ساعتم برای 02:15 دقیقه تنظیم شده بود. شب ، قبل از خواب کوله ی حمله ( کوله ای که کوهنورد همراه خودش به قله میبره ) رو آماده کردم. یه بطری نیم لیتری آب ، دوربین عکاسی کوچیک ، تنقلات و خشکبار ، خرما ، کلاه و دستکش اضافه ، کاپشن کرتکس ضد باد و آب و یکی دو وسیله ی دیگه رو توی این کوله قرار دادم. لباسهایی رو هم که بنا بود به تن کنم در یه کوله ی دیگه گذاشتم تا فراموشم نشه چی رو باید به تن کنم.


صبح ساعت 02:15 بیدار بودم که زنگ موبایل بیدارترم کرد! آقا محتبی هم بیدار شد. تعویض لباس رو شروع کردم. اول یه پیرهن و شلوار استرج به تن کردم. این لایه به طرز بسیار جالبی بدن رو گرم نگه میداره. روی این لایه یه شلوار و بلوز پلار پوشیدم. ترکیب این دو باعث سبکی در حرکت و تامین گرمای مورد نیاز در شرایط سرما میشه. دو جفت جوراب ( یکی الیاف مصنوعی و روی اون جوراب پشم خالص که مادر همسرم برام بافته ) به پا کردم. برای پایین تنه یه شلوار کرتکس ضد آب و باد و برای بالاتنه یه کاپشن ورزشی معمولی تنم کردم. چفیه رو روی سرم انداختم و کلاه بافتنی معمولی سرم کردم. یه دستکش پلار هم به دست کردم و آماده ی حرکت شدم.

هنوز دقایقی تا ساعت 03:00 مونده بود. تصمیم گرفتم قبل از اینکه گروه حرکت کنه برم دستشویی تا دیگه در طول حرکت نیازی به دستشویی صحرایی!! نداشته باشم. وقتی برگشتم دیدم گروه بدون من به راه افتاده. قدری تعجب کردم. اونها کوله ی من رو هم به همراه برده بود. چند قدم که برداشتم آقا مجتبی رو دیدم و صداش کردم. بطرف پناهگاه حرکت کردم. وقتی آقای امانی صدای من رو از پشت سرشون شنیدند تعجب کردند و گفتند مجتبی؟ مگه نگفتی مهندس رفته دستشویی بالا؟! آقا محتبی فکر کرده بود که من به دستشویی کنار پناهگاه جدید رفتم برای همین گروه به اون طرف رفته بود.

گروه کنار پناهگاه توقف کرد تا من به اونها برسم. ساعت دقیقا" 03:10 بود. آماده ی رفتن بودیم که آقا مجتبی مصصم شد بره دستشویی!!! مجسم کنید حال گروه رو که داره از زمانبندی حرکت عقب می افته و حال آقا محتبی رو که بدون هدلایت و توی تاریکی مطلق باید بره در اون دستشوئیهای تاریک و تازه بند شلوار کرتکسش هم باز نمیشه!!!!!!!!!!

با بازگشت موفقیت آمیز آقا مجتبی ، در ساعت 03:15 حرکتمون رو شروع کردیم. یادم رفت بگم که قبل از حرکت آقا رضا اعلام کرد که خوشبختانه حالش خوبه و میتونه بیاد بالا. بنا شد اگر حالش دوباره بد شد ، در همون محل بمونه تا هوا روشنتر بشه و بعد برگرده پایین. بعضی گروههای دیگه ساعتی زودتر از ما به راه افتاده بودند. دیدن نور هدلایتهایی که به صف دارن بالا میرن ، منظره ای بسیار زیبا و رویایی به آسمون ابری دماوند داده بود. کنار پناهگاه هم ازدحام زیادی بود. خیلی از گروهها آماده میشدند تا یکی پس از دیگری صعود رو آغاز کنند.

حرکت رو نرم شروع کردیم. معمولا" من وسط گروه حرکت میکنم اما اینجا بخاطر اینکه آقا مجتبی عملا" هدلایت نداشت ، رفتم ته صف و پشت سر آقا مجتبی تا با نور هدلایتم مسیر رو برای ایشون هم روشن کنم. آقا مجتبی برای اینکه بتونه راحتتر صعود کنه قدمهای کوتاه و آهسته برمیداشت. این موضوع باعث شد چند بار بین ما و نفرات جلویی فاصله بیفته. هوا سرد بود و حرکت خیلی آهسته میتونست باعث بشه بخش زیادی از انرژی ما صرف غلبه بر سرما بشه. اما چاره ای هم نبود. حرکت تند و شتابزده مشکلات خاص خودش رو داشت.

نور هدلایتها نشون میداد که بیشتر گروهها دارن از مسیر شن اسکی از پناهگاه فاصله میگیرن. این مسیر شیب ملایمی داشت اما حرکت در شن اسکی باعث اتلاف انرژی میشه چرا که بخاطر سست بودن خاک زیر پا ، باید انرژی بیشتری وارد کنیم تا قدمهای استوارتری داشته باشیم. گروه ما بلافاصله بعد از فاصله گرفتن از پناهگاه ، به سمت راست تغییر مسیر داد و از مسیری سنگلاخ و با شیب تند بالا رفت. حرکت روی سنگ خیلی راحتتر بود. این همون راهی بود که دیروز موقع هم هوا شدن طی کرده بودیم. سرعت حرکت ما مثل همیشه زیاد بود و در همون 45 دقیقه اول از چند گروه سبقت گرفتیم.

45 دقیقه حرکت کردیم تا برای استراحت اول متوقف شدیم. در توقفها من مقدار کمی آب میخوردم و یک یا دو تا خرما ( که بخاطر سرمای هوا عین سنگ سفت شده بود). آقا مجتبی توی همین استراحت متوجه شد که یادش رفته آب با خوش بیاره! میگفت اونقدر عجله کردین که یادم رفته آب بردارم!! در استراحت دوم بود که برای خوردن نوشیدنی دستشکهاش رو درآورد و احتمالا" دستش رو روی سنگهای یخزده گذاشت. این اشتباه باعث شد که دستش بشدت سرد بشه و درد بگیره . دستکشی که به همراه داشت نمیتونست کمکی بهش بکنه. جناب امانی دستکش خودش رو به ایشون داد تا مشکل حل بشه. آقا محتبی لباسش هم خیلی مناسب نبود. هوا سردتر از اون چیزی شد که انتظارش میرفت.

گروه نسبتا" بزرگ از کوهنوردان تهرانی و کرجی ( که فکر میکنم اسم گروهشون آذرخش بود ) جلوی ما قرار داشتند. ناچار شدیم سرعتمون رو برای دقایقی کم کنیم و پشت سر این گروه پیش بریم اما سر دو تا پیچ (عین این ماشینهای مسابقه) از این گروه هم سبقت گرفتیم و رد شدیم. هوا گرگ و میش شده بود که به ارتفاع حدود 5000 متری رسیدیم. کمی بالاتر از ما آبشار یخی قرار داشت. کم شدن فشار هوا باعث شده بود صورتهامون کمی ورم کنه.

به یه تخته سنگ تکیه دادم و بدون درآوردن دستکشها تیمم کردم. نماز صبح رو در همون حالی که ایستاده بودم خوندم. استراحتهای جالب آقا رضای عزیز من رو یاد یکی از قسمتهای سریال شبهای برره می انداخت! در اون سریال یاور طغرل به سربازان برره بشین پاشو میداد. وقتی میگفت بشینید ، برره ایها میگفتند وفرما وفرما بشین ( و بعد چهار زانو روی زمین مینشستند و با هم گفتگو میکردند!) هر وقت آقای امانی اعلام استراحت میکردند ، آقا رضای ما هم انگار به سر منزل مقصود رسیده باشه قشنگ با صبر و حوصله کوله اش رو کنار میذاشت ، دستکش رو درمیاورد ، باتومها رو کنار میذاشت ، کلاهش رو کنار میزد و ....... استراحتها دو سه دقیقه بیشتر نبود. سرمای زیاد اجازه ی توقف بیشتر نمی داد. وقتی میخواستیم راه بیفتیم و فرمان حرکت داده میشد ، دوباره آقا رضا با صبر و حوصله ای بیشتر از قبل ، یکی یکی وسایلش رو جمع و جور میکرد و همیشه یه دو دقیقه ای تاخیر داشت! حسین آقا هم میگفت رضا! دیشب که اونقدر بلند خرخر کردی که نذاشتی بخوابیم حالا هم که هی عقب می افتی ، تو که ما رو کشتی آقا رضا!

حسین آقا شروع کرد به تعریف کردن که : دیشب این آقا رضا اونقدر با صدای بلند خرخر میکرد که نتونستم بخوابم. هر چی اینور و اونور شدم دیدم فایده نداره. به آرومی تکونش دادم و صداش کردم رضا رضا ، تا بلکه خرخرش قطع بشه. یه دفعه آقا رضا بلند شد و هدلایتش رو روشن کرد و نورش رو صاف انداخت توی چشم من و گفت کارم داشتی آقای قاسم زاده؟؟!!!!!!!

ما دیگه مرده بودیم از خنده. آقا رضا طفلکی ، مظلوم و ساکت به حرفهای حسین آقا گوش میداد و لبخند میزد. برای هماهنگ شدن حرکت گروه ، جناب امانی آقا مجتبی رو جلو فرستاد تا قدمها رو بر اساس سرعت ایشون تنظیم کنیم. حالا ترتیب صف اینطور شده بود ؛ آقا مجتبی – آقای امانی – خانم امانی – بنده – آقا رضا و حسین آقا. قدم به قدم در حال پیشروی بودیم هر چی زمان بیشتری میگذشت ، انرژی آقا مجتبی و آقا رضا بیشتر از قبل میشد و خیلی راحتتر حرکت میکردند.

من هم مشکل خاصی نداشتم و با همون ریتم منظم قدم برمیداشتم و نفس میکشیدم تا اینکه تا در ارتفاع حدود 5300 متری احساس کردم پاهام خسته شده و دیگه توان بالا رفتن ندارم.....

ادامه دارد.....