خرّم آن بقعه که آرامگه یار آنجاست
نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - شنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٥

سه شنبه بطور غیر منتظره به جلسه ای دعوت شدم که یه نفر از تهران در این جلسه حضور داشت. فرد جوانی بود دارای تحصیلات عالی. پرسشی مطرح شده بود و از من خواستند که نظرم رو بگم. وقتی داشتم توضیح میدادم متوجه شدم ایشون داره پوزخند میزنه. وقتی صحبتم تموم شد ، بدون اینکه به من نگاه کنه سوالی رو با تمسخر مطرح کرد. جوابش رو خیلی کوتاه اما به تندی و طعنه دادم. گفت سوال من روشنه گفتم پاسخ من هم همینطور. گفت من جوابم رو نگرفتم گفتم من هم همینطور. گفت من قانع نشدم گفتم من هم همینطور. دیگر اعضای جلسه که از مقامات و مدیران عالی رتبه و ارشد شهرداری بودند ساکت به این دیالوگها گوش میکردند. در آخرین پاسخم به وضوح با عصبانیت پاسخ دادم و بعد هم اجازه گرفتم از جلسه برم بیرون.

 

بر این موضوع اصرار دارم که درخت وقتی پربارتر باشه ، افتاده تر خواهد بود. هر چی دانش ما بیشتر باشه باید تواضع بیشتری داشته باشیم. تفاوت نظرات امری بسیار عادی و طبیعی است اما اون چیزی که غیر طبیعیه اینه که یکی از طرفین نظر دیگری رو مورد تمسخر قرار بده.

 

از من خواسته شد در جلسه بمونم. در ادامه جلسه و وقتی کار به استنادات قانونی رسید بخاطر تسلطی که به قوانین دارم تونستم ثابت کنم حرفم درست بوده. خوشبختانه مهمان جلسه هم پذیرفت که این استدلالها درسته و کار به خیر و خوشی به اتمام رسید.

 

من از بچگی عادت داشتم که اجازه ندم کسی با شخصیتم بازی کنه و در اینگونه موارد بدون هیچ ملاحظه و نگرانی ، به تناسب محل و موضوع واکنش مقتضی رو نشون میدم. 10 ساله بودم که مرحوم پدرم یه روز من رو به محل کارش برد. ایشون معمار یه پروژه ساختمانی بزرگ بودند (ساختمانی که الان فکر میکنم محل استقرار یکی از وزارتخانه ها در تهران است). وقتی مهندسین حاضر در اونجا از پدرم خواستند من رو معرفی کنه اون مرحوم شاید به رسم ادب گفت: غلام شما پسرم علیرضا است. با اینکه سن و سال کمی داشتم به شدت از این حرف پدرم ناراحت شدم. وقتی به خونه برگشتیم به مادرم گفتم به بابا بگو من غلام کسی نیستم و اگه میخواد تعارف کنه از خودش مایه بذاره..... خدا رحمت کنه پدرم رو. همیشه برای سرافرازی ما از هیچ کوششی رویگردان نبود. این خاطره رو فقط به این خاطر بیان کردم که بگم از کودکی اجازه نمیدادم کسی با شخصیتم بازی کنه. بگذریم

 

سه شنبه شب ، شب موسیقی آذربایجانی بود. گروه خان چوپان تبریز به سرپرستی استاد عاشیق علعسگر وظیفه خواه نغماتی از موسیقی اصیل آذربایجان رو اجراء کردند. وقتی این گروه نغمه ای در آرزوی زیارت حرم امام رضا علیه السلام خوندند به آرامی گریه میکردم. در موقع پخش کلیپ موسیقی زاگرس مرکزی که در این شب به موسیقی حزن و عزا اختصاص داشت ، تصاویر با قدرت بیننده رو در فضای حزن و غم میبرد. اونقدر توی حس رفته بودم که برای اشک ریختن فقط به یه بهانه نیاز داشتم ؛ و این بهانه با نشان دادن تصاویری از عزاداری محرم در منطقه زاگرس و شنیدن ذکر یا حسین بدستم اومد....

 

سه شنبه شب ، از استاد علی اکبر شکارچی نوازنده بی بدیل کمانچه لری تجلیل بعمل اومد. استاد قدری صحبت کردند. از خاطراتشون گفتند و از نکات فنی در مورد دستگاههای موسیقی. بعد برای اینکه این نکات رو در عمل هم نشون بدهند شروع کردند به خوندن! وای که چه صدای نازی داشتند در سن 67 سالگی. یه ملودی لری رو با صدایی آرام و به زیبایی هر چه تمامتر خوندند و همه رو به وجد آوردند. به اصرار حضار سالن و با اینکه ساز خودشون همراهشون نبود ، دقایقی به نواختن کمانچه پرداختند. واقعا" غیر قابل وصف بود. شب رویایی برامون رقم خورد.

 

چهارشنبه شب ، شب آخر برنامه موسیقی نواحی بود و اختصاص به موسیقی بختیاری داشت. صدای دلنشین استاد کورش اسدپور مورد استقبال خیل بختیاریهای حاضر در سالن قرار گرفت. اونقدر تعداد بختیاریها زیاد بود که تازه فهمیدم که اصفهان یکی از توابع بختیاری است!! ماشاءالله به این همه شور و هیجان. نغماتی که خونده شد اما از جنبه های مختلف بسیار ارزشمند بود. همه اشاره به لزوم وحدت تمام اقوام ایران برای سربلندی ایران داشت ، هم از عزت قوم لر و بختیاری خونده شد ، هم عاشقانه بود و شاد و هم غمناک.

 

در بخش کلیپ ، کوچ ایل و موسیقی مربوط به این سفر سخت به نمایش گذاشت شد. واقعا" دست مریزاد داشت کار استاد حاجی پور. بیننده میتونست خودش رو قدم به قدم همپا و همسفر ایل ببینه. این برنامه پایانی خوش بود بر حضور پیوسته ی بنده در هنرسرای خورشید. همکارانم در این هنرسرا میگفتند شما باید بیایید در معاونت فرهنگی شهرداری کار کنید (چیزی که خودم هم بی میل به اون نیستم!).

 

این پنج شب رو پیوسته اومدم و تلاش کردم دیگر مسئولین شهرداری رو هم بیارم تا هم قدردانی کنم از زحمات همکارانم در معاونت فرهنگی اجتماعی شهرداری و هنرسرای خورشید ، هم به عنوان یه ایرانی نسبت به فرهنگ غنی موسیقیایی اصیل کشورم و هم میهنانم ادای احترام کنم و هم به عنوان یه مسول در حد بضاعت خودم از حفظ و نشر این فرهنگ ستودنی که ریشه در تاریخ و آب و خاک ما داره و توسط آبا و اجداد ما ، سینه به سینه به امروز رسیده حمایت کنم.

 

 

 

تجلیل از استاد ترانه خوان بهبهان ، استاد دهدار شنبه نصیریان پور

 

صبح روز پنج شنبه برای حمایت از یه بخش بسیار مهم دیگر فرهنگ ایران زمین ، برنامه بازدید داشتم ؛ بازدید از کارهای انجام شده برای ساخت موزه دفاع مقدس.

 

موقعیت موزه دفاع مقدس اصفهان (ضلع غربی باغ غدیر – جنب اتوبان شهید صیاد شیرازی)

 

جنگ 8 ساله ایران و عراق فقط یه نبرد نظامی نبود. در این دوران با اینکه آسیبهای مادی و معنوی فراوانی به مردم و سرزمین ایران وارد شد اما از دل گرد و غبار جنگ ، فرهنگی با شکوه و عظمت توسط رادمردان و شیرزنان ایران زمین در جای جای ایران عزیز به نمایش گذاشته شد و رشد کرد که مهمترین نقش رو در پیروزی ما ایفا کرد. همه ی ما نسبت به این فرهنگ مدیون هستیم و باید تلاش کنیم تاثیرات معنوی ، روحی و فرنگی این رویداد بزرگ رو حفظ و به نسل بعد منتقل کنیم. این فرهنگ دینی-ملی میتونه در بسیاری از مشکلات دیگه نجات دهنده ی کشور باشه.

 

اگر شاهنامه حکیم طوس ، زبان پارسی رو در قالب داستانهای اساطیری حفظ کرد ، ما هم وظیفه داریم تا داستان واقعی مردان و زنانی که با دست خالی اما با ایمانی بی نظیر و وحدتی تحسین برانگیز ، اجازه ندادند به خاک و فرهنگ ما آسیب برسه رو حفظ ، ضبط و منتقل کنیم. مردم شهر و استان اصفهان در دوران دفاع مقدس همانند دیگر هم میهنان گرامی ، نقشی ارزنده ایفا کردند. در این موزه تلاش خواهد شد تا بخشی از این تاثیرگذاریها در معرض دید بازدید کنندگان قرار بگیره. شهردای اصفهان هم در این امر مشارکت داره. امیدوارم طبق برنامه شاهد افتتاح این مجموعه در سال آینده باشیم.




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - چهارشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٥

سه شب خاطره انگیز دیگه از اجرای موسیقی مقامی نواحی ایران گذشت و با اشتیاق در این برنامه ها حضور پیدا کردم.

یکشنبه 24 امرداد شب موسیقی مقامی تربت جام بود. اعضای گروه "فردای جام" با اینکه سن و سال کمی داشتند اما با مهارت تمام نغمات دوتار تربت جام رو در سالن اجراء کردند و خواننده خوش صدا و جوان گروه (که از نظر چهره به مرحوم استاد درپور شباهت داشت) به زیبایی هر چه تمامتر ابیات عرفانی و عاشقانه رو خوند و حال و هوای خراسان جنوبی رو در سالن پراکنده کرد. با اینکه در تمامی نواحی ایران ، موسیقی بیان کننده غم و شادی است و در هر منطقه ای نواهای غمناک و شاد داریم ، اما موسیقی اصیل تربت جام عمدتا" یه حزن و  غم درونی داره چرا که اکثر اشعاری که توسط خوانندگان این موسیقی خونده میشه عرفانی و یا بیان حال عاشق در فراق معشوقه. طنین دلنشین و ظریف دوتار خیلی خوب میتونه این حس و حال رو ایجاد و منتقل کنه.

همراه با گروه "فردای جام" تربت جام و استاد کورش اسدپور خواننده مشهور بختیاری

دوشنبه 25 امرداد شب موسیقی کردستان بود. راستش خودم رو برای شنیدن صدای تنبور و دف و نایه آماده کرده بودم اما وقتی رفتم سالن دیدم گروه دعوت شده از عود ، سنتور و تار و .... استفاده میکنه. شاید اگر صدای زیبای خواننده گروه که کردی میخوند و لباس خوش نقش کردی که بر تن اعضای گروه بود نبود، سخت میشد فهمید که این گروه از کردستان اومده. اما برنامه جالب بود. ترکیبی از موسیقی محزون و شاد که از معنی اشعارش یه کلمه هم نفهمیدم. به ذهنم رسید تا به همکارام پیشنهاد بدم در موسیقی مقامی نواحی که گویش ویژه ای دارند (آذربایجان ، کردستان ، ترکمن صحرا ، قشقایی ، سیستان و بلوچستان ، گیلان ، مازندران و....) ضمن هماهنگی با خواننده گروه ، متن اشعار و ترجمه فارسی اون رو با استفاده از نرم افزار روی پرده بندازند تا شنونده موسیقی با درک شعری که خونده میشه بتونه ارتباط عمیق تری با حال درونی این موسیقی و شعر پیدا کنه.

در این برنامه ساز "شمشال" که ساز سنتی کردستان است معرفی شد و یکی از متخصصین این ساز در مورد نحوه ساخت این ساز بسیار ساده که در عین حال صدای زیبا و سوزناکی داره توضیحاتی ارائه دادند و نغماتی رو با اون نواختند.

وقتی برنامه در حال اتمام بود ، من که هنوز در فکر دف و تنبور بودم ، پیامکی به مسئول سالن دادم و گفتم اگه امکان داره از نوازنده دف بخواین تا در انتهای برنامه تک نوازی داشته باشه. وقتی برنامه اصلی تموم شد مجری برنامه پشت تریبون رفت و از گروه خواست یه کار دیگه هم اجراء کنند و بعد بلافاصله گفت: آقای بوژمهرانی تک نوازی دف رو خواستند!! جمعیت حاضر در سالن با تشویق خودشون مهر تایید به پیشنهادم زدند و دف نوازی آغاز شد. در خطه کردستان هم مثل برخی از دیگر نواحی ایران ، دف نوازان بسیار چیره دستی حضور دارند. در برخی مراسم آیینی این استان (بخصوص مراسم مربوط به دراویش) دف نوازی رکن اصلی مراسم است. دف نواز جوان گروه بخوبی تک نوازی کرد و جمعیت سالن هم از اینکار با تشویقهای ممتد قدردانی کردند.




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - یکشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٥

شب گذشته در اولین برنامه از برنامه های پنجگانه اجرای موسیقی مقامی نواحی ایران شرکت کردم و الحق و الانصاف شبی خوش برام رقم خورد. اجرای موسیقی مقامی مازندرانی توسط گروه موسیقی "شواش" برنامه ی اصلی دیشب بود که طی دو مرحله انجام شد و چندین نوای دلنشین مازندرانی که قبلا" فایل های صوتی اون رو شنیده بودم ، بصورت اجراء زنده دیدم و لذت بردم. طنین گرم خواننده گروه در کنار صدای سازهای محلی بسیار جذاب بود.

در حاشیه برنامه دیشب ، اعلام شد که از زحمات و هنرنمائیهای یکی از اساتید برجسته موسیقی مقامی هم تجلیل میشه. وقتی موقع این بخش رسید ، پس از ذکر مقدمه ای از استاد کریم ادریس پور نوازنده ی چیره دست نی انبان دعوت شد. خیلی ها چهره ی استاد ادریس پور رو همراه با خواننده محبوب جنوب ایران " محمود جهان" دیده اند. شاید بعضی ها به غلط نی انبان نوازی رو مترادف با مطربی بدونند (از بابت ذکر این تفکر غلط پوزش میخوام) اما کسانی که دیشب شنونده ی نی انبان نوازی استاد ادریس پور بودند متوجه شدند این ساز خوش نوای جنوب اگر در دستان یه استاد چیره دست قرار بگیره کاری میکنه کارستان. اعتراف میکنم تا بحال چنین تک نوازندگی زیبایی از نی انبان رو نشنیده بودم.

وقتی زمان تجلیل از استاد ادریس پور فرا رسید ، مجری برنامه علاوه بر استاد کورش اسد پور (خواننده مشهور و خوش صدای بختیاری) از بنده هم دعوت کرد برای اهداء هدایای استاد ادریس پور روی صحنه برم. این موضوع برام باعث افتخار شد. از استاد ادریس پور تشکر و قدردانی کردم و حضور گرمشون رو در اصفهان گرامی داشتم. در حد بضاعت اندکم سپاس گفتم که سالها تلاش کردند تا فرهنگ اصیل و موسیقی پاره ای از ایران عزیز رو حفظ و به مردم سایر نقاط ایران و جهان عرضه کنند.

دیشب شبی زیبا و خوش بود. امشب ، شب موسیقی مقامی خراسان است. اگر این موسیقی مربوط به خراسان جنوبی و تربت جام باشه حتما" در این برنامه هم حضور پیدا میکنم. موسیقی مقامی خراسان شمالی و خراسان جنوبی با هم تفاوت دارند. هر دو زیبا هستند اما من انس بسیار زیادتری با دوتار تربت جام دارم. یاد اساتید برجسته موسیقی این خطه بخیر ؛ مرحوم استاد ذوالفقار عسگریان ، مرحوم استاد نور محمد درپور و مرحوم استاد غلامعلی پورعطایی

مرحوم استاد عسگریان در نوازندگی دوتار به واقع یگانه ی خراسان بودند. مرحوم استاد پور عطایی علاوه بر چیره دستی فراوان در دوتار نوازی صدای دلنشین و تاثیرگذاری داشتند. صدای مرحوم استاد درپور وقتی با دوتار نوازی استاد عسگریان عجین میشد ، کسی نمیتونست جلوی بروز احساسات خودش رو بگیره.... یاد و خاطره ی تمام این بزرگان بخیر و روحشون شاد.....




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - شنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٥

دیشب برای دیدن شهاب های برساوشی ساعتی رو رفتم روی پشت بام منزل. از حدود ساعت 23:30 تا 01:10 بامداد روی صندلی نشستم و چشم دوختم به آسمون ؛ اونقدر که الان قدری گردنم درد میکنه. وجود ماه توی آسمون از یک طرف و آلودگی نوری شهر از طرف دیگه باعث شده بود دیدن شهاب ها کار سختی باشه. اما این شرایط یه حسن هم داشت و اون اینکه اگه شهابی دیده میشد ، حتما" باید پر نور می بود تا از پس این آلودگی نوری بربیاد و خودنمایی کنه.

در عمل هم همین گونه شد. در طی این مدت حدود 7-6 تا شهاب بیشتر ندیدم اما 3 تا از اونها بسیار درخشنده و با طول زیاد بودند و از خودشون توی آسمون رد باقی گذاشتند. سعی کردم عکاسی هم انجام بدم. قدیما که دوربین های آنالوگ و نگاتیوی کاربرد داشتند ساده ترین روش عکاسی برای ثبت شهاب ها این بود که دوربین رو روی سه پایه قرار بدی ، از لنز واید با میدان دید زیاد استفاده کنی ، دوربین رو به یک سمت دلخواه از آسمون بگیری ، دکلانشور رو بزنی و قفلش کنی و اجازه بدی 30-20 دقیقه نور وارد دوربین بشه ؛ تمام!

اگه در طول این 30-20 دقیقه شهابی از میدان دید دوربین رد می شد ، حتما" در عکس ثبت شده بود. عکاسی از شهاب ها یه مقدار مهارت و تجربه میخواد و یه مقدار خیلی خیلی بیشتری شانس! من دیشب از دوربینی استفاده می کردم که بیشتر از 30 ثانیه نوردهی نمی تونست داشته باشه. وقتی 30 ثانیه نوردهی تموم می شد چند ثانیه طول می کشید تا عکس پردازش و نمایان بشه. یکی از دفعاتی که نور دهی تموم و شاتر بسته شد ، یکی از اون شهاب های پر نور درست از وسط میدان دید دوربینم رد شد اما حیف که شاتر بسته بود. به هر حال موفق به ثبت شهابی نشدم.

یکی دو سال پیش اکانتی در فیس بوک ایجاد کردم که هیچ وقت ازش بهره نبردم. یکی دو ماه پیش که دنبال چند تا از دوستان قدیمی می گشتم ، بعد از مدتها سری به فیس بوک زدم. تمام دوستانی که اونجا پیدا کردم همون هایی بودند که الان هم هستند و گمشون نکردم!

اما دوباره فیس بوک رو رها کردم چرا که احساسم اینه که میتونه بدون اینکه متوجه بشم وقتم رو بگیره و در عین حال بازده کافی برام نداشته باشه. کلا" از شبکه های اجتماعی در حد بسیار کمی استفاده میکنم. البته معتقدم که این شبکه ها در مواردی بسیار کارگشا هستند و اطلاع رسانی رو سریع و آسون کردند اما بجز این موارد ، در مابقی موارد ضرر این شبکه ها بیشتر از استفاده ی اونهاست (حداقل ضررش اینه که وقت آدم رو تلف میکنه). شخصا" ترجیح میدم با بستگان و دوستان و همکاران و همنوردانم بصورت کلامی صحبت کنم بجای اینکه هی استیکر بفرستم و با نوک انگشت روی موبایل ضربه بزنم!




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - پنجشنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩٥

به موسیقی مقامی نواحی ایران علاقه وافری دارم و معمولا" بیشترین موزیکها و ترانه هایی که روزانه گوش میکنم از این مدل هستند. با این موسیقی که برگرفته از آداب و رسوم و شرایط زندگی مردم در جای جای ایران داره انس زیادتری دارم ؛ البته به تناسب ، سایر موسیقیهای داخلی و بعضا" خارجی رو هم استفاده میکنم.

 

وقتی امروز در روزنامه اصفهان زیبا آگهی اجرای موسیقی مقامی رو دیدم خیلی خوشحال شدم. این برنامه شامل 5 شب اجرای موسیقی مازندرانی ، خراسانی ، کردی ، آذری و بختیاری است که در هنرسرای خورشید برگزار میشه. انشاءالله بخشهای مازندرانی ، خراسانی و بختیاری رو حتما" خواهم دید.

 

فردا شب و پس فردا شب ، شبهای اوج بارش شهابی برساووشی است. دنباله دارها (که مردم بعضا" اونها رو به نام ستاره دنباله دار مینامند) از جمع اعضای منظومه شمسی هستند که از ترکیب گاز (به حالت انجماد) و خاک و سنگ تشکیل شده و به دور خورشید در گردشند. هر دنباله دار در مدار خودش وقتی به خورشید نزدیکتر میشه ، بخشی از گازهای تشکیل دهنده اش به دلیل حرارت خورشید از حالت جامد به گاز تبدیل میشه. فوران این گاز که به همراه آزاد سازی گرد و غبار و سنگهای مابین گاز منجمند است ، دنباله ی این دنباله دارها رو شکل میده.

 

هر دنباله دار در هر بار چرخش به دور خورشید ، بخشی از مواد تشکیل دهنده ی خودش رو بجا میذاره. حالا اگر محل قرار گرفتن این ذرات در فضا با مدار کره زمین به دور خورشید تلاقی پیدا کنه و در واقع زمین از درون این ذرات بجا مونده عبور کنه ، در چنین زمانهایی تعداد زیادی شهاب رو میشه در آسمون شب دید.

 

شهابها ، ذرات ریز گرد و غبار و یخ و سنگ هستند که با سرعت زیاد وارد جو زمین میشن و بدلیل اصطکاک زیاد ناشی از برخورد با جو متراکم زمین و ایجادگرمای شدید ، میسوزند و بصورت نوری درخشان که خیلی سریع عبور میکنند مشاهده میشند.

 

هر چی اندازه ی جرمی که وارد جو زمین میشه بزرگتر باشه ، مقدار این نور بیشتر و بیشتر میشه و اگه اندازه این جرم بزرگتر از حد معمول بشه ، اولا" این نور درخشان همراه با صدای انفجار خواهد بود و ثانیا" ممکنه تکه های باقیمونده از شهباسنگ پس از عبور از جو با سطح زمین برخورد کنه.

 

در طول سال ، بارشهای شهابی متعددی رخ میده. زیباترین بارش شهابی سالهای اخیر مربوط به بارش شهابی اسدی است که در آبان ماه سال 1378 مشاهده شد. در اون بارش بی نظیر (که بنده در کشور اردن شاهدش بودم) در اوج بارش بیش از 8000 شهاب در هر ساعت دیده میشد!! (نزدیک به 3 شهاب در هر ثانیه).

 

عظیمترین بارش شهابی تاریخ معاصر در سال 1833 میلادی روی داده. در اون سال و در اوج بارش سدی مردم شاهد حدود 500 هزار شهاب در ساعت بوده اند!! یعنی حدود 140 شهاب پرنور و بسیار پر سرعت در هر ثانیه!! دیدن این منظره زیبا و در عین حال وحشتناک این تلقی رو در مردم ایجاد کرده بود که گویا روز قیامت فرا رسیده....

 

پیش بینی میشه که در بارش شهابی برساوشی امسال در هر ساعت بیش از 100 شهاب دیده بشه. البته برای مشاهده بهتر این پدیده باید در محیطهای تاریک دور از شهرهای بزرگ مستقر بشیم ولی شاید بشه در داخل شهر هم چند شهاب پر نور دید.




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - سه‌شنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٥

نقدهای تند و تیز جناب خان به خبرنگاران و روزنامه ها واقعا" دیدنی و شنیدنی بود. حسن بزرگ جناب خان اینه که چون عروسک ملوسی است کسی از حرفش ناراحت نمیشه و حتی به حرفاش میخندند اما در پس ظاهر ملوس جناب خان ، یه منتقد جدی و رک گو که حرفش رو خیلی صریح و با شجاعت بیان میکنه قرار داره. خیلی از جناب خان خوشم میاد. شاید یه روز عروسکش رو توی ماشینم گذاشتم!

چند صباحی میشه که علاقمند شدم برخی اسکناسهای خارجی رو هم جمع آوری کنم. حرفه ای های اینکار توصیه میکنند که هر کسی فقط اسکناسهای کشور خودش رو جمع آوری کنه (مگر اونها که در این رابطه بصورت بین المللی کار میکنند). اما اگر در جمع آوری اسکناسهای خارجی ، هدفی مشخص و محدود رو مد نظر قرار بدیم ، کاری قابل توجه ، متنوع و کم هزینه خواهد بود.

من اینکار رو فعلا" با هدف جمع آوری اسکناسهایی که تصویر سرشناس ترین و تاثیرگذارترین سیاستمداران عصر معاصر روی اونها نقش بسته ، آغاز کردم. در این رابطه میشه به دو اسکناس زیر اشاره کنم که تصویر مهاتما گاندی و نلسون ماندلا روی اونها چاپ شده:

جمع آوری اسکناس (چه داخلی و چه خارجی) ظرایف خیلی خاصی داره که اگه مورد توجه و دقت قرار نگیره ، نتیجه ی مورد انتظار بدست نمیاد و هزینه های زیادی تحمیل میشه.

دیروز ، یکی از شلوغترین روزهای کوه صفه بود. موقع برگشتن از کوه چشمم به سیاره ناهید افتاد که در افق شامگاهی میدرخشید. این سیاره گاهی صبحگاهی و گاهی شامگاهی است. من حالت شامگاهی اون رو خیلی دوست دارم ؛ یک نقطه ی بسیار درخشان و نورانی در آسمون خونین دل پس از غروب خورشید




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - شنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٥

از صبح امروز تا حدود ساعت 16:11 از همکارانم که برای صعود به دماوند اقدام کرده بودند اطلاع و خبری نداشتم. دیگه داشتم نگران میشدم که خوشبختانه یکی از اونها به پیامم پاسخ داد و گفت که طی یه صعود سنگین زمستانه که در وسط تابستون انجام شده(!!) تونستند قدم به قله دماوند بگذارند و بسلامتی در حال بازگشت به پناهگاه بارگاه سوم هستند. خدا رو شکر. خیلی خوشحالم که این صعود با موفقت انجام شد. 5 سال از آغاز فعالیت گروه ما میگذره و تا قبل از این صعود ، قله سبلان بلندترین ارتفاعی بوده که توسط این گروه صعود شده بود. منتظر دریافت عکسها و خبرهای این صعود هستم.

 

دیشب خوندن یه رمان رو از حدود ساعت 23 آغاز کردم و ساعت 18:45 امروز آخرین جملات این کتاب 422 صفحه ای رو خوندم. رمانی زیبا ، دردناک ، قابل تامل ، و خوش سرانجامی بود که از اولین صفحه تا آخرین کلمه ، خواننده رو با خودش همراه نگه میداره.




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - جمعه ۱٥ امرداد ۱۳٩٥

بامداد سه شنبه 12 امرداد برای رصد هلال صبحگاهی شوال 1437 به کوه صفه رفتیم اما بدلیل وجود ابر و غبار در افق شرقی موفق به رویت هلال نشدیم. همچنین در شامگاه پنج شنبه 14 امرداد نیز بدلیل تمام ابری بودن آسمان افق غربی در بوستان شهدای گمنام درچه ، رویت هلال ذیقعده 1437 میسر و ممکن نبود. شاید مهمترین راز و رمز اشتیاقی که به رویت هلال دارم به همین مساله برمیگرده که هیچ تضمینی نیست که در رصدی ، موفق باشیم و هلال بسادگی خودش رو به ما نشون بده.

 

همکارانم در گروه کوهنوردی شهرداری اصفهان چهارشنبه شب برای صعود به قله دماوند عازم تهران شدند. این اولین تلاش گروه ما برای صعود به بلندترین قله ایران زمین استت. اونها صبح پنج شنبه 14 امرداد حرکت به طرف پناهگاه بارگاه سوم رو آغاز کردند و حدود ساعت 12:30 به پناهگاه رسیدند. پیامهایی که ارسال کردند بیان میکنه که حدود 3 ساعت بارش برف و تگرگ در بعد از ظهر داشتند. این حال طبیعی دماوند است. دیشب خواب نمیبرد و تا ساعت 03:30 بامداد جمعه (امروز) مشغول مطالعه ی کتاب بودم. قبل از اینکه بخوابم پیامی از همکارانم دریافت کردم که نشون میداد برای صعود به قله دارند آماده میشن.

 

بی صبرانه منتظر دریافت خبر موفقیت اونها هستم..... براشون نوشته بودم که روی قله ، یاد جاماندگان از دماوند باشند....




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - چهارشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٥

شاید توی فیلمها و کارتونها دیده باشین که یه نفر با عبور از دری ، پنجره ای ، حفره ای و یا گذرگاهی ، از دنیایی به دنیای دیگه میره و همه چیز یه باره تغییر میکنه.

در عالم واقعیت و در سرزمین بزرگ ایران ، تونل مشهور کندوان (در جاده ی چالوس) نقش همین گذرگاه رو بازی میکنه و وقتی از سمت جنوبش وارد تونل میشیم و پس طی کردن کمتر از 2 کیلومتر از طرف شمالش میاییم بیرون ، به واقع یه دنیای کاملا" متفاوت رو میبینیم.

از سه شنبه ی هفته ی گذشته برای مرخصی عازم شمال شدیم. هوای گرم و کلافه کننده از  اصفهان تا تهران و از اونجا تا نزدیکی دو راهی دیزین (جاده ی کرج-چالوس) ما رو همراهی کرد. فقط در چند کیلومتر پایانی مابین دو راهی دیزین تا  تونل کندوان بود که گرما جای خودش رو به هوای خنک داد اما باز هم تابش شدید نور خورشید آزار دهنده بود.

کی فکرش رو میکرد که وقتی از تونل کندوان میایم بیرون دیگه به مدت 5 روز خورشید رو نخواهیم دید!! با خروج از تونل ضمن اینکه هوای خشک جای خودش رو به هوای بسیار مرطوب داد و خنکای هوا تبدیل به سرما شد ، آسمون تمام ابری شد و دقایقی بعد مه همه جا رو فرا گرفت. حدود 1 ساعت در ترافیک سبک و روان جاده توی مه که همراه با ریزش مولکولهای بسیار کوچک آب بود به پیش رفتیم. نزدیکیهای چالوس بارون قدری شدیدتر شد اما خیلی زود آسمون آروم گرفت اما به مدت 5 روز اجازه ی خودنمایی به ستاره ها و ماه و خورشید نداد.

در تمام مدتی که شمال بودیم از محل استقرارمون خارج نشدیم. بارشهای پراکنده اجازه نمیداد جایی بریم. اگر شرایط جوی مناسب میبود تصمیم داشتم بصورت انفرادی به قله ی سماموس صعود کنم اما امواج ناپایدار جوی در تمام طول این روزها در استانهای شمالی حضور دائم و فعال داشتند.

در عوض ، این 5 روز فرصتی بود تا با اعضای خانواده و فامیل دور هم باشیم و روزهایی رو بدور از جنجالهای کاری و دنیای مجازی بگذرونیم. در این روزها جز در مواقع بسیار ضروری از تلفن استفاده نکردم و پاسخ تماسی رو ندادم تا به ذهنم هم استراحت بدم.

تلاش برای ماهیگیری (که بدلیل شرایط جوی نتونستم حتی یه دونه ماهی بگیرم) ، عکاسی ، پیاده روی روی شنهای ساحل و محوطه ویلاها ، دیدن امواج دریا و گفتگو با خانواده برنامه هایی بود که در این روزها داشتم. یکی از آروزهام اینه که یه سفر برم شمال برای عکاسی اما این سفر رو بصورتی انجام بدم که فاصله ی تونل کندوان تا چالوس رو طی 4-3 روز طی کنم. شاید اگر عمری برام باشه یه موقع این سفر رو با دوچرخه برم. البته بدلیل عدم رعایت فرهنگ رانندگی توسط برخی مردم ، سفر با دوچرخه میتونه مخاطره آمیز باشه اما بلاخره روزی اینکار رو انجام خواهم داد.

برخی نکته های کوچیک در مورد سفر اخیرم رو در روزهای آتی مینویسم و الان فقط به نمایش چند عکس بسنده میکنم.




نویسنده: علیرضا بوژمهرانی - جمعه ۱ امرداد ۱۳٩٥

پنج سال پیش در صبحگاه جمعه 31 تیر 1390 بر بلندای قله دماوند ایستاده بودم و حالا در سالگرد اون روز ، تصمیم گرفتم صعودی به کرکس داشته باشم. همکارانم قصد دارند هفته آینده برای صعود به دماوند اقدام کنند. اونها هم صعود به کرکس رو به عنوان یه برنامه آمادگی جسمانی در دستور کار داشتند. با اینکه قرار نیست در صعود دماوند همراهشون باشم اما علاقه ی زیادی که به کرکس دارم باعث شد تصمیم بگیرم در صعود کرکس همراهشون باشم. شاید علاقه ی من به قله کرکس این خاطر باشه که کرکس اولین قله ای است که صعود کردم و حال بسیار خوبی در اون اولین صعود داشتم:


http://amehrani.persianblog.ir/post/801/

 

پنج سال پیش هم برای کسب آمادگی جسمانی صعود دماوند به کرکس رفته بودیم و شب رو روی قله موندیم تا بدنمون به کمبود اکسیژن و پایین بودن فشار عادت کنه. اون صعود در 25 تیر 1390 و شب میلاد امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف انجام شد و چون اولین شب مانی من روی کوهها بود برام خاطره انگیز شد:


http://amehrani.persianblog.ir/post/1076/

 

وقتی چند روز پیش برنامه همکارانم برای صعود به کرکس رو دیدم واقعش تعجب کردم ؛ شب مانی در پناهگاه و حرکت صبحگاهی بطرف قله و 1 ساعت توقف روی قله. به نظرم میرسید این برنامه به دلایل مختلف مناسب نیست ؛ نه تمرین استقامتی بوسیله حمل کوله ی سنگین ، نه توقف طولانی روی قله ، پرت زمانی خیلی زیاد و بدون کاربرد ، عدم وجود تفاوت بین این برنامه با برنامه های عادی صعود به کرکس و ....


روحیه خودم اینطوریه که حتی در کارهای عادی و تکراری هم سعی میکنم تا حد امکان تنوع بوجود بیارم تا جذابیت موضوع برام حفظ بشه. به هر حال ، وقتی برنامه رو دیدم تصمیم گرفتم شخصا" شب مانی رو روی قله انجام بدم. در پیامی به همکارانم از اونها خواستم که اگه تمایل دارند میتونند با آوردن چادر در اینکار همراهم باشند. اما دریافت تذکری مبنی بر اینکه اینکار میتونه نظم کار گروهی رو به هم بزنه باعث شد دعوتم رو پس بگیرم و مصمم بشم این صعود رو انفرادی انجام بدم تا مزاحمتی برای کار گروه نداشته باشم و در عین حال ، اون تنوعی که دنبالش میگردم رو ایجاد کنم.

 

برای صعودم هدفگذاری کردم و بر همین اساس تغییری در اون دادم ؛ مشاهده غروب خورشید و طلوع ماه بر فراز قله (تا بحال این دو پدیده رو در قله کرکس ندیده بودم) ، عکاسی شبانه ، شب مانی در پناهگاه و مراجعت به اصفهان در بامداد جمعه.

 

ساعت 15:20 از اصفهان براه افتادم و ساعت 16:50 حرکت بطرف پناهگاه رو آغاز کردم. ماشینم رو قدری بالاتر آورده بودم و برای همین ظرف مدت 80 دقیقه به پناهگاه رسیدم. سرعتم معمولی بود ؛ نه یواش و نه خیلی سریع. در این 80 دقیقه نیازی به استراحت نداشتم و فقط گاهی توقفهای چند ثانیه ای انجام دادم. ساعت 18:10 به پناهگاه رسیدم. در راه از گروهی سبقت گرفته بودم که کوله کشی سنگین میکردند و برای همین آرام اما پیوسته و با قدرت به پیش میرفتند (گروه یاوران کاشان). در پناهگاه بجز آقای آرمین کسی نبود.

 

20 دقیقه در پناهگاه استراحت کردم و در این مدت از آقای آرمین خواستم فهرستی از کمبودها و نیازهای تعمیراتی پناهگاه آماده کنند تا انشاءالله در مرداد ماه از طریق کارگروه پناهگاههای هیات نسبت به حل مشکلات موجود اقدام کنیم. ساعت 18:30 بطرف قله به راه افتادم.

 

برنامه حرکتم رو طوری تنظیم کردم تا در هر 45 دقیقه ، 5 دقیقه استراحت کنم. در 45 دقیقه اول از ارتفاع 3300 متری پناهگاه خودم رو به ارتفاع 3630 متر رسوندم. پنج دقیقه استراحت کردم و 40 دقیقه ی بعد پایین قله از منظره ی غروب خورشید عکس گرفتم و 8 دقیقه بعد به قله رسیدم ؛ ساعت 20:08 بود.


فکر میکنم این عکس پانوراما جزو عکسهای خوبی باشه ک تابحال از قله کرکس گرفتم

 

 

 

با اینکه از بادگیر و کلاه پلار استفاده کردم اما کمی احساس سرما داشتم. هنوز تا زمان طلوع ماه زمان زیادی باقی مونده بود. فکری بسرم زد. روی قله ی کرکس و در کنار تابلوی نصب شده ، دو تا جای نسبتا" مسطح هست که برای چادر زدن مناسب نیست اما یه نفر میتونه اونجا دراز بکشه و بخوابه (بشرط اینکه از خوابیدن در کنار پرتگاه هراس نداشته باشه!!) زیر انداز کیسه خوابم رو اونجا انداختم و کیسه خواب رو باز کردم و و رفتم داخلش و کوله پشتیم رو گذاشتم زیر سرم و دراز کشیدم ؛ وای که چه آرامشی داشتم....

 

خورشید غروب کرده بود و ستاره ها یکی بعد از دیگر خودنمایی میکردند. نسیم ملایمی میوزید. خوابیدن زیر آسمونی که ستاره هاش لحظه به لحظه زیادتر میشد ، خنکا و سردی هوا در کنار گرمای کیسه خواب من رو یاد ایام نوجوانی می انداخت که در مسافرت به گرگان و نیشابور ، شبها توی حیاط و یا روی پشت بام و زیر آسمون پر ستاره میخوابیدم. راستش اگه بخاطر جانوران و حشرات نبود ، دوست داشتم شب رو در همین وضعیت روی قله بخوابم. این استراحت 1 ساعته روی قله جزو بهترین خاطراتی است که در صعودهای کرکس برام رقم خورد.

 

حدود ساعت 21 در حالیکه هنوز توی کیسه خواب بودم ، نشستم و دوربینم رو آماده کردم. ماه از پس غبارهای افق شرقی نمایان شد. چند عکس از صور فلکی و طلوع ماه گرفتم و وسایلم رو جمع کردم و اومدم پایین قله. در اینجا هم چند عکس گرفتم و آماده شدم برای برگشن به پناهگاه ؛ ساعت 21:50 بود.

 

صورتهای فلکی عقرب و قوس و بخشی از نوار کهکشان راه شیری (نور قرمز و نارنجی پایین – راست عکس آلودگی نوری شاهین شهر و اصفهان است!!)

 

طلوع ماه

 

قله کرکس

 

در صعود 14 خرداد ماه فشار زیادی به پام وارد شده بود و برای همین مینیسک پای راستم درد میکرد. برای اینکه مشکلی پیش نیاد ، فرودم رو خیلی به آرامی انجام دادم. در بین راه گروههای زیادی رو دیدم که در حال صعود بودند. وقتی به پناهگاه رسیدم دیدم جمعیت زیادی در بیرون و داخل پناهگاه حضور دارند. میدونستم در این شرایط امکان نداره بتونم استراحت کنم ؛ اونم من که با تغییر محل خوابم دچار بد خوابی میشم. برای همین یه تغییر دیگه در برنامه ام دادم و تصمیم گرفتم شبانه برم پایین و برگردم اصفهان.

 

چند نفر از همکارانم رو دیدم. دقایقی رو با اونها صحبت کردم ، چای خوردم و نماز خوندم و راهی شدم. این بخش از مسیر رو هم خیلی به آرومی طی کردم و باز در بین راه گروههای زیادی رو دیدم که در حال حرکت به طرف پناهگاه بودند (مطمئن شدم کار درستی کردم که در پناهگاه نموندم) از درخت گردوها که رد شدم تا دقایق طولانی تنهای تنها بودم و زیر نور ماه قدم میزدم. خواستم فایلهای صوتی مورد علاقه ام رو از موبایلم پخش کنم اما دلم نیومد این سکوت و تنهایی بی نظیر رو به هم بزنم. ساعت 00:30 بامداد به ماشینم رسیدم و ساعت 02:45 پس از اینکه در خونه دوش گرفتم ، به خواب رفتم.

 

این صعود رو بخاطر تنوع مناظر و حالتهایی که برام ایجاد کرد خیلی پسندیدم. الحمد لله رب العالمین 




آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ