خرّم آن بقعه که آرامگه یار آنجاست
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - شنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٥

یه سررسید دارم مربوط به سال 1371

 

اوایل سال 1371 که برای دیدن اقوام از تهران به اصفهان اومده بودم ، ساعاتی رو مهمان شهردار وقت اصفهان بودیم. در اون دیدار ایشون این سررسید رو به من دادند. چند ماه بعد از من دعوت کردند در صورت تمایل برای کار در شهرداری به اصفهان بیام. سوم امرداد سال 1371 به اصفهان اومدم. اون زمان تصور میکردم حضورم در اصفهان بیش از یکسال طول نخواهد کشید اما شرایط بگونه ای رقم خورد که دیگه در اصفهان موندگار شدیم.

 

از اوایل سال 1371 تا قبل از اومدم به اصفهان برخی از غزلیات دیوان شمس رو که در اون زمان مرتب با خودم زمزمه میکردم در این سررسید نوشتم. بعدها هم وقتی به اصفهان اومدم شرح جلسات و برنامه های کاریم رو در اون یادداشت کردم. حالا این سررسید برام حکم یه یادگاری رو پیدا کرده که با نگاه به صفحاتش ، خاطرات سال 1371 برام زنده میشه.

 

امشب وقتی برای عکاسی شبانه از چند گل رفتم توی حیاط ، یاد یکی از غزلیات دیوان شمش اوفتادم که در اون سررسید یادداشت کردم. این غزل رو به همراه چند عکسی که امشب گرفتم تقدیم حضورتون میکنم.

 

چونکه درآییم به غوغای شب

گرد برآریم ز صهبای شب

 

خواب نخواهد ، بگریزد ز خواب

آنکه بدیدست تماشای شب

 

بس دل پر نور و بسی جان پاک

مشتغل و بنده و مولای شب

 

شب تتق شاهد غیبی بود

روز کجا باشد همتای شب؟

 

پیش تو شب هست چو دیگ سیاه

چون نچشیدی تو ز حلوای شب

 

دست مرا بست شب از کسب و کار

تا به سحر دست من و پای شب

 

راه دراز است و برانیم تیز

ما به درازا و به پهنای شب

 

روز اگر مکسب و سواداگریست

ذوق دگر دارد سودای شب

 

مفخر تبریز تویی شمس دین

حسرت روزی و تمنای شب

 

 

 

 

 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - پنجشنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩٥

13 آبان ماه امسال دو کوزه گل کاکتوس پیوندی خریدم.


 

 

اولی رنگ و لعاب خوبی داره و ترکیب زرد بخش پیوند زده شده با پایه ی سبز رنگ ، خوش منظر بود ضمن اینکه بخش پیوند خورده دارای به اصطلاح بچه های زیادی بود که یکدست و زیبا رشد کرده بودند.

 

اما دومی یه جورایی انگار توی ذوق میزد. بچه پیوندهایی که یکدست رشد نکرده بودند ، رنگ جذابی نداشتند ، الیاف نازکی که از پیوندها بیرون اومده بود قیافه ی خشنی به اونها میداد و در نهایت عین یه توده ی سرطانی و نافرم به نظر میرسید!

 

راستش توی خرید این کاکتوس مردد بودم اما چون کاکتوس گلدار رو بیشتر میپسندم و دوستم گفتند این کاکتوس بعدا" گلهای قشنگی میده ، این رو هم خریدم اما مدام توی دلم میگفتم آخه این قیافه ی نافرم چه جوری میخواد گل بده ؟؟!! و اگر هم گل بده ، خودش که عین غده ی سرطانی میمونه حتما" گلش هم شبیه تومور مغزی میشه!!!

 

امروز وقتی از اداره برگشتم خونه چند دقیقه رفتم توی گلخونه تا یه کاکتوس رو به گلدون بزرگتری منتقل کنم. به محض ورود به گلخونه و نگاه به بخش کاکتوسها دهنم از تعجب باز موند! غنچه ی همون کاکتوس نافرم باز شده بود. عجب گل خوش رنگ و زیبایی.... فتبارک الله احسن الخالقین


 

در چمن معرفت ، خوار مبین خار را

نیک نظر کن که گل سر به در آرد ز خار

 

واقعا" باور نکردنیه که چنان گیاه زمختی ، چنین گل زیبا و ظریفی داشته باشه. احتمالا" با گرمتر شدن هوا تعداد گلهای بیشتری بر روی این کاکتوس بطور همزمان باز خواهد شد. حالا دیگه با یه چشم دیگه به این گلدون نگاه میکنم و منتظر شکوفائی بیشترش هستم.

 

وقتی برای کوهنوردی و گشت و تفریح میریم بیرون ، دوربین بدست میشم و از زمین و زمان عکس میگیرم اما از خودم نه. بعضی وقتا و فقط برای یادگاری و یا مستند کردن یه برنامه ، دوربین رو روی سه پایه میذارم و با تایمر دوربین از خودم عکس میگیرم. اگه همسرم و یا دوستانم همراهم باشند ، گاها" از اونها خواهش میکنم که این زحمت رو بکشند ؛ هر چند که خیلی به فکر عکس گرفتن از خودم نیستم و بیشتر دوست دارم فضا و زمانی که در اون قرار گرفتم و آدمهایی که اطرافم هستند رو در قاب دوربین ثبت کنم. دوشنبه 25 بهمن که زیر بارون کوهپیمایی کردیم ، این عکس رو همسرم از من گرفتند ؛ خوب شده و ممنونم

 

 

پیشکسوت کوهنوردی اصفهان آقای حسینی عزیز حدود 27 سال است که بدون هیچگونه چشمداشتی پناهگاه صفه رو نگهداری کرده و فضای سبز اطراف این پناهگاه رو سر و سامان داده. متاسفانه مدتی است که ایشون بدلیل عمل جراجی و طی کردن دوران نقاهت نتونستند بیاند صفه. همه میدونند که آقای حسینی سه شنبه ها و جمعه ها با حضور در پناهگاه از کوهنوردان و کسانی که به این محل مراجعه میکنند با چای پذیرایی میکردند. حسن خلق و رفتار محبت آمیز ایشون باعث شده که برخی همشهریان گرامی روزهای جمعه فقط برای دیدن ایشون به پناهگاه بیان. دیدن پناهگاهی با در بسته و سماور و گاز خاموش غمناکه.

 

خود آقای حسینی هم دلبستگی خاصی به این پناهگاه داره و در این مدت بیماری هر وقت برای احوال پرسی به ایشون تلفن میکردم میدیدم دل و فکرش پیش پناهگاه است. تصمیم گرفتم برای اینکه هم حال و هوای آقای حسینی عوض بشه و هم دوستان همنورد دیداری با ایشون تازه کنند ، آقای حسینی رو با ماشین بیارم پناهگاه. هماهنگیهای لازم رو با کارگروه پیشکسوتان انجام دادم.

 

سه شنبه ساعت 14:30 از اداره رفتم منزل فرزند ایشون و آقای حسینی رو سوار کردم و راهی صفه شدم. اولین بار بود که با ماشین این مسیر رو طی میکردم. خودم حس خوبی نداشتم اما چاره ای نبود چون آقای حسینی نمیتونستند خیلی راه بروند. کسانی که در حال پیاده روی بودند نگاه معناداری به من میکردند اما با دیدن آقای حسینی احتمالا" متوجه میشدند چرا دارم با ماشین میرم بالا.

 

همنورد گرامیم جناب آقای استکی زحمت کشیده بودند و پناهگاه رو مرتب کرده بودند. با ورود آقای حسینی از ساعت 15 تا 16:45 تعداد زیادی از همنوردان و پیشکسوتان و گروهها ، به پناهگاه اومدند و با آقای حسینی گفتگو کردند و عکسهای یادگاری گرفتند.

 

بخوبی میشد شادمانی رو در چهره ی آقای حسینی دید. علیرغم بیماری که داشتند باز در فکر پناهگاه بودند و مواظبت میکردند وسایل سر جای خودش قرار بگیره. موقعی که برای برگشت به منزل دوباره سوار ماشین شدیم ، در طول مسیر چند بار دیگه با دیدن گروههایی که به طرف بالا میومدند توقف کردیم و آقای حسینی از ماشین پیاده شدند و با دوستان گفتگو کردند.

 

 

روز بسیار خوبی شد. خدا رو صد هزار مرتبه شکر. برای این مرد نازنین سلامتی و طول عمر توام با عزت آرزومندم. 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - سه‌شنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٥

دیروز بلاخره پس از مدتها چشم انتظاری شاهد بارش بارون در اصفهان بودیم و برای من که عاشق قدم زدن زیر بارون هستم چه چیزی میتونست بهتر از حضور در کوه صفه باشه؟

با اینکه همسرم قدری کسالت داشتند اما از ایشون خواستم تا این فرصت رو غنیمت بدونند و بعد از ظهر به اتفاق بریم کوهپیمایی. ساعت 15:45 در حالیکه بارش بارون کماکان ادامه داشت حرکت کردیم. با رسیدن به صفه بارون قدری شدت گرفت. از پانچو استفاده کردیم تا لباسهامون خیس نشه. وقتی از پاچو استفاده میکنی دیگه نگرانی از بابت شدت بارون نداری و میتونی خیلی راحت جایی قرار بگیری که بیشتر در عرض بارش باشی و این حس بی نظیر رو تجربه کنی ؛ دقیقا" همون کاری که ما کردیم.

با اومدن دوستان حرکت رو آغاز کردیم. به تدریج از شدت بارش کاسته میشد تا با رسیدن به ایستگاه 125 بارش تقریبا" متوقف شد. پانچو ها رو درآوردیم و در اون هوای بسیار مطبوع و استثنائی که خنکای خیلی مختصری داشت ادامه ی مسیر دادیم. واقعا" شرایط هوا بسیار بی نظیر بود. تنفس کردن در هوای مرطوبی که پاکیزه بود و نه چندان سرد در شهری که معمولا" یا آلودگی هوا داره یا گرد و خاک نعمتی کمیاب است.

نزدیک توربین بادی برای نوشیدن چای توقف کردیم. تابش نور خورشید از لابلای ابرها بخشی از اطراف شهر رو روشن کرده بود. برخی از ابرها ارتفاع کمی داشتند و رنگشون خاکستری روشن بود و ابرهای بالاتر غلیظ و تیره رنگ. همه ی اینها در کنار هم مثل یه تابلوی زیبای نقاشی بودند و حیف که دوربین به همراه نداشتم. بارش بارون همه جا رو خیلی خوب شسته بود و با اینکه بخاطر ابری بودن هوا نور مناسبی نداشتیم اما باز هم مناظر فوق العاده چشم نواز و زیبا شده بودند.

میدونستم که قطع شدن بارش موقتی است و بارش دیگری رو پیش رو داریم. بعد از تعویض لباس و نوشیدن دم کرده گیاهی و گرفتن چند عکس یادگاری به راه افتادیم و هنوز خیلی از توربین فاصله نگرفته بودیم که نم نم بارون دوباره شروع شد.

هر چی پایین تر می اومدیم بر شدت بارش افزوده میشد ؛ درست برعکس موقع بالا اومدن. اوج بارش در زمان رسیدن به ورودی و پارکینگ بود که البته با داشتن کاپشن کرتکس ، نگرانی از بابت خیس شدن نداشتیم. آب توی خیابون به راه افتاده بود و کفشامون خوب خوب خیس و شسته شد.

خدا رو شکر که به بار دیگه زیر بارش نعمت الهی قرار گرفتیم. البته این بارش نعمت همیشه و همه جا هست و مختص زمان بارندگی نیست اما شاید در زمان بارش بارون ، درک بیشتری از این نعمتها پیدا میکنیم.

خدایا ؛ ممنون ، خیلی زیاد

لطیفه: بچه کوچولویی موقع بارش بارون میگفت: خدا جون ؛ گریه نکن ، همه چی درست میشهلبخند




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - یکشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٥




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - جمعه ٢٢ بهمن ۱۳٩٥

پس از هفته ها دوری از کوهپیمایی درست و حسابی در صفه و ماهها گذشت از آخرین صعودم به کرکس و خروج تقریبی از دوران نقاهت بیماری ، امروز به همراه همنوردان و دوستان گرامیم آقا پیمان صانعی و جناب شفیع زاده عازم کرکس شدم تا دوباره هوای پاک کوهستان رو استنشاق کنم.


ساعت 04:30 سحرگاه از خواب بیدار شدم. بخش اصلی وسایلم رو شب قبل آماده کرده بودم و باقیمونده رو صبح جمع و جور کردم و بعد از اذان صبح از خونه بیرون رفتم. با دوستان در دهکده تفریحی رایان در ساعت 06:30 وعده کرده بودم اما با تاخیر رسیدم. ماشین رو قدری جلوتر از دوستان پارک کردم و تا اونها اومدند ، من هم لباسهام رو عوض کردم و آماده حرکت شدم. ساعت 07:20 به راه افتادیم.

 

تا رسیدن به درختان گردو هیچ اثری از آب و یخ و برف مشاهده نمیشد و مسیر خشک خشک بود. این شاید یه فاجعه باشه. در سالهای 89 و 90 از کنار مرغداری (محل پارک خودروها که خیلی پایین تر از این روزها بود) باید روی برف حرکت میکردیم. در محل درختان گردو برای استراحتی مختصر توقف کردیم. چند همنورد پا به سن گذاشته که از بازنشستگان محترم شرکت گاز اصفهان بودند با یه مینی بوس برای قدم زدن به منطقه اومده بودند. خوش و بشی با هم داشتیم و عکسهایی به یادگار گرفتیم.

 

 

دوباره به راه افتادیم. در قسمتهای انتهایی شیب زیر پناهگاه احساس کردم که توانم کم شد. چند توقف کوتاه داشتم و دوباره حرکت کردم. پس از پایان این شیب بود که دیگه رسما" پا روی برف گذاشتیم. توی پناهگاه بجز آقای ابراهیمی کسی نبود. حدود 40 دقیقه برای استراحت و صرف صبحانه توقف کردیم. وقتی میخواستم لباسهام رو عوض کنم با تعجب متوجه شدم تعریق بدنم زیادتر از حد معمول بوده. کلاه بافتنی که به سر داشتم تقریبا" خیس خیس بود و همینطور دستمال گردنم. به نظرم لباسم به اندازه بود و اگر کمتر میپوشیدم ، در اون سرمای صبحگاهی ممکنه بود سرما به بدنم بزنه.

 

ساعت 10:05 در حالیکه لباسهای کرتکس رو پوشیده بودم حرکت به طرف قله رو آغاز کردیم اما در همون اولین قدمها احساس کردم نمیتونم خوب حرکت کنم. با هر چند قدمی که میرفتم باید توقف میکردم. حالم بد نبود اما گویا انرژی نداشتم. به هر ترتیبی بود تا دو راهی مسیر زمستانه و تابستانه اومدم. هوا تقریبا" گرم بود. توقف کردم و کاپشن کرتکس رو درآوردم. باز هم دیدم خیلی تعریق داشتم. نمیدونم ، اما شاید این عدم توانایی برای حرکت ، به از دست دادن مقدار زیادی از آب بدنم ارتباط داشته باشه.

 

باز هم بالاتر رفتم. ساعت 11 بود که توقف کردم. تصمیم گرفتم ادامه ندم. هنوز میتونستم با استراحتهای کوتاه (والبته با تعداد زیاد) به مسیر ادامه بدم اما ترجیح دادم اینکار رو نکنم چرا که نمیدونستم چرا این مشکل برام پیش اومده و ادامه ی حرکت اولا" میتونست برای خودم مضر باشه و ثانیا" موجب اتلاف وقت همنوردانم بشه. از اونها خواهش کردم که به مسیر ادامه بدهند و برند تا قله. من هم میخواستم همونجا بمونم تا اونها برگردند.

 

اونقدر خواهش کردم تا شروع به حرکت کردند. هنوز چند قدم دور نشده بودند که صدای آقای شفیع زاده رو شنیدم که به آقا پیمان میگفت برگردیم ، من نگران آقای مهرانی هستم.

 

برای اینکه خیال دوستان راحت بشه گفتم من برمیگردم پناهگاه و اونجا منتظر شما خواهم بود. جایی که ایستاده بودم طبق نقشه های گوگل ارت دارای ارتفاع 3540 متری بود. حدود 230 متر نسبت به پناهگاه ارتفاع اضافه کرده بودم.

 

این عکس رو از کنار تابلو مسیرهای تابستانه و زمستانه گرفتم. دو نقطه ای که بالای عکس دیده میشه دوستانم هستند و جایی ایستادند که من تا اونجا بالا رفته بودم

 

راه افتادم به طرف پناهگاه. دقایقی بعد رسیدم. یه پتو گرفتم و انداختم زیرم تا موقع دراز کشیدن سرمای زمین به بدنم نرسه. هنوز چند دقیقه از آغاز استراحتم نگذشته بود که دوستانم اومدند داخل پناهگاه. اونها هم به خاطر بنده صعود نکرده بودند. شرمنده شدم که وضعیتم باعث شد اونها هم صعودشون رو کامل نکنند.

 

نوشیدن مایعات و صرف میوه حالم رو بهتر کرد. یه گروه 4 نفره از همنوردان چهارمحالی اومدند داخل پناهگاه و مسئول این گروه که همنوردی مسن و بازنشسته ی آموزش و پرورش بود خیلی گرم و صمیمی با ما خوش و بش کرد و اومد کنارمون و یکی یکی اسم و شهر و شماره تلفنمون رو پرسید و همه رو یادداشت کرد. کلاه نمدی و لباس بختیاری همراهش بود و برای یادگاری با این لباسها عکس گرفتیم. خیلی خونگرم و صمیمی بود.

 

 

 

با دوستانی از هیات سمیرم و آقای آرمین در پناهگاه گفتگو داشتم و سپس برگشت به پایین رو آغاز کردیم. کمی بعد از ساعت 14 به ماشین رسیدیم و برگشتیم اصفهان.

 

امسال که نه از برف خبری بود ، نه از باد و نه از سرما و حتی نیاز به گتر و یخ شکن نبود نتونستم صعودم رو کامل کنم اما حضور در کنار دوستان قدم زدن در فضایی آرام و زیبا و تنفس در هوایی پاک و آرمانی برام بسیار غنیمت بود. انشاءالله که با آغاز دوباره تمرینات صفه ، بدنم به آمادگی مورد نیاز برای صعودهای آتی برسه.


 

 

 

 

 

 

لازمه از همنوردان گرامیم آقا پیمان و جناب شفیع زاده بخاطر این همیاری و همقدمی صمیمانه تشکر کنم. همچنین سپاسگزار همسر ارجمندم هستم که مثل همیشه با نگرانی و حساسیت پیگیر وضعیتم بوده و هست. 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - سه‌شنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٥

بعد از ظهر امروز و پس از صرف نهار ، احتمالا" بخاطر یکی از موادی که در غذام بود دچار سرفه های بسیار شدید و پیوسته ای شدم که در طی این مدت بیماری و نقاهت سابقه نداشت. این سرفه ها بقدری شدید بود که باعث شد تمام عضلات ناحیه ی شکمم منقبض و دردناک بشه و همچنین فشار زیادی رو به رگهای سرم وارد کرد طوریکه سردرد برام به همراه داشت. حدود 30 دقیقه این وضعیت ادامه داشت و نوشیدن آب هم بی فایده بود. بعد هم بطور ناگهانی همه چیز تموم شد و تونستم استراحت کنم.

 

امشب دقایق زیادی رو صرف گوش کردن به موسیقی محلی مازندرانی کردم. موسیقی سنتی ایران هم مثل غزل ایران عمدتا" در وصف معشوق و بیان حال عاشق است و به همین خاطر کمی تا قسمتی غمناکه اما من وقتی این موسیقی رو میشنوم غمگین نمیشم بلکه یه آرامش خیلی خاص و ویژه برام ایجاد میشه. ترکیب لحن خواننده ، نوای نی و صدای کمانچه در کنار معانی لطیف و عاشقانه ی این آهنگها رو بسیار میپسندم.

 

در این شبها دو برنامه رو از تلویزیونی بصورت خانوادگی نگاه میکنیم ؛ ابتدا بازپخش سریال پایتخت از شبکه اصفهان و سپس مستند در برابر طوفان از شبکه مستند. طنز بکار رفته در سریال پایتخت ساده و زیباست و خیلی راحت میتونه خنده رو به چهره ی بیننده بنشونه. مستند در برابر طوفان هم بصورت کاملا" متفاوت با برنامه های مشابه ، به دلایل وقوع انقلاب پرداخته. استفاده از فیلمهای متعدد از سخنرانیهای محمدرضا پهلوی و دیگر سران رژیم سابق و نیز سخنرانیهای امام راحل در سالهای دهه 40 در این مستند کمک زیادی میکنه تا بهتر با شرایط حکومت سابق آشنا بشیم.

 

امسال نمیدونم آیا میتونم صعود زمستانه ی بهمن ماه رو داشته باشم یا نه؟ قرار گرفتن در محیط بسیار سرد برام مناسب نیست و از طرف دیگه نمیخوام چنین فرصتی رو از دست بدم. اگر همه چیز مناسب باشه شاید پنج شنبه برای صعود اقدام کنم. باید ببینم شرایط چطوری پیش میره. پیش بینی شده پنج شنبه سرعت وزش باد در قله کرکس حدود 20 کیلومتر در ساعت باشه که باعث احساس سرمای 16 درجه زیر صفر خواهد شد. درجه حرارت پناهگاه کرکس هم حدود 2 درجه زیر صفر است.




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - یکشنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٥

در خط آغاز مسابقات فرمول یک (اتومبیل رانی) ماشینها در دو خط و پشت سر هم قرار میگیرند. با شروع مسابقه و در همان ثانیه ی اول ، تمام ماشینها یا انجام حرکتهای مارپیچی سعی میکنند در موقعیت بهتری قرار گرفته و از ماشین جلویی خود سبقت بگیرند. این حرکات مارپیچی خیلی سریع و از چپ و راست انجام میشه ؛ دقیقا" شبیه به چیزی که ما هر روز و هر ساعت در خیابانها اصفهان شاهد هستیم!!!

 

در نمایشگاه صنعت خودرو که در اصفهان برگزار شد مدیرعامل شرکت سایپا در پاسخ به پرسش خبرنگاری که پرسید با توجه به قدیمی بودن مدل و تکنولوژی پراید تا کی میخواین به تولید این خودرو ادامه بدهید گفت: مردم ایران استقبال بسیار زیادی از پراید دارند و این خودرو اقتصادی است و تا زمانی که این استقبال وجود داشته باشه به تولید پراید ادامه خواهیم داد!!!!

من دیگه حرفی برای گفتن ندارم!!

 

یه نظر سنجی از ببندگان سریال معمای شاه شده که پرسیده بودند در این سریال چه چیزی چشمگیرتر بوده:

الف) ساختارهای هنری

ب) مستندات تاریخی

ج) هیچکدام

66% پاسخ دهندگان گفته اند هیچکدام!!!!

 

چند روز قبل بطور اتفاقی متوجه شدم متاسفانه مصرف ماده مخدر شیشه قدمتی طولانی داره و افراد سرشناسی در زمانهای قدیم از این ماده استفاده کرده اند!!!! شاید باور نکنید اما حضرت لسان الغیب حافظ شیرازی هم شیشه مصرف کرده!!! و خیلی علنی و بی پرده هم به این موضوع اعتراف کرده و میفرماید:

آن که مدام شیشه ام از پی عیش داده است

شیشه ام از چه می برد پیش طبیب هر زمان

بلا به دور!!! 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - پنجشنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩٥

بعد از ظهر امروز دقایقی در مجلس بزرگداشتی که برای تجلیل از کوهنورد پیشکسوت مرحوم مهندس سمواتی در سالن سنگنوردی شهید چمران برگزار شده بود شرکت کردم.

 

مجالس اینچنینی باعث میشه در مورد فلسفه ی تولد ، زندگی و مرگ بیشتر فکر کنیم. همه ی ما میدونیم که روزی نوبت رفتن ما هم خواهد شد اما شاید خیلی از ما این دونستن رو باور نداشته باشیم.

 

به هر حال ، یکی از جملات تاثیرگذاری که در مورد تولد و مرگ شنیدم این بوده که وقتی متولد میشیم ما گریه میکنیم و اطرافیانمون شادمان هستند و میخندند ، طوری زندگی و عمل کنیم که موقع مرگ ، ما شادمان باشیم و بخندیم و اطرافیانمون ناراحت باشند و اشک بریزند.

 

کسانی که در زندگی منشاء خیر و برکت و رشد و تعالی برای اطرافیان و جامعه هستند هرگر نمیمیرند و جاودانه خواهند موند. این افراد از نظر فیزیکی و جسمی دیگه بین ما نیستند اما افکار و خاطرات اونها و نتایج فعالیتهاشون در بین ما هست و باعث میشه مرتب از اونها بخیر و نیکی یاد بشه و مهندس سمواتی از جمله ی این افراد بودند ؛ روحشون شاد و مغفرت و رضوان الهی نصیبشون باد.




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - پنجشنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩٥

23 دی ماه رفته بودم صفه و از چند پرنده عکس گرفتم. دیروز هم همون مسیر رو رفتیم و وقتی برای استراحت نشستیم ، متوجه دو پرنده شدیم که بلافاصله در نزدیک ما نشستند. خیلی زود متوجه شدم که ظاهرا" همنوردانی که در این محل استراحت میکنند قطعات کوچک مواد غذایی رو برای پرندگان ریختند و این چند پرنده به گونه ای ، به این موضوع عادت کردند و هر کوهنوردی اینجا میشینه ، اونها هم میاند و منتظر غذا میشن. اینکار با توجه به فصل سرما و کمبود غذا برای پرندگان ، میتونه خیلی مهم باشه.

 

مقداری کیک همراهمون بود. قطعاتی رو در فاصله ی نزدیک انداختم. حدسم درست بود. اون دو پرنده اومدند نزدیک و بدون ترس مشغول غذا خوردن شدند. دوباره فرصتی برای عکاسی دست داد.

 

 

 

بندگان الهی بهانه های زیادی برای مهر ورزیدن نسبت به هم دارند. ما به این پرندگان غذا دادیم و اونها به ما اجازه دادند از فاصله ی نزدیک زیباییشون رو ببینیم و از دیدن غذا خوردنشون لذت ببریم.




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - دوشنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩٥

با اینکه از قوانین ابلاغی جدید رئیس جمهور جدید امریکا که توهین به هموطنانم است و باعث شده برخی از ایرانیان که در امریکا کار یا زندگی میکنند یا بستگانشون اونجا اقامت دارند برای رفت و آمد دچار مشکلات جدی و بلاتکلیفی بشن ناراحت و غمگین هستم ، اما از یه طرف خیلی خیلی خوشحالم که کسانی که اندک تردیدی در مورد صداقت دولتمردان امریکایی داشتند حالا خیلی خوب میتونند بفهمند که ارزشهای امریکایی (اونطور که آقای ترامپ بیان میکنه) و صداقت و مردم دوستی اینها یعنی چی.

 

گیرم که اینها با نظام جمهوری اسلامی ایران مشکل دارند ، گیرم که با مردم و جوانان انقلابی ایرانی خوب نیستند ، گناه بقیه ی ایرانیها که بعضا" ویزای کار و اقامت و تحصیل در امریکا دارند و یا از گرین کارت استفاده میکنند چی بوده که شامل حال این محدودیتها (ولو موقت) شدند؟؟!!

 

این دقیقا" همون نژادپرستی است که در ذات اکثر قریب به اتفاق دولتمردان امریکایی وجود داره. مردک احمق گفته که در موارد استثنایی اگه بخوایم به مسلمانان اجازه ورود به امریکا (فقط ورود و نه اقامت) بدیم باید از اونها تستهایی گرفته بشه تا ببینیم تا چه اندازه به ارزشهای امریکایی احترام میذارند. کدوم آدم با غیرتیه که ندونه و متوجه نشه در پس این حرف چه بیشرمی نهفته است؟ کی حاضره برای ورود به این کشور به این خواسته تن بده؟

 

از غرور و بی شرمی این مردک (که در رقابتهای انتخاباتی هم خودش ، هم دیگر سیاستمداران امریکا و هم نظام اداری و اجتماعی امریکا رو خیلی رک و صریح و شفاف معرفی کرد) بشدت عصبانی هستم اما از یه طرف ازش خوشم اومده که خوب نشون داد ارزشهای امریکایی یعنی چی...

 

البته لازمه یادآوری کنم که حساب مردم امریکا از دولتمردانش جداست. در این کشور بزرگ انسانهای شریف ، پر تلاش ، مفید و انسان به معنای واقعی کم نیستند.

 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - دوشنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩٥

غروب امروز برای رویت هلال جمادی الاولی اقدام کردیم. کمی دیر به رصدگاه کوی دوست (بوستان شهدای گمنام درچه) رسیدیم و فرصت نشد از لحظه غروب خورشید عکس بگیرم اما همونطور که توی ماشین بودم دیدم که خورشید در ساعت 17:22 (حدود 11 دقیقه قبل از غروب محاسباتی) در پشت ابرهای افق غربی آرام گرفت.

سرد و وزش باد نسبتا" شدید مزاحم کار بود اما رصد بسیار ساده ای در پیش روی داشتیم. بلافاصله پس از رسیدن به رصدگاه و چیدن وسایل ، هلال رو در ساعت 17:28 با دوربین 7 در 50 و حدود 5 دقیقه بعد با چشم غیر مسلح رویت کردم. دیگه کار خاصی نداشتم الا گرفتن چند عکس.

 

 

 

 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - شنبه ٩ بهمن ۱۳٩٥

خواب و رویا شاید نتیجه ی افکار و اعمال روزانه ی ما باشه و شاید هم تبلور آمال و آرزوها. هر چی که هست بعضی وقتا دیدن یه خواب حس و حال خوبی برامون ایجاد میکنه و برخی وقتا هم برعکس.

 

خوابهای خوب یه جور اعتماد و امید رو در وجودمون ایجاد میکنه و خوابهای پریشان ، هشدار دهنده و گوشزد کننده هستند. خیلی از خوابها قابل اعتنا نیستند اما به نظرم میرسه خوابهایی که در ساعاتی خاص از شبانه روز دیده میشه و مفهومی هستند ، رازها و پیامهایی رو در خودشون دارند.

 

معمولا" خیلی از خوابهایی که میبینم بلافاصله پس از بیدار شدن از یادم میره اما بعضیهاش یادم میمونه ؛ بخصوص خوابهایی که موقع سحر میبینم و باعث میشه قبل از اذان صبح بیدار بشم.

 

سحرگاه پنج شنبه خواب دیدم در مجلس روضه و عزاداری هستم. آخرای مجلس بود و گوینده گفت چه حسی خواهید داشت اگه الان بهتون بگم اقا امام زمان در این مجلس تشریف فرما شدند؟ ولوله ای در جمعیت ایجاد شد. گروهی همراه با گوینده ، سلام میدادند..... السلام علیک یا صاحب الزمان...... من یه گوشه تنها بودم...... چیزی نمیدیدم اما حس حضور داشتم....

 

با خودم فکر میکردم اگه واقعا" چنین چیزی روی بده و به ما بگن الان فرصت یه دیدار (ولو بسیار مختصر و گذرا) برامون پیش اومده چه خواهیم کرد؟ آیا اشتیاق دیدار خواهیم داشت یا شرم حضور؟ آیا سرمون بالاست و چشمانمون مشتاقانه دنبال میگرده یا اینکه سرمون رو پایین میندازیم و چشمانمون رو از خجالت و شرم میبندیم؟ آیا میریم جایی که ببینیم و دیده بشیم یا میریم جایی که کسی ما رو نبینه و .....

 

بغض شدیدی اجازه ی تکلم رو ازم گرفته بود و در عین اینکه چشمانم عملا" بسته بود فقط توی دلم سلام میدادم و همون سوالات رو با خودم مرور میکردم..... توی همون حال بودم که از خواب بیدار شدم..... کمی بعد زمان اذان بود.....

 

خیلی وقتا همین احساس میاد سراغم و تا حس و حالم تغییر غیر مثبتی پیدا میکنه با خودم میگم ، چه حالی خواهی داشت اگه همین الان و در کسری از ثانیه عمرت به آخر برسه و در حالی از این دنیا بری که معبود نمیخواد تو در این حال و حالت باشی؟

 

مرتب به خودم گوشزد میکنم که حالتهای خوب ممکنه بسیار گذرا باشند و باید از اونها نهایت استفاده رو کرد ، و در مقابل ، موقعیتهای غیر خوب اگه با پایان عمر مقارن و همزمان بشن ممکنه ابدی بشن و این خیلی ترسناک و دلهره آور است....

 

این روزها در تلویزیون شاهد پایانهای بسیار سریع بودیم ؛ حادثه پلاسکو ، بیهوش شدن دو نفر در دو مراسمی که بطور زنده از تلویزیون پخش میشد..... واقعیت همینه که فاصله ی بین مرگ و زندگی بسیار بسیار کوتاهتر از اون چیزیه که تصور میکنیم ؛ لحظه ای بود و لحظه ای دیگر نابود..... به همین سادگی

 

توی این دنیای بسیار گذرا و بی ثبات ، دوست دارم و آرزو میکنم لحظه ی آخرم با خوبی عجین بشه. آرزویی برای مردن و رفتن ندارم و تا لحظه ای که باشم با تلاش و امید فراوان به کار و فعالیت و ساختن ادامه خواهم داد و برنامه های بسیار بلند مدت رو در پیش خواهم گرفت. اما از اونجایی که بلاخره رفتنی در کار هست ، دوست دارم اون لحظه ی رفتن ، در بهترین و عالیترین حالات معنوی باشم ؛ انشاءالله 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - جمعه ۸ بهمن ۱۳٩٥

سحرگاه امروز جمعه 8 بهمن موعد رصد هلال صبحگاهی ربیع الثانی 1438 بود و من از دو جهت در مورد اقدام برای رصد تردید داشتم. اول اینکه وضعیت جسمی نرمالی ندارم و هنوز دوره نقاهت عفونت خفیف ریوی رو به پایان نبردم و مرتب سرفه دارم و قرار گرفتن در هوای سرد میتونه دوباره این بیماری رو تشدید کنه و دوم اینکه گزارشهای هواشناسی برای اصفهان وضعیت نیمه ابری پیش بینی کرده بودند و معلوم نبود شرایط جوی اجازه ی رصد رو میده یا نه.

 

پنج شنبه شب کوله پشتی و وسایل رصد رو آماده کردم تا اگر دری به تخته خورد و همه چیز مناسب شد آمادگی لازم برای اقدام فوری رو داشته باشم. تقریبا" یه روز در میون سرفه هام قدری تشدید میشه و پنج شنبه هم در طول ساعات کاری با همین مشکل روبرو بودم.

 

به هر تقدیر سحرگاه جمعه از خواب بیدار شدم و بعد از اذان و اقامه نماز نگاهی به آسمون انداختم. از توی حیاط آسمون کاملا" صاف دیده میشد. افق رو نمیدیدم اما دل به دریا زدم و از خونه راه افتادم. ساعت 06:05 حرکتم رو به تنهایی از ورودی صفه آغاز کردم. قدری از برنامه زمانی عقب بودم و باید تعجیل میکردم. پس از عرض سلام و ادب به شهدای همیشه آشنای آرمیده در مقبرةالشهدای صفه ، لباسم رو تعویض کردم و سه پایه رو بستم و آماده رصد شدم. افق شرقی تا حدود 2 درجه پوشیده از ابر غلیظ بود و بالای اون هم رطوبت و لایه های خیلی رقیق ابر دیده میشد. ساعت 06:25 آماده رصد شدم اما میدونستم که هلال زیر ابر است و باید کمی صبر کنم. با دوربین قطب نمادار 7 در 50 محل رویت شدن هلال رو مشخص کردم و منتظر شدم.

 

بحمدالله در ساعت 06:35 تونستم هلال رو با دوربین 15 در 80 رویت کنم. وضوح هلال کم بود که خودش نشون از پاک و صاف نبودن افق شرقی در محل قرار گرفتن هلال داشت. همزمان با رویت کار عکاسی از هلال رو هم انجام میدادم. متاسفانه هر کاری میکنم دستم به این دوربین جدید عادت نمیکنه. این موضوع در کنار مناسب نبودن شرایط جوی باعث شد عکسهایی که از هلال گرفتم مناسب نشه. ولی به هر حال میگن کاچی بعض هیچی....

 

رویت هلال فقط 6 دقیقه تداوم داشت و بدلیل اینکه شرایط افق لحظه به لحظه نامناسبتر میشد از ساعت 06:41 به بعد دیگه نتونستم هلال رو ببینم. برای اینکه بیش از این در معرض سرما نباشم ، خیلی سریع وسایلم رو جمع کردم و بدون اینکه منتظر طلوع خورشید بشم برگشتم پایین.

 

مشروح گزارش

 

تاریخ رصد: جمعه 8 بهمن 1395 ، 28 ربیع الثانی 1438 ، 27 ژانویه 2017

محل رصد: مقبرةالشهدای کوه صفه اصفهان

مختصات رصدگاه: عرض 32:35:41.42 شمالی ، طول 51:38:55.56 شرقی ، 1849 متر ارتفاع از سطح آبهای آزاد

اختلاف ساعت محلی با زمان بین المللی: 3.5+

ابزار رصد: دوربینهای دوچشمی 7 در 50 و 15 در 80 ، دوربین عکاسی

رصدگر و گزارش دهنده: علیرضا بوژمهرانی

 

زمان طلوع محاسباتی ماه: در ساعت 06:18:07

زمان طلوع محاسباتی خورشید: در ساعت 07:01:03

فاصله زمانی بین طلوع ماه تا طلوع خورشید: 42 دقیقه و 56 ثانیه

 

وضعیت افق شرقی: ابر غلیظ تا ارتفاع حدود 2 درجه و بالاتر از آن لایه های رقیق ابر

 

مختصات هلال در زمان اولین رویت با دوربین 15 در 80 (دستگاه مختصات مکان مرکزی – بدون در نظر گرفتن اثر شکست نور در جو)

زمان: ساعت 06:35

ارتفاع ماه: 2.368 درجه

ارتفاع خورشید: منفی 5.999 درجه زیر افق

جدایی زاویه ای ماه و خورشید: 8.367 درجه

اختلاف سمت ماه و خورشید: 5.399 درجه

ضخامت بخش میانی هلال: 0.23 دقیقه قوسی

فاز ماه: 0.88 درصد نسبت به قرص کامل ماه

فاصله زمین تا ماه: 392852.94 کیلومتر

سن هلال: 21 ساعت و 02 دقیقه مانده تا مقارنه

 

مختصات هلال در زمان آخرین رویت با دوربین 15 در 80 (دستگاه مختصات مکان مرکزی – بدون در نظر گرفتن اثر شکست نور در جو)

زمان: در ساعت 06:41

ارتفاع ماه: 3.489 درجه

ارتفاع خورشید: منفی 4.800 درجه زیر افق

جدایی زاویه ای ماه و خورشید: 9.911 درجه

اختلاف سمت ماه و خورشید: 5.439 درجه

ضخامت بخش میانی هلال: 0.23دقیقه قوسی

فاز ماه: 0.87 درصد نسبت به قرص کامل ماه

فاصله زمین تا ماه: 392837.62 کیلومتر

سن هلال: 20 ساعت و 56 دقیقه مانده تا مقارنه

 

عکسها

 

افق در ساعت 06:33

 

هلال در ساعت 06:40 (عکس پردازش شده)

 

هلال در ساعت 06:41 (عکس پردازش شده)

 




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - دوشنبه ٤ بهمن ۱۳٩٥

جمعه 8 بهمن مصادف با 28 ربیع الثانی است. در صبحگاه این روز هلال ماه در حالی طلوع میکنه که با فاز حدود 0.9 درصد و فاصله ی زمانی حدود 43 دقیقه ای بین طلوع ماه تا طلوع خورشید ، جلوه ای زیبا رو در افق شرقی خلق خواهد کرد.

 

در بامداد روز 21 امرداد سال 1386 هلال صبحگاهی رجب 1428 رو در تهران مشادهده کردم و عکس هلال رو در حالیکه در سمت چپ قله دماوند دیده میشد گرفتم:

 

 

هلال صبحگاه جمعه 8 بهمن کمی تا قسمتی شبیه به همین عکس دیده خواهد شد البته کمی باریکتر و اندکی چپ نگاه تر. پیش بینی های اولیه در مورد وضعیت جوی روز جمعه 8 بهمن حاکی از نیمه ابری بودن هوا است. باید صبر کرد و دید وضعیت چی میشه.




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - دوشنبه ٤ بهمن ۱۳٩٥

چند روز از حادثه ساختمان پلاسکو گذشته و هنوز خبرهای مربوط به آوار برداری در صدر اخبار قرار داره. هنوز از سرنوشت حدود 25 نفری که به نظر میرسه زیر آوار محبوس هستند (16 آتش نشان و 9 نفر متفرقه که گفته نشده چه کسانی هستند) اطلاعی در دست نیست هر چند شواهد و قراین احتمال زنده موندن اونها رو بسیار کم و ضعیف کرده.

 

در این حادثه فقط یک ساختمان 15 طبقه فرو ریخت و الان روزهاست که نیروهای امدادی در حال کار و تلاش بی وقفه هستند. وقتی به این نکته توجه کنیم که ایران در یکی از مناطق پر حادثه جهان (از نظر اقیمی) واقع شده و نیز کلا شهر تهران بر روی چند گسل بزرگ و خطرناک بنا شده که زمان شکسته شدن احتمالی این گسلها معلوم نیست ولی احتمال بروز زلزله ی شدید در تهران وجود داره ، اون موقع پی خواهیم برد که در صورت بروز یه فاجعه ی بزرگ طبیعی ، آمادگی ما برای امدادرسانی گسترده خیلی خیلی محدود است. بنابراین علاج واقعه قبل از وقوع باید کرد. توجه بیش از پیش به استانداردهای ساخت و ساز و نیز اجرای الزامی و دقیق ضوابط ایمنی میتونه کمک کنه تا اگر خدای ناکرده حادثه ی بزرگ روی داد ، تلفات و خسارات احتمالی کمتر و کار امدادرسانی سریعتر بشه.

 

از چهارشنبه شب مصرف آنتی بیوتیک قوی رو آغاز کردم و به همین خاطر ضعف عمومی زیادی دارم. چندین روز است که نتونستم حتی یه پیاده روی ساده برم. امیدوارم شرایط بهتر بشه تا دوباره تحرک جسمی رو اغاز کنم. دلم برای دیدن دوستان و قدم زدن در کوه تنگ شده...

 

رئیس جمهور جدید امریکا در اولین سخنرانی که بعد از مراسم تحلیف بجا آورد اقتصاد مقاومتی رو بسیار ساده در دو جمله بیان کرد. ترامپ خطاب به مردم امریکا گفت: امریکایی بخرید و امریکایی استخدام کنید.... به همین سادگی.

 

بعد از حادثه ساختمان پلاسکو چند پویش مردمی در فضای مردمی ایجاد شده که قابل توجه است. یکی پویش مردمی بزرگداشت چهارشنبه سوری بدون استفاده از مواد محترقه و آتش زا (در راستای کاهش ماموریتهای امدادی آتش نشانان) و دیگری که خیلی مهمتر است خرید پوشاک ایرانی در آخر سال (برای حمایت از تولید کنندگانی که در حادثه ساختمان پلاسکو آسیب اقتصادی شدیدی خوردند).

 

خانواده ما بطور معمول در چهارشنبه سوری از مواد محترقه (که بیشترش از خارج وارد میشه) استفاده نمیکنه و صرفا" به روش کردن آتشی مختصر در اجاق برای درست کردن چای بسنده میکنیم. اما در مورد خرید پوشاک امسال تلاش خواهیم کرد تا فقط پوشاک تولید ایران بخریم (البته تا بحال هم همنطور بوده و شاید کل خرید پوشاک خارجی ما در طی 10 سال گذشته به خرید چند تا تی شرت خلاصه شده باشه). کفشهای مورد استفاده ما هم تماما" کار تبریز و اصفهان و تهران است (حتی کفشهای ورزشی)




آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ