خرّم آن بقعه که آرامگه یار آنجاست
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - دوشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩۳

به عکاسی در شب با نورپردازی مصنوعی علاقه دارم و هر وقتی فرصتی دست بده اینکار رو انجام میدم. امشب با اینکه خیلی خسته بودم و بخاطر صحبتهایی که در مورد بخشی از تاریخ دفاع مقدس ارائه کردم انرژی زیادی ازم مصرف شده بود اما برای رفع خستگی به عکاسی از گلهای حیاط پرداختم که نتیجه­اش این شده:


ادامه مطلب ...



نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - دوشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩۳

با خاتمه یافتن لیالی قدر و علیرغم اینکه یک هفته دیگه تا پایان ماه مبارک باقی مونده ، مرتب در معرض این پرسش قرار میگیرم که عید فطر کی خواهد بود؟ البته بعضی از دوستان این پرسش رو بشوخی و از بعد از ظهر اولین روز ماه مبارک هم از من می­پرسیدند!!

امسال در ستاد استهلال تصمیم گرفته شده که اطلاع رسانی در مورد زمان آغاز ماه رمضان و شوال بصورت هماهنگ شده­تری نسبت به سالهای قبل انجام بشه. بنظرم این تصمیم کاملا" درست و بجایی است چرا که اگر غیر از این عمل بشه ، ممکنه موجی از تردیدها و بحثها در جامعه بوجود بیاد.

بنده هم در تبعیت از این تصمیم ، در باره اینکه عید چه زمانی خواهد بود صحبتی نخواهم کرد و مطلبی نخواهم نوشت اما اونچه که اجمالا" میشه بیان کرد اینه که مختصات و پارامترهای حدّی هلال ماه شوال امسال در لحظه غروب خورشید روز 29 رمضان ، ضعیفتر از مختصات و پارامترهای حدّی هلال شوال سال گذشته در غروب روز 29 رمضان اون سال ، خواهد بود.

ماه رمضان رو به پایان است.....اگر فرض کنیم ماه رمضان بخواد آنچنان که در تقویم اومده 30 روز تموم بشه ، از غروب امشب ، هفته­ی آخرین­ها آغاز میشه.... و این یعنی سحرگاه فردا ، آخرین سحر سه­شنبه در ماه رمضان خواهد بود و همین روال برای باقی روزها و اوقات و ساعتها وجود داره.... سفره پر برکت رمضان المبارک در حال برچیدن است.... اگر سحرها نگاهی به آسمون بندازیم ، ماه رو میبینیم که داره روز به روز باریکتر میشه و این نشون از خاتمه­ی ماه ضیافت­اللهی داره.... از الان دارم غصه­دار خاتمه­ی ماه رمضان میشم....

این ماه از اون نعمتهای بسیار بزرگی است که تا داخلش قرار داریم ممکنه قدرش رو نداشته باشیم و تنها زمانی که به اتمام میرسه متوجه میشیم چه موهبتی در اختیارمون بوده. من بارها با تمام وجود ، به اتمام رسیدن ماه رمضان رو حس کردم. دقیقا" حس و درک میکردم که حتی سحرگاه روز اول شوال چقدر متفاوت با سحرگاه روز قبلش که ماه رمضان بوده ، میشه.....

آیا امیدی هست که از فرصت باقیمونده ماه رمضان بهره ­ی لازم رو ببریم و توفیق درک رمضانی دیگر رو پیدا کنیم؟.....




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - دوشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩۳

امشب و در این سحرگاه ، به یاد سالها قبل که در تهران ، فقط دو فراز از دعای جوشن کبیر رو برام خوندند و تفسیر کردند ، همون دو فراز رو دوباره میخونم و زمزمه میکنم:

 

یا عماد من لا عماد له. ای اعتماد کسی که اعتماد کننده ای ندارد

یا سند من لا سند له. ای نگهدار کسی که نگهدارنده­ای ندارد

یا ذخر من لا ذخر له ای ذخیره­ی کسی که ذخیره­ای ندارد

یا حرز من لا حرز له. ای نگهبان کسی که نگهبانی ندارد

یا غیاث من لا غیاث له. ای پناه کسی که پناهی ندارد

یا فخر من لا فخر له. ای افتخار کسی که افتخاری ندارد

یا عزّ من لا عزّ له. ای عزتبخش کسی که عزتی ندارد

یا معین من لا معین له.ای یاور کسی که یاوری ندارد

یا انیس من لا انیس له. ای انیس کسی که مونسی ندارد

یا امان من لا امان له. ای امان­بخش کسی که امانی ندارد

 

یا  حبیب من لا حبیب له.  ای دوست کسیکه دوستی ندارد

یا طبیب من لا طبیب له. ای طبیب کسی که طبیبی ندارد

یا مجیب من لا مجیب له. ای پذیرنده­ی کسی که پذیرنده­ای ندارد

یا شفیق من لا شفیق له. ای دوستدار کسی که دوستداری ندارد

یا رفیق من لا رفیق له. ای رفیق کسی که رفیقی ندارد

یا مغیث من لا مغیث له. ای پناه­بخش کسی که پناهی ندارد

یا دلیل من لا دلیل له. ای راهنمای کسی که راهنمایی ندارد

یا انیس من لا انیس له. ای انیس کسی که مونسی ندارد

یا راحم من لا راحم له. ای رحم کننده بر کسی که رحم کننده­ای ندارد

یا صاحب من لا صاحب له. ای یاور کسی که یاوری ندارد

 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - یکشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩۳

امروز آیات 12 تا 14 سوره الحدید رو میخوندم. نمیخوام وارد تفسیر قرآن بشم چون در این زمینه دانشی ندارم. فقط همین اندازه میپرسم که نوری که پیشاپیش و در سمت راست مومنان بسرعت در حرکت است به چه کاری میاد؟ آیا این نور غیر از هدایت و نمایان ساختن راه ، میتونه کاربرد دیگه­ای داشته باشه؟ آیا این نشون دهنده­ی این نیست که دخول جاودان در بهشت رو نباید به عنوان توقف در حرکت بسوی کمال تلقی کرد؟ وقتی بین مومنان و منافقان دیوار بوجود میاد ، مومنان به چه سمتی دارن حرکت میکنند که گمراهان به اونها میگن صبر کنید تا ما هم از نور شما استفاده کنیم؟ اگر بگیم دارن میرن به طرف بهشت ، باید پرسید بین این دیوار و بهشت ، چه وادی وجود داره که طی کردنش نیازمند نور است؟

سوال بعدی در مورد عذاب گروهی است که با دیواری از مومنان جدا میشن و این دیوار دری داره که گویا هر دو گروه همدیگه رو میبینند و صدا رو میشنوند. آیا سرگردانی ، حیرانی ، نابلدی راه و نداشتن نور هدایت برای یافتن راه کمال ، خودش عذاب الیمی نیست؟ تعابیری از آتش جهنم رو شنیدم که حکایت از سیاه بودن این آتش داره. آیا این سیاهی ، همون سیاهی قرار گرفتن در تاریکی مطلق و نیافتن راه نیست؟

حضرت امیر علیه السلام در دعای کمیل میفرمایند: گیرم ای معبود و آقا و مولا و پروردگارم من بر عذاب تو صبر کنم اما چگونه بر دوری از تو طاقت آورم؟ و گیرم که ای معبود من حرارت آتشت را تحمل کنم اما چگونه چشم پوشیدن از بزرگواریت را بر خود هموار سازم؟ یا چگونه در میان آتش بمانم با اینکه امید عفو ترا دارم.

پیر و مرشد ما میفرمود روز قیامت به گروهی از مومنان میگن به بهشت وارد شوید که برای شما مهیا شده است اما اونها غرق در وصال سیدالشهداء علیه السلام هستند و میگن بهشت رو میخوایم چکار ، نگاه به آقا اباعبدالله ما رو کفایت میکنه (نقل به مضمون)

به نظر بنده ، این فرمایش مولای متقیان بخوبی نشون میده که عذاب واقعی چیه و بهشت واقعی کدومه.

بنده به اندازه­ی عقل ناقصم فکر میکنم که در ورای هر مرگ ما ، یک زندگی جدید نهفته که در اون زندگی هم باید به سمت کمال سیر کنیم. در واقع ، هر مرگ ، یک تولد جدید است. دوران جنینی برای ما یک دوره­ی زندگی است که مرگ اون دوران مصادف با تولد در دنیای خاکی و مادی است. ما یه سیر تکامل مادی و معنوی در دوران جنینی داریم. در زندگی این دنیا هم همینطور.

با فرا رسیدن زمان مرگ دنیایی نیز ، دوران جدیدی از حیات ما آغاز میشه. ساکنان هر دنیا ، نسبت به دنیای ماقبل خودشون احاطه دارند و رویدادهای اون رو میبینند. کما اینکه ما که در دنیای خاکی هستیم ، رویدادهای دوران جنینی رو درک میکنم و میبینیم. اما وقتی میخوایم از این دنیای مادی به دنیای بعدی بریم ، نمیدونیم که اونجا چه شکل و مدلی است. فقط این اندازه برامون گفتند و متوجه شدیم که برخی اقدامات در این دنیا میتونه زمینه­ساز رشد و بالندگی و تداوم سیر ما در دنیای بعدی بشه (مثل همون تعبیر نوری که در چهره ی مومنان هست و باعث هدایتشون میشه).

اگه بخوام مثالی عینی بزنم ، میشه گفت که جنین در بخشی از دوران تکامل ، شروع به مکیدن انگشت شصت خودش میکنه. اینکار ممکنه از دید جنینیان (این واژه رو خودم اختراع کردم!! لبخند و به معنای ساکنان اهل دنیای جنینی است!!) ثمره ای نداشته باشه چون به ظاهر چیزی عاید جنین نخواهد کرد. اما با منتقل شدن نوزاد از دنیای جنینی به دنیای مادی ، همون تمرین و فعالیت مکیدن انگشت شصت باعث میشه که نوزاد یادش بیاد و یاد بگیره چه جوری شیر رو از پستان مادر بمکه. شیر برای نوزاد مهمترین عامل رشد و تکامل اولیه است. اعمال صالح ما هم در این دنیا ، تمرینی و نیرویی است که در جهان دیگر ، به ما کمک میکنه که رشد کرده و تکامل پیدا کنیم.

به هر حال ، برای ما ، مرگ ممکنه سخت و دردناک باشه (مثل زایمان که نوزاد هم به اندازه ی خودش درد میکشه و رنج میبره) اما ساکنین دنیای بعدی ، خوب میبینند و میفهمند که ما داریم دنیامون رو جابجا میکنیم و دوباره زاده میشیم. شاید اونها هم مثل ما که از دیدن تولد یه نوزاد سالم و سرحال خوشحال میشیم ، با ورود صالحان به دنیای خودشون شادمان میشن و همونطور که ما از دیدن تولد یه نوازد بیمار و عقب افتاده ناراحت میشیم ، اونها هم از دیدن انسانی که اندوخته­ی درخوری برای دنیای بعدی فراهم نکرده ناراحت و اندوهگین میشن..... شاید اینطور باشه.

نکته­ی آخر اینکه همه ی آیات قرآن به یه اندازه ارزش دارن و گلچین کردنشون درست نیست اما شاید بعضی وقتا ارتباط بیشتری با بعضی از این آیات نور پیدا میکنیم که باعث میشه بیشتر درکشون کنیم و بهتر به دلمون بشینند. از جمله بخش اول آیه 16 همین سوره الحدید ، جایی که خداوند میفرماید:

أَلَمْ یَأْنِ لِلَّذِینَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِکْرِ اللَّهِ وَمَا نَزَلَ مِنَ الْحَقِّ

آیا وقت آن نرسیده است که دلهای مؤمنان در برابر ذکر خدا و آنچه از حقّ نازل کرده است خاشع گردد؟!

امشب از لیالی قدر است. ملتمس دعای خیرتان هستم ؛ اساسی




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - شنبه ٢۸ تیر ۱۳٩۳

هفته­ی پیش بود که برای خرید گل به گلخونه­ها سر زدم و برای اولین بار تصمیم گرفتم چند گلدون بسیار کوچیک کاکتوس (از مدلهای مختلف) بخرم. از نظر سرعت رشد ، شاید بشه گفت کاکتوس مثل خرس تنبل دنیای حیوانات است و سرعت رشد خیلی کمی داره و برای همین ممکنه باعث بشه حوصله­ی آدم از دیدن یکنواختی اون سر بره. برعکس ،  گلهایی مثل لاله عباسی هستند که از یه روز تا روز بعد کلی تغییر رو میشه در اونها دید. اما شاید ویژه­گی خاص کاکتوس ، سهولت در نگهداری و تنوع بسیار زیاد اون باشه.

امروز پیش از ظهر به یه گلخونه­ی دیگه رفتم و 19 مدل کاکتوس جدید خریدم. از ساعت 18 تا 20 وقت گذاشتم و گلدونهای اونها رو عوض کردم و همینطور چند قلمه از کاکتوس و برگ بیدی هم در گلدونهای جدید کاشتم. حیاط خونه و داخل گلخونه پر شده از گلدونهای کوچیک و بزرگی که خودمون تولید کردیم. آروم آروم باید به فکر فروش و صادرات باشم!! البته تعداد زیادی از این گلدونها ظرف یک ماه آینده به اهل فامیل و دوستان هدیه خواهد شد.

صدا و سیمای ما این روزها مامور بردن و آوردن ملت به بهشت و جهنم شده!! با پخش بسیار بسیار منحصر بفردی که در بازیهای والیبال تیم ملی شاهد بودیم ، میلیون نفر به همین واسطه راهی بهشت شدند. البته نباید نگران کمبود جا در بهشت بود چرا که بعد از شبهای احیا ، با پخش سریالهای خارجی و نشون دادند خانمهای سر برهنه ، دوباره بهشت تخلیه میشه و توازن برقرار!!! کسی به دنبال بی بندوباری نیست ، اما وقتی نمیتونید به هر دلیلی یه بازی رو پخش کنید ، بهتره با اعصاب مردم هم بازی نکنید و اونها رو به تمسخر نگیرید. پخش رادیویی انجام بدین و خلاص....

یکی از مشاوران رئیس دولت قبلی ، از افزایش پهنای باند اینترنت در کشور انتقاد کرده!!! والله صبح روز جمعه نشسته بودم پشت کامپیوتر و مشغول دانلود چند فایل صوتی حاج محمود کریمی در مورد شهادت حضرت علی علیه السلام . سرعت اینترنتم در حد غیر قابل باوری زیاد شده بود. فایلهای چند مگا بایتی در کسری از ثانیه دانلود میشد. باور نمیکردم خوابم یا بیدار!!! محض اطلاع اون مشاور سابق عرض میکنم که نمیدونیم دم خروس شما رو باور کنیم یا قسم حضرت عباس­تون رو. وقتی مردم ما برای 22 بهمن و روز قدس و یا هر موضوع دیگری توی خیابونها میان و راهپیمایی میکنند ، از نظر شما میشن مردم فهیمی که پای انقلاب ایستاده­اند و درک بالایی از دین و دیانت و انقلاب و اوضاع سیاسی دارن و صواب رو از ناصواب تشخیص میدن. اما وقتی بنا است برای همین مردم ، قدری (فقط قدری) سرعت اینترنت بیشتر بشه ، این مردم ، مردمی میشن که نمیتونند صواب و ناصواب خودشون رو تشخیص بدهند و نیاز به یه قیم دارن که به اونها دستور بده چیکار بکنند و چیکار نکنند و احتمالا" در شبکه مجازی به جاهایی سر میزندد که نباید....بگذریم که از کوته فکری این مشاورین و اون طرز فکرهای سابق هر چی بگیم کم گفتیم....




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - شنبه ٢۸ تیر ۱۳٩۳

هفته­ی پیش بود که برای خرید گل به گلخونه­ها سر زدم و برای اولین بار تصمیم گرفتم چند گلدون بسیار کوچیک کاکتوس (از مدلهای مختلف) بخرم. از نظر سرعت رشد ، شاید بشه گفت کاکتوس مثل خرس تنبل دنیای حیوانات است و سرعت رشد خیلی کمی داره و برای همین ممکنه باعث بشه حوصله­ی آدم از دیدن یکنواختی اون سر بره. برعکس ،  گلهایی مثل لاله عباسی هستند که از یه روز تا روز بعد کلی تغییر رو میشه در اونها دید. اما شاید ویژه­گی خاص کاکتوس ، سهولت در نگهداری و تنوع بسیار زیاد اون باشه.

امروز پیش از ظهر به یه گلخونه­ی دیگه رفتم و 19 مدل کاکتوس جدید خریدم. از ساعت 18 تا 20 وقت گذاشتم و گلدونهای اونها رو عوض کردم و همینطور چند قلمه از کاکتوس و برگ بیدی هم در گلدونهای جدید کاشتم. حیاط خونه و داخل گلخونه پر شده از گلدونهای کوچیک و بزرگی که خودمون تولید کردیم. آروم آروم باید به فکر فروش و صادرات باشم!! البته تعداد زیادی از این گلدونها ظرف یک ماه آینده به اهل فامیل و دوستان هدیه خواهد شد.

صدا و سیمای ما این روزها مامور بردن و آوردن ملت به بهشت و جهنم شده!! با پخش بسیار بسیار منحصر بفردی که در بازیهای والیبال تیم ملی شاهد بودیم ، میلیون نفر به همین واسطه راهی بهشت شدند. البته نباید نگران کمبود جا در بهشت بود چرا که بعد از شبهای احیا ، با پخش سریالهای خارجی و نشون دادند خانمهای سر برهنه ، دوباره بهشت تخلیه میشه و توازن برقرار!!! کسی به دنبال بی بندوباری نیست ، اما وقتی نمیتونید به هر دلیلی یه بازی رو پخش کنید ، بهتره با اعصاب مردم هم بازی نکنید و اونها رو به تمسخر نگیرید. پخش رادیویی انجام بدین و خلاص....

یکی از مشاوران رئیس دولت قبلی ، از افزایش پهنای باند اینترنت در کشور انتقاد کرده!!! والله صبح روز جمعه نشسته بودم پشت کامپیوتر و مشغول دانلود چند فایل صوتی حاج محمود کریمی در مورد شهادت حضرت علی علیه السلام . سرعت اینترنتم در حد غیر قابل باوری زیاد شده بود. فایلهای چند مگا بایتی در کسری از ثانیه دانلود میشد. باور نمیکردم خوابم یا بیدار!!! محض اطلاع اون مشاور سابق عرض میکنم که نمیدونیم دم خروس شما رو باور کنیم یا قسم حضرت عباس­تون رو. وقتی مردم ما برای 22 بهمن و روز قدس و یا هر موضوع دیگری توی خیابونها میان و راهپیمایی میکنند ، از نظر شما میشن مردم فهیمی که پای انقلاب ایستاده­اند و درک بالایی از دین و دیانت و انقلاب و اوضاع سیاسی دارن و صواب رو از ناصواب تشخیص میدن. اما وقتی بنا است برای همین مردم ، قدری (فقط قدری) سرعت اینترنت بیشتر بشه ، این مردم ، مردمی میشن که نمیتونند صواب و ناصواب خودشون رو تشخیص بدهند و نیاز به یه قیم دارن که به اونها دستور بده چیکار بکنند و چیکار نکنند و احتمالا" در شبکه مجازی به جاهایی سر میزنند که نباید....بگذریم که از کوته فکری این مشاورین و اون طرز فکرهای سابق هر چی بگیم کم گفتیم....




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - شنبه ٢۸ تیر ۱۳٩۳

وصیت حیدر کرار اسدالله الغالب امام علی ابن ابیطالب علیه السلام در آخرین ساعات عمر شریفش به فرزندش امام حسن مجتبی علیه السلام


ادامه مطلب ...



نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - پنجشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩۳

ناد علیا مظهر العجائب تجده عونا لک فی النوائب کل هم و غم سینجلی بعظمتک یا الله بنبوتک یا محمد بولایتک یا علی و یا علی و یا علی


ادامه مطلب ...



نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - سه‌شنبه ٢٤ تیر ۱۳٩۳

شامگاه دیشب برای صرف افطار همراه با فرزندم مهمان تنی چند از دوستان جمعیت هلال احمر فلاورجان در ایستگاه امداد و نجات جاده ای و پرسنل ایستگاه پلیس راه اتوبان ذوب آهن بودم. برخی از مشاغل که موضوعشون خدمت رسانی مستقیم به مردم است ، بسیار سخت و طاقت فرسا هستند. کسانی که در اینگونه مشاغل مشغول به انجام وظیفه هستند باید بسیار صبور و از خود گذشته باشند تا بتونند سالیان طولانی در این مشاغل دوام بیارن. کار در هلال احمر و پلیس راه از جمله ی این مشاغل است. یکنواختی کار از یک سو و مواجه شدن با صحنه های دردناک تصادفات رانندگی که هر از گاهی پیش میاد و روح هر کسی رو آزار میده ، از جمله مشکلات شاغلین این دو حرفه است.

زحمات و خدمات این عزیزان رو نمیشه با خط­کشهای مادی اندازه گیری کرد. اونچه که مسلم است اینه که اجر معنوی بسیار زیادی برای اینان که آرامش روحی و جسمی مردم رو فراهم میکنند و نگهبانان امنیت جانی مردم هستند وجود داره. البته متاسفانه باید گفت که پرداختهای مادی که به این دو گروه میشه ، در خور و قابل توجه نیست و جا داره که مسئولین امر با توجه به سختی فراوان این مشاغل ، تجدید نظری در مورد حقوق و مزایا و رفاهیات این افراد داشته باشند.

دیشب با اینکه بیشتر بنده صحبت کردم اما تونستم آشنایی مختصری با شرایط کاری این دوستان پیدا کنم. به سهم خودم قدردان زحمات و خدمات اونها هستم و خدا رو شاکرم که توفیق داد مهمان سفره ی افطار اونها باشم.

آخر شب ، برای ارائه مطلبی در مورد جنگ تحمیلی ، مروری به خاطرات سال 65 و عملیات کربلای یک داشتم. عکسها رو که دوباره میدیدم ، در همون حال و هوا قرار گرفتم....

شب گذشته شتابان به رهگذار تو بودم

به جلد رهگذر اما ، به  انتظار تو بودم

به سایه های گریزان شبیه بودم و چون باد

به خوی وحشی و با وحشت و فرار تو بودم

نیامدی که دل من به اختیار من آری

و گر نه تا به سحر من به اختیار تو بودم

تو نشئه تخت و خماری ندیده­ای که بگویم

چگونه خرد و خراب تو و خمار تو بودم

نسیم زلف تو پیچیده بود در سر و مغزم

خمار و سست ، ولی سخت بی قرار تو بودم

همه به کاری و من دست شسته از همه کاری

همه به فکر و خیال تو و به کار تو بودم

خزان عشق نبینی ، که من به هر دمی ای گل

در آرزوی شکوفایی و بهار تو بودم

اگر که دل بگشاید زبان به دعوی یاری

تو یار من که نبودی ، منم که یار تو بودم

چو لاله بود چراغم به جستجوی تو در دست

ولی به باغ تو ، دور از تو ، داغدار تو بودم

به کوی عشق تو راضی شدم به نقش گدایی

اگر چه شهره به هر شهر و شهریار تو بودم

(شعر از: محمد حسین بهجت تبریزی متخلص به شهریار)




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - جمعه ٢٠ تیر ۱۳٩۳

امشب به سان همیشه­ی این نوزده ساله ، سالروز تولد فرزند بزرگمون محمدجواد رو در جمع کوچک خانواده جشن گرفتیم. به همین مناسبت تفعلی به دیوان حافظ زدم:

 

یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش

می­سپارم به تو از چشم حسود چمنش

 

 

 

 

 

امسال ، آخرین سالی است که فرزندم برای نوشتن سال عمرش ، از عددی استفاده میکنه که رقم دهگانش یک است. بچه­هامون بزرگ شدند و در آستانه­ی تحولات مهمی در زندگیشون هستند. براشون دعای خیر دارم و امیدوارم در تمام مراحل زندگی سربلند و موفق باشند ؛ انشاءالله




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - جمعه ٢٠ تیر ۱۳٩۳

از دیشب تا نزدیک سحرگاه امروز بیدار موندم و خوندن داستان لیلی و مجنون رو به اتمام رسوندم. این داستان ، پایان غم انگیزی داره ؛ اونقدر که باعث شد بارها به گریه بیفتم. تمام ابیات این منظومه در نهایت استادی سروده شده اما برخی از اونها ، شیرینی ویژه ای دارند و علاوه بر داشتن تمثیلها و تعابیر بسیار ظریف و هنرمندانه ، خیلی دلنشین­تر و در عین حال سوزناک هستند. به عنوان مثال:


ادامه مطلب ...



نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - پنجشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩۳

این روزها در محیط اداری حساسیت حرکت در مدار صحیح و قانون و شباهت این حرکت به حرکت بر روی لبه تیغ رو دارم بخوبی لمس میکنم. بدون تعارف باید اذعان کنم که شهرداری در بین مردم دارای دو چهره­ی کاملا" متفاوت و متضاد است ؛ چهره­ای مثبت و در جایگاه یک نهاد خدمتگزار و کارا ، و چهره­ای منفی در جایگاه نهادی دارای بوروکراسی پیچیده و درگیر با برخی تخلفات مالی و غیر مالی. داشتن این خصوصیت متضاد تنها محدود به شهرداریها نمیشه و میشه گفت کل سیستم اداری کشور دارای چنین وضعیتی است.

به جرأت میشه گفت اکثر قریب به اتفاق کارکنان شهرداری (از مدیران و کارشناسان و کارمندان گرفته تا کارگران شریف و زحمتکش) جزو گروهی هستند که بدرستی و با حفظ حقوق عمومی مردم ، دارند خدمت میکنند. اما متاسفانه معدود کسانی که راهی جز این رو انتخاب کردند ، اونقدر کارهاشون در دید عموم مردم توی چشم میاد و نقل محافل میشه ، که زحمات و تلاشهای اون قشر بزرگ کارکنان شریف تحت­الشعاع قرار میگیره و این خیلی رنج­آور و غمناک است ؛ اینکه تمام تلاشت رو بکنی اما دست آخر بخاطر کار یکی دیگه ، برداشتی ناصواب از زحمات و فعالیتها بوجود بیاد.

اما به هر تقدیر ، نباید از این رویدادها انرژی منفی گرفت. اگر هر یک از ما ، خودش و محیط پیرامون خودش رو حفظ کنه و تلاش کنه تا در مسیر قانون ، انصاف و رعایت حقوق مردم حرکت کنیم ، میشه امیدوار بود که اوضاع رو به بهبودی بره اما باز هم باید تاکید کنم که مراقبه و محاسبه رو باید اول از عملکردهای روزمره و اهداف عالیه اداری شخصی خودمون آغاز کنیم.

 

شبهای جام جهانی فوتبال به آخر رسیده و تنها دو بازی دیگه باقی مونده. شکست عجیب و غیر قابل باور برزیل در بازی مقابل آلمان یکی از رویدادهایی است که در تاریخ جام جهانی موندگار شد. با اینکه برزیلی نیستم و وقتی تیم ملی کشورم در جام نیست ، برام فرقی نمیکنه که کی میبازه و کی میبره ، اما باید اعتراف کنم دیدن شکسته شدن غرور یه ملت (حتی اگر بواسطه­ی باخت در یه بازی فوتبال باشه ) برام دردناک و تاسف برانگیز شد. برد و باخت یه موضوع عادی در ورزش است اما تحقیر شدن یه بحث جداگونه است. دیدن اشکهای مردم برزیل ، بخصوص اون نوجوانی که حالا دیگه گریه و هق­هق خالصانه و معصومانه­اش جهانی شده ، اشک ما رو هم درآورد. در زندگی نباید بخاطر شکستها گریست اما تحقیر شدن ، جای گریه داره.....

 

شب گذشته از اواخر شب تا موقع سحر داستان و منظومه لیلی و مجنون اثر جاویدان نظامی گنجوی رو خوندم. کسی که در این داستان خودمایی میکنه ، مجنون است و بس. برخی ابیاتی که در این منظومه از زبان مجنون بیان شده ، بطرز غیر قابل باوری زیبا و دلنشین است ؛ بسیار بسیار بسیار زیاد....

از جمله ، وقتی پدر مجنون ، او رو برای عوض شدن روحیه و برگشت سلامت روحی و روانی به سفر حج میبره و در کنار کعبه از فرزندش میخواد تا حلقه به کعبه بزنه و بگه:

 

گو یا رب از این گزاف­کاری

توفیق دهم به رستگاری

دریاب که مبتلای عشقم

وآزاد کن از بلای عشقم

 

مجنون اینگونه عمل میکنه و حرف میزنه که:

 

مجنون چو حدیث عشق بشنید

اول بگریست ، پس بخندید

از جای چو مار حلقه برجست

در حلقه­ی زلف کعبه زد دست

می­گفت گرفته حلقه در بر

که امروز منم چو حلقه بر در

در حلقه­ی عشق جان فروشم

بی حلقه­ی او مباد گوشم

من قوت ز عشق میپذیرم

گر می­رد عشق ، من بمیرم

پرورده­ی عشق شد سرشتم

جز عشق مباد سرنوشتم

آن دل که بود ز عشق خالی

سیلاب غمش برآرد حالی

یا رب به خدائی خدائیت

وآنگه به کمال پادشاهیت

کز عشق به غایتی رسانم

کو ماند ، اگر چه ، من نمانم

از چشمه­ی عشق ده مرا نور

وین سرمه مکن ز چشم من دور

گر چه ز شراب عشق مستم

عاشق­تر ازین کنم که هستم

گویند که خو ز عشق واکن

لیلی طلبی ز دل رها کن

یا رب تو مرا ز روی لیلی

هر لحظه بده زیاده میلی

از عمر من آنچه هست بر جای

بستان و به عمر لیلی افزای

گر چه شده­ام چو مویش از غم

یک موی نخواهم از سرش کم

از حلقه­ی او به گوشمالی

گوش ادبم مباد خالی

بی باده­ی او مباد جامم

بی سکه­ی او مباد نامم

جانم فدی جمال بادش

گر خون خوردم حلال بادش

گر چه ز غمش چو شمع سوزم

هم بی غم او مباد روزم

 

به تمامی دوستان توصیه میکنم این داستان رو با صبر و حوصله از این منظومه بخونند. دنیا دنیا زیبایی و معرفت در این داستان نهفته.

 

ملتمس دعای خیر شما هستم

 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - دوشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩۳

ایام دهه 60 وقتی برخی روزها یا شبها خدمت پیر و مرشدمون میرسیدم ، ایشون ضمن بیانتشون اشعاری از شعرای مختلف رو هم برامون میخوندند. چون خود این بزرگوار به تمام معنا این اشعار رو درک میکردند ، لحن خوندنشون هم بقدری تاثیرگذار و گیرا بود که ما بلافاصله پس از ترک جلسه ، زودی میرفتیم بازار تا دیوان اشعار اون شاعری که شعرش رو شنیده بودیم رو پیدا کنیم و بخریم. اینطوری شد که بخشی از کتابخونه ی کوچیکی که دارم ، شامل دیوان اشعار شعرایی است که شعرشون رو در محضر پیر و استادمون شنیده بودیم! البته ما چه میفهمیدیم که این شعرها چه معنی داره!! فقط عشق میکردیم که این شعرها رو از زبان استادمون شنیدیم و بارها و بارها اونها رو زمزمه میکردیم.

 

یکی از این شعرا ، مولانا محمد شیرین مشهور به شمس مغربی است. یادمه وقتی در تهران دنبال دیوان این شاعر میگشتم ، اکثر کتابفروشیها با نام این شاعر بیگانه بودند و میگفتند منظورتون شمس تبریزی و دیوان شمس مولانا نیست؟!! کلی بازار رو زیر و رو کردم و گشتم تا دست آخر در یه کتابفروشی قدیمی و خاک گرفته تونستم کتابی گیر بیارم که شامل هفت دیوان از شعرای مختلف و از جمله شمس مغربی بود.

 

اشعار این شاعر تقریبا" تماما" با مضمون وحدت وجود و معرفت النفس است (چیزی که هنوز هم درکی ازش ندارم!!!). توی این شبهای رمضانی ، نگاهی دوباره به دیوان شمس مغربی انداختم. دو تا از غزلیات این دیوان اینگونه سروده شده:

 

غزل اول

دیده سرگردان و نور دیده ، دائم در نظر

چشم در منظور و ، ناظر لیک از وی بی خبر

 

گر چه عالم را به چشم دوست بیند دیده ، لیک

از بصر پنهان بود پیوسته آن نور بصر

 

دل بسان گوی سرگردان و غافل زآنکه او

در خم (khame) چوگان زلف دوست باشد مستقر

 

نیست بیرون از خم چوگان زلفش یک زمان

دل که چون گویی همی گردد در این میدان بسر

 

من نمیدانم که عالم چیست؟ یا خود کیست این

عقل و نفس و جسم و چرخش (charkhash) خوانی و شمس و قمر؟

 

با همه سرگشتگی و جنبش و نور و صفات

بیخبر گردون ز گردون ، ماه از مه ، خور ز خور

 

ای دل ار خواهی ببینی روی دلبر را عیان

پاک و صافی ساز خود را ، وآنگهی در خود نگر

 

در صفای خویشتن باید رخ دلدار دید

زآنکه تو آیینه­ای و دوست در تو جلوه­گر

 

چونکه مطلوب تو از تو نیست بیرون ، بعد از این

"مغربی" در خویشتن باید ترا کردن سفر

 

 

غزل دوم

اندر آمد ز در خلوت ما یار سحر

گفت کس را مکن از آمدنم هیچ خبر

 

گفتمش کی ز تو یابم اثری؟ گفت آندم

که نماند ز تو در هر دو جهان ، هیچ خبر

 

گفتمش دیده­ی من تاب جمالت دارد؟

گفت دارد ، چو شوم چشم تو را نور بصر

 

گفتمش هیچ نظر در تو ، توان کرد دمی؟

گفت آری ، چو شود جمله­ی ذات تو نظر

 

گفتمش هیچ توان در تو رسیدن؟ گفتا

در من آن کس برسد ، کو کند از خویش گذر

 

گفتمش هیچ ترا در دو جهان هست مثال؟

گفت در صورت و معنیت ، زمانی بنگر

 

گفتمش من چه­ام و تو چه­ای و عالم چیست؟

گفت من دانه ام و تو ثمر و ، کون شجر

 

در این شبهای نورانی و پر برکت ملتمس دعای خیر دوستان هستم ؛ اساسی




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - جمعه ۱۳ تیر ۱۳٩۳

روز ششم ماه رمضان کلا" برام یه جور دیگه بود. سحرگاه ، پیش از اینکه از خواب بیدار بشم ، خواب میدیم که جایی نشستم و یه ندایی بهم میگه: علیرضا ، امروز میخوایم با این نوا برای سحر بیدارت کنیم... نوایی رو شنیدم که یادم نیست چی بود اما با شنیدنش بلافاصله از خواب بیدار شدم. ساعتم رو نگاه کردم و دیدم 6 دقیقه مونده به ساعتی که معمولا" بیدار میشم.


ادامه مطلب ...



نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - پنجشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩۳

بعد از ظهر امروز ، قدری به گلخونه رسیدگی کردم. 12 خرداد ماه بذرهای فلفل سبز رو در جعبه­های مخصوص کشت بذر کاشته بودم. بعد از گذشت یک ماه ، اندازه­ی اونها به حدی رسیده بود که باید به باغچه منتقل میشد.


ادامه مطلب ...



نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - سه‌شنبه ۱٠ تیر ۱۳٩۳

ساعت 18:30 روز شنبه 8 تیر ماه به اتفاق همسرم و آقای درگزنی از ورودی صفه به راه افتادیم تا برای رصد هلال رمضان به رصدگاه همیشگی بریم. در طی راه آقای تقی زاده و همسر محترم ایشون هم به جمع ما اضافه شدند. وقتی به رصدگاه رسیدیم ، شرایط افق غربی رو چندان مناسب ندیدم. ابر و غبار غلیظی افق رو پوشونده بود که باعث شد خورشید حدود 20 دقیقه قبل از غروب واقعی ، در پشت ابرها پنهان بشه. در بالای این لایه ابر غیر قابل نفوذ ، باز هم ابرهای پراکنده و غبار رقیق وجود داشت. باد نسبتا" شدیدی هم میوزید.

علیرغم این وضعیت ، ابزار رصد رو مستقر کردم. با توجه به اینکه حدس میزدم خورشید خیلی زودتر از غروب واقعی ناپدید بشه ، چندین جدول مختصات ماه و خورشید آماده کرده بود که هر یک از اونها بر اساس زمانی احتمالی برای غروب ظاهری خورشید تنظیم شده بود. اینکار کمکم میکرد تا در اون شرایط ، بهتر و دقیقتر هلال رو جستجو کنم.

اما ظاهرا" قسمت نبود ماه رمضان رو با دیدن هلال ماه آغاز کنیم. تلاشم بی ثمر موند و از دیدن هلال محروم موندم. قبلا" هم گفتم با اینکه ندیدن هلال شیرینی و شادکامی به همراه نداره اما آتش اشتیاق تلاشی مجدد رو فروزان میکنه. گرما و روشنی این آتش ، حس انتظار رو در وجودم تقویت میکنه و باعث میشه منتظر بمونم تا انشاءالله در زمان و وقتی دیگه ، به دیدار نائل بشم.

این روزها صحبتهایی داره مطرح میشه در مورد درخواست تعیین مجازات برای کسانی که اقدام به عمل جراحی پیشگیری از بارداری میکنند. امیدوارم تمام این حرفها در حد شایعه باشه والا اگر غیر از این باشه ، این رویکرد احساسی و افراطی اولا" با حقوق اولیه افراد جامعه مغایرت داره و ثانیا" خنده و مضحکه کسانی رو به دنبال داره که چنین طرحی رو در مجلس مطرح کردند. در مورد سیاستهای جمعیتی ، این صحبت کاملا" درسته که جامعه ی ما داره به سمت پیر شدن پیش میره ، این درسته که توقف ازدیاد جمعیت در درازمدت میتونه آسیبهای متعددی برای کشور به همراه داشته باشه ، اما بجای تصویب قوانین احساسی و خنده دار ، بهتره کارشناسان ببینند علت اینکه رشد جمعیت در کشور ما کند شده چیه؟ ببینند چه عواملی باعث شده سن ازدواج جوانان رشد چشمگیری پیدا کنه؟ ببینند چرا جوانان ما هر روز بیشتر دیروز از ازدواج گریزان میشن و اگر هم ازدواج کنند ترجیح میدن حداقل تعداد فرزند رو داشته باشند؟

تا زمانی که چشم به این علتها ببندیم و اونها رو بصورت ریشه ای حل نکنیم ، نمیتونیم از مردم انتظار داشته باشیم سیاستهای اداره ی امور زندگی شخصی خودشون رو اونطور که قانونگذار میخواد تغییر بدهند و مثلا" دلشون رو خوش کنند به دریافت 1 میلیون تومان هدیه ای که حرفش بصورت احساسی مطرح شد اما خیلی زود صاحب منصبان متوجه شدند پولی برای پرداخت این هدیه در اختیار ندارند.

دیروز یکی از دوستان پیامکی برام فرستاد با این مضمون که : 19 میلیارد تومان خرج تیم ملی فوتبال شد تا این آمار رو بدست بیاره:

16 تا شوت

11 تا کرنز

193 تا پرتاب اوت

1 گل

1 امتیاز

22% مالکیت توپ (بصورت میانگین در سه بازی)

تازه ، تیم ملی ثمره بیش از دهها و صدها میلیارد تومانی است که در باشگاههای فوتبال کشور رد و بدل میشه. این چاه فوتبال ایران اگر برای ملت آب نداره ، برای خیلیها نون داره ؛ اون هم چه نونی!!




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - یکشنبه ۸ تیر ۱۳٩۳

برای رفتن به استقبال ماه مبارک رمضان ، علیرغم خستگی و کم خوابی که داشتم ، سحرگاه شنبه 7 تیر از خواب بیدار شدم و نیت روزه کردم. حدود ساعت 1 بعد از ظهر شنبه بود که برای شرکت در جلسه ای از اطاقم بیرون رفتم. قبل از اینکه جلسه شروع بشه ، ارباب رجوعی اومده بود اونجا و بخاطر توقع زیاده از حد و بی موردی که داشت باعث شد یه مقدار عصبانی بشم و واکنش نشون بدم. خدائیش هیچ حقی نداشت اما اصرار داشت که حرف بی منطقش رو قالب کنه. قبلا" بهش گفته بودم اگر فلان مدرک رو برامون بیاره کارش رو خیلی سریع راه میندازم و اگه جایی دیگه ، حقی رو ازش دریغ کردند ، این حق رو براش زنده میکنم اما بدون ارائه اون مدرک هیچ کاری نمیتونیم انجام بدیم. ولی گوشش بدهکار نبود.

نشسته بودم و چون خودم رو در موضع حق میدونستم پاسخش رو با بی اعتنایی دادم. هنوز کلام بطور کامل ادا نشده بود که ناخودآگاه دستم رفت به سمت تنقلاتی که روی میز بود. یه دونه خوردم. دومی رو که توی دهانم گذاشتم ، یادم اومد که سحرگاه امروز نیت روزه کرده بودم.... اصلا" یادم رفته بود که روزه ام.....

من همیشه توجه ویژه ای به پیامهایی که دریافت میکنم دارم. خیلی خوب میتونم درک کنم اینها چی میگن. حالات خودم رو خوب میشناسم.... توی ارتباطات معنوی ، هرگز از طرف خداوند این پیام رو دریافت نمیکنیم که من خداوند ، برکتم رو به توی بنده نمیدم. برکت همیشه بوده و همیشه خواهد بود ؛ ازلی و ابدی. اما اینجا همه چیز به سنخیت و ایجاد قابلیت و افزایش ظرفیت جذب مربوط میشه.

خیلی چیزا هست که در ظاهر یکسان به نظر میرسن اما در باطن ، بسیار با هم متفاوت هستند و در مراتب مختلف ارزشی قرار میگیرن. اگر مثال دنیایی بخوام بزنم میتونم به انواع کالاهایی اشاره کنم که همه یک شکل و یک مدل هستند اما فروشنده ها میگن این چینیه ، این ایرانیه ، اون اروپاییه ، اون کره ایه ، اون ژاپنی و اون دیگری امریکایی. هر کدوم هم در یه رتبه از کیفیت و ارزش قرار میگیرن. ارزش هیچکدومشون صفر نیست اما تفاوت زیادی بین مراتب اونها وجود داره.

یه نفر که در دوره ی دبیرستان تحصیل میکنه ، نباید دلخوش به این باشه که خیلی خوب میتونه "بابا آب داد" رو بنویسه. شاید برای یه دانش آموز اول ابتدایی ، همین کار یه دنیا ارزش داشته باشه اما برای یه دبیرستانی ، این کار فقط نشون دهنده اینه که یه حداقل سوادی داره و بس.

ما آدما در بحثهای مختلف مادی و معنوی انتظار داریم طوری عمل  کنیم که درجا نزنیم و یا عقب گرد نداشته باشیم. ما از یک وجود بی نهایت هستیم و بسوی بی نهایت باید بریم. هر کدوم از ما انتظار داره در طی دوران عمر خودش مراحل مختلف رشد مادی و معنوی رو داشته باشه و لذت ترقی در این مراتب رو درک کنه.

روزه و روزه­داری هم چیزی شبیه به همین مثالها است. یکی فقط از خوردن و آشامیدن امتناع میکنه. یکی روزه­ی زبان هم داره ، دیگری روزه چشم هم داره ، یکی دیگه روزه دست و پا و گوش هم داره. دیگری روزه فکر و ذهن هم داره و آخری علاوه بر همه ی اینها ، روزه ی دل هم داره. اینها همشون روزه دار هستند اما مراتب اونها اولا" زمین تا آسمون با هم فرق داره و ثانیا" از هر مرحله به مرحله ی بالاتر ، کار روزه داری سختتر میشه و عوامل بطلان روزه بیشتر و بیشتر و صد البته ، لذت و مستی ناشی از روزه داری واقعی هم دیگه قابل توصیف نیست.

دیروز ، من نتونستم روزه ی زبانم رو حفظ کنم. کلامم بحق بود اما میتونستم روش زیباتری برای بیان این کلام اتخاذ کنم. من دیروز نتونستم ظرفیت لازم برای روزه ی زبان رو در خودم بوجود بیارم و به همین علت بود که دستم رو بردند به طرف خوراکی تا نشونم بدهند و متوجه بشم در چه مرحله ای از مراتب روزه داری هستم....

یه نکته ی دیگه اینکه وقتی ما عبادت انجام میدیم ، باید قادر باشیم تاثیرات آنی و بلند مدت او رو در خودمون مشاهده کنیم ؛ هر چقدر هم که این تاثیرات ناچیز باشه. اگه چنین تاثیری وجود نداشته باشه و یا بوجود نیاد ، جا داره که از خودمون بپرسیم که فرق بجا آوردن یا بجا نیاوردن این اعمال و عبادات چیه؟ وقتی که طبق آیه ی قرآن داریم که: ان الصلوة تنها عن الفحشاء و المنکر اما ضمن نماز خوندن خدای ناکرده اهل فحشاء و منکر هم باشیم ، تردیدی نباید کرد که برای ما جایگاه نماز ، به تکرار هر روزه ی کلماتی بی تاثیر و نشست و برخاستهای بی پشتوانه تقلیل پیدا کرده که از سر ناچاری و رفع تکلیف داره انجام میشه.

عبادتی که فقط صورت ظاهر رو حفظ کنه ، عبادتی که هیچ تاثیر مثبتی در ما ایجاد نکنه و عبادتی که بی حس حضور باشه ؛ بی ارزش نیست اما در حداقل مراتب ارزشی قرار داره

ممکنه شیطان بعضی مواقع ما رو از عبادت مأیوس کنه و این یأس و ناامیدی از نتیجه عبادات ، در بلندمدت آسیبهایی رو برامون در پی داشته باشه اما دل خوش کردن به ظاهر عبادات و باقی موندن در مراتب پایین ارزشی اعمال معنوی هم میتونه بخشی از وسوسه های شیطان باشه.




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - پنجشنبه ٥ تیر ۱۳٩۳

ساعت 14 بعد از ظهر امروز وقتی با ماشین در حال حرکت بودم ، در سر یه گذر دو موتور سوار رو دیدم که برای دختر خانمی ایجاد مزاحمت کرده بودند. رفتار اون دختر خانم نشون میداد که از این وضع ناراحته اما کاری نمیتونست انجام بده. اگر غیر از این بود ، دخالت نمیکردم.

در همون حال حرکت ، به این موتور نزدیک شدم (البته خیلی زیاد) و عبور کردم. متوجه منظور من شدند و حرکت کردند. در همون هین حرکت گفتگوی کوتاهی بین ما رد و بدل شد اما همه چیز خیلی زود تموم شد و اونها رفتند ؛ و من هم.

نمیدونم والله چی باید بگم. روزگار غریبی است. مردی و مردانگی از جمع ما یا رخت بربسته و یا خیلی خیلی کمرنگ شده.... سراغ کتاب رفتم و شعری از مرحوم فریدون مشیری رو خوندم....

 

موج ، می­آمد چون کوه و ، به ساحل می­خورد

 

از دل تیره­ی امواج بلند آوا

            که غریقی را در خویش فرو می­برد

و غریوش رابا مشت فرو می­کشت

نعره­ای خسته و خونین ، بشریت را

به کمک می­طلبید:

  • آی آدم­ها....

  • آی آدم­ها....

    ما شنیدیم و به یاری نشتابیدیم!

    به خیالی که قضا ،

    به گمانی که قدر ، بر سر آن خسته ، گذاری بکند

    دستی از غیب برون آید و کاری بکند

    هیچ یک حتی از جای نجنبیدیم!

    آستین­ها را بالا نزدیم

    دست آن غرقه در امواج بلا را نگرفتیم ،

    تا از آن مهلکه – شاید – برهانیمش

    به کناری برسانیمش!...

     

    موج می­آمد ، چون کوه و به ساحل می­ریخت

    با غریوی ،

                که به خاموشی می­پیوست

    با غریقی که در آن ورطه ، به کف­ها ، به هوا

                            چنگ میزد ، می­آویخت...

     

    ما نمی­دانستیم

    این که در چنبر گرداب گرفتار شده­ست ،

    این نگون بخت که این­گونه نگونسار شده­ست ،

    این منم ،

                این تو ،

                            آن همسایه ،

                                        آن انسان!

                                                    این ماییم!

    ما ،

    همان جمع پراکنده ،

    همان تنها ،

    همان تنهاهاییم!

     

    همه خاموش نشستیم و تماشا کردیم.

    آن صدا ، اما خاموش نشد.

  • .... آی آدم­ها...

    آی آدم­ها....

    آن صدا ، هرگز خاموش نخواهد شد ،

    آن صدا ، در همه جا دائم در پرواز است!

    تا به دنیا دلی از هول ستم می­لرزد ،

                خاطری آشفته­ست ،

                دیده­ای گریان است ،

    هر کجا دست نیاز بشری هست دراز ؛

    آن صدا در همه آفاق طنین­انداز است.

     

    آه ، اگر با دل و جان ، گوش کنیم ،

    آه اگر وسوسه­ی نان را ، یک لحظه فراموش کنیم ،

    " آی آدم­ها " را

                در همه جا می­شنویم

     

    در پی آن همه خون ،

    که بر این خاک چکید

    ننگ­مان باد این جان!

    شرم­مان باد این نان!

    ما نشستیم و تماشا کردیم!

     

    در شب تار جهان

    در گذرگاهی ، تا این حد ظلمانی و توفانی!

    در دل این همه آشوب و پریشانی

    این که از پای فرو می­افتد ،

    این که بر دار نگونسار شده­ست ،

    این که با مرگ درافتاده­ست ،

    این هزاران و هزاران که فرو افتادند ،

    این منم ،

                این تو ،

                            آن همسایه ،

                                        آن انسان!

                                                    این ماییم!

    ما ،

    همان جمع پراکنده ،

    همان تنها ،

    همان تنهاهاییم!

     

    این همه موج بلا در همه جا می­بینیم ،

    " آی آدم­ها " را می­شنویم ،

    نیک می­دانیم ،

    دستی از غیب نخواهد آمد

    هیچ یک ، حتی یکبار ، نمی­گوییم

    با ستمکاری نادانی ، این­گونه مدارا نکنیم

    آستین­ها را بالا بزنیم

    دست در دست هم از پهنه­ی آفاق برانیمش

     

    مهربانی را ،

                دانایی را ،

    بر بلندای جهان ،

    بنشانیمش...!

     

  • " آی آدم­ها....!

    موج می­آید...."

     




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - پنجشنبه ٥ تیر ۱۳٩۳

با یه نهاد مالی ، حساب و کتاب سنگینی داشتیم و اون نهاد مدعی طلبی از شهرداری شده بود که به نظرم درست نبود. روابط حسنه ای بین ما و اونها وجود داره و برای همین در طی چند ماهه گذشته با تلفن و نامه نگاری سعی کردم مشکل رو حل کنم. دست آخر لازم شد ماموریتی یه روزه برم. اینکار رو روز چهارشنبه انجام دادم و با سفری کوتاه به تهران ، این پرونده رو بدون اینکه پولی پرداخت کنیم با همکاری و همیاری اون نهاد بستیم. این یه موفقیت کاری فوق العاده برای من شد. جزئیات بیشتری در این رابطه نمیشه گفت.

 

وقتی میرم تهران ، دلم از بابت دیدن برخی صحنه های عجیب بد جوری میگیره. جوانانی رو میبینم که به کارهای بسیار بسیار سطحی مشغول هستند. مشاغلی بسیار کاذب و در مواردی ، مشاغلی که شخصیت فرد شاغل رو پایین میاره. چند وقت پیش در بازار تهران ، شغل دادزنی (فریاد کشیدن و مشتری جمع کردن) رو دیده بودم. جوانی که جلوی یه مغازه روی صندلی ایستاده بود و یه ریز میگفت : اینجا ، همه چی ، 10 تومنه ( ده هزار تومن ). فکرش رو بکنید ؛ یه نفر ساعتها سرپا بایسته ، دستش رو بذاره زیر گوشش و با حرکت بدنی ریتمیک و یکنواخت ، فقط همین جمله رو از صبح تا عصر فریاد بزنه..... حتی تصورش هم آدم رو آزار میده....

 

اما صحنه ی جدیدی که در تهران دیدم از این هم بدتر بود. در خیابان آزادی تهران خط اتوبوس پر سرعت ایجاد شده. بخشی از خیابان رو به ساخت مسیر حرکت این اتوبوسها اختصاص دادند. اخیرا" برای اینکه موتور سیکلتها و سایر خودروها وارد این مسیر ویژه نشن ، دروازه هایی در بخشهایی از این مسیر قرار دادند!!! ببین دیگه بی قانونی در کشور ما به کجا رسیده که وسط خیابون باید دروازه فلزی گذاشت!!! کنار هر دروازه یه لیسانس وظیفه مستقر کردند تا هر وقت اتوبوس میاد ، این دروازه رو باز و بسته کنه..... خدای من ؛ کسی که با امید زیاد دانشگاه رفته تا برای خودش و کشورش مفید فایده باشه ، حالا باید توی آفتاب منتظر بایسته تا ببخشید مثل یه پیش خدمت در رو باز و بسته کنه ، اون هم برای کی؟ برای اتوبوس!!!! تو رو خدا اگه سرباز اضافه دارین ، مدت دوره ی خدمت سربازی رو کم کنید تا اینطور با شخصیت جوانان این مرز و بوم بازی نکنند و افراد رو به بیگاری نکشند و باعث خجالت نشن.

 

وقتی به اصفهان برگشتم بازی تیم ملی فوتبال رو دیدم. هر چقدر در بازی با آرژانتین کولاک کرده بودیم و یه جور دیگه شده بودیم ، در بازی با بوسنی به اصل و ماهیت اصلی فوتبال خودمون برگشتیم و اونی شدیم که هستیم. همه­ی بازیکنان افت کرده بودند الا جواد نکونام که از همون بازی اول افت کرده بود و کماکان بر همون صراط. زمین بازی براش مثل چهارباغ اصفهان بود و فقط قدم میزد. اگه اون پاس گل رو هم نمیداد که نمره ای خیلی خیلی زیر صفر دریافت میکرد. سرمربی هم ظاهرا" جرات تعویض نکونام رو نداشت. چندین نفر از اعضای تیم با جون و دل مایه گذاشته بودن و میدویدند و تلاش میکردند اما روند کلی تیم طوری بود که این زحمات اثری نداشت. توی اون جمع دلم به حال امیر حسین صادقی سوخت که بنده خدا کلی خرج کرده بود تا موهای سرش به اون شکل عجیب و غریب آرایش بشه اما بارون زد توی کاسه کوزه اش و همه ی زحماتش به باد رفت و شبیه آدم حسابیهای معمولی شد!!!! (این رو بگم که من مخالفت ویژه­ای با این مدلها ندارم اما وقتی کسی در لباس تیم ملی ، نماینده ی یه کشور و یه ملت میشه شرایطش با بقیه فرق میکنه و خیلی چیزا رو باید رعایت کنه). به هر حال حالا خیال و اعصابمون راحت شد و میتونیم با آرامش بقیه بازیهای جام جهانی رو ببینیم.

 

بعد از بازی تا ساعت 2 بامداد نشستم و خلاصه­ای از یه کتاب رو تایپ کردم تا بهتر مطالبش رو درک کنم و بفهمم. ساعت 04:50 بامداد بیدار شدم و برای رویت هلال صبحگاهی شعبان 1435 به کوه صفه رفتم. وقتی در پرواز هوایی از تهران به اصفهان برمیگشتم ، اوج گرفتن غبار در فضای کشور کاملا" مشهود بود.

 

 

در طی این چند ماه که در پیش داریم ، غبار بلای جون رصدگران هلال خواهد شد. بامداد امروز هم همینطور شد.

 

 

هلالی که باید راحت دیده میشد بخاطر وجود غبار ، نمودی نداشت و بسختی رویتش کردم. دوربین دوچشمی به همراه برده بودم. در ساعت 05:35 هلال رو بسختی در لای غبار دیدم اما تا ساعتم رو نگاه کردم و زمان رو بخاطر سپردم و دوباره چشم در دوربین دوختم ، هلال رو ندیم و 7 دقیقه طول کشید تا دوباره اون رو پیدا کنم. از ساعت 05:42 لغایت 05:45 هلال ماه رو با دوربین دوجشمی تعقیب کردم. مختصات هلال در زمان آخرین وداعم با هلال صبحگاهی شعبان بشرح زیر بود:

 

ارتفاع هلال: 5.494 درجه

جدائی زاویه ای ماه و خورشید: 14.557 درجه

اختلاف سمت ماه و خورشید: 11.847 درجه

ضخامت بخش میانی هلال: 0.48 دقیقه قوسی

فاز ماه: 1.74 دصد

فاصله زمین تا ماه: 397904.12 کیلومتر

سن ماه: 30 ساعت و 53 دقیقه مانده تا مقارنه




آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ