جمعه 25 خرداد ماه که برای رصد هلال به فریدن رفته بودم ، سه دستگاه دوربین مختلف رو روی سه پایه بستم و اونها رو کنار هم قرار دادم که اگر دری به تخته خورد و آسمون باز شد ، از روی صندلی که می نشستم بتونم به اونها تسلط داشته باشم. سه پایه ها خیلی توی هم رفته بودند و فضای بین اونها با صندلی هم کم بود. توی این وانفسا ، فرزند کوچک من هم شیطونیش گل کرده بود و توی فضای آزاد و سر سبز منطقه ، از اینور میدوید اونور و برمیگشت دوباره از اول شروع میکرد. مقداری از مسیرش رو هم طوری انتخاب میکرد که حتما" از بین این سه پایه ها و صندلی عبور کنه. با هر بار عبورش میگفتم که دیگه اینبار فاتحه این سه پایه ها و دوربینها خونده شده ، اما دست فرمونش خیلی خوب بود و با سرعت از کنار سه پایه ها ویراژ میداد.

 

چارچشمی حواسم به این حرکات بود. شاید همراهانم تصور میکردند که : وای خدای من ؛ این آقای مهرانی چقدر به بچه هاش توجه داره! اما من توی دلم میگفتم : ده ندو بچه! توی خونه که از دیوار راست میری بالا ؛ اینجا هم که سر بسر این دوربینهای بی زبون گذاشتی ؛ ندو ؛ هووووی ؛ با تو ام ها.......

از قدیم گفتند بچه حلال زاده به دائیش میره اما مادرم میگه این پسرت خیلی شبیه خودته! حال نمیدونم قیافش رو میگه یا کارهاش رو؟؟!!