با اینکه دیشب بلاخره 6 ساعت خواب پیوسته و راحت رو تجربه کردم  اما بخاطر اینکه در سه روز آخر هفته ی قبل ، تمرینات سنگین سنگنوردی و کوهنوردی و کوهپیمایی داشتم هنوز در عضلاتم آثار خستگی هست.


چهارشنبه شب گذشته موقع سنگنوردی و تمرین صعود از دیواره مصنوعی بود. خیلی وقت بود که صعود از دیواره ایستگاه 12 رو تمرین نکرده بودم. از دو مسیر جداگانه 4 بار صعود کردم. به دستور مربی ، دو صعود آخر رو باید فنی انجام میدادم و برای اینکه بتونم تمرکزم رو روی اینکار بذارم ، صعود رو بصورت قرقره انجام دادم. بد نبود ( یعنی تقریبا" خوب هم بود!). حسن بزرگ تمرین در کنار مربی همینه که آدم نقاط ضعف کارش رو متوجه میشه و میتونه با صلاح اونها ، از تغییرات بسیار مثبتی که براش پیش میاد لذت ببره.

 

بنا بود پنج شنبه بعد از ظهر همراه با تعدادی از دوستان همنورد عازم فریدن بشیم و شب مانی داشته باشیم اما این برنامه بخاطر گرفتاریهای متعدد دوستان به زمانی دیگه ای موکول شد. بنابراین کوهنوردی روز پنج شنبه بقوت خودش باقی موند. همراه با جناب امانی و تعداد زیادی از دوستان از مسیر انجیر کوتاه تا آبشار بالا رفتیم و بعدش راهی مسیر قاراپت شدیم. با رسیدن به شاه دژ ، مجددا" برگشتیم پایین و دوباره از مسیر یا علی رفتیم بالا و در نهایت از مسیر ماری 2 عازم قله شدیم.  در مسیر یاعی ، در یکی دو قسمت ، تغییر اندکی در گرفتن بعضی گیره ها داشتم که باعث شد راحتتر بتونم با کوله بالا برم. وقتی برگشتیم پایین با دو نفر از دوستان هماهنگ شدیم تا صبح جمعه به منطقه فریدن بریم. شب ، وسایل مورد نیاز رو آماده کردم و سعی کردم زودتر بخوام.

ساعت 23:30 بخواب رفتم.

 

ساعتم رو برای 5 صبح تنظیم کرده بودم. معمولا" در این مواقع چند دقیقه قبل از اینکه ساعت زنگ بزنه خودم بیدار میشم. بامداد جمعه هم از خوب بیدار شدم و منتظر شنیدن صدای زنگ موندم اما دیدم خبری نشد! ساعت رو نگاه کردم دیدم 02:40 بامداد است!. خوابیدم اما دوباره ساعت 03:15 بیدار شدم!. باز خوابیدم و باز ساعت 04:00 بیدار شدم! و باز خوابی دوباره و بیدار شدن مجددی در ساعت 04:30!!!

بی خیال خواب مجدد شدم. آروم و بی سر و صدا وسایل رو بردم پایین. نماز خوندم و راه افتادم. آقای مجتبی و حمید آقا رو در محلهای مقرر سوار کردم و راهی فریدن شدیم.

 

مقصد اولیه ما منطقه ای بود در نزدیکی روستای آغچه. ساعت 08:15 به این محل رسیدیم. بخاطر بارشهای مناسب ، تمام منطقه سرسبز و خرّم بود. در کنار دو چوپان گله دار ، صبحونه دلچسبی خوردیم. هوا خنک بود و بوی عطر گلهای وحشی و صدای پرنده های نغمه خوان در فضا پیچیده بود. برنامه ی ما در این محل ، کوهپیمایی تا خط الرأس یه کوه و چیدن دو سبزی کوهی ( چوئیک و تره کوهی ) بود. پاکی هوا و ارتفاع زیاد منطقه از سطح دریا باعث میشد که تابش خورشید در اینجا بسیار سوزاننده باشه. هوا خنک بود و حتی در مواقعی باد سردی میوزید اما تابش خورشید میتونست خیلی سریع پوست رو بسوزونه. پیرهن آستین بلند به تن داشتم و از کلاه مخصوص آفتابگیر هم استفاده میکردم تا سر و صورت و پشت گردنم نسوزه. در برخی قسمتهای مسیر ، بوته های متراکم گون وجود داشت و برای جلوگیری از آسیب خارهای بلند و تیز این بوته ها ، از گتر استفاده کردم. حدود ساعت 08:45 راه افتادیم.

 

تمرینات منظم و بعضا" سنگینی که در کوه صفه داریم باعث شد با سرعت خودمون رو به خط الرأس کوه برسونیم. در طول مسیر بیننده ی گلهای رنگارنگ و زیبا بودیم. لایه های زیرین خاک هنوز مقداری رطوبت داشت که مربوط به بارندگی دو سه روز قبل میشد. ما میخواستیم ابتدا در بالای کوه ، چوئیک جمع کنیم و سپس به چیدن تره کوهی بپردازیم. وقتی بالا میرفتم ، مقدار زیادی تره کوهی در اطراف وجود داشت که نشانی از برکت زیاد و بارندگی مناسب امسال بود. وقتی به محل بوته های کوچک و پراکنده ی چوئیک رسیدیم ، شکل و شمایل این سبزی و روش چیدنش رو به دوستان گفتم و کار رو آغاز کردیم. چوئیک یه سبزی بسیار خوش عطر و بو است که فقط در این فصل و در بالای ارتفاعات رشد میکنه و پیدا میشه. این سبزی رو خشک کرده و برای معطر کردن دوغ و ماست استفاده میکنند.

در قسمتی از بالای کوه هنوز برف وجود داشت. به کنار توده ی برف رفتیم ، لایه های بالایی رو کنار زدیم و قدری از برف تمیزتر رو خوردیم. بطریهای آب همراهمون رو هم در این یخچال طبیعی قرار دادیم تا خنک بشه. پس از چند ساعت ، خوردن یه شربت سکنجبین که همراه با برف شبیه یخ در بهشت شده بود میچسبید ؛ اساسی

روی یکی از یالهای کوه ، شنزاری بود که میشد تره کوهی خوبی در اونجا پیدا کرد. وقتی اونجا رسیدیم چند نفر محلی هم حضور داشتند. تقریبا" تمام تره کوهی ها رو درو کرده بودند! اما خوب ، دست خالی هم برنگشتیم و به اندازه کافی از این سبزی که طبع گرم داره و برای کوکو سبزی و خاگینه مناسبه ، جمع کردیم. ساعت 13:30 به محل پارک خودرو رسیدیم. مقداری آب و نوشیدنیهای خنک خوردیم و به سمت مقصد بعدی به راه افتادیم.

 

کمتر از 30 دقیقه ی بعد به سرچشمه ی افوس رسیدیم. در فصل پر بارش ، به اندازه ی یه رود کوچک ، آب حاصل از ذوب برف از زیر کوه بیرون میزنه ؛ آبی بسیار سرد و بسیار سبک و عالی. توقف کوتاهی داشتیم تا نماز بخونیم ، استراحت مختصری بکنیم و نهار بخوریم. بعد از نهار ، خواستم عرض رودخونه رو ( که 15-10 متر بیشتر نیست ) رد بشم. کفش و جوراب رو درآوردم و قدم در آب گذاشتم. عمق آب کم بود ( از مچ پا تا نهایتا" پایین زانو ) اما همین رفت و برگشت ساده و سریع باعث شد که انگشتان پام از شدت سردی آب به سوزش بیفته!

اینجا تا تونستیم آب خوردیم!

 

آخرین بخش سفر کوتاه نیم روزه ی ما ، بازدید از آبشار پونه زار بود. حدود 10 سال قبل این آبشار رو دیده بودم و این دومین باری بود که سراغش میرفتم. مهمترین خصوصیت زیبای این آبشار ، خود آبشار نیست بلکه چشمه های فراوان آب است که از دامنه ی کوه به رودخونه سرازیر میشه و سپس همه ی این آب از آبشار پایین میریزه. در قسمتهای پایین کوه ، زمین عمدتا" پوشیده از شن و سنگ ریزه است. آب چشمه ها که از دل کوه بیرون میزنه ، در این زمین شنی فرو میره و دو سه متر پایین تر دوباره میاد بیرون ، قدری پایین تر دوباره میره زیر شن و کمی دورتر دوباره میاد بالا. با این حساب ، دهها و صدها چشمه ی بزرگ و کوچیک در اینجا به بازی موش و گربه مشغولند و آب هم به همین دلیل بارها تصفیه میشه و گوارا.

 

در این سفر کوتاه ، از سه منطقه ی بسیار دیدنی بازدید کردیم ، کوهنوردی انجام دادیم و سبزی چیدیم. در جای جای سفر ، جای اعضای خانواده و دوستان همنورد رو خالی کردیم. به امید روزی در آینده ی بسیار نزدیک که دسته جمعی سفر ی دوباره به این منطقه ی سر سبز داشته باشیم. ساعت 20:00 ، خسته اما سرحال به اصفهان رسیدیم.

 

انشاءالله عکسهای یادگاری این سفر رو امشب در وبلاگ قرار میدم.