به آرومی در حال دور شدن از خونه بودم و توی بزرگ راههای داخل شهر رانندگی میکردم. چشمام به خیابونها دوخته شده بود اما ذهن و تمرکزم روی این سفر خاص بود.


احساس میکردم از این سفر برنمیگردم. نگران چیزی نبودم و دل به تقدیر الهی سپرده بودم ولی همونطور که از خیابونها ، پلها ، رودخونه و درختان عبور میکردم ، با همه ی اینها خداحافظی کردم ؛ طوری که انگار دیگه اونها رو نخواهم دید......

به سفرم فکر میکردم. این سفر بسیار بیش از اون چیزی که تصور میکردم برام بار معنوی داشت. شاید خیلیها فکر کنند کوهنوردی فقط یه ورزش سنگینه ، اما واقعیت اینه که اینطور نیست. کوه و کوهستان جاذبه های طبیعی فراوانی میتونه داشته باشه که چشم هر بیننده ای رو نوازش میده. از سنگ و خاک و شن و سبزه و گل و ریحان و آب و برف و بارون و آفتاب و ماه و ستاره و درخت و خار و گرما و سرما و روز و شبش بگیر تا مابقی چیزها. همه ی اینها بجای خود زیبا و چشمگیر هستند اما در پس این همه زیبایی یه معنویت ویژه ای هم وجود داره که اگه بتونیم به اون پی ببریم و درکش کنیم ، به یکباره تمام اون زیبائیها با هم جمع شده و هزاران هزار بار تقویت میشن و احساسی از شور و شعف و نشاط غیر قابل توصیف رو در وجود کوهنوردانی که چنین دیدی دارند ، جاری میکنند.

چرخ با این اختران نغز و خوش و زیباستی

صورتی در زیر دارد آنچه در بالاستی

باز به سفرم فکر میکردم. در روزهای قبل از این سفر و با استفاده از نرم افزار Google Earth مسیر حرکت به دماوند رو آنالیز کرده بودم. از خروجی رینه تا مسجد صاحب الزمان (عج) 6500 متر فاصله با 575 متر افزایش ارتفاع ( شیب متوسط 9% ) ، از مسجد صاحب الزمان (عج) تا پناهگاه بارگاه سوم  4200 متر فاصله با 1185 متر افزایش ارتفاع ( شیب متوسط 28% ) و از پناهگاه تا قله 3100 متر فاصله با 1561 متر افزایش ارتفاع ( شیب متوسط 50%). بارها مسیر پاکوبها رو دنبال کرده بودم و قدم به قدم بصورت مجازی مسیر رو رفتم. حالا در حین رانندگی ، در عالم فکر و خیال دوباره به طی کردن این مسیر مشغول شدم. حرکتهای زیگزاگی کوتاه ، نشون میداد که شیب حرکت چقدر تند و سخت خواهد بود. آیا میتونستم چنین فشاری رو در شرایط رقیق شدن هوا و کم شدن فشار تحمل کنم؟

باز به سفرم فکر میکردم. احساسم این بود که این سفر مثل گذر از عالم برزخ است. برزخ ، فاصله ی بین دنیای مادی تا قیامت است. دنیای مادی محل عمل است و قیامت ، زمان چشیدن نتایج عملکردها. عالم برزخ بین این دو قرار داره و بخشی از سیر الی الله انسان در این مرحله تکمیل میشه. چگونه طی کردن دوران برزخ ، وابسته به داشته ها و اندوختهایی است که در عالم مادی درک کردیم. سفر من هم بی شباهت با این نیست. اندکی توان و دنیایی اشتیاق به همراه داشتم. نمیدونستم با این داشته ها و اندوخته میشه به اوج رسید؟ توانم که قابل تعریف و ارائه نبود و اصولا" خجالت میکشیدم در موردش حتی فکر کنم ( آن ذره که در حساب ناید ، ماییم ). تمام امیدم به عشق و اشتیاقم بود. نمیدونستم کوه دماوند این اشتیاقم رو پاسخ میده؟ آیا این عشق پاک و دلبستگی تام رو میپذیره و اجازه میده یک عاشق دلباخته در آسمون وجودش به پرواز دربیاد و بوسه بر تارک تابناکش بزنه؟ تمام وجودم رو بیم و امید پر کرده بود ؛ بیم از کمبود داشته ها و امید به عشق و اشتیاق عاشقانه ....... با این افکار از اصفهان خارج شدم و بسمت تهران پیش رفتم......

رانندگی در شب رو دوست دارم بخصوص وقتی که تنها و سرحال باشم. دقایق اولیه ی سفر رو در سکوت طی کردم. دستگاه پخش ماشین خراب بود. علاقه ای هم به گوش کردن رادیو نداشتم. تنها همراهم ، گوشی تلفن همراه بود!! فایلهای بخش موسیقی و موزیک رو باز کردم و از ابتدای ورود به اتوبان کاشان تا خود تهران تمام موسیقیها ، ملودیها ، فولکلوریکهای محلی ایران و .... رو با دقت گوش دادم ؛ عجب چیزهای جالبی توی این گوشی داشتم و خبر نداشتم!! شب هنگام و تنها بودن ، باعث شد که توجه بیشتری به این موسیقیها داشته باشم. توی چنین شرایطی ، گوش دل دادن به نغمه های مازندرانی ، اشکم رو درمیاورد.....

دیرهنگام به تهران رسیدم. ساعت حدود 1 بامداد چهارشنبه 29 تیر بود. فکر میکردم دیگه در این وقت و ساعت نباید ماشینی در خیابونها باشه و خیلی سریع و راحت میتونم به محل اقامتم برسم اما از همون بدو ورود شاهد ترافیک و تردد زیاد خودروها بودم!! انگار مردم تهران خواب و استراحت ندارند و باید برای گذران زندگی 24 ساعته در حرکت باشند!!

به محل اقامتم رسیدم ؛ دفتری متعلق به شهرداری اصفهان در یکی از محله های شمالی تهران. همکارانم درب رو برام باز کردند. از دیدن تیپ و قیافه ام متعجب بودند. اولین بار بود که بجای استفاده از کت و شلوار ، در هیبت یه کوهنورد به این دفتر مراجعه میکردم ؛ شلوار شش جیب و تی شرت با کوله ای بر پشت! قبل از خواب ، باطری تمام وسایل الکترونیکی رو در حالت شارژ قرار دادم چون ممکن بود دیگه فرصتی برای اینکار نداشته باشم. حدود ساعت 2 بامداد بخواب رفتم.

پیش از ساعت 6 از خواب بیدار شدم و آماده ی رفتن به همایش. صبحونه ی کاملی خوردم. این خوراک کامل هم بخشی از برنامه ی ذخیره ی انرژی بود. لیستی از چند خرید ضروری ( چند بطری آب معدنی ، عسل ، پنیر و مربا ) و پول رو در اختیار دوستانم قرار دادم تا موقع برگشتنم از همایش ، وقتم برای تهیه اینها از دست نره. همایش از ساعت 9 تا حدود ساعت 19 ادامه داشت. دوست قدیمی و ارجمندم آقای رضا طیب طاهر ( دزفول ) هم در این همایش حضور داشت. آقا رضا از من خواسته بود تا در صورت امکان در برنامه ی صعود به قله ی دماوند شرکت کنه. مشکلی در این رابطه وجود نداشت و هماهنگی لازم رو با هم انجام داده بودیم.

بعد از پایان سخنرانی آقا رضا در بخش جنبی همایش ، به اتفاق سالن رو ترک کردیم و به محل اقامتم رفتیم. لباسهای رسمی رو عوض کردم و دوباره بشکل آدمی زاد (ببخشید ؛ بشکل یه کوهنورد!!) دراومدم. تماسی با دوستان اصفهانی داشتم. اونها به تهران رسیده بودند. بنا شد در امام زاده هاشم به هم ملحق بشیم. مسیر مناسب برای خروج از تهران بزرگراه صدر بود که مستقیما" ما رو به جاده ی هراز هدایت میکرد. وقتی وارد اتوبان مدرس ( شمال ) شدیم حدود 1.5 ساعت در ترافیک شدید گیر کردیم!! ( خدایا ؛ این تهرونیهای عزیز به چی چیه این تهرون دل خوش کردند؟ هوای سالمی داره؟ ترافیک نداره؟ خلوته؟ قشنگه؟ فضای سبز زیادی داره؟ هزینه ی زندگیش پائینه؟ ما که حیرون پاسخ این پرسش موندیم!)

به هر دردسری بود از ترافیک تهرون خلاص شدیم و در ترافیک بومهن و رودهن گیر افتادیم. با سلام و صلوات این گره رو هم رد کردیم و رسیدیم به امام زاده هاشم. دوستان گرامی و ارجمندم جناب آقای امانی به همراه همسر محترمشون ، جناب آقای قاسم زاده و آقا مجتبی رو ملاقات کردم. دوستان رو به آقا رضا معرفی کردم و مثل این سریالهای اخیر گفتم : دوستان ؛ آقا رضا – آقا رضا ؛ دوستان !!! بنا بود آقا پیمان صانعی هم در جمع ما حضور داشته باشه اما بدلیل مشغله ی اداری متاسفانه این افتخار نصیب ما نشد اما در عوض آقای قاسم زاده که حضورشون در برنامه قطعی نبود ، حال همسفر ما بودند و میتونستیم از تجربه ی ایشون در کنار جناب امانی کمال استفاده رو ببریم.

حرکت رو شروع کردیم و بسمت پلور رفتیم. شب بود و دیگه چشمام نمیتونست در جستجوی کوه دماوند باشه. مهتاب هم در آسمون نبود که بشه زیر نور مهتاب حداقل قله ی پر برف دماوند رو ببینم. باید تا فردا صبر میکردم. توقف کوتاهی در پلور داشتیم تا چند قلم وسیله ی مورد نیاز دیگه رو تهیه کنیم. دقایقی بعد جاده ی پلور به رینه رو در پیش گرفتیم. در پیچ و خم این جاده در حال حرکت بودیم که یه دفعه ماشین جناب امانی در کنار یه جاده ی فرعی خاکی توقف کرد. جناب آقای قاسم زاده از ما خواست از ماشین پیاده بشیم و چراغهای خودرو رو خاموش کنیم. وقتی اومدیم پایین ، اشاره ای به سمت بالا کردند و گفتند : اون چراغ رو اون بالا میبینی؟ اونجا پناهگاه بارگاه سوم است......

چراغی روشن در دامنه های کوهی رفیع ، در آسمان تاریک و پر ستاره شب خودنمایی میکرد..... متعجبانه به این نور خیره شده بودم..... خدای من ؛ چه شیب تندی......

اما این تعجب خیلی سریع جای خودش رو به یک لبخند شیرین داد ؛ لبخندی از سر رضایت و امید. این چراغ یه پاسخ واضح و پر معنا به پرسش من داشت ؛ وقتی که ازش میپرسیدم :

خانه ی دوست کجاست؟..........

ادامه دارد.....