میدونستم از بعد از ظهر روز سه شنبه تمام جاده های کشور پر ترافیک خواهند شد بنابراین بخش دوم سفرهای تابستونی رو به روز بعد از عید فطر موکول کردم. صبح پنج شنبه عازم نیشابور شدیم و نزدیکای غروب به روستا آبا و اجدادیم ، بوژمهران ، رسیدیم. با اینکه همیشه فقط برای گردش و تفریح به این منطقه سفر کردم اما نمیدونم چرا یه تعلق خاطر ویژه ای به روستای بوژمهران دارم. اکثر عموها و تمام عمه های من در نیشابور و بوژمهران زندگی میکنند. اجداد پدری و برخی بستگان نزدیکم نیز در خاک این روستا مدفون هستند.


شب جمعه بود و برای زیارت اهل قبور به مزار ( قبرستان ) رفتیم. از سفر قبلیم به نیشابور تا کنون ، چند نفر دیگر از اهل فامیل به رحمت خدا رفته اند که آخرین همسر پدربزرگم یکی از آنان بود. ما ، مادر صداش میکردیم. قریب 90 سال عمر کرد و تا آخرین روز حیات کارهای شخصی خودش رو شخصا" انجام میداد. همیشه نیمه های شب از خواب بیدار میشد و نماز شب میخوند. بعد دعا و زیارت میخوند تا زمان نماز صبح فرا برسه. پس از نماز صبح هم به تلاوت قرآن مشغول میشد تا طلوع آفتاب. مدتی استراحت میکرد و پس از بیداری ، کارهای روزمره خونه رو انجام میداد. با اینکه سن و سال زیادی داشت اما غذاش رو خودش درست میکرد. مادر مهربونی بود ؛ خدا رحمتش کنه 

سر مزار ، مادرم با دو خانم احوالپرسی کرد که بعدا" فهمیدم دختر عموهای بنده هستند. دیر به دیر به نیشابور سفر میکنم . مرحوم پدربزرگم فرزندان زیادی داشتند و تعداد نوه های ایشون بیش از 80 نفر است. از بین خیل عظیم پسر عموها و پسر عمه ها و دختر عموها و دختر عمه هام ، فقط 25-20 تا رو میشناسم. بقیه رو زمانی خواهم شناخت که بیان با من سلام علیک کنند و بگن چطوری پسر عمو یا پسر دایی و من هم بگم ببخشید ، شما؟!!!! 

پس از زیارت اهل قبور به دیدن بستگانم رفتم. مسن ترین عمه ام میدونست که من فرزند کدوم برادرش هستم اما نمیدونست کدوم فرزند. مادرم به ایشون گفت این همونیه که بعضی وقتا تلویزیون نشونش میده!!! تابلو شدیم ؛ اساسی. شب هنگام به همراه دو تن از بستگان برای کوهپیمایی شبانه به اطراف نیشابور رفتیم اما وقتی به محل گردهمایی اون گروه خاص رسیدیم ، دیدم یکی دو نفر از افراد حاضر در اون جمع ، مشروب خورده اند و تعادل حرکتی ندارند. از بودن در اون محیط ناراحت شدم. بستگانم متوجه روحیه ی من شدند. از جمع جدا شدیم. سه نفری قدری در شیب بسیار تند کوه بالا رفتیم ، دقایقی رو نشستیم و بعد خیلی سریع برگشتیم خونه. صد حیف که بعضیها می و سرمستی واقعی و روحانی رو رها کرده اند و دلخوش به مایعی شده اند که جزو بدمستی و زوال عقل چیزی براشون نداره. دلم سوخت وقتی از اونها میشنیدم که میگفتند " می خورده اند ". می اون چیزی است که در اشعار مولانا و حافظ و دیگر عرفا ، بارها و بارها از اون نام برده شده و توصیفش رفته........بگذریم 

روز جمعه برنامه ی کوهپیمایی گذاشتیم. در نزدیکی بوژمهران روستای بزرگی به نام خرو ( kharv ) قرار داره که فکر میکنم دیگه تبدیل به شهر شده باشه. محلیها بجای خرو میگن خور ( نوشتن نوع تلفظشون سخته و تقریبا" میشه khaour ). رودی در این روستا جریان داره که از کوههای اطراف سرچشمه میگیره. حدود 4.5 ساعت در شیب این کوهها راه رفتیم. 

از شنبه بعد از ظهر تا صبح سه شنبه در مشهد ، میهمان امام رضا علیه السلام بودیم. در این سفر مادرم اصرار داشت از غذایی که در حرم رضوی طبخ میشه بگیریم که ایشون بهش میگفت غذای امام رضا علیه السلام. من هم میگفتم ما از همون لحظه ای که به قصد زیارت امام رضا علیه السلام حرکت کردیم مهمان امام هستیم و هر چه میخوریم و مینوشیم به برکت امام علیه السلام و از سفره ی ایشون است. زائرین زیادی در مشهد بودند. علاوه بر زیارت ، مهمترین دستاورد معنوی من در این سفر ، بازدید از موزه نفایس حرم رضوی بود که در بخشی از آن ، تابلوهای نقاشی استاد فرشچیان جلوه گری میکرد. 

قرار بود عصر دوشنبه به نیشابور برگردیم و صبح سه شنبه هم عازم تهران بشیم اما یه رویداد غیر منتظره باعث شد برنامه رو به هم بزنیم و شب رو در مشهد بمونیم. قدری از این وضعیت ناراحت بودم. صبح زود که خواستیم راه بیفتیم دیدم دو تا از لاستیکهای ماشین پنچر شده. آچار چرخ موجود هم پیچها رو باز نمیکرد. اگر عصر دیروز راه افتاده بودیم ، قطعا" توی جاده می موندیم و اذیت میشدیم. موندگاریمون در مشهد اگر چه بدون برنامه ریزی بود اما بعد فهمیدیم حکمتی توش بوده و بلایی از سر ما رفع شده ؛ خدا رو شکر

دو ساعت دیگه منتظر موندیم تا مغازه ها باز کنند و آچار چرخ جدید بخریم. با کمی تاخیر به راه افتادیم و دیگه توقف زیادی در جایی نداشتیم. اول غروب به تهران رسیدیم. 

دو روز دیگه رو در تهران موندیم تا همراه خواهران و برادرنم دور هم باشیم. سفر طولانی ما بلاخره بعد از ظهر روز جمعه 18 شهریور با رسیدن به اصفهان به پایان رسید. وضعیت خونه در این مدت تغییر خاصی نکرده بود الا اینکه تقریبا" اکثر ریفهای آکواریم آب شور منزلمون از بین رفته بودند. بنا داریم این آکواریم رو جمع کنیم تا انشاءالله در زمانی دیگه آکواریم آب شیرین راه بندازیم.