توی علم کوه که بودم ، چند بار برای رفع تشنگی از آبی نوشیدم که روی یخ و برف جاری بود. خوردن اون آب در اون شرایط تشنگی و خستگی کلی مزه داد. مقداری از اون آب رو توی بطری هم ریخته بودم و هر از گاهی میخوردم. با خوردن این آب ، بلافاصله لبام خشک میشد. الانم که برگشتم خونه ، پوست لبم سوخته و قدری دردناک شده. بعضی لذتهای زودگذر زندگی هم مثل خوردن همین آب سرد است. ممکنه مدتی باعث نشاط و خوشی ما بشه اما عواقب ناپیدای این لذتها ، بعدا" میتونه کار دستمون بده.

فرزندانم یکی از بچه گربه های خونه رو ملوس خطاب میکنند. اسم با معنایی است چرا که تا دلتون بخواد خودش رو برامون لوس میکنه. وقتی سحر از خواب بیدار میشیم ، ملوس که بیشتر مواقع توی حیاط خونه حضور داره ، میاد پشت در آپارتمان و میومیو میکنه. امروز سحر هم همین برنامه تکرار شد. کمی میومیو کرد و بعد هم پنجه در پرده ی توری جلو در انداخت تا با این سر و صداها به من یادآوری کنه که پشت در است و گرسنه.

اول خواستم بی خیالش بشم و اینکاراش رو بذارم پای پر رویی ملوس. اما بعد با خودم فکر کردم و گفتم یه بنده ی خدا اومده پشت این در و درخواست روزی میکنه. اگه به این درخواست پاسخ مثبت ندی ، چه جوری توقع داری خدا هم به تو که بعد از یه سال دوری از خدا ، ماه رمضان رو بهونه کردی و با پر رویی اومدی در خونه اش رو میزنی ، پاسخ مثبت بده ؟

امروز برای سحری نیمرو خوردیم. وقتی صدای ملوس بلند شد ، رفتم سراغ یخچال و دیدم فقط یه دونه تخم مرغ دیگه باقی مونده. اون تخم مرغ رو با مقداری شیر مخلوط کردم و دادم فرزندم برای ملوس ببره. خدا رو چه دیدی ، شاید این حیوانات هم برای خودشون یه مدل عباداتی داشته باشند.

به هر حال سحرگاه امروز هم ، ملوس مهمان سفره ی سحری ما بود. این عادت هر روزه اش شده اما توی این سحر خاص ، بیش از سحرهای دیگه به دلم افتاد که نباید بنده ای رو که به آدم پناه آورده دست خالی رد کرد.