شانزده سال پیش در چنین روزی فرزند اول خانواده ی ما بدنیا اومد. همسرم در خواب دیده بود که از امام رضا علیه السلام هدیه ای دریافت کرده. مدتی نگذشت که متوجه شدیم صاحب فرزندی خواهیم شد. هنوز تا زمان بدنیا اومدنش وقت زیادی باقی مونده بود اما اسمش رو همون موقع تعیین کردیم ؛ به نام دردانه ی حضرت رضا علیه السلام ، محمد جواد

هنوز هیجان و دست پاچگی اون روزم رو بخاطر دارم. دم دمای غروب بود که همسرم رو به بیمارستان رسوندم. در ماههای قبل از این روز ، یه بار دکتر زنان که نگرانیهای من رو دیده بود ، صدای قلب فرزند به دنیا نیومده رو برام پخش کرد و به شوخی گفت این ضربان تند نشون میده که فرزندت دونده است!

در بخش زنان و زایمان ، آقایون رو راه نمیدادند. خواهر همسرم اومده بود و کارهای لازم رو انجام میداد. خدا خیرش بده. خیلی از زحمتها گردن ایشون بود. با اینکه از نظر سنی کوچکتر از همسرم هستند اما اون موقع عین یه خواهر بزرگتر عمل میکرد. با شنیدن خبر بدنیا اومد فرزندم و اینکه مادر و فرزند هر دو سالم هستند خدا رو شکر کردم. خواهر زنم اونقدر به پرستارها لووه زد تا بلاخره رضایت دادند به داخل بخش برم و برای چند ثانیه از پشت شیشه محمدجواد رو ( که هنوز خوب تر و تمیزش نکرده بودند ) ببینم.

اهل فامیل و بخصوص مرحوم پدرم بسیار خوشحال بودند. چند روزی همه دور هم خوش بودیم اما بروز یه بیماری برای محمد جواد ( که باعث شد تا حد مرگ پیش بره ) نشون داد که برای پدر و مادر ، شادی تولد فرزند خیلی زود جاش رو به دلهره ها ، اضطرابها ، دل نگرانیها و .... میده. محمد جواد دچار عفونت ریه شده بود. نمیتونست شیر بخوره. هنوز 7 روز از تولدش نگذشته بود که بی حال و بی رمق شد. بردیمش پیش متخصص کودکان. تا معاینه کرد گفت فورا" ببرینش به بیمارستان والا از دست میره. هیجان روز بدنیا اومدن فرزندم حال شده بود یه هیجان بزرگتر و اینبار توام با غم و اندوه .

رفتیم به بیمارستان..... ( که نمیخوام اسمش رو بیارم ) . وقتی نامه ی دکتر رو نشون مسئول بخش نوزادان دادم ، گفت بچه شما کجا دنیا اومده؟ گفتم در بیمارستان صدوقی. گفت چون بچه ی ما نیست پذیرشش نمیکنیم!! توی اون شرایط روحی هر چی اصرار کردم بی فایده بود. همسر و مادرم هم حضور داشتند. گفتم بچه ام داره میمیره. گفتند به ما ربطی نداره ، جا نداریم.

آثار بجا مونده از جنگ دوباره در من هویدا شد. با عصبانیت لباسهای محمد جواد رو از تنش درآوردم و اون رو برهنه روی میز مسئول بخش گذاشتم و با لحنی آروم اما توام با خشم و عصبانیتی فراوون گفتم من این بچه رو میذارم اینجا و میرم ، اگر اتفاقی برای بچه ام بیفته میدونم با شماها چیکار کنم. این رو گفتم و رفتم توی حیاط. دقایقی بعد مادرم اومد و گفت پذیرشش کردند.....

نزدیک 10 روز ، روزگار بدی داشتیم. مرتب در حال تردد از خونه به بیمارستان. توی روزهای اول یه بار محمدجواد رو آوردند تا ببینمش و قدری آروم بشم. وقتی آوردنش دلم ریش شد. رگهای دستش اونقدر باریک و نحیف بود که نتونسته بودند سرم رو به دستش وصل کنند. سوزن سرم رو روی پیشونیش زده بودند. نسبت به دوران اولیه ی بیماری ، حالش بهتر بود و خیره خیره نگام میکرد و من اشک میریختم....

غم انگیز ترین روز اون ایام ، یه روز جمعه بود. صبح جمعه نوید داده بودند که امروز بچه ی شما مرخص میشه. اما بعد از معاینه ی دکتر ، مشخص شد باید یکی دو روز دیگه هم در بیمارستان بمونه. غروب اون جمعه یکی از تلخ ترین روزهای عمرم رو گذروندم. غروب جمعه ها همین جوری غم انگیز بود ، دیگه یه باره شد.....

یک یا دو روز بعد از اون جمعه ، محمد جواد از بیمارستان مرخص شد. در طی این مدت به پدرم حرفی نزده بودیم. ایشون به تهران برگشته بود. وقتی تماس گرفت و پرسید چرا مادرم برنمیگرده ، ما به ناچار ماجرا رو به ایشون گفتیم. عصبانی شد که چرا بهش خبر نداده بودیم. یادم نیست که دوباره به اصفهان اومدند یا نه.

روزهای تلخ سپری شده بود و دیگه تا روز بود و خدا بود ، شادی و نشاط بود. رفتارهای کودکانه ی محمد جواد زندگی ما رو شیرین کرده بود. اما در پس این شیرینها و شادیها ، اون احساس دلهره و نگرانی همیشه وجود داشته و شاید هر روز بیشتر از قبل تقویت میشه. محمدجواد شانزده ساله شده و در بسیاری از امور مستقل. اما احساسات مادرانه و پدرانه هنوز به همون شدت روزهای اول در وجود همسرم و من شعله ور هستند.

امروز برای شانزدهمین بار سالروز تولد محمدجواد رو جشن خواهیم گرفت.