده در معرض دید شما قرار میدم.




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - دوشنبه ٤ اسفند ۱۳٩۳

این یکی دو روزه ، با خوندن خبر درگذشت سینماگر مشهور اصفهان مرحوم قوکاسیان که در سن 64 سالگی بر اثر ابتلا به بیماری سرطان از دار دنیا رفتند ، توجهم یه بار دیگه به موضوع مرگ و خداحافظی با دنیا جلب شد و این سوال توی ذهنم مرتب موج میزنه که ، کی نوبتم میرسه؟.....

 

دیشب در ذهنم یه کورنومتر رو مجسم میکردم که از یه زمان مشغول محاسبه است و به سمت صفر شدن پیش میره. حس میکردم این کورنومتر سال و ماه و روز و ساعت و دقیقه و ثانیه رو داره اما یه دست خیلی بزرگ روی اعداد سال و ماه و روز و ساعت و دقیقه­ی اون رو پوشونده و من فقط میتونم ثانیه­ها رو ببینم که از عدد 59 به سمت صفر شدن پیش میرن و نمیدونم وقتی صفر شدند ، آیا هنوز دقیقه­ای ، ساعتی ، روزی ، ماهی و یا سالی باقیمونده که باعث بشه ثانیه­ها بعد از صفر ، دوباره بشن 59؟.....

 

نمیدونم اون لحظه­ی خاص برام کی فرا میرسه اما حضورش رو خیلی خیلی نزدیک حس میکنم ؛ اونقدر نزدیک که گویا این آخرین باری­ست که ثانیه­های این کورنومتر صفر میشه.....

 

هراسی از مرگ ندارم ، و همینطور آرزویی برای زودتر رفتن هم در دلم نیست. خیلی خوب میدونم من هم باید راهی رو برم که قبل از من هزاران هزار و میلیونها میلیون انسان رفتن و در پس ما ، دیگران و دیگرانی هستند که به ما خواهند پیوست.....

 

بارها گفتم که طول عمر برام اهمیت نداره بلکه به عرض عمر فکر میکنم. دوست دارم در این مدت باقیمونده:

با دیگرون بخندم

گلی رو بو کنم

پرنده­ای رو نوازش کنم

دلی رو شاد کنم

اشکی رو پاک کنم

هوای قله­ها رو استنشاق کنم

از آب چشمه­ها بنوشم

توی جنگل گم بشم

روی شنهای کویری دراز بکشم

ستاره­ها رو بشمرم

به رفتگر محله­مون لبخند بزنم و خدا قوت بهش بگم

گلی بکارم

ساعتها رانندگی کنم تا عزیزی رو ببینم

روی برفها لیز بخورم و از سرما بلرزم

سیب رو با اشتها گاز بزنم و مثل همیشه طوری اون رو بخورم که فقط چوبش بمونه

زیر بارون قدم بزنم

موسیقی مقامی محلی رو از بطور زنده تماشا کنم و بشنوم

با همسر و فرزندانم حرف بزنم و بخندم و بریم مسافرت

توی جمع فامیل از خنده ریسه برم

به دوستام بگم که دوستشون دارم

برم توی روستا و ساعتی رو توی آفتاب تکیه بدم یه دیوار کاهگلی و گوش دل بدم به حرف پیرمردا و پیرزنا

شیر خوردن بره­ها رو تماشا کنم

مارمولکا رو دنبال کنم تا خونه­شون رو ببینم

سبزیهای معطر کوهی جمع کنم ؛ بخصوص آویشن کرکس

با کفشهای کتانی پاره شده­ام عکس یادگاری بگیرم

همقدم دوستای همنوردم بشم

برای گربه­های خونه­مون غذا ببرم

دل به دل هلال ماه بدم

جوهر روان نویسم رو زودتر تموم کنم

و ......

 

نمیدونم میتونم همه­ی اینکارا رو انجام بدم یا نه..... نمیدونم وقتی ثانیه شمار عمرم داره صفر میشه ، هنوز دقیقه­ای ، ساعتی ، روزی ، ماهی و سالی ازش باقیمونده یا نه...... نمیدوم.....

 

اما مهم نیست. دوست دارم فرض کنم هنوز دهها و صدها بهار دیگه رو خواهم دید. هنوز هستم و میمونم تا همه­ی کارهایی رو که گفتم و توی نظرم هست رو انجام بدم. هنوز امید دارم ؛ خیلی زیاد.....

 

امید ؛ اما نه امید برای موندن ، بلکه امید برای انجام دادن کارهایی که بهشون عشق میورزم....




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - جمعه ۱ اسفند ۱۳٩۳

در رصد هلال بعضی وقتا فرصتهایی پیش میاد که اگه به هر دلیل نتونیم ازش برای رویت هلال استفاده کنیم ، دیگه تا سالهای سال موقعیت مشابهی برامون پیش نمیاد که بشه یه رصد تر و تمیز و نسبتا" ساده اما با حد نصابهای جالب رو تجربه کنیم.

 

غروب پنج شنبه 30 بهمن 1393 یکی از این فرصتها بود که اگه شرایط جوی مساعد بود ، تعداد زیادی از رصدگران هلال میتونستند با رویت هلال جذاب جمادی الاولی 1436 ، رکوردهای شخصی بسیار مناسبی رو برای خودشون به ثبت برسونند اما تقدیر اینگونه رقم خورد که در بیشتر قسمتهای کشور شرایط آسمون ابری و بارونی و برفی بشه و تعداد بسیار معدودی از رصدگران موفق به رویت این هلال بسیار جوان بشن.

 

دیروز 19 ژانویه 2015 بود. میدونید در چه زمانی ، هلالی تقریبا" شبیه به هلال جمادی الاولی 1436 دوباره در ایران در معرض دید ما قرار میگیره؟ شاید باورتون نشه اما تا غروب 3 دسامبر سال 2032 میلادی دیگه چنین فرصتی دست نخواهد داد ؛ یعنی یه انتظار حدود 18 ساله.....

 

در طی این 18 سال هلالهای جذاب و رکوردی زیادی رصدگران رو به چالش خواهد کشید اما هیچکدوم از اونها شرایط هلال جمادی الاولی 1436 رو نخواهد داشت تا اینکه  برسیم به هلال رمضان 1454 هجری قمری که تازه اون هم تفاوتهایی جزئی با هلال جمادی الاولی 1436 داره.

 

دیروز به همراه همسرم و دوستان و همکاران به رصدگاه همیشگی در کوه صفه رفتیم اما شرایط افق غربی برای رصد اصلا" مناسب نبود و هیچ فرصتی برامون پیش نیومد تا شاید با شکافته شدن ابرها بتونیم هلال رو ببینیم. حیف شد....

 

 

امروز پیش از ظهر رو به بازدید از گلفروشیهای خیابون آتشگاه و خیابون بهشت اختصاص دادیم. قیمتها بخاطر نزدیک شدن به عید نسبتا" بالاست و بعضا" کیفیتها پایین. خیلی از گلهای نوروزی که داره عرضه میشه همین الان و در فاصله زمانی 29 روزه تا عید نوروز ، کاملا" به گل نشسته­اند و به احتمال خیلی زیاد در روزهای عید از رنگ و رو می­افتند. این یه مقدار به گرمای غیر طبیعی هوای امسال مربوط میشه و یه مقدار بیشتر به برنامه­ریزی اشتباه تولید کنندگان و گرم کردن بیش از اندازه گلخونه­ها.

 

الان بهتره گلهایی رو بخریم که بیشتر غنچه داشته باشند تا گل. انشاءالله چهارشنبه هفته آینده بخش مهمی از گلهای نوروزی خونه رو میخرم که شامل مجموعه­ای از اطلسی آویز ، مخلصه (از خانواده بابونه) ، نازنین ، شمعدانی هلندی ساده و شمعدانی پیچ خواهد بود. شب بو رو هم یکی دو روز مونده به عید تهیه میکنم.

 

گل آویز (گل گوشواره­ای) عضو جدید گلخونه حیاط که امروز خریدم. امروز توی یه گلفروشی ، دو رنگ این گل رو دیدم و خریدم. در این مدل که میبینید گلبرگها سفید رنگند و در مدل دیگه این رنگ سفید جای خودش رو به رنگ بنفش سیر و بسیار زیبایی میده. حدود 9 سال پیش هم این گل زیبا رو در گلخونه­های شهر محلات دیده و خریده بودم. دو عکس پایین رو در همون سال گرفتم

 

 

 

غنچه­های این گل رو به پایین باز میشن و برای همین هم بعضیها بهش گل گوشواره­ای میگن. سال گذشته هم از تهران این گل رو خریدم اما چون هنوز گلخونه نداشتم ، خیلی زود از بین رفت.

 

گل بابونه

 

 

 

نرم نرمک میرسد اینک بهار....




آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ