بعد از صعود به قله دماوند ، دوست داشتم صعود سبلان رو تجربه کنم. صعود به دماوند و سبلان همیشه جزو آرمانها و آرزوهام بود که به اولیش دست یافته بودم. پس از برگشت از سفر دماوند و در یکی از برنامه های روزانه صفه ، جناب امانی موضوع صعود به علم کوه رو مطرح و از برنامه خودشون برای این صعود صحبت کردند. با اینکه انگیزه و یا برنامه ی خاصی در این مورد نداشتم ناخودآگاه پرسیدم بنده هم میتونم در این برنامه شرکت کنم؟ پاسخ مثبت جناب امانی باعث شد تا خودم رو برای صعود به دومین قله ی بلند ایران آماده کنم ؛ به همین راحتی و بدون هیچ برنامه ریزی قبلی!


 

این صعود باید در ماه مبارک رمضان انجام میشد. برای اینکه تجربه قبلی دماوند برام پیش نیاد از دو سه روز مونده به آغاز برنامه ، در وعده های افطاری و سحری ، غذاهای پر انرژی مصرف میکردم. ابزار و وسایل کوهنوردیم هم ناقص بود که با خرید یه کوله ی مناسب ، ظروف غذاخوری ، چراغ خوراک پزی کوهنوردی ، بادگیر و چند قلم دیگه وسایل مورد نیاز رو تکمیل کردم. طبق برنامه ، باید دو وعده صبحانه و نهار و شام رو در منطقه ی علم کوه صرف میکردیم. هر چی در صعود به دماوند از نظر همراه داشتن خوراکی کمبود داشتم ، در این صعود جبران کردم!! چهار پرس برنج پخته ، دو پرس خورش فسنجان ، 1 پرس خورش قیمه ، 1 پرس قورمه سبزی ، پنیر خامه ای ، کشمش ، مغز بادام و گردو ، خامه عسلی ، نان کشمش دار ، نان معمولی ، خرما ، کنجد نمکی ، شکلات ، آب پرتقال ، لیمو ترش و ..... بخشی از مواد غذایی بود که برای صعود به علم کوه خریدم!!!

هر روز از طریق یه سایت هواشناسی تخصصی اطلاعات وضعیت آب و هوایی قله ی علم کوه رو کنترل میکردم. اون چه در این سایت بیان شده بود فقط وزش باد نسبتا" شدید و دمای زیر صفر روی قله بود و بس ؛ هوا صاف و دمای هوا مناسب. برنامه اینگونه هماهنگ شده بود که سحرگاه روز چهارشنبه 19 امرداد به سمت کلاردشت به راه بیفتیم و تا قبل از شامگاه خودمون رو به پناهگاه سرچال برسونیم. صبح روز پنجشنبه برای صعود به قله اقدام کنیم و شب هنگام دوباره به پناهگاه برگردیم. روز جمعه هم از پناهگاه به سمت کلاردشت حرکت کنیم و بلافاصله برگردیم اصفهان. گروه ما 7 عضو داشت. بنا شد جناب امانی و همسر محترمشون به همراه آقایان مصطفی عباسی ( دبیر هیات کوهنوردی استان اصفهان ) و اصغر ابراهیم زاده ( از پیشکسوتان ورزش اصفهان ) با ماشین خودشون بیان و بنده و آقا مجتبی و آقای قاسم زاده هم با ماشین آقا مجتبی.

ساعت آغاز حرکت ، 4 بامداد چهارشنبه تعیین و بنا شد دو ماشین در کنار پلیس راه جاده تهران به هم ملحق بشن. سه شنبه شب ، وسایلم رو توی دو کوله جا دادم ؛ یه کوله ی بزرگ و سنگین که بنا بود بدیم با قاطر تا پناهگاه حمل کنند و یه کوله ی سبک و دم دستی. شب زودتر خوابیدم تا برای سحر آماده باشم. ساعت 03:15 از خواب بیدار شدم. وسایل رو جمع کردم و اومدم توی حیاط تا در اون موقع سحر ، همسایه ها از صدای ماشین آقا مجتبی اذیت نشن و بتونیم زود از کوچه بیرون بریم. آقای امانی تماس گرفتند و به ایشون عرض کردم آماده ام و فقط منتظر آقا مجتبی.

آقا مجتبی بعد از صعود به دماوند محکم تصمیم گرفته بود تا هم زمانبندیها رو رعایت کنه و هم وسایلش رو تکمیل کنه و از هر نظر آماده و بهنگام باشه تا دیگه نشه به کاراش ایراد گرفت!. اما دست تقدیر اینگونه رقم خورد که این تصمیم مهم خیلی دوام نداشته باشه! ساعت از 04:10 گذشت اما از آقا مجتبی خبری نبود. من شماره ی تلفن همراه و تلفن مغازه ی ایشون رو با یک نام در گوشی همراهم ذخیره کرده ام. آخرین تماسی که آقا مجتبی روز سه شنبه با من داشت از مغازه اش بود. من هر چی صبح چهارشنبه شماره ی ایشون رو میگرفتم ، میدیدم جواب نمیده ، غافل از اینکه بجای گرفتن شماره همراه ، شماره ی مغازه ی ایشون رو ( که در آخرین تماس به اسمش ذخیره شده بود ) داشتم میگرفتم!! خلاصه ، دیگه داشتم برمیگشتم خونه تا سویچ ماشینم رو بردارم که صدای ماشین آقا مجتبی رو شنیدم. با حدود 20 دقیقه تاخیر به راه افتادیم. در مسیر جناب آقای قاسم زاده رو هم سوار کردیم و رسیدیم کنار پلیس راه. نماز صبح رو در اونجا خوندیم و راه افتادیم. بنا شده بود از سه راه سلفچگان وارد اتوبان ساوه – تهران بشیم. هنوز خیلی از مورچه خورت خارج نشده بودیم که فیوز چراغهای جلو و پشت داشبورد ماشین آقا مجتبی سوخت!! هوا هنوز روشن نشده بود. کنار جاده توقف کردیم. کاری نمیشد انجام داد. فیوز یدکی هم در دسترس نبود. پیشنهاد کردم پشت سر یه ماشین حرکت کنیم تا هوا روشن بشه. راه که افتادیم متوجه شدیم ماشین آقا مجتبی بوق هم نداره!! یعنی داشت اما حتی وقتی کنار ماشین بودی و بوقش رو میشنیدی باید دقت میکردی تا بفهمی این صدای بوقه یا یه جیرجیرکه که داره به آرومی نغمه سرایی میکنه! از همین اول راه دفترچه ی آقا مجتبی داشت ورق به ورق پر میشد. وقتی به عوارضی اتوبان ساوه رسیدیم ، دوستان ماشین دیگه در حال صرف صبحانه بودند. دوستان گیر دادند به آقا مجتبی که چرا تاخیر داشته. ایشون گفت بابا ما گرفتاریم و زن و بچه داریم. اصغر آقا هم فوری با خنده گفت همچین میگه زن و بچه داریم که انگار بقیه گاو و گوسفند توی خونه دارن!!!!

این اولین کلامی که از اصغر آقا شنیدم ، آغاز آشنایی بنده با این مرد وارسته بود. از اینجای سفر به بعد دیگه هر چی بود خوشی بود و خنده. در ادامه ی حرکت تا کلاردشت ، آقای قاسم زاده پشت فرمان بود. من هم جلو نشسته بودم. به هر ایستگاه عوارضی که میرسیدیم، حسین آقا موقع پرداخت عوارض به متصدی مربوطه میگفت : آقای مهندس ، آقای مهندس ( و با دست به من اشاره میکرد ). من خنده ام گرفته بود و متصدی عوارضی هم منظور حسین آقا رو نمیفهمید. احتمالا" فکر میکرد وزیری ، وکیلی ، رئیسی ، مسئولی یا شخصیتی توی ماشین نشسته. حسین آقا هم پشت سر هم تکرار میکرد : آقای مهندس  آقای مهندس. خیلی هم جدی و با لحن خاصی میگفت که طرف میموند که باید عوارض بگیره یا نه!!! خدا نکنه این حسین آقای عزیز و خوش مشرب به کسی گیر بده.

در کرج توقف کوتاهی داشتیم تا مشکل ماشین آقا مجتبی برطرف بشه. چراغش درست شد اما بوق ماشین همونطور موند و بارها باعث خنده ی هر سه نفر ما شد. وقتی به مرزن آباد رسیدیم و وارد جاده ی کلاردشت شدیم ، بارون شروع شد! از کلاردشت به طرف رودبارک رفتیم. حدود ساعت 14 رسیدیم به قرارگاه فدراسیون کوهنوردی در رودبارک. بارش بارون شدیدتر شده بود و همراهان هی چپ چپ به من نگاه میکردند و میگفتند : مطمئنی وضعیت آب و هوایی که کنترل میکردی مال علم کوه بوده!!! توی قرارگاه یکی از دوستان جناب امانی که از کوهنوردان همدانی بودند به جمع ما اضافه شدند ؛ جناب آقای بهروز برناسی.

اولین خبر غافلگیر کننده که بلافاصله به ما داده شد این بود که قاطرها فقط اول صبح بطرف بالا بار میبرند و توی این بعد از ظهری از قاطر خبری نیست و دوستان باید خودشون زحمت کوله کشی رو بکشند!!!! من موندم و دو تا کوله که بیش از 20 کیلو وزن داشت. تازه غیر از این دو کوله وسایل دیگری هم داشتم که خوشبختانه خبر دادند نیاز به اونها نیست ( یه چادر 5 کیلویی ، زیر انداز و چندین بطری آب از این جمله بود). چاره ای نبود ؛ کوله ی اصلی و سنگین رو انداختم پشتم و کوله ی کوچکتر رو بستم جلوی سینه ام و آماده ی رفتن شدم. خدائیش حتی قاطر هم به این روش که من داشتم حمل بار میکردم ، بار نمیبره!!!!

زیر بارش بارون به راه افتادیم....

ادامه دارد

عکسها

در مسیر جاده

توقف در پایین دست تونل کندوان بدلیل کندن کوه

تونل کندوان و جاده چالوس

آماده برای حرکت

از چپ به راست : خانم امانی و آقایان امانی ، عباسی ، ابراهیم زاده ، برناسی ، قاسم زاده و مجتبی ونهری

در این عکس بنده هم هستم اما هنوز کوله ی دوم رو روی سینه ام ننداختم!