هنوز مقداری از کارهای قبل از عید باقی مونده بود. مهمون برامون اومد و 24 ساعت در خدمتشون بودیم. در آخرین ساعات حضورشون ، گشتی در شهر زدیم و برای تنوع ، بستنی و فالوده خریدم و آوردم خونه دور هم خوردیم. خوردن این بستنی باعث شد که از 29 اسفند تا 5 فروردین گلودرد و سردرد بدی بگیرم و صدام درنیاد. این تاثیر اونقدر بود که برای اولین بار در طول 30-20 سال اخیر ، موقع سال تحویل خواب باشم و سر سفره هفت سین حاضر نشم. این حال و روز تا 4 فروردین برام باقی موند. در چند روز اول سال جایی نرفتم و بیشتر استراحت میکردم.


عصر 3 فروردین عازم تهران شدیم تا هم حال و هوایی عوض کنیم و هم از این کسالت بیماری بیرون بیام. ایام عید تهران رو دوست دارم ؛ همه جا خلوت. در اسفند ماه فرصتی نبود تا خرید عید رو در تهران انجام بدیم. قیمتهای مناسب ، تنوع کالا و وجود مغازه های متعدد بصورت بورس ، حسن بزرگ خرید کردن در تهران است که در شهرهای دیگه ( حتی کلان شهرها ) کمتر دیده میشه.

 

تولد داداش کوچکم در فروردین ماه است. بخاطر حضورمون در تهران ، تصمیم گرفتیم یه مراسم به همین مناسبت برگزار کنیم. همه خونه ی خواهرم جمع شدیم. کیک تولدی تهیه کرده بودیم و هدایایی. به رسم یادبود چند عکس هم گرفتیم که سالها است جاش توی آلبومهای خانوادگی ما خالی بوده. وقتی جشن تموم شد و داداشم خواسته بره بیرون ، متوجه شدیم که کفش های داداشم رو از جلوی درب آپارتمان خواهرم به سرقت بردند!!!! ظاهرا" کفش دزدی در بعضی مجتمع های آپارتمانی داره به یه معضل تبدیل میشه. علاوه بر کفش داداشم ، کفش خواهر زاده ام رو هم برده بودند. طفلی تازه این کفش رو خریده بود و در این جشن ، برای اولین بار پاش کرده بود.

 

وقتی برای خرید به بازار رفته بودیم ، جوانان فروشنده رو که میدیدم ، احساس میکردم که به یه کشور دیگه اومدم. شناختی از این نسل ندارم ؛ نه از خودشون نه از تفکراتشون نه از خواسته هاشون. همه چیز عوض شده. با نگاهی ساده به اوضاع و احوال ، خیلی خوب میشه درک کرد که با ابزار و سیاستهای سالهای گذشته ، نمیشه امروز ایران رو مدیریت و اداره کرد.

این حس بیگانگی اذیتم میکرد اما از طرف دیگه میدونستم که اینها همه هموطنان من و جوانان ایران هستند و ته دل همشون آرزوی سربلندی و پیشرفت ایران و ایرانی هست. شاید تنها تفاوت ما ، روشهای رسیدن به این موفقیتها و سربلندی ها باشه. وقتی اینطوری فکر میکردم ، از بودن در کنار این جوانان احساس دلتنگی نمیکردم و خشنود میشدم.

 

توی جاده به پلاک ماشینها نگاه میکردم ؛ عددهایی که هر کدومشون معرف یه شهر یا یه منطقه بودند اما در نگاه اول و برای اونهایی که با این شماره ها آشنا نیستند ، تنها عدد بودند و بس. هیچ احساس خاصی رو در آدم ایجاد نمیکرد. قدیما اینطور نبود. روی پلاکها ، اسم شهرها نوشته شده بود و با دیدن ماشینها میتونستی بفهمی این مسافرا از اصفهان ، تهران ، بروجرد ، مهاباد ، زابل ، جیرفت ، سمنان ، اردبیل و یا .... به سفر اومدند. جایگزین کردن عددها بجای اسمها ممکنه بعضی کارها رو ساده تر کنه اما به نظر من هویتها رو از بین میبره. داریم شبیه زندانیهایی میشیم که بجای اسم ، با یه شماره شناسایی میشن. خیلی قدیما که نام خانوادگی وجود نداشت افراد با اسم کوچک خودشون و اسم و شغل پدرشون شناخته میشدند. بعدها نام خانوادگی اضافه شد. اما حالا خیلی وقتها یه شماره ( مثل شماره ملی ، شماره تلفن همراه ، شماره کارت عابر بانک و ....) معرف آدما شده. این تغییرات دنیای امروز ، آزار دهنده است بخصوص برای اونهایی که حال و هوای قدیم رو دیده و درک کرده باشند.

 

قدیما موقع عید که میشد میرفتیم تعداد زیادی کارت تبریک میخریدیم ( یا خودمون آماده میکردم ) و همراه با نامه ی دست نویس از تهران برای تمام بستگانمون در مشهد و گرگان و نیشابور میفرستادیم. از زمانی که تلفن همراه اومده ، اینکار توسط پیام کوتاه ( SMS ) انجام میشه ، اما لطف و صفای نامه ی دست نویس کجا و دریافت یا فرستادن پیامکهای تکراری و بی روح کجا...... توی ایامی که به مناسبتهای شادی و جشن ( مثل نوروز ) تعداد زیادی پیامک برام میرسه ، تکراری بودن متن برخی از پیامکها نشون میده که فرستنده ی پیامک به یادت بوده ولی متنی که فرستاده بیان کننده ی احساس خودش نیست. اون رو جایی دیده ، خوشش اومده و برات فرستاده. کاش میشد دوباره به گذشته برگردیم ، دست به قلم بشیم و برای عزیزان و دوستانمون ، احساساتمون رو بنویسیم. بخش بسیار زیادی از احساسات رو میشه با دست خط منتقل کرد و باقیمونده ی احساسات رو با متنی که انتخاب میکنیم.

 

دید و بازدیدهای عید از یه جهت که تداوم با هم بودن است جذابه اما بعضی وقتها این دیدو بازدیدها ساختگی ، برای رفع تکلیف و یا از سر ناچاری است. اگر رفت و اومدها اینطوری بشه ، کسل کننده خواهد بود. آمد و شدهای پی در پی و تکراری هم خودش ماجرائیه که خنده دار هم میتونه بشه. چند سال قبل یکی از بستگان اومد خونه ما ، بعد به اتفاق هم رفتیم خونه یه نفر دیگه و به اتفاق اونها هم رفتیم یه جای دیگه و این موضوع در دو منزل بعدی هم تکرار شد. یه عالمه همدیگه رو دیدم و از اینکه به هم میگفتیم قیافه ی شما چقدر آشنا است ، میزدیم زیر خنده......

از دیدارهای سالی یه بار اصلا" خوشم نمیاد. اگه همه چی به اختیارم باشه دوست دارم این دیدارها رو در طول سال تداوم بدم اما صد حیف که همیشه همه چیز اونجوری که میخوایم پیش نمیره.

 

طبیعت داره آروم آروم سر سبزی بهاری رو پیدا میکنه. وقت سفرهای بهاری رسیده و از یکی دو هفته ی آینده میشه اینکار رو انجام داد. امیدوارم که در نتیجه برکات الهی که این روزها داره نازل میشه ، شاهد بهاری سبز و پر طراوت و دل انگیز در تمام ایران باشیم ؛ انشاءالله