پس از سپری شدن یکی از طولانیترین سفرهای خانوادگی که 17 روز به طول انجامید بلاخره به خونه برگشته و بار سفر رو زمین گذاشتیم. در این سفر از استانهای اصفهان ، مرکزی ، قم ، تهران ، البرز ، قزوین ، گیلان ، اردبیل ، آذربایجان شرقی ، زنجان ، سمنان و خراسان رضوی عبور کردیم و جلوه هایی خیره کننده از طبیعت ایران زمین رو دیدیم. مختصری در مورد این سفر طولانی عرض میکنم.


 

سفر به زیباترین قله ی ایران ، سبلان

اولین بخش سفر ، صعود به سبلان بود. بعد از ظهر چهارشنبه 2 شهریور از اصفهان به تهران رفتیم و آخرین افطار ماه رمضان خودمون رو در منزل مادرم صرف کردیم. فرزند بزرگم علاقه ای به کوهنوردی نداره و بنا شد در تهران بمونه تا ما بریم و برگردیم. وسایل بخشهای بعدی سفر طولانی رو در تهران باقی گذاشتیم و با برداشتن کوله ها و تجهیزات کوهنوردی سحرگاه روز پنج شنبه بعد از نماز صبح راهی سفر شدیم. مسیر ما از تهران به قزوین ، رشت ، آستارا و اردبیل بود. در همون بدو ورود به بزرگراه قزوین رشت ، مه سنگینی تمام جاده رو پوشوند. این فضای مه آلود و آسمون ابری از این جا تا نزدیکیهای اردبیل همراه ما بود و خورشید رو از دید ما پنهان کرد. ماه رمضان بود و جاده ها بسیار خلوت. در استان گیلان شاهد بارندگی بودیم و با ورود به گردنه حیران دوباره مه شدیدی ایجاد شد و سرعت حرکتمون رو بسیار کم کرد. با نزدیک شدن به اردبیل شرایط جوی مساعدتر شد.

از اردبیل جاده ی مشکین شهر رو در پیش گرفتیم. تقریبا" 20 کیلومتر مونده به مشکین شهر یه تابلوی بزرگ نصب شده بود که نشون میداد برای رسیدن به آبگرمهای قطورسویی و شابیل باید به سمت چپ بپیچیم. از یه روستای کوچیک گذشتیم و دوباره وارد مه شدیم. این مه غلیظ تر از قبلیها بود. جاده ی باریک و ناآشنا همراه با مه شدید باعث شد که آهسته به پیش بریم. بعد از مدتی رانندگی در مه ، دیدن تابلوهای راهنمایی ما رو مطمئن کرد که مسیر رو درست اومدیم. نزدیکیهای انتهای مسیر به یه دوراهی رسیدیم که یکی به سمت آبگرم قطورسویی میرفت و دیگری به سمت آبگرم شابیل. باید به سمت شابیل میرفتیم. هنوز مه غلیظ حکمفرما بود. به شابیل رسیدیم.

کنار آبگرم شابیل یه پارکینگ بزرگ ایجاد شده که کوهنوردان میتونند ماشینهای خودشون رو اونجا پارک کنند و با لندرورهای قدیمی که اینجا هستند خودشون رو به پناهگاه سبلان برسونند. ما هم همینکار رو کردیم و با گرفتن یه ماشین دربستی عازم پناهگاه شدیم. حدود 35 تا 40 دقیقه در راه بودیم. نزدیک انتهای مسیر ، بلاخره از مه خارج شدیم و ابرها در زیر پامون قرار گرفت. پناهگاه سبلان یه ساختمون بزرگ بتنی داره با تعداد زیادی تخت. چند گروه کوهنوردی از شهر تبریز ، تعدادی راننده محلی و یکی دو گروه هم از تهران در پناهگاه بودند. ترجیح دادیم برای آرامش بیشتر ، چادر بزنیم. ساعت 15:30 بود و بعد از نصب چادر ، وقت صرف نهار شد. غذاهای آماده و میوه و تنقلات به اندازه ی کافی همراه داشتیم. فرزندم نهار چندانی نخورد.

گشت کوتاهی در محوطه پناهگاه زدم. آب آشامیدنی بوسیله ی لوله از ارتفاعات به پناهگاه آورده شده و به اندازه ی کافی در دسترس است. سرویسهای بهداشتی ساخته شده در این پناهگاه به مراتب از سرویسهای مشابه در دماوند ، علم کوه و کرکس ، مناسبتر و بهداشتی تر هستند. چند اطاق کوچک هم به فروش مواد غذایی و ابزار کوهنوردی و نیز انبارداری لوازم کوهنوردان اختصاص داشت. هوا بسیار مطبوع بود و گاهی ، اندکی ارتفاع ابرها کم میشد و برای دقایقی در ابر فرو میرفتیم. شب هنگام که از چادر بیرون اومدم ، آسمون شب رو بسیار رویایی و زیبا دیدم. نوار راه کهکشان درخشش عجیبی داشت. باید هم اینطور بود. حدود 3700 متر از سطح دریا بالاتر بودیم و هیچ آلودگی نوری و یا هوایی نداشتیم. موقع شام ، باز فرزندم نتونست شام بخوره. میدونستم فردا دچار مشکل خواهد شد. با آب پرتقال و لیمو ترش و شکر و نمک و آب معدنی ، هشت بطری نیم لیتری نوشیدنی ورزشی آماده کردیم تا برای صعود فردا استفاده کنیم. وسایل رو جمع و جور کردیم و ساعت 23:30 بخواب رفتیم.

ساعت 3 بامداد با صدای سهمگین رعد و برق و بارون از خواب پریدیم. آسمون صاف و بی نظیر شامگاه دیشب حالا با صدای مهیبی در حال غرش بود. بارون شدیدی در حال بارش بود که همراه با وزش باد تند ، بشدت با چادر برخورد میکرد. نور شدید برق و صدای سهمگین رعد نشون میداد که رعد و برق خیلی از ما فاصله نداره. با دیدن نور برق شروع به شمارش ثانیه ها کردم. فاصله حدود 2400 متر بود اما این فاصله مرتب در حال کاهش بود تا اینکه به 900 متر رسید. به همسر و فرزندم گفتم اگه این فاصله بخواد کمتر بشه باید سریعا" به داخل پناهگاه بریم تا از اصابت برق در امان باشیم. ولی کار به اونجا نرسید و بعد از حدود نیم ساعت بارش شدید ، رعد و برق از ما فاصله گرفت و آروم آروم بارندگی قطع شد و ما دوباره خوابیدیم.

ساعت 05:30 بیدار شدیم و لباسهای صعود رو به تن کردیم. چند گروه دیگه زودتر از ما به راه افتاده بودند. صدای اونها رو از درون چادر میشنیدیم. تصمیم داشتیم زمانی حرکت کنیم که سپیده زده باشه. این اولین صعود ما به سبلان بود و راهنما هم نداشتیم. وقتی از چادر بیرون اومدیم با تعجب دیدم که کوه در نتیجه ی بارش بامدادی ، سفید پوش شده. این تغییر سریع آب و هوا برام غیر منتظره نبود. قبلا" در دماوند نمونه ی اون رو دیده بودم ، ضمن اینکه با پیگیری وضعیت آب و هوایی قله سبلان ، میدونستم با بارش بارون و برف مواجه خواهیم شد و تجهیزات لازم رو به همراه داشتم. آسمون صاف بود. چند ابر پراکنده بالای سرمون و دریایی از ابر در زیر پامون وجود داشت. هلال ماه در چنین آسمون زیبایی خودنمایی میکرد. یه خانواده ی تبریزی هم همزمان با ما میخواستند حرکت کنند. رفتیم پشت سر اونها اما در همون قدمهای اولیه توقف کردند و ما افتادیم جلو. از مسئول گروهشون خواستم سرقدم بشن چون ما نابلد مسیر هستیم. گفتند پاکوب مسیر مشخصه و مشکلی نیست.

اثر حرکت گروههایی که زودتر از ما راه افتاده بودند روی برف مشخص بود و طبق همون به پیش میرفتم. قدمها رو آهسته برمیداشتم تا همراهانم و اون گروه تبریزی راحت حرکت کنند. تمام وسایل و مواد غذایی مورد نیاز در کوله ی من بود و وزن کوله ام به حدود 12 کیلو میرسید اما هیچ مشکلی برای حمل کوله در این شیب تند نداشتم. سرعت ما میتونست بیشتر باشه اما ترجیح دادم در این اولین صعود ، فشار اضافه به همسر و فرزندم وارد نشه. اونها تابحال تجربه حضور در این ارتفاع رو نداشتند. هوا رفته رفته گرم میشد. با طلوع خورشید ، چند عکس گرفتم و باز به راه افتادیم. بعد از 1.5 ساعت حرکت ، برای استراحت توقف کردیم که محمدرضا گفت بابا دیگه نمیتونم حرکت کنم. مدت استراحت رو قدری بیشتر کردیم. فکر میکنم محمدرضا بخاطر عفونت مختصری که در گلو داشت نتونسته بود خوب غذا بخوره و حالا به همون وضعیتی رسیده بود که من در دماوند داشتم. بدلیل وجود همون عفونت و ذائقه ی بسیار مشکل پسندی که داره ، از نوشیدنی ویژه ای که آماده کرده بودم نمیخورد.

به هر ترتیبی بود دوباره به راه افتادیم اما ناچار شدم زمان حرکت رو کوتاه و مدت استراحتها رو بیشتر کنم. علاوه بر برفهای کوبیده شده ، پرچمهای کوچکی که بر روی سنگها نصب شده بود مسیر حرکت رو نشون میداد. شیب نسبتا" تندی در پیش روی ما بود و بعضی جاها باید قدم بر روی تکه سنگها میگذاشتیم. حرکتهای پیچ در پیچ و زیگزاکی ، باعث تنوع در حرکت میشد. حال محمدرضا لحظه به لحظه بدتر میشد اما مرتب تشویقش میکردم تا شرایط رو تحمل کنه و پیش بیاد. تصمیم داشتم تا زمانی که حالت تهوع پیدا نکرده بالا بریم والا هر جا که چنین مشکلی پیش اومد ، صعود رو متوقف کنیم و برگردیم پایین. در بین راه دو کوهنورد در حال مراجعت بودند. به دلم افتاد محمدرضا رو به این دو بسپارم تا به پناهگاه ببرنش اما منصرف شدم. احساس میکردم میتونه مسیر رو به اتمام برسونه.

در صعود از جبهه شمال شرقی سبلان ، از چند یال پر شیب باید بالا بریم. هر بار یه نقطه ی اوج رو میبینی و وقتی به اون میرسی ، نقطه ی اوج بعدی هویدا میشه. فکر میکنم چهار بار این موضوع تکرار شد. یکی از اعضای اون خانواده ی تبریزی هم مشکل محمدرضا رو پیدا کرده بود و به سختی حرکت میکرد. برای اینکه به فرزندم روحیه بدم بهش گفتم اگه بتونی تا روی قله بیایی 100 هزار تومن جایزه بهت میدم. محمدرضا که چند دقیقه قبل تازه فهمیده بود اون نوشیدنیهای ورزشی چقدر خوشمزه و مفید است با شنیدن این وعده گویا موتورش روشن شد. در مورد نحوه ی تنفس کردن هم چند نکته رو بهش گفتم. حالا خیلی بهتر حرکت میکرد. با طی کردن آخرین شیب سنگین ، به صخره بزرگی رسیدیم که به سنگ محراب شهرت داره. عشایر محلی ( قوم شاهسون ) اعتقاد دارند که جای دست حضرت امیر علیه السلام روی این سنگ
است و از همین بابت این سنگ براشون ارزش و اعتباری مذهبی و معنوی داره. با رسیدن به سنگ محراب ، شیب مسیر هم به اتمام رسید و یه راه کفی و 15 دقیقه حرکت ، ما رو به دهانه ی قله ی آتشفشانی سبلان رسوند. بهشتی رویایی در بالای قله ی سبلان ؛ اینجا دریاچه ی قله ی سبلان است.

این دریاچه حاصل ذوب برف بود. در چند ماه از سال که در بالای قله درجه حرارت به بالای صفر میرسه برفها آب میشن و این دریاچه ی زیبا رو شکل میدند. البته هر موقع سال که اینجا بیاین ، یخ و برف رو هم خواهید دید. بخاطر برف بامدادی ، حدود 15-10 سانت برف تازه روی زمین نشسته بود. ما ظرف 4 ساعت و 40 دقیقه ( با تمام اون توقفها و تاخیرها ) به قله رسیده بودیم که عملکردی بسیار عالی بود. معمولا" این مسیر رو در 5-4 ساعت طی میکنند. نیم ساعت روی قله توقف کردیم و بعد ظرف مدت 2 ساعت و 25 دقیقه به پناهگاه برگشتیم. محمدرضا عطش زیادی داشت. در بخشی از مسیر یه چشمه ی آب خیلی کوچولو پیدا کردم. با دست یه چاله ی کوچیک حفر کردم تا آب در اون جمع بشه. با درب ظرف خرما ، از این چشمه آب برداشتیم و خوردیم ؛ آبی سبک و سرد و گوارا. 

با رسیدن به پناهگاه خیلی سریع وسایل رو جمع و جور کردیم و با همون لندرورها برگشتیم شابیل ؛ و صد البته دوباره در مه! از شابیل راهی اردبیل شدیم و برای استراحت به سرعین رفتیم. از بعد از ظهر جمعه تا بعد از ظهر یکشنبه 6 شهریور در سرعین موندیم. بخاطر ماه رمضان و کمبود مسافر ، قیمت هتلها بسیار پایین بود. ما یه سوئیت سه تخته رو در یه هتل مناسب با 55% تخفیف نسبت به ایام معمولی اجاره کردیم. خیابونها خلوت و مغازه ها خالی از مشتری بود. در طول این دو روز هوا تماما" مه آلود و سرد شد و شبها در هتل از گرمای شوفاژ استفاده میکردیم. مجتمع های آب درمانی هم کاملا" خلوت بود و خدمات خودشون رو با قیمتهای بسیار نازل ارائه میکردند. ما از مجتمع آب درمانی سبلان استفاده میکردیم که بهداشتی و کامل بود. یه بار هم تنهایی رفتم به آبگرم گاومیش گلی ( استخر گاومیش ). این آبگرم ، رو باز بود. من ساعت 12 شب رفته بودم اونجا. آب داغ بود و آسمون مه آلود و سرد. ترکیب این دو جالب بود اما از نظر بهداشتی و نظافت ، نمره ی این آبگرم خیلی پایین بود. حجم بالای مسافرینی که هر سال به این منطقه میان باعث شده که دیگه از لبنیات و عسل طبیعی هم خبری نباشه اما باز هم خوردن نون سنگک تازه همراه با سرشیر و عسل سبلان حال و هوایی خاص داشت. انرژی این غذا اونقدر زیاد بود که من دیگه نیازی به نهار نداشتم.

بعد از دو روز اقامت در سرعین ، بعد از ظهر روز یکشنبه از اردبیل به بستان آباد رفتیم. اشتباه من در انتخاب جاده ( میخواستم از آزادراه تبریز - زنجان استفاده کنم ) باعث شد تا از مسیر جاده قدیمی به میانه برم و خوشبختانه یکی دیگر از جاده های زیبای ایران رو ببینم. در اطراف این جاده باغات میوه فراوانی هست. باغداران در دو طرف جاده به عرضه میوه تازه میپردازند که هم فال است و هم تماشا. نهار رو درون ماشین خوردیم. هنوز مقداری از غذاهای آماده باقی مونده بود. از چراغ کوهنوردی برای گرم کردن غذا استفاده کردیم. بعد از عبور از میانه ، وارد بزرگراه شدیم. هوا رو به تاریکی بود که سرما زیاد شد. بخاری ماشین کار نمیکرد ( کی فکر میکرد توی تابستون بخاری لازم بشه ؟). لباس گرم بیشتری به تن کردیم. از زنجان تا خود تهران باد و بارون همراه ما اومد. اواخر شب به تهران رسیدیم.....

عکسها

پناهگاه سبلان بر فراز ابرها

نمایی از کوه سبلان در بعد از ظهر پنج شنبه 3 شهریور

لندرورهای محلی و بوفه پناهگاه سبلان

سبلان سفید پوش – بامداد جمعه 4 شهریور

طلوع خورشید جمعه 4 شهریور

خستگی در چهره ی محمدرضا نمایان است

سنگ محراب

 

دو نمای پانوراما از دریاچه ی قله سبلان

دریاچه قله سبلان

یادبود صعود

کوهنوردان پروازی در کنار دریاچه قله سبلان

نمایی از دامنه های جنوب شرقی سبلان

یادبود صعود

ادامه دارد