دوران طفولیت من توی گرگان سپری شد. خونه ی ما دو تا اطاق و یه تراس و راهرو بزرگ داشت به اضافه حیاط خیلی بزرگی که انواع درختان میوه در اون کاشته شده بود که شامل 4 درخت بزرگ انجیر ، 2 درخت به ، 4 درخت انار ، 1 درخت توت ، 1 درخت ازگل ، 2 درخت آلو ، چند انگور و چندین درخت دیگه که در انتهای حیاط کاشته شده بود. در بین این درختان هم کرتهایی بود که به سبزی کاری اختصاص داده بودیم. یه حوض بزرگ و چندین باغچه گل هم مکمل حیاط بود.

از این خونه و حیاط خاطرات بسیار زیادی بیادم مونده. اما یکی از اونها هست که با گذشت حدود 39 سال از اون ، هنوز خیلی واضح جلوی چشمام قرار داره. خونه ی مادر بزرگ و پدر بزرگ مادری من نزدیک ما بود و بیشتر وقتها یا من خونه ی اونا بودم و یا اونها پیش ما می اومدند. مادر بزرگم که از سلسله سادات علوی بودند ، شیر زنی غیور و پر استقامت بود. این روحیه رو از مادرش به ارث برده بود. مادر بزرگم کار کشاورزی میکرد و به همین خاطر کف دستهاش سفت و زبر شده بود. یادم میاد یه پیرهن آبی رنگ داشتم که چهارخونه های باریک سفید روی اون بود و با سه دکمه فلزی بسته میشد. این پیرهن رو خیلی دوست داشتم. بعد از ظهرها وقتی مادر بزرگم میومد خونه ما ، میرفتم پیشش و میگفتم مادر پشتم رو دست میکشی؟ میدونستم دستهاش زبر شده و برا همین وقتی پشتم رو دست میکشید خیلی خوشم میومد. اون خدا بیامرز می نشست و من هم روی پاهاش دراز میکشیدم. همینطور که پشتم رو دست میکشید یه لالائی محلی هم برام میخوند و من آروم آروم به خواب میرفتم. اونقدر اینکار رو ادامه میداد تا مطمئن بشه به خواب عمیقی فرو رفتم.......

دست روزگار بین من و مادربزرگم یه فاصله بسیار زیاد ایجاد کرده ، هم فاصله دنیائی و هم غیر مادی. چند سال میشه که ایشون به رحمت خدا رفتند و مدفنشون هم در گوشه ای از مشهد مقدسه. دلم خیلی هوای مادربزرگم رو داره. اگه قسمت بشه بناست چند روز دیگه به مشهد برم و امیدوارم بتونم یه بار دیگه با مادر بزرگم از نزدیک صحبت کنم. فردا روز مادر و زن است. فرا رسیدن این روز رو به همه مادرهای جهان و خانمهای محترم ، دوستان ، آشنایان و همکاران گرامی تبریک میگم. برای مادر بزرگهای خودم طلب رحمت و مغفرت الهی و برای مادر و همسر و خواهرهام طلب نیک بختی و طول عمر توام با عزت و سلامتی دارم.

شعر معروفی در مورد مادر سروده شده که تکرار اون هنوز هم شیرینی خاص خودش رو داره:

گویند مرا چو زاد مادر

پستان به دهن گرفتن آموخت

شبها بر گاهواره ی من

بیدار نشست و خفتن آموخت

لبخند نهاد بر لب من

بر غنچه ی گل شکفتن آموخت

دستم بگرفت و پا به پا برد

تا شیوه راه رفتن آموخت

یک حرف و دو حرف بر زبانم

الفاظ نهاد و گفتن آموخت

پس هستی من ز هستی اوست

تا هستم و هست دارمش دوست