یکی از مهمترین کارهایی که باید در صعود به قله های مرتفع انجام داد ، تطبیق شرایط جسمانی با شرایط کمبود اکسیژن و پایین بودن فشار هوا است. اینکار در اصطلاح " هم هوا شدن " نامیده میشه.


افزایش سریع و بدون مقدمه ی ارتفاع توسط کوهنورد ، فشار بسیار زیادی رو به سیستم گردش خون وارد میکنه. اولین علائم تاثیر این فشار معمولا" با سرگیجه شروع میشه. اگه سرگیجه طی یکی دو ساعت و با استراحت و خوردن مایعات برطرف نشه ، سر درد و حالت تهوع شدید به همراه خواهد داشت. در چنین وضعیتی کوهنورد باید بلافاصله صعود رو متوقف کنه و سریعا" ارتفاع کم کنه. اگر کسی نسبت به این علائم بی تفاوت باشه ، ممکنه کار به توقف فعالیتهای مغزی و مرگ ختم بشه.....

تمرین ویژه ای که بنده و آقا مجتبی با اقامت در کوه کرکس داشتیم باعث شده بود که در ارتفاع 4200 متری پناهگاه مشکلی برامون پیش نیاد و بدنمون خودش رو با این شرایط سازگار کنه. اما دوست همنوردم آقای طیب طاهر با رسیدن به پناهگاه ( اون هم بعد از حدود 6 سال دوری از کوهنوردی ) دچار سرگیجه ی شدید شد و حالش هر لحظه بدتر هم میشد. جناب امانی که دستی در امور کمکهای اولیه دارند به آقا رضا قرصهای مخصوص این حالت رو دادند اما چون این قرصها هم تاثیر چندانی نداشت ، ناچار به تزریق آمپول شدند. با اینکار شرایط آقا رضا رفته رفته بهتر شد اما باز هم اثرات سرگیجه براش باقی مونده بود.

ما سه چادر برپا کرده بودیم ؛ آقا و خانم امانی در یه چادر ، حسین آقا و آقا رضا در یه چادر و من و آقا مجتبی هم در یه چادر بودیم. البته تقسیم چادرها بنا بود طور دیگه ای باشه و من و آقا رضا با هم باشیم اما یه اتفاق جالب باعث شد که آقا مجتبی بیاد به چادر من و همین مساله سوژه ای شد که حسین آقا هی سربسر آقا مجتبی بذاره و شوخی کنه که باعث بانشاط شدن اعضای گروه بشه. روحیه ی شاداب و لبان پر خنده کلی انرژی مثبت در گروه ایجاد میکنه بخصوص وقتی که اینکار با ظرافت هر چه تمامتر و حفظ حرمت دوستان انجام بشه. ماشاءالله حسین آقا ید طولایی در این زمینه دارند و تا میشه به گروه انرژی مثبت میدند.

دو سه ساعتی رو در چادرها دراز کشیدیم. من که خوابم نمی برد . فقط پاهام رو روی کوله انداختم تا جریان خون ، بیشتر به سمت سرم باشه. حالم خیلی خوب بود. برای نهار هم مثل صبح امروز و دیشب ، نون و پنیر و عسل خوردم. چند تکه تنقلات دیگه مثل مغز گردو و پسته و بادام هم آورده بودم که به همراه دوستان استفاده کردم. بسته های کوچیک کنجد بو داده ی نمکی همراهم بود. بخاطر افزایش ارتفاع و کاهش فشار هوا ، این بسته کنجدهای وکیوم شده اونقدر باد کرده بودند که ممکن بود بترکند! با چاقو سوراخ کوچکی روی این بسته ها ایجاد کردم تا بادش خالی بشه و مشکلی پیش نیاد. اینها همه بخشی از تبعات کاهش فشار هوا است. احتمالا" در بدن ما هم چنین اتفاقاتی روی میده.

برای هم هوایی بیشتر حدود ساعت 16:30 از چادرهای بیرون اومدیم و بطرف بالا حرکت کردیم. برنامه این بود که به ارتفاع 4700 متری بریم و یه ساعت در اون ارتفاع بمونیم. اینکار ضمن اینکه هم هوایی بیشتری ایجاد میکرد باعث میشد تا در برگشت به ارتفاع 4200 متری پناهگاه ، خواب راحتی رو داشته باشیم. برای تمرین نوع حرکت صبح فردا ، تنفس و قدمهام رو با هم هماهنگ کردم ؛ با یه قدم دم و با قدم بعدی بازدم. ریتم قدمها یکنواخت و آروم بود و با هر قدم حدود 25 تا 30 سانت پیش میرفتم. بعد از چند قدم ، با حفظ ریتم و سرعت قدمها ، نفس عمیق میکشیدم و در بازدم تمام هوای ریه رو بیرون میدادم. این روش رو در طول مسیر و تا رسیدن به ارتفاع مورد نظر ثابت نگه داشتم.

هنوز مقدار زیادی راه نرفته بودیم که آقا رضا دوباره حالش بد شد و نشست. ما از اصفهان و از ارتفاع 1500 متری به دماوند اومده بودیم و قبل از عزیمت به اینجا تمرینات منظمی هم داشتیم اما بنده ی خدا آقا رضا از ارتفاع بسیار پایین دزفول ( حدود 100 و خورده ای بالاتر از سطح دریا ) به دماوند اومده و 6 سال از کوهنوردی بدور بوده. بنا شد آقا رضا همونجا بشینه و اگه حالش بهتر شد خودش بیاد بالاتر والا برگرده پایین و در چادر استراحت کنه. در حین این هم هوایی با یه دوست گرامی که از اردبیل تشریف آورده بودند آشنا شدم ؛ جناب آقای خروشی. در طول راه از موضوعات مختلف صحبت کردیم. تفکرات و نظراتی نزدیک به هم داشتیم و همین موضوع باعث شد تا دل به حرفهای هم بدیم. اصولا" کوهنوردان خیلی راحت با هم دوست میشن حالا اگه یه وحدت نظری هم باشه که دیگه نور علی نور خواهد شد. شماره تلفنها رو رد و بدل کردیم تا در برنامه های آتی شاید بتونیم صعودی مشترک در استان اصفهان و یا استان اردبیل داشته باشیم. یکی از برنامه های تابستون امسال ما ، صعود به قله ی زیبای سبلان است و در این ارتباط دوستان اردبیلی میتونند کمک فکری خوبی به ما بدهند تا برنامه ریزی بهتری داشته باشم.

در ارتفاع 4700 متری. آقای خروشی ( اردبیل ) در کنار بنده نشسته اند

به ارتفاع 4700 رسیدیم. خیلی از کسانی که در اون روز در دماوند حضور داشتند مثل ما برای هم هوایی اومده بودند. بعضیها خیلی از ما بالاتر رفتند. در ارتفاع 4700 تعدادی سرباز از سازمان جغرافیایی نیروهای مسلح حضور داشتند که بنا بود صبح فردا عازم قله بشن. چند نفر از اونها با رسیدن به این ارتفاع دچار ارتفاع زدگی شده بودند و حالشون بد شد. خوشبختانه هیچیک از ما مشکلی نداشت. یه ساعتی رو در اون محل نشستیم و بعد از مسیر شن اسکی به پناهگاه برگشتیم. حال آقا رضا تعریفی نداشت. نمیدونستم فردا میتونه بیاد قله یا نه. خودم بخاطر ناراحتی معده که دارم ، اذیت بودم. غذا کمتر میخوردم تا مبادا ورم معده ام کار دستم بده و باعث بشه از صعود جا بمونم. هوا تاریک شد. آسمون ابری بود.

بنا بود جلسه ی هماهنگی نهایی با حضور تمام اعضای گروه در چادر حسین آقا برگزار بشه. قبل از جلسه مشغول شام خوردن ( یا بهتره برای خودم بگم ته بندی! ) بودیم که صدای برخورد دونه هایی به چادر بلند شد. در چادر رو باز کردم و دیدم دونه هایی بین برف و تگرگ داره از آسمون میباره! هوا رو به سرما گذاشت. بعد از شام دور هم جمع شدیم. جناب امانی توضیحات کاملی در مورد برنامه فردا دادند. بنا شد در ساعت 2:30 بامداد بیدار باش داده بشه و گروه حرکت خودش رو بین ساعت 03:00 تا 03:10 شروع که. همچنین تذکر داده شد که وسایل مورد نیاز رو باید همین امشب آماده کنیم و بامداد فردا با توجه به سرمای هوا به اندزه ی کافی لباس گرم به تن داشته باشیم. در بین راه اگه لازم شد میشه لباسها رو کم کرد اما اضافه کردن لباس منطقی نیست و میتونه مشکلاتی رو بوجود بیاره.

یه مقدار نگران وضعیت آقا رضا بودم. راستش ترجیح میدادم رضا نیاد قله. میترسیدم مشکل جدی براش بوجود بیاد. در چنین شرایطی نمیشه نفر مصدوم رو به حال خودش رها کرد. بجز جناب امانی ، حسین آقا هم به مسیر صعود کاملا" مسلط بودند و شاید از نظر هدایت گروه مشکلی نداشتیم اما اگه کسی حالش بد میشد و برمیگشت ، یکی از این دو هم باید قید صعود رو میزدند و با اون فرد به پایین برمیگشتند و چنین موضوعی روی روحیه ی بقیه هم تاثیر منفی داشت. آخرین صحبتی که با رضا داشتیم نشون میداد حالش بهتر شده اما خیلی مطمئن نبود تا بامداد فردا حالش چطور خواهد بود. بنا شد خود رضا تصمیم نهایی رو بگیره.

به چادر برگشتیم برای شام آخر!! دوباره همون نون و پنیر و عسل اما اینبار در حجمی به مراتب کمتر از دفعات قبل. موقع شام خوردن آقا مجتبی به هد لایت رو روشن کرد و اون رو به سقف چادر آویزون کرد. نور هد لایت کم بود و من بهش میگفتم کرم شب تاب!! محیط شاعرانه ای بود!! به آقا محتبی گفتم این نور برای چنین مراسم شامی خیلی مناسبه. هدلایت اصلیت کو؟ گفت هد لایت اصلی همینه دیگه!!! گفتم : با این کرم شب تاب میخوای توی تاریکی بامداد حرکت کنی؟؟!! هنوز در حال گفتگو بودیم که نور همون کرم هم به اتمام رسید و رسما" تاریکی چادر رو فرا گرفت!!

هدلایت من قدرت زیادی داشت و با اینکه بطریهاش رو تازه عوض کرده بودم ، سه باطری یدکی اضافی همراه داشتم. در محیط سرد کوهستان ، باطری خیلی زود خالی میشه و دردسر ایجاد میکنه. در حال گفتگو در مورد هد لایت آقا محتبی بودیم که جناب امانی گفتند دکمه ی هد لایتشون بخاطر فشار وسایل کوله در حالت روشن قرار گرفته و طی این مدت باطریش کاملا" تخلیه شده. در فروشگاه پناهگاه باطری وجود نداشت.  جناب آقای امانی از آقا محتبی پرسید باطری اضافی داری؟ گفتند بله ، اما دو تا باطری که به همراه داشتند احتمالا" میتونست برای چند دقیقه یه کرم شبتاب دیگه رو روشن کنه! خوشبختانه باطریهای من اینجا به کار اومد و نور مورد نیاز سرقدم گروه رو تامین کرد.

موقع غذا خوردن آقا مجتبی متوجه شده بود که غذای مخصوص امشبش رو توی رینه جا گذاشته! خلاصه این آقا مجتبی با آمادگی 100% اومده بود دماوند. یادم رفت بگم که کیسه خواب هم نداشت و فقط به آوردن به پتوی مسافرتی بسنده کرده بود.!! توی رینه از آقا مصطفی یه کیسه خواب براش گرفته بودیم. لباس و دستکشش هم خیلی مناسب وضعیت هوایی که با اون روبرو شده بودیم نبود. هم فال بود و هم تماشا. هم نگران بودیم و هم شاد.

موقع خواب شد اما مگه خوابم میبرد. همش دلهره ی برنامه ی فردا رو داشتم. بخاطر غذای بسیار کمی که خورده بودم وضعیت معده ام رفته رفته بهتر میشد. مقدار دیگه ای آب خوردم و رفتم توی کیسه خواب. طبق معمول گرمم بود اما سرم رو خوب پوشوندم تا سرما نخورم. کمی وزش باد داشتیم. بارش برف متوقف شده بود ولی آسمون کاملا" پوشیده از ابر بود. گاه و بیگاه صدای رعد و برق هم بگوش میرسید. با تلاش زیاد بلاخره موفق شدم یکی دو ساعتی بخوابم.