از قرارگاه فدراسیون کوهنوردی در رودبارک با یک دستگاه نیسان وانت به سمت قرارگاه جدید و در حال ساخت فدراسیون حرکت کردیم. یاد نیسان آقا مصطفی بخیر! هر چی ماشین آقا مصطفی راحت بود و اصولا" برای جابجایی کوهنوردان تجهیز شده بود ، این نیسانی که بنا بود ما رو به قرارگاه فدراسیون برسونه ، بیچارمون کرد. یکی دو ماه قبل از سفر ما ، سیل بزرگی در منطقه راه افتاد و متاسفانه خرابیهای زیادی به بار آورد. سیل سنگهای بسیار بزرگ رو از کوهها و مناطق بالا دست به پایین سرازیر کرده بود که در نتیجه ساختمونها ، راهها و پلها آسیب فراوان دیده بودند. توی این راه پر دست انداز و ناهموار ، نشستن در قسمت بار یه وانت نیسان ، دست کمی از شکنجه و اعمال شاقه نداشت. حدود 35 دقیقه زیر بارون ملایم ، توی این نیسان بالا و پایین شدیم تا بلاخره قبل از اینکه ترکیب استخوان بندی بدنمون تغییر کنه به قرارگاه جدید فدراسیون رسیدیم ؛ قرارگاهی که مثل خیلی از خونه ها ، بر اثر این سیل ویرانگر آسیب زیادی دیده بود.


بعد از ظهر چهارشنبه بود. با راننده ی ماشین هماهنگ کردیم تا در ساعت 10:30 صبح روز جمعه همینجا بیاد دنبالمون. وقت حرکت با دو کوله فرا رسیده بود. تابحال تجربه ی چنین کاری رو نداشتم. کوله ها راحت روی بدنم قرار گرفته بود اما اولا" جلوی پام رو نمیدیدم و این برای راه رفتن در محیط سنگلاخی اطراف قراگاه نامناسب و خطرناک بود و ثانیا" کوله ای که روی سینه بسته بودم قیافه ام رو شبیه به آقایونی که خیلی شکم دارن کرده بود !!. ولی خوب ؛ غیر از این کار دیگری نمیشد کرد.

200 متر اول مسیر ، عبور از بین سنگهای بزرگی بود که ظاهرا" بر اثر جریان سیل در مسیر قرار گرفته بودند. بارون هم کماکان میبارید. کفشهای لیز ، ندیدن جلوی پا و در دست داشتن دو باتوم  ، باعث شد که اول کار رو با سختی و دشواری طی کنم. هر گونه بی احتیاطی میتونست موجب پیچ خوردن و یا شکستن پاهام بشه. قدری که جلو رفتیم ، سرقدم ما ( جناب آقای عباسی ) متوجه شدند که سیل ، مسیر پاکوب رو خراب کرده. از یه چوپان پرسیدیم کجا باید بریم؟ با گویش محلی گفت جلوتر یه چوپل (Choopel ) هست. با اینکه لهجه ی مازندرانی رو بلد نیستم اما به دوستان گفتم Pel همون پل ( Pol ) میشه و choopel یعنی پل چوبی.

قدری جلوتر یه تخته الوار چوبی وجود داشت که دو طرف رودخونه رو به هم وصل میکرد. این الوار فقط 4-3 متر درازا داشت و عرضش کمی بیشتر از یه کف پا بود. موقع قدم برداشتن هم یه نموره لنگر میداد. بد بار بودنم باعث شد تا با هول و تردید از این الوار عبور کنم. اونطرف رودخونه یه گله گوسفند توی مسیر نشسته بودند. از بین اونها در حال عبور بودیم که دو تا سگ گله در کنارمون مشغول پارس کردن شدند. گروه ما که از سگها عبور کرد ، یکی از چوپانان این گله ( که قدری بالاتر و روی شیب کوه بود ) چیزی گفت یا اشاره ای کرد که یهو یکی از این سگها به طرف آقا مجتبی ( آخرین نفر صف گروه ) حمله کرد و پاش رو از پشت گاز گرفت. خوشبختانه آقا مجتبی زود پاش رو جمع کرده بود و این گاز فقط باعث خراش پوست و یکی دو زخم سطحی شد. با پرتاب یکی دو تا سنگ ، اون سگه رو دور کردیم. البته حیوان بیچاره مقصر نبود و هر چی بود زیر سر چوپان بود. با الکل و بتادین زخمهای آقای مجتبی رو ضد عفونی کردیم. مرتب هم سرش غر میزدیم که " مجتبی ؛ اگه صبح دیر نمیکردی و یه ربع زودتر اومده بودی ، اینجا با این سگه روبرو نمیشدی!!" آقا این دیگه تکه کلام ما در کل این سفر شد که هر جا با مشکلی مواجه میشدیم ، به آقا مجتبی میگفتیم تقصیر توست که یه ربع دیر اومدی والا اینطور نمیشد!!!

با گذر از یه پل چوبی بزرگتر ، وارد شیب شدیم. مسیر پاکوب داشت و سرعت حرکت ما هم خیلی خوب بود. تقریبا" دو ساعت که از آغاز حرکتمون گذشت ، برای استراحت توقف کردیم. نم نم بارون هنوز ادامه داشت. بخاطر افزایش ارتفاع ، هوا کمی سردتر شده بود و ما هم همگی خیس خیس. اما گرمای حاصل از حمل کوله های سنگین در اون شیب ، باعث میشد متوجه سرما نشیم. قدری پیشروی بیشتر ما رو به یه تخته سنگ خیلی بزرگ رسوند به اسم " کشتی سنگ ". شکل و هیبتش شبیه به کشتی بود. پس از عبور از کنار این سنگ ، مه همه جا رو فرا گرفت. مه خیلی غلیظ نبود اما عمق دید ما رو خیلی کم کرد. صدای ریزش آب آبشارها و رودخونه رو میشنیدیم اما چیزی دیده نمیشد. در یکی از توقفها ، ناگهان صدای ریزش سنگ بلند شد. دور تا دورمون کوه بود اما بخاطر مه نمشد این کوهها رو دید و فهمید این سنگها در کجا داره ریزش میکنه. جنس سنگهای این منطقه بگونه ای است که وقتی شکسته میشن و ریزش میکنند صدایی عظیم شبیه به شکستن شیشه بلند میشه که واقعا" رعب آوره ؛ هم از نظر حجم صدا و هم میزان ریزش سنگ که ممکنه بعضی وقتها تا چند دقیقه هم طول بکشه. علم کوه بخاطر همین شرایطش ، یکی از خطرناکترین کوههای ایرانه.

رسیدن به شیبهای تند باعث شد تا سرعتمون رو کم کنیم ( البته باز هم به نسبت خیلی داشتیم تند میرفتیم ). همیشه باید وضعیت سنگهای مسیر تا 1 متر جلوتر از خودم رو به ذهن میسپردم تا وقتی که بهشون میرسم بدونم پاهام تقریبا" در چه موقعیتی نسبت به این سنگها هستند. دیدم محدود بود اما بحمدالله سختی زیادی نداشتم. به نزدیکیهای پناهگاه که رسیدیم ، هوا تاریک شد. بارون و مه و تاریکی دست بدست هم داد تا نتونیم  پناهگاه رو ببینیم. سرقدم میدونست که باید نزدیک پناهگاه باشیم. در حال جستجو بودیم که صدای سوت چوپانانی که در پناهگاه بودند ما رو متوجه کرد که درست اومدیم. از کنار یه گله گوسفند گذشتیم و دقایقی بعد به پناهگاه رسیدیم ؛ اینجا پناهگاه سرچال و ارتفاع 3700 متری از سطح دریاهای آزاد است. بارش بارون هر لحظه بیشتر و شدیدتر میشد. حرکت ما از قرارگاه فدراسیون تا اینجا 5 ساعت و 10 دقیقه زمان برده بود.

د رمنطقه علم کوه ، چندین یخچال بزرگ وجود داره. پناهگاه سرچال در محلی دور نسبت به این یخچالها ساخته شده تا از اثرات تخریبی حرکت یخچال در امان باشه. این پناهگاه اطاقهای بزرگی داره که داخلش تختهای بزرگ دو طبقه قرار دادند. اطاقی که ما رفتیم ظرفیت حدود 35-30 نفر رو داشت. موقعی که ما به پناهگاه رسیدیم ، غیر از دو چوپان ، کس دیگری اونجا نبود. طبیعی هم بود. آخه کدوم آدم عاقلی توی اون شرایط جوی و اون موقع روز که هوا رو به تاریکی است راه میفته بیاد پناهگاه!!! ما هم که اومدیم عاشق بودیم ، نه عاقل !!!!

آب آشامیدنی در کنار پناهگاه وجود داره که خیلی گوارا است. چند چشمه دستشویی هم در کنار پناهگاه ساخته شده. کف اطاق و روی تختهای دو طبقه ، موکتهایی پهن شده بود. این موکتها هر چند قدری مندرس شده بودند اما وظیفه ی یه زیر انداز رو بخوبی ایفا میکردند. آبی به دست و صورتمون زدیم و بساط شام رو پهن کردیم. اونقدر غذا به همراه داشتم که مونده بودم از کدوم استفاده کنم!! شب اول رو با خورش فسنجون گذروندم. آخر شب اومدم بیرون پناهگاه. بارون شدیدتر شده بود و هوا سردتر. این همه راه اومده بودیم و حالا با چنین شرایطی مواجه شدیم. نمیدونستم اون پیش بینی های هواشناسی از کجا و بر چه اساسی بود که میگفت هوا صافه و ملالی نیست جز دوری دوستان! قدری ناامید شده بودم. شب هنگام دور هم جمع شدیم. بنا شد اگه فردا شرایط جوی همینطور باقی موند ، برنامه رو متوقف کنیم و برگردیم. من پیشنهاد کردم اگر بنا شد برنامه متوقف بشه ، تا پای علم کوه بریم تا لااقل این کوه و دیواره های زیباش رو ببینیم. جناب امانی از یکایک دوستان خواستند که یه دعایی بکنند. هر کدوم از همراهان دعایی کردند. مضمون خیلی از اونها این بود که ؛ خدایا ، راضی هستیم به اونچه که برامون مقدر کردی. اگر صلاح ما هست ، کمکمون بفرما تا این راه رو تا آخر طی کنیم. آمین گفتیم و بخواب رفتیم.....

ساعت 04:30 صدای وزش تندباد بیدارم کرد. دقایقی گذشت تا دوباره به خواب رفتم. صبح با صدای جناب امانی از خواب بیدار شدم و برای وضوگرفتن رفتم بیرون. بارون بند اومده بود و آسمون عین اشک چشم صاف و زلال بود. باد مختصری میوزید و ابر و مه تا  ارتفاع حدود 3500 متری پایین رفته بود. دعای دیشبمون مستجاب شده بود و همه چیز برای یک صعود بیاد موندنی مهیا. همزمان با طلوع خورشید که از پس ابر و مه بالا می اومد ، به طرف یخچال علم چال به راه افتادیم. ساعت حدود 06:30 صبح بود.

بنا شد یه کله تا علم چال بریم و پس از قرار گرفتن در ابتدای مسیر گرده آلمانها ، برای صرف صبحونه توقف کنیم. کمی جلوتر از پناهگاه به جایی رسیدیم که سنگلاخی بود و اصطلاحا" میگفتند منطقه ی خر سنگها است. بدلیل رانش مکرر زمین در منطقه ی علم کوه و حرکت یخچالها ، سنگهای بزرگ بشکل بسیار خطرناک و غیر متعادلی روی هم قرار میگیرند. شاید باورش ساخت باشه اما بعضی وقتها سنگهایی به وزن چند صد کیلو و یا حتی چند تن ، با یک فشار پا از جاشون حرکت میکنند و روی سنگهای دیگه میلغزند. اگر قدری بی احتیاطی کنیم ، همین حرکت سنگها میتونه به قیمت جانمون و یا حداقل شکسته شدن دست و پامون تموم بشه. در مسیر سنگلاخ ، پاکوبی وجود نداره. برای اینکه موقع برگشت و تاریکی هوا ، مسیر برگشت معلوم باشه ، در هر چند متر ، با چیدن سنگهای کوچک بر روی هم ، علامت گذاری میکردیم. افرادی که قبل از ما از این مسیر عبور کرده بودند علائمی بجا گذاشته بودند و ما هم چند علامت دیگه اضافه کردیم.

پس از حدود 1.5 ساعت حرکت ، پا روی یخچال گذاشتیم. زیر پای ما تا عمق زیادی یخ و سنگ در هم مخلوط شده بود. بخاطر بالا بودن دما در این فصل ، یخها در حال ذوب شدن بودند و صدای آب جاری در زیر یخچال رو میشد شنید. در گوشه کنار هم جوی های کوچکی روان بود. نزدیک ساعت 08:30 بود که به یخچال علم چال رسیدیم و در مقابل دیواره ی با عظمت علم کوه قرار گرفتیم ؛ دیواره ای بلند ، صاف ، زیبا و هراسناک....

ادامه دارد

عکسها

در مسیر پناهگاه سرچال

 

صرف شام در پناهگاه سرچال

 

 بامداد پنج شنبه 20 امرداد – ابرها پایین رفتند

 

حرکت از پناهگاه سرچال بطرف یخچال علم چال

 

 

ترکیب یخ و سنگ و برف و آب در یخچال علم چال

 

علم کوه

 

دقایقی قبل از حرکت بسمت گرده آلمانها

 

یالی که از سمت راست عکس شروع شده و به طرف بالا میرود ، مسیر گرده آلمانها است

 

پانوراما از علم کوه – از راست به چپ و به ترتیب : گرده آلمانها ، قله علم کوه ( 4850 متر ) ، قله شاخک غربی ( 4820 متر ) و قله شاخک شرقی ( 4780 متر )