خرّم آن بقعه که آرامگه یار آنجاست

میگن یه روز مظفرالدین شاه قاجار در راه برگشت به تهران تصمیم گرفت شب رو در کاروانسرائی سپری کنه. به در اون کاروانسرا رفت و در زد. صاحب کاروانسرا بدون اینکه در رو باز کنه پرسید : کیستی و چه میخواهی ؟ مظفرالدین شاه برای معرفی خودش گفت :

السلطان ابن السلطان ابن السلطان ، خاقان ابن خاقان ابن خاقان ، نواده ی فتحعلی شاه کبیر ، فرزند گرانمایه ی سلطان صاحب قران ، خورشید عالمتاب ، جناب مظفرالدین شاه قاجار هستیم و میخواهیم شب در این کاروانسرا بمانیم. صاحب کاروانسرا هم که متوجه نشده بود چه کسی پشت در است با صدای بلند فریاد زد : کاروانسرا پر است و برای این همه آدم جا نداریم......

این داستان مربوط به 100 سال پیشه اما نمونه هایی از اون رو میشه در همین عصر حاضر ( یعنی همین الان که دارم عرایضم رو مینویسم ) مشاهده کرد. میگین نه؟ بشنوید:

مدرس محترم دانشگاه ، وزیر محترم دادگستری ، عضو حقوقدان شورای محترم نگهبان ، سخنگوی محترم دولت نهم ، رئیس ستاد مبارزه با قاچاق کالا و ارز ، بقیه سمتهایی که ما خبر نداریم.....

یه موقع فکر نکنید این همه آدم توی یه کاروانسرا جا نمیشن ها! این همه آدم ، فقط یه نفره ، عین همون خدا بیامرز مظفرالدین شاه قاجار. راستی ؛ نکنه ما هنوز در عهد قاجاریه زندگی میکنیم و خودمون خبر نداریم؟؟؟!!!


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٦ توسط علیرضا بوژمهرانی

آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ