جمعه همراه با همکاران اداری رفته بودیم شاه کوه ؛ رشته کوهی نزدیک اصفهان. در اون بستر زمانی و مکانی ، مناظری رو دیدم که تابحال ندیده بودم ، صدای پرندگانی رو شنیدم که تا بحال نشنیده بودم ، از دره ای تنگ و بسیار زیبا عبور کردم که تابحال ازش عبور نکرده بودم ، لحظاتی شاد رو در کنار همسر و همکارانم گذروندم که منحصر بفرد بود و شاید دیگه تکرار نشه ، احساس رضایت خاطری رو در چهره و گفتار همکارانم میدیدم که انتظارش رو نداشتم و ...... و دهها و صدها رویداد کوچک و بزرگ دیگه که یا برای اولین بار بود و یا با در نظر گرفتن زمان و مکان ، دیگه امکان تکرارش نیست.....

من نمیدونم این همه خلقت و خلایق برای چی بوجود اومدن؟ نمیدونم از کجا اومدم و نمیدونم به کجا خواهم رفت؟ نمیدونم نقش من در کل این خلقت چیه؟ اما جمعه خوشحال بودم که در همین زمانی که هستم و دارم نفس میکشم ، در یه رشته کوه زیبا ، مناظری رو دیدم که تابحال ندیده بودم ، صدای پرندگانی رو شنیدم که تا بحال نشنیده بودم ، از دره ای تنگ و بسیار زیبا عبور کردم که تابحال ازش عبور نکرده بودم ، لحظاتی شاد رو در کنار همسر و همکارانم گذروندم که منحصر بفرد بود و شاید دیگه تکرار نشه ، احساس رضایت خاطری رو در چهره و گفتار همکارانم میدیدم که انتظارش رو نداشتم و ...... و دهها و صدها رویداد کوچک و بزرگ دیگه که یا برای اولین بار بود و یا با در نظر گرفتن زمان و مکان ، دیگه امکان تکرارش نیست..... جمعه خوشحال بودم که زنده ام و دارم زندگی میکنم.

دیروز هم با همکارانم به کوه صفه رفتم. باز هم لحظاتی خوش رو گذروندم. درد آزار دهنده ای در کمرم حس میکردم اما همین درد هم بخشی از زندگی است که بدون اون ، لذت تندرستی رو درک نمیکنم. موقع برگشتن به پرسشهای نجومی یکی از نوجوانان عضو گروه پاسخ میدادم و تشکر آخر بحث این نوجوان ، جریانی از سرخوشی رو توی وجودم جاری کرد. وقتی برگشتیم خونه خیلی گرسنه بودم چون نهار نخوردم و مستقیم رفته بودم کوه. همسرم یه غذای سنتی اراکی آماده کرده بود که برای اولین بار امتحان میکردیم. بسیار عالی و لذیذ بود. دیروز هم از اینکه زنده ام و دارم زندگی میکنم شاد بودم.

خیلیها ، امکانات مادی و حالات معنوی بالا و بسیار بالاتری نسبت به من دارند. خیلی کارها درست بوده که میتونستم انجام بدم اما ندادم. خیلی کارها نادرست بوده که نباید انجام میدادم اما انجام دادم. همه ی اینها توی زندگی من و خیلیهای دیگه مثل من وجود داره. اما همه ی اینها ، باز هم باعث نمیشه که الانی رو که هستم از دست بدم و بشینم و فقط یا تاسف گذشته رو بخورم و یا حسرت آینده ی نیومده......

زندگی همین الان جریان داره و میشه با قرار گرفتن در این جریان ، با اون حرکت کرد و از سکون خارج شد.این جریان روحبخش جای دوری هم نیست. همین نزدیکیهاست ؛ توی یه دره ، توی جمع دوستان ، توی لذت خوردن یه غذای جدید ، توی پاسخ دادن به پرسشهای یه نوجوان ، توی درد و رنجهایی که دارن توانایی ما رو به چالش میکشن ، توی خوبیها و کارهای درست ...... و حتی..... توی گناه و شرمگین شدن بعد از اون..... زندگی مجموعه ای است از همه ی اینها..... و بخاطر همه ی اینها زیباست