کوهپیمایی دیروز در هوای مه آلود کوه صفه ، عالی بود ؛ اساسی.


وقتی روی قله رسیدم عمق دید چند متری بیشتر نبود. کسی هم در اون لحظه روی قله حضور نداشت. پیراهن و کاپشن ورزشیم خیس عرق شده بود و فرصت مناسبی بود برای تعویض لباس. اونها رو درآوردم و برای چند دقیقه اجازه دادم بدنم در معرض نسیم بسیار ملایم که سرشار از رطوبت و البته کمی سرد بود قرار بگیره. احساس میکردم تک تک سلولهای پوستم با نشاط شدند و به رقص دراومدند. قبل از اینکه حرارت بدنم کاملا" از بین بره ، لباسهای خشک و کاپشن کرتکس رو تنم کردم. گرم شدن دوباره در اون هوای سرد هم خالی از لطف نبود.

وقتی به خونه برگشتم ، نوای دلنشین استاد یگانه ی موسیقی ایرانی محمدرضا شجریان رو دیدم و شنیدم. همنوایی استاد شجریان با فرزند خوش صداشون ، همایون شجریان ، دقایقی لذتبخش رو برام پدید آورد. شعری که در اون تصنیف خونده شد ، بسیار بسیار زیبا بود ( که البته از شیرین سخن ایران ، سعدی شیرازی ، جز این هم نباید توقع داشت ) :

سخن عشق تو بی آنکه برآید به زبانم

رنگ رخساره خبر میدهد از حال نهانم

گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم

باز گویم که عیانست ، چه حاجت به بیانم؟

هیچم از دنیی و عقبی نبرد گوشه ی خاطر

که به دیدار تو شغلست و ، فراغ از دو جهانم

گر چنانست که روی من مسکین گدا را

به در غیر ببینی ، ز در خویش برانم

من در اندیشه ی آنم که روان بر تو فشانم

نه در اندیشه که خود را ز کمندت برهانم

گر تو شیرین زمانی ، نظری نیز به من کن

که به دیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم

نه مرا طاقت غربت نه ترا خاطر قربت

دل نهادم به صبوری ، که جزین چاره ندانم

من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم

که بجانان نرسم تا نرسد کار به جانم

درم ( doram) از دیده چکانست به یاد لب لعلت

نگهی باز به من کن که بسی در (dor ) بچکانم

سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم

که به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم