بعضیها عجب دل بزرگی دارن. دیروز که برای کوهپیمایی به همراه همکارانم به کوه صفه رفته بودیم ، همون اول راه یه خانمی به من گفت آقا شما بصورت گروهی دارین میرن؟ گفتم بله. گفت پس این دو تا بچه رو همراه خودتون ببرین!! گفتم خانم ما نمیتونیم مسئولیت اینها رو قبول کنیم ، راهمون هم طولانیه و ممکنه اذیت بشن.


اینو گفتم و راه افتادم اما دیدم دو تا آقا پسر دنبال ما راه افتادند. به چشمه خاجیک که رسیدیم به اونها گفتم تا همیجا که با ما اومدین بسه. یا همنجا بمونین تا پدر و مادرتون به شما برسن و یا برگردین پایین. اما اونها مصر به اومدن بودند. وقتی راه افتادیم به دوستان گفتم یه خورده تندتر حرکت کنیم بلکه این بچه ها منصرف بشن. اما فایده ای نداشت و پا بپای ما می اومدند. به ناچار اونها رو بین گروه قرار دادیم تا مشکلی براشون پیش نیاد. اسم اونها ، آرشام ( سوم ابتدایی ) و عماد ( پنجم ابتدایی ) بود که نسبت فامیلی با هم داشتند.

مسیر حرک دیروز ما ، گنگ آباد بود و گروهمون متشکل از 30 نفر. وقتی حرکتمون در دیواره ی شمالی کوه صفه به انتها رسید ، هوا تاریک شد و ناچار شدیم از هدلایت استفاده کنیم. کوه رو دور زدیم و برای قرار گرفتن در مسیر اصلی ، مقداری روی شیبی که با سنگ ریزه پوشونده شده بود حرکت کردیم که برای همه سخت بود. خوشبختانه توان جسمی و استقامت گروه بخاطر تمرینات منظم خیلی بهتر شده و دیگه کمتر کسی با مشکل کمبود انرژی روبرو میشه. آرشام و عماد هم با اعتماد بنفس زیاد و قدرت مثال زدنی همراه ما اومدند و در چند جا هم ، دست بسنگ شدند.

تمرین دیروز ما ، استقامتی بود و برای همین یه مسیر طولانی رو انتخاب کرده بودم. بعد از مسیر گنگ آباد ، در خط القعر کوه حرکت کردیم و به سمت ایستگاه تله کابین رفتیم.

توی راه همش با خودم فکر میکردم خانواده ی آرشام و عماد عجب دل بزرگند که همینجوری بچه هاشون رو به ما سپردند. وقتی به نزدیکیهای ورودی صفه رسیدیم ، یه آقایی اومد و گفت در گروه شما دو تا پسر بچه..... گفتیم بفرمایید ، اینهاشن ، صحیح و سالم. آرشام و عماد که حالا دیگه قدری خسته هم شده بودند از دیدن مادر و بستگانشون ذوق کرده بودند. ظاهرا" بالاخره همراهان این دو ، نگرانشون شده بودند و با تلفن کردن به اینطرف و اونطرف چندین و چند نفر از بستگان رو در کوه صفه جمع کرده بودند.

هر دو پسر بچه اونقدر بهشون خوش گذشته بود که وقتی از صحبتهای ما فهمیده بودند هر شنبه و چهارشنبه اینجا برنامه داریم از من اجازه میخواستند در برنامه های بعدی هم همراه ما باشند!!! مادر و بستگان اونها هم ، همین درخواست رو داشتند اما به اونها توصیه کردم تا وقتی سن بچه ها بیشتر نشده ، همراه خودشون به کوه بیان چرا که ممکنه خدای ناکرده اتفاقی بیفته که موجبات ناراحتی برای اونها و یا کسانی که این بچه ها رو به کوه بردند بشه.

هنوز هم در تعجبم که چرا این بچه ها اینقدر راحت همراه ما اومدند و خانواده ی اونها اجازه ی چنین کاری رو به بچه ها دادند.

بچه هام دیگه بزرگ شدند و آروم آروم ساز استقلال میزنند. تا چند روز قبل هر دوی اونها در یه اطاق استراحت و کار میکردند اما مدتیه که اطاقشون رو مستقل کردیم. دیشب که میخواستم بخاری جدید اطاق بچه ها رو نصب کنم ، وقتی درپوش پلاستیکی محل اتصال لوله بخاری رو برداشتم ، با کمال تعجب دیدم که یه بچه مار اونجا افتاده!!!! یه لحظه احساس کردم در دل طبیعت غرب وحشی سابق!! قرار دارم. این مار کوچولو حدود 40 سانت طول داشت و قطر بدنش از یه مداد هم باریکتر بود. ظاهرا" این مار نگون بخت از زمینها و مزارع نزدیک محل سکونت ما ، روی پشت بام منزل پدیدار شده و با عبور از سوراخهای باریک دودکش ، افتاده توی لوله و از بین رفته. بدن مار هنوز پوسیده نشده بود که نشون میدا خیلی از زمان مرگش سپری نشده. این هم اتفاق جالب و عجیبی بود که دیشب برامون رخ داد.