ما از برنامه ی پیش بینی شده حدود سه ساعت عقب بودیم. مسیر برگشت به پناهگاه از کنار قله سیاه سنگها میگذشت و بنابراین ، پس از توقفی کوتاه بر فراز قله و گرفتن چند عکس یادگاری ، آماده ی برگشت شدیم.


چند روز بعد وقتی به نقشه ی علم کوه نگاه میکردم ، دیدم در فاصله ی کوتاهی از قله ی اصلی ، دو قله ی مرتفع دیگه به نامهای شانک شرقی و غربی هم وجود داره که جزو بلندترین قله های ایران محسوب میشه. شاید اگه بخاطر قرار گرفتن در پشت صف صعود کنندگان از گرده آلمانها قرار نمیگیرفتیم ، این فرصت برامون باقی میموند که چندین قله ی بالاتر از 4500 متر رو در یک روز صعود کنیم. اما نگران بودیم که مبادا به تاریکی هوا بخوریم و نتونیم به موقع از کوه سرازیر بشیم.

حرکت ما به سمت جان پناه واقع در بالای حصار چال بود. در یکی از قسمتهای مسیر و درحالیکه دست به سنگ شده بودم تا در یک شیب تند حرکت کنم ، با صدای بلند حسین آقا بخودم اومدم که میگفت " مواظب باش ، مواظب باش ". اون سنگی رو که بهش چسبیه بودم رها کردم و پرسیدم چی شده؟ و حسین آقا گفت : نگاه کن.... به همون سنگ بزرگ که من گرفته بودم اندک فشاری آورد.... سنگ از جاش کنده شده و به پایین سقوط کرد و با برخورد به سنگهای دیگه ، تکه تکه شد..... اگر قدری ( فقط یه نموره ) عبورم از این قسمت بیشتر طول میکشید و یا اینکه با کمی فشار بیشتر این سنگ رو میگرفتم ، مطمئنا" دیگه زنده نمیموندم تا بخوام خاطرات سفر و صعود رو تعریف کنم. من دور این سنگ در حال چرخش بودم و اگر سنگ از جاش کنده میشد با اون وزنش روی سینه ام می افتاد و من رو هم همراه خودش به پایین و روی سنگهای دیگه می انداخت..... خدا به من رحم کرد ؛ اساسی. فکر میکنم در مدت زمانی که کوهنوردی رو شروع کردم ، این جدی ترین و خطرناکترین حادثه ای بوده که تا بحال برام اتفاق افتاده است.

با عبور از چند فراز و نشیب و حرکتی تراورسی از روی برف ، به جان پناه رسیدیم. برای استراحتی کوتاه و خوندن نماز توقف کردیم. داخل جان پناه پر از برف و یخ بود و نمیشد داخل رفت. تونستیم توی سایه ی این محل بشینیم و گلویی تر کنیم و کمی تنقلات بخوریم.

دوباره راه افتادیم تا به کنار قله ی سیاه سنگها رسیدیم. اینجا هم علیرغم اینکه فاصله ی ما تا نوک این قله بیشتر از 15-10 متر نبود ، از کنارش گذشتیم و بطرف پایین سرازیر شدیم. این قله هم یکی از قله های مرتفع ایران و منطقه علم کوه است. دقایقی رو بصورت دست به سنگ فرود اومدیم. شیب بسیار تند بود و باید احتیاط زیادی بکار میبردیم. خستگی مفرط ، مطمئن نبودن سنگها و شیب زیاد ، وقتی در کنار هم قرار بگیرند احتمال بروز حادثه بیشتر میشه. خوشبختانه هم مسئولین گروه به مسیر مسلط بودند و هم تمامی ما اونقدر توانایی داشتیم که علیرغم برنامه ی سنگینی که گذرونده بودیم ، شاداب و پر توان از سنگها پایین بیایم.

به بالای یخچال علم چال رسیده بودیم و باید از یه شیب تند پایین میرفتیم تا به یخچال برسیم. پیدا کردن یه شن اسکی مشتی (mashti) کارمون رو آسون کرد. در اکی ثانیه از این شن اسکی پایین رفتیم و روی برفهای یخچال قرار گرفتیم. خورشید هنوز غروب نکرده بود که علم چال رو پشت سر گذاشتیم. در پایین یخچال ، برف و یخ در حال ذوب شدن بود و جویبارهای کوچک ، همه جا پراکنده بود. با اینکه مقدار کمی خاک و گل توسط آب شسته و حل میشد ولی باز هم آبی بسیار خوش طعم و گوارا بود که از خوردنش سیر نمیشدم. اصغر آقای ابراهیم زاده وقتی برگشت پایین ، انگار دیگه سر در بدن نداشت ؛ بس که حسین آقای عزیز در طول راه ( بخصوص بعد از عبور از قله سیاه سنگها ) مخ اصغر آقا رو کار گرفته بود و یه ریز براش درد دل کرده و حرف زده بود. ماشاءالله حسین آقا اونقدر جدی و محکم این حرفها رو میزنه که اگه حواست نباشه ، قاطی میکنی و متوجه نمیشی که داری درد دل میشنوی ، یا سرکاری اساسی!!!

به لطف خدا ، حرکتمون اونقدر تند و سریع بود که بدون مواجه شدن با هیچ مشکلی و با استفاده از نور طبیعی روز  بخشهای سخت و خطرناک مسیر رو به آخر رسونده بودیم. فقط باقی مونده بود عبور دوباره از منطقه خر سنگها و رسیدن به پناهگاه. آقای برناسی با این قسمت از مسیر کاملا" آشنا بود و آقا مجتبی هم با اتکا به حضور آقای برناسی ، نیروی مضاعفی گرفته بود و سرقدم ما شده بود و هی میدید که آقای برناسی از کجا میره و هی به ما میگفت پشت سر من بیاین ؛ من راه رو بلدم!!

نزدیکای پناهگاه بودیم که احساس میکردم دیگه داره خوابم میبره. پاهام کم توان شده بود. چند دقیقه توقف کردم و روی زمین دراز کشیدم تا خون بهتر در بدنم جریان داشته باشه. دوباره به راه افتادیم تا اینکه بلاخره در ساعت 21:30 و بعد از 15 ساعت و 30 دقیقه کوهپیمایی و کوهنوردی و سنگنوردی به پناهگاه رسیدیم..... خدا رو شکر

وقت شام و استراحت رسیده بود. همراهان هیچ وقت از شوخی و خنده دست برنمیداشتند ؛ بخصوص اصغر آقا که موقعیت خوبی برای تلافی گفتگوهای سیاه سنگها پیدا کرده بود. داشتن چنین روحیه ای تاثیر مثبت بسیار بسیار زیادی در موفقیت گروه داره و همه رو با نشاط میکنه. حسین آقا که شب گذشته در همین پناهگاه تنهایی شام خورده بود و نگذاشت بقیه بفهمند چی چی خورده ، امشب زود اومد توی جمع تا با هم غذا بخوریم. همین کار ایشون دست مایه ی اصغر آقای عزیز شد و هی با لهجه ی شیرین و غلیظ اصفهانی میگفت : حسینه! چیطو این ورا پیدات شدس؟! ( البته یه چیزای دیگه هم گفت که من نمیتونم بگم!!!). خلاصه مرده بودیم از خنده.

خسته و کوفته آماده ی خواب شدیم اما مگه خستگی بیش از اندازه گذاشت بخوابیم. فکر نمیکنم تا صبح بیشتر از 1 ساعت خوابیده باشم. بقیه هم روز و حالی بهتر از من نداشتند.

صبح زود بیدار شدیم و بار و بندیل رو جمع کردیم و به طرف رودبارک به راه افتادیم. هوا کاملا" صاف و آفتابی و بسیار مطبوع بود. از شیبهای مختلف در حالی پایین اومدیم که مرتب با خودم میگفتم عجب راهی رو اون روز زیر بارون طی کردیم و حواسمون نبوده! به کشتی سنگ که رسیدیم برای خوردن صبحونه توقف کردیم. پس از 20 دقیقه استراحت و پر کردن بطریها از آب گوارای یه چشمه ، راهی شدیم. کفش کتانی معمولی من ، هر چقدر برای بالا رفتن از مسیر گرده آلمانها مناسب بود ، برای کوهپیمایی طولانی مدت در سراشیبی به هیچ وجه خوب نبود. نوک انگشتان پام در یه ساعت آخر مسیر بشدت درد گرفته بود و یکی از ناخنها ، قدری سیاه شد.

با عبور از یه پل چوبی بزرگ ، از رودخونه رد شدیم و رسیدیم به همون سگی که پای آقا مجتبی رو گاز گرفته بود. حسین آقا که اول صبح تقریبا" ته صف حرکت میکرد ، با نزدیک شدن به جایگاه این سگ تیز دندان ، یواش یواش جای خودش رو عوض کرد و اومد پشت سر سرقدم!. اصغر آقا هم یه ریز با صدای بلند میگفت : حسینه! ناجنس ( یا یه چیزی توی همین مایه ها!!) از ترس سگه ما رو ول کردی رفتی جلو!!.... هر چی حسین آقا ساکت بود و یواش لبخند میزد ، ما غش کرده بودیم از خنده....

از سگ معروف داستانمون ، چند عکس یادگاری گرفتیم و سر ساعتی که با راننده ی نیسان وعده کرده بودیم برگشتیم قرارگاه جدید فدراسیون. نزدیک نیم ساعت بعد رودبارک بودیم و خیلی سریع وسایل رو جمع و جور کردیم و زدیم به جاده. نهار رو در یه رستوران بین راهی در سیاه بیشه خوردیم. نون و ماست و پیاز این نهار ، بیشتر از چلوکبابش چسبید ؛ بخصوص برای ما که حدود 48 ساعت فعالیت بسیار سنگین داشتیم.

رانندگی در جاده چالوس رو حسین آقا انجام داد. من عقب نشسته بودم و راحت اما آقا مجتبی دیگه نزدیک بود دستگیره ی بالای در رو از جا بکنه و جفت پاهاش بخور به موتور ماشین ( از بس بخاطر تند رفتن حسین آقا ، ترمز مجازی گرفته بود!). سفر رو در حالی به اتمام رسوندیم که آقا مجتبی که در همون ابتدای سفر با دیر اومدنش ، باعث شد برنامه ریزیهای بلند مدتش به هم بخوره ، در آخر کار هم یادش رفت که دیگه نزدیکای اصفهان ، شب شده بود و باید عینک آفتابیش رو از چشمش برداره و با تعجب میگفت : نمیدونم چرا نور چراغای ماشینم کم شده؟!

این سفر هم به پایان رسید و دنیا دنیا ازش خاطره های خوب برام بجا موند. لازمه از تمام اساتید ، پیشکسوتان و همنوردان عزیزی که اجازه و افتخار دادند در این سفر و صعود آرمانی در معیتشون باشم تشکر و قدردانی کنم. استاد پیشکسوت جناب آقای عباسی ، استاد پیشکسوت جناب آقای امانی ، همنورد پیشکسوت جناب آقای ابراهیم زاده ، همنورد گرامی سرکار خانم قاسمی ( امانی ) ، همنورد و دوست گرامی جناب آقای قاسم زاده ، همنورد و دوست عزیز جناب آقای ونهری و همنورد و دوست جدیدم جناب آقای برناسی.

اگه در طول این برنامه و یا نوشتن خاطرات سفر قصوری داشتم و کلامی رو بکار بردم یا نوشتم که باعث رنجش خاطر دوستان شده صمیمانه از اونها پوزش میخوام و امیدوارم همه چی رو به بزرگی خودشون ببخشند.

به امید همراهی با این دوستان و سایر گرامیانی که جاشون در بین ما خالی بود ، در صعودهای آتی به قلل مرتفع و زیبای ایران زمین.....

به پایان آمد این دفتر ، حکایت همچنان باقیست

عکسها

قله سیاه سنگها و فرود از آن

 

دو نمای عادی و پانوراما از قله سیاه سنگها و یخچال علم چال

 

در کنار یخچال علم چال

 

خروج از پناهگاه و بازگشت

 

صرف صبحانه بر روی کشتی سنگ

 

 

در مسیر بازگشت

 

سگ مشهور قصه ی ما !

 

 

آخرین پل

 

 

رستوران سیاه بیشه

 

توضیح : عکسهایی که در بخشهای 4 گانه ی این خاطرات استفاده شده توسط تمامی اعضای گروه و با استفاده از 4 دوربین گرفته شده است.