طی یکی دو روز گذشته و همینطور در برنامه شب مانی کرکس اونقدر عملکردم خوب بود که اصلا" فکرش رو هم نمیکردم کم بیارم. اما این اتفاق افتاد.


ابتدا قدری تحمل کردم تا شاید شرایطم بهتر بشه اما فایده ای نداشت. گروه تازه استراحت کرده بود و راه افتاد که من به آقای امانی اطلاع دادم نیاز به استراحت مجدد دارم. قدری جلوتر توقف کردند. هوا لحظه به لحظه سردتر میشد و آروم آروم اطرافمون رو مه فرا گرفت. ارتفاع برف در حال زیادتر شدن بود. این برفهای تازه مربوط به بارش شب قبل بود. استراحت مجدد هم کمکی به من نکرد و یواش یواش بین گروه سه نفره ی من و آقا رضا و حسین آقا ، با سه نفر جلویی فاصله افتاد. از رضا خواستم بره جلو و به گروه سرقدم ملحق بشه.

موقعی که میخواستم برای صعود به دماوند از خونه خارج بشم برای بازگشت از این سفر و نیز صعود به قله دو نذر جدا رو نیت کرده بودم. توان جسمی خودم رو با انجام تمرینات مناسب و تغذیه ی خوب ، افزایش دادم. اما حالا مونده بودم و نای بالا رفتن نداشتم . صبح زود ، موقعی که به قصد قله از پناهگاه خارج شدیم ، نور هدلایت کوهنوردانی که بالاتر از ما بودند توجه من رو جلب کرده بود. با خودم میگفتم هر چه قدر هم که قوی باشی و راه بلد ، توی تاریکی که رفتی ، نمیتونی بدون نور مسیر خودت رو پیدا کنی. یه عامل بیرونی باید به کمکت بیاد ، راه رو به تو نشون بده ، تا بتونی به پیش بری. اون موقع صبح ناخودآگاه این جمله در ذهنم نقش بسته بود که " ان الحسین مصباح الهدی و سفینة النجاه " همانا حسین علیه السلام چراغ هدایت و کشتی نجات است.

من با قدرتی اندک و نوری مصنوعی تا اینجا اومده بودم اما حالا دیگه این دو بکارم نمیخورد. دستم خالی شده بود. یاد برزخ می افتادم ؛ دوران پس از مرگ تا قیامت. توی این شرایط عجیب ، خیلی خوب حس میکردم که مفهوم دست خالی بودن در برزخ یعنی چی ، نداشتن قوای حرکت و ره توشه ی آخرت یعنی چی ، آماده نبودن برای تداوم سیر الی الله یعنی چی ، آروزی قله ها و در اوج بودن یعنی چی و حسرت موندن و نرفتن یعنی چی.......

به دلم افتاد که برگردم پایین. نمیتونستم ادامه بدم و از طرفی نمیخواستم مانع صعود گروه بشم. سعی میکردم خودم رو با این افکار قانع کنم که " تا همینجا هم خیلی شاهکار کردی. از بلندترین ارتفاعی که تا بحال رفته بودی بیش از 1400 متر بالاتر اومدی. توی این ارتفاع فقط قله ی دماوند بالاتر از تو قرار داره و از همه ی قله های دیگه ی ایران بالاتری....." این افکار عین برق و باد به ذهنم خطور میکرد اما با یاد دوباره ی حسرت موندن و نرفتن ، همه ی این توجیهات پرپر میشدند و یه تمنای توام با ناامیدی تمام وجودم رو پر میکرد. توی همین فکرا بودم که نوری دوباره در ذهنم درخشید ؛ مگه صبح توی ذهنت این جمله نقش نبسته بود که ان الحسین مصباح الهدی و سفینة النجاه؟ پس چرا از این خاندان طلب یاری و کمک نمیکنی؟

متوسل به حضرت باب الحوائج ابوالفضل العباس علیه السلام شدم و از این بزرگمرد عرصه ی مردانگی و شجاعت و وفا طلب یاری کردم. هنوز ذکر توسلم تموم نشده بود که صدای یه یار مددکار توجه من رو به خودش معطوف کرد ؛ و جالب و عجیب اینه که این یار مددکار هم اسمش حسین بود......

دوست همنورد و ارجمندم حسین آقای عزیز پشت سر من بود و وقتی شرایط من رو دید از من خواست عجله ای برای رفتن نداشته باشم و قدری استراحت کنم و بعد بین قدمهام فاصله ی زمانی بیشتری بندازم. گروه سر قدم حالا از ما فاصله ی زیادتری گرفته بود. شرایط جوی اونقدر به هم ریخته بود که توقف اونها به مصلحت نبود. باد و بوران شدیدتر شده بود و هوا هم بشدت سرد. غلظت مه اونقدر شد که دید به حدود 20-10 متر رسیده بود. حسین آقا تابحال چندین بار به دماوند صعود کرده بودند و راه رو به خوبی میشناختند. تا قبل از این ضعفی که برام ایجاد شده بود ، با یک قدم  دم و با قدم بعدی بازدم داشتم اما با راهنمایی که حسین آقا کردند حالا با هر یک قدم حدود 30 سانتی متری ، یه دم و بازدم عمیق انجام میدادم و قدم بعدی رو برمیداشتم. علاوه بر این ، حسین آقا از نظر روحی هم انرژی بسیار زیادی به من داد. مجموع اینها باعث شد که احساس کنم دوباره انرژی گرفتم و میتونم پیش برم. حرکت رو شروع کردیم.

شیب مسیر زیاد بود و حرکتهای زیگزاکی مکرری انجام میدادیم. دیگه گروه سر قدم رو نه میدیدیم و نه صداشون رو میشنیدیم. هر از گاهی توقف کوتاهی انجام میدادم و دوباره به راه می افتادم. گوش دلم به توسلم بود و گوش دیگرم به راهنمائیهای حسین آقا و انرژی مثبتی که از یه همنورد هم قدم دریافت میکردم. شرمنده ی حسین آقا بودم که بخاطر من معطل شده بود اما از یه طرف هم میدونستم که لطف ایشون زیادتر از این حرفها است.

جلوتر رفتیم. یه بار دیگه آثار خستگی در بدنم هویدا شد. حالا به ازای هر قدم دو تنفس کامل و عمیق داشتم. سرعت حرکتم مرتب در حال کم شدن بود. حسین آقا مرتب توصیه میکرد عجله ای نداشته باشم و قدمها رو با فاصله ی زمانی بیشتری بردارم. گروه سرقدم و پیشرو هم دردسرهای خاص خودشون رو داشتند. از یه طرف نگران ما بودند و از طرف دیگه شرایط جوی اجازه ی توقف رو به اونها نمیداد. شرایط خیلی خاص شده بود. خیلی از گروههایی که اون روز در پناهگاه بودند ، با رسیدن به این شرایط جوی ، قید صعود رو زده بودند و از وسط راه برگشتند. اما ما ادامه داده بودیم و مصمم به تمام کردن راهی که آغاز کردیم.

به محدوده ی تپه های گوگردی رسیدیم. دماوند یه آتشفشان خاموشه که در نزدیکیهای قله اش ، فوران گاز گوگرد داره. شرایط جسمی من مناسب نبود. نگران بودم که با رسیدن به این محوطه و تنفس گاز گوگرد ، دیگه حالم یه باره بشه و همین اندک نفسی که برام مونده به شماره بیفته. ترکیب سریع گاز گوگرد با رطوبت دهان و بینی و ریه ، تشکیل اسید سولفوریک میده. استنشاق زیاد گاز باعث سوزش شدید چشمها و دهان و سینه میشه و نفس کشیدن رو سخت میکنه ؛ تازه با هر تنفس جدید ، مقدار بیشتری گاز وارد ریه میشه و این حال بد رو تشدید میکنه.

صخره های سنگی سیاه و خاکی رنگ حالا جای خودشون رو به زمین و سنگهایی داده بودند به رنگ زرد درخشان ؛ این گوگرد خالص بود. حسین آقا تذکر داد که حواسم به این قسمت باشه چون تماس با این ناحیه ی اسیدی ممکن بود باعث آسیب دیدن لباسمون بشه. خوشبختانه بخاطر برف شب گذشته ، بیشتر سنگ و خاک گوگردی زیر لایه ای نسبتا" ضخیم از برف قرار گرفته بود و جهت باد هم بگونه ای بود که گاز گوگرد متصاعد شده رو در خلاف جهت حرکت ما میبرد. هنگام عبور از کنار این تپه ها فقط 3 مرتبه و هر بار بمدتی بسیار کوتاه ، گاز گوگرد وارد چشمم شد که سوزش تندی به همراه داشت. سرم رو برمیگردوندم و عبور میکردم. در کنار یکی از دهانه های فوران گاز ، نگاهی به این حفره ی کوچک کردم اما بخاطر خستگی مفرط ، نمیتونستم ذهنم رو برای دیدن جزئیات متمرکز کنم. از این بخش مسیر ، به راحتی هر چه تماتر گذر کردیم و خوشبختانه مشکلی پیش نیومد.

بعد از عبور از تپه گوگردیها ، بازم سرعتم کمتر شد. فکر میکنم همینجاها بود که یه همنورد تنها ، به جمع دو نفره ی ما اضافه شد. بعدا" فهمیدیم ایشون یه علاقمند کوه به نام آقا مجتبی بهمنی بچه کرج است که با گروه به دماوند اومده اما موقع صعود دوستانش برگشتند پایین و آقا مجتبی تک و تنها ادامه ی مسیر داده بود. در مورد این دوست گرامی بعدا" بیشتر خواهم گفت.

بازم پیش رفتیم و فاصله ی زمانی بین قدمهای من بیشتر شد. حالا به ازای هر قدم سه بار تنفس کامل و عمیق داشتم. حرکتم عین مورچه کند شده بود اما پیوسته میرفتم. حسین آقا مرتب تشویقم میکردم و میگفت تا قله 5 دقیقه دیگه بیشتر نمونده و من ، هم دلگرم میشدم و هم با خودم میگفتم خدایا، چند تا از این 5 دقیقه ها باید بگذره تا بلاخره به مقصد برسیم؟!

قدری بالاتر یه گروه از سربازانی که زودتر از ما حرکت کرده بودند داشتند از قله برمیگشتند. نوید دادند راه زیادی نمونده. سربازها یه کمکی که به دیگران کرده بودند این بود که برفکوبی هم کرده بودند ؛ هم مسیر مشخص شده بود و هم انرژی کمتری از ما برای حرکت در برفی که عمقش زیادتر شده بود گرفته میشد. یکیشون گفت تا قله فقط 14 صلوات دیگه بیشتر باقی نمونده. اشک در چشمم حلقه زده بود و بغض کردم. اما اینجا جای بغض کردن نبود چرا که هر بی نظمی در ریتم تنفس ، وادارم میکرد توقف کنم و دوباره با ریتم منظم سه نفس در هر قدم ، به راه بیفتم. چشمام از خستگی در حال بسته شدن بود. چیزایی در باره ی خواب مرگ آور در ارتفاعات شنیده بودم. کوهنورد بر اثر خستگی شدید حالت خواب آلودگی بهش دست میده که اگه بخوابه ، مرگی آرام در انتظارش خواهد بود. من خوابم نمی اومد و اون احساس رو نداشتم اما شدیدا" خسته بودم و قدمها رو به سختی برمیداشتم.

سعی میکردم نگاهم به بالا نباشه ( البته اگر هم بود بخاطر وجود مه چیزی نمیدیدم ). ترجیح میدادم جلوی پام رو نگاه کنم تا دور بودن از قله ، انرژی منفی به من نده. در حال پیشروی بودیم که صدای آقای امانی رو شنیدم که صدامون میکردند. وقتی حسین آقا جواب داد ، دوباره صدای امانی رو شنیدم که میگفت ماشاءالله ؛ چند قم بیشتر نمونده. توی اون مه چیزی معلوم نبود اما جلوتر که رفتم ، آقای امانی رو دیدم که میگفت مهندس ، فقط 10 متر دیگه. یا علی بگو بیا بالا...... آقای امانی دوربین به دست از این قدمهای آخر عکس میگرفت.

نفسم توی سینه حبس شده بود. این 10 متر آخر رو سختتر از همه ی مسیر طی کردم. سختی این 10 متر فقط به خستگی مربوط نمیشد. بغض سنگینی در گلو داشتم. به پایان راه نزدیک بودم. یه غیر ممکن ، با یه توسل و کمک گرفتن از یه همنورد آگاه ( که انگار در اون گیر و دار از آسمون برام فرستاده شده بود ) حالا به ممکن تبدیل شد. احساس رسیدن به اوج و شادی و رسیدن به سر منزل مقصود وجودم رو پر کرده بود. کلی آرزو و دعا کرده بودم که به این سر منزل برسم اما حالا طاقت چنین دیداری رو نداشتم. قله رو با تمام عظمت و بلندی و شکوهش در نزدیکترین فاصله به خودم میدیدم و خودم رو در مقابل اون هم بلندی ، کوچیک و حقیر..... یه دنیا از معرفت در همون قدمهای آخر برام معنا میشد. لذت و شور و نشاط رسیدن به معشوق رو چشیدم و معنی این بیت رو با تک تک سلولهای بدنم درک کردم که :

بنازم به بزم محبت ، که آنجا

گدایی به شاهی مقابل نشیند

...... آخرین قدم رو که برداشتم ، باتومها رو رها کردم ، روی زمین افتادم ، سر به سجده گذاشتم و با صدای بلند گریه کردم......